انجمن گفتگوی علمی

بحث‌های شفاهی => بحث تفسیر => نويسنده: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:08:15 am

عنوان: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:08:15 am
***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***    (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه هجدهم ( 18 یا 19 / 6 / 2011 )29/3/90(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)[/t]
یکی از حاضران: مرحوم فیض در مقدمه صافی فرموده اند: یکی از مصادیق تفسیر به رأی این است که مثلا بگوییم: منظور از فرعون در إذهب الی فرعون انه طغی، فرعون نفس است، که همان تفسیر به نفس است. پیامبر هم فرموده اند: ان القرآن لذلول ذو وجوه، فاحملوه علی أحسن الوجوه
استاد: مسأله تفسیر به رأی بسیار خوب و دلنشین است که در مقدمه تفسیر آمده است. شما مقدمه تفسیر تبیان را ببینید که مال شیخ الطائفه و از متقدمین است. ایشان می گوید: نباید محتملات را رها کنیم. صرف این که مفسری بگوید: یحتمل که معنای آیه این باشد، نمی توان گفت تفسیر به رأی کرده است. تفسیر به رأی جایی است که اسناد بدهیم و بگوییم قرآن این را می گوید. نه اینکه احتمال دارد. تازه این حرف ها بر این مبنا است که استعمال لفظ در اکثر از معنا ممکن نباشد. خب با این مبنا اگر کسی بگوید: فرعون، یعنی فرعون نفس، تفسیر به رأی است. چون فقط یک معنا مراد خداست و آن هم فرعون مصر است. پس هر که بگوید فرعون نفس، تفسیر به رأی کرده است؛ چون علی المبنا یک معنا بیشتر نیست(7) روایت حمل بر احسن وجوه هم مؤید من است. چون هر کسی یک وجهی را احسن می پندارد. چون احسن الوجوه یعنی احسن الوجوه نزد خودتان. اگر فقط یک وجه منظور بود، باید می گفتند توقف کنید و بروید بپرسید نه این که بگویند: فاحملوه علی احسن الوجوه
دقیقه 9 : استاد مبنای خود را تکرار کردند که مطلب حقی که لفظ قابلیت آن را داشته باشد، قطعا مراد است. صرف این که من مطلبی را صحیح می دانم، دلیل نمی شود که نزد خدا هم صحیح باشد
نباید عناصر را مخلوط کرد. نمی توان گفت مراد از موسی، پیامبر اولواالعزم است و منظور از فرعون، نفس است و آیه می گوید: ای حضرت موسی به سوی فرعون نفس برو
سوال. استاد: من گفتم: هر آیه تفسیر آفاقی هم دارد و منحصر در تفسیر انفسی نیست
باید سبک و سیاق مطالب و رؤوس اصلیه را باید از خود اهل بیت بگیریم
فایده این عرض های من این است که دیگر روایاتی که تفسیر آیات وارد شده، به راحتی رد نمی کنیم. همان طوری که خودشان فرمودند: اگر کلامی به ما منسوب است، زود ردش نکنید. اگر این مبنایی که عرض شد، سر برسد، روی روایات تفسیری بیشتر عنایت می کنیم و از راه بُرد امام معصوم یاد می گیریم که چه کار دارند می کنند و چی دارند به یاد می دهند و نحوه ی ارئه ی طریق را از آنها یاد می گیریم. اما اگر در هیچ روایتی نه اشاره ای نه توضیحی درباره ربط موسی و فرعون به امور نفسانیه وجود نداشت، ما هم ربط نمی دهیم
عرض من هم در مقام ثبوت بود نه اثبات که اگر مطلب حق است عندالله و این کلاک هم می تواند آن را نشان دهد و استعمال لفظ در اکثر را هم ممکن دانستیم . . . اما طریق اثبات یک بحث گسترده ای است که فعلا درصددش نیستیم
یک بحث این است که قبل از بیان معصوم (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif)، ظهورات کتاب حجت است یا نه؟ ببینید چقدر بحث شده بین علما. آنهایی که حجت می دانند، می گویند: ما در ظهور کتاب منتظر روایت نمی مانیم
قضیه اعتراض دو طلبه به ذکر اقوال مفسرین در تفسیر قرآن (17) تا ( 18). مرحوم صاحب وسائل 80 روایت آورده اند بر عدم جواز اخذ به ظواهر قرآن
قضیه رد شهادت طلبه ای که زبدة الاصول شیخ بهایی را می خوانده است توسط صاحب وسائل(19)
علینا ان نلقی الیکم بالاصول و علیکم التفریع، مختص فقه نیست. در تفسیر هم مصداق دارد
اگر بگویید احتمال دارد که فرعون به معنای فرعون نفس باشد ولی به قرآن نسبت نمی دهیم و نمی گوییم تفسیر انفسی قرآن است، اشکال ندارد. حتی وقتی روایتی در ذیل آیه ای مطرح شده، اگر بخواهمی مضمون آن را به قرآن نسبت دهیم، باید سند روایت و سایر ضوابط را بررسی کنیم. هر روایتی که قابل قبول قطعی نیست. ولی در حد قرینه و شاهد خوب است
یک مصداق مثال بزنم: قبلا عرض کردم که یک سوال این است که آن ملکی که وحی را می آورد، حرف می زد. حداقل بعضی از وحی ها که اینگونه بوده که می گفته: قل، إقرأ و . . . یک سوال این است که آیا تمام وحی ها این چنین بوده؟ و حتی در موردی هم که ملک وحی می خواند، آیا این کلام الهی یک سابقه ای داشته که از طریق آن و روی آن می خواند و آن را تلاوت می کرد برای حضرت یا این که ابتدائاً لفظ را از ناحیه خداوند، تلقی کرده بود؟ یعنی آیا وحیی که ملک می آورد، نظیر آن صدایی است که حضرت موسی(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif) از درخت تلقی کرد، یعنی ملک صدا را تلقی می کند و برای پیامبر می خواند یا اینکه ملک در عالم ملکوت به چیزی دستیابی می کند و آن را برای پیامبر تلاوت می کند؟ یعنی این لفظ سابقه ای دارد بیش از تلقیِ مستقیم صوت. عرض هم کردم که شاید متجاوز از چهل آیه و واژه ی قرآنی، در این باره، قابل تحقیق است. خب، روی این فرض که بگوییم اصل قرآن یک حالت کتابت دارد و لفظ مرحله ی دوم و قرائت آن کتاب است، نتلوا علیک. دو تا آیه هست که دلالتش خیلی روشن است. یکی: رسول من الله یتلو صحفا مطهرة فیها کتب قیمة و دومی که واضح تر است: فی صحف مکرمه مرفوعة مطهرة بایدی سفرة: صحفی است که در دست سفیران است. یک احتمال انفسی هم در ذهنم آمد بعد از دیدن قبل و بعد آیه و سیاق{ البته با فرض این که قائل شویم هر آیه ای تفسیر انفسی دارد}: اول می فرماید: اما من جائک یسعی و هو یخشی . . . و ما یدریک لعله یزکی . . . کلا انها تذکرة. تذکره که مال ملک وحی نیست بلکه مال بندگانی است که آیات قرآن را می شنوند. فمن شاء ذکره. حالا می گوید: فی صحف مکرمه. صحف در این جا یعنی فقط همان صحف وحی که ملک می آورد یا احتمال هم دارد که منظور از صحف، قلب نورانیِ مؤمنانی باشد که قرآن را حافظ و عاملِ به آنند؟ تعبیر انها تذکره، ذهن مرا به سمت این احتمال برد. یعنی قرآنی که که با آن معامله ی تذکره کنیم، می شود صحف مکرمه یعنی یک قلبی می شود که قرآن در آن وارد می شود و مکرم می شود. مرفوعة مطهرة ( و العمل الصالح یرفعه) شواهدی از روایات هم دارد که بعدا عرض می کنم. بایدی سفرة. این قرآن کریم در دستان سفیران است. یک معنای سفیر یعنی رسول و فرستاده. اما معنای دیگری هم دارد. یکی از معانی سفیر، کاتب است. سفر به معنای کتاب است. به معنای کسی که اهل سفر است هم آمده. این صحف در اختیار این سفیران است. در مقابل، درباره ی کسانی که اهل این تذکر نباشند، می فرماید: قتل الانسان ما اکفره، یعنی از این تذکر استفاده نمی کند. این یک احتمال. نمی توانیم بگوییم قرآن می گوید: کسی که عامل به قرآن است، سفیر بارّ است و صاحب صحف مکرمه است؟ فقط در حد احتمالی است که به ذهن آمده است. ولی می رویم سراغ روایات تا ببینیم شاهدی پیدا می کنیم یا نه؟ من رفتم سراغش. مفسران نوعاً گفته اند: منظور از صحف همان امر ملکوتی است. سفره هم یعنی ملائکه. یک قولی هم از قدیم بوده که در المیزان درباره اش گفته اند: و هو کما تری! آن احتمال این است: سفره یعنی همان کاتبان وحی که نزد پیامبر بودند و وحی را می نوشته اند. کاتبانی که کرام و برره هستند. ظاهرش هم همان کما تری است. اما احتمال من با این فرق دارد. من گفتم: فمن شاء ذکره، یعنی کسی که عامل به قرآن باشد و نور معارف قرآن، در قلبش آمده باشد. شاهدش این است که: امام صادق(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif) فرمودند: الحافظ للقرآن، العامل به که همان تذکره است، مع السفرة الکرام البررة. البته نفرموده که خود سفره هستند ولی یک قدم نزدیک شدیم. معلوم شد که آن سفره یک جوری هستند که حافظ و عامل به قرآن با آنهاست. معیتی است که یک سنخیتی باعثش شده است. مخصوصا این که احتمال دارد واژه مع تصحیف شده ی مِن باشد. شاید چون کاتب من السفره برایش عجیب بوده خیال کرده غلط است و تبدیلش کرده به مع. البته نسخه ی مع هم فی الجمله شاهد عرض من هست. ولی اگر مِن باشد، خیلی واضح تر است
ولی در عین حال تا روایت قطعی نباشد، ما نمی توانیم به صورت قطعی بگوییم که قرآن می گوید: عامل به قرآن همان سفره برره است اما به عنوان بحث علمی احتمالش به ذهن می آید و با این شاهد روایی هم تقویت می شود
مقدمه تفسیر، تفسیر جدّ صاحب جواهر است به نام مرئات الأنوار. ایشان تمام اطلاعاتی که از روایات معصومین داشتند، در توضیحی که معصومین در ذیل واژه های قرآنیِ تأویلی دارند، طبق حروف الفبا آورده اند(37) ولی متاسفانه کار ایشان بعدها ادامه پیدا نکرده است
اگر احتمالی که به ذهنمان می آید، از همان اول بگوییم: این حرف را نزن، داری منحرف می شوی یک جور است و اگر بگوییم : این راه، راه خلاف نیست. احتمال باید مطرح شود و در فکر باشیم که برایش شواهد پیدا کنیم و پرونده این بحث باز باشد، بعدا به هر تفسیر روایی و فرمایشات معصومین بر می خورید، به دنبال پیدا کردن شاهدی برای احتمالتان هستید. یعنی وقتی سراغ روایات می رود، به جای این که یک چشم داشته باشد و ظاهر روایت را ببیند و رد شود، ده تا چشم دارد و هر مسأله ای که در پرونده اش در ذهن باز است، یک چشم ذهنی و علمی یک نور نفسانی است. شواهدی را پیدا می کند که دیگران یمرون علیها و هم عنها معرضون
پس باید بپذیریم که اصل طرح احتمالات، انحراف نیست. چون ما نمی خواهیم بگوییم قرآن این را می گوید. بلکه برای این که بگردیم و شواهدی برای آن پیدا کنیم بر له یا علیهِ آن
سوال. استاد: وقتی می فرماید: ذو وجوه ، آیا یعنی همه ی وجوهش ناحق است و فقط یک وجهش حق است؟ ظاهرا این طور نیست(40) همان روایتی که می فرماید نزل علی سبعة احرف، دنباله اش دارد: و أَدْنَى‏مَالِلْإِمَامِ‏ أَنْ يُفْتِيَ عَلَى سَبْعَةِ وُجُوهٍ ثُمَّ قَالَ‏ هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ‏. معلوم می شود همه هفت وجهش حق است
دقیقه (44) درباره فاعرضوه علی کتاب الله تا ( 45)
اگر دادن احتمالی در قرآن که صریحا در روایات نیامده، یک کار حرام بود، ائمه میخش را می کوبیدند، نظیر قیاس و دیگر امثال شیخ تفسیر تبیان را نمی نوشتند. مقدمه تفسیر تبیان در تفسیر به رای را مطالعه کنید که فرموده اند: صرف این که احتمال بدهیم، تفسیر به رای نیست(48)
یکی از حاضران: در روایات بابی داریم: که خود معصومین السفرة الکرام البررة هستند. استاد: خیلی شاهد خوبی است. باید نظیر این شواهد را جمع آوری کرد(50)
گفته بود: الم: الف یعنی استالین، لام یعنی لنین، میم یعنی مارکس!
تشبیه خوف از تفسیر به رأی به خوف یک باحث سُنی از متعه ( 56 )
بحثی درباره این که اصل قرآن لفظ است یا کتابت. و اینکه کتابت قرآن، پشتوانه ی وحی دارد و این که می گویند: فینیقی ها الفبا را اختراع کرده اند، ثابت نیست و اینکه حروف به صورت نورانی در قلب حضرت آدم، جلوه کرد تا دقیقه (63)
دقیقه(64) درباره عبدالله بن سبا که برخی گفته اند: همان عمار یاسر است و شواهدی هم آورده است که سبأی و یمنی بوده است و اینکه آقای عسکری گفته اند: شخصیتی مختلق است، برای من ثابت نیست. یکی از حاضران: علامه طباطبایی هم می گویند: چنین شخصیتی وجود خارجی ندارد. استاد: ولی وقتی به فرمایش آقای عسکری مراجعه کردم، برایم خودم اطمینان آور نشد تا دقیقه (70)
سوال از صحت ارتباط دادن حرمت لمس خط قرآن، به اینکه اصل قرآن کتابت بوده نه لفظ، و گرنه کتابت دیگر تقدسی ندارد. استاد: . . . تا دقیقه (73)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)سلام علی آل یس وطه(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  ____________http://www.iranclubs.org/forums/showthread.php?t=129092______
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)    آخرین ویرایش توسط عبدالعلی69 (http://www.hoseinm.ir/forum/posthistory.php?p=2182405); در 10:03PM.. [/t]
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/khazar/statusicon/user_online.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/khazar/buttons/report.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/report.php?p=2182405)   [/t]
[/td][/tr][/table]
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:09:09 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه 19 : ( 20 / 6 / 2011 )30/3/90(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)وانشالله اصلاح میشود کلمات بهم چسبیده
سؤال: در رواة کافی کسانی هستند که متبیّن الفسق هستند. پاسخ استاد تا دقیقه (4)
روش بحث علمی تا دقیقه (8)
سوال از اختلاف قراءات. استاد: احتمال دارد اختلاف قرائات چیز بدی نباشد و اصلاً حُسن قرآن و یکی از از حیثیات کما قرآن باشد.
بسم الله الرحمن الرحیم
دیروز یکی از آقایان مطلبی را راجع به تفسیر به رأی از تفسیر صافی نقل کردند که امروز متن آن را آورده ام بخوانیم. متن تفسیر با نقل دیروز آقا متفاوت است. ایشان در مقدمه خامسه می فرمایند:
المقدمةالخامسةفينبذمماجاءفيالمنعمنتفسيرالقرآنبالرأيوالسرفيه. رويعنالنبي (صلىاللهعليهوآله) أنهقال: منفسرالقرآنبرأيهفأصابالحقفقدأخطأ. [ یعنی اگر مصیب هم باشد، مخطئ است ]وعنه (عليهالسلام): منفسرالقرآنبرأيهفليتبوأمقعدهمنالنار. وعنهوعنالأئمةالقائمينمقامه (عليهالسلام) أنتفسيرالقرآنلايجوزإلابالأثرالصحيحوالنصالصريح. وفيتفسيرالعياشيعنابيعبدالله (عليهالسلام) قال: منفسرالقرآنبرأيهإنأصابلميؤجروإنأخطأفهوبعدمنالسماء. وفيهوفيالكافيعنالصادقعنأبيه (عليهماالسلام) قالماضربرجلالقرآنبعضهببعضإلاكفر. أقول: لعلالمرادبضرببعضهببعضمتشابهاتهإلىبعضبمقتضىالهوىمندونسماعمنأهلهأونوروهدىمنالله،
تا می رسند به اینجا که می فرمایند: ولايخفىأنهذهالأخبارتناقضبظواهرهامامضىفيالمقدمةالأولىمنالأمربالاعتصامبحبلالقرآنوالتماسغرائبهوطلبعجائبهوالتعمقفيبطونهوالتفكرفيتخومه [ یا نجومه ]وجولانالبصرفيهوتبليغالنظرإلىمعانيهفلابدمنالتوفيقوالجمع. [ همین مطلب را شیخ هم در مقدمه تبیان بیان فرموده اند و با تقسیم آیات به چهار بخش این تناقض را برطرف می کنند. می فرمایند: یک بخش از آیات است که از مفادش معلوم است که از علوم الهی است و ما نباید درباره حرف بزنیم. بخشی از آیات ظواهری است مربوط به محاورات عرف عام. چه کسی گفته ما سراغ این بخش نرویم؟ نیازی به وجود روایت هم نیست مانند ( و لا تقتلوا النفس التی حرم الله الا بالحق: کسی را به ناحق نکشید ) آیا باید درباره چنین آیاتی صبر کنیم تا روایتی برسد؟! بخش سوم آیاتی است که مجمل است. یعنی مفادش از حیث دلالت روشن است ولی جزئیاتش مجمل است مانند ( اقیموا الصلاة ). بخش چهارم هم مشترکات لفظی است به این معنا که در یک کلام چند تا احتمال وجود دارد. در این جا می فرمایند: در این جا مانعی ندارد که احتمالات بیان شود ولی نباید به طور قطعی حرف بزنیم. مرحوم فیض هم در رفع تناقض ظاهری بیان دیگری می فرمایند: ] فنقول: وباللهالتوفيقإنمنزعمأنلامعنىللقرآنالامايترجمهظاهرالتفسير [ یعنی همینی که از ظاهرش می فهمیم هست و معنایی غیر از ظاهرش ندارد]فهومخبرعنحدّنفسه وهومصيبفيالاخبارعننفسه [ در اینکه می گوید من این اندازه می فهمم ]ولكنهمخطئفيالحكمبردالخلقكافةإلىدرجتهالتيهيحدهومقامهبلالقرآنوالأخبار والآثارتدلعلىأنفيمعانيالقرآنلأربابالفهممتسعابالغاومجالارحبا [ قرآن میدان فهم و معارف است ]قالاللهعزوجل: * (أفلايتدبرونالقرآنأمعلىقلوباقفالها) * وقالسبحانه: (ونزلناعليكالكتابتبينالكلشئ). وقال * (مافرطنافيالكتابمنشئ) *. وقال: * (لعلمهالذينيستنبطونهمنهم) *. وقالالنبي (صلىاللهوآلهوسلم): إذاجاءكمعنيحديثفاعرضوهعلىكتاباللهتعالىفماوافقكتاباللهفاقبلوهوماخالفهفاضربوابهعرضالحائطوكيفيمكنالعرضولايُفهمبهشئ [ شیخ هم همین تعبیر دارند]وقال (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/salallah.gif): القرآنذلولذووجوهفاحملوهعلىأحسنالوجوهوقالأميرالمؤمنين (عليهالسلام) الاأنيؤتياللهعبدافهمافيالقرآن.[ در صحیح بخاری هم هست که معروف شده بود که یک چیزی غیر از قرآن نزد حضرت امیر هست. به همین جهت مرتب از حضرت سوال می کردند. حضرت هم رد نمی کردند و یک جمله از آن می خواندند و محدثین سنی گفته اند: صحیفه همین بوده است! استاد: آخه یک خط می شود صحیفه؟!خلاصه اصل اثبات وجود صحیفه ای نزد حضرت، با صحیح بخاری ثابت می شود. بعد حضرت می فرماید: ما غیر از این ها چیزی نداریم إلا أن یعطی الله رجلاً فهماً فی القرآن ] وقال (عليهالسلام) منفهمالقرآنفسرجُمَلالعلم [ یعنی هر کس قرآن را بفهمد، مندمجات علوم را تفسیر می کند. جمل العلم یعنی خلاصه علم شبیه فرمول که چند تا کلمه بیشتر نیست ولی کلی حرف و بحث و نتائج دارد ]أشاربهإلىأنالقرآنمشيرإلىمجامعالعلومكلهاإلىغيرذلكمنالآياتوالأخبار
فالصواب [ که منظور اصلی من از نقل کلام ایشان است ]أنيقالمنأخلصالإنقيادللهولرسوله (صلىاللهعليهوآلهوسلم) ولأهلالبيت (عليهمالسلام) وأخذعلمهمنهموتتبعآثارهمواطلععلىجملةمنأسرارهمبحيثحصللهالرسوخفيالعلم[ یعنی خودش بشود جزء راسخین فی العلم ] والطمأنينةفيالمعرفةوانفتحعيناقلبه [ این ها همه تعابیر روایات است]وهجمبهالعلمعلىحقائقالأموروباشرروحاليقينواستلانمااستوعرهالمترفونوأنسبمااستوحشمنهالجاهلونوصحبالدنياببدنٍروحهمعلقةبالمحلالأعلى،فلهأنيستفيدمنالقرآنبعضَغرائبهويستنبطمنهنُبَذامنعجائبهليسذلكمنكرماللهتعالىبغريبولامنجودهبعجيبفليستالسعادةوقفاًعلىقومدونآخرينوقدعدّوا (عليهمالسلام) جماعةمنأصحابهمالمتصفينبهذهالصفاتمنأنفسهمكماقالواسلمانمناأهلالبيت (عليهمالسلام) [ نمی شود گفت چون ممکن است هر کسی این مقام را ادعا کند پس اصلش صحیح نیست][ در بحار درباره اشخاص دیگر مانند عیسی بن عبدالله هم انت منا اهل البیت دارد ][ اینها اشخاصی هستند که روایات را شنیده اند و از سرچشمه نوشیده اند تا اینکه ریخت فکرشان ریخت فکر اهل بیت شده است قالب بندی و شاکله روحی و ذهنی اش شده شاکله ی فرمایشات اهل بیت. آیا به چنین شخصی بگوییم اصلا از خودت حرف نزن و فقط روایت نقل کن؟!]فمنهذهصفتهلايبعددخولهفيالراسخينفيالعلمالعالمينبالتأويلبلفيقولهمنحنالراسخونفيالعلم [ نحن شامل اینها هم می شود ]كمادريتفيالمقدمةالسابقة
فلابدمنتنزيلالتفسيرالمنهيعنهعلىأحدوجهين [ تفسیر به رأیی که ممنوع است، دو جور است: الأول: أنيكونللمفسرفيالشئرأيوإليهميلمنطبعهوهواهفيتأولالقرآنعلىوفقرأيهوهواهليحتج علىتصحيحغرضهومدعاه.[ اول مطلبی را که موافق هوایش است انتخاب کرده و بعدش می خواهد آیه ای را به زور طبق هوایش تفسیر کند و شاهدی برای مدعایش بیاورد و بگوید قرآن هم حرف مرا می زند]ولولميكنذلكالرأيوالهوى،لكانلايلوحلهمن القرآنذلكالمعنى [ اگر این هوا در ذهنش نبود، اصلاً از آیه این معنا را نمی فهمید]وهذاتارةيكونمعالعلمكالذييحتجببعضآياتالقرآنعلىتصحيحبدعتهوهويعلمأنهليسالمرادبالآيةذلكولكنيُلبِّسبهعلىخصمهوتارةيكونمعالجهلولكنإذاكانتالآيةمحتملةفيميلفهمهإلىالوجهالذييوافقغرضهويترجحذلكالجانببرأيهوهواهفيكونقدفسرالقرآنبرأيهأيرأيُههوالذيحملهعلىذلكالتفسيرولولارأيهلماكانيترجحعندهذلكالوجه.
وتارة [ هوای نفس ندارد بلکه می خواهد برای غرض صحیح خود از قرآن شاهد بیاورد در حالی که می داند منظور قرآن این نیست ]قديكونلهغرضصحيحفيطلبلهدليلامنالقرآنويستدلعليهبمايعلمأنهما اريدبهذلككمنيدعوإلىالاستغفاربالأسحارفيستدلعليهبقوله (عليهالسلام) تسحروا فإنالسحوربركة،ويوهمأنالمرادبهالتسحّربالذكروهويعلمأنالمرادبهالأكل [ سحری خوردن ]وكالذييدعوإلىمجاهدةالقلبالقاسيفيقولقالاللهتعالى: * (اذهبإلىفرعونإنهطغى) *،ويشيرإلىقلبهويؤميإلىأنه [ فرعون نفس ]المرادبفرعونوهذاالجنسقديستعملهبعضالوعاظفيالمقاصدالصحيحةتحسيناللكلاموترغيباللمستمعوهوممنوعمنه.[ چون می داند منظور آیه این نیست ] وقديستعملهالباطنيةفيالمقاصدالفاسدةلتغريرالناسودعوتهمإلىمذهبهمالباطلفينزلونالقرآنعلىوفقرأيهمومذهبهمعلىأموريعلمونقطعاأنهغيرمرادبهفهذهالفنوناحدوجهيالمنعمنالتفسيربالرأي
یکی از حاضران عبارت تفسیر ابن عربی را خواندند که: اذهب انت و اخوک بآیاتی و لا تنیا فی ذکری. اذهبا الی فرعون انه طغی. می گوید: إن ارید تطبیقها قیل اذهب یا موسی القلب انت و اخوک العقل بآیاتی الی فرعون النفس الأمارة الطاغیة المجاوزة حدّها بالإستعلاء و الإستیلاء علی جمیع القوی الروحانیة . . .
استاد: اینها ذوقیاتی است که هر کس می تواند بگوید و منظور من از تفسیر انفسی اصلاً این گونه تفسیرات نیست. قرائت خاص خودش را دارد. ( جابر کان یقرأ هذه الآیة ). اصلا انتقال تفسیر انفسی به دیگران گاهی اوقات محال است. چون در نفس هر کس محقق می شود فقط او می فهمد. مثلا اگر قرار باشد در سیر و تکاملی که خدا برای مؤمنش قرار داده، بعث انبیا صورت بگیرد، صرف این نیست که بگوییم موسای قلب و برو به سوی فرعون نفس و از این حرفها. بلکه کسی که در مسیر تفسیر انفسی است، باید به این حقیقت برسد. بنی اسرائیل باید منتظر باشند تا یک موسایی مبعوث شود. با تخیل که درست نمی شود. وقتی مبعوث شده که امر مبهمی نیست و اظهر من الشمس است. در وجود کسی که این امر محقق شود، او نمی تواند بیاید به دیگران توضیح دهد و بگوید: یعنی موسای قلب. دیگران چیزی نمی فهمند و برایشان فایده ای ندارد (38)
قرآن اکسیر گونه است، به نحوی که اگر کسی مقصّر نباشد، او را عوض می کند و بعد از مدتی برایش واضح می شود که اشتباه کرده است (41)
سوال. استاد: اگر بعد از این که خود را از هواهای نفسانی تزکیه کرد که مبادا این احتمال ناشی از انگیزه های خودش باشد، این احتمال به ذهنش بیاید عیبی ندارد بگوید. اما قبل از تخلیه نفس از هواها نباید بگوید؛ چون به قول صاحب جواهر در فقه: هر احتمالی را نگویید چون کم کم وجه و سپس قول می شود! البته این نشدنی است! (47) اما کسی که با ضوابط آشناست و محکمات را می داند و بر طبق ضوابط و بدون هواهای نفسانی و با خبرویت، احتمالی به ذهنش آمد، کسی نمی گوید که ابراز آن حرام است. این احتمالات در دراز مدت نفع های زیادی دارد. وقتی یک خبیری می بیند که بحث هنوز ناپخته است و همه ی وجوه در آن تبیین نشده است و نیاز به ابداع احتمالات صحیحه دارد، نمی توان او را از ابراز احتمال منع نمود.
قضیه آسید علی تبریزی و کسروی ملعون (52)
احتمالات هم باید طبق ضوابط باشد.
انشاءالله فردا بریم سراغ پاسخ به این سوال که: طبیعی ترین وجه در حروف مقطعه چیست؟ که عرض شد که شاید طبیعی ترین وجه این باشد مراد از قاف خود قاف باشد نه این که اشاره به چیزی باشد.
از دقیقه (63) تا دقیقه (75) بحثی درباره حدیث جابر ( کان یقرأ هذه الآیة )
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا علی (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)    آخرین ویرایش توسط عبدالعلی69 (http://www.hoseinm.ir/forum/posthistory.php?p=2182406); در 10:05PM.. [/t][/c][/t]
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/khazar/statusicon/user_online.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/khazar/buttons/report.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/report.php?p=2182406)   [/t]
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:09:57 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه بیستم ( 21 / 6 / 2011 )31/3/90(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
آیا شخصی که بی سواد است و نمی تواند قرآن را بخواند، می تواند مراحل قرائت را طی کند؟ تا دقیقه (5)
قضیه مرحوم کازرونی و حاج میرزا آقا (11)
مساله ظهور، مبادیِ دقیقی دارد که باید کشف و بیان شود تا اختلافات در استظهارات کم شود.
بسم الله الرحمن الرحیم
روایتی است که مرحوم مجلسی در ج 92 اسلامیه ص 215 بحار از سه مصدر آورده اند ( احتجاج و تفسیر و معانی الاخبار ) که از چند جهت قابل تامل است:
قالالصادقعليهالسلام: لمابعثاللهموسى بنعمرانثممنبعدهمنالانبياءإلىبنيإسرائيللميكنفيهمأحدإلاأخذواعليه العهودوالمواثيقليؤمنُنبمحمدالعربيالاميالمبعوثبمكة،الذييهاجرإلىالمدينة يأتيبكتابٍبالحروفالمقطعة،افتتاحبعضسوره،يحفظهامتهفيقرؤنه،قياماوقعودا ومشاة،وعلىكلالاحوال.يسهّلاللهحفظهعليهم
وقتی می خواهند خصوصیات قرآن را بیان کنند، حروف مقطعه داشتنش را مطرح می کنند. یعنی حروف مقطعه امتیازی است برای قرآن کریم در پیش گویی انبیای سابق نسبت آوردن پیامبر اسلام قرآن کریم را.(20)
پس این حروف مقطعه ای که این قدر اهمیت دارد و وجوهی هم برایش گفته اند، که در تفسیر کبیر 22 وجه برایش ذکر شده است [ گرچه تفسیر کبیر هم اختلاف است که آیا همه اش مال فخر رازی هست یا نه؟ برخی می گویند از سوره فتح به بعد را شخص دیگری تکمیل کرده است ] به هر حال اگر بخواهیم این وجوه را تقسیم بندی کنیم، بعضی هایش ساده ترین وجه و انزل الوجوه است شبیه اینکه گفته اند این حروف برای ساکت کردن سر و صدای کفار بوده است که حضرت بتوانند قرآن را برای آنها بخوانند. یا اینکه قرآن از همین حروف تشکیل شده، شما هم اگر می توانید بیاورید. این ها وجوهی است که درکش برای همه راحت است و اذهان نوع هم می پذیرد. بعضی از وجوه هم اعلی الوجوه است، و آن این است که قاف را تفسیر ربوبی بکنیم و در عالم اسماء و صفات ربوبی دنبال معنایش باشیم. بعضی وجوه هم اغمض و ابهم الوجوه است مثل این که بگوییم: قاف آن کوهی است که محیط به کره زمین است. اما طبیعی ترین وجه که بدون نیاز به ضم ضمیمه و توضیح خودش را نشان می دهد چیست؟ به نظر من طبیعی ترین وجه این است که مقصود از حروف مقطعه خود همین حرف باشد. مرحله بعدی این است که ببینیم اشاره به چه دارد؟ اشاره به اسم خاص یا کوه خاص یا نهر خاص یا امثال اینها.
سوال. استاد: برای هر چیزی چهار وجود گفته اند: وجود لفظی، کتبی، ذهنی و خارجی. هر کدام از این چهار وجود هم دو مرتبه دارند: فرد و طبیعت. یعنی خود وجود لفظی یک وجود لفظی طبیعی دارد و یک وجود لفظی فردی که بعدا توضیح خواهیم دادیم. ما تدوین و عالم کتابت را مرئات قرار می دهیم برای چیزی که وراء آن است. وقتی شما یک جمله را می گویید مثل قام زید، این جمله از دو عنصر قام و زید تشکیل شده است. برخورد شما با یک جمله بود ولی وقتی در آن دقت می کنید آن را یک مرکب می بینید. می گویید عناصر تشکیل دهنده ی این جمله زید و قام است. بعد می گویید: قام از چه تشکیل شده است؟ می گویید: از قاف و الف و میم. بعد می رسید به قاف و می گویید: خود قاف از چه تشکیل شده است؟ جواب می دهید که قاف از چیز دیگری تشکیل نشده است. یعنی این طور نیست که دو یا چند چیز دست به دست هم داده باشند و قاف را درست کرده باشند. (28) یک سوال و جواب (30) منظور هم از این که می گوییم قاف از چه چیزی تشکیل شده، شکل ظاهریش نیست بلکه منظورم این است که آن عناصری که کلام را درست می کنند، می رسیم به یک عنصری که وقتی بجه از ما می پرسد از چه درست شده است، می گوییم از هیچ چی. این دیگه خودش است. یعنی رسیده ایم به یک اصل و پایه. یک چیزی که دو چیز دست به دست هم نداده اند تا آن را درست کنند. اما در قام سه چیز دست به دست هم داده اند و درستش کرده اند. چه چیزی کلام را پدید آورده است؟ کلمات. چه چیزی کلمات را پدید آورده است؟ حروف. اما حرف را چیزی پدید نیاورده است. یعنی حرف بسیط اولیه و عنصر است یعنی خودش پدید می آورد ولی از چیزی پدید نیامده است(34) نقطه و خط پدید آورنده قاف به عنوان یکی از عناصر کلام نیستند بلکه علامت هستند برای یک عنصر. به همین جهت همین قاف در زبان دیگر نقطه ندارد. نمی خواهیم از اینکه می گوییم چیزی آن را پدید نیاورده است، بگوییم پس واجب الوجود است! بساطت یک امر نسبی است. الآن که می گوییم بسیط است یعنی در تشکیل کلام چیزی او را پدید نمی آورد.
مثلاً در عالم فیزیکی می گویند خاک و آب از چه درست شده است؟ ( واژه عنصر واژه ای یونانی به معنای پایه است] قدیم می گفتند: این ها خودشان عنصر است یعنی در عالم جسمانی همه چیز با این ها درست می شود ولی دیگر چیزی اینها را درست نمی کند. این به این معنا نیست که خدا هم آنها را درست نکرده است.(39) حالا هم می گویند که خاک از عناصری تشکیل شده است. عنصر یعنی اگر آن را بشناسی هر چیزی را بخواهی با آن درست می کنی و هر چیزی به آن بر می گردد ولی وقتی به خود این رسیدی دیگر بایست.
اگر پذیرفتیم که در وراء این عالم مُلک، عالم وجودات برزخی، وجودات جبروتی، عالم عقل و معانی و بالاتر: عالم حقائق نفس الأمریه که هیمنه و سیطره بر عالم معانی و وجودات و برزخی و عقلانی دارد. آیا در عالم حقائق این سؤال مطرح می شود یا نه؟ یعنی آیا می توانیم بگوییم: وقتی ما دستگاه خلقت را باز کنیم، با هر چه مواجه شدیم، سوال می کنیم که این از چه درست شده است؟ یعنی چه عناصر اولیه ای هستند که دست به دست هم داده اند و این را درست کرده اند؟ بعد نقل کلام می کنیم به آن عناصر تشکیل دهنده تا برسم به جایی که بگوییم این دیگر بسیط است و از چیزی درست نشده است. اگر این را در عالم حقائق جاری بدانیم، معنایش این می شود که عالم خلقت یک حقائق بسیط و اولیه دارد که همه عالم را آنها درست کرده اند با ترکیب و تجلیات و مراتبشان. روی هر حقیقتی دست بگذارید، بهره ای از آنها می بینید. ولی خودشان نمی شود گفت از چه چیزی تشکیل شده اند. اگر اینطور باشد، می خواهیم برای این حقائق بسیطه چهار مرحله درست کنیم: وجود عینی، ذهنی، لفظی و کتبی. یعنی مثلا می خواهیم آن حقائق را به لفظ تبدیل کنیم و یک وجود لفظی به آنها بدهیم یا کتبی یا ذهنی. اگر این مطابقت را درست کنیم و به ازاء آن حقائق، الفاظ قرار دهیم، اینجاست که حروف، معنای جدیدی پیدا می کنند. یعنی هر حرفی به ازاء یک حقیقت بسیطی است که حقیقتی سابقِ بر او نیست. یعنی چیز دیگری نیست که آنها را درست کند. با این حساب وقتی می گوییم قاف، نه فقط یعنی یک لفظ که بگوییم وجود خارجیش عین وجود لفظیش است. این مال دوری ما از آن چهار مرحله اش است. وقتی می گوییم قاف یعنی قاف. یعنی آن بسیطی که وقتی به لفظ آمده شده قاف. و گرنه این قاف همان امر بسیط است. همانطوریکه وقتی در کلمه به قاف می رسیم یعنی یک امر بسیط که کلمات را درست می کند ولی خودش از چیزی درست نشده است، آن امر بسیط هم اینچنین است(46)
سوال. جواب: رابطه ذاتی غیر از دلالت ذاتی است و تا این رابطه را نمی دانیم گیج هستیم مثل کسی که تا حالا آتش را ندیده، دود برای او عالم به رابطه ی بین دود و آتش نیست، دلالتی بر آتش ندارد. پس کسانی که گفته اند بین لفظ و معنایش رابطه هست، منظورشان دلالت نیست. حتی بین مکتوب با ملفوظ و وجود ذهنی و عینی یک نحو رابطه ذاتی است.(48)
پس طبیعی ترین وجه در حروف مقطعه این است که: وقتی می گوییم: قاف، یعنی خودِ آن حقیقتی که چیزی نیست جز قاف بودن. یک امر بسیط
حالا سوالی که مطرح می شود این است که: اولاً آیا شاهدی از روایات بر این حرف داریم یا نه؟ ثانیاً خیلی از زبانها قاف ندارند. آنها را چه کنیم؟ بحث های زیبایی دارد که باید انجام شود.
اول شواهد این مطلب را بگویم: دو تا روایت دیده ام. یک روایت در اصول ست عشر است که متأسفانه در جامع الاحادیث نیست. حدیث هفدهم: عن حسین بن موسی عن زرارة قال ابوعبدالله (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif): انی لاعلم اول شیء خُلق. قلت: و ما هو؟ قال: الحروف. به نظرم می رسد این روایت یکی از شواهد احتمال من است. چون اولین چیزی که خلق شده اولین چیزی است که از ناحیه خدای متعال فیض گرفته است و از مبادی خلقت مخلوقات بعدی است.
روایت دوم روایت عمران صابی است: واعلمأنالابداع والمشيةوالارادةمعناهاواحدوأسماؤهاثلاثةوكانأولإبداعهوإرادتهومشيته الحروفالتيجعلهاأصلالكلشئ [ آیا حرف ملفوظ اصلِ مثلاً این فرش می شود؟! معلوم می شود مراد از حروف، حقائق بسیطه است که حروف ملفوظ هم دارد آن ها را نشان می دهد]ودليلاعلىكلمُدرك،وفاصلالكلمشكل،وبتلكالحروف تفريقكلشئمناسمحقوباطل،أوفعلأومفعول،أومعنىأوغيرمعنى،وعليهااجتمعت الاموركلها،دلالت خیلی خوبی دارد بر این که حروف، بسائط اولیه هستند همانطور که در عالم تدوین و لفظ و کتابت بسائط اولیه هستند. حروف حقائق بسیطه ی عالمند که خدای متعال اول اینها را آفریده و اینها هستند که همه نظام عالم را سر پا میاورند.
سوال: مشکل اینجاست که مثالهایی که حضرت در ذیل این روایت می زنند تماماً مثال های ادبی است. استاد: گرچه حضرت بعداً می آیند سراغ حروف لفظی و مکتوب و می فرمایند هر چه را بخواهی بفهمی، از دلالت این حروف می فهمی. عبارت حضرت این است: ( و النور فی هذا الموضع اول فعل الله الذی هو نور السموات و الارض و الحروف هی المفعول بذلک الفعل[ اراده اولیه] و هی الحروف التی علیها الکلام و العبارات. از اینجا به بعد رنگ کلام عوض می شود. تا حالا مطالب راقیه و اصل مقصود را پایه ریزی کردند. حالا می خواهند آن را بسط بدهند و بیایند در عالم مثال و رقائق و توضیح بدهند. به همین جهت می آیند سر کلام و الفاظ و عبارات. در ادامه می فرمایند: کلّها من الله عزوجل علمها خلقه و هی ثلاثة و ثلاثون حرفاً تا آنجا که : و الإبداع سابق للحروف و الحروف لا تدلّ علی غیر انفسها. منظور ما همین بود. طبیعی ترین دلالت این است که خودش باشد. نه اینکه دلالتِ بر چیزی بکند. خودش است نه اینکه اشاره باشد به غیر خودش.(60)
سوال. استاد: گر چه حضرت وارد الفاظ شده اند ولی می خواسته اند این الفاظ را مرئاتِ حقائق قرار دهند. اتفاقاً قبل از اینکه وارد الفاظ بشوند، فرموده اند: لم یجعل للحروف فی ابداعه لها معنی غیر انفسها [ مراجعه شود به متن روایت ]
سوال درباره اول ما خلق الله که استاد به مباحث توحید ارجاع دادند. اسمائی هم که خداوند به حضرت آدم تعلیم داد هم از همین سنخ است. لذا در روایت دارد که حضرت تا به چیزی توجه می کردند، اسم مطابق با تکوینش آن هم می آمد.
یک سؤال مطرح کنم: روایات متعددی داریم که اسم اعظم خدای متعال 73 حرف دارد. سوال این است که این 73 حرف بودن اسم اعظم مثل این است که که بچه ی کلاس اولی تا ف را یاد نگیرد، کلمه ای که در آن ف باشد نمی فهمد؟ یعنی آن 73 حرف یک حروفی دارد غیر از این 28 حرف و یک امر بسیطی است که مستقل و در عرض این حروف است که ما بلد نیستیم یا اینکه آن 73 حرف از همین 28 تا تشکیل شده است. یعنی حروف بسائط خلقت عالم که اسم اعظم هم از آنها تشکیل شده، همین 28 تاست و فقط مکرّر شده است. روی این سوال تأمل بفرماید. (66)
سوال. استاد: حضرت در ادامه می فرمایند: این حروف 33 حرفند که 28 تایشان دلالت می کنند بر لغت عربی و 22 حرف از 28 حرف دلالت می کنند بر لغات سریانی و عبرانی. و 5 تا حرف هم در سایر لغات متحرّف هستند که مجموعاً می شود 33 حرف. بعد می فرمایند آن 5 حرف متحرّفه فتهجد است و لا یجوز ذکرها اکثر مما ذکرنا. یعنی چه ذکرش جایز نیست؟ آیا یعنی هست و ذکرش جایز نیست چون مثلاً از اسرار الهی است یا اینکه لا یجوز ذکرها یعنی نیست. خیلی عبارت عجیبی است.
سوال: آیا بین خود آن حروف مراتب هم هست یا نه؟ استاد: بعید نیست که باشد هم مراتب طولی و هم مراتب عرضی. باید دنبال شواهد گشت.
ابن عباس در ذیل عسق می گوید: سین کلّ فُرقة و قاف کلُّ جماعة. خیلی زیباست. هر تشتت و اختلاف و نزاعی شود، تشکیلاتش در سین ضبط شده است و هر اجتماع ومعیتی در ذیل قاف جمع شده است.(78)
در ماده وقی حرفی که حسابی با آن طرفیم، قاف است. چون واو و یاء از حروف عله هستند. امرش می شود قِ. شاید بشود گفت: در قاف یک نحو معنای نگهداری، استحکام و قوت است. ( کلُّ جماعة )
حروف مقطعه را حروف و نورانی و 14 تای دیگر که در حروف مقطعه نیامده اند ظلمانی می نامند.
برخی گفته اند: وحدت در کثرتِ این حروف، الف است.
ممکن است معصومین که 14 تا هستند مظاهری باشند از این چهارده حرف. ولی به نظر می رسد مقام نورانیت فوق این حروف است.
اسم مستأثر از اختصاصیات خدا و ممیّز خدا بودن خداست.
نگفته اند اسم اعظم بسیط است. ممکن است مرکب باشد.
قندوزی در منابیع از حضرت سیدالشهدا(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif) آورده که: بالاترین علوم همین علم حروف است. علم الحروف فی لا و علم لا فی الف و علم الف فی النقطة.
روایت داریم کل قرآن در سوره حمد [ حتی داریم که اسم اعظم مُقطَّعِ در سوره حمد است ] و کل حمد خلاصه شده در بسم الله و بسم الله در باء و و انا النقطةُ تحت الباء.
سوال. استاد: ظاهرا خدای متعال هر دو وجه را در مطالب معارف قرار داده است. هم سلوکِ علمنا من لدنا و بردنی از ناحیه خدای متعال و هم از ناحیه ی مزد. کسی که کار کند، مزدش را می دهند. هم سالک مجذوب داریم هم مجذوب سالک.(90)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا غیاث المستغیثین (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:10:35 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
 
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه 21 ( 22 / 6 / 2011 )1/4/090(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
بسم الله الرحمن الرحیم
دیروز روایتی خواندیم در اهمیت حروف مقطعه و اینکه انبیای سابق، بشارت داده اند به آمدن پیامبری که کتابی می آورد که مشتمل بر حروف مقطعه است.
این وجهی که قرآن از همین حروف تشکیل شده است. شما هم اگر می توانید بیاورید، در روایت است. اما این وجهی که خواندن این حروف برای ساکت کردن هلهله ی مشرکین بوده است، در کلام مرحوم صدوق در اکمال الدین است: ( کانوا لا یستطیعون للقرآن فانزل الله فی اوائل السور منه اسمه الاعظم بحروف مقطوعة و هی من حروف کلامهم و لغتهم و لم تجر عادتهم بذکرها مقطوعة فلما سمعوها تعجبوا منها وقالوا نسمع ما بعدها تعجباً فاستمعوا ما بعدها )
رسیدیم به اینجا که طبیعی ترین وجه و وجهی که نیاز به ضم ضمیمه ندارد، این است که منظور از قاف خود قاف باشد به این معنا که قاف حقیقتی بسیط از حقائق عالم خلقت است. البته نمی گوییم که لفظ قاف هم دالِّ بر آن حقیقت نیست بلکه می گوییم یک حقیقت است که در مواطن مختلف خودش را نشان می دهد. مثل طبیعیِ انسان که هم در موطن ذهن خودش را نشان می دهد هم در خارج هم در کتابت. قاف هم یک حقیقت است که اگر بیاید در ظرف لفظ، می شود همین قافِ ملفوظ. پس ق خودش است نه این که یک ق گفته ایم که دالِّ بر اوست. لذا در اینجا دیگر رابطه ی وضعی را قبول نداریم. هچنین است در کتابت. کتابتی که با پشتوانه ی وحی باشد، می گوییم قاف یک حقیقتی است که با پشتوانه ی وحی، اگر بخواهد نقش شود می شود این قاف مکتوب. در نتیجه دیگر ما مجاز نیستیم قاف را هر گونه خواستیم بنویسیم. البته دست قرارداد باز است که هر جوری می خواهیم قاف را بنویسیم با فونت ها و قلم های مختلف یا اسمش را عوض کنیم. این کارها مانعی ندارد ولی دیگر پشتوانه ی وحی به این معنا که ما می خواهیم بگوییم ندارد. اینی که ما می گوییم، آن حقیقتی است که وقتی می آید در این موطن، اینگونه خودش را نشان می دهد بدون این که به وضع نیاز باشد.
سوالی که دیروز مطرح شد این بود که آیا غیر از این حروف مقطعه که 14 تا هستند و غیر از 14 حرف دیگر که در حروف مقطعه نیستند، حروف دیگری هم در بسائط اولیه داریم یا نه؟ عرض شده این بسائط اولیه در مواطن مختلف خودشان را نشان می دهند. مثلاً در عالم وجود ذهنی و معانی. معانی می توانند چند تا بسائط کلیه داشته باشند که تمام معانیِ بعدی به آنها برگردد. یعنی وقتی تحلیلشان کنیم بر می گردند به چند تا متقابلات واضح. مثلاً متقابلاتی جمع و ؟؟؟ . قبض و بسط، فصل و وصل، حرکت و سکون و نظائر این. یعنی هر فعلی را که در نظر بگیرید، ترکیبی از آن چند تا معنای کلّی است. مثلاً ضَرَبَ، قَتَلَ، شَکَرَ معانیِ هستند که اگر کالبد شکافی شوند، می بینیم چند تا معنای بسیطِ ابتدایی با هم ترکیب شده اند و این را جلوه داده اند. این ظهور آن بسائط در عالم معانی است. (17)
اما سوال دیروز، باید دید شاهدی بر این مطلب هست یا نه؟ دیروز دو تا روایت را به عنوان شاهد ذکر کردیم. سوال دیگری که دیروز مطرح شد این بود اگر فرض کنیم عالم دارای حقائق بسیط ابتدایی است، آن بسائط همین حروف 28 گانه ی عربی است یا بیشتر یا کمتر؟ چند روایت داریم که اسم اعظم 73 حرف است که یک حرفش مخصوص خداست. آیا آن 73 علاوه بر این 28 حرف است. یعن حروفی دارد که در این 28 حرف نیست. یا اینکه تعداد آن حرروف همین 28 یا سی و سه تاست نه 73 بلکه 73 تکرار و تراکیبی از این 28 حرف است؟ چند تا روایت به عنوان شاهد برای رسیدن به جواب این سوال بیاورم:
دقیقه 22: روایتی از معانی الاخبار که به بحث ما ربطی ندارد: الْقُرْآنُ كُلُّهُ تَقْرِيعٌ [ کوبیدن] وَ بَاطِنُهُ‏ تَقْرِيب‏ و توضیح مرحوم صدوق.
روایت اول: َ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏ اسْمُ‏ اللَّهِ‏ الْأَعْظَمُ‏ مُقَطَّعٌ‏ فِي أُمِّ الْكِتَابِ. این روایت شاهدی است بر اینکه اسم اعظم از این حروف بیرون نیست. با اینکه فاء در سوره حمد نیست. در حروف مقطعه هم فاء نیست.
شاهد دوم در تفسیر قمی : حم عسق‏ هو حروف‏ من‏ اسم‏ الله‏ الأعظم المقطوع- يؤلفه رسول الله ص أو الإمام (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif) فيكون الاسم الأعظم الذي إذا دعا الله به أجاب‏. معلوم می شود اسم اعظم در همین حروف مقطعه موجود است.
شاهد سوم که بعید نیست روایت هم باشد که البته ظاهرش کلام شیخ صدوق در اکمال الدین است: قَدْ غَيَّبَ‏ اللَّهُ‏ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اسْمَهُ الْأَعْظَمَ الَّذِي إِذَا دُعِيَ بِهِ أَجَابَ وَ إِذَا سُئِلَ بِهِ أَعْطَى فِي أَوَائِلِ سُوَرٍ مِنَ الْقُرْآن‏
اما شواهدی برای اینکه چه بسا حروفی وجود دارند غیر از حروف الفبا که ما اصلاً از آن خبر نداریم. یک روایت دیدم که شاید اشعاری بر این مطلب داشته باشد. البته در این روایت اسم اعظم 72 حرف عنوان شده نه 73 حرف:
إِنَّ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ‏ عَلَى‏ اثْنَيْنِ‏ وَ سَبْعِينَ حَرْفاً وَ إِنَّمَا كَانَ عِنْدَ آصَفَ كَاتِبِ سُلَيْمَانَ وَ كَانَ يُوحَى إِلَيْهِ حَرْفٌ وَاحِدٌ [ به این مضمون روایت زیاد داریم ولی خصوصیت این روایت این است که آن حرف را نام برده است ] أَلِفٌ أَوْ وَاوٌ فَتَكَلَّمَ فَانْخَرَقَتْ لَهُ الْأَرْضُ حَتَّى الْتَفَتَ فَتَنَاوَلَ السَّرِيرَ وَ إِنَّ عِنْدَنَا مِنَ الِاسْمِ أَحَداً وَ سَبْعِينَ حَرْفاً وَ حَرْفٌ عِنْدَ اللَّهِ فِي غَيْبِهِ. این روایت اشعار دارد که این 72 تا بیش از 28 حرف است. و گرنه اگر مکرر بود، بیش از الف نزد او بود. البته به عنوان اشعار نه دلالت (33). احتمال هم دارد اسم اعظم یک کلمه باشد که تشکیل شده از 73 حرف (38)
قضیه پیرمردی که اسم اعظم را می دانست ولی استفاده نکرد (40)
این که فرمودند: حرف عندالله فی غیبه هم اشعار خوبی دارد که از حروف الفبا نیست که البته قابل توجیه است به این که مردّد بین 28 حرف است که نمی دانیم کدام است؟
ظاهرِ مرادِ از الف یا واو هم طبیعت آن است نه فرد آن ( 42 و نیم )
شاهد دیگر روایت عمران صابی و حضرت رضا (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif) است: [ فاصلاً لکلّ مشکل، احتمال دارد مراد از مشکل، ذا شکلٍ و مرکّب است. هر چیزی که یک هیئت و ترکیبی دارد، حروف آن را جدا می کند ] تا اینجا که می رسند:
هِيَ الْحُرُوفُ الَّتِي عَلَيْهَا الْكَلَامُ وَ الْعِبَارَاتُ كُلُّهَا مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَّمَهَا خَلْقَهُ وَ هِيَ ثَلَاثَةٌ وَ ثَلَاثُونَ حَرْفاً فَمِنْهَا ثَمَانِيَةٌ وَ عِشْرُونَ حَرْفاً تَدُلُّ عَلَى اللُّغَاتِ الْعَرَبِيَّةِ وَ مِنَ الثَّمَانِيَةِ وَ الْعِشْرِينَ اثْنَانِ وَ عِشْرُونَ حَرْفاً تَدُلُّ عَلَى اللُّغَاتِ السُّرْيَانِيَّةِ وَ الْعِبْرَانِيَّةِ وَ مِنْهَا خَمْسَةُ أَحْرُفٍ مُتَحَرِّفَةٍ فِي سَائِرِ اللُّغَاتِ مِنَ الْعَجَمِ لِأَقَالِيمِ اللُّغَاتِ كُلِّهَا وَ هِيَ خَمْسَةُ أَحْرُفٍ تَحَرَّفَتْ مِنَ الثَّمَانِيَةِ وَ الْعِشْرِينَ الْحَرْفَ مِنَ اللُّغَاتِ‏ فَصَارَتِ الْحُرُوفُ ثَلَاثَةً وَ ثَلَاثِينَ حَرْفاً فَأَمَّا الْخَمْسَةُ الْمُخْتَلِفَةُ فَبِحُجَجٍ‏ [ منظور من این قسمت عبارت است] : لَا يَجُوزُ ذِكْرُهَا [ چه به 33 برگردد و چه به 5 تا ] أَكْثَرَ مِمَّا ذَكَرْنَاهُ [ اگر حروف 33 تاست پس لا یجوز ذکرها اکثر مما ذکرنا یعنی چه؟! آیا یعنی چون بیش از این نیست یا اشعار دارد که بقیه ای هم دارد که نمی توان برای شما بیان کرد ] این هم شاهد دوم که مشعر به این است که حروف بسیطه ی اولیه ای که کل عالم از آنها تشکیل شده، بیش از حروف الفباست (51)
لفظ دال بر آن حقیقت نیست به دلالت وضعی بلکه مقصود ما این است که اگر خود آن حقیقت بخواهد در قالب لفظ بیاید، این لفظ می شود. طبیعتی است که بخواهد در عالم الفاظ بیاید می شود این همانطوری که در عالم برزخ و صور و معنای و سایر عوالم هر کدام جلوه ای دارد. در هر موطنیو ظرفی به نحوی خود را نمود می دهد(52)
دقیقه 52: نکته ای از مرحوم مجلسی درباره ی به هم آمدن زمین بین تخت بلقیس و سلیمان که ارتباطی به بحث نداشت. تا دقیقه (59)
خلاصه آیا 73 بسیط ابتدایی داریم یا ترکیبی از همین 28 تا یا 33 تا ؟
دقیقه 61 تا 69 : درباره ی الفبای فینیقی ها که لبنانی های امروز هستند که ریشه ی آنها از عربستان است و نام های مختلفی که برای حروف گذاشته بودند. سین: ماهی جیم: جمل نون: دوات. قاف در زبان فنیقی ها به معنای قصبة الکتاب بوده است: نی ای که با آن می نویسند. جالب این که اول نون و القلم نازل شده بعدش قاف. در عالم تکوین هم نون اسم لرسول الله و القاف اسم لامیرالمؤمنین. یونانی ها حرکات زبان عربی را به حرف تبدیل کردند که اگر قرآن به آن زبان بود، تعدد قرائات دیگر معنا نداشت چون حرکات جزء کلمات بودند نه عارض بر حرف. و این برای قرآن حُسن است که چند منظوره بلکه بی نهایت منظوره باشد. چون قرآن باید نشانگر تکوین باشد.(69)
سوال. استاد: یکی از مهم ترین منابع اصیل، همین ارتکاز است. نکته بر سر ؟؟؟ش است. یعنی ارتکازات از علوم نا خود آگاه هستند. وقتی می خواهیم برگردیم و ارتکازاتمان را کشف کنیم، خیلی ؟ ؟ ؟ است و عجائب می شود و موارد زیادی داریم که کسانی که برگشتند تا ارتکازشان را آگاهانه کنند به اشتباه افتاده اند. تازه اگر هم ارتکازمان را آگاهانه کنیم و بعد بخواهیم از روایات شاهد برای آن پیدا کنیم همان مشکلی که قبلاً صحبتش شد پیش می آید یعنی تحمیل نظر خود بر روایات. و این خطرناک است. ولی اگر انسان با خونسردی کامل و بدون عجله خوب تأمل کند، بهترین منبع، ارتکاز است به شرطی که سرعت نگیرد در آگاهانه کردنش یا تحمیلش بر روایات.
سوال از قرض ولیّ از مال طفل (73)
سوال از منظور از بساطتِ قاف. استاد: بسائطی که ما می گوییم که عالم از آن تشکیل شده است، جزء حقاقئند نه جزء وجودات یعنی وجودات، وجوداتِ این حقائقند. در فلسفه خود عالم جبروت و عقول عرضیه را در فلسفه موجود می گیرند. می گویند اعیان ثابته که ظلّ اسماء الهیه هستند. اعیان ثابته وراء ارباب انواع هستند و ارباب انواع را ظل یک عین ثابت می دانند و عین ثابت را موجود نمی دانند بلکه می گویند از شؤونات فیض اقدس است و می گویند اقدس یعنی اقدس من ان یکون المفاضُ غیرُ المُفیض. و ارباب انواع را از شؤونات فیض مقدس می گیرند. اما اعیان ثابته را بالاتر می گیرند. سوال. استاد: از واجب الوجود تعبیر می کنند به حقیقة الوجود و می گویند این تعبیر هم از ضیق خناق است و گر نه هویت غیبیه وراء این است که به آن بگوییم حقیقة الوجود. مناظره ای هم علاءالدوله سمنانی با محی الدین دارد که می گوید: وجود واجب فوق وجود و عدم است. موجود است اما به نحوی که وجوده اثباته. در روایت دارد ( سبق الاوقاتَ کونُه و العدمَ وجودُه ) وجودی است سابقِ بر عدم نه طاردِ عدم. سابقِ بر عدم بودن یعنی سابقِ بر کلِّ متقابلات. لازمه اش این است که وقتی می گوییم بسائط اولیه، این بسائط در مجلیِ ظهورات عالَم از مبدأ متعال، یک مرتبه اش مرتبه ی حقائقِ صِرف است. حقائق صرفه با ترکیبات خودشان عوالم وجود و نفس الامر را تشکیل می دهند. نفس الامر ظل آن حقائق بسیطه است. اگر این بسائط ثابت شد، در هر موطن وجودی خودش را نشان می دهد؛ نشان دادنی ذاتی.
سوال. استاد: ظاهراً طبیعت نیاز به مراتب ندارد. یعنی بالاتر از مراتب است. نشان دادن خودش است در یک ظرف. تعبیر مظاهر بهتر از مراتب است. نه این که آن حقیقت می آید اینجا بلکه آن حقیقت صِرفه در اینجا خودش را اینجور نشان می دهد. در نفسُ الطبیعه، مرتبه موجود نیست. بلکه در ظروفی که خودش را نشان می دهد و در ظهوراتش مراتب است. مظاهرش مراتب است.(84)
هم لفظ هم کتابت پشتوانه ی لفظ دارد. در روایت دارد که حضرت آدم آن حقیقت بسیط را که می دیدند، لفظش به زبانشان می آمد. و همین طور نقش. این یک ادعاست که شواهدی هم دارد. از جمله این که فینیقی ها ریشه ی عرب دارند. البته در مورد چینی ها حرف دیگری است که بحث خاص خودش را دارد.
لفظ و کتابت پشتوانه ی وحی دارد یعنی آن نفوسی که از ناحیه ی خداوند متعال با حقائق بسیطه آشنا شده و آن حقیقت را به همان نحوِ ارتباط ذاتیش در موطن صوت نشان داده است. مثلاً غالباً کسی که می خواهد سوزش خود را اظهار کند، با صوت بم اظهار نمی کند. به این می گویند تناسب و رابطه ی طبیعی. اما درد را با صوت بم و با فرکانس پایین اظهار می کند. (88)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا علی(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:11:17 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه 22 ( 25 / 6 / 2011 )4/4/90(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
سوال درباره مصحف حضرت زهرا (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/salmollaha.png) که ( مَا فِيهِ مِنْ قُرْآنِكُمْ‏ حَرْفٌ وَاحِد ) تا دقیقه (9)
سوال درباره مخلوق بودن قرآن تا دقیقه (11)
در روایتی به (لااله الاالله) حرف گفته شده است. حرف به معنای مطلب است.
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث ما این بود که اگر این احتمال درست باشد که منظور از قاف، خود قاف باشد و قاف هم به معنای یک طبیعتی است که در هر ظرفی خودش را متناسب با آن ظرف نشان می دهد، و چون حروف، بسائطِ نوشتار هستند یعنی کلمات را درست می کنند ولی خودشان لفظ دیگری اینها را درست نکرده است. این دیگر خودشانند. اگر بگوییم این حروف نماینده ی حقائق بسیطه ی در عالَم هستند که خدای متعال آنها را در نظام عالم به عنوان بسیط قرار داده است یعنی به هر چه نگاه کنید از این بسائط تشکیل شده اند و این بسائط خودشان را در آن نشان می دهند اما خود آنها در آن مرحله از چیزی تشکیل نشده اند.
اگر این حرف درست باشد، سوالی که مطرح شد این بود که وقتی می فرمایند اسم اعظم 73 حرف دارد، این حروف یعنی حروف بسیط متباین الجوهری مثل الف و باء و تاء و . . . است که فقط 28 تایش در الفبای عربی است و بقیه ی حروفش خارج از این حروف الفباست و هر حرفی به ازاء حقیقتی است(14 و نیم )
مثلاً شکل دایره. دایره یک مفهوم و یک متصوَّر است. هم معنا دارد هم صورت تخیُّلی. این دایره اگر بخواهد بشود شکل، طبیعی ترین شکلی که می تواند آن را نشان دهد، گِرد است. البته مانعی ندارد که قرارداد کنیم که آن مفهوم دایره را به صورت مثلث نشان دهیم. یعنی بگوییم هر وقت من سه گوش کشیدم یعنی گرد. امر محالی نیست ولی طبیعی نیست. چون معنای دایره طوری است که اگر بخواهد در رسم خودش را نشان دهد، گرد است. به این می گوییم یک رابطه ی طبیعی و تناسب ذاتی بین شکل و معنا.
همین طور بیانی را می خواهیم برای آن حقائق بسیطه بگوییم. آن حقیقت بسیطه وقتی برای قلب پیامبری که از ناحیه ی خدا به او وحی می شود، جلوه می کند، متناسبِ با آن حقیقت، مقطعِ خاصی از فَن به لفظ می آوَرَد او را. که مناسبت ذاتی دارد با او. که اگر نوشته بشود هم باز مکتوب خارجیِ آن هم تناسب ذاتی و طبیعی دارد با او. و این بهترین راه لفظ و کتابت است. چون معانی ای که ما آن مأنوس هستیم، معانیِ مرکّب هستند، برایمان دشوار است که رابطه ی بین لفظ و معنا را درک کنیم. مثلاً معنای باء و راء و . . . چون مآل فکر ما به معانی مرکب بر می گردد و درک معنای بسیط کار بیشتری می خواهد.(17)
به ازاء هر چیزی عددی [ لا اقل یک عدد ] هست ( کل شیء فصلناه تفصیلاً [ بحساب الجمّل ] ) که نزد ما از علوم غریبه محسوب می شد. اما مطالبی است که دیگر غریبه نیست. بچه ها در مدرسه می خوانند. مثلاً اینکه هر چیزی در دلش یک عددِ تواترِ طبیعی است که اگر آن عدد طبیعی ای را که خدا برایش قرار داده، بدانیم، می توانیم با یک پف ساده ی متواتر و مداوم، به تعداد عدد طبیعی مثلاً یک سنگ بزرگ در زمان خاص، آن را از جا بر داریم.
جریان فروریختن پل به خاطر رژه سربازان(20)
فرمنت صوت عنصر مهمی است که قابل تأمل است.
خدای متعال هر حرفی را طوری قرار داده که تواتر خاصی را به بالاترین دامنه ی خودش می رسانَد. البته ابن بیشتر مربوط به حرفهای صدادار است. آن عددی که این حرف فقط همان عدد را تشدید می کند. یعنی تواترهایی که حنجره ی صوتی ما ایجاد می کند که به آن، تواتر پایه می گویند، . . . نمی شود گفت بی سر و در است. مثلاً امکان ندارد که کاف را لبمان ادا کنیم. کاف یک رابطه ی طبیعی با دستگاه نطق ما دارد و آن محلی که مخرج کاف است، یک کاری بر سر صوت می آوَرَد. این کار، کاری است طبیعی و خدایی که جای دیگری نمی تواند آن را انجام دهد. چون این مقطع و و مخرج رابطه ی عددی دارد با آن حرف. خصوصیاتش قابلیت دارد که یک عدد خاصی را تشدید کند و آن تشدید، این حرف را ایجاد کند. به تشدید نهایی می گویند فرمنت کاف مثلاً.(23)
این حرفها زده شده و محتمل هم است. نباید استبعاد کنیم.
پس هر حرفی برای خودش حسابی دارد و امکان دارد که وقتی یک معنای بسیط برای قلب پیامبری جلوه می کند، می بیند که آن معنا باید از این مقطع فم باید ادا شود. چون این مقطع با یک عدد در ارتباط است و این عدد با عدد دیگری در ارتباط دارد . . . رابطه رابطه ی دقیق و ریاضی است و مواضعه کنار می رود. گر چه ما با مواضعه مشکلی نداریم. مواضعه هم یک ضوابطی برای خودش دارد و هر چیزی را که نفسیت آن نگاه کنید می توانید برایش مواضعه کنید. این یک ضابطه ی کلی است. پس اصل قرارداد و مواضعه قابل انکار نیست ولی نمی توان گفت: هر چه هست و نیست، وضع است. چون واقعاً یک رابطه ی ذاتی [ و نه دلالت ذاتی ] بین هر حرفی و یک معنایی و حقیقت بسیطه ای.
هر حرفی یعنی یک حقیقتی که خودش از چیزی درست نشده است ولی همه اجزای عالم از ترکیبات این حروف تشکیل شده اند همانطوریکه در تلفظ هم همینگونه هست. همانطور که چند لفظ با هم جمله را درست می کنند، آن حقیقت بسیطه با چند تا دیگر، عالَم را درست می کنند.
با این حساب، طبیعی آن است که هر کدام از 73 حرف با یکدیگر فرق داشته باشند نه این که تکراری باشند و لو احتمالش می رفت ولی ضعیف به نظر می رسد. چون اگر اینگونه باشد آن حرف مستأثر را هم می توان بلافاصله با آنالیز ترکیبی پیدا نمود(27)
سوال. استاد: یعنی اسم اعظم، تحقق به آن نیاز است.
قضیه درویشی که گفته بود یا علی و بچه ای را از کوه انداخته بود.(29) آصف هم فقط با یک حرفی که می دانست، تخت بلقیس را آورد. چون به آن حرف محقق بود. لذا اگر آن حرف را برای بنویسند چه بسا اصلاً نتوانی آن را بخوانیم. در جلد 26 بحار ص 56 این روایت است و نیز در بصائر:
كَانَ فِي ذُؤَابَةِ سَيْفِ‏ عَلِيٍّ ع صَحِيفَةٌ صَغِيرَةٌ وَ إِنَّ عَلِيّاً ع دَعَا إِلَيْهِ الْحَسَنَ فَدَفَعَهَا إِلَيْهِ وَ دَفَعَ إِلَيْهِ سِكِّيناً وَ قَالَ لَهُ افْتَحْهَا فَلَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يَفْتَحَهَا فَفَتَحَهَا لَهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ اقْرَأْ فَقَرَأَ الْحَسَنُ ع الْأَلِفَ وَ الْبَاءَ وَ السِّينَ وَ اللَّامَ‏ وَ حَرْفاً بَعْدَ حَرْفٍ ثُمَّ طَوَاهَا فَدَفَعَهَا إِلَى الْحُسَيْنِ ع فَلَمْ يَقْدِرْ عَلَى أَنْ يَفْتَحَهَا فَفَتَحَهَا لَهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ اقْرَأْ يَا بُنَيَّ فَقَرَأَهَا كَمَا قَرَأَ الْحَسَنُ ع ثُمَّ طَوَاهَا فَدَفَعَهَا إِلَى ابْنِ الْحَنَفِيَّةِ فَلَمْ يَقْدِرْ عَلَى أَنْ يَفْتَحَهَا فَفَتَحَهَا لَهُ فَقَالَ لَهُ اقْرَأْ فَلَمْ يَسْتَخْرِجْ مِنْهَا شَيْئاً فَأَخَذَهَا وَ طَوَاهَا ثُمَّ عَلَّقَهَا مِنْ ذُؤَابَةِ السَّيْفِ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَيُّ شَيْ‏ءٍ كَانَ فِي تِلْكَ الصَّحِيفَةِ قَالَ هِيَ الْأَحْرُفُ الَّتِي يَفْتَحُ كُلُّ حَرْفٍ أَلْفَ بَابٍ‏ قَالَ أَبُو بَصِيرٍ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فَمَا خَرَجَ مِنْهَا إِلَّا حَرْفَانِ إِلَى السَّاعَة.
پس سوال ما این بود که: اگر حقائق بسیطه ی ابتدائیه که از چیزی تشکیل نشده اند و با یکدیگر هم فرق دارند، داریم، 73 تا هستند یا 28 هستند که خودشان را با ترکیبات درست می کنند. اگر واقعاً 73 حرف هستند، پس آن روایتی که می گفت: اسم الله الاعظم مقطّعٌ فی ام الکتاب، معنایش چیست؟ احتمال اول این است که بگوییم اصلاً چه کسی گفته که اسم اعظم یکی است؟ ممکن است یک عنوان جنسی باشد و اسماء عظام داشته باشیم. و مانعی ندارد که یکی از اسماء اعظم، مُقَطَّع باشد در فاتحة الکتاب. شاهدش هم این است وقتی آصف با یک حرف تخت بلقیس را آورد، عرف می گویند: آصف اسم اعظم داشت. اسم اعظم به گونه ای است که یک حرفش هم اسم اعظم است. پس 73 حرف است یعنی 73 اسم است. این یک احتمال.
احتمال دوم این است که ما اسم اعظم های مختلف داشته باشیم. مرحوم مجلسی در جلد 90 بحار ص 223 یک باب مستقل دارند به نام باب الاسم الاعظم که در آن صریحاً اسم اعظم را بیان نموده اند. روایتی می آورند که : بسم الله الرحمن الرحیم اسم الله الاعظم.(37)
سوال. استاد: هر اسم اعظمی از این بسائط تشکیل شده اما تعاون این بسائط در مقصود مورد نظر تفاوت دارد. لذا ممکن است اسم اعظم یک ولی خدا با اسم اعظم ولیِ دیگر فرق داشته باشد. یک کاری از یک اسم اعظم بر می آید که از دیگری نمی آید. یعنی اسم اعظم حالت نوعی دارد که مصداقش می تواند بسائط یا مرکّبات باشد. و اسم اعظم یعنی بالاترین اسمی که در وقتی که نیازی هست، بلاریب آن نیاز به وسیله ی آن انجام می شود.(39)
سوال: روایاتی که می آیند و از امام اسم اعظم را می خواهند یا خود حضرت اسم اعظم را بیان می کنند، ظاهرش این است که اسم اعظم یک چیز است نه متعدد. آیا ممکن نیست اسم اعظم یک چیز باشد ولی شدت و ضعف داشته باشد؟ استاد از دقیقه (40) تا (50) قضیه عجیبی را نقل کردند. که حضرت فرمودند: فلانی خدا را به اسم اعظمش خوانده است با اینکه طرف اصلاً اسم اعظم بلد نبود. فقط در اضطرار شدید قرار گرفته بود به طوری که دنیا برایش تاریک شده بود. حضرت فرمودند: وقتی بنده کاملاً از اسباب منقطع شد، به هر اسمی خدا را صدا بزند، همان اسم اعظم است.
دقیقه 50 : سوال: تحقق به اسم اعظم چگونه است؟ استاد: از این قضیه ای که نقل کردم معلوم می شود که اسم اعظمی هم که آصف داشت، مرتبه ای از معرفت است که با آن مرتبه ای از معرفت، مظهر قدرت الهی می شود. علی ایّ حال، اسم اعظم در تسبیب صددرصدی است. خلاصه واژه اسم اعظم خیلی گسترده است و اعظم بودنش هم به این است که چون بالاترین اسم است، رنگ خدایی بودنش تام است یعنی دیگر برای آن مقصود رد خور ندارد. اما انواع دارد نه این یک شخص اسم است(52)
سوال: آیا بلعم که اسم اعظم بلد بود، درجه ای از معرفت داشت؟ استاد: داشت ولی فانسلخ منها.
سوال. استاد: اسم اعظم اصلی آن حروف اولیه و حقائقی هستند که قدرت اولیاء خدا به واسطه ی آنهاست که احتمال دارد 28 تایش در حروف الفبا باشد و بقیه اش را انبیاء می دانند یعنی حرفی را می دانند که اصلاً ما بلد نیستیم.(55)
سوال. استاد: همه شان اسم اعظم هستند به تنهایی و با هم هم یک جور اسم اعظمند.
سوال. استاد: در همین روایت دارد: کان عند عیسی حرفان من 73 و کان یعمل ما یعمل. نکته ای هست که این دو تا در باطن خودش بدون ظهور برای حضرت، کار خودشان را انجام می دهند. در انجیل برنابا دارد که حضرت فرمود: من یک کاری را می کنم ولی چه جوری می شود که اینجوری می شود خودم هم نمی دانم. اگر این جمله صحیح باشد، حضرت می خواهند بفرمایند من یک مرتبه ای از علم دارم که وقتی آن مرتبه را اعمال می کنم، اعمال این توسط اسماء دیگرِ خدا هم انجام می شود ولی خودم خبر ندارم که کدامشان دارد کمک می دهد(58)
هر اسمی همه ی اسماء دیگر را هم در باطنش دارد.
این توجیه اول بود.
اما توجیه دوم، خلاصه اش این است که: ممکن است بعضی حروف برای ما به صورت واج در بیاید ولی واقعیتش یک طیفِ منحاز از همدیگر باشد. ما می گوییم یکی ولی کسی که اسم اعظم را بلد است می داند که دو تاست.
مثال ساده اش واوی است که عرب ها و ما فارس ها می گوییم. افغانی ها هم مثل عرب ها می گویند. وقتی یک افغانی صحبت می کند و واو را در کلامش به کار می برد ما اصلاً متوجه نمی شویم که گفت: w ولي ما مقصود او را می فهمیم و اگر هم بپرسند می گوییم منظورش همان v بود فقط لهجه اش فرق داشت. با اینکه از نظر دقت فون و صوتی که از دهان بیرون می آید و واقعاً دو حرف و دارای دو صدا است. به همین جهت در انگلیسی به صورت دو حرف می نویسند. ولی ما با هر دو به یک حرف برخورد می کنیم. چون کلماتی که ما با آن مأنوس هستیم هر دوی این دو حرف برای ما یک واج است و معنای کلمات را برای ما تغییر نمی دهد. اما کسی که می داند که این ها دو حرف هستند، بین این دو که برای ما دو فون ولی یک واج است، فرق می گذارد. (61) الآن که در اصوات دقت می کنند به نظرم گفته اند بیش از چهارصد صوت مختلف می تواند از دهان خارج شود که هر کدام با دیگری فرق دارد و اگر دقیق بشویم، مخارجش متفاوت است. مثلاً بین کاف کاهو و کلم تفاوت می گذارند. ما ممکن است دو یا سه حرف را یکی بدانیم. مثلاً در انگلیسی خاء و قاف ندارند حتی Q را ك تلفظ می کنند. وقتی گوش می دهد می فهمد که این با آنی که تلفظ می کند فرق دارد ولی نمی تواند بگوید.
بنابر این آن 73 حرف اگر حقیقت بسیطه باشند، در این طیف وسیع، 73 تا جوهره تشکیل می دهند. یعنی اگر فرض بگیریم یکیش قاف است، این قاف دقیقاً در این طیف حرف دیگری نیست و لو خودش چند جور ادا می شود. بر خلاف اینکه بیاییم خ و ق را کاف بدانیم. یا مثلاً راء که انواع مختلفی ادا می شود.
پس خیلی از حروف بسیطه هستند که نبی ای که به او وحی می شود، وقتی آن حقیقت برایش جلوه می کند، دقیقاً آن مقطعی که خدای متعال متناسب با آن حقیقت در بدن او تعبیه کرده است، همان را ادا می کند. در روایات زیادی دارد که گاهی معصومین چیزهایی می گفتند که بقیه نمی فهمیدند. یعنی کأنه یک جور مقطعِ فمی است که متناسبِ طبیعی با آن معنای مُدرَک خودش را نشان داده است. دقیقاً هم در ارتباط طبیعی هستند. ولی اگر ما بخواهیم آن مقطع را بیاوریم، در این 28 تا جاش می دهیم. پس خودش جای تکوینیِ خودش را دارد ولی ما با گسترده کردنِ این طیف ها، از این 28 تا کار همان 72 تا را می کشیم. لذا آن هفتاد و سومی که نزد خداست، چون جلوه برای نبیی و ولیی نمی کند، دقیقاً آن گوشه ی طیفی که محاذی او باشد و آن مقطع ادا بشود، در احدی موجود نیست. یعنی حقیقتی است که به ازاء واقعیتش چیزی هست ولی نمی تواند به عنوان لفظ جلوه کند.(66)
روایتی داریم که حضرت فرمودند: یک خدا برای ما قرار بدهید که نئوبُ الیه و قولوا ما شئتم. راوی تعجب می کند. حضرت با ناراحتی فرمودند: مَا خَرَجَ إِلَيْكُمْ مِنْ عِلْمِنَا إِلَّا أَلْفاً غَيْرَ مَعْطُوفَة
این روایت را می خواهم شاهدی بیاورم برای وجه دوم. تا فردا ببینید منظور چیست؟ آیا منظور الف کوفی است که به صورت L مي نوشتند. یا اینکه منظور خود الف، تلفظش و خصوصیاتی که دارد . نحوه ی کاری که ازش می آید و آن واقعیتی که پیش خدا دارد، تازه چند جور است و پایین ترین جورش که برای ما ظهور کرده، الف غیرمعطوفه است.(69)
سوال از نوعی بودن یا شخصی بودنِ اسم اعظم.
سوال از نقد خریدن و دوباره به همان بائع به صورتِ نقد فروختن.
سوال: علامه در مقدمه المیزان، تقسیم حروف به نورانی و ظلمانی را به شدت می کوبد و به متصوفه نسبت می دهند. استاد: این تقسیم مال علوم غریبه است نه متصوفه. منظور ایشان هم رد اصل این حروف نیست بلکه نحوه استفاده برخی از این حروف برای تفسیر آیات را رد می کنند. به متنش مراجعه کنید.
سوال. استاد: ممکن است از اسم اعظمی کاری بیاید که از اسم اعظم دیگر نیاید.(75)
سوال از منظور از صورت عقلیه دایره. استاد: آخوند می گوید: اگر دایره یک ربُّ النوعی دارد، ما وقتی معنای دایره را درک می کنیم، از دور آن ربُّ النوع را می بینیم فی هواءٍ مُغبّر. ولی حرف من دقیقاً آن نیست. یعنی حتی اگر ارباب انواع و عقول مجرده را نپذیریم، حرف ما درست است. یعنی اثباتش نیازی به آنها ندارد.(79)
سوال از بخشیدن ثواب عمل انجام شده به شخص دیگر. استاد: اهداء ثواب اشکال ندارد.
فینیقی ها خوش نامی بیخودی پیدا کرده اند! 22 تا حرف دارند. فقط واژه نگار بوده اند نه اینکه حروف باشد. و اینکه می گویند حروف عربی از فینیفی ها متخذ است، غلط است . . . تا (87)
در این چهارصد تا تعداد زیادی واوِل است.
خواب که دیدید چه خوب چه بعد، صدقه بدهید. چون خوب هم بین آسمان و زمین مراعی است. صدقه بدهید تا محتوایش محقّق شود.
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا صاحب الزمان ادرکنا(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:12:16 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه 23 ( 26 / 6 / 2011 )5/4/90(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
سوال. استاد: به نظر می رسد این متکثّراتِ حروف، نسبت به کلماتی که مادون آنهاست، حالت بساطت دارند و اینها آنها را پدید می آورند. حاجاقا موذن: کأنّ باء، عنصرِ بهاءُالله است. استاد: بله. یعنی اگر باء نباشد، بهاء هم نیست.
سوال از عبارت ( عناصر الأبرار ). استاد: تا دقیقه (5)
سوال: حروف که به عدد تفسیر می شوند، یعنی حقیقتشان همان عدد است یا اینکه حقیقت حرف، عدد است؟ کدام اصل و کدام فرع است؟ استاد: روی آن معنای طبیعی که من عرض کردم، اصل، خود حروف هستند. به همین جهت هر حرفی می تواند نماینده ی اعداد مختلف باشد در مواضع مختلف. مثلاً خود ابجد، کبیر و صغیر و اکبر دارد. چون آنچه نفسیّت دارد، خود حروف است. البته اعداد هم طبایعی دارند. می گویند: کلّ عددٍ نوعٌ برأسه یعنی هر کدام مثل خود اینهاست به عنوان یک حقیقت و بعد، ارتباطی برقرار می شود بین حقائق. اگر هر کدام از حروف، طبیعت صِرفه برای خودشان دارند، این طبیعت صرف می تواند در مقامات مختلف، با اعداد مختلف مرتبط باشد. ارتباطی طبیعی. پس اصل حروف است.
سائل: وقتی که می گوییم مثلاً معادل ج 4 است، معدود این چهار چیست؟ استاد: بستگی دارد که این عدد مربوط به چه چیزِ شیء باشد. مثلاً همین تواتر طبیعی که کشفش را به گالیله نسبت می دهند، یعنی هر شیئی یک تپش و برو و برگرد در کارش هست. در عربی امروز از آن به تردّد تعبیر می شود. همان فرکانس مثلاً. در اینجا که می گوییم شیء، عدد دارد، منظورمان از عدد، همانن تپش درونیِ خود شیئ است. هر شیئی هم می تواند نظام ها داشته باشد یا حتی جزء یک نظام دیگری قرار بگیرد. پس آن عدد مربوط می شود به چیزی ذاتی از این شیء. اما بستگی دارد که شما چه چیزی از این شیء را در نظر گرفته اید. اگر تپش و ارتعاشش را در نظر بگیرید، می شود این عدد. اما می توانید مثلاً مؤلفه های اولیه ی او را در نظر بگیرید، در آن صورت عددش فرق می کند. مثلاً وقتی می گویید عدد این شیء، 56 است، یعنی 56 تا عنصر اولیه ی بسیط دست به دست هم داده اند و این را درست کرده اند.(10)
در روایتی که از عمران صابی و امام رضا (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif) نقل کرده ایم، معلوم است که اولی که امام وارد می شوند، ریخت عبارات حضرت، ریخت الفاظ نیست. بیانات بیاناتِ اول ما خلق اللهِ تکوینی و واقعی است. بعدش برای عوالم تکوین و تدوین کاملاً متطابق باشد، کلام را بردند بر سر الفاظ. جالب است که در ادامه فرموده اند: این حرف ها وقتی کاملاً همه چیزش تمام شد، خدای متعال یک کلمه از آن درست کرد به نامِ کُن. فرمودند: ثُمَّ جَعَلَ الْحُرُوفَ بَعْدَ إِحْصَائِهَا وَ إِحْكَامِ عِدَّتِهَا فِعْلًا مِنْهُ‏ كَقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ- كُنْ فَيَكُونُ‏ وَ كُنْ مِنْهُ صُنْعٌ وَ مَا يَكُونُ بِهِ الْمَصْنُوعُ فَالْخَلْقُ الْأَوَّلُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الْإِبْدَاع‏ (14)
ما دنبال این احتمال بودیم که: حروف، طبعتی دارند که این طبیعت می تواند به ازاء خودش در موطن حقائق، حقیقتی داشته باشد که آن حقیقت اگر بخواهد در عالم لفظ ظهور کنند [ بدون اینکه لفظ او را نشان دهد ] می شود این.
یکی از کلیدی ترین ابحاث در این زمینه دو آیه اول سوره ی مبارکه ی شورا است که مفسر کیفیت وحی است: حمعسق کذلک یوحی.
مثلاً به عَین نمی توان عِین گفت یا به میم، موم.
مرحوم طباطبایی می گویند: جمهور مفسرین، کذلک را به محتوا زده اند که یعنی همانطوریکه در دین شما توحید و معاد هست، در دین انبیای سابق هم همین حرفها وحی می شوده است. ایشان می گویند: خیلی بعید است. و حق هم با ایشان است.(16)
علی ایّ حال صحبت بر سر این بود که آیا غیر از این 28 حرفی که با آن مأنوس هستیم، هست یا نیست؟ روایت فرموده بود: اسم اعظم 73 حرف است. این حرفها چگونه اند؟ چیزی که بیشتر به ذهن می آید این است که این 73 حرف، حرفهای متمایزند نه این که از تکرار حروف پدید آمده باشد. اسم اعظم از اموری است که بین شیعه و سنی پذیرفته شده است. اول باید یک مطالب ابتدایی و مبادیِ معارفی راجع به اسم داشته باشیم بعداً برویم سراغ فهم اسم اعظم. نمی شود چیزی راجع به اسماء الله ندانیم و بخواهیم درباره اسم اعظم بحث کنیم.
شاید بتوان گفت: اسم اعظم شخص یک اسم خاص نیست بلکه اسم های اعظم داریم و به هر مناسبتی یکی جلوه می کند. اگر بخواهیم توضیح مصداقی بدهیم، به آن شخص داعی و حاجتی که دارد، مربوط است. یک وقتی است که خدا را به اسماء و صفاتش به حمل اولی صدا می زنیم و می گوییم: یا رزاق، یا قاضی الحاجات و . . . ، اما کسی که حاجتی بالفعل دارد، خدا را که صدا می زند، کاری به مفهوم قاضی الحاجات ندارد بلکه با نفس آن ذاتی کار دارد که صفتش به حمل شایع، قاضی الحاجات است. مثل وقتی که دریا طوفانی شد، اما فرمودند: آنجا می بینی که : هو الله المنجی حیث لا منجیَ له. نه اینکه تصور می کنی منجی بودن خدا را. آنجا جای تصور نیست بلکه تمام وجودت دارد می گوید: من یک منجیِ به حمل شایع می خواهم. با مفهوم منجی کاری نداری بلکه با یک ذاتی سر و کار داری که به صفت منجی در او به حمل شایع ظهور پیدا کرده است. لذاست که وقتی سر و پای وجودت دارد صدا می زند: یا منجی، با ذات سر و کار داری و اسم اعظم بودنِ منجی در آنجا هم به همین معنا است. دیروز هم گفتیم: وقتی انقطاع اسباب شود، هر اسمی اعظم می شود. یعنی آنجا با خود خدا کار دارد نه با اسم او. اسم ظهور کرده اما به حمل شایع. مفهومش حجاب نشده است. هر اسمی که شما را مستقیم ببرد سراغ ذات منجی، اسم اعظم است. به همین جهت خیلی از مفسرین گفته اند: اسم اعظم، الله است. چون الله ما را نمی برد سراغ یک وصف. تا می گوییم الله، ما را می برد سراغ خود خدا. پس اعظمیت اسم اعظم از اینجاست که اگر هم وصفی دارد کار می کند، به حمل شایع است. مستقیماً و به حمل شایع، سراغ ذاتی که متصف به اسمی که کار مرا دارد انجام می دهد، می رویم.
اگر این احتمال درست بود و اسم اعظم نوعی باشد، به دعا کننده مربوط است. متناسبِ با حال روحی و حاجت دعا کننده و مزاج قابلِ او، اسم اعظم از طرف ذات خدای متعال انجام می شود. یعنی اینجاست که کار فقط مال خود خداست. آن کسی که اسم اعظم دارد، خودش کاره ای نیست. او فقط واسطه ی ظهور این اسم شریف است. چون سراپا نیاز است. داعیِ به اسم اعظم هنرش این است که بالاترین دعا را انجام می دهد یعنی خود خدای متعال که سبب ساز و سبب سوز است، حاجت او را برآورده می کند.(22)
سوال. استاد: یعنی حال ما طوری باشد که وقتی آن اسم را برای خدا به کار می بریم، واقعاً اسم را به همان نحوی که واقعیتش هست به کار ببریم. در این صورت اسم، می شود اسم اعظم. یعنی بما هو اسم. همانطوریکه امام در تحف فرمودند: من عبد الاسم و المسمی فقد اشرک و من عبد الاسم دون المسی الی آخره. همه راهها را که می بندند، می فرمایند: إن معرفة عین الشاهد قبل صفته . . . اگر به چنین شاهدی معرفت پیدا کردیم، صفتی هم که دارد به حمل شایع است. یعنی داریم ذات را متلبّساً به این صفت می بینیم و نگاهِ به متلبّس نداریم. لذا اصلاً در اینجا صفت حجاب ذات نیست. چون انقطاع اسباب شده است. یعنی مراجعه می کند به حمل شایع به ذات متلبس بدون توجه به تلبس که اگر توجه کند می شود به حمل اولی. تمام وجودش دارد می گوید من نجات می خواهم ولی با مفهوم نجات و منجی و اسم و صفت کار ندارد بلکه با آن کسی که حاجتش را بر آورده می کند کار دارد(25)
پس اسم اعظم بسیار زیاد شد و این 73 حرف هم که آصف یکیش را می دانست به ما ربطی ندارد و مال کسانی است که بالا بالا هستند. در حالی که اسماء عظام نوعی، خیلی هایش برای ما معنا دارد. اما این اسماء بسیطی که 73 حرف است، مال طبقه انبیاء و اولیاء است و پشتوانه اش معرفت است. معرفت اوصیایی.
وقتی اسم اعظم یک شخص نشد و نوعی بود، هر کجا به مناسبت آن مقام باید ببینیم منظور چیست و اعظمیتش هم به این معنا است که خود خدا دارد کار انجام می دهد و اسم، حجاب او نشده است. حتی در روایت دارد: آهی که مریض می گوید، اسم خداست! إن آه اسم من اسماء الله و من قال آه فقد استغاث بالله. از سراپای وجودش یک لفظ تولید می شود و تولید این لفظ یک رابطه ای دارد با حال او. درد او این صوت را اقتضا می کند. این لفظ یا آن حال او و مفادی که خدای متعال به ازاء آن قرار می دهد . . . (29) سراپا نیاز است و با همین آه کشیدن از ملکوت عالَم به او عنایت می شود.
سوال. استاد: ممکن است خدای متعال چیزی را به ریخت وجودیِ آصف داده باشد که برای مزاج روحی و نفسانیِ او، حالی ایجاد می شود که با شرائط داعی بودن او، آن فیض از ناحیه ی فیاضِ علی الاطلاق اشراق می شود.
سوال: آیا به خاطر انقطاعِ دائم آصف نبوده است؟ استاد: بله، ولی گاهی اوقات انقطاع، به خاطر فعل و انفعالات خارجی ایت و گاهی از معرفت. اگر بدانیم که هر چیزی که لحظه به لحظه انجام می شود، به اذن خداست. این زمین که ما را نگه داشته، به اذن خدا نگه می دارد. آب هم اگر خدا بخواهد ما را نگه می داریم. بنا بر این اگر آن انقطاعی که روی آب داریم، روی زمین داشته باشیم، روی زمین هم که نشسته ایم، همان انقطاع هست. یعنی لازم نیست چند چیز دست به دست هم بدهد تا انقطاع را بیاورد بلکه انقطاعی است از سرِ معرفت و شهودِ این که همه چیز لحظه به لحظه به اراده و اذن خداست. امثال آصف به خاطر معرفتشان همیشه حال انقطاع دارد دارند.(32)
سوال. استاد: بچه که دارد گریه می کند، همین گریه کردنش درخواست است ( یسأله من فی السموات و الارض ) ( کلّ یوم هو فی شأن ) همه لحظه به لحظه دست گدایی شان دراز است. الآن که ما داریم نفس می کشیم، هر نفسی دست گداییِ ماست که دراز است. اگر نفس بعدی را نکشیم، کم داریم. به حمل شایعی که عرض کردم، یعنی به حمل شایع آن اسم. یعنی نمی گوید: به من حیات بده یعنی این مفهوم را تصور نمی کند. یعنی در محدوده ی خودآگاه و مفاهیم نیست. بلکه یک چیز وجودی دارد صورت می گیرد. محدوده ی علم حصولی نیست. ولی به حمل شایع هست یعنی واقعیتش این است که کسی که روزی می خواهد، کاری با خدای میراننده ندارد. او با خدای رزاق کارد اما نه به این صورت که مفهوم رزق به حمل اولی در کار بیاید.(34)
سوال. استاد: اگر مفهوم به حمل اولی توی کار بیاید، دیگر اعظم نیست.
یک قول بسیار قوی این است که الله اسم اعظم نیست بلکه نزدیک به اسم اعظم است. اسم اعظم خود (هو) است. به همین خاطر سوره توحید که نسب الرب است، با هو آغاز می شود.
البته در توحید صدوق در باب تفسیر بسم الله الرحمن الرحیم این روایت هست:
إِنَ‏ قَوْلَكَ‏: «اللَّهِ‏» أَعْظَمُ الْأَسْمَاءِ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ تَعَالَى- وَ هُوَ الِاسْمُ الَّذِي لَا يَنْبَغِي أَنْ يَتَسَمَّى بِهِ غَيْرُ اللَّهِ، وَ لَمْ يَتَسَمَّ بِهِ مَخْلُوقٌ.(37)
سوال: یعنی چه به حمل شایع خدا را می خواند؟ آیا خواندن بدون تصور، ممکن است؟ استاد: اگر منظورتان از کلمه ی تصور، یک نحو علم است، بله، سراپای روح، علم است. اما اگر منظورتان از تصور یعنی انشاء لفظ، صورت مُدرکه ای را، نه. حتی اگر این بشود، کار خراب می شود. مثلاً وقتی دارید با کسی حرف بزنید، مرتب بینش بگویید من دارم با این آقا حرف می زنم، اصلاً دیگه نمی توانید حرف بزنید. به هم می ریزد.
قضیه ی ای خدا گفتنِ شخص بی خدا (38)
قضیه تاریک شدن حرم حضرت رضا (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif) (41)
ما اهل بیت را اسماء الهی و مظاهر صفات و اسماء خدا می دانید. همان طوری که ( لله الاسماء الحسنی فادعوه بها) شرک نیست، صدا زدن اینها هم شرک نیست(43) نفسیّت در انوار مقدسه ی آنها مضمحل است و کمالشان هم در همین است و گر نه واسطه ی فیض نمی شدند. وقتی این طور است، وقتی آنها را صدا بزند، خدای متعال را صدا زده است. پشتوانه الهی دارد نه اینکه ( ما انزل الله بها من سلطان ) باشد.45
سوال: اگر حالت انقطاع، مراد است، پس چرا 73 حرف است؟ استاد: کسی که منقطع می شود به خاطر اینکه اسبابِ عادیِ در دید او کنار می رود، مزاج وجودی و نفسانی و روحی او یک حال داعی بودن برای او پدید می آورد. این مزاج او را اگر تحلیل ملکوتی و جبروتی بکنیم، آن حروف دارند اینجا کار می کنند و لو خودش خبر نداشته باشد. مزاج روحیِ متناسب شده با اینکه آن اشراق صورت بگیرد. لفظ هم نمود و موطنش است.
قضیه ای که مرحوم آقای کافی تعریف کرده بودند درباره مرحوم شیخ محمدتقی آملی که به شخص مضطری گفت بود: سعی کن یک مرتبه این دلت بگوید: خدا. و با همین، کارش درست شده بود.(49) تا (54)
قضیه ی دکتر یونگ رفیق فروید و کتاب انسان و سمبل هایش و خود آگاه و نیمه آگاه و ناخودآگاه.(55 )
توجیه دوم این بود که: ممکن است این حروف 73 گانه بسائطی باشند که از دلشان چیزهای دیگر هم در می آید و این فتح الباب بزرگی است. اینکه می گوییم اسم اعظم 73 حرف است و آصف یکیش را بلد بود، اینگونه نیست که ما هم بگوییم: الف. غیر از اینکه تناسب ادراکی و معرفتیِ ایشان بود، از دل الف هم خیلی چیزها در می آید. یعنی حرف، شروعش است و یک نحو بساطتی است که دارد خودش را در این موطن نشان می دهد. اما از دل این بسیط کتاب کتاب در می آید. مثلاً روایت داریم که: علم کلّ شیء فی عسق. مثلاً در باطن عین، یاء و نون هم هست و مثلاً در نون سین، واو هست. چهارتا بودن و مدخلِ چهار هم در این بحث خیلی مهم است. یعنی کسانی که دنبال این مباحث هستند، اگر هم حرفی سه حرفی است، چهار حرفیش می کنند.(60) لذا هر اسم سه حرفی ای 28 تاست. یعنی هر کلمه ی سه حرفی، در دل خودش 28 تا کلمه دارد. چون چهارمیش 28 حرف می تواند باشد.
این 73 حرف ممکن است حروفی باشند واقعاً ممتاز که ما نمی توانیم آنها را آن جوری که واقعیتشان است، تلفظ کنیم ولی نزدیکشان را می توانیم تلفظ کنیم. یعنی اگر آن حرف را یک ولیِّ خدا بگوید، ما مخرجش را نداریم که بگوییم مگر به اعجاز. ولی مخرج نزدیک به آن را داریم. البته قوه اش هست ظاهراً. برخی می گویند: انّی جاعلٌ فی الارض یعنی همه ی انسانها. پس اگر طیفِ صداهایی که ممکن است را در نظر بگیریم، این 73 تا در همین ها موجودند. در روایت آصف هم اگر تردیدِ الفٌ او واوٌ از حضرت باشد نه راوی، معنایش می تواند این باشد که نه الفی است که شما تلفظ می کنید نه باء شماست.
درباره ی الف غیر معطوفه هم این روایت جالب است که در کافی و بصائر است:
دَخَلْتُ أَنَا وَ كَامِلٌ التَّمَّارُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ لَهُ كَامِلٌ‏ جُعِلْتُ‏ فِدَاكَ حَدِيثٌ رَوَاهُ فُلَانٌ فَقَالَ اذْكُرْهُ فَقَالَ حَدَّثَنِي أَنَّ النَّبِيَّ ص حَدَّثَ عَلِيّاً ع بِأَلْفِ بَابٍ يَوْمَ تُوُفِّيَ رَسُولُ اللَّهِ ص كُلُّ بَابٍ يَفْتَحُ أَلْفَ بَابٍ فَذَلِكَ أَلْفُ أَلْفِ بَابٍ فَقَالَ لَقَدْ كَانَ ذَلِكَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَظَهَرَ ذَلِكَ لِشِيعَتِكُمْ وَ مَوَالِيكُمْ فَقَالَ يَا كَامِلُ بَابٌ أَوْ بَابَانِ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَمَا يُرْوَى مِنْ فَضْلِكُمْ مِنْ أَلْفِ أَلْفِ بَابٍ إِلَّا بَابٌ أَوْ بَابَانِ قَالَ فَقَالَ وَ مَا عَسَيْتُمْ [ ممکن نیست ] أَنْ تَرْوُوا مِنْ فَضْلِنَا. مَا تَرْوُونَ مِنْ فَضْلِنَا إِلَّا أَلْفاً غَيْرَ مَعْطُوفَةٍ. مرحوم مجلسی در بحار ج 25 ص 283 . در بیان الف غیر معطوفه فرموده اند: بيان: قوله ع غير معطوفة أي نصف حرف كناية عن نهاية القلة فإن الألف بالخط الكوفي نصفه مستقيم و نصفه معطوف هكذا ا و قيل أي ألف ليس بعده شي‏ء و قيل ألف ليس قبله صفر أي باب واحد و الأول هو الصواب و المسموع من أولي الألباب. ولی به نظر می رسد نیاز به کار بیشتری دارد. گویا می خواهند بفرمایند که ما چندین جور الف داریم که آن الفی که نزد شماست، اَنزلِ مراتب آن است. در مشارق الانوار بُرسی تعبیر الالف المبسوطة هم دارد.(73) . . . گاهی است که اینها نمی توانند در محدوده ی ذهن و علم حصولی جلوه کنند . . . چرا حضرت فرمودند: الله اسم اعظم است.؟ حضرت فرمودند: چون نام هیچ کس خدا نیست. وصفی هم در آن نیست و انسان تا آن را می شنود ذهنش می رود سراغ خود خدا. منظور از اعظمیت این است که غیر خدا در کار نیست. هر کجا غیر خدا در کارنیست، از مظاهر اسم اعظم خداست. اگر همین حالتِ با غیر خدا کاری نداشتن برای شخص هم محقق شد، می شود اسم اعظم خارجی که ازش کار می آید.(85)
سوال درباره مسائل عمره تا دقیقه (90)
سوال درباره مخارج حروف و عدالتِ امام جماعت تا دقیقه (107)!!!
در بحار هم آمده که حضرت فرمودند: َ الْعِلْمُ‏ سَبْعَةٌ وَ عِشْرُونَ جُزْءاً فَجَمِيعُ مَا جَاءَتْ بِهِ الرُّسُلُ جُزْءَانِ فَلَمْ يَعْرِفِ النَّاسُ حَتَّى الْيَوْمِ غَيْرَ الْجُزْءَيْنِ [الحرفین ] فَإِذَا قَامَ الْقَائِمُ أَخْرَجَ الْخَمْسَةَ وَ الْعِشْرِينَ جُزْءاً [ حرفاً ]. فَبَثَّهَا فِي النَّاسِ وَ ضَمَّ إِلَيْهَا الْجُزْءَيْنِ [ الحرفین ] حَتَّى يَبُثَّهَا سَبْعَةً وَ عِشْرِينَ جُزْءا [ حرفاً ]
این روایت هم جالب است که: ُ إِنَّ قَائِمَنَا إِذَا قَامَ مَدَّ اللَّهُ‏ لِشِيعَتِنَا فِي أَسْمَاعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ [ شاید اشاره به افزایش علمشان باشد {نگارنده} ] حَتَّى [لَا] يَكُونَ بَيْنَهُم‏ وَ بَيْنَ الْقَائِمِ بَرِيدٌ يُكَلِّمُهُمْ وَ يَسْمَعُونَ وَ يَنْظُرُونَ إِلَيْهِ وَ هُوَ فِي مَكَانِه‏.
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا ذخر من لا ذخر له (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:13:07 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه 24 ( 27 / 6 / 2011 )دوشنبه 6/4/90(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
درباره اختلاف قراءات و استعمال لفظ در اکثر از معنا تا دقیقه (3)
سوال از ( ما امر خدا هستیم در بین کاف و نون ) آیا بینیّت رتبی است یا زمانی؟ ظاهراً زمانی معنا ندارد. یک جا دارد: انما امرنا ولی در آیه ی دیگری دارد: انما قولنا. تا دقیقه (12)
بسم الله الرحمن الرحیم
دو روایت دیروز مطرح شد که تعبیرِ : الفاً غیر معطوفة داشت.
الفبای کوفی هم شبیه خط نسخ ماست. تفاوت فاحشی ندارد.
احتمال دارد که الف غیر معطوفه همین الف باشد که با کج شدنش حروف دیگر پدید می آید. پس غیر معطوفه یعنی هنوز کج نشده و راست است که ابتدایی ترین حرف است و کنایه از این است که علم شما خیلی اندک و ابتدایی است.
احتمال سوم این است که ما چند جور الف داشته باشیم و همین الف، مراتب داشته باشد یا واقعیت همین یک الف یک طیف است که یکیش غیر معطوفه است. یکی از معانی عطف میل و چسبیدن است. ممکن است منظور از الف غیر معطوفه همزه باشد. یعنی اگر بگویید ابجد، الفش غیر معطوفه است اما اگر بگویید لا، الف معطوفه است که به حرف قبل از خود می چسبد. حضرت درباره آیات قرآن نیز در روایتی فرموده اند: منه منقطع و معطوف و منه منقطع غیر معطوف.(20)
عرض ما این بود که طبیعی ترین وجه حروف مقطعه، این باشد که این حروف، خودشان باشند و اشاره ی به خارج از خودش و غیر خودش نداشت باشد. البته وجه اشاره هم محتمل است ولی ادعای ما این است که یکی از احتمالات این باشد که: همانطوریکه در عالم کلام، حروف، بسائط کلام هستند یعنی جمله از کلمات و کلمات از حروف تشکیل شده ولی حروف دیگر از چیزی تشکیل نشده است، در عالم حقائق هم همین گونه باشد یعنی یک حقائق اولیه ای است که همه ی حقائق از آنها درست شده اند ولی خود آنها از چیزی تشکیل نشده اند و یک حقیقت بسیطه ی بدوی هستند و لو در مجال دیگری، خود آنها هم مرکّب باشند ولی این مجالِ سلسله حقائقِ منظور ما که ظهور پیدا کرده اند، از آن حقائق بسیطه تشکیل شده اند. بحث از خود آن حقائق و مثلاً وجه جمع مقام نورانیت با این بسائط، مجال دیگری را می طلبد.(23)
وجودات دیگر، چهار تا وجود دارند: خارجی، ذهنی، لفظی و کتبی. اما این وجودات اربعه در بحث ما تفاوت می کند. یعنی قبل از وجودات بسیطه، چیزی که بدواً در ذهن همه هست این است که وجود عینیِ قاف عین وجود لفظیِ آن است. در حروف که الفاظ هستند، تمایزی بین وجود خارجی و وجود لفظی، نیست. چون وجود لفظیِ حروف، عین وجود خارجی شان است. ولی منظور ما فعلاً از وجود خارجیِ قاف، یک طبیعت و حقیقتِ بسیطه ای است که اگر بخواهد در لفظ بیاید، می شود این. و لذا قاف لفظی اشاره به آن طبیعت ندارد مگر بین ظرف ها یعنی قاف لفظی می تواند اشاره کند به قاف مکتوب. قاف ذهنی می تواند اشاره کند به قاف لفظی یا بالعکس. اشاره ظرفی به ظرف دیگر درست است اما آن که منظور ماست این است که قاف لفظی اشاره نمی کند به طبیعت قاف. بلکه خودش قاف است اما قافی در ظرف موطن لفظ. همانطور که مثلاً می گوییم زید اشاره دارد به عمرو. اما یک گاو اشاره ندارد به زید. منظور ما از اشاره این است که هر دو در طبیعت انسان شریکند و این آن را نشان می دهد. اما گاو نمی تواند انسان را نشان دهد. اما اگر بگوییم زید اشاره دارد به انسان، صحیح نیست. زید به انسان اشاره نمی کند بلکه دارد به وجود خودش طبیعت انسان را در ظرف وجود خارجی نشان می دهد. همان طوری که تصوری که من از زید دارم دارد نشان می دهد طبیعت انسان را در موطن ذهن. یعنی ذهن من اشاره نمی کند به طبیعت انسان. بلکه خود طبیعت انسان است که در ظرف وجود ذهنی موجود شده است.
هر کدام از وجودات، یک وجود و فرد دارند و یک طبیعت. مثلاً پدری اسم فرزندش را زید می گذارد. این بچه یک وجود خارجی دارد و یک وجود ذهنی و یک وجود لفظی و کتبی. این زید که وجود لفظیِ زید است کدام یک از این زید هاست؟ زیدی که من الآن دارم می گویم یا زیدی که روز اول پدرش گفت یا زیدی که فردا فرزندش به او خواهد گفت؟ کدام یک از این ها وجود لفظیِ زید هستند؟ آیا همه اش است یا هیچ کدام؟ کدام لفظ را تصور می کنیم و می گوییم: لفظ زید، وجود لفظیِ زید است؟ جواب این است که هیچ کدام. چون وقتی می گوییم: زید، وجود لفظیِ زید است، منظورمان از زید، طبیعتِ لفظ زید است نه فردی از لفظ زید. ما که حرف می زنیم، فردی از لفظ زید را ایجاد می کنیم. اما اینکه در محاورات علمی می گوییم: لفظ زید، وجود لفظیِ زید است، مانعی ندارد وقتی ذهن ضعیف است، یک فرد را برای نشان دادن طبیعت تصور کند. اما واقعیتش این است قصد شما طبیعت لفظ است نه فرد آن. این یک تحلیل ذهنی خیلی ظریفی است. این یکی از جاهایی است که بحث در آن در اصول فقه قریبِ به قله اش رسید است، همین بحث است که: لافظ هیچ وقت قاصدِ لفظ نیست. بلکه قصد می کند طبیعت را ولی ایجاد می کند فرد را. غیر از این هم ممکن نیست. شما وقتی می خواهید بگویید: زید، هیچ گاه آن لفظی را که بعداً خواهید گفت را تصور نمی کنید. آن که معلول کار شما خواهد بود. شما اول به طبیعتِ لفظ توجه می کنید تا فردی از آن را ایجاد کنید.(30) حالا این طبیعت چیست و کجا باید دنبالش گشت؟ چون هر کجا می رویم، می گوید: من دارم در این ظرف خودم را نشان می دهم. حالا خودش کجاست؟ بحث خیلی جانانه نیاز دارد. سوال. استاد: کلی طبیعت موجود است به وجود فرد. هر کجا فرد هست طبیعت هم هست ولی طبیعت من حیث هی هی لفظ نیست.
وقتی شما می گویید: قاف یک حرف است. گاهی می گویید قاف، که لفظ است. گاهی هم آن را می نویسیم که نقش قاف است. اینجا هم همین سوال مطرح می شود که وجود کتبیِ قاف، آن است که من نوشته ام یا آن است که شما نوشته اید؟ کدامش نقش قاف است؟ اینجا هم باید بگوییم: هر دو هست ولی هیچ کدامش نیست. نقش قاف یک طبیعت است که نوشته ی من و شما دو فرد از آن آن طبیعت است. طبیعتی که دارای افراد است.
خود وجود ذهنی ذو مراتب است. الآن شما می گویید: من تصوری از قاف دارم غیر از وجود لفظی و کتبی. این وجود ذهنی قاف، قافی است که در ذهن من آمده یا قافی است که شما تصور کرده اید؟ معلوم است که دو وجود ذهنی است. این جا هم همان حرف ها مطرح است.
آیا قافی را که چند دقیقه قبل شنیده اید و حالا دوباره در ذهنتان مرور می کنید؟ وجود لفظیِ قاف است ی وجود ذهنیِ آن؟ به نظر می رسد باید گفت: وجود ذهنیِ لفظیِ قاف است. حتی اگر رسم و نقش قافی را که دیده بودید، تصور کنید، وجود ذهنیِ کتبیِ قاف است.(35)
در منطق هم مطرح شده که: حتی صورت های ذهنی هم معنا دارند. مثلاً کلمه ی مثلث، یک شکل است و سه ضلع دارد. تا می گویند وجود ذهنیِ مثلث، همه می رویم سراغ اینکه در ذهنمان و در قوه ی خیالمان سه تا خط بکشیم. به محض اینکه یک شکل سه ضلعی را در ذهنمان ترسیم کردیم، می گوییم: این وجودِ ذهنیِ مثلث است. درست هم هست. این وجود ذهنیِ خیالیِ مثلث است. بچه که اول به دبستان می رود، معلم شکل مثلث را به او یاد می دهد و هر وقت هم که معلم لفظ مثلث را می گوید، ممکن نیست که وقتی این لفظ به گوشش می خورد، یک سه ضلعی در ذهنش ترسیم نکند. اما همین ذهن وقتی قوی شد و مثلاً به دانشگاه رفت و وقتی استاد دارد مثلاً نسبت های مثلثاتی را بیان می کند، دانشجویان، مجبور نمی شوند وقتی استاد می گوید مثلث، در ذهنشان یک سه ضلعی ترسیم کنند. بدون نیاز به این کار، مفهوم و معنای مثلث را درک می کنند. وقتی ذهن، معنای عقلی مثلث را درک کرد، دیگر نیاز به تصور صورت خیالیِ آن و رسم سه ضلع ندارد.
حالا آیا معنای مثلث، وجود ذهنیِ آن است یا سه ضلعی ای که بچه در ذهنش تصور می کند یا هر دویش؟ هر دویش وجود ذهنیِ مثلث است. یکی وجود ذهنیِ خیالیِ مثلث است که نیاز به شکل دارد و یکی وجود ذهنیِ عقلی یا وهمی و معنویِ مثلث است که معنای مثلث است بدون این که ذهن در درک آن نیاز به رسم شکلی داشته باشد.
هر چیزی همانطوری که می تواند وجود ذهنیِ لفظی یا ذهنی کتبی داشته باشد، می تواند وجود ذهنی خیالی و وجود ذهنیِ عقلی هم داشته باشد. حالا آیا این قضیه برای حروف هم ممکن است یا نه؟ یعنی وقتی می گوییم: وجود ذهنیِ قاف، قاف می تواند یک معنا داشته باشد. معنایی که وقتی ذهن در ادراک آن قوی شد، نه نیاز دارد به تخیّل صورت و نقشش و نه ترسیم شکلش. و همین طور است وجود خارجی. یعنی آن هم مراتب دارد. البته منظور من از خارجی، نفس الامر است نه وجودی که در فلسفه مطرح است. خارج یعنی خارج از ذهن و چیزی که در حیطه ی مفاهیم نیست. به نظر من در همان موطن وجود عینی هم دو مرتبه هست: وجود عینیِ نفس الامری که مال طبیعت است و . . .
آیا طبایع، صِرفاً مخترعات ذهن هستند؟ بعداً مفصلاً به آن خواهیم پرداخت.
خلاصه این که: اگر منظور از قاف خودش باشد، منظور، طبیعتِ قاف است. با این حساب هر کجا قاف موجود شود، خودش است نه این که در آن ظرف به طبیعت اشاره کند بلکه طبیعت در این ظرف آمده است. خود طبیعت هم در موطن نفس الامر، نفس الامریت دارد. البته طبایعی هستند که هیچ عاقلی تردید نمی کند که نفس الامریت دارد ولی طبایعی هم هستند که ممکن است عده ای بگویند: این طبایع جزء مخترعات هستند که قابل فکر و تأمل است.
به هر حال، اگر این حرف درست باشد که منظور از قاف می تواند خودش باشد، می شود طبیعت قاف. بنا بر این آیا قسم به چنین قافی می شود خورد یا نه؟ مانعی ندارد. مخصوصاً اگر بگوییم مقام قاف بالاست و فعلاً وجود لفظی اش نمود پیدا کرده است. خودش یکی از اسماء عالیِ الهیه و بلکه از سلک اسم اعظم و بسائط اولیه است. وقتی به اعیانی مثل طین و زیتون قسم خورده می شود، به طریق اولی می توان به اسماء الهیه و طبایع قسم یاد نمود.(44)
آیا شواهدی بر له یا علیهِ این احتمال وجود دارد؟
سوال. استاد: منظور ما از قاف، نفس الطبیعه است نه یک ظرف خاص. که همه مراتب وجود، وجودات او هستند و خودش من حیث هی: لا موجوده و لا معدومه.
باید شواهدی پیدا کرد که خود طبیعت مراد و مقسمٌ علیها باشد.
سوال. طبیعیِ نفس الامری که در مقام ذات خودش، تقرّرِ خاص خودش را دارد و در ظروف مختلف وجود، موجود می شود. در ظرف وجود کلیِ سِعی، وجود کلی سعی است و در ظرف وجود عالم ملکوت و برزخ، وجود آن است و هکذا (46) در تقررِ ذات خودش هم ذات خودش است. به نحوی که وقتی کلیِ سعی را تصور می کنیم، فردی از آن طبیعت است. نه این که ما آن طبیعت را اختراع کرده باشیم. ملاهادی گفته اند: ما که می گوییم وجود اصیل است، یعنی ماهیت ظل است.
پس وجودِ نفس الامری طبیعت منظور است نه وجود خارجیِ به معنای فرد متشخص . چون طبیعت لا موجوده و لا معدومه. یک چیزی نزدیک به اعیان ثابته که می گویند: ظل اسم است و هنوز به عالم وجود راه پیدا نکرده و از آن تعبیر به فیض اقدس می کنند و می گویند: اقدس من ان یکون المفاض غیرُ المفیض.
سوال. منظور من از طبیعت، کلیِ طبیعی نیست. بلکه منظورم نفس الطبیعه من حیث هی هی است.(49)
فکر کنید که طبیعت لفظ زید در کجا موجود است؟
اول انسان خیال می کند که همش با وجود و فرد سر و کار دارد و اصل اینها هستند ولی بعد فکر و تأمل می بیند اصلاً سر و کار دائمیِ ما در تفکراتمان با طبایع است. حتی وقتی تکلم می کنیم، اول به طبیعت توجه و آن را قصد می کنیم و سپس فرد را ایجاد می کنیم.
بعد از تفکرات خواهیم دید که سر و کار داریم با چیزهایی خارج از خودمان که موجود به وجودِ ذهنیِ عقلانی که انشاء نفس باشد نیستند. حتی بوده اند کسانی که با اینکه نحو تفکراتشان متافیزیکی نیست، به این مطلب تصریح نموده اند. چون آن لمس کرده است.
معقول، مجردی است که مُنشَأ نفس ما نیست بلکه نفس ما می رود سراغ او و او را درک می کند. او مجرد است و ما او را درک می کنیم. او را درک می کنیم به فناء نفس که مرحوم حاجی فرموده اند(52)
سوال. استاد: موطنِ معقول، موطنی است که نه زمانی است و نه مکانی. عالم تجرد است. نفس ما هم که جوهره اش مجرد است، در اثر تکامل در تجرّد، با آنها مأنوس می شود و به آنها وصل می شود. وقتی جوی ها بالا رفت به اقیانوس وصل می شود.
استحاله ی اجتماع نقیضین، راست و مطابقِ با واقع است. واقعش کجاست؟ این استحاله کجا موجود است؟ جا دارد رساله ها راجع به نفس الامر نوشته شود. نمی شود با صِرف اینکه نفس الامر تابع وجود است، کار را تمام کرد.
سوال. استاد: عقل مفاهیم کلیه را درک می کند. حس وجودات طبیعی و عنصری را ادراک می کند. خیال وجودات صوریِ برزخی را ادراک می کند. اما عقل چیزی را درک می کند که نمی توان آن را به شکل در آورد و نشان داد. چون معنا است. مثلاً درد که شکل ندارد. اما عقل آن را درک می کند.(59)
سوال. استاد: عقل هم مدرک جزئیات است. حتی وقتی با چشم چیزی را می بینیم، اِبصارٌ عقلیٌ. لذا نگاه یک مهندس به یک ساختمان با نگاه یک حیوان تفاوت دارد.
عقل بما هو عقل جزئیات را درک می کند از آن حیثی که در باطنشان کلی دارند. وقتی رنگ سفیدی را در تخم مرغ و کاغذ و برف می بینید، چون نگاهتان نگاهِ مجرِّد هست، [ یعنی پشتوانه ی این نگاه، کسی که قدرت تجرید دارد یا به تعبیر افلاطون، عاقل کسی است که از طریق کلی دارد این سفیدی را می بیند ] معنای سفیدی را درک می کنید. وقتی معنای کلیِ سفیدی را درک کردم، هر کجا یک سفیدی ای ببینم، یاد این معنا می افتم و لو هیچ ربطی به تخم مرغ و کاغذ و برف نداشته باشد. ارسطو می گوید: این حال ذهن است که تجرید می کند یعنی مشترکات را می گیرد. ولی افلاطون می گوید: این طور نیست که مشترکات را بگیرد بلکه معنای سفیدی را عالم کلیات درک کرده و آن کلی را در اینها می بیند. پس جزئیات مُعِدّی هستند برای یادآوری آن کلی. لذا افلاطون می گفت: معلم مذکّر است نه تعلیم دهنده است.(62)
سوال. استاد: نزدیک به اعیان ثابته است نه اینکه همان باشد. شبیه آنهاست اما واقعیتش تفاوت دارد. چون اعیان ثابته مال ماهیات است.
از دقیقه 64 تا 66 درباره قسم.
یکی از حاضران: اگر خدا هم نباشد، اجتماع نقیضین محال است. استاد: این حرف صحیح نیست . . . تا دقیقه (93) تایپ نشد چون در ماههای آینده مفصلاً به این مطلب پرداخته خواهد شد.
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا رفیق من لا رفیق له (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا رفیق یا شفیق (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:13:51 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه 25 ( 29 / 6 / 2011 )8/4/90(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)

 
درباره تباشیر و طباشیر الحکمة تا دقیقه 5

 
درباره أمره بين الكاف‏ و النون‏ و ( بل هم الکاف و النون ) و ( امره المکنون المنفرج بین الکاف و النون ). مقام کُنِ الهی، با تمام شدنِ نون، یکونُ محقّق است اما در همین فاصله خداوند برای اهل بیت رتبه ای قرار داده که همان مقام وساطت فیض است. یعنی با کن الهی به واسطه ی شما یکون محقق می شود.(10)

 
کتاب اسرار الصلاة شیخ محمد حسین خراسانی.

 
دقیقه 13:

 
رسیدیم به اینجا که : ( و قال الکافرون هذا شیء عجیب ) مرحوم طبرسی هذا را به این تفسیر کرده اند که ( عجبوا من کون محمد (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/salallah.gif) رسولاً الیهم فانکروا رسالته و انکروا البعث بعد الموت ) پس هذا را به ( عجبوا ان جائهم منذر منهم ) زده اند. یعنی این که شخصی از جنس خود ما را بیاید و ما را انذار بدهد، عجیب است. اما به نظر می رسد که هذا به مُنذَرٌ به می خورد. یعنی تعجب در اینجا از این نیست که منذر از جنس خودشان است بلکه از محتوای انذار تعجب کرده اند. لذا هذا به ما بعد می خورد که : ( اإذا متنا و کنا تراباً ذلک رجعٌ بعید ).(16)

 
اشکال. استاد: در اینکه در آیات دیگر آمده که از اینکه پیامبر از جنس خودشان باشد، تعجب می کرده اند، شکی نیست. من از فاء ( فقال ) و همزه ی ( أإذا ) می خواهم استظهار کنم. فاء تفریع دلالت روشنی دارد برای تفسیر ( عجبوا ) همزه ی استفهام هم همزه تعجب و استنکار است. من از اینکه در اینجا همزه استفهام به دنبالِ فقال هذا عجیب آمده است، می خواهم استفاده کنم که تعجب آنها در اینجا از این نیست که چرا بر پیامبری از جنس خودشان وحی شده است. شبهه شان در مفاد انذار است نه در اصل وحی. در بعث و مُنذَرٌ به شبهه دارند. الآن توجه ذهنی آنها به این نیست که یکی مثل خودمان دارد می گوید زنده می شویم بلکه توجه اصلی ذهن آنها این است که چطور وقتی خاک شدیم زنده می شویم.

 
سوال. استاد: کلمه ی عجبوا دوبار تکرار شده است. اگر مراد دو تا تعجب بود؛ یکی از همجنس بودن پیامبر با آنها و یکی از مدعای او که بعث است، مناسب بود که بفرماید: بل عجبوا یا بل قالوا نه اینکه مستقیماً به دنبالِ هذا شیء عجیب بگوید: أإذا. یعنی بدون هیچ واسطه ای همزه ی استنکار به دنبال عجیب بیاید. از این بلافاصله بودن می فهمیم که أ تفسیر عجیب است. نه اینکه تعجب دوم و دیگر باشد.

 
مشارٌ الیه هذا، هم می تواند اشاره به ما بعدش باشد. مثل اینکه بگوییم: یک کسی آمده و کارهای عجیبی می کند. این خیلی عجیب است که بیاید از دهان شتر یک انسان در آورد. این به ما بعد می خورد.(24)

 
سوال. استاد: گر چه در ابتدا سخن از منذِر است اما منذِر بما هو منذِر که منذَرٌ بهِ او محور آیات سوره است. مرحوم طبرسی روی منهم مانور داده اند ولی من منذرٌ منهم را می خواهم جلوه بدهم. محور اصلی تعجب، از جنس ما بودن نیست. بلکه مقدمه ای است برای ذکر متَعَجَّبٌ منه به قرینه فاء فقال.(36)

 
آیه بر وزن فَعَل و در اصل اَوَیَة بوده است. أوی یعنی سکن. آیه هم یعنی صبر و درنگ کردن.

 
سوال: آیا جدا شدن آیات به وحی خود جبرئیل بوده است؟ استاد: اصلش که حتماً بوده. البته در مواردی که قرّاء اختلاف دارند باید بررسی شود. اذا انزلت آیة و ذکر فیها القتال . . . یا ما ننسخ من آیه . . . (50)

 
توصیه استاد به انس با قبرستان برای حصول یقین تا دقیقه (54)

 
سوال: از بَرّ و بِرّ.(59)

 
درباره ( امره بین الکاف و النون ) و ( هم الکاف و النون ) معصومین مقام بالاتری دارند که مقام کُن با آن عظمت، یکی از مقامات آنهاست.(66)

 
درباره اسم متأثر . احتمال دارد مقام بطون معصومین باشد.(67)

 
درباره الکل ماء الشعیر.(69)

 
سوال درباره چک و تورم و . . . تا (75)

 
سوال: آیا در عالَم مجردات هم وجود لفظی و کتبی معنا دارد؟ تا (78)

 
درباره تناقض. استحاله اجتماع نقیضین محدوده و حوزه دارد نه اینکه مطلق باشد.

 
زمان متصرّم است. خواجه می گوید: زمان حال نداریم. لذا باید توضیح بدهند که اتحاد زمان در اجتماع نقیضین یعنی چه؟

 
مرحوم مجلسی آنِ سیّال را مسخره می کنند.

 
درباره منطق فازی چند ارزشی تا دقیقه ( 115)

 
قضایایی داریم که نه می شود گفت صادق است و نه کاذب مثل: عدد الف به اضافه عدد ب می شود: 7

 
چون اگر 2 و 5 باشد صادق و اگر 3 و 5 باشد کاذب.
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا سلطان یا ابالحسن یا علی بن موسی الرضاعلیهما السلام (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)    آخرین ویرایش توسط عبدالعلی69 (http://www.hoseinm.ir/forum/posthistory.php?p=2182442); در 10:33PM..
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:14:34 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه 26 ( 2 / 7 / 2011 )11/4/90شنبه(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)


بسم الله الرحمن الرحمیم


تفسیر صافی عن الصادق (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif): الم‏ هو حرف‏ من‏ حروف‏ اسم اللَّه الأعظم المقطّع في القرآن الذي يؤلفه النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله أو الامام فإذا دعا به أُجيب. در اینجا از سه حرف به حرفٌ تعبیر فرمودند اما در روایت تفسیر قمی : حم عسق‏ هو حروف‏ من‏ اسم‏ الله‏ الأعظم‏ المقطوع- يؤلفه رسول الله ص أو الإمام (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif) فيكون الاسم الأعظم الذي إذا دعا الله به أجاب‏، تعبیر به حروف فرموده اند.


الم طبق مقاماتی سه حرف باشد ولی در یک مقامی هست که اگر کسی یکیش را بلد باشد، اسم اعظم آن مقام را ندارد. یعنی در این مقام اگر آصف یکیش را دارد، اسم اعظم مقصود این روایت را ندارد. در حالی که در روایتی دیگر هست که آصف اسم اعظم را می دانست. در حالی که او یک حرف بیشتر نمی دانست. معلوم می شود آن اسم اعظم مال مقامی است غیر از این مقام.


البته طبق عرض قبلیِ من، حرف یعنی در یک فضایی که مرکباتی هست، وقتی این مرکبات را تحلیل ببریم، می رسیم به یک عنصر اولیه ای که در این فضا از چیزی تشکیل نشده است.(10)


گاهی کلام را تحلیل می کنیم و می رسیم به کلمات مثلا به مِن یا لام ال یا واو و سایر حروفی که جزء کلمات هستند ولی در عین حال خودشان به یک مرحله ای از بساطت رسیده اند. به همین جهت است که به حرف المعنا، حرف می گویند. چون حرف دو تا اصطلاح دارد: حرف المبنا و حرف المعنا. در جلسات قبل محور صحبتمان روی حرف المبنا بود. اما حرف المعنا آن است که: ما اوجد معنیً فی غیره.


روایت کافی: ثُمَّ إِنَّ الرَّاهِبَ قَالَ أَخْبِرْنِي عَنْ ثَمَانِيَةِ أَحْرُفٍ نَزَلَتْ فَتَبَيَّنَ‏ فِي‏ الْأَرْضِ‏ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ وَ بَقِيَ فِي الْهَوَاءِ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ عَلَى مَنْ نَزَلَتْ تِلْكَ الْأَرْبَعَةُ الَّتِي فِي الْهَوَاءِ وَ مَنْ يُفَسِّرُهَا قَالَ ذَاكَ قَائِمُنَا يُنَزِّلُهُ اللَّهُ عَلَيْهِ فَيُفَسِّرُهُ وَ يُنَزِّلُ عَلَيْهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ عَلَى الصِّدِّيقِينَ وَ الرُّسُلِ وَ الْمُهْتَدِينَ ثُمَّ قَالَ الرَّاهِبُ فَأَخْبِرْنِي عَنِ الِاثْنَيْنِ مِنْ تِلْكَ الْأَرْبَعَةِ الْأَحْرُفِ الَّتِي فِي الْأَرْضِ مَا هِيَ قَالَ أُخْبِرُكَ بِالْأَرْبَعَةِ كُلِّهَا أَمَّا أَوَّلُهُنَّ فَلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ بَاقِياً وَ الثَّانِيَةُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ص مُخْلَصاً وَ الثَّالِثَةُ نَحْنُ أَهْلُ الْبَيْتِ وَ الرَّابِعَةُ شِيعَتُنَا مِنَّا وَ نَحْنُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ رَسُولُ اللَّهِ مِنَ اللَّهِ بِسَبَبٍ .


پس مانعی ندارد که در یک فضایی لا اله الا الله را حرف بدانیم. پس مِن هم در فضای حرف المعنا، یک حرف است گر چه در فضای حرف المبنا به م و ن بر می گردد.


پس حتی در منظری که هم که ما به بسائط رسده ایم، اگر این دستگاه و نظام عوض شود، خود همین ها از چیزی تشکیل شده اند و مانعی هم ندارد.(15)


حاصل عرض من این شد که: اگر بسائط اولیه را در نظر بگیریم، این روایت و سایر روایات حروف می خواهند بگویند: اگر تطبیق بدهیم عوالم تدوین و عالم لفظ را با آن بسائط اولیه، بسائطی داریم که در مقابلش لفظی ندارید تا از آن سر در بیاورید. این 28 تا هم جزئی از کار است. پس بقیه حروف اعظم غیر از این 28 حرف است. اما آن حروف چگونه است؟ ممکن است اصلاً یک سنخ چیزی که تا به حال اصلا به گوشمان نخورده و اگر هم الآن بشنویم، تعجب می کنیم. این یک احتمال. احتمال دوم این بود که طیف باشد. یعنی ما نزدیکِ به آن را می فهمیم اما واقعیتش را اصلاً مخرجی برای ادایش نداریم. مخرج آن حرف را کسی دارد که واقعیت آن حرف برایش مکشوف است و آن حرف از او متمشّی می شود.


درباره انواع کاف و کاف نمک. آیا این از اوصاف کاف است یا دو جور کاف است.(20)


خواص تکوینی که امروزه برای حروف پیدا کرده اند. که اصوات را با تصویر نگار صوت، پیاده کرده اند و دیده اند هر حرفی در یک محدوده خاصی از تواترها، اوج می گیرد و دامنه اش به نهایت خودش می رسد. معلوم می شود که این حرف با این تواتر یک رابطه دارد. و در این تواتر، دامنه اش به نهایتش می رسد. اصطلاح علمی اش، فُرمنت است.


سوال: تواتر یعنی چه؟ استاد: هر صوتی رفت و برگشتی دارد. چون صوت، موج است و هر موجی، رفت و برگشت و نوسانی دارد. اگر خیلی زیاد باشد، صدا تیز می شود، مثل صدای کودک ولی وقتی بزرگ می شود، تارهای صوتی اش ضخامتی پیدا می کند که نمی تواند مثل قبل بلرزد. این صوتی که در تعداد زمان می لرزد، تواتر آن صوت می گویند. در عربی تردّد می گویند. در فارسی امروزی می گویند بسامد که همان فرکانس است.(22)


امروزه یک چیزی دارند به نام سنتز گفتار. یعنی شما حرف زده اید و می توانند از روی حرف شما بفهمند که ب گفته اید یا قاف یا کاف و کدام یک از انواع کاف؟ چون خدای متعال بین هر حرفی که ما تلفظ می کنیم، با آن تواتر خاص و دامنه ی عددی خاصی یک رابطه قرار داده است که در دهان افراد مختلف . . . (24)


سوال. استاد: حقائق بسیطه ای که عرض کردم، منظورم این بود که همانطور که حروف، خودشان خودشان هستند، ولی وقتی با هم جمع شدند، کلمه و کلام درست می کنند، در آنجا ترکیبشان می شود اجتماعِ در ظهور. یعنی یک مظهر است که وقتی آن را نگاه می کنی، در آن هم حقیقت الف ظهور پیدا کرده هم باء. مظهریتِ یک شیء برای چند حقیقت مانعی ندارد. مثلا اگر به ارباب انواع قائل باشید و بگویید انسان مظهرِ دو تیره ی از حیوانات است. حیوان یک رب النوعِ کلی است که تیره هایی دارد و در یک تیره دو تا رب النوع ظهور پیدا کرده اند. اگر بگویید عقول عرضیه فقط یکی است، می گوییم: نه. چه مانعی دارد که مجلا به گونه ای است که محل ظهور دو حقیقت است. البته ترکیبی که مأنوس ماست، در آنجا نیست ولی علی ای حل، دو چیز با هم ظهور پیدا کرده اند.(26)


سوال. استاد: تشکیک نیست بلکه مظهریتِ یک مظهر است برای چند حقیقت. مثلا انسان برای مقولات که معقولات اولی هستند، در یکی از اینها ظهور پیدا کرده است. همین انسانی که به طور مستقیم محل ظهور معقول اولی است، محل ظهور معقولات ثانیه هم هست. یعنی معقولاتی که منشأ انتزاع دارد اما عروض خارجی ندارد. می توانیم بگوییم: آن معنا در این ظهور پیدا کرده است ولی فعلا مجلای مستقیم و مباشری اش انسانیت است و مظهریتی هم دارد برای معنای ممکن الوجود بودن و نیز برای معنای معلول بودن و برای چیزهایی که منافاتی با مظهریت او برای انسان ندارد(27)


علی ایّ حال ما از ترکیب به این معنای مناسب با خودش دست بر نمی داریم. یعنی اگر عالمی را می بینیم، اگر افاعیل بگویید، افاعیلِ چند حقیقت بسیطه است و اگر ظهورات بگویید، همین طور است.


سوال. استاد: روایتی هست در ج 4 بحار ص 166 که مرحوم مجلسی بعد از ذکر آن می گویند: بيان اعلم أن هذا الخبر من‏ متشابهات‏ الأخبار و غوامض الأسرار التي لا يعلم تأويلها إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ‏ و السكوت عن تفسيره و الإقرار بالعجز عن فهمه أصوب و أولى و أحوط و أحرى و لنذكر وجها تبعاً لمن تكلم فيه على سبيل الاحتمال‏.


این روایت در توحید صدوق باب اسماء الله تعالی آمده است. در اصول کافی هم در باب حدوث اسماء آمده است


آنچه مستقیماً به بحث ما مربوط می شود، نسخه ی توحید صدوق روایت است که مرحوم طباطبایی با آن موافق نیستند:


إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ‏ اسْماً بِالْحُرُوفِ‏ وَ هُوَ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْحُرُوفِ غَيْرُ مَنْعُوتٍ اما خودش موصوفِ به حروف نیست و لفظ نیست و از حروف تشکیل نشده است. که مرحوم طباطبایی در تعلیقه می فرمایند: هذا من قبيل النقل بالمعنى ارتكبه بعض الرواة إصلاحا للمعنى على زعمه مع منافاته البيّنة لسائر فقرات الرواية.


اما در کافی دارد: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ‏ اسْماً بِالْحُرُوفِ‏ غَيْرَ مُتَصَوِّتٍ یعنی اسمی را آفریده که منعوتِ به حروف نیست یعنی اسم است ولی حرف ندارد. اسم غیر صوتی است. ذهنتان نرود به سراغ صوت و لفظ نه اینکه اسمی به حروف خلق شده و خدا حرف ندارد.


حالا چه نسخه توحید باشد که یعنی حروفی است علی ایّ حال، غیر لفظی و چه نسخه که کافی که اسمی است که ذهنتان سراغ حروف نرود، ادامه ی روایت که خیلی جالب است اول می فرماید: پایه این حروف، چهار تاست. قبلاً عرض کردم که عدد چهار در این علوم خیلی مهم است. حتی جدول جفر جامع که از علوم انبیا و اوصیاء است. امام کاظم(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif) علیٌّ ابنی ینظر مثلی فی الجفر الذی ینظر فیه الا نبی او وصی نبی.(37)


سوال. استاد: آنچه از علم جفر در دست ماست، ناقص است.


استخراج کتاب قواعد علامه از علم جفر توسط شیخ بهایی و نساختن سد برای سامرا توسط خواجه(39)


پاک شدن خانه ای از جدول علم جفر توسط حضرت بقیة الله (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif) (40)


علی ایّ حال، عدد چهار مهم است. [ خورشید و ماه، روز و شب ]


تعلیم جدول علم جفر در کتاب خزائن مرحوم نراقی (46)


در این روایت حضرت می فرمایند: این اسم چهار رکن دارد. یکیش باطن آنهاست و سه تایش فقط ظهور کرده است. این سه تا هرکدام چهارتا شعبه دارد که می شود 12 تا. و از هر کدام از این دوازده تا سی تا اسم ناشی شده است که می شود 360 تا. ِ فَأَظْهَرَ مِنْهَا ثَلَاثَةَ أَسْمَاءٍ لِفَاقَةِ الْخَلْقِ إِلَيْهَا وَ حَجَبَ مِنْهَا وَاحِداً وَ هُوَ الِاسْمُ الْمَكْنُونُ الْمَخْزُون‏ . . . تا (55).


حروف، غیر از آن حقائق بسیطه ای که دارد، یک معانی ای دارند.


دقیقه 64: سوال درباره اینکه فرمودند: کلمةُ الله ما هستیم
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)اسئلک بما نطق فیهم من مشیتک فجعلتهم معادنا لکماتک(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) بک تمت کلمات ربک (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:15:12 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه 27 ( 3 / 7 / 2011 )12/4/90یکشنبه (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
اسم مستأثر، باطن همان 72 حرف است. و لذا برای معصومین به مرحله ی ظهور نرسیده است. چون ظهور در او معنا ندارد. این اسم، باطن امر خود معصومین و ما یلی الربِّ خودشان است. و قرب و منزلت آنها نزد خدا هم از همین اسم مستأثر است. لذا مانعی ندارد که بگوییم: خودشلن اسم مستأثر خدا هستند.
یکی از حاضران: میرزا جواد آقا در کتاب لقاء الله فرموده اند: ائمه خودشان اسم اعظم هستند.
حضرت فرمودند: تا جایی که در ذهن من است، تفاوت جوهری بین اسم اعظم و اکبر به خاطر ندارم. در اینکه دو تا مقصود باشند، باید شاهدی جست.
سوال: عبارت کافی و توحید چه تفاوتی دارد که شما فرمودید: عبارت توحید به درد ما می خورد؟ استاد: چون بحث ما بر سر حروف بود. در نسخه توحید، می فرماید: این خلقی که چهار عضو دارد و کلمه تامه است و قبل و بعد ندارد، تمام اینها بالحروف خلق شده اند. پس معلوم می شود که ما یک حروفی داریم که لفظ و مُنطَق نیست. به همین جهت فرمودند: خداوند به لفظ در نمی آید و حرف نیست. اگر عزوجل نبود، هو به اسم بر می گشت ولی حالا به خود خدا بر می گردد. یعنی خلق کردنش او با حروف است اما منعوتِ به حروف و الفاظ نیست.(8)
آقای طباطبایی فرموده اند: بالحروف دوم در نسخه توحید زائد است. یعنی ان الله خلق اسماً بالحروف غیر منعوت یا غیر متصوت. پس معنایش این نیست که اسمی به حروف و اسمی که به حروف است. بلکه اسم تمام شد اما وصفش این است که منعوتِ به حروف نیست و اسمی است از غیر سنخ حروف و الفاظ. نسخه ها هم مؤید همین است.
سوال. استاد: خداوند اسمی را آفریده بالحروف، آیا یعنی خدا لفظی را آفریده؟ نه. او بالحروفِ غیر منعوت. یعنی غیرموصوفٍ بالحروف و این حروف به ذات او مربوط نیست. ولی در عین حال: اسماً بالحروف. این اسم بالحروف است اما اینگونه نیست که وصف برای مسمی باشد و نعت او باشد و به ذات او برگردد و اصلاً از سنخ لفظ نیست(10)
سوال. استاد: این اسم و کلمه ی تامه ای است که مبدا تمام 360 گانه ی حُسنی است. این اسم چهار تا رکن دارد و متشکّل از چهار جزء است. تمامیّتش هم به همین چهار رکن داشتنش است. از این چهار رکن، سه تایش ظهور کرده است. 390 اسم حُسنی از او انتشاع و نشو و نما پیدا کرده است(13)
سوال. استاد: با اینکه روزهای سال قمری، 255 و روزهای سال شمسی 365 رئز است، چند روایت جالب داریم که سال را به 360 روز بیان کرده اند. یعنی نقیصه و اضافه را به حساب نمی آورند. یعنی سال به عنوان یک دوره ی کامل 360 روز است.
سوال. استاد: سنة هم مثل دایره دور می زند. شمس این دایره را ظرف یک سال دور می زند و تقریباً هر روزی در مقابل یک درجه از 360 درجه قرار می گیرد. هر برجی سی درجه است.
سؤال. استاد: چیزی که من عرض می کنم بیضی نیست. مدار زمین است که به صورت بیضی است. خود این دایره حرکت شمس بیضی نیست. فقط مایل است. که سبب میل شمس می شود. البته اوج و حضیض دارد.(17)
سوال: اینکه فرمود: بالحروف غیر منعوت، منظور از حروف، حروف معجم است؟ استاد: نه، یعنی این حروف را آنجا نبرید وصفِ برای ذات نگیرید. اسم توصیفِ مسمی است ولی این حروف، توصیف مسمی نیست. چون خدا منعوتِ به حروف نیست. ولی این اسم به حروف است. سائل: آیا منظور از حروف، حروف الفبا است؟ استاد: فرموده: فجعلها کلمةتامة علی اربعة اجزاء. سائل: بالحروف غیر منعوت یعنی چه؟ استاد: خدا به حرف بودن موصوف نمی شود.
آقای طباطبایی در تعلیقه بر بحار فرمودند: بالحروف را دیگران بوده و اضافه کرده اند.
سوال. استاد: منعوت بودنِ به یک حرف و لفظ، این است که این می رود آنجا. اینطور نیست که خود حرف به عنوان حرف بودنش وصف خدا بشود. نمی توان گفت ذات خدای متعا، متشکل از حروف است.(20)
صاحب جواهر می گوید: هر جا بین نقل شیخ و صدوق و کلینی تعارض شد، کلینی اضبط است.
سوال. استاد: اسمی که حضرت فرموده اند، وراء آن اسماء زیادی هست. یعنی بالاتر از اسم مستأثر نیست. به نظر می رسد که ریختِ انتشاعش و اینکه 360 اسم از آن حاصل می شود، دلالت دارد که در مرتبه ی متأخر است و ممکن است خیلی از اسماء دیگر قبل از آن باشد.
سوال: اگر مخلوق است محدود است. پس چرا درباره این اسم فرموده است: غیرُمحدودٍ؟ استاد: در خیلی از جاها منظور از حدود، حدود شش گانه است: بالا پایین راست چپ جلو و عقب. در اینجا هم می گوید: محدود، یعنی این اسمی است که در جهات مکانی در نمی آید. یا اینکه منظور، حدود جسمانی باشد.(24)
مرحوم سبزواری حدوث جدیدی را اصطلاح کرده اند به نام حدوثِ اسمایی. که با حدوث ذاتی و زمانی و رتبی و . . . فرق دارد. شاید خلق در این روایت هم تعبیری باشد از حدوث اسمایی.
در زیارت جوادیه در بحار آمده و البته علامه مجلسی درباره روایت بودن یا نبودنِ آن بحث کرده اند:السَّلَامُ‏عَلَى‏مَنْ‏جَعَلَ‏اللَّهُ‏إِمَامَتَهُمْ مُمَيِّزَةً [ جدا کننده ] بَيْنَ الْفَرِيقَيْنِ [ کافر و مسلمان. به نظرم در آن زمان اصطلاح فریقین برای شیعه و سنی رایج نبوده است. اگر بخاری بعد از حکومت آل بویه بود، اینگونه نمی نوشت که به درد ما بخورد ] كَمَا تَعَبَّدَ بِوَلَايَتِهِمْ أَهْلَ الْخَافِقَيْنِ[ شرق و غرب] السَّلَامُ عَلَى مَنْ أَحْيَا اللَّهُ بِهِ دَارِسَ حُكْمِ النَّبِيِّينَ [ حکم مندرسِ پیامبران ] وَ تَعَبَّدَهُمْ [ به مَن بر می گردد ] بِوَلَايَتِهِ [ یعنی ولایت الله ]: یعنی همانطور که خدای متعال خافقین را منعبد کرده است به ولایت ائمه، خود ائمه را متعبد کرده به ولایت خودش. لِتَمَامِ كَلِمَةِ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ [ برای اینکه کلمةالله تام شود. واژه کلمه در آیات، بحث شیرین تفسیری ای دارد. ساده ترین وجه کلمة الله در اینجا این است که ناظر باشد به آیه ( و جعل کلمة الذین کفروا السفلی و کلمة الله هی العلیی ) کلمة الکفر یعنی مسلک کفر مرام دوری از آخرت و مراحل آن. در مقابلش کلمة الله یعنی مسلک توحید و مسلک حق و دین اسلام. شاهدش هم ( اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی ) است. یا آیه ( تعالوا الی کلمة سواء بیننا ان لا نعبد الا الله ) البته آیاتی دیگری هم هست که کلمه در آن به معانیِ دیگری به کار رفته است. در چند آیه صریحاً به حضرت عیسی(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif) کلمه اطلاق شده است. ( کلمة من الله ) و ( کلمته القاها الی مریم ) کلمه در اینجا یعنی کُن به قرینه ( ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کُن فیکون ) چون حضرت عیسی پدر نداشتند و ایجادشان به وسیله روح بود. البته همه مخلوقات می توانند کلمه باشند ولی حضرت به این جهت اولویت دارند. در آیات دیگر هم داریم که: ( تلقی آدم من ربه کلمات ) و ( اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات ) که باید روی آن تأمل کرد. ( تمت کلمة ربک صدقاً و عدلاً ) هم داریم. در روایات هم تعبیر کلمات الله التامات زیاد آمده است. چندین مورد هم ( حقت کلمة ربک ) داریم.
آنچه به ذهن من می آید این است که: وقتی مراحلی از خلقت صورت می گیرد، باطل بدون در نظر گرفتن مراحل بعدیش، جلوه می کند. ( اما الزبد فیذهب جفاء . . . کذلک یضرب الله الحق و الباطل ) کلمه غیر تامه یعنی کلمه ای که باطل نما است. اما وقتی تامه شد، یعنی تمام امکانات استعدادیِ او و هر چه کمال برای او ممکن است، به فعلیت رسیده است. ( یبطل الباطل و یحق الحق بکلماته ) پس کلمه غیر تامه یعنی هر چه برایش امکان دارد، به فعلیت نرسیده است.
سوال: فاتمهن یعنی چه؟ استاد: در مرجع ضمیر دو احتمال است که خدا باشد یا حضرت ابراهیم(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif). (55)
سوال. استاد: به همه ی موجودات می شود کلمه گفت. در شرح منطق مرحوم آشتیانی درباره کلام گفته اند: روح کلام این است که: اظهار ما فی البطون. هر چیزی که حالت خفاء و کمون دارد، وقتی ظهور پیدا می کند، می شود کلمه.
بعضی موارد ممکن است مراد از کلمه، کلمه وجودی نباشد بلکه کلمه ی وجودی یکی از احتمالات است مانند ( فتلقی آدم من ربه کلمات ) که ممکن است مراد از کلمات، اسماء مبارک ائمه باشد نه وجودشان . در ( ما نفدت کلمات الله ) هم احتمال اینکه مراد کلمات قرآن و وحی باشد وجود دارد ولی یک مورد که خیلی واضح است که منظور از کلمه، کلمه ی وجودی است، . . . استاد خبر مبتدا را نفرمودند!] السَّلَامُ عَلَى شُهُورِ الْحَوْلِ وَ عَدَدِ السَّاعَاتِ وَ حُرُوفِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ فِي الرُّقُومِ الْمُسَطَّرَات [ انشاء الله توضیحش مال فردا ] (73)
سوال درباره وضع تعیینی
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا من یسمی بالغفورالرحیم (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:15:59 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه 28 ( 4 / 7 / 2011 )13/4/90دوشنبه(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
سوال درباره تعلُّق خمس به مؤونه و تحلیل خمس و دستگردان (4)
آیا پیامبران گذشته علم به حروف مقطعه ی قرآن داشتند؟ استاد: . . . نمی شود کسی نبی باشد ولی از حروف مقطعه سر در بیاورد ( حم عسق کذلک یوحی الیک والی الذین من قبلک ) (19)
سوال: آیا حروف مقطعه در عالم بساطت اولیه دارای ترتیب بوده اند؟ (12)
کدام یک از حروف، اول ما خلق الله هستند؟ استاد: ظاهرش این است که هیچ کدام مقدّم بر دیگری نیستند نه ترتیب زمانی و نه ترتیب رُتبی.(13)
شخصی می گفته: مدتی اینطور شده ام که به هیچ چیز نگاه نمی کنم مگر آنکه رویش باء می بینم.(14)
بسم الله الرحمن الرحیم
زیارت جوادیه را می خواندیم:
السَّلَامُ عَلَى مَنْ أَحْيَا اللَّهُ بِهِ دَارِسَ حُكْمِ النَّبِيِّينَ وَتَعَبَّدَهُمْ‏بِوَلَايَتِهِ‏لِتَمَامِ كَلِمَةِ اللَّهِ [ یعنی دین در مقابل کلمة الکفر.احتمال هم دارد که ضمیر هم به نبیین و ضمیر ولایته به امام رضا برگردد. در این صورت، تمام کلمة الله یعنی به خاطر اینکه حضرت، کلمه ی تامه الهی است. یعنی تمامیت کلمه ی خدا که حضرت باشند، سبب تعبد انبیاء به ولایت حضرت است. در زیارت امام حسین(ع در کافی هم آمده که: (َ نُصْرَةِ كَلِمَةِ اللَّهِ‏ التَّامَّة ) که صریح است در اینکه امام کلمه تامه است. بنابر این در آیات شریفه هم وقتی کلمه استعمال می شود مانعی ندارد که منظور، کلمات وجودیه باشد. یعنی هر موجودی برای خودش یک کلمه است و وقتی که به مرحله ی تمامیت خودش برسد، می شود کلمه ی تامه ی متناسب با خودش. ( ان من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم قدر یعنی اندازه و حد. تا وقتی به فعلیت تامه اش نرسیده، کلمه ی تامه نشده است. وقتی در بستر تنزیلِ بقدر معلوم، به حدی رسید که خزائنش ظهور پیدا کرد، می شود کلمه ی تامه در عالم ظهور. همانطوریکه نفس آن خزائن در عالَم اله، کلمه ی تامه هستند. یعنی هر چه برایشان متصور است از کمالات، به یک وجود دفعی [ البته تعبیر دفعی مسامحه است چون دفعت مال زمان است ) و یکجا برایش موجود است. خزائن، کلمه تامه هستند دائماً. [ تعبیر دائماً هم مسامحه و از ضیق تعبیر است ]
سوال. در مورد حضرت عیسی(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif) به کلمه تعبیر شده بود نه کلمه تامه. لذا گفتیم که می تواند منظور از کلمه همان کُن باشد. یعنی حضرت عیسی یک خصوصیتی داشتند که از طریق روح القدس به وجود آمده اند.(21)
سوال: یکی از احتمالات در مورد کلمه الله، دین خدا بود. چرا اینجا هم نگوییم مراد از نصرة کلمة الله، نصرت دین خداست؟ و چرا کلمة الله را حضرت سید الشهدا بگیریم؟ استاد: معنای فرمایش شما این می شود که : یاری کردید دین کامل خدا را. با این که کسی از این عبارت، ذهنش سراغ دین نمی رود. گر چه این احتمال کاملاً منتفی نیست. در جایی دیگر هم داریم که: ( السلام علی . . . حجتک التامة فی ارضک )
سوال: وجه اطلاق کلمه بر امام چیست؟ استاد: وقتی متکلم کلمه را می گوید، دارد بلا واسطه از ضمیر باطن خودش، خبر می دهد و ما فی الضمیرش را اظهار می کند. و چون هر چیزی لحظه به لحظه با کُنِ الهی و ایجاد و افاضه ی فیض وجود او پدید می آید، پس هر چیزی کلمة الله است یعنی بلا تشبیه، همانطور که کسی که دارد حرف می زند، دارد مستقیماً از بطون، یک چیزی را که دیگران نمی بینند، به منصّه ی ظهور می رساند، بلا تشبیه خدای متعال هم وقتی یک چیزی را ایجاد می کند، مثل این است که این شیء را از کتم عدم و عالَم غیب، به مرحله ی ظهور و بروز می رساند. پس کأنّ خدا حرف زده است.(31) آیه شریفه ی ( ما نفدت کلمة الله ) هم تناسب خوبی با این وجهی که گفتیم دارد.
وجه دیگر این است که کلمه همان کُن باشد و وجوداتی که ربطشان با خدای متعال، ربطی بالا بالاست، اطلاق کلمه الیق است از وجوداتی که از طریق وسائط فیض وجود می شوند و لو طبق وجه قبلی این ها هم کلمه هستند. ولی وجودی که اقرب است وجودش به منبع فیض الهی، الیق است به این تعبیر. در زیارت هم دارد: ( فجعلکم معادن لکلماته ) معدن دو معنا دارد: منبع و محل قرار. هر دو وجه هم با اینجا مناسبت دارد. معدن یعنی مجمع کلمات الهی و جایی که همه کلمات در آن جمعند. به تعبیر امروزی: بانک کلمات. ( کلمات حکمت و علوم یا حتی کلمات وجودی ) معنای منبع هم مناسب است. منبع یعنی محل نبوع و جوشیدن. که معنایی لطیفتر از مجمع دارد. یعنی مبدأیت دارند برای سایر اشیاء.
سوال: ائمه مجمع وجودات هستند یعنی چه؟ استاد: یک مثال بزنم: نفس مُدرکه که از آن به (من) تعبیر می شود، قوایی دارد: قوه باصره که در چشم ظهور می کند و نیز قوه سامعه و لامسه. می توانیم بگوییم: نفس مجرد محل جوشش و مصدر این قواست. و می توانیم هم بگوییم: نفس مجرد در یک مقامی، مجمعِ این قواست. یعنی مثل پارچه ای که هر جایش نقشی است، نفس مدرکه هم یک گوشه اش قوه ی باصره است و گوشه ای از آن قوه ی سامعه. به تعبیر علمی می گوییم: وحدت در کثرت. اما به احتمال منبع و مصدر بودن می گوییم: کثرت در وحدت. وحدت در کثرت یعنی قوا هستند ولی همه شان در بستر نفس، جمع هستند. یعنی نفس مثل کاسه ای است که همه ی قوا را در آن قرار داده اند.حضرت فرمودند: هر کدام از شما مریض شوند، ما هم مریض می شویم. اگر تب کند ما هم تب می کنیم. این فرمایش با مجمع و مخزن سازگار است نه منبع.(43)
سوال. استاد: مثال می زنند به نی که در نیزار می رویَد. می روید و بند بند جلو می رود و هر بندیش برای خودش حسابی دارد. می توانیم بگوییم: نی معدنِ این بندهاست. یعنی این بندها خودشان را در بستر یک نی متحقق کرده اند.
مقام معدنیتِ معصومین آن مقامی است که سریان بالفعل دارند در . . . ولی مقام منبعیت، مقام افاضه و وساطت فیض است. مقام سریان با مقام وساطت فیض تفاوت دارد. مثلاً نفس مجرد یک نحو معیّت و همنشینی دارد با تمام اعضاء. یعنی اگر دست شما بسوزد، می گویید من سوختم. در عین حالی که درست است بگویید: انگشت من سوخت. چون نفس در این انگشت هم ساری است. جوهره ی ذات نفس مجرد نسوخت بلکه از حیث سریانش در بدن جسمانی سوخت. لذا اگر این بدن خواب باشد و انگشت بدن مثالی شما در خواب بسوزد، انگشت عنصر جسمانی نمی سوزد بلکه نفس می سوزد به خاطر همنشینی اش با انگشت بدن مثالیِ در خواب.(46)
سوال. استاد: سریان یک نوع طولیّت رقیق شده است. همراهیِ یک حقیقت در هیاکلِ رقائق فرق دارد با مبدأیتِ یک حقیقت برای ظهور رقائق.
میوه شیرین، شیعه ی تکوینی است.(از 48 تا 50 ) اشیائی که ما می بینیم در عوالم بالاتر، از شعور و علم برخوردارند ( انطقنا الله الذی انطق کلّ شیء) ( إن الدار الآخرة لهی الحیوان)
روایتی در ذهنم هست که: این همه معارفی که راجع به ائمه در دست ماست، مقامات شیعیان بالای آنهاست نه مقام خودشان! درباره سلمان آمده که: بحر لاینزف! یا : امرنی ربی ان اعلمه علم البلایا و المنایا.
برگردیم به ادامه روایت:
السَّلَامُ عَلَى شُهُورِ الْحَوْلِ [ مانعی ندارد که هر کدام از ماهها ظهورات و مظاهری باشند از مقامات بالای اولیای خدا که واسطه ی فیض هستند. احتمال هم دارد که عنایت به دوازده تا بودنِ شهور باشد. دوازدهِ تکوینی نه اعتباری.
إن عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا. با اینکه ماهها 13 تا هستند نه 12 تا. ماه قمریِ نجومی 27 روز است. ماه هلالی را به خاطر هماهنگی با خورشید 29 روز و نیم گرفته اند. پس دور واقعیِ قمر 27 روز است و لذا در کلّ سال، ماه سیزده دور می گردد. یعنی اگر ماه را با ستاره ای غیر از خورشید در نظر بگیرید، می بینید ماه در طی یک سال سیزده بار سیصد و شصت درجه را دور می زند. ولی چون خورشید هم یک دور می زند، یک دور ماه هرز می رود. سیزده بار دور می زند ولی دوازده بارش به دید ما می آید.
اما بنابر نظر امروزی ها که زمین دور خودشید و ماه دور زمین می گردد، ماه در مجموع سال دوازده بار می گردد. این سیزده باری که در رصد خانه می بینیم به خاطر این است که زمین، ماه را با خودش می بَرَد. یعنی در طول سال، زمین ماه را با خودش یک دور دور خورشید می گردانَد. این غیر از دور زدنِ خود ماه است.(56)
وَ عَدَدِ السَّاعَاتِ [ در روایت هم هست که روز 12 ساعت است. و برای هر ساعتی دعایی داریم]
دقیقه 57: درباره روایتِ : فی آخر دقیقة تبقی من عمره.(58)
وَ حُرُوفِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ فِي الرُّقُومِ الْمُسَطَّرَاتِ [ نوشته های سطر بندی شده و منظم نه درهم] [حروف لااله الاالله دوازده تا ست. محمد رسول الله هم 12 حرف است]
محتمل است منظور عدد ائمه باشد یا اینکه هر یک از این حروف، به ترتیب، یکی از ائمه باشند. احتمال دیگر که عرفی و ساده است، این است که حروف به معنای ارکان باشد. چون حرف، رکن کلمه است. لااله الا الله یعنی توحید و حروف لااله الاالله یعنی کسانی که ارکان اصلی توحید هستند.( ارکاناً لتوحیده) (61) احتمال دارد ( فی الرقوم المسطرات) یعنی کتاب. اثنا عشر شهرا فی کتاب الله. گرچه به نظر می رسد، این تعبیر معنای بالاتری را می خواهد برساند.
دقیقه 63: انی اعلم ما لا تعلمون که جواب حلی باشد نه صِرفاً اسکاتی. که توضیحش انشاءالله بعداً
آیا این حروف و حقائق بسیطه، خودشان معنا هم دارند یا نه؟ بده بستان عجیب و غریبی شده بین حروف بسیطه با کلمات. ابتداءً هر حرفی یک معنایی داشته و آن معنا، بسیط بوده. حالا این معنای بسیط با آن حقیقت بسیط ارتباطی دارد یا نه؟ جای خودش باید بحث شود. سپس با ترکیب این معانیِ بسیطه، کلمات تشکیل شده اند. کلمات در بده بستونِ و محاورات بندگان خدا شده زبان ها و معناهای جدید کسب کرده اند. سپس در عودی که صورت گرفته، معانی روح پیدا کرده اند و کلمات تشکیل شده اند و معانی جدید و بازتابی از این معانیِ کسبیِ جدید برگشته و شده خود حروف. [ عبارت از نظر مقصود مبهم است] (65) یعنی شما در علم اشتقاق کبیر می توانید برای حروف معانی ای پیدا بکنید که این معانی چه بسا غیر از معانیِ اولیه ی حروف باشند. معانی ای هستند بازتابِ رفتن این حروف است در دل محاورات کلّ بشر و اینکه در این همه زبانهای مختلف، این کلمات پیدا شده اند و حالا وقتی ما جمع بندی می کنیم از فرهنگ ها و دیکشنری ها و معجم ها و معانی را جامع گیری می کنیم، به یک معنای جدید زیبا و بسیطی برای حرف می رسیم.
یکی از راههای ساده اش این است که کلماتی را بررسی کنیم که یک حرف محور آن کلمات است و بقیه حروفش حرف عله ای هستند که در معرض حذف و تغییرند و در روح معنایشان دقت کنیم. چه بسا به معنای بسیط حرف نزدیک می شویم. در همین حرف قاف وقتی وَقی را بررسی کنیم، خواهیم دید که ارتباطی بین معنای وقی با معنای قاف هست. یا برای فهم معنای کاف، روی معنای وَکی یَکی دقت کنیم. وکایه یعنی چیزی را محکم بستن.(69)
سوال. استاد: جمعٌ برای توسعه ی رحمت نه تضییق به قرینه ( من الفضل ) در اخبرنا ما لجلوسنا من الفضل. اگر یک نفر هم حدیث کساء را بخواند، از فوائد مذکور در آخر حدیث بهره مند می گردد. چون وقتی جمعی بخوانند که اصلاً نمی دانند در بین آنها مهمومی هست، این فوائد را دارد، وقتی یک مهموم برای خودش بخواند، به طریق اولی از فوائد بهره مند می گردد؛ مخصوصاً با توجه به امثالِ ( صلاة المؤمن وحده جماعة ) چون ملائکة به او اقتدا می کنند. یک شیعه هم وقتی تنها هم حدیث کساء بخواند، قطعاً شیعیانی از ارواح مؤمنین [ و اجنّه و ملائکة ] حاضر می شوند.
درباره اشتقاق کبیر و علم اللغة تا دقیقه (77)
درباره زیارت جامعه و غلوّ (77)
سوال. استاد: خود صاحب جواهر در چند جای جواهر، درباره علم امام سخنانی دارد بر خلاف سخنش در بحث کر: ج 13 ص 76 . ج 7 ص 333 و . . .
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا علی(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:16:37 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا حسین (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه 29 ( 5 / 7 / 2011 )سه شنبه 14/4/90=سوم3شعبان المعظم 1432(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)

 
جلسه 29 ( 5 / 7 / 2011 )
یکی از مظاهر باء، بهاء الله است نه اینکه معنای انحصاریش باشد. در روایات دیگر آمده که الباء بهجة الله یا الباقی و . . . ائمه از طریق ارائه مثال و بیان موارد، انسان را به سمت تجرید سوق می دهند.(4)
روایت بنای عالم بر هفت ( بحار ج 94 ص 6 ) که از غارات ثقفی نقل کرده است ( ان الله فرد یحب الوتر )
آیا نقطه ابتدا نبوده و بعداً نقطه گذاری شده است تا ( انا النقطة تحت الباء ) زیر سوال برود یا بوده ولی نمی نوشته اند؟ همانطور که در فارسی اعراب را نمی نویسند ولی وجود دارد. اصطلاح نقطه گذاری هم به معنای اعراب گذاری بوده است. خطبه بدون نقطه حضرت شاهدِ بر این است که نقطه بوده است. ( ضع قلمک علی اذنک الیسری ) ( لا تمد الباء الی المیم حتی ترفع السین ) تا دقیقه 21
ینابیع المودة ص 400 : ( و علم الالف فی النقطة ). یعنی اساس علوم بر می گردد به حروف و علم الف در نقطه است و نقطه دیگر یک نحو مبدأیت دارد. یعنی وقتی از عالم حروف رفتیم به مبدأش که نقطه است، دستگاه عوض می شود یعنی ما با نقطه دیگر نمی توانیم کلام درست کنیم. قبلاً هم که گفتیم حروف بسائط هستند، منظور در فضای کلام بود. ولی اگر از فضای کلام و حرف خارج شدیم به نقطه، به فضای بالاتر و سابق بر اینها رفته ایم. مثلاً اینکه مبدأ الف نقطه است یعنی نقطه یک حالت بساطت دارد. بساطتِ حسّی هم در او نمود دارد. می گوید من دیگر نمی توانم تقسیم بشوم. اما منی که بسیط هستم با سیلان یا تکرار خودم، خط را پدید می آورم. یعنی حرف بسیطی است از سنخ سیلان که از نقطه پدید آمده است. پس باء یک نقطه ی سیّاله است که امتیاز او یک نقطه ی غیر سیاله است. و این حرف ضرری به بساطتی که قبلاً منظور ما بود، نمی زند. چون باء بسیط است در ترکیب کلام اما همین باء در مبدأ قبلِ او با یک مجموعه ای از یک ثابت با یک سیال پدید می آید. یک ثابتی که زیر او قرار دارد و نسبت به او حالت خفض دارد. بر خلاف مثل تاء. پس ( انا النقطة تحت الباء ) یعنی وجه ثبات بائی که در سیلان نقطه پدید می آید، من هستم. در مناقب ابن شهرآشوب هم روایتی است که: ( انا النقطة انا الخط، انا الخط انا النقطة انا النقطة و الخط ). ابن شهرآشوب، خط را به بدن متحرک سیالی که مال عالَمِ زمان و مکان است و نقطه را به نفس مجردی که حالت بساطت دارد و در بستر زمان مستقیماً سیلان زمانی ندارد، تفسیر کرده است. انا النقطة و الخط هم یعنی همین نقطه وقتی با این خط ترکیب می شوند انسانی که مرکب از روح و بدن است.
سوال. استاد: چند ارزشی بودن منطق، کشف است نه اختراع که رویش حساس باشیم. بلکه در برابر اختراع هم باید یتبعون احسنه باشیم.(29)
ریخت تواتر ریختی نیست که مال منطق صفر و یکِ منطق ارسطو باشد. همانطوریکه احتیاط و حجیت امارات و خبر واحد هم شدت و ضعف دارد و نمی شود گفت: بگو هست یا نیست.
قرآن، خبر فاسق را هم نمی گوید هیچی بلکه می گوید: فتبینوا.
خبر واحد معتبر است اما نه به این معنا که کار را تمام می کند بلکه یعنی بخشی از کار است و باید قرائن و شواهد دیگر هم به آن ضمیمه شود.
فرموده اند: روایتی که به ما منسوب است، سریعاً رد نکنید.
وقتی به یک کلمه نگاه می کنید آن را مداخل ببینید(36) عبد: ع علمه بالله ب بونه من دون الله د دوامه فی ذکر الله.
از لحاظ ترتیب نزول، اول سوره نون بوده بعد قاف و بعد صاد. سوره مبارکه نون مربوط است به مبدأ کار و عالم دنیا. صحبت از دنیا می کند: انشاء الله نگفتند، بلا بر آنها نازل شد و امثال اینها. سنخ مطالبش سنخ تدبیر امور دنیاست. تدبیر بذر نشانی است ( الدنیا مزرعة الآخرة ) اما در سوره قاف، صحبت از مردن و خروج از قبر و مرحله ی بعد از دنیاست. سوره مبارکه صاد از بعد از قیامت سخن می گوید. بهشت و جهنم و نعمت های بهشت و عذاب جهنم. این محتواها با خود حروف هم مناسبت دارد. یکی از معانیِ نون، دوات است. دوات ماده ی خام است. نون و القلم. مرکب و قلم و ما یسطرون. نون ماده ی خام و مثل مومی است که هنوز شکل نگرفته است. قلم سبب می شود که این مرکب به صورت نقوش در بیاید. به مرکب، شکل و صورت می دهد و به آن فعلیت می بخشد. سطر یعنی فعلیتِ مرکبی که حالت ماده داشت. پس محور اصلی این سوره، نون است یعنی حالتی برای بشر که ماده ی خام او و وجهه دنیایی ِ اوست. دارد خودش را با اعمال می سازد. اما حرف قاف، را در لغتنامه ها به قصبة الکتابة معنا می کنند. می گویند: خود فینیقی ها که می گفتند قاف، منظورشان نیِ نوشتن بوده است. محور سوره ی نون بر دوات است ولی محور سوره قاف، قلم است و صاد در روایت به نهرٌ تنبع من ساق العرش تفسیر شده است و مربوط به وراءِ دنیا و عالم آخرت است. و ما یسطرون، یعنی وقتی کتاب اصلیِ وجودش به فعلیت تامه رسید و وارد بهشتو جهنم شد، صاد برای ظهور پیدا می کند.
پس سوره نون می گوید: به فکر خودتان باشید. الآن دارید خودتان را می سازید و فردا سر سفره ی خودتان هستید ( لیس للانسان الا ما سعی)
اما سوره مبارکه ی قاف می گوید: این دنیای شما به وسیله چیزی در باطن شما، دارد به تصویر کشیده می شود و آن ماده ی خام دارد مصوَّر می شود و نوشته می شود با قلم. روایت عجیبی داریم که حضرت فرمود: جای آن دو ملکی که اعمال هر شخصی را می نویسند، دو طرف فک است و قلمی که با آن اعمالتان را می نویسند، زبان شماست و مرکبشان آب دهان شماست.(46)
پس سوره نون مربوط می شود به دنیای انسان و قاف مربوط می شود به مرگ و برزخ و قیامت و صاد به بهشت و جهنم.
سوال: چه ارتباطی بین قلم و مرگ و برزخ و قیامت وجود دارد؟ استاد: قلم به ماده ی خام تصویر می دهد. ما به التصویر است. این دنیا هم صراطی است که ما داریم از آن عبور می کنیم ( در روایت هم دارد که صراط، صراطان است ) این خواب و برزخ و قیامت و خروج از قبر یک نحو باطنِ ظاهرِ دنیای ما ست که دارد وجود ما را صورتگری می کند. و دارد ما را به فعلیت می رساند. هنگام مرگ می فهمد که در دنیا وجود او داشت به تدریج به فعلیت می رسید. کان فی غفلة من هذا. در آخرت پرده برداشته می شود. بصرک الیوم حدید، یعنی چیزهایی که داشت می شد و به آن توجه نداشتیم.(50) ان الابرار لفی نعیم و ان الفجر لفی جهیم، یصلونها یوم الدین. و ما هم عنها بغائبین. صلی کاری است که خودمان سر خودمان می آوریم.
وقتی می گوییم: قاف مال بعد از مرگ است، یعنی بعدِ کشفی. یعنی ترتیب زمانی منظور نیست. لذاست که قاف باطنِ نون می شود و لو مربوط به قبر و برزخ و قیامت است.
صلی یعنی در دنیا در فضایی است که نمی فهمد چه دارد بر سر خودش می آورد مثل کسی که دست بی حس شده اش را وارد آتش کرده است. فنزل من حمیم و تصلیة جحیم.(54) و ان جهنم لمحیطة بالکافرین یعنی نمی توانند فرار کنند چون بر آنها احاطه دارد. و احاطت به خیطئته. مثل کسی که در کره ای است. به هر کجا برود دارد به سوی محیط کره می رود. صلی یعنی الآن احاطه محقق است و انبیا و اوصیا دارند می بینند چه خبر است ولی خود ما نمی فهمیم.
صلی با ماده ی صلو به معنای عطف و میل و با مادعه وصل ارتباط دارد. صلی یک نحو واصل شدن و رسیدن است. اما واصل شدن خاصی است. رسیدنِ به معنای درک کردن. همان طور که می گوییم: روزی به حرف من می رسی. بعداً درباره صلی که لغتی عجیب از قرآن است، بیشتر صحبت خواهیم کرد انشاء الله.
حیثیتِ هیولویِ دنیا می شود نون. حیثیتِ صورتی که هیولا را در مسیر خودش به حرکت متشابه یا اشتدادی به فعلیت می رساند، می شود قلم. وقتی فعلیت تامه شد، ظهورش در عالم بهشت و جهنم می شود بهره مندی از صاد.(60)
یفجرونها تفجیرها تعبیر مهمی است. یعنی این چشمه را خود بهشتی ها تفجیر می کنند. باید دید نهر صاد از کجا منفجر می گردد؟
سوال. استاد: بله، کل عالم هم یک ماده ی خام دارد که می تواند صورتگری شود و سپس به فعلیت برسد.(61)
قوه یعنی محض استعداد. کمال اول یعنی صورت گری شدن.
سوال. استاد:اگر بخواهیم قوس صعود را به ترتیبِ لا زمانی تنظیم بکنیم، از حضیض کمال که لا فعلیة له الا انه قوة الفعلیة که نقطه ی صفرِ قوس نزول است. بعد از این قوه به ترتیب می رویم بالا. یعنی صورت هایی که بعداً روی قوه می آید، در قوس صعود به حساب می آوریم اگر چه این صورت ها آن فعلیت تامه ی نهاییه هم نباشند.
سوال. استاد: حروفی که سه دندانه یا سه نقطه دارند، در معنایشان نوعی تشعُّب و تفشّی وجود دارد مانند شین.
بین طرز تلفظ و شکل حرف و معنا ارتباط و تناسبی وجود دارد.
سوال درباره کثیر السفر.(66) تا (71)
سوال وطنیت قم برای طلبه هایی که در قم درس می خوانند. استاد: حاجاقا تأبید را لازم نمی دانستند ولی تعیین وقت را مضرّ می دانستند.(75)
سوال از روش محاسبه قمر در عقرب! (79) تا (81)

(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا من هو صراط المستقیم (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)    آخرین ویرایش توسط عبدالعلی69 (http://www.hoseinm.ir/forum/posthistory.php?p=2182448); در 10:53PM..
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:17:21 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا ابوالفضل (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه سی ام ( 6 / 7 / 2011)15/4/90چهارشنبه4شعبان المعظم 32(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
این روایت دو جور نقل شده است: یکی ( یا علی انک تری ما اری و تسمع و اسمع الا انک لست بنبی ) و یک جور دیگر: ( تسمع ما تسمع و لکن لا تری اری )
سوال از رابطه ی بین حروف و اعداد در ترتیب ابجد. استاد: روایتی در خاطرم هست که: القرآن مبتدأه بسم الله الرحمن الرحیم و مؤخره ابجد. مؤخر یعنی مرحله ی بعد نه پایان. بسم الله الرحمن الرحیم نزول قرآن است یعنی همانی که همه بندگان خدا در سطح ذهن عادی با آن آشنا هستند. اما مؤخره ابجد یعنی اگر یک مرحله در فهم قرآن جلو برویم، می رسیم به رابطه ای قرآن با ابجد دارد. اصل ابجد شواهد زیادی در روایات دارد. شواهد زیادی است دال بر اینکه حروف با اعداد در ارتباطند. به تفسیر عیاشی ذیل المص مراجعه کنید. تا قرشت، حروف الفبای عبری و سریانی تمام می شود. ادامه ی ابجد مختص عربی است.
سوال. استاد: الفی که در اول است، همزه است و الف لا، الف است.
چیزی که معروف است این است که به ازاء هر حرفی، چند جور عدد قرار می گیرد. یعنی نظام های عددی وجود دارد. چون خود حرف مثل قالب و متغیر است و هر حرفی در هر سیستمی چیزی به ازائش قرار می گیرد و می توانیم به این حروف نظم بدهیم مثل احتم، ابجد، ابتث و در هر دستگاهی، به ازائش عددی خاص قرار می گیرد که طبق هر دستگاهی به نحو خاص خودش می توان به عالَم دسترسی پیدا نمود.(10)
بنا بر این از طریق حرف، در دستگاهی که فعلا با آن کار می کنید، عددهایی را نتیجه می گیریم.
چیزی که هم است این است عدد می شود پل. یعنی از حرف می رویم به عدد و عدد مرتبط است با تکوین و دوباره از طریق تکوین بر می گردیم به عدد و از طریق این پل استنطاق می کنیم یعنی عدد را به حرف در می آوریم. مثلاً صد و ده یعنی علی.
پس اینطور نیست که در دل هر حرفی فقط یک عدد باشد بلکه چندین عدد است.(12)
البته احتمال دارد یک عدد تکوینی ذاتی در دل هر حرفی باشد. و یک جوری در حرف خودش را نشان می دهد و لو در حامل های صوتی اش.
خلاصه به ازای هر حرفی قرار گرفته که این عدد پلی است برای ارتباط این حرف با واقعیت و از این طریق، واقعیات مکشوف می شود. مثلا ارسطو می گفت: جسم یک امر متصل قارّ واحد است که بالقوه اجزاء دارد نه بالفعل ( یمکن ان ینقسم الی غیر النهایة ) . این حرف یک مبنای فلسفیِ مهم و در عین حال، رهزنِ بسیاری از حرف هاست. ولی به مرور، حرفها عوض شد و برای امروزی ها واضح شده است که جسم متصل واحد اونجوری نیست و اجزائش بالفعل است نه فقط بالقوه.
الآن که می گویند: به ازای هر شیءی عددی است. به ازاء کدام حیثِ شیء، است؟ آیا به تعدا ملوکولها و اتمها یا به تعداد تواتر طبیعی اش یا . . . هر حیثی عددی را نشان می دهد. یعنی می خواهند اتصال و پیوستگی را از عالَم فیزیک بردارند و بگویند کلّ دستگاه عالم فیزیک، کوانتایی است یعنی سر و کار ما فقط با کمّ منفصل است. جالبه که همه اش هم مضربی از عدد صحیح است و کسری هم ندارد. کوانتوم یعنی تمام چیزها حتی انرژی، مضربی از عدد صحیح است.(17)
پس اشیاء خارجی حیثیات مختلف دارد و به ازاء هر حیثیتی هم عددی است. کسی که آن عدد را بداند، قدرت پیدا می کند بر این شیء.
سوال: عدد چطور با آن واقعیت ارتباط دارد؟ استاد: عدد کمّ منفصل است و اتصافش در خارج است یعنی اشیاء محل اتصاف عددی هستند. مثلاً وقتی می گوییم پانصدِ به توانِ فلان، یعنی داریم واقیت آن را با این عدد بیان می کنیم. واقعیتی که طبق مبنای ارسطو متصل بود، مشکلات داشت. اما روی این مبنای جدید خیلی آسانتر است. و انسان زودتر به مقصد می رسد.(19)
هر حرفی به عنوان یک متغیری که می تواند با یک عددی . . . فقط مهم این است که چگونه این حروف را ساماندهی بکنیم.
سوال. استاد: این سوال هست که منظورمان از حرف، لفظش است یا طبیعتش؟ این احتمال هست که طبیعت قاف هم با یک عددی مربوط باشد و این عدد، هر کجا این طبیعی می رود، یک جوری خودش را نشان می دهد. تا به حال می گفتیم حرف با عدد مرتبط است و عدد با واقعیت. اما این احتمال هم هست که خود حرف بلاواسطه با واقعیات ارتباط داشته باشد. باید شواهدی برایش پیدا کرد
اصل ابجد قبل از اسلام هم بوده است. در معانی الاخبار : حضرت عیسی را به مکتب بردند و معلم گفت: بگو: ابجد و حضرت فرمودند: الالف آلاء الله . . .
خزائن مرحوم نراقی: ابجد یعنی بدان. هوز یعنی دریاب. حطی یعنی نیک فهم کن. کلمن یعنی نگهدار. صعفذ یعنی فرو نگذار. قرشت یعنی دانا باش. ضخض یعنی واقف باش.ضظغ یعنی از پیش بدان.
به حروف ابجد، حساب الجُمَّل می گویند.
خیلی از قواعد این علم سینه به سینه رسیده و مکتوب نشده است تا به دست اغیار نیفتد.
نود درصد روایات نظر به حرف اول دارند مثل: الباء بهاءالله و الجیم جمال الله اما ده درصد هم ناظر به حرف وسط یا آخر هستند. مثلا الباء: المبدع یا نظیر آن
روایاتی که باء را به بهاء و بدیع و امثال آن تفسیر کرده اند، از باب اعطاء الحکم بالمثال است. چون برای اذهان عموم دشوار است که مستقیماً به سراغ بسیط بروند. لذا مثال را به عنوان یک فرد و مصداق می بیند و سپس مقصود کلی را از دل مثال، تجرید می کند و درک می نماید. معصومین (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif) وقتی می خواستند حرفی را بیان کنند، به سراغ جایی می رفتند که آن حرف خودش را نشان داده است. مثلاً باء خودش را در کلمه بهاء و بهجة و بقاء نشان داده است. یعنی منظور معنایی است که در باء و مشترک بین بهاء و بهجة و بقاء است. باء حقیقتی است که خودش را در بقاء و بهجة و بقاء نشان داده است. (32) یعنی باء یک نقش اصلی ای در بهاء دارد. و نیز در بدیع بودن و . . . کم کم قوه ی تجرید شما بالا می رود و با اصل خود باء که یک حقیقت و یک حرف است آشنا می شوید. بعد آن روایتی را که می گوید: این حروف اولُ ما خلق الله است درک می کنید و می فهمید اصل باء است که خودش را در بهاء نشان داده است. پس اگر گفته اند: الباء بهاء الله، در صدد بیان یکی از مجالی و موارد ظهور باء بوده اند.(34)
حضرت در توحید صدوق فرمودند: اگر زمینه برایم فراهم شود، تمام معارف را از کلمه الصمد استخراج و بیان می کنم.
گاهی یک پیکره، محل ظهور دو حقیقت می شود. مثلاً در بقاء، هم باء ظهور پیدا کرده و هم قاف(37)
معنای حرکت و سیلان، خودش یک حقیقتی است یعنی حرکت وقتی به عالم دنیا بیاد، در حرکت دست من ظاهر می شود اما همین حرکت وقتی به عوالم دیگر برود، مناسب با آنجا معنا پیدا می کند. و لذا در حقائق هم اگر الف به حرکت و سیلان می آید و حروف را پدید می آوَرَد، سیلانی متناسب با اینجاست. پس می توانیم بگوییم یک باطنی هست که همه این حروف که در تألیف کلام، بسائط هستند، مبدأی دارند که از آن پدید آمده اند.
روایتی هم که دیروز از ینابیع المودة خواندم، ادامه اش این است: و علم الالف فی النقطة و علم النقطة فی المعرفة الاصلیة و علم المعرفة الاصلیة فی علم الازل و علم الازل فی المشیّة.یا روایت: العلم نقطة کثّرها الجاهلون و الالف واحدةٌ عرفها الراسخون و الباء مدَّةٌ قطعها العارفون و الجیمُ حُفرةٌ تألها الواصلون و الدال درجة قدّسها الصادقون. [ این هم در ینابیع است ] فقره ( العلم نقطة کثرها الجاهلون ) در عوالی هم هست.(44)
در فاصله بین قرن نهم تا یازدهم، بخش معتنا بهی از روایات از بین رفته است.
مرحوم آقای مرعشی در مقدمه عوالی دفاع جانانه ای از کتاب می کنند.
بعید است کلمه ای پیدا کنید که در آن حرف تاء باشد ولی در معنای آن به نحوی معنای قطع کردن نباشد و غالب کلماتی که شین در آن است، یک نحو معنای تشعُّب و کثرت است البته کثرتی که به یک جا بند است مثل شاخ و برگ درخت که به تنه و ریشه بند است. ث همان کثرت است ولی به یک ریشه بر نمی گردد مثل خاک.(51)
در فن ابجد، به حرف اول زُبُر می گویند و حرفی را که به وسیله ی تلفظ ادایش می کنیم بیّنات می گویند. می گویند: اعدلِ حروف سین است. از همه حروف میزان تر است. چون زبر و بیناتش یکی است. سین 60 است باطنش هم 60 است چون یاء ده و نون پنجاه است. هیچ حرف دیگری اینگونه نیست. بقیه حروف بینات و زبرش فرق دارد. مثلاً زبر شین 300 است اما بیناتش 60 است. یعنی پنج تا باطن در آن ظهور پیدا کرده است.(53)
انشاء الله جلسه بعدی بر می گردیم به بحث ( و عندنا کتابٌ حفیظ )
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) یامن هو عنده کتاب حفیظ ویا من هو عنده علم الکتاب (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:18:15 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا سید الساجدین ویا زین العابدین (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)


(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه سی و یکم ( 9 / 7 / 2011 )18/4/90=7/8/432(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)


مطالب ذوقی اگر نشرش موجب شود که تلقیِ به اطلاق شود، شبهه ی شرعی دارد.


سوال از اینکه وقتی حضرت ظهور می کنند، علم را که 27 حرف است و دو حرفش تا آن زمان آمده، 25 تایش در زمان حضرت می آید. استاد: قبلا گفتیم وقتی بچه هنوز در کلاس حرف نون را نخوانده ممکن نیست وقتی به کلمه ای که در آن نون است می رسد، از آن سر دربیاورد. همچنین است نسبت به آنچه که واقعیتِ دار هستی است. یعنی چیزهایی که در مرأی و منظر ماست ولی از آن سر در نمی آوریم چون به ( الاسماء کلها ) واقف نیستیم. و گرنه چیزی از اسرار خلقت بر ما مخفی نمی ماند. آیا مثلا می شود با گوش کاری کرد که اصوات ما دون و ما فوق را بشنود؟ امروزی ها راحت تر این مطالب را می پذیرند. چون چیزهایی برایشان واضح شده که قبلا حتی احتمال امکانش نمی رفت!


در روایت دارد که حضرت به اصحابش می فرمایند: هر کجا کارت گیر کرد به کف دستت نگاه کن تا مشکلت حل شود.


حتی ممکن است با علومی که در زمان حضرت می آید، چیزهایی بسیار ساده باشد که ما خبر نداشته باشیم، آشکار می شود. یعنی با یک کار ساده مطالب مهم علمی کشف می شود.


روایتی داریم که سه زمان داریم: زمان گرگ و میش و میزان (17) [ بحار ج 14 ص 498 ] وقتی زمان گرگ بود، اگر علوم را به ما بدهند، مفاسد زیادی در پی خواهد داشت. لذا در دعای ندبه دارد که: شرطتَ علیهم الزهد فی درجات هذه الدنیا الدنیة.


مرحوم زاهد می گفتند: شما برای ظهور حضرت دعا می کنید تا بیایند و حضرت را بکشید!


آن علم، سراپایش قدرت است و با عقلانیت و عصمت مناسب است نه با زمان گرگ و میش بودن.


یکی از معانیِ دیگر قاف، تتبّعِ اثر است. از ماده های مهم در ابن باب، ماده های (قفو) و (قیف) و (قفی) و (قفو) و ماده (وقف). این 5 ماده مهم است. یکی از معانی مربوط به قاف، قیف و قیافه است. القافة یعنی قیافه شناسها. و علم القیافة یعنی از قیافه شخصی به مبادی او پی می برند. به مویی هم که پشت گردن سرازیر می شود، القاف می گویند که لغویین در ماده قفو آورده اند ولی با ماده قفا هم مناسب است. چون قفا یعنی پسِ گردن. لا تقفُ یعنی متابعت نکن. این دو معنای تتبع اثر و پشت سر، فی الجمله به بحث ما که ( قاف ) است مربوط می شود. (29) کوه قاف یک نحو احاطه ای دارد بر وجود عالمی که هست. کلمه ی خلف در خلف جبل قاف، بی حساب نیست. اگر قرائتِ ( قافِ والقرآن المجید ) داشته باشیم، همانطور که قرطبی ذکر کرده است، معنایش می شود: اِتَّبِعِ الاثر. تتبع اثر یعنی از یک ظاهر پی می بریم به باطن.(34)


دقیقه 37 تا 43 درباره ( یخرج الخبأ ) که در جلسات بعدی مفصل به آن خواهند پرداخت.


قالیچه حضرت سلیمان با باد حرکت می رفت و اسمش سحاب بود و اسم مرکب پیامبر در شب معراج هم بُراق بود. رعد صدا و برق نور و صاعقه هم حالت تخلیه ی آن است.(48)


رسیده بودیم به : ( و قال الکافرون هذا شیء عجیب ) که درباره مشارٌ الیه هذا صحبت کردیم. البته همین هذا در سوره مبارکه ی صاد معلوم است که چه چیزی است. هذا در آنجا به ( جعلُ الآلهة الها واحدا ) می خورد نه به ( جائهم منذر منهم )


قَدْعَلِمْنَامَاتَنْقُصُالْأَرْضُمِنْهُمْ[ ای ما تأکل الارض من لحومهم و دمائهم و تبلیه من عظامهم فلا یتعذر علینا ردهم ] وَعِنْدَنَاكِتَابٌحَفِیظٌ [ ای حافظٌ لعِدّتهم و اسماءهم و هو اللوح المحفوظ ]. ما علم داریم به هر چیزی که زمین از آنها کم می کند و نزد ماست کتاب حفیظ. [ به معنای محفوظ یا حافظ ] در المیزان فرموده اند: احتمال دارد که یعنی: ما آگاهیم به تعداد افرادی که زمین از اینها کم می کند از بستگان و آشنایان و هم نوعهایشان ] این احتمال به حسب ظاهر دور از ذهن است و با تُنقَص سازگار است نه تَنقُص. اما دو شاهد دیگر از آیات شریفه دارد که قابل تأمل است: ( او لم یروا انا نأتی الارض ننقصها من اطرافها ) دائماً داریم از اطراف زمین کم می کنیم. و آیه ( افلا یرون انا نأتی الارض ننقصها من اطرافها ) سه چهار وجه برای ننقصها گفته اند ولی لسان لسانی است که می گوید: من یک معنای دقیقی دارم.


مرحوم طبرسی فرمودند: ما به بدنهای اینها که زمین خورده است و ناقص و متلاشی کرده، علم داریم و نزد ماست کتاب نوشته شده ی حفیظ. حفیظ بر وزن فعیل احتمالاً به معنای ظرف تحقق مبدأ باشد. کلاً واژه فعیل یعنی موطنی که مبدأ و ماده در آن تحقق پیدا می کند. لذاست که هم به معنای فاعل آمده هم به معنای مفعول. مثلاً ماده جرح. هم در کسی می تواند جارحیت تحقق پیدا کند هم مجروحیت. چون ماده های متعدی دو طرف دارند و نسبتی هستند بین ما وقع منه و ما وقع علیه.


فعیل یعنی موطن تحقق مبدأ. کتاب حفیظ یعنی حفظ در این ظرف، محقق می شود. وقتی حفظ محقق شد، دو جور حفظ داریم: به معنای محفوظ ماندن و به معنای حافظ بودن. در اینجا کدامش انسب است؟ در المیزان فرموده اند: اینکه منظور از کتاب حفیظ کتاب اعمال باشد، مناسبت ندارد. ایشان فرموده اند: و قول بعضهم إن المراد به كتاب الأعمال غير سديد أولا من جهة أن الله ذكره حفيظا لما تنقص الأرض منهم و هو غير الأعمال التي يحفظه كتاب الأعمال.


و ثانيا: أنه سبحانه إنما وصف في كلامه بالحفظ اللوح المحفوظ دون كتب الأعمال فحمل الكتاب الحفيظ على كتاب الأعمال من غير شاهد. یعنی خداوند در قرآن فقط لوح محفوظ را به حفظ توصیف فرموده است نه کتاب اعمال. سخن ایشان عجیب به نظر می رسد. چون در موارد متعدد که قرآن راجع به صحیفه اعمال سخن می گوید، برای آن اوصافی ذکر می کند که از محفوظ بودن بالاتر است. مثلاً: ( ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیرة و لا کبیرة الا احصاها و وجدوا ما عملوا حاضراً ). این همان محتوای حفظ است. چون چیزی که خاک شده باشد که حاضر نیست. شاهد دیگر: ( و کلّ شیء احصیناه کتاباً ) که بعد از ( لا یرجون حساباً ) آمده است و منظور نامه اعمال است. شاهد دیگر: ( کل صغیر و کبیرٍ مستطر ) که همان معنای حفظ است.


بعد می فرمایند: منظور از کتابٌ حفیظ : حافظ لكل شيء و لآثاره و أحواله، أو كتاب ضابط للحوادث محفوظ عن التغيير و التحريف، و هو اللوح المحفوظ الذي فيه كل ما كان و ما يكون و ما هو كائن إلى يوم القيامة.


من سه احتمال در ذهنم هست که عرض می کنم:


احتمال اول: آیه می فرماید: آنچه که زمین از اینها کم کرده، می دانیم و پیش ماست کتاب حفیظ. چه مانعی دارد که مراد کتاب اعمال باشد؟ به این معنا که می گوییم: این انسانی که می میرد، دو حیث دارد. یک حیثی که در زمین پخش می شود که همان بدنش است که از آن با خبر و نسبت به آن آگاهیم. اما یک حیث دیگری هم دارد که نز ماست. حیثی که ثابت و مجرد است و مردنی و خاک شدنی نیست. که همان نامه ی اعمالش است. پس اینکه المیزان فرمودند: نامه ی اعمال با ما تنقص الارض منهم مناسبت ندارد، درست به نظر نمی رسد. چون آیه شریفه ظهور ندارد که این کتاب حفیظ، حافظِ ما تنقص الارض منهم است. گر چه احتمالش می رود ولی ظهور انحصاری ندارد.


آیه می خواهد تعبیر ( کُنا تراباً ) را تصحیح کند. می گویند: ما خاک می شویم. آیه می گوید: شما دو بخش هستید و بخشی از شما خاک می شود. پس نگویید: کنّا. چون یک چیزی از شما که خاک نشدنی است، نزد ماست. چون خاک نشدنی ها نزد ما هستند. عالَم مُلک عالَمِ عندنا و قدس و تجرّد نیست. بلکه عالم نقص و زوال است.


با این اعمال، احتمال صحیفه اعمال منتفی نیست.(67)


سوال: با این توضیح چگونه کسانی را که منکر معاد هستند و انسان را موجودی تک حیثی و خاک شدنی می دانند، قانع می شوند؟ استاد: به همان نحوی که با توضیح مرحوم طباطبایی، قانع می شوند! چون اگر وجه ما قانع کننده نباشد، کتاب محفوظ آقای طباطبایی هم آنها را قانع نمی کند. ما می خواهیم جواب برهانی بدهیم به نحوی که مسأله حل شود و اگر در وهله ی اول، تعبد است، بعد از تأمل، عیان و برهان شود. به ضمیمه ی ادله ی تجرد نفس و بقاء و تجسم اعمال. همه ی اینها شاهد بر این است که انسانی چیزی دارد خاک نشدنی.


طبق این احتمال اول، که کتاب را کتاب اعمال رفتیم، حفیظ به معنای محفوظ است نه حافظ. یعنی اعمال شما محفوظ است. در مقابلِ بدن که ( ضللنا فی الارض ) پخش و خاک می شود. اما کتاب اعمال: محفوظٌ من التغیُّر و من تنقصه الارض و دست نخورده و وراء زمان و مکان.


احتمال دوم: کتاب اعمال باشد به معنای حافظ که انشاءالله فردا.


سوال. استاد: کل قرآن در نهایت بر می گردد به حروف مقطعه غیر از این حروف مقطعه ای که در اوائل سُور خاصه نازل شده است. در روایت هم دارد که: مؤخره ابجد (76)


آیه ( رجالٌ لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله برای استخاره: انشاءالله خوب است به شرط مواظبت و مراقبت
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا من اسمه دواء وذکره شفاء(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:19:07 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif):جلسه سی و دوم ( 10 / 7 / 2011 )19/4/90=8/8/32یکشبه
سوال: اینکه فعیل به معنای فاعل یا مفعول بیاید، سماعی است یعنی اینطور نیست که ما هر ماده ای دلمان خواست به معنای فاعل یا مفعول بگیریم. بلکه باید ببینیم عرب این فعیل را به معنای فاعل استعمال کرده یا ب معنای مفعول. استاد: منظور شما از سماعی یعنی اگر این فعیل به معنای مفعول به کار نرفته، ما نمی توانیم به معنای مفعول بگیریم. سائل: بله، یعنی مثلاً عرب این فعیل را به معنای فاعل استعمال کرده نه به عنوان مفعول. پس ما هم نمی توانیم به معنای مفعول بگیریم. استاد: اینکه چه اندازه این الزام آور است حتی وقت نیاز، مثل سائر موارد سماع است. یعنی وقتی زبان یک ضوابط خوبی دارد، خب آنها مورد نیازشان بوده و در اینجا به کار برده اند. اگر ما کاری کنیم که زبان به هم بریزد، نمی شود. اما اگر کار ما توسعه زبان بود، اشکال ندارد. توسعه زبان یعنی بدون اینکه که صدمه ای به ضوابط بخورد، از همان ریخت آنها چیزهایی جدیدی درست می کنیم. چه مانعی دارد؟ خود عرب ها هم الآن این کارها را می کنند. سائل: منظورم این است که وقتی ما داریم بحث می کنیم که حفیظ آیا به معنای حافظ است یا محفوظ؟ آیا لازم است که تحقیق کنیم که ماده ی حفظ در وزن فعیل، در هر دو به کار رفته یا فقط در یکی؟ استاد: نه. وقتی علما بحث می کنند بر سر اینکه این فعیل، به معنای فاعل است یا مفعول، نمی گویند اول برویم در لغت ببینیم که هر دویش آمده یا نه؟ به عبارت دیگر: فعیل، واژه ای است که دو منظوره است. هیئت دوو منظوره است نه مجموع هیئت و ماده. اگر سماعی باشد، مجموع هیئت و ماده با هم دو منظوره هستند. یعنی هم باید بدانیم هیئت به دو منظور به کار می رود و هم باید بدانیم در این ماده خاص، عرب در دو منظور به کار برده است. به نظر من می رسد که نفس هیئت کافی است که محققین در بحثهایشان، هیئت را دو منظوره بگیرند بدون لحاظ اینکه حیثیتی تقییده ای به ماده داشته باشد. (10)
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث در آیه شریفه بر سر کتابٌ حفیظ بود: قَدْعَلِمْنَامَاتَنْقُصُالْأَرْضُمِنْهُمْوَعِنْدَنَاكِتَابٌحَفِیظٌ.
دیروز از المیزان خواندیم احتمال اینکه مراد از کتاب حفیظ، کتاب اعمال باشد را رد کردند و فرمودند: اولا اینکه خدای متعال می خواهد برای ( ما تنقص الارض ) جواب بدهد و کتاب اعمال ربطی به آن ندارد. تنقص الارض یعنی زمین دارد پیکر آنها را می خورد و عندنا کتابٌ حافظٌ لهذه النواقص.
اشکال دومشان هم این بوده که کتاب اعمال واژه حفیظ به کار نرفته است. حرفشان هم صحیح است. برای کتاب اعمال واژه حفیظ به کار نرفته است اما مثلاً یُرسلُ علیکم حَفَظة داریم. در سه مورد برای کسانی اعمال ما را می نویسند، تعبیر حافظ به کار رفته است. إن کل نفس لما علیها حافظ و مورد سوم: و إن علیکم لحافظین کِراماً کاتبین. و در عین حال برای خود کتاب به کار نرفته است(12)
سوال. استاد: بیانِ احتمال اول این بود که: آنها گفتند: اإذذا متنا و کناترابا خاک شدیم، ذلک رجعٌ بعید. آیه در جواب آنها فرموده: قَدْعَلِمْنَامَاتَنْقُصُالْأَرْضُمِنْهُمْ یعنی چرا می گویید کنّا تراباً؟ شما که به تمام وجود خاک نمی شوید. بلکه دو حیثیت دارید. حیثیت بدنی تان که خاک می شود ولی یک حیثیت دیگر دارید که اصلاً خاک شدنی نیست و باقی است. آیه می فرماید: آن حیثی از شما که زمین می خورد و خاک می شود، نزد ما مخفی نیست و به آن علم داریموَعِنْدَنَاكِتَابٌحَفِیظٌ یعنی یک جهت دیگری هم خودِ شما دارید که کتاب اعمال شماست. کتاب اعمالی که جزئی از کُنّای شماست، نزد ما و در عالَم قدس و وراء عالم تغیّر و حرکت و دروس و زوال نزد ما محفوظ است.(19)
اشکال: سوال آنها از اعمال نیست بلکه از این است که این جسمی که از بین رفت، چگونه بر می گردد؟ کاری ندارند به اینکه اعمالشان نزد خدا محفوظ است یا نه؟ پس جواب هم باید به این سوال باشد. استاد: کلمه ی جسم را از کجای حرف آنها استفاده کرده اید؟ آیا کُنّا یعنی جسمُنا؟! مستشکل: سوالشان درباره رجعت است. رجعت خودشان نه اعمالشان. استاد: می گویند: کنا تراباً یعنی ما هر چه هستیم، خاک شدیم. مستشکل: سوالشان از برگشت خودشان است نه اعمالشان ( ذلک رجعٌ بعید) . استاد: آیه هم هر دو جهت را می گوید. می گوید: اولاً اشتباه کردید که گفتید: کُنّا تراباً. چون شما هر چه بودید که خاک نشدید. اگر به آن قسمتی از شما که خاک شده اشکال دارید، قد علمنا. تازه شما که همه چیزتان خاک نشده است. بلکه یک چیز ثابت هم دارید. آن چیز ثابت را می چسبانیم به علممان از ذرات و به هم ضمیمه می کنیم و می شود خودِ شما. مستشکل: بحثشان بر سر رجعتشان بوده است. استاد: خب، آیه می فرماید : وجود شما دو حیثیت دارد؛ یکی کتاب حفیظ است که خاک نشده است و یکی هم چیزی است که خاک شده و ما به ذره ذره اش علم داریم و عند الحشر این دو با هم جمع می شوند و شما می شوید. ترکیبی از روح و بدن و اعمال و خواص آن.(21) کسی که با رجع مشکل دارد، با رجع خودش مشکل دارد. اسمی از جسم نمی برد؛ چون حودش را کلاً جسم می داند. یکی از معارف مهم قرآنی هم این است که شما فقط جسم نیستید.
مستشکل: در مشابهات این آیه که دو سه مورد دیگر است و در رجعشان مشکل داشتند، جواب قرآن این بوده که ببنید چگونه آدم را خلق کرده ایم، چطور عیسی را بدون پدر خلق کردیم، شما را هم محشور می کنیم. اصلاً بحث بر سر این نیست که اعمال شما چه شد؟ بلکه محتوای آیه این است که ما می دانیم در ارض و تراب چه خبر است و همان چیزی که از شما گرفته ایم بر می گردانیم. جاهای دیگر قرآن که نظیر اینجاست اصلاً صحبتی از اعمال و حفظ آن نیست.
استاد: یعنی هر کجا قرآن دارد جواب آنها را می دهد، مضمون کتابٌ حفیظ هم آنجا هست؛ و درنتیجه مجبور شویم اینجا را هم طبق آنها معنا کنیم؟ یا اینکه در اینجا آیه دارد یک چیز علاوه بیان می کند. شما می گویید: چون قرار نیست اینجا چیزی اضافه بگوید، لذا باید هر آنچه در جاهای دیگر گفته اینجا هم بگوید. در حالی که چه مانعی دارد که در اینجا چیزی اضافه کند؟ البته اگر فرمایش شما این باشد که از موارد دیگر، استظهار می کنیم که این آیه هم همان را دارد می گوید، باید دید این اسظهار به سر می رسد.
در آیه سوره یاسین معلوم است که سخن از از هم پاشیدگیِ شخصیت است. لذا نیاز است که بگوییم: شما از هم نپاشیده ای بلکه بخشی از وجودتان خاک شده است. چیزی که حافظ شماست و می تواند شخصیت شما را همانگونه که بود، بر گردانَد، موجود است (عندنا کتابٌ حفیظ). البته این که مراد از کتاب، کتاب اعمال باشد، یکی از وجوه محتمل این آیه است.
سوال: کتاب اعمال چگونه اشاره دارد به دو بُعدی بودن انسان دارد؟ استاد: چه مانعی دارد که بر روح، قرآن تاب این را دارد که وجوه متعددی که همه شان هم درست است، از آن اراده شود. چه مانعی دارد که به روح، کتاب گفته شود؟
سوال: اعمال از شؤون انسان است نه این که دقیقاً روح باشد. استاد: من روح را به عنوان اینکه سابقه ذهنی نسبت به آن داریم و برای توضیح مقصود گفتم و گرنه نمی گویم کتاب حفیظ یعنی روح.
سائل: شما فرمودید وقتی وقتی می گویند: ما چه می شوبم، خدا در جوابشان می فرماید: شما دو ساحت دارید، اون جهتی از شما را که زمین از بین می برد، ما به آن علم داریم. استاد: یک چیزی هم دارید که نزد ماست. لذا در آیه ای که کفار می گویند: ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیرة و لا کبیرة الا احصاها. در دنباله آن می فرماید: و وجدوا ما عملوا حاضراً. آیا ما عملوا چون به دنبال کتاب آمده، ربطی به کتاب ندارد؟ نه، این از خصوصیات همین کتاب است. خیلی جالب است. چون نمی گوید تصویر یا جزای عمل. بلکه وجدوا ما عملوا حاضراً یعنی این کتاب کتابی است که خودش را در همان زمان عمل و همان صحنه را می یابند.(29) در روایت دارد: وجده کانه فعله الساعة.
سوال. استاد: آیا بدن او گناه را انجام داده است یا اینکه مجموع بدن و روحش؟ آیه می فرماید: شما که می گویید ما خاک شدیم، دارید از دو جهت اشتباه می کنید: اول این که شما که می گویید ما خاک شدیم، در حالیکه شما چیزی دارید که خاک نشده است. دوم اینکه آن جهتی هم که خاک شده، خبر از هه چیزش داریم. من هم که گفتم، روح، برای این بود که بحثمان جلو برود و گرنه در آیه کلمه روح نیامده است.(31)
علی ایّ حال می خواستیم ببینیم مفاد هیئت حفیظ چیست؟ دیروز این احتمال مطرح شد که حفیظ یعنی موطنِ تحقق مبدأ. چون فعیل یعنی خود این ماده در یک موطنی متحقق شده است. ما با خود آن ماده کار داریم. لذا از جهات مختلف می تواند به معنای مفعول یا فاعل باشد. به خلاف اسم مکان مثلاً که صِرفاً مکان و ظرف محض است. ضارب هم موطن تحقق مبدأ است اما موطنی که موطن بودنِ او ملحوظ نیست بلکه مصدیریت او ملحوظ است یعنی می گوییم از او صادر شده است. مفعول هم موطن است اما موطنی که حیثیت وقوع بر او در آن لحاظ شده است. پس موطنی که در فعیل می گوییم به معنای زمان و مکان نیست بلکه یعنی آنجایی که آن حیثیت وجودیِ او جلوه کرده است. به خلاف اسم مکان که ظرف محض است یعنی چیزی است که این در او ظهور کرده است.
مستشکل: در اسم آلت هم مثلاً فتح در مفتاح ظهور پیدا کرده است. استاد: ما در اسم آلت نمی خواهیم بگوییم فرد ظهور پیدا کرده است. بلکه این وسیله ی او بوده است. مفهوم وسیله غیر از ظهور است. این سبب ظهور شده است نه این که فتح در کلید ظهور پیدا کرده است. کسانی که می گفتند مشتق بسیط است نه مرکّب، می گفتند که تفاوت مشتق با مبدأ در تفاوتِ بشرطِ شیء و لا بشرط است. یعنی مشتق همان مبدأ است لا بشرط یعنی ابیض بیاضی است لا بشرط. یعنی لا بشرطِ از اتحاد نه بشرطِ الاتحاد. چون اگر بشرط باشد، به ترکیب بر می گردد. اما بیاض، بشرطِ لا است. یعنی بیاض یعنی حتماً مرکبِ با او نباشد.(36)
با این حساب که ابیض مبدأِ لا بشرط باشد، نظیرش در اینجا می آید. در جریح، نفس مبدأِ جُرح ( زخم برداشتن یا زخم وارد کردن، بستگی دارد به معنای مفعول باشد یا فاعل ) لا بشرط و مشتق است. یعنی می تواند برود در دل ذات و بشود شأن ذات و یکی از شؤونات ذات و خود ذات شود. اتحاد هم به این معنا است و در نتیجه بسیط می شود. اما مبدأ بشرطِ لا است [ عبارت مبهم و متهافت به نظر می رسد به فایل صوتی مراجعه گردد (دقیقه 37 ) ] جرح چیزی است غیر از زید اما وقتی می گوییم جریح، همان جُرح است اما جُرحی است که لابشرط و به صورتِ مشتق ملاحظه شده است. لابشرط هم یجتمع مع الف شرط. یعنی شده خود ذات به خاطر بسیط بودن و لابشرط بودنش. پس منظور من از موطن یعنی این حیثیتِ بحثی که در اصول مطرح است. حیثیتی که اگر به مبدأ بشرط لا نگاه کنیم، همان مبدأِ مأنوسِ خودمان است. خب موطنِ مبدأ یعنی چه؟ یعنی مبدأ را از بشرط لا بودن، لابشرطش کنیم تا بشود عین خود مجروح یا عین خود ذات جارح. چون آن را از بشرط لا در آوردیم و لابشرط شد. به همین خاطر متحد می شود با ذات جریح به معنای مجروح یا جارح.
سوال. استاد: موطن یعنی متحد شدنِ مبدأی که بشرط لا بود با ذات. ذات غیر از مکان و زمان و آلت است(40)
اصلِ بساطتِ مشتق را میر سید شریف مطرح کرده است.
موطن یعنی جای اتحادِ مبدأی که از بشرط لا درآمده، با ذات. در واقع موطن شأنی از ذات و خود ذات است. مشتق بنابر بساطت، خود ذات است اما شأن ذات و وجود رابط ذات است. و چون بشرط لا شده قابلیت حمل پیدا کرده است.
اما اینکه فعیل با فاعل و مفعول چه فرقی دارد، توضیحش را عرض کردم. فعیل یک نسبتِ موطنیّه ی مبهم است اما فاعل نسبتِ موطنیه ی صدوری است یعنی می گویم این مبدأ از او صادر شده است و لذا بر مفععول قابلِ صدق نیست. چون نسبت صدوریه با وقوعیه فرق داد. فعیل هیچکدامش نیست بلکه یک نسبتِ مبهم است و لا بشرط شده است و به همین خاطر یتحد من الذات و یکون شأن الذات.
صفت مشبهه در مثل شریف تا (49)
احتمال دوم این است که بگوییم کتابیت کتاب و آن نمود اصلی که از اول پیدایش هم بوده، در این است که چیزی را که می خواهند بیشتر محفوظ بماند، آن را می نویسند. (قیدوا العلم بالکتابة )
بنابر این کتابٌ حفیظ یعنی کتابٌ حاقظ نه محفوظ اما نه حافظِ ما تنقصُ الارض بلکه حافظ اعمال. ما اگر خود اعمال را ببینیم، می گوییم کتابی است که محفوظ از تغیّر است و خاک نخواهد شد. اما اگر از آن حیث ببنیم که این کتاب دارد اعمال ما را نگه می دارد و از این حیث، حافظ است. حافظٌ لأعمالنا و محفوظٌ من التغیّر.(51)
چهارده معنا برای کتاب یادداشت کرده ام:
1 حفظ و ضبط
2 تنجیز و غیرقابلِ انکار و برگشت بودن به خلاف سخن گفتن
3 قابل ارائه به دیگران
4- قابل ماندن برای آیندگان
5 قابلیت پاک کردن خط آن ( یمحوالله . . . امُِّ الکتاب ) یعنی یک کتابی داریم که ام الکتاب است و کتابی داریم که کتاب المحو و الاثبات.
6 قابلیت گشودن و بازکردن ( یلقاه منشوراً )
7 قابلیت مراجعه در هنگام جهل و نسیان
8 قاطعِ نزاع هنگام دعوای در امری
9 واسطه ی بین معلم و متعلم
10 قابلیت جمع کردن متشتتات
11 مسبوقیتِ به کاتب و قلم و دوات
12 قابلیت قراءت
13 قابلیت استنساخ
14- متشکل از مراتب ترکیب تا بساطت. از جمله و مرکب ناقص و کلمه و حرف.
پس آن حیثیتی که الآن با آن کار داریم حیثِ حافظیت کتاب است مر اعمال را.
احتمال سوم این است که مراد از کتاب نه عمل ما باشد نه علم الهی بلکه یعنی خود کتاب وجود که عمل یکی از شؤوناتِ آن است. ملکات و خطورات و نیاتش هم هست. یعنی خدا نمی خواهد بفرماید علم من حافظِ اینهاست بلکه می خواهد بفرماید: شما که می گویید ما خاک می شویم، خود شما یک چیزی داید که حافظ ذرات وجود شماست. یعنی کتابٌ حافظٌ لما تنقص الارض منکم. در روایت هم دارد که: ( ترابُ الروحانیین فی الارض کالذهب ) که توضیحش فردا انشاءالله.(63)
سوال. استاد: برای ما که انس ما به عالَمِ یشغله شأنٌ عن شأن است، ممکن نیست کسی را دارای عوالمِ مستقل است. عوالمی که هر کدام احکام خاصی دارند که دخالت در احکام خاص دیگری نمی کند. مثلاً یک عالمی داریم که عالم مزاج و چشم و گوش است. کسی به امام مجتبی نگفت که در کوزه ی شما سم ریخته شده است. حضرت هم ندیدند چون مخفیانه ریخت. این عالم احکام خودش را دارد. یعنی امام در محدوده ی این عالَم نمی داند. ولی در عین حال علمشان به اینکه در کوزه سم است معدوم نشده است. چون تقدیر را می داند. (72)
روایتِ ( ما عُبِدَ الله بشیءٍ اعظم مما عُبِدَ بالبَداء ) ( بل یداه مبسوطتان ) گاهی مباحث کلاسیک ما را می رساند به خدای دست بسته! ( یدان مغلولة )
بداء یکی از ارکان دین و معارف اهل بیت است.
بداء صِرفاً مختص به لوح محو و اثبات نیست. یک جور بداء هست که چه بسا با اسم مستأثر مربوط است.(77)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا من هو اسم مستاثر(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:21:10 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***    (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)السلام علیک یا عین الحیات(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)


(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه سی و سوم ( 11 / 7 / 2011 )20/4/90=9/8/32(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)


دقیقه 9 :


سوال: در فعیلی که به معنای فاعل آمده، به معنای مفعول آمدنش سماعی است. استاد: طبق احتمالی که دیروز ذکر شد، فعیل مشترک معنوی است نه لفظی. پس به معنای فاعل یا مفعول بودنِ فعیل، مانعة الجمع نیست. زمخشری در کشاف، احتمال محفوظ و حافظ را در حفیظ داده است.(16)


یکی از حاضران: فعیل به معنای مصدر مثل ضجیج و جمع مثل عبید و صفت مشبهه و صیغه مبالغه و اسم جنس مثل سفین جنس سفینه، آمده است. فَعِلَ یفعَلُ متعدی، مثل حفظ، اسم فاعلش بر وزن فعیل نیامده است. در قرآن هم هر کجا حفیظ آمده ( حدود 12 مورد ) به معنای اسم فاعل است. استاد: استقرائات استعمالی سدِّ راه ما نمی شود. نهایتاً باعث شود که استظهارات را اظهر و ظاهر کند. عرض شده ه زمخشری هم که اهل لغت و ادب است احتمال اسم مفعول بودن را هم داده است و همچنین صاحب مجمع البیان. در رساله محکم و متشابه منسوب به حضرت امیر که در تفسیر قمی و بحار آمده است، استعمال لغات را در قرآن گفته است که قرار نیست که اگر لغتی در جایی به یک معنایی آمد، در جاهای دیگر هم بع همان معنا باشد.(27)


بسم الله الرحمن الرحیم


سه احتمال برای کتاب در کتاب حفیظ، مطرح شد که در هر کدام حفیظ به معنای حافظ یا محفوظ ممکن بود باشد.. احتمال اول: صحیفه اعمال. احتمال دوم: علم الهی که شواهد قوی ای هم دارد: ( الم تعلم ان الله یعلم ما فی السموات و الارض. ان ذلک فی کتاب ) ظهور قوی ای دارد در اینکه از علم خدا به کتاب تعبیر شده است . یا آیه ( و عنده مفاتح الغیب . . . إلا یعلمها و لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین ) بنا براین در آیه ( عندنا کتاب حفیظ ) یعنی عندنا علمُه. و اگر حفیظ به معنای محفوظ باشد، می تواند منظور، علم فعلیِ الهی باشد و اگر به معنای حافظ باشد، یعنی حافظ تغییرات است. علم فعلی الهی یعنی خود فعل، عین علم خدای متعال است. یعنی مخلوق در عین حالی که مجعول است و موجود است به ایجادِ الهی، عین علم خدا هم هست به علم فعلی. در مقابل علم فعلی، علم ذاتی است که عین خود مخلوق نیست. محفوظ هم چون صحبت بر سر تنقص الارض منهم است، یعنی کتابٌ محفوظٌ من أن تنقصَهُ الارض. یعنی این کتاب از تغییراتی که زمین در بدن به وجود می آوَرَد، محفوظ است. و اگر به معنای حافظ باشد، نقطه ی مقابل معنای قبلی است. حفیظ یعنی حافظِ تغییراتی که رخ می دهد. یعنی این تغییرات طبق یک برنامه ی حساب شده ی منظم صورت می گیرد و منضبط و معلوم است و به همین جهت بازگرداندنش کار آسانی است.(33)


اگر کتاب به معنای علم الهی باشد و حفیظ به معنای محفوظ، معنایش این است که علم الهی، محفوظ از تغییر است. ما می توانیم یک موجودی را با فرض صحیح منطقی از جایش حرکت بدهیم. مثلاً می گوییم زید در فلان زمان قائم نباشد و در بهمان زمان قائم باشد. یا در ساعت ده صبح در خانه باشد یا نباشد. اما وقتی که گذشت، یعنی وقتی که در ساعت ده، زید در خانه بود یا قائم بود و این قضیه تمام شد، دیگر نمی شود این قیام را در همان ظرف خودش، فرض گرفت که نباشد. این فرض دیگر یک فرضِ فقط ذهنی است نه منطقی. یعنی قیام زید در گذشته به نوعی ضرورت پیدا کرد.(35) یعنی نمی شود قیام زید را در ظرف خودش، فرض خلافش را کرد منطقیاً.


اگر کسی بگوید: خدا که قادر است زیدی را که در ساعت ده امروز موجود بود، فردا او را در همان ساعت دهِ دیروز معدوم کند. جوابش این است که قدرت به محال تعلّق نمی گیرد. می تواند ادامه ی قیامش را معدوم کند اما نمی تواند قیام او را در همان ظرف تحقق، معدوم نماید.


سوال: تعبیر عندنا برای این مطلب که خیلی واضح است برای چه آمده است؟ استاد: تعبیرِ عندنا به معنای بالاتر بودن از عالَمِ زمان و مکان است. عالم قدس. عالَمی که ما در آن هستیم، عالمِ حرکت است و زمان و دیروز و فردا دارد. در این مکان محجوب از آن مکان هستیم. اما عالم عندیّت با مراتبی که دارد، از این نقائص زمان و مکان منزه است و عالم هیمنه و سلطه ی بر زمان و مکان است. زمان هم وقتی گذشت و محقق شد، نمی شود آن را برگرداند ولی در عالَم وراء زمانیات موجود است.


اشکال: شما علم را به معنای علم فعلی گرفتید که مقیّدِ به زمان است. اگر به معنای علم ذاتی باشد، با عالم عندنا سازگار است. استاد: علم فعلی به معنای کلّیش مقیدِ به زمان نیست. بلکه در خصوصِ زمانی مقید است. فعلی یعنی علم به فعل. آنی که متصرم است، وقتی محقق شد، دیگر زمانی نیست. فعل هست ولی زمانی نیست بلکه از عالم دهر می شود. پس علمِ فعلی به او هست ولی نه از سنخِ علم فعلیِ زمانی. زمانی بوده ولی چون گذشته است به ضرورت پیوسته است.(40)


اشکال. استاد: عالَم خیال منفصل هم فعل است. علم فعلی هم برای آن محقق است اما آن آثار و خصوصیاتِ علم فعلی از قبیل تغیّر و سیلانِ زمانی، در آنجا نیست چون خود فعلش سیلانی نیست.


مستشکل: چه مانعی دارد که علم را علم ذاتی بگیریم؟ استاد: حرفی نداریم ولی فعلاً داریم روی این فرض صحبت می کنیم. در صدد نفی علم ذاتی نیستیم.


مستشکل: آیا بهتر نیست احتمال دوم را علم ذاتی بگیریم که با احتمال سوم که کتاب وجود است، مشکلی پیدا نکند. چون اگر علم فعلی بگیریم، تمییز آن از احتمال سوم، دشوار می شود. استاد: این علم فعلی که الآن داریم می گوییم ممکن است بخشی از کتاب وجود باشد. وقتی می گوییم کتاب وجود، می خواهیم یک نحو جامعی بگیریم از باطن و ظاهر شیء.مثلاً ما می خواهیم خزائنِ در ( ان من شیء الا عندنا خزائنه ) را هم جزء کتاب وجود بگیریم. اما در تصویری که الآن از علم فعلی داریم تنها یکی از نزولاتِ آن خزائن است نه اینکه خودِ اصل کتاب وجود باشد.


خیلی از آیات معاد، ناظر به همین حیثیتِ چهره ی دیگرِ زمان است که در کلَّش را دارد در یک لا زَمان نشان می دهد(42)


اشکال: إن ذلک فی کتاب، ذلک به ما عُلِمَ می خورد نه به علم. استاد: یعنی ذلک می خورد به ما در ما فی السموات و الارض؟ مستشکل: بله. خیلی واضح است. استاد: من ذلک را به یعلم می زنم. آیه دیگر: وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَكُمْ أَزْوَاجاً وَ مَا تَحْمِلُ مِنْ أُنْثَى وَ لاَ تَضَعُ إِلاَّ بِعِلْمِهِ وَ مَا يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لاَ يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاَّ فِي كِتَابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ یا آیه : وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لاَ تَأْتِينَا السَّاعَةُ قُلْ بَلَى وَ رَبِّي لَتَأْتِيَنَّكُمْ عَالِمِ الْغَيْبِ لاَ يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَ لاَ فِي الْأَرْضِ وَ لاَ أَصْغَرُ مِنْ ذلِكَ وَ لاَ أَكْبَرُ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ. آیه دیگر: وَ مَا مِنْ غَائِبَةٍ فِي السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُبِين. وقتی صحبت علم الهی است در یک سیاق، بعید است به دو چیز بزنیم(48)


این کتاب وقتی بالا برود، مرتبه ی لطیفترش صورت زیرین کتاب علم الهی است.


وقتی در آیه ای علم الهی مطرح می شود . . . (49) [ کمی مبهم است باید فایل صوتی را گوش داد ] من در آیه ( ما اصابکم من مصیبة الا فی کتاب ) که نمی گویم: مراد از کتاب، علم الهی است. اما وقتی صحبت از علم الهی است و می فرماید: ان ذلک، به نظر می رسد استفاد از اسم اشاره برای سموات و ارض بعید است. اگر سماوات و ارض مراد بودند، می فرمود: إنَّها. آیا کسی از مفسرین ذلک در ذلک فی کتاب، را به ما فی السموات و الارض زده است؟ مخصوصا که إن در این موارد، تعلیل است نه در صدد بیان مطلب جدید.


چرا از علم الهی به کتاب تعبیر شده است؟ استاد: همانطور که کتاب یک امر منسجمِ محفوظِ خیلی روشنِ متبین است و قابل تغییر نیست و منظم است و در هم نمی ریزد، علم الهی هم یک علم در هم ریخته ی قابل نسیان نیست. بلکه یک چیز منظمِ منسجمِ مسلّم که احصی کلَّ شیءٍ عدداً. (54) [ مراد استاد خیلی برایم واضح نشد. باید به فایل صوتی مراجعه شود ]


تازه ما در آیه مورد بحث، دو تا ذلک داریم: أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّ ذلِكَ فِي كِتَابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِير. ذلک دوم به چی می خورد؟ مستشکل: به عالم بودن خدا. پس ذلک اول هم به علم می خورد. بعید است دو تا ذلک پشت سر هم به دو چیز بخورد.(56) هر دو ذلک می خورد به یعلم نه ما فی السماء.


سوال. استاد: تعبیر (عندنا ) در موارد متعددی به کار رفته است. مثلاً: إن الذین عند ربک لا یستکبرون عن عبادته یا انه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم. و هر کجا ممکن است به مناسبت مقام، مفادی داشته باشد. در اینجا چون صحبت از تنقص الارض است، زمین بدن را مندرس می کند و از هم می پاشاند، عندنا در اینجا یعنی این سنخ زمینی که بتواند او را از بین ببرد، در آنجا نیست.


سوال. استاد: علم فعلی به زمان را از آن حیث زمانیتش، صاحب اسفار اصلاً قبول نمی کند. می گوید: چون وجودش مشابک عدم است، اصلاً فعلیت تحصّل ندارد پس علم هم نیست. چون علم به تحصّل است. اینجا از جاهای عجیب و غریبِ اسفار است. ولی ما فرض می گیریم که اینگونه نیست. یعنی صبغه ی زمانیت به هر نحوی تصحیحش بکنیم . . . (61)


علم فعلی به اشیاء حتی قابل نفی است: ( لما یعلم الذین جاهدوا منکم ) که مراد از علم در این آیه، علم فعلیِ زمانی است. ولی بحث ما این نبود. ما می خواهیم بگوییم همین چیزی که صبغه ی زمانی دارد و قابلِ نفی است، وقتی رفتیم در دید دهری و وراء زمان و کل آنها را در آن موطنِ محقق شده دیدیم، در آن منظر محفوظ و حفیظ است. و دیگر نمی شود گفت: لما یعلم الله. چون محقق شده است. او به همان نحوی که بود، در آنِ خودش محقق شد و وقتی محقق شد، عَلِمَ الله. و دیگر نمی شود گفت: لما یعلمِ الله. لما مال مسیرِ سیلان زمان است. وقتی نسبت به الآن در نظر بگیریم که قرار است در آینده محقق شود، می توانیم بگوییم لما یعلم الله. این علم فعلیِ همراه با پیشرفت زمان است. اما آن علم فعلی ای که من می خواستم عرض کنم که از آن به کتاب حفیظ تعبیر می کنیم، علمی است که در وراء عالم زمان و مکان و در حالتی که ثابت و محقق است، در نظر گرفته ایم.(63)


سوال. استاد: عندیّت یعنی مصونیت از تغیر و حرکت. و عندنا در اینجا ما وراء عالم ماده می شود. اما اینکه بگوییم هر کجا عندنا آمد، یعنی وراء زمان و مکان، صحیح نیست. جاهایی هست مثل ( ان من شیء الا عندنا خزائنه ) با اینجا فرق می کند. عندیتِ هر جایی به مقابلش معنای خودش را پیدا می کند. مقابلِ تنقصُ الارض، یعنی لا یمکن ان تنقصَهُ الارض.


اما اگر کتاب را به معنای علم الهی و حافظ بگیریم، یعنی خدای متعال همه تغییرتی که زمین در بدنها حاصل می کند، می داند. عالِمی که همه تغییرات را می داند می تواند همه را به موطن اولیه شان برگردانَد. اینجا هم یعنی کتاب و علم الهی، حافظٌ للتغییرات و ما تنقصه الارض. حتی اگر علم را علم فعلی بگیریم، آن صبغه ی ضرورتی که در علم فعلیِ دهری موجود است، مطلب را برای دیگران برهانی می کند. شبهه ی آکل و مأکول هم اگر این صبغه ی علم فعلیِ لا زمانی، خوب تصور شود، از بین می رود. چون یکی از شؤونات حشر جسمانی برگشت بدن است. اما یکی از شؤونات بسیار مهمِ حشر جسمانیِ بعدی، حشر جسمانی با همین بدن است اما در وراء زمان. لذاست که ( وجدوا ما عملوا حاضراً ) یعنی خود همین بستر زمان را در چهره ی عالَم دیگری می آوردند. همین بدن است فقط بستر سیلان در آن نیست. در یک دیدِ علمی همین انجام می شود. انجام شدنی ای متناسب با آنجا. یعنی اول و آخر و همه چیزش معلوم است.


سوال. استاد: تعبیراتی در چند جای قرآن هست که خیلی عجیب است. مثلاً ( إذا الارض مُدّت ) که نفرموده: وسِعَت، بلکه فرموده: مُدت یعنی کشیده می شود. یکی از محتملات این است که: الآن ما زمان را آن به آن می بینیم و همراه زمان داریم می رویم جلو. زمینِ ما زمینِ آنی فآنی است. اما خدای متعال ما را در یک منظری وارد خواه کرد که زمین را در بستر زمان یک جا می بینیم. مدَّت. بعدش هم می فرماید: ( و القت ما فیها و تخلت ) یعنی تمام چیزهایی که بالقوه در زمین بود، در آن منظر به فعلیت می رسد. (68) همچنین چیزی برای انسانها هم هست. یعنی انسان در آن منظر می بیند یک بدن دارد کشیده شده در هشتاد سال. یک بدن است نه اینکه بدنهای جدا جدا در آنات باشد. در اینجا بدن را سه بعدی می بینیم که طول و عرض و عمق دارد ولی در آنجا بدنی می بینیم که غیر از طول و عرض و عمق، بُعد چهارمش هم موجود است. بدنی است اخروی. یعنی بدن محشور همین بدنی است که در اینجا در بستر هشتاد سال موجود شده است.


سوال. استاد: جسم قیامتی با جسم برزخی فرق دارد. جسم برزخی مال برزخ است. عالم قیامت بالاتر از عالَم مثال است. جسم قیامتی همان خصوصیات مثالی را دارد مع الإضافه.(71) والحمدلله.


سوال از مخلوق بودن قرآن تا دقیقه (73)


درباره حسد و غبطه تا دقیقه (74) و دقیقه (82) تا (86)


علم فعلی ای که مقصود از کتاب حفیظ است، بر عالم ماده نیست. اگر کتاب حفیظ را علم بگیریم، منظور آن حیثی از علم فعلی است که قابل تغییر نیست. در حالی که اصل علم فعلی قابل تغییر است به تغییر ِعالَم.


وقتی سوال در ذهن باشد و انسان به فکرش باشد، خودش حل می شود.


جسم قیامتی عین همین جسم دنیایی است ولی ذره ای نقائصِ آن را ندارد. مثلاً در اینجا استخوان درون دست دیده نمی شود ولی آنجا دیده می شود. اینجا اگر چاقو به آن بخورد، زخم می شود و درد دارد ولی آنجا چاقو می تواند از دست رد شود بدون هیچگونه درد و بریدگی. یعنی جسمی است که در عین حالی که تجرد تامه را در خودش دارد، ما دون را هم در خودش حفظ می کند. فرق است بین جسم برزخیِ صِرف و برزخی ای که عقلی است. یعنی چون عقل است برزخی است. مثلاً بدن ما و بدن یک حیوان، هر دو بدن جسمانی است ولی همین بدن جسمانی فرق دارند. چون پشتوانه ی جسم ما نفس ناطقه ی انسانیه و روح انسان است اماپشتوانه ی بدن حیوان، یک روح حیوانی است. هر دو جسمند ولی فرق دارند. بدن مثالی قبلاً در مرتبه ی نقص بود و عقل در آن به فعلیت نرسیده بود، ولی بعداً . . . (78) لذا ابدان معصومین به خاطر پشتوانه ای که دارد، با بدن بقیه فرق می کند. چون از مقام تجرد هیچ گاه فاصله نگرفته اند حتی در شکم مادر.


رساله ای آقا علی مدرس دارند به نام سبیل الرشاد که اول کسی بود که در مسلک آخوند از مبنای آخوند در معاد فاصله گرفت.


می گویند: ماده از حیث اینکه ماده است، محال است علم به آن تعلق بگیرد. می گویند: وجودش مشابک با عدم است ولی به نظر من تعلق علم به آن مانعی ندارد (81)


مومن طعم ایمان را نمی چشد مگر آنکه به قضا و قدر ایمان داشته باشد.
سوال از علت کشتن حضرت خضر، غلام را؟ تا دقیقه (93)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا من هو معلم خضرالنبی ومعلم الانبیاء والمرسلین (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)ای که گوی آفرینش در خم چوگان توست (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)    آخرین ویرایش توسط عبدالعلی69 (http://www.hoseinm.ir/forum/posthistory.php?p=2182460); در 11:16PM.. [/t][/c][/t]
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/khazar/statusicon/user_online.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/khazar/buttons/report.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/report.php?p=2182460)   [/t]
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:22:01 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا صاحب الزمان (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه سی و چهارم ( 12 / 7 / 2011 )21/4/90=10شعبان المعظم32(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
درباره حاجاقا بهجت و اهمیت دادن به درس خواندن و چند کرامت از ایشان تا دقیقه (9)
قضیه آشیخ محمد حسین خراسانی در تهران صاحب اسرار الصلاة و شاگرد مرحوم قاضی و آقا ضیاء. از مرحوم قاضی: وقتی سلام نماز را می دهم تا وقتی که رو از قبله بر نگردانده ام، هر چه از من بپرسند جواب می دهم.
سوال از ( العلم نورٌ یقذفه الله فی قلب من یشاء ) که پاسخ استاد تا دقیقه (35) به طول کشید. منظور علمی است که ما را به مقصد برساند مانند آدرس صحیحی که ما را به خانه ای در شهری شلوغ و بزرگ برساند. بخلاف آدرس ناصحیح که انسان را بدجوری سرگردان می کند: ( من دان الله بغیر سماع من عالم صادق الزمه الله التیه الی العناء [الفناء] که نسخه فناء بهتر است ) . . . علم حقیقی، غرور آور نیست. البته هر علمی حتی مثلاً علم هندسه چون انسان را به عالَم تجرّد می برد، در حد خودش مفید است . . .
دقیقه 35:
بحث درباره کتابٌ حفیظ بود که بعد از علمنا ما تنقص الارض منهم آمده بود. عده ای گفته بودند: منظور از کتاب، نامه اعمال است. احتمالی که ما دادیم، این بود که مراد از کتاب، علم الهی است و به دنبال شواهدی برای این احتمال بودیم. تفسیر کنز الدقائق که تفسیر رواییِ خیلی قویِ شیعیّ است، درباره همین آیه می گوید: تمثیلٌ لعلم الله. در مفاتیح الغیب فخر رازی و بیضاوی در انوار التنزیل هم همین را به صورت یکی از وجوه یا قیل آورده اند. پس اینطور نیست که اصلاً کسی در این آیه، این احتمال را نداده باشد. اما شواهدی که دیروز آوردیم این بود: یکی سوره حجر: الم تعلم ان الله یعلم ما فی السموات و ما فی الارض ان ذلک فی کتاب ان ذلک علی الله یسیر. شاهد: دیگر: و ما یعمر من معمر و لا ینقص من عمره الا فی کتاب و آیه 3 سوره سبأ: لا یعزب عنه مثقال ذرة فی السموات و لا فی الارض و لا اصغر من ذلک و لا اکبر الا فی کتاب مبین که مفسرین به خاطر مبانی شان مجبور شده اند که واو در و لا اصغر را استینافیه بگیرند. در حالی که طبق احتمالی که ما دادیم عطفش اصلا مشکلی ندارد. روایتی هم دیدم که و لا اصغر و لا اکبر را به قبلش بند کردند و الا فی کتاب مبین را هم ذکر نکرده اند که مؤید این است که واو برای استیناف نیست. شاهد دیگر هم این آیه است: سوره طاها آیه 52: قَالَفَمَابَالُالْقُرُونِالْأُولَى﴿51) قَالَعِلْمُهَاعِنْدَرَبِّيفِيكِتَابٍلاَيَضِلُّرَبِّيوَلاَيَنْسَى﴿52 یعنی علم الهی طوری است که اصلا نسیان و اختلاط و هرج و مرج در آن راه ندارد. همانطور که کتاب وقتی نوشته شد، نسیان و اختلاط و امتزاج در آن راه ندارد.
این ها شواهدی است برای اینکه: منظور از کتاب مرتبه ای از علم باشد. ما نمی خواهیم بگوییم که: کتاب یعنی علم خدا. بلکه می خواهیم بگوییم: از مسلّمات آیات و روایات است که خدای متعال در عالمِ عین ( یعنی عالمی که با کُن ایجاد می شود ) کتاب دارد. کتابی ملکوتی با خصوصیاتش. کتابی که با کُنِ ایجادی در عالم عین ایجاد شده است. اما چیزی که بحث ما هست این است که: غیر از عالم کُن و عالم ایجاد و غیر از اینکه خداوند مبدأ ایجاد است، مبدأ خیلی چیزهای دیگر است که در کلاس اصلا اسمی از آنها برده نمی شود. او مبدأ همه چیز است. نظر ما این است که: جعل الله المشمشة مشمشة یعنی خداوند همانطور که مبدأ ایجاد زردآلو است، مبدأ زردآلو بودن زردآلو هم هست(46 و نیم)
وقتی می گوییم: کتاب مرحله ای از علم الهی است یعنی: هویت غیبیه و ذات مطلق خدای متعال، مبدأیت مطلقه دارد برای حتی چیزهایی که مال عالم علم است نه عین و با اینکه نیازی به کُنِ ایجادی ندارد، مبدأش خدای متعال است البته نه به این معنا که اینها ذات خدا هستند. بلکه ذات، مبدأ است برای عالم علمی که نیاز به کُنِ ایجادی ندارد. پس وقتی می گوییم: کتاب ناظر است به عالم علم و علم الهی، منظورمان ذات خدا نیست. بلکه ناظر است به عالم الهی. عالم علم، عالمی است به ازاء عالم عین. با این تفاوت که عالم عین، عالم وجود خارجی است و نیاز دارد به مبدأیتِ ایجاد ولی عالم علم مبدأ می خواهد ولی مبدأ ایجاد به معنای عالم عین نمی خواهد.
خیلی از دغدغه های کلاسی و حل نشدن خیلی از مطالب، به خاطر این است که حرف این مبادی زده نشده است و بخش هایی از نفس الامر است که اسمی از آن برده نشده است.
در المیزان هم ذیل روایت ( ان الله خلق اِسماً . . . ) می فرمایند: خلق است اما نه خلق ایجادیِ با کُن بلکه مراد، مبدأیت است.
حتی اصل تناقض هم مسبوق به ذات خدای متعال است و نیز تمام نظامهای فرمولی. یعنی اگر ذات خدا نبود، استحاله ی تناقض معنا نداشت.(51)
او مبدأ است برای تمام حقائق نفس الأمریه.
مرحوم طباطبایی هم در روش رئالیسم مقاله ی خوبی دارند با عنوان تحلیل مفهوم وجود و عدم که البته شروع است.
باید یک تحلیل دقیق و جدیدی از مفهوم وجود و عدم بشود و کارهایی که ذهن با این دو مفهوم مقابل انجام می دهد و این دو را از فضای مقابل به فضای غیر مقابل می برد، حلاجی شود.
سوال: یعنی می خواهید بگویید: وجود در مقابل عدم نیست و شق ثالثی هم وجود دارد؟ استاد: وجود مقابل عدم است اما وجود، خودش یک طیف است. کدامش منظور است؟ سائل: یعنی وجود را مشترک لفظی می دانید؟ استاد: نه، اشتراک لفظی یک بحث انحرافیِ عجیب و غریب است.
پس احتمال دارد که کتاب در کتاب حفیظ، کتاب عینی نباشد بلکه کتاب علمی و از عالم علم اله باشد. البته نه به معنای ذات الهی. البته مبادیِ این بحث زیاد است. به خاطر این که این مبادی منقح نشده، مجبور شده اند واو را استیناف بگیرند.(57)
اگر کتاب در کتاب حفیظ، به معنای علم الهی باشد، اگر حفیظ به معنای محفوظ باشد، منظور، علم فعلی ای که صبغه ی دهری زمان را دارد، است. اما اگر به معنای حافظ باشد، یعنی علمِ خدا که حافظِ تمام تغییراتی است که در بستر زمان صورت می گیرد. یعنی این کتاب، مرحله است از علم که با کُن هم ایجاد نشده است و از عالم علم است اما نگهبان عالم ایجاد است و تغییراتی که در عالم ایجاد و حرکات پیش می آید را حفیظ است. و می تواند همه ی تغییرات را به نحو احسن مدیریت کند. هر چه را می خواهند به حالت قبلی برگردانند یا ایجادِ بعدیِ آن، همه را متکفل و حفیظ است.
سوال: مگر حیثیت علم، حیثیت کشف نیست؟ پس حفاظت و مدیریتش به چه معناست؟ علم، متأثر از معلوم و کاشف از آن است. مدریت معلوم، چه معنایی دارد؟ استاد: این طور نیست کار علم فقط کشف باشد. مثلاً علتِ غایی از سنخ علم است اما به جایی که کاشف باشد، مبدأ است. پس هر علمی کاشف نیست. ثانیاً علومی که برای خدای متعال قائلیم و عالم علم، به جایی که کشف باشد، مبدأیت دارد. یعنی عالم علم است که بر طبق علم الهی به نظام احسن، در عالم ایجاد هم نظام احسن خلق می شود. اگر خدای متعال، نظام احسن را نداند، چطور می خواهد خلقش کند؟ در روایات هم مراحل علم خیلی زیبا بیان شده است. یکی از آنها روایت ( لا یکون الشیء الا بسبعة : بمشيئة و إرادة و قدر و قضاء و إذن و كتاب و أجل ) که همه ی اینها قبل از کُن است.(60)
برگردیم به بحث دیروز در آیه (أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّ ذلِكَ فِي كِتَابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ) که عرض کردم: ذلک به موطنِ یعلم بر می گردد ولی آقا فرمودند: به ما بر می گردد. در تفاسیر هر دو احتمال وجود دارد و حرف آقا را خیلی ها گفته بودند. آقا: اینکه فرمودید: در المیزان کتاب، را علم معنا کرده است، درست نیست. بلکه تصریح کرده اند که مراد از کتاب، لوح محفوظ است. استاد: باید دید مراد ایشان از لوح محفوظ چیست. آقا: آنهایی که گفته اند علم گفته اند مثال زده است علم خودش را به کتاب نه اینکه گفته باشند مراد از کتاب، علم است.
استاد: من دو تا سوال ساده دارم: 1- چرا اینها گفته اند تمثیل است و نگفته اند خودش است؟ (70) تا دقیقه (74) مباحثه ای بین استاد و آقا در این باره.
آقا: اگر مراد از کتاب، علم است، پس مراد از لوح محفوظ چیست؟ استاد: لوح محفوظ، در عالم عین است یعنی با کُن ایجاد شده است. یعنی پشتوانه ی لوح محفوظِ عینی، لوح محفوظِ علمی است. اگر آن را درک نکنیم، این را نمی فهمیم. پس لوح محفوظ حقیقتی است دارای دو مرتبه: مرتبه علم و مرتبه عین. و از هم جدا نیستند. حتی طبائع یک جور اشتراکی دارند بین علم و عین. یعنی در هر دو مورد می روند و خودنمایی می کنند که توضیحش بعداً خواهد آمد.(75)
چرا گفته اند تمثیل و نگفته اند: خودش؟ آقا: چون دور از ظهور و ادب است. نه به خاطر این که اشکالات معارفی داشته اند. تازه این تمثیل را هم به عنوان قیل مطرح کرده اند و رد کرده اند.
سوال دوم: چرا در آیه ( و لا اصغر . . . ) گفته اند: واو استیناف است؟ چون می خواهند کتاب مبین را علم خدا نگیرند.(80)
سوال: چرا اگر به معنای محفوظ باشد، مراد علم فعلی است نه ذاتی؟ استاد: به تناسب اندراس و تغییر بدن، وقتی می خواهیم به ازاء آن یک چیزی بگوییم که محفوظ باشد، علم فعلی را گفتم. نه این که بخواهم بگویم علم ذاتی محفوظ نیست.
سوال. استاد: نمی توان گفت: کتاب ربطی به علم ندارد. کتاب سر تا پایش علم است. ( کتاب مسطور فی رق منشور ) خود رق منشور، علم نیست(83)
سوال. استاد: لوح محفوظ چیزی است ملکوتی جدا از ذات باریتعالی و جدا از علم او که همه چیز در آن هست به طوری که قابل تغییر هم نیست. که با کُن ایجاد شده است. و ملائکه و انبیا بر آن مطلع می شوند.
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)سوره والشمس رویت یا امیرالمومنین (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)ایه والیل مویت یا امیرالمومنین(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) انبیاء عاکف به کویت یا امیرالمومنین (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:22:49 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
.
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه سی و پنجم ( 13 / 7 / 2011 )22/4/90=11/8/32(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
درباره اصحاب اجماع ( لفقاهتهم ) و اجتهادات مرحوم کلینی درباره روایات کافی و اصالة الثقه بودن و مقدار ارزش تضعیف رجالیون متأخّر تا دقیقه (22)
بسم الله الرحمن الرحیم
سخن درباره احتمالات در کتاب حفیظ بود: یک: صحیفه ی اعمال. دو: مرتبه ی علم الهی نه عین. سه: کتاب وجود خود شخص و دنبال شاهد بودیم برای احتمال دوم و اینکه به مرتبه ای از علم الهی که موجود خارجی عینی هم نیست، تعبیر کتاب [ استاد فرمودند: علم ولی ظاهراً منظورشان کتاب بود] اطلاق شده باشد. چند تا آیه را شاهد آوردم که بر سرش بحث شد.
یکی از آن آیات آیه سوره حج بود: أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّ ذلِكَ فِي كِتَابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ . بنا بر این که ذلک به موقف یعلم برگردد نه به ( ما ). در کلمات مفسرین هر دو احتمال آمده است. کسانی که لوح محفوظ را به معنای وجود عینی گرفته اند، ذلک را به (ما) زده اند. یعنی مخلوقات در آسمان و زمین را غیر از اینکه خدا می داند، در کتاب هم ثبتشان کرده است. اما عده ای هم ذلک را به علم زده اند با اختلاف تعابیری که دارند.
خلاصه نظرات در این آیه چهار نظر است:
یک ( که در مفاتیح الغیب نقل کرده است ): کتاب یعنی محفوظ. یعنی إن ذلک محفوظ یعنی این علم خدا قابل تغییر نیست. نه یعنی کتاب یعنی کتاب محفوظ. بلکه فی کتاب تعبیری است برای محفوظ بودن(31)
دو: کتابٍ یعنی کتابی است در خارج و لوحی است ملکوتی غیر از علم خدا که خدای متعال اشیاء را در آن نوشته است. یسیر هم یعنی هم دانستنش برای خداوند آسان است هم نوشتنش
سه: ذلک به یعلم می خورد. یعنی العلم بما فی السموات و الارض، فی کتابٍ. یعنی علم به اینها یک علم مسلّم و غیر قابل تغییر و روشن و بیّن و بدون نسیان است. در تفسیر طبری هم اول از ابن جریح نقل می کند که گفته: ذلک می خورد به اینکه خدا بعداً همه را می آورد و بین شما حل اختلاف می کند در آیه قبل از این آیه و سپس می گوید: الاقرب یمنع الابعد و ذلک می خورد به علم و نیز درالمنثور و تفسیر مقاتل بن سلیمان. برخی مثل مخزن العرفان مرحومه بانو اصفهانی هر دو احتمال ( به ما یا علم بخورد ) را آورده اند.
نکته ظریف این است که کسانی که ذلک را به علم زده اند، دو جور بیان دارند. عده ای منظورشان از کتاب، لوح محفوظ است نه چیزی وراء لوح محفوظ که علم خود خدای متعال باشد. عده ای هم اصلاً کلام را بر سر لوح محفوظ نبرده اند و گفته اند: فی کتاب تمثیلی است برای اینکه علم خدای متعال کاملاً متبیّن است و نسیان و جهل در آن راه ندارد مثل کتاب که نمی توان گفت: کتاب فراموش کرده است یا مخلوط شده است.(37)
کسانی که ذلک را به علم زده اند و نگفته اند خود اشیاء در لوح محفوظ است ولی کتاب را لوح محفوظ گرفته اند، گفته اند: خدا می داند ولی علمش را ( کَتَبَهُ فی کتابٍ ) در کتابی نوشته است. تعبیر کتبه را اضافه کرده اند. یعنی فی کتابٍ علم نیست بلکه پیاده شده ی علم است.
اما عده ای دیگر گفته اند: فی کتابٍ در حقیقت توضیحِ همان علم خدای متعال است به این معنا که می خواهد بگوید: علم خدا از سنخ کتابت است در عدم تغییر و نسیان و اختلاط.(39)
اما احتمالی که من دادم، ظاهراً هیچ کدام از اینها نیست. البته اینکه ذلک به ما بخورد، سر جایش مطلب صحیح و حقی است چون وجود خارجیِ تمام اشیاء در یک رق منشوری هست در دید ملائکه و اولیای خدا. اما عرض من این بود که: ذلک را بزنیم به یعلم و علم ولی نه به این معنا که إن ذلک کتبه فی کتابٍ. به این معنا که خدای متعال یک لوح عینی و لو ملکوتی خلق فرموده و به ملائکه دستور داده که علمش را در این لوح عینی مکتوب کنند. منظور من فعلاً این نیست. گرچه این لوح یک لوح علمی است و فرق دارد با لوح عینی که خود اشیاء و نفس وجود خارجیشان در آن باشند.
این تعبیر هم که کتاب مَثَلی است برای علم خدا در عدم تغیّر، مقصود من نیست.
مقصود من این است که: ما وقتی یک لوحی در خارج فرض بگیریم که با کُنِ الهی و ایجاد و وجود عینی موجود شده است و ملائکه هم به امر الهی علوم الهی را در آن نوشته اند، یک چیز است. مرحله ای از علم الهی هم داریم که به کُنِ ایجادی و وجود عینی موجود نشده ولی در عین حال علم ذاتیِ خدا هم نیست. عرض من این است که: ان ذلک فی کتاب، یعنی دو جور لوح محفوظ داریم: یک لوح محفوظ که نحو وجودش وجود عینی است و یک لوح محفوظ که نحو وجودش وجود علمی است و به کُنِ ایجادی ایجاد نشده است بلکه به ظهور علمی ظهور پیدا کرده است. حرف هایش زده شده ولی مبادی اش از نظر بحث های کلاسیک خیلی کار دارد(46)
پس ذلک می خورد به مرتبه ای از ظهور علم الهی ک مبدأَش هویّت غیبیه است اما خودش عین علم ذات الهی نیست و مرتبه ی ذات نیست بلکه ذات، مبدأ ظهور آن است. اما نه ظهور عینی که که به کُن و ایجاد عینی نیاز داشته باشد بلکه ظهوری است که نیاز دارد به اظهار علمی. چون حقائق دو جورند: حقائقی که ظهور کرده اند به ظهور عینی و حقائقی که ظهور کرده اند به ظهور علمی.(47)
پس ذلک می خورد به ( ان الله یعلم ) یعنی خدای متعال هر چه را در آسمان و زمین است می داند در مرحله ای از ظهور علم خداوند که می شود به آن کتاب گفت. یعنی ظهور علمیِ تفصیلیِ اشیاء. نه ظهور عینی. اگر اشیاء به کُنِ ایجادی در لوح محفوظ ظهور پیدا کرده اند یا علم الهی به کُنِ خارجی در آن نوشته شده است، همه اینها درست است و ما منکر آن نیستیم ولی یعلمُ در آیه علم ذاتی نیست بلکه این کتاب یعنی ظهوری و مجلایی از مجالیِ علم الهی که اشیاء در آن مجلای علمی به تفصیل آمده است.
آن لوحی که ملائکه در آن نوشته اند، وجود عینی دارد و مخلوق خداست به خلق ایجادی و ملائکه و انبیاء و اوصیاء می توانند ببینند. اما آن علمی که ظهورش فقط ظهور علمی است، ملائکه ی عادی و آنهایی که اطلاعات ملکوتی دارند، نمی توانند بر آن مطلع شوند. اما اصل اطلاع بر این علم ممکن است. اما یک کلید اصلی می خواهد. یعنی کسی باشد که در کمال وجودیش اسم الله و مظهرِ صفةُ الله، شده باشد. در این صورت اطلاع و علمش همان علم خداست نه اینکه در مخلوقی نگاه کند یا ملکی بیاید از یک مخلوق به او خبر دهد.
سوال: یعنی این علم،مخلوق خدا نیست؟ استاد: مخلوق، خودش یک طیف است و باید دسته بندی شود. این علم هم مخلوق است اما نه مخلوق به معنای وجود عینی. همه ی اینها مسبوقند به مبدأ متعال. یعنی هر چه دارند از او دارند اما عینیت علم با ذات مربوط به اینجا نیست. مخلوق است اما نه اینکه وجود عینی داشته باشد و لوحی باشد که ملائکه بتوانند درآن نگاه کنند.(52)
سوال. استاد: تعبیر تحقق تعبیر ناقلایی است. این یک درد مزمنی است در تمام مباحثِ اینجوری. مثلاً ابن سینا و مرحوم خواجه در مقوله ی خواجه اختلاف دارند. ابن سینا می گوید موجود است ولی مرحوم خواجه می گوید اعتباری است. در زمان ملاصدرا که مفاهیم را دست بندی کرد و اسم معقولات ثانی فلسفی و عروض و اتصاف خارجی و ذهنی را جدا کرد، رسید به اینجا که می گویند: مقوله ی اضافه، اعتباریِ نفس الامری است یعنی منشأ انتزاع دارد و عروضش در ذهن است و اتصافش در خارج. با این تعابیر خودشان را قانع می کنند. اما تمام کسانی که می گویند: بگو ببینم موجود است یا معدوم، از همین سنخ مسائل شروع می کنند. یعنی یک چیزهایی را مطرح می کنند که از سنخ اعتباریات نفس الامری است و منشأ انزاع دارد و عروضش در ذهن است و می گوید: نه موجود است نه معدوم. و شما جوابش می دهید به اینکه منشأ انتزاع موجود است اما مقوله ی خارجی نیست. آیا این راه حلی که الآن بین ما مرسوم است، تنها راه حل است؟ و آیا صد در صد با تمام موارد مطابق است؟
لذا تعبیر تحقق، اگر تحقق به معنای نفس الامریت است، نفس الامریت دارد. اما اگر به معنای وجود عینیِ محتاج به کُن است، از فرض بحث ما خارج است. (58) مثلاً در ریاضی ثابت شده که بی نهایت عدد اول وجود دارد. ما زیر کلمه وجود خط بکشیم. معنایش این نیست که بی نهایت کُنِ الهی وجود دارد بلکه وجودی نفس الامری و ظهورِ علمی است نه عینی که محتاج کُن باشد. نمی توان با میکروسکوپ و تلسکوپ دنبالش گشت و پیدایش نمود.
سوال. استاد: عرض من این است که: در قرن بیستم خیلی قدر نظام اصل موضوعیِ اقلیدس را دانستند و تمام محافل علمی را پر کرد. عرض من این است که تمام دستگاههای اصل موضوعیِ صوری مسبوقِ به یک مبدأ است به شرط آنکه منظور از مبدأ را بفهمیم. (63)
در مسأله ی توحید اگر مبنای نا خود آگاه ما، توحید عددیِ واجب الوجود باشد، خود این مبنا، دو برایش قابل فرض است. بعدش باید برهان بیاوریم که این دو نیست. ولی اگر بگوییم اصلاً سنخ وحدت خدای متعال عددی نیست، یعنی مبدأی است که اصلاً برای او دو فرض ندارد به فرض بدیهی نه برهانی، از خیلی از شبهات راحتیم(66) در ما نحن فیه هم وقتی می گوییم خدا موجود است، اگر بخواهیم طبق کلاس فلسفه و کلام رائج حرف بزنیم، اشکالات مطرح می شود اما اگر بدانیم چگونه راجع به وجود مبدأ مطلق حرف بزنیم، نیازی به جواب به آن اشکالات نداریم.
[ علت ابهام این بحثها، عدم وضوح مبادی علمی آن است. استاد بعداً در مباحثی با عنوان نفس الامر به جزئیات آن می پردازند که در فایلی با عنوان نفس الامر در آرشیو موضوعیِ وبلاگ موجود است ]
مرحوم آسید احمد کربلایی عبارتی کوتاه در مکاتبات دارند که کلید خیلی از بحث هاست: ما عادت کرده ایم به اینکه کمال ذات خدا را به صفات کمالیه ببینیم یعنی می گوییم: خدایی که علم ندارد کامل نیست. حتما باید علم داشته باشد. خدای بدون علم ناقص است چون علم کمال است. وخدای کمال مطلق باید همه ی کمالات را داشته باشد. ایشان می گویند: این تعبیر غلط است. اتفاقاً تمام صفات کمالیه، صبغه ی کمال بودنشان را از ذات خدای متعال کسب کرده اند و مسبوقند به کمال او و اوست که علم را کمال قرار داده است. انتهی. لذا علم معدوم کمال نیست. معلوم می شود وجود علم کمال است نه خود علم. علم موجود کمال است. معلوم می شود چیزی که به علم کمال می دهد، نوری است است که تا به علم ضمیمه نشود، علم کمال نیست. آن نور مسبوق به هویت غیبیه و ذات خداوند متعال است. یعنی ذات ینبوع کمالات است و هر چه کمال است، کمالش از اوست. البته باید این مطلب را فهمید. (72) حضرت سیدالشهدا هم در خطبه ای فرمودند: ( به توصف الصفات لا بها یوصف ) ( به تعرف المعارف لا یها یعرف ) ( بانه موجود و وجود ایمان لا وجود صفة )75
اول سوره شوری برای استخاره: اگر ضروری نیست انجام ندهد و اگر حتماً می خواهد انجام دهد، با صدقه مناسب همراه باشد.
می گویند: بسم الله خوب است ولی سختی دارد.
خوب است اما با محکم کاری: میثاق غلیظ
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا من هو عنده المیثاق (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:23:38 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا مهدی(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه سی و شش ( 16 / 7 / 2011 )25/4/90=14شعبان المعظم432(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
سوال از بردن نام حضرت در زمان غیبت. استاد: از نظر حکم تکلیفی، دلیل روشنی بر حرمت نیست. شاید در برخی شرائط کراهت باشد. در برخی ادعیه و زیارات به نام حضرت تصریح شده است. حاجاقای بهجت می فرمودند: سرّ آن بهانه به دست نصاری نیفتادن است (3)
سوال از دلالت آیه تطیر بر طهارت تکوینیِ اهل بیت (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif) که مثلاً خون امام پاک باشد؟ و میزان غلوّ و آیا ابدان اهل بیت با بقیه فرق دارد؟ که پاسخ استاد تا دقیقه (20) به طول انجامید.
سوال: چرا در سوره قاف سجعی که معمولا در سوره های دیگر رعایت می شود رعایت نشده است؟ استاد: قرآن نسبت به سجع نه به شرط لا است نه بشرط شیء بلکه لا بشرط است. البته اگر در اصل وزن و هیئت مشترک باشند مثلاً همه فعیل باشند، شاید برای سجع کافی باشد.
سوال: ذلک فی کتاب طبق فرمایشات شما معنایش می شود: علم خدا در مجلایی از مجالیِ علم الهی است. این ترجمه برای من واضح نیست. استاد: از مفاتیح الغیب و قرطبی نقل کردم که کَتَبَ را به معنای عَلِمَ و اَحصی و حَفِظَ گرفته بودند، که از ذهن من دور است. چون ما نمی خواهیم بگوییم از باب معنای لغوی، کتاب به معنای علم است. اصلاً کتب به معنای عَلِمَ نیست بلکه به معنای جَمَعَ است. ما نمی خواهیم بگوییم معنای لغوی کتاب، علم است. بحث در این بود که کتاب را به معنای عینی باید بگیریم یا به معنای علم هم می تواند باشد؟
از موارد متعدد بر می آید که لوح محفوظ یک لوح عینیِ خارجی است که خدای متعال آن را ایجاد فرموده و مطالب در آن موجود است که حتی ملائکه ای که مقامات اسماء و صفات را ندارند، می توانند بر این لوح مطلع شوند. ما منکر وجود این لوح نیستیم. عرض من این بود که پشتوانه ی این لوح محفوظ عینی، لوح محفوظ علمی است و شواهدی از آیات هم دارد. پس ما یک مجلایی داریم علمی که نیاز به کُن ندارد و عینی نیست و محتاج ایجاد نیست اما در عین حال مسبوق به ذات الهی است. یعنی یک ظهور علمی است. مطالبی هم درباره این در کتابهای هست که در بدو امر ذوقی به نظر می رسد ولی اگر مبادیِ مطلب باز و صاف و مشکلاتش حل شود، [خیلی از این به ظاهر ذوقیات، برهانی می شود]
پس لوح محفوظ علمی، چیزی است که باطنِ لوح محفوظ عینی است و در عین حال ذات الهی نیست. بلکه مقام ظهور علم الهی است. ظهور علمی علم الهی است نه ظهور عینی. بلا تشبیه همانطور که می گوییم نفس مجرد به ذات خودش علم دارد و علم به ذات خودش به یک معنا عین ذات است ولی وقتی بخواهد تعیّن پیدا کند، می تواند علم نفس مجرد به خودش مرتبه ای دونِ ذات باشد.(29)
مرحوم کربلایی فرموده اند: روحی الفداء لطلعته و مطالعته! که باید مناسب با مقصود ایشان معنا شود.
سوال: مقصودتان از ظهور علمی چیست؟ آیا چیزی غیر از علم است؟ استاد: علم است ولی عینیت با هویت غیبیه الهیه که اسمش را می گذاریم مقام ذات، ندارد. بلکه مسبوقبه ذات است و مبدأ ظهور این علم، ذات است. اما مبدأیت هم انواعی دارد.
در مفاتیح الغیب در ذیل آیه ( ان من شیء الا عندنا خزائنه ) می گوید: عامة المفسرین می گویند خزائن یعنی باران! شیء هم یعنی رزق. خیلی عجیب است. البته بعدش خودش اشکال می کند و قبول ندارد ولی اینکه گفته عامة المفسرین، عجیب است. در صفحه بعد می گوید: معتزله گفته اند که این آیه، دلالت دارد بر شیئیتِ معدوم. با این بیان که منظور از تنزیل در ( ما ننزله الا بقدر معلوم ) انشاء و ایجاد است. یعنی ما نوجده و ننشؤه. همانطور که ( انزلنا الحدید ) یعنی اوجدنا الحدید. یا ( انزل لکم من الانعام ثمانیة ). وقتی تنزیل به معنای ایجاد شد، خزائن می شوند شیء معدوم. چون قرار است تنزیل انجام شود. پس هنوز موجود نیستند. پس ماهیات خزائن معدوم است ولی شیء بر آنها اطلاق می شود. شیءی معدوم است که بعداً نوجده. البته من کاری به استدلال معتزله ندارم. مقصود من جواب فخر است که می گوید: لقائلٍ ان یقول: لا شکَّ ان لفظ الخزائن ورد ههنا علی سبیل التمثیل و التخییل. فلم لا یجوز ان یکون المراد منه مجرد کونه تعالی قادراً علی ایجاد تلک الاشیاء و تکوینها. خیلی عجیب است. می گوید: خزائن فقط یعنی خدا قدرت دارد بر ایجاد دارد. البته در روایت هم داریم که: انما خزائنی ان اقول للشیء کن فیکون. اما مانعی ندارد که خزائن اشاره باشد به مراتبِ قبل از کُن. جالب آن است که هاء خزائنه مفرد است و به شیء نکره بر می گردد. یعنی تک تک اشیاء خزائن دارند نه اینکه یک خزینه داشته باشد.(36)
خلاصه این تأویل فخر خیلی عجیب است
کرده ای تأویل، حرف بکر را خویش را تأویل کن نی ذکر را
برگردیم به اصل بحث:
در خیلی از بحث ها اول که انسان برخورد می کند، می گوید: خیلی چیزی غریبی است و باید از پشت کوه قاف برایش مثال پیدا کنیم! ولی بعد که در مطلب خرد می شود می بیند آنقدر مثال دارد که بهتش می برد مثل عدد گنگ که اول تصورش دشوار است ولی بعداً می فهمد تعدادش از اعداد گویا بیشتر است. و مثل وحدت غیر عددی. که کلّی مثال دارد نه اینکه مصداقش فقط خدا باشد.
از دقیقه (39) تا (42) بحثی راجع به وجود و عدم و توسعه ی معنای وجود که چون بعداً مفصلش در بحث نفس الامر می آید، تایپ نشد.
سائل: بالاخره ان ذلک فی کتاب، علم در ظهور علم است یعنی چه؟ استاد: اون آقا می گفت: من خودم هم نفهمیدم!
سوال:ظرف این ظهور علمی چیست؟ طرف ظهور علمی خودمان ذهن است. ظرف ظهور علمی خدا چیست؟ استاد: ذهن چیست؟ آیا چیزی است که علم ما در آن ریخته می شود؟! سائل: صورتی است در نفس. استاد: پس ذهن یعنی نفس؟ سائل: ذهن یکی از شؤون نفس است. استاد: یکی از معجزات کلامی حضرت امیر در نهج البلاغه این است: کل وعاء یضیق بما جعل فیه الا وعاء العلم فانه یتسع که گویا جوهره ی اتحاد عاقل به معقول را در این یک جمله فرموده اند. تازه نفرمودند: فانه لا یضیق بلکه فرموده اند: یتسع! (44)
لذا معلوم نیست که ظرفی داشته باشیم به نام ذهن که علم در آن قرار می گیرد.
مرحوم میرداماد اصطلاحاتی مختص به خودشان دارند مخصوصاً در قبسات. مثل سبق دهری، سبق سرمدی، موطن سرمد، موطن دهر و . . . که سعی می کردند که مطالبی را که درک می کردند، یک اصطلاحی برایش جعل کنند.
علی ایّ حال لغت کتاب به معنای علم و حفظ نیست. اگر هم می گوییم علم یعنی در مورد علم به کار می بریم ( 46 و 20 ثانیه ) برگردیم به شواهدی از آیات.
در آیات شریفه بن بست نحوی نداریم ولی بر فرض که به بن بست برسیم، مشکل از نحو است. در همه زبانها همین طور است. تدوین ادبیات هر زبانی بعد از تدوین نحو آن است. به واقعیت هر زبانی می گوییم ادبیات که شامل معانی بیان هم می شود. تدوین معانی بیان هم بعد از صرف و نحو بوده است.
اساس هر زبانی به ادبیاتش است نه به صرف و نحوش. لذا اگر جایی از نظر ضوابط نحوی به بن بست رسیدیم ( بر فرض ) باید از ادبیات آن زبان کمک بگیریم. ادبیات یعنی آن لطائفی که در ذهن بشر است.
بحث ما بر سر آیه ( عندنا کتاب حفیظ بود ) که سه احتمال در کتاب دادیم: صحیفه اعمال. مرحله ظهور علم الهی که باطن الواح وجودیه ی الهیه است. باطنی است که هنوز به ظهور عینی نرسیده است و فقط ظهور علمی است گر چه عین ذات الهی نیست. احتمال سوم که بعداً بحثش را می کنیم به معنای کتاب وجود هر شیءی است.
بحث ما در احتمال دوم بود. یکی از شواهدش آیه ( ان ذلک فی کتاب ) و شاهد دیگر ( علمها عند ربی فی کتاب ) و شاهد دیگر: ( و ما یعزب عن ربک من مثقال ذره فی الارض و لا فی السماء و لا اصغرُ من ذلک و لا اکبر الا فی کتابٍ مبین )
در آیه اول، بسیاری از مفسرین، (فی کتاب ) بودن را (ما فی السموات و الارض ) زده اند. ذلک را به ما زده اند. عده ی دیگر ذلک را به مقوله ی علم زده اند. عرض من این است که در ارتکاز، ذلک به علم می خورد.(53)
سائل: دو سؤال دارم:
سوال: شما که می فرمایید کتاب، یک مرتبه ای از ظهور علم الهی است، لازمه اش این است که ظرف عین مظروف باشد. چون ( علمها فی کتاب ) معنایش این است که علمها فی علمٍ.
استاد: اصلاً منظور من اتحاد ظرف و مظروف نبود.
سوال: همه تفاسیر کتاب را لوح محفوظ گرفته اند. البته شما هم فرمودید کتاب مرتبه ی علمیِ لوح محفوظ است. پس بحث را منتقل کنید به معنای لوح محفوظ به شرطی که معلوم باشد که لوح محفوظ امری است که هیچ بشری نمی تواند راجع به آن حرف بزند الا معصومین (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif) پس باید معنای لوح محفوظ را در لسان روایات جستجو نمود. آیا به فرمایش حضرتعالی هم لوح محفوظ گفته شده است؟
استاد: در المیزان فرموده اند: ( فالحق ان الکتاب المبین هو متن الاعیان . . . (62 و سی ثانیه )
قرطبی می گوید: سئل ابن عباس عن ام الکتاب فقال: علم الله ما هو خالقٌ و ما خلقه عاملون فقال لعلمه: کُن کتاباً و لا تبدیلَ فی علم الله. سائل: در طبری این جمله را ابن عباس از کعب الاحبار نقل می کند.(64)
استاد: حرفی که زده می شود اول باید فهمید چه می خواهد بگوید؟ اگر با محکمات جور نبود به دنبال سندش باشیم.
انسان نباید عاشق حرف خودش باشد ولی باید عاشق فطرت اصیل خودش باشد. چون یک نعمت الهی است.
عرض من این است که بهتر و بالاتر و اوفق به فطرت از مسائل کلاسیک، در ظهورات آیات است (69) برخی مبادیِ کلاسیک رهزن فهم آن ظهورات شده است.
من دو آیه می خوانم:
یک: و ما یعزب عن ربک من مثقال ذره فی الارض و لا فی السماء و لا اصغرُ من ذلک و لا اکبر الا فی کتابٍ مبین.
دو: و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو و یعلم ما فی البحر و البر و ما تسقط من ورقة إلا یعلمها و لا حبَّةٍ [ چرا حبَّةٍ؟ چرا مجرور است؟ ] فی ظلماتِ الارض و لا رطب [ چرا مجرور است؟ معلوم می شود و لا حبَّة و لا رطبٍ استیناف نیست] و لا یابس الا فی کتاب مبین. [ الا فی کتاب مبین درست در جای الا یعلمها قرار گرفته است. فثبت المطلوب ] (74)
جالب این است که بعضی از مفسرین إلا را به معنای واو گرفته اند. قرطبی می گوید: جرجانی گفته است: الا به معنی واو النسق کقوله تعالی: إِنِّي لاَ يَخَافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ و لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ
و مثال سومش همین آیه و لا رطب و لا یابس است و گفته: یعنی: و فی کتابٍ مبین. یعنی الا یعلمها و فی کتاب مبین. چون در ذهنش بوده که کتاب چیزی غیر از علم است، دست به این تأویل عجیب زده است. آنهایی هم که به معنای واو نگرفته اند، واوِ در آیه را استینافیه گرفته اند، در حالی با واو عطف به راحتی معنا می شود. عرف دو تا مطلب نمی بیند تا استیناف بگیرد.
سوال: . . . استاد: مَّا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنَا مَا لِهذَا الْكِتَابِ لاَ يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَ لاَ كَبِيرَةً إِلاَّ أَحْصَاهَا. وقتی گفت: لا یغادر صغیرة و لا کبیرة تمام شد. پس چرا گفت: الا احصیها؟ چگونه معنا می کنید؟ این الا احصیها چه عنوان ادبی ای دارد؟ درست مثل آیه ( ما یعزب . . . الا فی کتاب مبین ) است.(85)
[ شاید لازم باشد بیست دقیقه آخر، از فایل صوتی گوش داده شود. چون بحث های بین الاثنینی بین استاد و یک نفر انجام شد که قابل نوشتن نبود ولی شاید گوش دادنش در فهم مطلب یاری کند ]
قرار نیست هر کجا تعبیر کتاب مبین یا ام الکتاب دیدیم، بگوییم منظور لوح محفوظ است.
سوال: آیا رابطه ی (علمها ) با ( فی کتاب ) رابطه ی جزء و کل است؟ احتمال دارد ولی غیر از عرض من است. حتی اگر علم را کل بگیریم، اتحاد ظرف و مظروف لازم نمی آید (92)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا صاحب الزمان ا درکنا (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:24:29 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا عین الحیاة(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه سی و هفت ( 18 / 7 / 2011 )27/4/90=16شعبان المعظم32(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
سوال از تصرف در مالی که دسترسی به صاحبش نیست و ردّ مظالم و لزوم استجازه از مجتهد یا عدم لزوم.تا دقیقه (8)
سائل: در سوره یونس دارد: ( و لا اصغرَ ) استاد: دو جور قرائت شده هم به فتحه هم به ضمه اما در سوره سبأ فقط ضمه قرائت شده است.
سائل: اگر عطف بر مثقال بگیریم از نظر معنا دچار مشکل می شویم. چون می شود: و ما یعزب عن ربک اصغر من مثقال و لا اکبر من مثقال. آن وقت الا فی کتاب مبین چگونه معنا می شود؟ استاد: مشکلی پیدا نمی کنیم. اتفاقا مرحوم مجلسی در بحث نماز غفیله بیان خوبی در این باره دارند که عرض خواهم کرد.
در ج اول کافی ص 127 و توحید صدوق:
لا يَعْزُبُ‏ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرُ بِالْإِحَاطَةِ وَ الْعِلْمِ لَا بِالذَّاتِ
این روایت شاهدی است بر اینکه لا اصغر استیناف نیست و گرنه حضرت الا فی کتاب مبین را حذف نمی کردند و اصغر را به ما قبل بچسبانند.
سوال: فرق احاطه و علم چیست؟ استاد: شاید مصداقاً فرقی نداشته باشند. هر علمی یک نحو احاطه است. به همین خاطر می گویند: علم به ذات ممکن نیست. چون علم یک نحو احاطه است و احاطه به ذات الهی محال است. البته در روایات، بین علم احاطه با علم إخبار فرق گذاشته اند. مثل علم مجتهد و علم مسأله گو. علم اخباری مثل ضبط صوت است اما علم احاطه ای علم معرفتی است. یعنین به تار و پود وجود معلومش استحضار دارد. قبلاً هم درباره محیطٌ به و محیطٌ علی صحبت کردیم.
بحار ج 57 ص 324 : [ إِلَّا فِي‏ كِتابٍ]‏ هو علم‏ الله‏ أو اللوح أو الصحيفة
بحار ج 84 ص 97 : [ فِي كِتابٍ مُبِينٍ ]‏ أي في اللوح المحفوظ أو في‏ علمه‏ سبحانه‏
بحار ج 98 ص 78 در دعای شبهای ماه مبارک رمضان: ٌ سُبْحَانَ‏ مَنْ‏ لَا تَسْقُطُ وَرَقَةٌ إِلَّا يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ‏ إِلَّا بِعِلْمِهِ وَ قَدَرِه‏. به جای کتاب مبین، علمه و قدره گذاشته است.
همان جلد ص 148: سُبْحَانَ‏ مَنْ‏ لَا تَسْقُطُ وَرَقَةٌ إِلَّا بِعِلْمِهِ- وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ‏ إِلَّا بِعِلْمِهِ وَ بِقُدْرَتِه‏. که هم کتاب مبین دارد هم بعلمه و بقدرته.
مهمترین مورد در ج 88 ص 38 است که وارد بحث ادبی هم می شوند:
وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها مبالغة في‏ إحاطة علمه‏ تعالى بالجزئيات‏ وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ‏ وَ لا يابِسٍ‏ كلها معطوفات على ورقة و قوله‏ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ‏ بدلٌ من الاستثناء الأول بدل الكل على أن الكتاب المبين علم الله [ بدل کل از کل است یعنی دقیقاً به جای الا یعلمها قرار گرفته است ] أو بدل الاشتمال أريد به اللوح أو القرآن و قرئت بالرفع بالعطف على محل ورقة أو للابتداء و الخبر إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ‏.
یکی از حاضران روایتِ (َ تَحَوَّلُ النُّطْفَةُ فِي‏ الرَّحِمِ‏ أَرْبَعِينَ‏ يَوْماً فَمَنْ أَرَادَ أَنْ يَدْعُوَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَفِي تِلْكَ الْأَرْبَعِينَ قَبْلَ أَنْ تُخْلَقَ ثُمَّ يَبْعَثُ اللَّهُ مَلَكَ الْأَرْحَامِ فَيَأْخُذُهَا فَيَصْعَدُ بِهَا إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَيَقِفُ مِنْهُ حَيْثُ يَشَاءُ اللَّهُ فَيَقُولُ يَا إِلَهِي أَ ذَكَرٌ أَمْ أُنْثَى فَيُوحِي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَا يَشَاءُ وَ يَكْتُبُ الْمَلَكُ ثُمَّ يَقُولُ يَا إِلَهِي أَ شَقِيٌّ أَمْ سَعِيدٌ فَيُوحِي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ ذَلِكَ مَا يَشَاءُ وَ يَكْتُبُ الْمَلَكُ فَيَقُولُ إِلَهِي كَمْ رِزْقُهُ وَ مَا أَجَلُهُ ثُمَّ يَكْتُبُهُ وَ يَكْتُبُ كُلَّ شَيْ‏ءٍ يُصِيبُهُ فِي الدُّنْيَا بَيْنَ عَيْنَيْهِ ثُمَّ يَرْجِعُ بِهِ فَيَرُدُّهُ فِي الرَّحِمِ فَذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتابٍ‏ ) خواندند. با این توضیح که کتاب غیر از علم الهی است و امری شد که ملک آن را نوشته است.
استاد: این روایت یک معنای سومی شد نه علم خداست نه لوح محفوظ. (34)
استاد: در الا فی کتاب مبین در آیه ( و لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین ) چند نکته هست: اول اینکه اگر هم بگوییم کتابی است که ملائکه به امر خدا نوشته اند یا به تعبیر ابن عباس با کُن ایجاد شده است، مبدأ این کتاب باز علم است. یعنی این کتاب هم چیزی نیست جز اینکه دارد علم خدا را نشان می دهد. خودش که بدون علم خدا پدید نیامده است. نمی شود کُنی باشد بدون مبدأ ومبنا و بدون حضور عندالله علی نحوٍ یلیقُ بجنابه. پس لوح محفوظی هم معروف است و همه چیز در آن است و اینقدر عظمت دارد، مبنا و مبدأی دارد و مسبوق است و از علم خدای متعال، پدید آمده است.
وقتی در آیه شریفه چند احتمال مطرح است، چرا از آن مبدأ و مبنای پدید آمدن لوح محفوظ است، صرف نظر کنیم؟
نکته دوم: مواردی از کتاب هست که به یک نحو خودش علم است و عینیت در آن نیست. مثلاً در قضیه آصف می خوانیم که: ( قال الذی عنده علم من الکتاب ) که صحبت از اسم اعظم است نه کتاب مبین. خب، این مِن یا تبعیض است یا بیانیه. اگر علمی که از جنس کتاب است معنا کنیم که خیلی واضح است. یعنی علمی داشت از سنخ علوم لدنّی و الهی. اگر هم مِن تبعیض باشد، یعنی علمی از کتاب. باز هم کتاب از سنخ علم است. (40)
نکته سوم: اگر کتاب مبین به معنای علم است، چرا یک جا فرموده الا یعلمها و یک جا فرموده الا فی کتاب مبین. این اختلاف تعبیر و تفنّن در عبارت برای چیست؟ چرا هر دو را الا یعلمها نگفته است؟ با استفاده از آیه 49 سوره کهف می شود به یکی از وجوه این مطلب پی برد: و وضع الکتاب فتری المجرمین مشفقین مما فیه یقولون یا ویلتنا ما لهذا الکتاب لا یغادر [ لا یترک ] صغیرة و لا کبیرة [ عبارت تمام و کامل است اما ادامه می دهد: ] الا احصاها. در ظاهر به این الا نیازی نبود. اگر هم نبود معنای آیه کامل بود. پی این الا برای چه آمده است؟ شاید علتش این باشد که: وقتی یک مطلبی را می گویند و چیزی را توصیف می کنند، گاهی است که در یک تعبیر ابتدایی، تمام اوصاف کمالیه ی بعدیِ آن بیان نمی شود. به همین جهت برای تکمیل توصیف آن . . . (45) مثلا درباره المعجم المفهرس می گوییم: هیچ کلمه ای در قرآن نیست مگر آنکه در آن آمده است. این توصیف کامل است ولی ممکن است کسی بپرسد: چگونه آمده است؟ آیا نا منظم و به هم ریخته است؟ به همین جهت در ادامه می گوییم: همه کلمات آن منظم و طبق ترتیب سوره هاست. این توصیفی دیگر است که جمله قبلی را کامل می کند. توصیف دوم: اگر کلمه ای هم در قرآن آمده، تعداد تکرارش را هم گفته است. این توصیف سوم است که باز برای تکمیل ما قبل است.
با این توضیحات، آیه معنای زیبایی پیدا می کند: کتابی است که همه چیز در آن آمده است. الا احصاها یعنی آمار هم می دهد. مثلا اگر می گوید: فلانی غیبت کرده است، تعدادش هم معلوم است. الآن هم عربها به علم آمار می گویند: علم الإإحصاء. چه تعداد، در کجا، در چه زمانی؟ همه اینها در آن کتاب هست. لذاست که بعدش می فرماید: و وجدوا ما عملوا حاضراً. پس الا احصاها تکرار نیست بلکه تکمیل توصیف است.
با این حساب برگردیم به آیه ما نحن فیه. در اول آیه فرمود خدا همه چیز را می داند. و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو. اما در ادامه توصیف علم الهی را تکمیل می کند. الا فی کتاب مبین. یعنی علم الهی یک علم مبیّن و مفصل و روشن است که سر سوزنی جا به جا نمی شود و نسیان و غفلت و اختلاط در آن راه ندارد. مثل کتاب که وقتی نوشته شود، دیگر فراموشی و جابجایی در آن راه ندارد. این یکی از وجوهی است که برای علت تفنّن به ذهن می رسد. پس کتاب مبین، تکمیل توصیف علم الهی است به عدم امکان نفوذ نسیان و سهو و اختلاط در آن. (49)
البته شواهدِ آن طرف هم وجود دارد. مثلا: ( ما من غائبة فی السماء و الارض الا فی کتاب مبین ) که وجودِ در کتاب مبین را به خود شیء نسبت می دهد. همانگونه که اگر در آیه ( ان ذلک فی کتاب) ذلک را به (ما) بزنیم. اینجا هم روشن تر است. چون اسم اشاره نیست. صریحا می فرماید: غائبه های آسمان و زمین در کتاب مبین هستند. وقتی قرار شد کلامی، یک اقیانوس در خود جا بدهد، نقش کلمات چند منظوره خیلی مهم است. بعضی کلمات چند منظوره مثل ضمیر و اسم اشاره و موصول در همه ی زبانها وجود دارد. اما ظاهراً اینها برای کتاب الهی و قرآن مبین کم بوده است. لذا باید زبانی باشد که حروف مصوّت نداشته باشد و اعراب داشته باشد. نه تنها اعراب که حرکات صرفی و جاهای ارتباطی هم داشته باشد. مثلا همین لا اصغر فقط در زبان عربی دو جور خوانده می شود: اصغرُ و اصغرَ. این از حالت نحوی و اعرابیِ کلمه. بِنیه ی کلمه و حالت صرفیِ آن هم چند منظوره است. قبلا هم عرض کردم که اختلاف قراءات برای قرآن کمال است نه نقص.(53)
در ( ان ذلک فی کتاب ) هم با اسم اشاره مواجه هستیم. ذلک به ما می خورد یا به یعلم؟ سیاق، اولی را اقتضا می کند. گر چه غالب مفسران به دومی زده اند. چون مبادی ظهور در ذهن من با مبادی ظهور در ذهن آنها تفاوت دارد(56)
اما در آیه ( و ما من غائبة فی السماء و الارض الا فی کتاب مبین ) آنچه در کتاب است، معلوم است نه علم. چون غائبة یعنی چیزهایی که موجود است ولی ما نمی بینیم. نه اینکه مراد، علم باشد. اگر بگوییم یعنی: و ما من غائبة الا اینکه علم به آن، فی کتابٍ مبین، داریم چیزی را بر خلاف ظاهر در تقدیر می گیریم. چون وجود چیزی که در علم الهی نیست بلکه علم به آن در علم الهی است.
یکی از حاضران: پس یکی از احتمالات کتاب هم لوح محفوظ است و چهار احتمال شد نه سه تا. استاد: بله، درست است.(59)
نحو، هشتاد درصد ادبیات را تدوین نموده است(65)
احتمال دارد که مِن در علمٌ من الکتاب نشویه باشد(67)
استظهار از آیات شریفه، به اطلاعات مستظهر، مربوط می شود(69)
درباره و اذکر فی الکتاب مریم(72)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا سر الاسرار(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:25:06 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا صاحب(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه سی و هشتم ( 19 / 7 / 2011 )28/4/90=17/8/32(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
دقیقه (13) سوال درباره ( ما اصابکم من مصیبة الا فی کتاب من قبل ان نبرأها ) بدون پاسخ استاد(16)
اینکه ( همه اشیاء علم هستند ) منظور، علم فعلی است.
الا یعلمها یعنی الا و علمها فی کتابٍ مبین.
مرحوم مجلسی بدل کل از کل دانستند ولی احتمال دارد بدل اکمل از کل باشد! تا (28)
عرض من این است که:
کتاب مبین نه وجود عینی است که به کُنِ الهی موجود شده باشد و نه عین ذات الهی است. بلکه مرتبه ای از علم الهی است که به ظهور و بروز و تفصیل درآمده است و تفصیل همه ی اشیاء در آن موجود است. اطلاع بر علم الهی ای که عین ذات است ممکن نیست مگر برای خود ذات. اما اطلاع بر کتاب مبین با این که علم الهی است آنهم نه علم عینی، از ناحیه ی اولیاء خدا ممکن است(35) تشبیهی هم در کار نیست که بگوییم مثل کتاب است در عدم نسیان و اختلاط بلکه یک مرحله ای است از واقعیت که واقعاً کتاب است. اما کتاب علمی است نه عینی.
در مغنی مطلبی گفته که انسان تعجب می کند:
فأما قوله تعالى ( وما يعزب عن ربك من مثقال ذرة في الأرض ولا في السماء ولا أصغر من ذلك ولا أكبر ) فظاهر الأمر جواز كون أصغر وأكبر معطوفين على لفظ مثقال أو على محله وجواز كون لا مع الفتح تبرئة ومع الرفع مهملة أو عاملة عمل ليس ويقوي العطف أنه لم يقرأ في سورة سبأ في قوله سبحانه ( عالم الغيب لا يعزب عنه مثقال ذرة ) الآية إلا بالرفع لما لم يوجد الخفض في لفظ مثقال [ منظور من از اینجا به بعد است: ] ولكن يشكل عليه أنه يفيد ثبوت العزوب عند ثبوت الكتاب [!!!] كما أنك إذا قلت ما مررت برجل إلا في الدار كان إخبارا بثبوت مرورك برجل في الدار وإذا امتنع هذا تعين أن الوقف على ( في السماء ) وأن ما بعدها مستأنف وإذا ثبت ذلك في سورة يونس قلنا به في سورة سبأ وأن الوقف على ( الأرض ) وأنه إنما لم يجيء فيه الفتح اتباعا للنقل وجوز بعضهم العطف فيهما على ألا يكون معنى يعزب يخفى بل يخرج إلى الوجود.
در کتاب اعراب القرآن و بیانه هم گفته:
في قوله تعالى « إلا في كتاب مبين » إشكال واضح ، إذ ما حقيقة هذا الاستثناء؟ وهل هو متصل أو منقطع؟ إن في جعله متصلا إشكالا لأنه يصير المعنى إلا في كتاب فيعزب وهو فاسد فالأولى جعله منقطعا وإلا بمعنى لكن والمعنى لا يعزب عن ربك شي ء لكن جميع الأشياء في كتاب وقد حاول الفخر الرازي جعله متصلا بعبارة طويلة محصلها أنه جعله استثناء مفرغا من أعم الأحوال فقال وهو حال من أصغر وأكبر وهو في قوة المتصل ولا يقال فيه متصل ولا منقطع. (48)
سر و کار شارع با عرف است اما با ذهن عرف نه آنکه خود عرف از ذهنش می فهمد و علم به علم دارد(50)
گاهی الا برای تاکید مفاد ما قبل است نه اینکه قبلش مخالف ما بعدش باشد.(54)
پس گاهی الا برای تکمیل توصیف است یعنی بخشی از خصوصیات برای یک شیء آمده و با الا می خواهیم مطلب را جلوتر ببریم نه اینکه استثناء کنیم. می خواهیم تاکید کنیم بر توسعه ی ما قبل و تاکید کنیم بر عموم ما قبل. نه اینکه بخواهیم با مدخول الا نفی شمول نماییم. همانطور که استثناء منقطع عقلایی است و جلب نظر مخاطب است به شمول ما قبل.(60)
پس استثناء سه نوع است: متصل، منقطع و مکمّل.تا (67)
دقیقه 70: سوال از مقام واحدیت. استاد: علمیت دارد، عینیت ندارد، عین ذات هم نیست. تا (75)
اینکه بگوییم علم یا حصولی است یا حضوری، دلیلی بر حصر نداریم تا (83)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا علی(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:25:57 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه سی و نهم ( 20 / 10 / 2011 )29/4/90=18/8/432(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
. . . کتاب در لغت به معنای جمع است و لوح از لاحَ به معنای ظَهَرَ و معنای اهل الکتاب تا دقیقه 13
عبارت آلوسی در روح المعانی در ذیل آیه الا قیلاً سلاماً سلاماً: و الاستثناء علی هذا علی طریق الفرض و التقدیر و لولا ذلک لم یقع موقعه من الحُسن و المبالغة
عبارت دیگر آلوسی:
وإستشكل بأنه يصير التقدير ولا يعزب عنه أصغر من ذلك ولا أكبر منه إلا في كتاب فيعزب عنه ومعناه غير صحيح وأجيب بأن هذا على تقدير إتصال الإستثناء وأما على تقدير إنقطاعه فيصير التقدير لكن لاأصغر ولا أكبر إلا هو في كتاب مبين وهو مؤكد لقوله سبحانه : ( لا يعزب عنه ) إلخ وأجاب بعضهم على تقدير الإتصال بأنه على حد ( لا يذوقون فيها الموت إلا الموتة الأولى ) ( وأن تجمعوا بين الأختين إلا ما قد سلف ) فيرأي فالمعنى لا يبعد عن علمه شيء إلا ما في اللوح الذي هو محل صور معلوماته تعالى شأنه بناء على تفسير الكتاب المبين به أو إلا ما في علمه بناء على ما قيل : إن الكتاب العلم فإن عد ذلك من العزوب فهو عازب عن علمه وظاهر أنه ليس من العزوب قطعا فلا يعزب عن علمه شيء قطعا ) که کمی با بیان من تفاوت دارد. با این توضیح که:
قواعد نحو را از مجموع کلام عرب، فهمیده اند و تدوین کرده اند. در نحو استثناء را به متصل و منقطع تقسیم کرده اند. می گویند الا برای اخراج است. اگر مستثنی داخل در مستثنی منه است و واقعاً خراج می شود، می گوییم متصل و گر نه منقطع است. بیش از این نمی گویند. و اگر از آنها سوال شود که چگونه با الا خارج می کنیم چیزی را داخل نیست؟ غرض از این کار چیست؟ نحو کاری به این کارها ندارد. نحو فقط می خواهد ریخت کلام را به ما نشان دهد. لطایف مال معانی بیان است. به اصطلاح امروزی مربوط به ادبیات زبان نه به نحو آن. ادبیات یعنی لطایف معانی و مفاهیم و فصاحت و بلاغت و بدیع و . . . که می توان خیلی از چراها را به کمک آن فهمید.
به نظر می رسد خاستگاه اصلیِ تسمیه متصل و منقطع از عموم افرادی و اطلاق شیوعی بوده است و حال آنکه اطلاق سِعی هم داریم که باید جور دیگری صحبت شود (21)
به نظر می رسد استثناء منحصر در این دو قسم نیست.
دقیقه (23) درباره حمل اولی و شایع و منطقی و فلسفی
صاحب التحریر و التنویر (ابن عاشور)در ذیل سوره فرقان آیه 57 قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاَّ مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلاً می گوید: و الاستثناء تأكيد لنفي أن يكون يسألهم أجرا لأنه استثناء من أحوال عامة محذوف ما يدل عليها لقصد التعميم، و الاستثناء معيار العموم فلذلك كثر في كلام العرب أن يجعل تأكيد الفعل في صورة الاستثناء، و يسمى تأكيد المدح بما يشبه الذم، و بعبارة أتقن تأكيد الشي ء بما يشبه ضده و هو مرتبتان: منه ما هو تأكيد محض و هو ما كان المستثنى فيه منقطعا عن المستثنى منه أصلا كقول النابغة:و لا عيب فيهم غير أن سيوفهم بهن فلول من قراع الكتائب
تاکید المدح بما یشبه الذم را همه گفته اند ولی ایشان تجرید کرده و گفته: تاکید الشیء بما یشبه ضده. و در حدود 40 جا از تفسیرش این تعبیر را آورده است.
هر کلامی عناصری دارد که عرف عام آن را به کار می برد. تمام هنر صاحبان ادبیات بالا این است که از این عناصر کلامی استفاده های جذاب تر می کنند. و عرف هم می پذیرد. الا و استثناء در عرف عام برای این است که حکمی را می خواسته بگوید و چون یک فردش مشمول این حکم نبوده، می گوید: الا زیداً. صاحبان ادبیات همین استثناء را برمی دارد و از خصوصیات زیبایش برای مقاصد خودش استفاده می کند. یکی از خصوصیات استثناء در کلام عرف عام این است که وقتی می گوید: قوم آمدند مگر زید، معلوم می شود که فقط زید است که نیامده است. در نتیجه تاکید می کند عموم را در مستثنی منه. این کار استثناست. صاحب هنر ادبیاتی از همین خصیصه استفاده می کند یعنی الا را به کار می برد تا نظر مخاطب را جلب کند به اینکه مستثنا منه عام است. بعد از مگر هم به جای اینکه چیزی را خارج کند، چیزی می گوید که همان عموم قبلی را تقویت می کند بلکه آن را تکمیل می کند. پس فلسفه ی استثناء منقطع هم معلوم شد. الا حمارهم. یعنی آنقدر عموم است که اگر بخواهیم کسی را استثناء کنیم، الاغشان است.
با این حساب، می توان از خصوصیات استثناء که یک عنصر کلامی است، برای مقاصد لطیف دیگر استفاده نمود. و کم له من نظیر
یک مثال: حق نداری از این در بیرون بروی مگر اینکه از روی جنازه من رد بشوی. این استثنا چه استثنائی است؟ نمی خواهد بگوید: اگر از روی جنازه من رد شدی، حق داری بیرون بروی. بلکه می خواهد تاکید کند که به هیچ وجه اجازه نداری. با گفتنِ مگر، جلب نظر مخاطب می کند و مخاطب گوشش را تیز می کند تا بفهمد کجا حق دارد؟ وقتی می گوید: مگر آنکه از روی جنازه ام رد شوی، می بیند استثناء نکرد بلکه تاکید کرد.(36) به قول ابن عاشور: استثناء متصل ادعائی لکنه استثناء منقطع فی حاصل المعنی. چون می خواهند بر همان دو قسم متصل و منقطع مواظب کنند اینطور می گویند. در حالی که می تواند قسم ثالثی باشد که جوهره اش نه متصل است نه منقطع.
مثال دیگر: فلانی هیچ عیبی ندارد مگر اینکه خیلی باهوش است . انا افصح العرب بید انی من قریش
مثالهای قرآنی:
لَا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِيمًا إِلَّا قِيلًا سَلَامًا سَلَامًا
وَلَا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ
الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ ( تاکیدِ این است که اخراجشان خیلی نا حق بود)
وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لَا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْءٍ إِلَّا كَبَاسِطِ كَفَّيْهِ إِلَى الْمَاءِ لِيَبْلُغَ فَاهُ
فَأَبَى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلَّا كُفُورًا [؟!؟]
لَا يَذُوقُونَ فِيهَا بَرْدًا وَلَا شَرَابًا إِلَّا حَمِيمًا وَغَسَّاقًا
لذا ابن عاشور در کلامی که از او نقل کردیم، گفت: و الاستثناء معيار العموم فلذلك كثر في كلام العرب أن يجعل تأكيد الفعل في صورة الاستثناء، [ بلکه از تاکیدهای عادی ابلغ است. چون تکرار خودش است به نحو کنایه ] و يسمى تأكيد المدح بما يشبه الذم، و بعبارة أتقن تأكيد الشي ء بما يشبه ضده
چند سطر بعد می گوید: و قد يسمون مثل هذا الاستثناء الاستثناء المنقطع و يقدرونه كالاستدراك.
روح المعانی در ذیل آیه (لَا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا إِلَّا سَلَامًا) می گوید: والاتصال على هذا على طريق الفرض والتقدير ولولا ذلك لم يقع موقعه من الحسن والمبالغة یعنی اگر منقطع بگیریم، کلام بی ریختی می شود و از لطافت ادبی می افتد. به همین جهت متصلش می گیریم ولی اتصال ادعایی و فرضی.
شاید بهتر باشد بگوییم: که درست است که اصل پیدایش الا خارج کردن بود، اما وقتی استعمالات ادبی زبان بالا می رود، از خصوصیات این عنصر زبانی برای مقاصد دیگر استفاده می کنند. یکی از خصوصیات این عنصر، جلب توجه مخاطب است. گاهی از همین خصوصیت استفاده می شود بدون اینکه ادخال یا اخراجی باشد. نمی توانیم مثل مغنی بگوییم: فیه اشکال واضح.
ابن عاشور در آیه ( لا یغادر صغیرة و لا کبیرة ) می گوید: و انتفت حقیقة الاستثناء! چطور در الا حماراً حقیقت استثناء است ولی به اینجا که رسید منتفی شد؟! استثناء منقطع هم حقیقتا استثناء نیست بلکه عرف دارد حیله می زند و از یک عنصر کلامی برای مقصود ادبی ظریف خود استفاده می کند. اگر دنبال حقیقت نیستید، به الا احصاها هم می توان استثناء گفت.(64)
یکی از حاضران: آقای خویی اساساً منکر استثناء منقطع شده اند.
از دقیقه 65 تا 78 درباره انواع حمل
در روایتی هم که حضرت به جای إلا واو می گذارند که برای تفهیم اصل مطلب است
دقیقه 83 : درباره خزائن شیء . . . ننزّله من خزینة الی خزینة . . .
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا من عنده خزائن کل شی ویا من هو منزل الخزائن و....(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:26:44 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
. . .(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)اللهم صل علی محمد وآل محمد الفک الجاریه فی اللجج الغامره یامن من رکبها وغرق من ترکها المتقدم لهم مارق والمتاخر عنهم زاهق والازم لهم لاحق (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه چهلم ( 23 / 7 / 2011 )1/5/90=21/8/32(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
تا دقیقه (9) درباره نسبت دادن احتمالی به قرآن قبل از مراجعه به روایات و تحریف مسلم حدیث ثقلین را
سوال: آیا طبیعت مرد، تک همسری است؟ استاد: شروع خلقت که با تک همسری بوده است: خلق منها زوجها، اسکن انت و زوجک . . . (12)
بسم الله الرحمن الرحیم
(13) : سوال: چطور می شود که چیزی مثل کتاب قبل از خلقِ ایجادی و بعد از ذات خدا باشد؟ استاد: علی ایِّ حال مجموعه ای از سؤالات در مطالب اعتقادی هست که جور و واجور می توان به آن جواب داد و هر کدام از این جوابها هم در جای خودش خوب است. ولی اگر در برخی مبانی که در کلاسهای فلسفه ارسال مسلّم می شود، بازبینی شود، همین جواب ها نحو دیگری پیدا می کند که اوفقِ به نفس الامر است. روایات اهل بیت هم در یک سطح نیست. آنها برای سطوح مختلف حرف زده اند. مثلاً محور برهان قاعده الواحد این است که ذات بسیط یک حیث بیشتر ندارد در حالی که روایات می گویند: هو الذی حیَّث الحیثَ فلا حیثَ له. یعنی خدایی که به سوی آن دعوت می کنیم، سابق است بر همه چیز حتی بر تحیّث حیث. یعنی حیث، حیث بودنش را از او گرفته است. این روایت دید انسان را عوض می کند. آیا حیَّثَ الحیث یعنی قال للحیث: کُن فیکون؟ فقط می دانیم که حضرت می فرمایند تحیث حیث مسبوق است به هویت غیبیه و او مُحَیِّثُ الحیث است اما چه جوری؟ باید دنبال کنیم.(18)
سؤالی درباره قاعده الواحد . . . استاد: گاهی مبانی و مبادیِ یک برهان چیزهایی است که با عوض شدن دید، متزلزل می شود. مثل کسی که خانه ای در قطب شمال ساخته و با آمدن تابستان و گرم شدن هوا، می بیند خانه اش راه افتاد! نگو روی یک قطعه یخ بزرگ خانه ساخته به خیال این که زمین است. باید مبادیِ مفروضه ی براهین را با دقت بررسی کنیم که از این قبیل نباشد . . . در این برهانِ قاعده واحد هم تک حیث بودن ذات خداوند را مفروغٌ عنه گرفته است. اما اینکه بقیه براهین این قاعده چگونه جای خودش باید بحث شود . . . تا دقیقه (28) . . . لفظ وجود همانطور که می تواند مشترک لفظی باشد که البته اشتراک لفظی خلاف فطرت است، آنهایی هم که قائل به مشترک لفظی شده اند، می دانند که یک چیز دیگری می خواهند بگویند، ولی برای اینکه مقصودشان صدمه نبیند تعبیر کرده اند به مشترک لفظی. مشترک معنوی ها کارشان سخت تر است.
عرض من این بود: لفظ یک معنا دارد و معنا، مفهومی است که ذهن آن را درک کرده است و ظهور هر معنایی که قوه ی ادراک را به عقل می دهد، به مقابله است. اگر مفهومی، مقابل نداشته باشد، عقل نمی تواند درکش کند. ادراک مفاهیم، به مقابلات است. حتی مفاهیمی که به ظاهر مقابل ندارد، در دلش ده تا مقابل هست. چون مقابل زیاد دارد، بی مقابل جلوه می کند. مثلاً کلمه انسان که خیال می کنیم مقابل ندارد، وقتی به جوهر و جسم و حساس و متحرک و . . . تحلیل می شود، هر کدام از اینها مقابل دارند.(30)
پس لفظ، معنا دارد و لفظی را که معنا دارد، تقسیم می کنیم به مشترک لفظی و معنوی. گاهی هست که کم هم نیست، می بینید نفس الامریاتی است که مشهودِ قوه ی مدرکه و عاقله است اما مقابل ندارد. همه از آن سر در میاورند ولی قابل بیان نیست. ذهن می آید برای تفهیم آن، لفظی را که معنا دارد و معنایش هم مقابلات دارد، به تناسب آن مطلب نفس الامری که مقابل ندارد، استعمال می کند و با آن لفظ، اشاره می کند به آن معنای نفس الامری. لذا لفظ با بار معنا در مورد خودش به کار نرفته است. بلکه فقط اشاره می کند به آن مطلب شهودیِ نفس الامری و معنای قبلیِ او فقط مناسبت دارد با این مطلب. این از کارهای مهم ذهن است که نه مشترک لفظی است نه معنوی. زیاد هم در ذهن صورت می گیرد و مثالهای زیادی دارد(32)
عبارت ( وجوده اثباته و دلیله آیاته و توحیده تمییزه عن خلقه و حکم التمییز بینونة صفة لا بینونة عزلة ) در احتجاج، عبارت عجیبی است و باید روی آن تأمل کرد. به نظرم می رسد این جمله پنبه ی بسیاری از مباحث کلاسیک را می زند و نیز عبارت ( وجود ایمان لا وجود صفة ) در تحف العقول.
روایت ( سبق الاوقاتَ [ همه اوقات ] کونُه و العدمَ وجودُه ) وجود طارد عدم است یا سابقِ بر عدم؟! به ضمیمه ی ( قبَّلَ القبلَ فلا قبلَ له، أیَّنَ الاینَ فلا عینَ له . . . )
به نظرم سبق العدم وجوده، یعنی به خدا می گوییم وجود اما نه وجودی که مقابل عدم است. بلکه وجودی است که مقابل ندارد.(37)
در اوائل از یکی را اساتید پرسیدم: می گوییم ذات الهی وجود صِرف و بَحت است که مخلوط با عدم هم نیست. از طرفی می گوییم: علمش هم عین ذاتش است. از طرفی فردا هنوز نیامده است و معدوم است. اگر ذاتی عین وجود باشد، عینیت او نمی تواند با عدم، محفوظ بماند. پس علم به شخص آن معدوم، نمی تواند در ذات وجود راه پیدا بکند. پس علم وجود بحت به معدومی که هنوز نیامده، محال است. آن استاد فرمود: فردا نسبت به ظرف الآنِ ما معدوم است. در ظرف خودش که موجود است و خدا هم که لا زَمان است. جواب خوبی هم بود اما وقتی جلوتر می آییم مثلا در شوارق در بحث علم که چهل صفحه راجع به علم بحث کرده اند، درباره علم مبدأ مطلق صحبت کرده اند اما هنوز سوالاتی باقی است. علم را با صفات و اسماء و اعیان ثابته سر رسانده اند. ولی سوال اصلی این است که جزء حقائق است، علم است اما به عین ثابت بر نمی گردد. چون عین ثابت چیزی است که به محدوده ی ماهیات بر می گردد. چیزهایی است که برای ما معلوم است چه برسد به خدا. مانند استحاله ی تناقض که خدا به آنها علم دارد ولی با آن مبانی ای که در کلاسها گفته شده، جور در نمی آید.
یکی از بحثهای سنگین این است که آیا نفس الامر مساوی با وجود است یا اوسع از آن است . . . از دقیقه 43 تا 63 دقیقه درباره نفس الامر و استحاله تناقض صحبت شده که چون بعدها مفصلاً در این باره صحبت خواهد شد، تایپ نشد.
از دقیقه 63 تا دقیقه 71 سوال و جواب درباره مفهوم استحاله و تفاوت آن با عدم. که ناشی عدم فهم سائل، فرمایشات استاد را در درس، بود
خدا بالاتر از متقابلات و تحیّثات است. روایت : و لا یجتمع لغیره صفتان فی وقت. یا: کلّ مسمی بالوحدة غیره قلیل.
خداست که فَرَّقَ بین الوحدة و الکثرة. وَحَّدَ الوحدة و کَثَّرَ الکثرة. اگر می گوییم خدا واحد است، وحدتی است وراء این متقابلات. حضرت فرمودند: از اینکه او متقابلات را متقابل کرده می فهمیم که خودش مقابل ندارد.(75)
تمام این متقابلات بستری هستند که هر چه دارند از خدا دارند و مسبوقِ به هویت غیبیه هستند. و هویت غیبیه تقدم رتبی بر اصل حقیقت تقابل دارد. یعنی در موطن هویت غیبیه، تقابل معنا ندارد.
سوال: چطور می توانیم خداوند نامحدود را درک کنیم؟ استاد: کلمه حد و لا حد، در جلد پنجم اصول فلسفه می گویند: همین که بگوییم خدا حد ندارد، خود این نوعی حد است!
باید قدر چیزهایی که متقابل ندارد و برای همه هم واضح است، بدانیم. چون مقابل ندارند، ما در عالَم متقابلات، تعبیری مناسب با آنها پیدا می کنیم و بدون استعمال در معنا درباره شان به کار می بریم.(79)
چیزهایی است که درکش می کنیم با اینکه مقابل ندارد. نمی توانیم به آن ظهور منطقی و مفهومی بدهیم. چون ظهور، به مقابلات است.
ما به طور خیلی زیبا می گوییم: عدم، موجود است! می فهمد اما چون لفظ ندارد و می بیند مناسب ترین تعبیر برای آن، تعبیر وجود است(80)
آقای طباطبایی گفتند: ما نظر نهایی را در محاکمات گفته ایم که می گویند: سخنان اینجای ما واردِ بر حرفهایی قبلی ماست(85)
هر زبان صوری، مسبوق است به یک فرا زبان
حتی اگر ذات واجب را نمی توانیم بفهمیم، مسبوقیت تمام حقائق به او را که می توانیم درک کنیم. او مبدأ مطلق است که یکی از آنها مبدأیت ایجاد است(86)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)لا یدرک مخلوق شیا الا بالله والله خلو من خلقه والخلق خلو منه (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:27:39 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)اللهم ان لم تکن غفرت لنا فیما مضی من شعبان فاغفرلنا فیما بقی منه(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه چهل و یکم ( 24 / 7 / 2011 )2/5/90=22شعبان المعظم432(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
درباره اقسام حمل و اینکه حدود سیزده نوع حمل شایع داریم!
سوال درباره قید وضع در مفهوم کلمه که می گویند: الکلمة لفظ موضوع تا دقیقه (4)
تعبیرِ ضربُ القرآن بعضُه ببعض در پنج جای بحار آمده است: ( ج 30 ص 512 ، ج 89 ص 22 و 39 و 72 و ج 90 ص 3 ) در نهج البلاغه هم تعبیر ینطق بعضه ببعض و یشهد بعضه علی بعض دارد. در سعد السعود هم عملاً اجرا کرده اند ( ص 202 )
دو احتمال درباره ضرب القرآن بعضه ببعض گفته شده است. مرحوم صدوق گفته اند: یعنی از آیه ای می پرسند و تو با آیه ی دیگری جواب بدهی. احتمال دیگر هم این است که یعنی می خواهد از قرآن تناقض بگیرد (مَا ضَرَبَ رَجُلٌ الْقُرْآنَ بَعْضَهُ بِبَعْضٍ إِلَّا كَفَر ج 89 ص 30 ) تا دقیقه (12)
...
سوال از معنای وجود . . . استاد: علت اینکه می گفتم مشترک معنوی نیست این است که می گویند: گاهی وجود از ماهیت انتزاع می شود به معنی ان الوجود عارضُ الماهیّة و گاهی از حاقِّ ذات موجود انتزاع می شود. عرض من این است که اگر لفظ وجود دال بر یک معنا است و آن معنا مصداق دارد، صدق یک معنا بر یک مصداق باید تحلیل شود. اینکه می گویند از حاقّ ذات، انتزاع می شود، انتزاع یعنی کندن ذهن. تا ذهن منشأ انتزاع را نبیند که نمی تواند جزافی نزع کند. نزع یک عنوان و مفهوم ولو عروضش ذهنی باشد و اتصافش خارجی، متفرع است بر اطلاع از منشأ انتزاع است. به این می گوییم صدق. یک معنا بر مصداق خودش صدق می کند. چون این مصداق با آن معنا تطابق دارد و این مصداق از او انتزاع و اخذ شده است. حتی برای واجب الوجود گفته اند: وجود از حاقِّ ذاتش انتزاع می شود. عرض من این است که اگر برای واجب الوجود، تعبیر وجود به کار می بریم که درست هم هست، کاری که ذهن می کند از باب معنا و مصداق نیست. اینطور نیست که بتوانیم بگوییم ما لفظ وجود را به عنوان مشترک معنوی در یک معنا به کار بردم ( معنایی مقابل عدم ) و این معنا مصداقی دارد که آن مصداق، محل صدق این مفهوم باشد. چون قوام مصداق به انتزاع مفهوم است. در حالی که در واجب الوجود و مبدأ مطلق، وجود مقابل عدم معنا ندارد. چیزی که در واجب الوجود معنا دارد این است که ما یک مفهومی داریم خیلی روشن به نام وجود و عدم [ اولا هیچ مفهومی بدون مقابله برای عقل ظهور پیدا نمی کند ثانیا وضوح و خفای مفاهیم به قلت و کثرت مقابلاتش است. هر چه مقابلات کمتر باشد، مفهومش روشن تر است مثل وجود که فقط عدم در مقابلش است و کثرت که مقابلش وحدت است ] ذهن یک واقعیات و حقایقی که وجود مقابل عدم برایشان صادق نیست، لفظی مناسب معنا را انتخاب می کند و نه اینکه معنای آن را برمورد صدق دهد بلکه به وسیله آن به موردی که از سنخ معنای لفظ نیست، اشاره می کند.
به عنوان مثال، عدم خاص. وقتی سفره را باز می کنید، می بینید نان در سفره نیست. اگر بپرسید: قبول دارید که نان در سفره نیست؟ می گویند: بله. می گویید: پس نبودِ نان در سفره هست. اگر ذهنش با بحثهای کلاسیک رنگ نگرفته باشد، تصدیق می کند. وقتی به او تذکر دهیم که مگر می شود عدم موجود باشد؟ می گوید نه. هم اول درست می گفت و هم الآن که تناقض را فهمید درست فهمید. لذا می گوید: منظورم از هست این بود که واقعیت و نفس الامریت دارد نه اینکه بخواهم بگویم نبودش وجود دارد.
عرض من این است که: شما که حاضرید به یک عدم بگویید هست و بعداً هم بگویید منظورم این بود که واقعیت دارد، با این هست چه کار کردید؟ هست در اینجا مشترک معنوی نیست. نه اینکه به این عدم خاص، گفتید هست به اشتراک معنوی. معنای وجود هستی است و نیستی که نمی تواند هستی باشد. چون معنای وجود مقابلی دارد به نام عدم و اگر این مقابل کنار برود اصل معنای وجود کنار می رود. چون قوامش به مقابلش است. وجود یعنی آنی که طارد عدم است. یعنی آنی که معدوم نیست. نمی شود که به خود معدوم گفت: هست.
عرض من این است که: ذهن در اینجا به جای اینکه برای یک معنا مصداق پیدا کند و بگوید عدم نان مصداقی است برای معنای وجود، می بیند که عدم نفس الامریت و واقعیتی دارد. این واقعیت را با دو مفهوم واضح وجود و عدم مقایسه می کند و می بیند واقعیت دار بودن با وجود بیشتر از عدم تناسب دارد. وقتی چیزی واقعیت دارد بیشتر مناسب است با بودن تا نبودن. الآن نمی خواهد معنای وجود را بر مصداقش تطبیق دهد، بلکه به وسیله ی این معنا یک کار اشاری انجام می دهد. اشاره می کند و می گوید: این عدم هست. نمی خواهد بگوید مصداقی از بودن است بلکه با معنای وجود اشاره می کند به یک واقعیتی که نمی توانم برایش لفظ صریح بیاورم ولی با معنای وجود مناسبت دارد. وجود با آن مناسبت دارد نه عدم
پس خیلی وقتها ما لفظ وجود را به کار می بریم و منظورمان از آن، حقانیت و تحقق و واقعیت است نه معنای مقابل عدم. لذا حتی برای معدوم هم به کار می بریم. و این کار، اشاره است نه اشتراک معنوی. یک معنای واحد نیست که مصادیق کثیره ای داشته باشد که یکی از آنها عدم باشد بلکه معنایی بود و مصادیقی داشت ولی در محدوده ای که اصلاً مصداق آن معنا نبود، به تناسب این فرد با آن معنا، به وسیله لفظ دالّ بر آن معنا به این فرد اشاره می کنیم. پس معنای حالِ آلت ذهن را پیدا کرده است(25)
نایینی: چرا ایرادی دارد که وجود مشترک معنوی باشد؟ مفهوم را توسعه می دهیم تا شامل عدم شود. استاد: من به یک مکانیزمی از ذهن اشاره کردم که با توسعه ی مفهوم تفاوت جوهری دارد
استاد: چگونه معنای وجود را توسعه می دهید؟ نایینی: توسعه یعنی بعضی از خصوصیات و قیودش را از آن می بُریم. استاد: شما قبول دارید که وجود یک مقابل بیشتر ندارد که عدم است؟ نایینی: بله. استاد: می خواهید مفهوم وجود را توسعه بدهید به مقابلش؟ نایینی: می خواهیم توسعه بدهیم به گونه ای که شامل اعدام هم بشود. استاد: یعنی شامل مقابلش بشود؟! نایینی: بله، محال است؟ می خواهیم توسعه اش بدهیم تا شامل هر گونه نفس الامریتی بشود. استاد: حالا این مفهوم جدید مقابل دارد یا نه؟ نایینی: لازم نیست هر مفهومی مقابل داشته باشد. وجودی که اول درک می کنیم مقابل عدم بود ولی بعد به هر نفس الامریتی توسعه دادیم و شامل عدم خاص هم شد. استاد: سوال من این است که: بعد از اینکه توسعه دادید، الآن آن وجود قبلی هنوز هم هست یا نه؟ نایینی: مشترک معنوی، مفهوم توسعه یافته ای است که یک مصداقش همان وجود قبلی است و یک مصداقش هم عدم خاص است. استاد: بعد از توسعه وقتی می گویید یک چیزی معدوم است، دیگر معنا ندارد؟ نایینی: معنا دارد .گاهی اطلاق می کنید به درک اولیه و می گویید معدوم است و گاهی اطلاق می کنید به درک توسعه یافته و می گویید: موجود است. استاد: یعنی الآن هر دو در ذهن ما فعال است؟ نایینی: ایرادی دارد هر دو فعال باشد؟ استاد: آخر دیگر مشترک معنوی نمی شود. می شود مشترک لفظی.(31) استاد: وقتی یک معنا بر مصداق خودش صدق پیدا می کند، بین معنا و مصداقش ارتباطی وجود دارد. نمی شود گفت هر چیزی مصداق هر چیزی است. ارتباط لازم است. پس معلوم می شود این معنای توسعه یافته مصداقش مصداق اوست یعنی این معنا از او انتزاع شده است (32 و 50 ) انتزاع یعنی هر معنا در خودش حیثیتی دارد که به آن حیثیت از سایر معانی جداست. باید این حیثیت را در مصداق ببینیم تا انتزاع کنیم. عرض من این است که در مواردی (33 و 40 ) ما نفس الامر را درک می کنیم اما نمی تواند منشأ انتزاع یک معنا باشد بلکه ما یک معنا داریم که ذهن به وسیله آن معنا به نفس الامر اشاره می کند. نه این که نفس الامر منشأ انتزاعی دارد که ذهن آن را از آن منشأ انتزاع ، انتزاع می کند. نایینی: منشأ انتزاعشان همان حیث نفس الامریتشان است. استاد: آیا اینی که شما اسمش را حیث می گذارید، آیا واقعاً حیث است؟ آیا شما چیزی در استحاله می بینید که از آن انتزاع می کنید؟ نایینی: بله. استاد: عرض من این است که وقتی واقعیت را درک می کنیم، به عنوان یک حیث، مصداق یک معنا است یا به عنوان چیزی که حیثی ندارد که منشأ انتزاع باشد، مشارٌ الیهِ یک معنا است؟ نایینی: به نظر من مصداق یک معنا است. استاد: وقتی چیزی عدم است، حیث عدم کجاست؟ نفس الامریت دارد و ذهن آن را درک هم می کند ولی شما می گویید این چیز معدوم یک حیثی دارد که از آن حیثش ذهن من این را انتزاع می کند. مشکل من با این است. عرض می کنم: حیثی ندارد که از آن حیث چیزی را نزع کنید. ترفند ذهن این است که یک چیزی مناسبِ با آن حیثی که درکش کردید، پیدا می کند و به وسیله ی این مفهوم بدون آنکه صدق بر آن بکند، به آن اشاره می کنید(37)
سوال: آیا استحاله اجتماع نقیضین، مقابل ندارد؟ استاد: بلا شک استحاله مقابل دارد. هر مفهومی مقابل دارد و به مقابلش درک می شود. منظور من حقانیتِ استحاله است که دیگر مفهوم نیست و مقابل ندارد. آیا حقانیت استحاله را با مقابل درک می کنیم؟ نمی شود این را مصداقی برای وجود دانست(40)
تلقیِ من از این فرمایش ( وجوده اثباته ) این است که یعنی: وقتی می گوییم خدا موجود است به این معنا نیست که از ذات او چیزی را انتزاع کرده ایم یا از حاقّ ذات، این معنا را اخذ کرده ایم. چون این یک نحو احاطه و اطلاع بر ذات است. بلکه یعنی معنا صدق بر ذات نمی کند به نحوی که مصداق برای معنا باشد. ذات واجب مصداقی برای یک معنا نیست. روایت ( وجود الایمان لا وجود صفة ) هم ناظر به همین مطلب است. وجود خدا وجود صفت به نحو مصداق و مفهوم نیست. بلکه وجود ایمان است یعنی ایمان داریم که هست اما نه به این نحو که یک معنایی بر ذات واجب صدق می کند که این معنا از ذات او انتزاع شده است. چون ذات واجب منشأ انتزاع نیست. نزع نیاز به حیث و تحیّث دارد و ذات واجب حیث ندارد.(43)
سوال: چرا لازمه ی صدق، انتزاع است؟ استاد: هر چیزی که بخواهد مصداق معنایی باشد، گتره ای که نمی شود. معنا یک بار معنوی دارد. ذهن نمی گوید: واجب، مصداق معنای وجود است بلکه می گوید اگر بخواهم یک مفهوم مناسبی برای این حق، پیدا کنم، مفهوم وجود است. با این مفهوم به آن حق اشاره می کند نه اینکه این مفهوم را بر آن صدق می دهد.
سوال: درست است که ذات خداوند حیث بردار نیست اما درک ما از ذات او که حیث بردار است. استاد: منظور از درکی که از ذات واجب دارید، چیست؟ سائل: یعنی وجودش را درک می کنیم. استاد: وجودش را درک می کنیم؟ منظورتان را نمی فهمم. سائل: همانطوریکه وجود نفسم را درک می کنم و می فهمم که نفس من هست. استاد: واژه ی درک، در لغت به معنای نیل و رسیدن است. وجود واجب بسیط است یا مرکّب؟ سائل: بسیط. استاد: خب اگر وجود او را درک کردید، آیا لازمه اش احاطه به ذات نیست؟ (48)
اگر نفس در یک فضای طلقی باشد که هیچ چیز او را متوجه خودش نکند. مثل نوزادی که کر و کور است، قدرت ندارد از نفس خود انتزاع وجود کند. چون نبودِ خودش را نیافته است و ظهور مفهوم به مقابله است مثل ماهیِ در آب. علم حضوری به وجود که هست. بحث در این است که وقتی علم حصولی می خواهد محقق شود، ما با مفهوم وجود، به این مُدرَکِ حضوری اشاره می کنیم یا صدق می دهیم؟ از باب ترفند اشاره است یا از باب نزع و صدق؟ مدعای من اولی است.(50)
در کتابهایی کلامی هم با عنوان ثابت و منفی و وجود و عدم این بحث را رد کرده اند و غالباً هم با ( لا واسطةَ بین الوجود و العدم ) و شبهة فی مقابل البدیهة ردّش کرده اند! (56)
مرحوم صدر هم در مباحث تعبیر ( لوح الواقع اوسع من لوح الوجود ) را دارند
ادعای من این است که:
اگر ما بفهمیم عالمی هست که مسبوق به ذات الهی است اما محتاج به کُن نیست، خیلی اشکالات در بسیاری از بحث های علمی حل می شود. خیلی چیزهایی که می گویند محال است، در این موطن محال نیست.(62)
با اعیان ثابته اشیاء را حل کرده اند اما هنوز قضایای حق برایشان لا ینحل باقی مانده است. چون نمی توانند آن ها را به عین ثابت برگردانند.
حتی اصل تناقض مسبوقِ به ذات باریتعالی است. نمی شود گفت: اگر خدا هم نبود، اجتماع النقیضین محال بود.
یکی از معجزات واضح اسلام، افتتاح نماز با اللهُ اکبَر است. اکبرُ من ان یوصَف (68)
اصلاً نمی توان درباره خدا گفت، اگر نباشد. خدای انبیا اگر نباشد پذیر نیست. حتی به فرض محال.
اصلا چون خدا هست، می توانی به فرض محال فرض بگیری که نیست! لذا فرار از او دائماً فرار به سوی اوست.
افی الله شک یعنی اصلاً شک بردار نیست.
به توصَف الصفات لا بها یوصَف خیلی قیمتی است.
اگر طبیعتِ صِرف را بفهمیم، خواهیم فهمید که فرض دو برایش معنا ندارد. مثل طبیعت عدد دو یا طبیعت انسان.
منظورم از فرض محال، صِرف لقلقه ی زبان نیست بلکه به این معنا که فرض بگیریم که چنین چیزی باشد.
تا دقیقه 29 بحث های بین الاثنینی
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا من یحول بین المرء وقلبه (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)ونحن اقرب الیکم من حبل الورید (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:28:25 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یداب فی صیامه وقیامه(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه چهل و دوم ( 25 / 7 / 2011 )3/5/90=23/8/32(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
درباره تمثّل ولایت به صورت آتش و عالَم ذر و جبر و اختیار و توضیح عبارت صاحب کفایه ( قلم چون به اینجاست رسید سر بشکست ) تا دقیقه (14)
سوال: آیا وجودی که به حقتعالی نسبت داده می شود، با وجودی که به ما نسبت داده می شود، مختلف است؟ و آیا این وجود برای ما قابل درک هست؟
استاد: اگر معنا و مصداق درست کردیم و گفتیم یک معنا داریم که ذات واجب الوجود مصداق آن است یعنی این معنا با همان بار مفهومی که دارد، بر او صدق می کند، درست نیست. سائل: بسیار خوب، به شکل اشاره است، آیا آن مشارٌ الیه قابل درک است؟ استاد: (18) محور مختار صاحب اسفار، اشتراک معنوی وجود است. مرحوم ملامهدی نراقی کتابی دارند به نام قرة العیون که راجع به مباحث وجود است. ایشان تنها کسی بودند که بعد از اسفار با مبانی اسفار در افتادند. ولی مشترک معنوی را می پذیرند ولی برخی در برخی از لوازمش با آخوند بحث دارند.
یکی از حاضران دو روایت خواندند: ( اطلاق شیء بر حقتعالی و لکن شیءٌ بخلاف الاشیاء ) و ( قال السائل: فقد حدَّتَه اذ اثبتَّ وجودَه. قال ابوعبدالله(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif): لم احدده و لکن اثبتتُه اذ لم یکن بین الاثبات و النفی منزلة ) استاد: شیخ محمدرضا قمشه ای رساله ای در شرح این روایت دارند. سائل: قاضی سعید در شرح این روایت فرموده اند: لم یکن بین الاثبات و النفی منزلة و لیس الوجود و العدم کذلک . ملا صدرا هم در شرح این روایت فرمودند: . . . اما حقیقة الوجود الذی هو ذات الواجب جل اسمه فلا حد له و لا نظیر و لاشبه و لا ند فلا یُعرَف الا بتنزیهات و تقدیسات و اضافات خارجة عنه و لا تنح نحوه الاوهام و التصورات و لا ینتهی الیه البراهین و الاستدلالات و لکن یُعرف بالبرهان ان مبدأ الموجودات و صانع المخلوقات موجود بالمعنی العام ثابت اذ لو لم یکن موجودا بهذا المعنی لکان معدوما و یلزم من عدمه ان لا یکون فی الوجود شیء اصلاً. استاد: عبارت قاضی سعید چیزی بود! (28)
لازمه اشاره، درک مشار الیه نیست. به نظرم می رسد یکی از عللی که می گویند هو اسم اعظم است، مزیتی که هو حتی بر الله دارد این است که به طور مطلق، هویت را غیبیه می کند.
شاهدی برای عرایض دیروزم عرض کنم. دیروز عرض کردم که نزدیک شدن به مقصود انبیا کمی کار می برد. تا ما وحدتی برای خدا تصور می کنیم که وحدت عددی است یعنی وحدتی که دو برایش فرض دارد، باید زحمت بکشیم که دو را نفی کنیم. اما خدایی که انبیا گفته اند، دو برایش فرض ندارد. فرض عدم هم برای خدا نمی شود و نمی توانیم بگوییم: اگر خدا نبود . . . خدا اگر نبود بردار نیست. حتی ممکن نیست انکار خدا مگر به خود خدا!
این آیه خیلی عجیب است برای مقصود من: قل لو کان معه الهة کما یقولون اذاً لابتغوا الی ذی العرش سبیلاً. اگر الهه ای با او بودند، باز همینها طلب می کردند به سوی صاحب عرش، راهی را. یعنی خودشان مسبوقِ به ذی العرش هستند. خودش تازه حظی از عرش دارد. عمداً هم فرموده ذی العرش و نفرموده الله، تا به یکی از کلمات کلیدیِ معارف اشاره کند. هر خدایی را فرض بگیرد، باید برود سراغ عرش. و مسبوق به ذی العرش است. اگر معنای عرش فهمیده شود، این آیه از تعبد به برهان محض تبدیل می شود.
امام صادق (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/cultural/asalam.gif) فرمودند: لا یُدرک مخلوق شیئا الا بالله!
اما عرش چیست؟ مرحوم صدوق در توحید دو باب پشت سر هم دارند: باب العرش و صفاته و باب ان العرش خلق ارباعاً که باب 50 و 51 است. سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْعَرْشِ وَ الْكُرْسِيِّ فَقَالَ إِنَّ لِلْعَرْشِ صِفَاتٍ كَثِيرَةً مُخْتَلِفَةً لَهُ فِي كُلِّ سَبَبِ وَضْعٍ فِي الْقُرْآنِ صِفَةٌ عَلَى حِدَةٍ فَقَوْلُهُ‏ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‏ يَقُولُ الْمُلْكُ الْعَظِيمُ وَ قَوْلُهُ‏ الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏ يَقُولُ عَلَى الْمُلْكِ احْتَوَى وَ هَذَا مُلْكُ الْكَيْفُوفِيَّةِ فِي الْأَشْيَاءِ خودش مالک کیفوفیت است. دیگر نمی شود درباره اش گفت: کیف؟ زیرا ذاتی و رتبی دارد بر اصل کیفوفیة. او کیف و کیفوفیت را قرار داده است. بعد ادامه می دهند: ثُمَّ الْعَرْشُ فِي الْوَصْلِ مُتَفَرِّدٌ مِنَ الْكُرْسِيِ‏ خداوند دو مرتبه ی علم دارد. یکی عرش است و یکی کرسی. لِأَنَّهُمَا بَابَانِ مِنْ أَكْبَرِ أَبْوَابِ الْغُيُوبِ وَ هُمَا جَمِيعاً غَيْبَانِ وَ هُمَا فِي الْغَيْبِ مَقْرُونَانِ لِأَنَّ الْكُرْسِيَّ هُوَ الْبَابُ الظَّاهِرُ مِنَ الْغَيْبِ الَّذِي مِنْهُ مَطْلَعُ الْبِدَعِ وَ مِنْهُ الْأَشْيَاءُ كُلُّهَا وَ الْعَرْشُ هُوَ الْبَابُ الْبَاطِنُ الَّذِي يُوجَدُ فِيهِ عِلْمُ الْكَيْفِ وَ الْكَوْنِ وَ الْقَدْرِ وَ الْحَدِّ وَ الْأَيْنِ وَ الْمَشِيَّةِ وَ صِفَةِ الْإِرَادَةِ وَ عِلْمُ الْأَلْفَاظِ وَ الْحَرَكَاتِ وَ التَّرْكِ(سکون) وَ عِلْمُ الْعَوْدِ وَ الْبَدْءِ فَهُمَا فِي الْعِلْمِ بَابَانِ مَقْرُونَانِ ( یکی ظاهر است و یکی باطن ) لِأَنَّ مُلْكَ الْعَرْشِ سِوَى مُلْكِ الْكُرْسِيِّ وَ عِلْمَهُ أَغْيَبُ مِنْ عِلْمِ الْكُرْسِيِّ فَمِنْ ذَلِكَ قَالَ‏ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‏ أَيْ صِفَتُهُ أَعْظَمُ مِنْ صِفَةِ الْكُرْسِيِّ وَ هُمَا فِي ذَلِكَ مَقْرُونَانِ . . .
و در روایت باب بعدی می فرمایند: َ ثُمَّ خَلَقَهُ مِنْ أَنْوَارٍ مُخْتَلِفَةٍ فَمِنْ ذَلِكَ النُّورِ نُورٌ أَخْضَرُ اخْضَرَّتْ مِنْهُ الْخُضْرَةُ یعنی اصل سبزیِ سبزی از اوست. شبیهِ ( به توصف الصفات ) پس ( جعل المشمشة مشمشة ) و نُورٌ أَصْفَرُ اصْفَرَّتْ مِنْهُ الصُّفْرَةُ وَ نُورٌ أَحْمَرُ احْمَرَّتْ مِنْهُ الْحُمْرَةُ وَ نُورٌ أَبْيَضُ وَ هُوَ نُورُ الْأَنْوَارِ . . .
(60) تا (79) بحثهای بین الاثنین.
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا من جعل الظلمات والنور(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:29:47 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
اللهم صل علی محمد وال محمد واسمع دعائی اذادعوتک واسمع ندائی اذا نادیتک واقبل علی اذا ناجیتک فقد هربت الیک و..(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه چهل و سوم ( 26 / 7 / 2011 )4/5/90=24/8/32(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
خواجه عبدالله گفته: توحیده ایاه توحیده. یعنی تنها موحّد عالَم خود خداست!
علم حصولیِ آگانه به واحد عددی و غیر عددی، ربطی به عبادت و فطرت توحید ندارد(5)
مردم مشرک می شوند با اعمالشان و با انگیزه های غیر خدایی شان نه با عدم علم حصولی آگانه به این معارف دقیق. لذا حضرت فرمودند: علیک بالعمل. نفس معارف را در بطون خودش دارد. دواعیِ غیر الهی جلوی آن را می گیرد.
توضیحی که علامه در جلد ششم درباره روایت ( وجوده اثباته ) داده اند، با اثباته وجوده سازگار است نه با وجوده اثباته.
اساس حکمت متعالیه در برگشتش از حکمت مشاء بر اشتراک معنوی و برهان قرار دادن اشتراک معنوی برای دفع حقائق متباینه است
یکی از کارهای ذهن، اشاره است:
در منطق می گفتند: مفهوم گر چه ذاتاً کلی است ولی وقتی آن را به یک وجود خارجی می چسبانیم می شود جزئی بالعرض. معلم گاهی در کلاس می گوید: زید و منظورش زید خاصی نیست بلکه منظور، مسمی به زید است. وقتی جزئی می شود که این مفهوم را با اشاره ذهنی به زیدی که در خارج است، به وجود می چسباند. و الوجود یساوق الجزئیه و الشخصیة. چون وجود خارجی، جزئیت عین ذاتش است. در نتیجه جزئیت ذاتیه ی وجود خارجی بالعرض می چسبد به مفهوم زید که بالذات کلی بود.
این اشاره، یکی از کارهای مهم ذهن است.
این نکته هنگام فکر درباره صحیح و اعم به ذهنم آمد. با خود گفتم اساساً صحت و فساد وصف فرد است و ما هیچگاه لفظ را برای فرد وضع کنیم. و معنای صلات هم صحیح و فاسد ندارد. پس چطور این نزاع بین بزرگان پدید آمده است؟ در تحلیل این مطلب، این را فهمیدم که یکی از کارهای بسیار مهم ذهن اشاره گری اوست. اینطور نیست که کار ذهن فقط فهم و درک معنا باشد. همانطوریکه وقتی لفظ زیبا خانم را برای زنی به کار می برید، اصلا منظورتان این نیست که چهره اش زیبا است. بلکه دارید اشاره می کنید به وجود خارجی او. یعنی در این لفظ ذره ای توصیف نیست بلکه صِرفاً اشاره است.
به نظرم ما نحن فیه هم از این باب است. با لفظ وجود اشاره می کنیم به حقیقتی که واقعاً مصداق او نیست(36)
نکته اول:فقط هم وجود خدا اینگونه نیست بلکه همه اوصاف او اینچنین است. تمام صفاتی که برای خدا به کار می بریم از سنخ مفهوم و مصداق نیست. بلکه از سنخ اشاره است. با لفظ بصیر که معنای توصیفی دارد که با مقابله به دست آمده است، به حقیقت بصیر بودن خدا اشاره می کنیم ( و لله الاسماء الحسنی ) در مورد کمال مطلق می بینیم، بصیر بودن الیق به اوست تا کور بودن. متقابلی را درباره او به کار می بریم که واجد کمال و دارایی است.(39)
نکته دوم: ما از هر لفظی معنایی می فهمیم و یک بار مفهومی دارد. معنای علم با قدرت فرق دارد. در هر معنایی حظی از توصیف دارد. عرض من این است که گاهی ذهن به وسیله این معنا با همین بار توصیفی اش یک حاضر را به عنوان مصداق و موصوفِ به این وصف می بیند و گاهی یک غایب را. یعنی الآن ذهن یک معنای وصفی را در نظر گرفته است و در دل این توصیف، یک مصداق می بیند. یعنی وقتی می گوید سمیع، یک معنایی را در نظر می گیرد و وقتی چیزی را می بیند که این معنا واقعاً وصف اوست و از او انتزاع می شود ودر او متحیّث است و بر اوصادق است و حظی از او را گرفته، می گوید: این مصداق آن معنای توصیفی است. گاهی مصداق در منظر درک اوست و گاهی غایب است ولی در هر دو صورت توصیف محفوظ است.
پس گاهی این معنای توصیفی را انطباق می دهد بر یک مصداق حاضر و گاهی همین معنا را انطباق می دهد بر یک مصداق غایب. مانند تطبیق معنای انسان بما له من التوصیف بر انسان حاضر و بر انسانی که هنوز متولد نشده است.
این از مرحله ی توصیف
کار دوم ذهن این است که گاهی به وسیله ی مقابلات، توصیفی را درک کرده اما به واسطه ارتکازیات و علوم شهودی و حضوری که دارد که بعضی هایش مقابل دارد و بعضی هایش ندارد و خیلی هم گسترده است. [ اقیانوس اقیانوس بی نهایت اینجاست! ]
اینجاست که مناسبت سنجی می کند تا ببیند که کدام این دو تا متقابل، مناسب چیزی است که با ارتکاز و شهود آن را درک می کند. وقتی فهمید، بر می گردد و با این معنای توصیفی بدون اینکه بخواهد توصیف کند [ چون می بیند که این توصیف آنجا جا ندارد. همانطور که هست با عدم سازگار نیست ] به آن اشاره می کند. مثلا می بیند بودن مناسبتر با واقعیت داشتن از نبودن. ذهن بودن را از توصیفِ بالفعل تخلیه می کند و با آن به آن چیزی که واقعیت دارد اشاره می کند.
همین اشاره هم دو جور است: گاهی اشاره می کنم به واقعیت حاضر و گاهی به یک حقیقت غیر حاضر مثل عدد اولی که هنوز کشف نشده است ولی می توان به آن اشاره کرد و گفت: آن عدد اولی که هنوز کشف نشده است. غایب است یعنی نمی توانم نشان بدهم و از آن اطلاعی ندارم.
نکته سوم: یکی از چیزهایی که شکی در آن نیست، این است که ذات خداوند متعال اشاره بردار نیست. لا اسم له و لا رسم و لا اشارة حتی اشاره ی عقلیه بر نمی دارد چه برسد به اشاره حسیه و وهمیه و خیالیه. چون اشاره ی عقلیه تحیّث می آورد. تا یک متحیّث، مشارٌ الیهِ قوه ی عاقله نشود، نمی شود به آن اشاره ی عقلیه نمود. اشاره عقلیه یستحیل الا ان یتحقق فی ضمن حیثٍ مّا.
نکته ی سوم: وقتی می خواهیم به خدا اشاره کنیم، به چه چیزی اشاره می کنیم؟ حاضر است یا غایب؟ نهج البلاغة: الحمدلله الذی لم تسبق له حال حالا فلا یکون اولا قبل ان یکون آخرا. اوصاف خدا با هم است. عرفتُ الله بجمعه بین الاضداد. خدا اول است یا آخر؟ هو الاول و الآخر و جالب هم این است که اول اول نیست و بعدش آخر. فلا یکون اولا قبل ان یکون آخرا. پس خدا هم حاضر است هم غایب. رمز این که انبیا ما را از معرفت نهی نکرده اند و به سوی خدا دعوت کرده اند، همین است. در تحف هم بود که: لا یجتمع لغیره صفتان فی وقتٍ (53)
غایب بودن برای ما نقص است چون ناشی از محدودیت است.
خب حالا ما چطور به خدا و صفاتش اشاره می کنیم؟ خدا هم حاضر است هم غایب. وقتی می گوییم خدا هست و سمیع است و بصیر، چه بگوییم هو الله چه بگوییم انت الله.
نکته آخر مسأله تشبیه و تعطیل است. یکی از محکمات تعلیمات اهل بیت است که لا تشبیه و لا تعطیل. نگفته اند درباره خدا و صفاتش سکوت کنید و حرفی نزنید. [ اعداءالله که خیلی خوششون میاد هیچ حرفی درباره خدا نزنیم! ] هر وصفی که بهره ای از کمال را داشته باشد و قابل تجرید باشد، برای خداوند صحیح است. بله، امثال آکل که نقص تمام است، نمی شود به خدا نسبت داد.
می گوییم: حیات و سمع و بصر تعطیل نیست یعنی نگویید برای خدا ثابت نیست. بلکه بگویید: خدا زنده است و می بیند و می شنود. با این الفاظ که بهره ای از کمال دارد، اشاره می کنیم به همان جهت کمالی ای که مناسبِ با این معنا است کما یلیقُ بجَنابه. وقتی می گوییم خدا بصیر است فرق دارد با اینکه می گوییم بصیر است اما نه فرق به این معنا که در ذات او تبعُّض است. این قید کما یلیق بجنابه را در همه جا باید بیاوریم.
خداوند می بیند یعنی علم به مبصرات دارد و می شنود یعنی علم به مسموعات دارد.
سوال... استاد: لفظ سمیع حظی از توصیف دارد، ولی ما نمی خواهیم بگوییم خدا مصداقِ سمیع است یعنی این توصیف دارد از ذات او منتزع می شود و این وصف بر او صدق می کند. اینگونه نیست. ( کمال الاخلاص نفی الصفات عنه ) بلکه می گوییم به وسیله این وصف سمیع داریم اشاره می کنیم به واقعیتی که مناسبت دارد با این از لحاظ کمالی. مناسبتی که مثلاً قدرت و حیات ندارد. (63)
پس آخرین عرضم این شد که: به وسیله این معنای توصیفی داریم اشاره می کنیم نه اشاره گتره. اگر به وسیله سمیع اشاره می کنیم، به واقعیتی اشاره می کنیم که از سنخ سمع است نه از سنخ بصر. پس این ما به المناسبة خیلی مهم است. البته این مناسبت را باید کما یلیق بجنابه در نظر بگیریم.
روایتی است که بین توحید و کافی اختلاف نسخه است که ظاهرا همان کافی درست است. از حضرت سوال می کند که آیا خدا کیفیت دارد؟ می فرمایند: بله، ولی کیفیتی که فقط مخصوص خودش است. یعنی نه کیفیتی که کیَّفَ الکیف ناظر به آن بود.
پس ما به المناسبة محفوظ است و همین ما به المناسبه است که بین سمع و بصر تفاوت می گذارد اما نه به این معنا که وصف را ببریم آنجا. یعنی وقتی می گوییم خدا سمیع با وقتی می گوییم بصیر فرق دارد. این ما به ما به المناسبه حقانیت و نفس الامریت دارد اما ما به المناسبة ای که یلیق بجنابه.
با وصف اشاره می کنیم به ما به المناسبة ی این وصف با واقعیتی که در ذات محقق است نه به ذات. (69 و نیم)
سوال: شما فرمودید به ذات خدا حتی اشاره ی عقلی هم نمی توان کرد ولی الآن دارید اشاره می کنید با این ما به المناسبة. استاد: ما با توصیف اشاره کردیم به ما به المناسبة نه به خود ذات. مناسب با وجود، حقانیت داشتن است. ما اشاره کردیم با وجود به ما به المناسبه ی او با چیزی که ذات محقق است. اگر هم اشاره را به ذات بزنیم نه به نحوی است که محدودیت بیاورد(71)
( سبحان الله عما یصفون الا عباد الله المخلصین ) عباد مخلَص چون به شهود رسیده اند و به حق معرفت رسیدند، وقتی توصیف می کنند می فهمند چی دارند می گویند.
در صحیفه سجادیه: الصحيفة السجادية ؛ ؛ ص146
وَ اسْتَعْلَى مُلْكُكَ عَلُوّاً سَقَطَتِ الْأَشْيَاءُ دُونَ بُلُوغِ أَمَدِه‏ یعنی شیئی نمی تواند در کنار تو باشد و بگوییم: تو و او. (79)
یعنی اصلاً مجال طرحش نیست. یعنی اصولاً اشیاء بعد از مقام ذات، موضوعیت پیدا می کنند
تحفة الحکیم مرحوم کمپانی که در امور عامه است: تشأن ذات، شطط است.
یکی از حاضران: قَالَ الْبَاقِرُ ع‏ اللَّهُ مَعْنَاهُ الْمَعْبُودُ الَّذِي أَلِهَ‏ الْخَلْقُ‏ عَنْ‏ دَرْكِ‏ مَاهِيَّتِهِ وَ الْإِحَاطَةِ بِكَيْفِيَّتِه‏. در اینجا تعبیر کیفیت برای ذات دارد که مؤید نسخه کافی است
از دقیقه 22 تا بحث بین الاثنینی درباره معنای وجود خدا و تنظیر آن به وجود عدد اولی که هنوز کشف نشده است. استاد فرمودند: فهم وجود خدا به معنای تصور حصولی که مبتنی بر یک مفهوم توصیفی است، ممکن نیست ولی به معنای شهود ذهنی ممکن و محقق است.
وقتی می فهمیم عدد اول هست که قبل از آن وجود خدا را بفهمیم (88)
در مظان استجابت دعا کنید برای فرج خصوصی و عمومی و برای همه گرفتارها

(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یا مجیب دعوة المضطرین (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)
عنوان: پاسخ : ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
رسال شده توسط: محمد مهدی 121 در ژوئن 01, 2014, 12:31:23 am
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)السلام علیک یا شهرالله (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)جلسه چهل و چهارم ( 27 / 7 / 2011 )5/5/90=25شعبان المعظم 432(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)
سوال درباره اینکه در روایات معارف چه مقدار به علم اصول فقه نیاز است؟ استاد: هم فقه و هم اصول برای طلبه مثل نان شب است. همه ی مسائل اصول ضروری است و به درد همه جا می خورد . . . تا دقیقه (14)
اگر کسی در فقه مجتهد نشود بعد از هفتاد سال احساس پشیمانی می کند. انسان می تواند در جوانی با یک تمرکز یک ساله دو ساله یا پنج ساله می تواند در فقه و اصول صاحب نظر شود.
المیزان فرموده اند: لابتغوا الی ذی العرش یعنی لشکرکشی کردن!
دقیقه 14: یکی از حاضران: درخواست تشکیل درس اصول از استاد. تا دقیقه 25
دقیقه 25: آقای نایینی خواستار یک بیان برهانی برای اینکه در خداوند متقابلات راه ندارد، شدند!
استاد: . . . تا دقیقه (36 ) تکرار مباحث گذشته. مگر مطالب زیر:
منظور من از اشاره، این است که توصیف نمی کند. همان تعبیر اثبات و وجود الایمان در روایات.
نهج البلاغه: الله احق و ابین مما تراه العیون!
مبدأ الحقائق اصلاً فرضِ عدم ندارد حتی اگر بخواهید فرض بگیرید که نیست می بینید دارید به وسیله ی او دارید این فرض را می گیرید!
مشارالیهِ ما از حیث آن چیزی که می خواهیم به آن اشاره کنیم ابهام ندارد. وقتی می خواهم بگویم مبدأ همه ی حقائق، چیز مبهمی نیست. اما وقتی می خواهیم وارد حاقِّ ذات او بشویم و احاطه ی به ذات او پیدا بکنیم، ممکن نیست.
دقیقه ( 36 و 45 ثانیه ): اشاره به کمال لا یتناهی که هیچ حدی ندارد، محال نیست. ما در فطرت خودمان متوجهِ مبدأ و کمال لا متناهی می شویم و به او اشاره هم می کنیم اما نکته ی مهم این است که این کُنِشِ اشاره ی ذهن همان و از لا حدی و کمال مطلق درآوردن، همان. یعنی اشاره کردن هم فطری است هم مجاز اما بدان که نفس اشاره همان و از اطلاق درآمدن همان. یعنی وقتی اشاره ی شما مشارالیه پیدا کرد، مشارالیه شما مطلوب شما نبوده است.
سوال: پس چرا این کار مُجاز است؟ استاد: به خاطر اینکه اصل عمل صحیح است. چند مثال عرض کنم:
در مقاله چهارم اصول فلسفه می گویند: ( ما دائماً سراغ معلوم می رویم ولی جز علم چیزی دستمان نمی آید ) یعنی معلوم را انکار نکن. منظورشان هم معلومِ بالعَرَض است. معلوم بالذات که با علم یکی است. منظورشان این است که ما معلومِ بالعرض داریم. دائماً هم دل به اقیانوس می زنیم و می ریم سراغ شکار معلومِ بالعرض ولی آنچه در تور ما می آید، جز علم نیست. یعنی ما با معلومِ بالعرض متحد نمی شویم و دسترسی به او پیدا نمی کنیم. بلکه دسترسی به علم او پیدا می کنیم.
پس معلومی هست و سراغ او رفتن، منطقی و عقلایی است اما وقتی رفتیم فقط علم به او به دستمان می آید.
مثال دوم که نقل مجالس علم تجربیِ امروز است. مرحوم آقای صدر 40 سال قبل در فلسفتنا گفته اند. اول هم برای جهان علم فیزیک خیلی چندش آور بوده است ولی کم کم بشر با آن انس گرفت و با آن کنار آمد.
دیدند وقتی می خواهیم بر درون اتم اطلاع پیدا کنیم، نفس اطلاع یافتن ما بر اندرون او، کیفیت و مختصات او را تغییر می دهد و اطلاع یافتن من می شود جزء او و سیسمِ او!
از دقیقه ( 42 ) تا (49 ) درباره نظریه دالتون و تامسون (مدل هندوانه ای) و واپاشتِ هسته و تشعشعات و آلفا و بتا و گاما و جداکردن بین الکترون و پوروتن برای اولین بار و یوم الله بودنِ این روز! و مدلِ منظومه ی شمسی.
الآن می دانند که راهیابیِ به اندرون اتم فایده ای ندارد. چون همین که دسترسی به آن پیدا می کنید، آن را تغییر می دهید!
(49): پس در تجربه هم جایی هست که اصلِ سراغ او رفتن، عقلایی و منطقی و صحیح و رفتن به سوی او ممکن است اما وقتی رفتیم، نفس کنش ما نسبت به آن چیزی که مقصود ماست، می شود جزء او و تغییرش می دهد.
سراغ مبدا رفتن و اشاره به سوی او کردن که حقیقة الحقائق و از همه اصیل تر است و همه جا حاضر است، ممکن است ولی طوری است که اشاره همان و از اطلاق بیرون آمدن همان. یعنی مشارالیهِ شما دیگر اونی که می خواستید نیست چون محدود شد. اشاره می کنیم ولی مشارالیه ما خدا نیست.
اگر انسان این را درک کند فتح باب و کلیدی است برای اینکه اینقدر واهمه نداشته باشد در مسائل تعطیل و تشبیه. تعطیلی در کار نیست. اینطور نیست که همواره در عبارات کفرآمیز غوطه ور باشیم. بلکه حرف می زنیم اما توقع نداشته باشیم که به ذات او هم برسیم. حتی بعد از سبحان الله می گوییم: الله اکبر. یعنی خدا از تنزیه من هم بالاتر است! (52)
دقیقه (53) تا (55) درباره تقسیم معقولات به اولی و ثانیه
اتصاف درباره خدا نمی آید.
در مورد خدا تکویناً و ثبوتاً منشأ انتزاعی نیست نه اینکه هست و ما ضعیفیم. چون منشأ انتزاع متفرّعِ بر یک نحو تحیُّث است و ( حیّث الحیث ) گفت: ذات خدای متعال مقدم است بر اصل و حقیقت تحیُّث. (59)
لوح محفوظ دو تاست: لوح محفوظ عینی و لوح محفوظ علمی (62)
عرض من این بود که چیزی داریم غیر از ذات و مسبوقِ به ذات اما در عین حال محتاجِ به کُنِ ایجادی هم نیست
سوال: وقتی رفتن ما منتج به رسیدن به او نمی شود، فایده ی رفتن ما به سوی او چیست؟
این روایت را دقت کنید( روایت هفتم باب آخر توحید صدوق)
تَكَلَّمُوا فِي مَا دُونَ الْعَرْشِ وَ لَا تَكَلَّمُوا فِي مَا فَوْقَ الْعَرْشِ فَإِنَّ قَوْماً تَكَلَّمُوا فِي اللَّهِ‏ عَزَّ وَ جَلَّ فَتَاهُوا حَتَّى كَانَ الرَّجُلُ يُنَادَى مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ فَيُجِيبُ مِنْ خَلْفِهِ وَ يُنَادَى مِنْ خَلْفِهِ فَيُجِيبُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ.
در روایت فوق مرزی قرار داده اند برای تفکر و این مرز یک واژه ی معارفی شده است. عرش در لغت به معنای سقف است. کأنه انسان به جایی و یک بستری از نفس الامر و حقائق می رسد که سقف کار است. اینجا مرز و سرآمد و کار است که به نظر من اینجا آنجایی است که مفاهیم به اطلاق و صرافت می رسند.
یک سوال مطرح است که: نظام نفس الامر و نشوء حقائق و همه چیزهایی که در رتبه علمی و رتبه ی عینی هست، مبدأ همه ی اینها خدای متعال است. آیا جزاف؟ اگر قبول کنیم که جزاف نیست، اینجا همان جایی است که حضرت فرمودند: فکر کردن ممنوع است و عقلش به هم می ریزد. اگر در مفاهیم مطلقه حتی آنهایی که متقابلات دارند، فکر کنید می فهمید. خواهید فهمید که وقتی متقابلات به اطلاق برسند صبغه ی تقابلشان تغییر می کند. یعنی متقابلات در مادون عرش متقابلند. وقتی به عرش رسیدند و مطلق شدند، صبغه ی تقابلشان جور دیگری می شود. لذاست که تفکر در ما فوق عرش موجب تحیّر می گردد. این هم که دیروز گفتم: کما یلیق بجنابه به معنای این نبود که کاری کنیم که تحیّث و منشأ انتزاع درست بکنیم. (70)
به نظر من اگر بخواهیم واژه های مظاهر، ظهورات، مجالی، مراتب، مرائی تا حیثیات، اطوار، فنون و . . . را رده بندی کنیم، دقیق ترینش که اوج کار است، واژه ی شأن و والشأن و تشأن است. تشأن را هم در دو مقام می گفتند: تشأنی که از باب کثرت در وحدت است و تشأنی که وحدت در کثرت است. چیزی که مهم است اولی است که از همه ی تعبیرات دقیق تر است. به نظر من در بحث وجود رابط و ربط و . . . این مفهوم سر آمد مفاهیم است. خود این واژه و مفهوم وقتی به مرز عرش برسد، او تشأن را تشأن کرده و او بین شأن و ذوالشأن تفاوت گذاشته است پس خودش شأن ندارد و ذوالشأن نیست. چون تفرقه ی بین شأن و ذوالشأن به اوست (73)
پس کما یلیق بجنابه یعنی ما فوق العرش است نه اینکه بخواهیم دستگاه اینجا را آنجا پیدا کنیم.
سوال. استاد: لا تکلموا یعنی درکش ممکن نیست به قرینه ی تیه
مرحوم سیداحمد کربلایی: نگویید کمال ذات به صفات است بلکه کمال صفات به ذات است. ذات ینبوع است و جوشش همه ی کمالات از ذات است. سپس می گویند: اینجاست که سالکان قطع طمع می کنند و دلشان از این جهت کباب است و قعر این عبارت، شمسی است مضیئه که صد جان فدای او کردن جا دارد (77)
(78): قضیه بی تابی سیداحمد در مسجد سهله و خواندن شعر: ما به این در نه پی حشمت و جاه آمده ایم . . .
(82): پارادوکس گربه و بی نهایت جهان موازی
(87) تا (89): درباره مکتب تفکیک
(92) تا(94): نحوه کار کردن در اصول و تا (101)
تا (110) سوالات شرعی
(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)یامن هو اسماءالله الحسنی (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)(http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif)  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/u.gif) (http://www.hoseinm.ir/forum/images/smilies/57.gif)