آخرین ارسالها

صفحه: [1] 2 3 ... 10
1
بحث تفسیر / پاسخ : حروف مقطعه در قران کریم
« آخرين ارسال توسط محمد مهدی 121 مه 29, 2019, 03:51:23 pm »
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
 یا سید الساجدین ویا زین العابدین
 
 
 جلسه سی و یکم ( 9 / 7 / 2011 )18/4/90=7/8/432
 
 
 مطالب ذوقی اگر نشرش موجب شود که تلقیِ به اطلاق شود، شبهه ی شرعی دارد.
 
 
 سوال از اینکه وقتی حضرت ظهور می کنند، علم را که 27 حرف است و دو حرفش تا آن زمان آمده، 25 تایش در زمان حضرت می آید. استاد: قبلا گفتیم وقتی بچه هنوز در کلاس حرف نون را نخوانده ممکن نیست وقتی به کلمه ای که در آن نون است می رسد، از آن سر دربیاورد. همچنین است نسبت به آنچه که واقعیتِ دار هستی است. یعنی چیزهایی که در مرأی و منظر ماست ولی از آن سر در نمی آوریم چون به ( الاسماء کلها ) واقف نیستیم. و گرنه چیزی از اسرار خلقت بر ما مخفی نمی ماند. آیا مثلا می شود با گوش کاری کرد که اصوات ما دون و ما فوق را بشنود؟ امروزی ها راحت تر این مطالب را می پذیرند. چون چیزهایی برایشان واضح شده که قبلا حتی احتمال امکانش نمی رفت!
 
 
 در روایت دارد که حضرت به اصحابش می فرمایند: هر کجا کارت گیر کرد به کف دستت نگاه کن تا مشکلت حل شود.
 
 
 حتی ممکن است با علومی که در زمان حضرت می آید، چیزهایی بسیار ساده باشد که ما خبر نداشته باشیم، آشکار می شود. یعنی با یک کار ساده مطالب مهم علمی کشف می شود.
 
 
 روایتی داریم که سه زمان داریم: زمان گرگ و میش و میزان (17) [ بحار ج 14 ص 498 ] وقتی زمان گرگ بود، اگر علوم را به ما بدهند، مفاسد زیادی در پی خواهد داشت. لذا در دعای ندبه دارد که: شرطتَ علیهم الزهد فی درجات هذه الدنیا الدنیة.
 
 
 مرحوم زاهد می گفتند: شما برای ظهور حضرت دعا می کنید تا بیایند و حضرت را بکشید!
 
 
 آن علم، سراپایش قدرت است و با عقلانیت و عصمت مناسب است نه با زمان گرگ و میش بودن.
 
 
 یکی از معانیِ دیگر قاف، تتبّعِ اثر است. از ماده های مهم در ابن باب، ماده های (قفو) و (قیف) و (قفی) و (قفو) و ماده (وقف). این 5 ماده مهم است. یکی از معانی مربوط به قاف، قیف و قیافه است. القافة یعنی قیافه شناسها. و علم القیافة یعنی از قیافه شخصی به مبادی او پی می برند. به مویی هم که پشت گردن سرازیر می شود، القاف می گویند که لغویین در ماده قفو آورده اند ولی با ماده قفا هم مناسب است. چون قفا یعنی پسِ گردن. لا تقفُ یعنی متابعت نکن. این دو معنای تتبع اثر و پشت سر، فی الجمله به بحث ما که ( قاف ) است مربوط می شود. (29) کوه قاف یک نحو احاطه ای دارد بر وجود عالمی که هست. کلمه ی خلف در خلف جبل قاف، بی حساب نیست. اگر قرائتِ ( قافِ والقرآن المجید ) داشته باشیم، همانطور که قرطبی ذکر کرده است، معنایش می شود: اِتَّبِعِ الاثر. تتبع اثر یعنی از یک ظاهر پی می بریم به باطن.(34)
 
 
 دقیقه 37 تا 43 درباره ( یخرج الخبأ ) که در جلسات بعدی مفصل به آن خواهند پرداخت.
 
 
 قالیچه حضرت سلیمان با باد حرکت می رفت و اسمش سحاب بود و اسم مرکب پیامبر در شب معراج هم بُراق بود. رعد صدا و برق نور و صاعقه هم حالت تخلیه ی آن است.(48)
 
 
 رسیده بودیم به : ( و قال الکافرون هذا شیء عجیب ) که درباره مشارٌ الیه هذا صحبت کردیم. البته همین هذا در سوره مبارکه ی صاد معلوم است که چه چیزی است. هذا در آنجا به ( جعلُ الآلهة الها واحدا ) می خورد نه به ( جائهم منذر منهم )
 
 
 قَدْعَلِمْنَامَاتَنْقُصُالْأَرْضُمِنْهُمْ[ ای ما تأکل الارض من لحومهم و دمائهم و تبلیه من عظامهم فلا یتعذر علینا ردهم ] وَعِنْدَنَاكِتَابٌحَفِیظٌ [ ای حافظٌ لعِدّتهم و اسماءهم و هو اللوح المحفوظ ]. ما علم داریم به هر چیزی که زمین از آنها کم می کند و نزد ماست کتاب حفیظ. [ به معنای محفوظ یا حافظ ] در المیزان فرموده اند: احتمال دارد که یعنی: ما آگاهیم به تعداد افرادی که زمین از اینها کم می کند از بستگان و آشنایان و هم نوعهایشان ] این احتمال به حسب ظاهر دور از ذهن است و با تُنقَص سازگار است نه تَنقُص. اما دو شاهد دیگر از آیات شریفه دارد که قابل تأمل است: ( او لم یروا انا نأتی الارض ننقصها من اطرافها ) دائماً داریم از اطراف زمین کم می کنیم. و آیه ( افلا یرون انا نأتی الارض ننقصها من اطرافها ) سه چهار وجه برای ننقصها گفته اند ولی لسان لسانی است که می گوید: من یک معنای دقیقی دارم.
 
 
 مرحوم طبرسی فرمودند: ما به بدنهای اینها که زمین خورده است و ناقص و متلاشی کرده، علم داریم و نزد ماست کتاب نوشته شده ی حفیظ. حفیظ بر وزن فعیل احتمالاً به معنای ظرف تحقق مبدأ باشد. کلاً واژه فعیل یعنی موطنی که مبدأ و ماده در آن تحقق پیدا می کند. لذاست که هم به معنای فاعل آمده هم به معنای مفعول. مثلاً ماده جرح. هم در کسی می تواند جارحیت تحقق پیدا کند هم مجروحیت. چون ماده های متعدی دو طرف دارند و نسبتی هستند بین ما وقع منه و ما وقع علیه.
 
 
 فعیل یعنی موطن تحقق مبدأ. کتاب حفیظ یعنی حفظ در این ظرف، محقق می شود. وقتی حفظ محقق شد، دو جور حفظ داریم: به معنای محفوظ ماندن و به معنای حافظ بودن. در اینجا کدامش انسب است؟ در المیزان فرموده اند: اینکه منظور از کتاب حفیظ کتاب اعمال باشد، مناسبت ندارد. ایشان فرموده اند: و قول بعضهم إن المراد به كتاب الأعمال غير سديد أولا من جهة أن الله ذكره حفيظا لما تنقص الأرض منهم و هو غير الأعمال التي يحفظه كتاب الأعمال.
 
 
 و ثانيا: أنه سبحانه إنما وصف في كلامه بالحفظ اللوح المحفوظ دون كتب الأعمال فحمل الكتاب الحفيظ على كتاب الأعمال من غير شاهد. یعنی خداوند در قرآن فقط لوح محفوظ را به حفظ توصیف فرموده است نه کتاب اعمال. سخن ایشان عجیب به نظر می رسد. چون در موارد متعدد که قرآن راجع به صحیفه اعمال سخن می گوید، برای آن اوصافی ذکر می کند که از محفوظ بودن بالاتر است. مثلاً: ( ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیرة و لا کبیرة الا احصاها و وجدوا ما عملوا حاضراً ). این همان محتوای حفظ است. چون چیزی که خاک شده باشد که حاضر نیست. شاهد دیگر: ( و کلّ شیء احصیناه کتاباً ) که بعد از ( لا یرجون حساباً ) آمده است و منظور نامه اعمال است. شاهد دیگر: ( کل صغیر و کبیرٍ مستطر ) که همان معنای حفظ است.
 
 
 بعد می فرمایند: منظور از کتابٌ حفیظ : حافظ لكل شيء و لآثاره و أحواله، أو كتاب ضابط للحوادث محفوظ عن التغيير و التحريف، و هو اللوح المحفوظ الذي فيه كل ما كان و ما يكون و ما هو كائن إلى يوم القيامة.
 
 
 من سه احتمال در ذهنم هست که عرض می کنم:
 
 
 احتمال اول: آیه می فرماید: آنچه که زمین از اینها کم کرده، می دانیم و پیش ماست کتاب حفیظ. چه مانعی دارد که مراد کتاب اعمال باشد؟ به این معنا که می گوییم: این انسانی که می میرد، دو حیث دارد. یک حیثی که در زمین پخش می شود که همان بدنش است که از آن با خبر و نسبت به آن آگاهیم. اما یک حیث دیگری هم دارد که نز ماست. حیثی که ثابت و مجرد است و مردنی و خاک شدنی نیست. که همان نامه ی اعمالش است. پس اینکه المیزان فرمودند: نامه ی اعمال با ما تنقص الارض منهم مناسبت ندارد، درست به نظر نمی رسد. چون آیه شریفه ظهور ندارد که این کتاب حفیظ، حافظِ ما تنقص الارض منهم است. گر چه احتمالش می رود ولی ظهور انحصاری ندارد.
 
 
 آیه می خواهد تعبیر ( کُنا تراباً ) را تصحیح کند. می گویند: ما خاک می شویم. آیه می گوید: شما دو بخش هستید و بخشی از شما خاک می شود. پس نگویید: کنّا. چون یک چیزی از شما که خاک نشدنی است، نزد ماست. چون خاک نشدنی ها نزد ما هستند. عالَم مُلک عالَمِ عندنا و قدس و تجرّد نیست. بلکه عالم نقص و زوال است.
 
 
 با این اعمال، احتمال صحیفه اعمال منتفی نیست.(67)
 
 
 سوال: با این توضیح چگونه کسانی را که منکر معاد هستند و انسان را موجودی تک حیثی و خاک شدنی می دانند، قانع می شوند؟ استاد: به همان نحوی که با توضیح مرحوم طباطبایی، قانع می شوند! چون اگر وجه ما قانع کننده نباشد، کتاب محفوظ آقای طباطبایی هم آنها را قانع نمی کند. ما می خواهیم جواب برهانی بدهیم به نحوی که مسأله حل شود و اگر در وهله ی اول، تعبد است، بعد از تأمل، عیان و برهان شود. به ضمیمه ی ادله ی تجرد نفس و بقاء و تجسم اعمال. همه ی اینها شاهد بر این است که انسانی چیزی دارد خاک نشدنی.
 
 
 طبق این احتمال اول، که کتاب را کتاب اعمال رفتیم، حفیظ به معنای محفوظ است نه حافظ. یعنی اعمال شما محفوظ است. در مقابلِ بدن که ( ضللنا فی الارض ) پخش و خاک می شود. اما کتاب اعمال: محفوظٌ من التغیُّر و من تنقصه الارض و دست نخورده و وراء زمان و مکان.
 
 
 احتمال دوم: کتاب اعمال باشد به معنای حافظ که انشاءالله فردا.
 
 
 سوال. استاد: کل قرآن در نهایت بر می گردد به حروف مقطعه غیر از این حروف مقطعه ای که در اوائل سُور خاصه نازل شده است. در روایت هم دارد که: مؤخره ابجد (76)
 
 
 آیه ( رجالٌ لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله برای استخاره: انشاءالله خوب است به شرط مواظبت و مراقبت
 
 یا من اسمه دواء وذکره شفاء
 شها دت مظلومانه امیر ماسوی تسلیت
 __________________
 
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
2
بحث تفسیر / پاسخ : حروف مقطعه در قران کریم
« آخرين ارسال توسط محمد مهدی 121 مه 29, 2019, 03:50:15 pm »
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   یا ابوالفضل
جلسه سی ام ( 6 / 7 / 2011)15/4/90چهارشنبه4شعبان المعظم 32 این روایت دو جور نقل شده است: یکی ( یا علی انک تری ما اری و تسمع و اسمع الا انک لست بنبی ) و یک جور دیگر: ( تسمع ما تسمع و لکن لا تری اری ) سوال از رابطه ی بین حروف و اعداد در ترتیب ابجد. استاد: روایتی در خاطرم هست که: القرآن مبتدأه بسم الله الرحمن الرحیم و مؤخره ابجد. مؤخر یعنی مرحله ی بعد نه پایان. بسم الله الرحمن الرحیم نزول قرآن است یعنی همانی که همه بندگان خدا در سطح ذهن عادی با آن آشنا هستند. اما مؤخره ابجد یعنی اگر یک مرحله در فهم قرآن جلو برویم، می رسیم به رابطه ای قرآن با ابجد دارد. اصل ابجد شواهد زیادی در روایات دارد. شواهد زیادی است دال بر اینکه حروف با اعداد در ارتباطند. به تفسیر عیاشی ذیل المص مراجعه کنید. تا قرشت، حروف الفبای عبری و سریانی تمام می شود. ادامه ی ابجد مختص عربی است. سوال. استاد: الفی که در اول است، همزه است و الف لا، الف است. چیزی که معروف است این است که به ازاء هر حرفی، چند جور عدد قرار می گیرد. یعنی نظام های عددی وجود دارد. چون خود حرف مثل قالب و متغیر است و هر حرفی در هر سیستمی چیزی به ازائش قرار می گیرد و می توانیم به این حروف نظم بدهیم مثل احتم، ابجد، ابتث و در هر دستگاهی، به ازائش عددی خاص قرار می گیرد که طبق هر دستگاهی به نحو خاص خودش می توان به عالَم دسترسی پیدا نمود.(10) بنا بر این از طریق حرف، در دستگاهی که فعلا با آن کار می کنید، عددهایی را نتیجه می گیریم. چیزی که هم است این است عدد می شود پل. یعنی از حرف می رویم به عدد و عدد مرتبط است با تکوین و دوباره از طریق تکوین بر می گردیم به عدد و از طریق این پل استنطاق می کنیم یعنی عدد را به حرف در می آوریم. مثلاً صد و ده یعنی علی. پس اینطور نیست که در دل هر حرفی فقط یک عدد باشد بلکه چندین عدد است.(12) البته احتمال دارد یک عدد تکوینی ذاتی در دل هر حرفی باشد. و یک جوری در حرف خودش را نشان می دهد و لو در حامل های صوتی اش. خلاصه به ازای هر حرفی قرار گرفته که این عدد پلی است برای ارتباط این حرف با واقعیت و از این طریق، واقعیات مکشوف می شود. مثلا ارسطو می گفت: جسم یک امر متصل قارّ واحد است که بالقوه اجزاء دارد نه بالفعل ( یمکن ان ینقسم الی غیر النهایة ) . این حرف یک مبنای فلسفیِ مهم و در عین حال، رهزنِ بسیاری از حرف هاست. ولی به مرور، حرفها عوض شد و برای امروزی ها واضح شده است که جسم متصل واحد اونجوری نیست و اجزائش بالفعل است نه فقط بالقوه. الآن که می گویند: به ازای هر شیءی عددی است. به ازاء کدام حیثِ شیء، است؟ آیا به تعدا ملوکولها و اتمها یا به تعداد تواتر طبیعی اش یا . . . هر حیثی عددی را نشان می دهد. یعنی می خواهند اتصال و پیوستگی را از عالَم فیزیک بردارند و بگویند کلّ دستگاه عالم فیزیک، کوانتایی است یعنی سر و کار ما فقط با کمّ منفصل است. جالبه که همه اش هم مضربی از عدد صحیح است و کسری هم ندارد. کوانتوم یعنی تمام چیزها حتی انرژی، مضربی از عدد صحیح است.(17) پس اشیاء خارجی حیثیات مختلف دارد و به ازاء هر حیثیتی هم عددی است. کسی که آن عدد را بداند، قدرت پیدا می کند بر این شیء. سوال: عدد چطور با آن واقعیت ارتباط دارد؟ استاد: عدد کمّ منفصل است و اتصافش در خارج است یعنی اشیاء محل اتصاف عددی هستند. مثلاً وقتی می گوییم پانصدِ به توانِ فلان، یعنی داریم واقیت آن را با این عدد بیان می کنیم. واقعیتی که طبق مبنای ارسطو متصل بود، مشکلات داشت. اما روی این مبنای جدید خیلی آسانتر است. و انسان زودتر به مقصد می رسد.(19) هر حرفی به عنوان یک متغیری که می تواند با یک عددی . . . فقط مهم این است که چگونه این حروف را ساماندهی بکنیم. سوال. استاد: این سوال هست که منظورمان از حرف، لفظش است یا طبیعتش؟ این احتمال هست که طبیعت قاف هم با یک عددی مربوط باشد و این عدد، هر کجا این طبیعی می رود، یک جوری خودش را نشان می دهد. تا به حال می گفتیم حرف با عدد مرتبط است و عدد با واقعیت. اما این احتمال هم هست که خود حرف بلاواسطه با واقعیات ارتباط داشته باشد. باید شواهدی برایش پیدا کرد اصل ابجد قبل از اسلام هم بوده است. در معانی الاخبار : حضرت عیسی را به مکتب بردند و معلم گفت: بگو: ابجد و حضرت فرمودند: الالف آلاء الله . . . خزائن مرحوم نراقی: ابجد یعنی بدان. هوز یعنی دریاب. حطی یعنی نیک فهم کن. کلمن یعنی نگهدار. صعفذ یعنی فرو نگذار. قرشت یعنی دانا باش. ضخض یعنی واقف باش.ضظغ یعنی از پیش بدان. به حروف ابجد، حساب الجُمَّل می گویند. خیلی از قواعد این علم سینه به سینه رسیده و مکتوب نشده است تا به دست اغیار نیفتد. نود درصد روایات نظر به حرف اول دارند مثل: الباء بهاءالله و الجیم جمال الله اما ده درصد هم ناظر به حرف وسط یا آخر هستند. مثلا الباء: المبدع یا نظیر آن روایاتی که باء را به بهاء و بدیع و امثال آن تفسیر کرده اند، از باب اعطاء الحکم بالمثال است. چون برای اذهان عموم دشوار است که مستقیماً به سراغ بسیط بروند. لذا مثال را به عنوان یک فرد و مصداق می بیند و سپس مقصود کلی را از دل مثال، تجرید می کند و درک می نماید. معصومین وقتی می خواستند حرفی را بیان کنند، به سراغ جایی می رفتند که آن حرف خودش را نشان داده است. مثلاً باء خودش را در کلمه بهاء و بهجة و بقاء نشان داده است. یعنی منظور معنایی است که در باء و مشترک بین بهاء و بهجة و بقاء است. باء حقیقتی است که خودش را در بقاء و بهجة و بقاء نشان داده است. (32) یعنی باء یک نقش اصلی ای در بهاء دارد. و نیز در بدیع بودن و . . . کم کم قوه ی تجرید شما بالا می رود و با اصل خود باء که یک حقیقت و یک حرف است آشنا می شوید. بعد آن روایتی را که می گوید: این حروف اولُ ما خلق الله است درک می کنید و می فهمید اصل باء است که خودش را در بهاء نشان داده است. پس اگر گفته اند: الباء بهاء الله، در صدد بیان یکی از مجالی و موارد ظهور باء بوده اند.(34) حضرت در توحید صدوق فرمودند: اگر زمینه برایم فراهم شود، تمام معارف را از کلمه الصمد استخراج و بیان می کنم. گاهی یک پیکره، محل ظهور دو حقیقت می شود. مثلاً در بقاء، هم باء ظهور پیدا کرده و هم قاف(37) معنای حرکت و سیلان، خودش یک حقیقتی است یعنی حرکت وقتی به عالم دنیا بیاد، در حرکت دست من ظاهر می شود اما همین حرکت وقتی به عوالم دیگر برود، مناسب با آنجا معنا پیدا می کند. و لذا در حقائق هم اگر الف به حرکت و سیلان می آید و حروف را پدید می آوَرَد، سیلانی متناسب با اینجاست. پس می توانیم بگوییم یک باطنی هست که همه این حروف که در تألیف کلام، بسائط هستند، مبدأی دارند که از آن پدید آمده اند. روایتی هم که دیروز از ینابیع المودة خواندم، ادامه اش این است: و علم الالف فی النقطة و علم النقطة فی المعرفة الاصلیة و علم المعرفة الاصلیة فی علم الازل و علم الازل فی المشیّة.یا روایت: العلم نقطة کثّرها الجاهلون و الالف واحدةٌ عرفها الراسخون و الباء مدَّةٌ قطعها العارفون و الجیمُ حُفرةٌ تألها الواصلون و الدال درجة قدّسها الصادقون. [ این هم در ینابیع است ] فقره ( العلم نقطة کثرها الجاهلون ) در عوالی هم هست.(44) در فاصله بین قرن نهم تا یازدهم، بخش معتنا بهی از روایات از بین رفته است. مرحوم آقای مرعشی در مقدمه عوالی دفاع جانانه ای از کتاب می کنند. بعید است کلمه ای پیدا کنید که در آن حرف تاء باشد ولی در معنای آن به نحوی معنای قطع کردن نباشد و غالب کلماتی که شین در آن است، یک نحو معنای تشعُّب و کثرت است البته کثرتی که به یک جا بند است مثل شاخ و برگ درخت که به تنه و ریشه بند است. ث همان کثرت است ولی به یک ریشه بر نمی گردد مثل خاک.(51) در فن ابجد، به حرف اول زُبُر می گویند و حرفی را که به وسیله ی تلفظ ادایش می کنیم بیّنات می گویند. می گویند: اعدلِ حروف سین است. از همه حروف میزان تر است. چون زبر و بیناتش یکی است. سین 60 است باطنش هم 60 است چون یاء ده و نون پنجاه است. هیچ حرف دیگری اینگونه نیست. بقیه حروف بینات و زبرش فرق دارد. مثلاً زبر شین 300 است اما بیناتش 60 است. یعنی پنج تا باطن در آن ظهور پیدا کرده است.(53)انشاء الله جلسه بعدی بر می گردیم به بحث ( و عندنا کتابٌ حفیظ )
  یامن هو عنده کتاب حفیظ ویا من هو عنده علم الکتاب
__________________
 
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
3
بحث تفسیر / پاسخ : حروف مقطعه در قران کریم
« آخرين ارسال توسط محمد مهدی 121 مه 29, 2019, 03:49:26 pm »
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90*** یا حسین
جلسه 29 ( 5 / 7 / 2011 )سه شنبه 14/4/90=سوم3شعبان المعظم 1432
 
 
  جلسه 29 ( 5 / 7 / 2011 ) یکی از مظاهر باء، بهاء الله است نه اینکه معنای انحصاریش باشد. در روایات دیگر آمده که الباء بهجة الله یا الباقی و . . . ائمه از طریق ارائه مثال و بیان موارد، انسان را به سمت تجرید سوق می دهند.(4) روایت بنای عالم بر هفت ( بحار ج 94 ص 6 ) که از غارات ثقفی نقل کرده است ( ان الله فرد یحب الوتر ) آیا نقطه ابتدا نبوده و بعداً نقطه گذاری شده است تا ( انا النقطة تحت الباء ) زیر سوال برود یا بوده ولی نمی نوشته اند؟ همانطور که در فارسی اعراب را نمی نویسند ولی وجود دارد. اصطلاح نقطه گذاری هم به معنای اعراب گذاری بوده است. خطبه بدون نقطه حضرت شاهدِ بر این است که نقطه بوده است. ( ضع قلمک علی اذنک الیسری ) ( لا تمد الباء الی المیم حتی ترفع السین ) تا دقیقه 21 ینابیع المودة ص 400 : ( و علم الالف فی النقطة ). یعنی اساس علوم بر می گردد به حروف و علم الف در نقطه است و نقطه دیگر یک نحو مبدأیت دارد. یعنی وقتی از عالم حروف رفتیم به مبدأش که نقطه است، دستگاه عوض می شود یعنی ما با نقطه دیگر نمی توانیم کلام درست کنیم. قبلاً هم که گفتیم حروف بسائط هستند، منظور در فضای کلام بود. ولی اگر از فضای کلام و حرف خارج شدیم به نقطه، به فضای بالاتر و سابق بر اینها رفته ایم. مثلاً اینکه مبدأ الف نقطه است یعنی نقطه یک حالت بساطت دارد. بساطتِ حسّی هم در او نمود دارد. می گوید من دیگر نمی توانم تقسیم بشوم. اما منی که بسیط هستم با سیلان یا تکرار خودم، خط را پدید می آورم. یعنی حرف بسیطی است از سنخ سیلان که از نقطه پدید آمده است. پس باء یک نقطه ی سیّاله است که امتیاز او یک نقطه ی غیر سیاله است. و این حرف ضرری به بساطتی که قبلاً منظور ما بود، نمی زند. چون باء بسیط است در ترکیب کلام اما همین باء در مبدأ قبلِ او با یک مجموعه ای از یک ثابت با یک سیال پدید می آید. یک ثابتی که زیر او قرار دارد و نسبت به او حالت خفض دارد. بر خلاف مثل تاء. پس ( انا النقطة تحت الباء ) یعنی وجه ثبات بائی که در سیلان نقطه پدید می آید، من هستم. در مناقب ابن شهرآشوب هم روایتی است که: ( انا النقطة انا الخط، انا الخط انا النقطة انا النقطة و الخط ). ابن شهرآشوب، خط را به بدن متحرک سیالی که مال عالَمِ زمان و مکان است و نقطه را به نفس مجردی که حالت بساطت دارد و در بستر زمان مستقیماً سیلان زمانی ندارد، تفسیر کرده است. انا النقطة و الخط هم یعنی همین نقطه وقتی با این خط ترکیب می شوند انسانی که مرکب از روح و بدن است. سوال. استاد: چند ارزشی بودن منطق، کشف است نه اختراع که رویش حساس باشیم. بلکه در برابر اختراع هم باید یتبعون احسنه باشیم.(29) ریخت تواتر ریختی نیست که مال منطق صفر و یکِ منطق ارسطو باشد. همانطوریکه احتیاط و حجیت امارات و خبر واحد هم شدت و ضعف دارد و نمی شود گفت: بگو هست یا نیست. قرآن، خبر فاسق را هم نمی گوید هیچی بلکه می گوید: فتبینوا. خبر واحد معتبر است اما نه به این معنا که کار را تمام می کند بلکه یعنی بخشی از کار است و باید قرائن و شواهد دیگر هم به آن ضمیمه شود. فرموده اند: روایتی که به ما منسوب است، سریعاً رد نکنید. وقتی به یک کلمه نگاه می کنید آن را مداخل ببینید(36) عبد: ع علمه بالله ب بونه من دون الله د دوامه فی ذکر الله. از لحاظ ترتیب نزول، اول سوره نون بوده بعد قاف و بعد صاد. سوره مبارکه نون مربوط است به مبدأ کار و عالم دنیا. صحبت از دنیا می کند: انشاء الله نگفتند، بلا بر آنها نازل شد و امثال اینها. سنخ مطالبش سنخ تدبیر امور دنیاست. تدبیر بذر نشانی است ( الدنیا مزرعة الآخرة ) اما در سوره قاف، صحبت از مردن و خروج از قبر و مرحله ی بعد از دنیاست. سوره مبارکه صاد از بعد از قیامت سخن می گوید. بهشت و جهنم و نعمت های بهشت و عذاب جهنم. این محتواها با خود حروف هم مناسبت دارد. یکی از معانیِ نون، دوات است. دوات ماده ی خام است. نون و القلم. مرکب و قلم و ما یسطرون. نون ماده ی خام و مثل مومی است که هنوز شکل نگرفته است. قلم سبب می شود که این مرکب به صورت نقوش در بیاید. به مرکب، شکل و صورت می دهد و به آن فعلیت می بخشد. سطر یعنی فعلیتِ مرکبی که حالت ماده داشت. پس محور اصلی این سوره، نون است یعنی حالتی برای بشر که ماده ی خام او و وجهه دنیایی ِ اوست. دارد خودش را با اعمال می سازد. اما حرف قاف، را در لغتنامه ها به قصبة الکتابة معنا می کنند. می گویند: خود فینیقی ها که می گفتند قاف، منظورشان نیِ نوشتن بوده است. محور سوره ی نون بر دوات است ولی محور سوره قاف، قلم است و صاد در روایت به نهرٌ تنبع من ساق العرش تفسیر شده است و مربوط به وراءِ دنیا و عالم آخرت است. و ما یسطرون، یعنی وقتی کتاب اصلیِ وجودش به فعلیت تامه رسید و وارد بهشتو جهنم شد، صاد برای ظهور پیدا می کند. پس سوره نون می گوید: به فکر خودتان باشید. الآن دارید خودتان را می سازید و فردا سر سفره ی خودتان هستید ( لیس للانسان الا ما سعی) اما سوره مبارکه ی قاف می گوید: این دنیای شما به وسیله چیزی در باطن شما، دارد به تصویر کشیده می شود و آن ماده ی خام دارد مصوَّر می شود و نوشته می شود با قلم. روایت عجیبی داریم که حضرت فرمود: جای آن دو ملکی که اعمال هر شخصی را می نویسند، دو طرف فک است و قلمی که با آن اعمالتان را می نویسند، زبان شماست و مرکبشان آب دهان شماست.(46) پس سوره نون مربوط می شود به دنیای انسان و قاف مربوط می شود به مرگ و برزخ و قیامت و صاد به بهشت و جهنم. سوال: چه ارتباطی بین قلم و مرگ و برزخ و قیامت وجود دارد؟ استاد: قلم به ماده ی خام تصویر می دهد. ما به التصویر است. این دنیا هم صراطی است که ما داریم از آن عبور می کنیم ( در روایت هم دارد که صراط، صراطان است ) این خواب و برزخ و قیامت و خروج از قبر یک نحو باطنِ ظاهرِ دنیای ما ست که دارد وجود ما را صورتگری می کند. و دارد ما را به فعلیت می رساند. هنگام مرگ می فهمد که در دنیا وجود او داشت به تدریج به فعلیت می رسید. کان فی غفلة من هذا. در آخرت پرده برداشته می شود. بصرک الیوم حدید، یعنی چیزهایی که داشت می شد و به آن توجه نداشتیم.(50) ان الابرار لفی نعیم و ان الفجر لفی جهیم، یصلونها یوم الدین. و ما هم عنها بغائبین. صلی کاری است که خودمان سر خودمان می آوریم. وقتی می گوییم: قاف مال بعد از مرگ است، یعنی بعدِ کشفی. یعنی ترتیب زمانی منظور نیست. لذاست که قاف باطنِ نون می شود و لو مربوط به قبر و برزخ و قیامت است. صلی یعنی در دنیا در فضایی است که نمی فهمد چه دارد بر سر خودش می آورد مثل کسی که دست بی حس شده اش را وارد آتش کرده است. فنزل من حمیم و تصلیة جحیم.(54) و ان جهنم لمحیطة بالکافرین یعنی نمی توانند فرار کنند چون بر آنها احاطه دارد. و احاطت به خیطئته. مثل کسی که در کره ای است. به هر کجا برود دارد به سوی محیط کره می رود. صلی یعنی الآن احاطه محقق است و انبیا و اوصیا دارند می بینند چه خبر است ولی خود ما نمی فهمیم. صلی با ماده ی صلو به معنای عطف و میل و با مادعه وصل ارتباط دارد. صلی یک نحو واصل شدن و رسیدن است. اما واصل شدن خاصی است. رسیدنِ به معنای درک کردن. همان طور که می گوییم: روزی به حرف من می رسی. بعداً درباره صلی که لغتی عجیب از قرآن است، بیشتر صحبت خواهیم کرد انشاء الله. حیثیتِ هیولویِ دنیا می شود نون. حیثیتِ صورتی که هیولا را در مسیر خودش به حرکت متشابه یا اشتدادی به فعلیت می رساند، می شود قلم. وقتی فعلیت تامه شد، ظهورش در عالم بهشت و جهنم می شود بهره مندی از صاد.(60) یفجرونها تفجیرها تعبیر مهمی است. یعنی این چشمه را خود بهشتی ها تفجیر می کنند. باید دید نهر صاد از کجا منفجر می گردد؟ سوال. استاد: بله، کل عالم هم یک ماده ی خام دارد که می تواند صورتگری شود و سپس به فعلیت برسد.(61) قوه یعنی محض استعداد. کمال اول یعنی صورت گری شدن. سوال. استاد:اگر بخواهیم قوس صعود را به ترتیبِ لا زمانی تنظیم بکنیم، از حضیض کمال که لا فعلیة له الا انه قوة الفعلیة که نقطه ی صفرِ قوس نزول است. بعد از این قوه به ترتیب می رویم بالا. یعنی صورت هایی که بعداً روی قوه می آید، در قوس صعود به حساب می آوریم اگر چه این صورت ها آن فعلیت تامه ی نهاییه هم نباشند. سوال. استاد: حروفی که سه دندانه یا سه نقطه دارند، در معنایشان نوعی تشعُّب و تفشّی وجود دارد مانند شین. بین طرز تلفظ و شکل حرف و معنا ارتباط و تناسبی وجود دارد. سوال درباره کثیر السفر.(66) تا (71) سوال وطنیت قم برای طلبه هایی که در قم درس می خوانند. استاد: حاجاقا تأبید را لازم نمی دانستند ولی تعیین وقت را مضرّ می دانستند.(75)سوال از روش محاسبه قمر در عقرب! (79) تا (81)
 
 یا من هو صراط المستقیم
__________________
 
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
4
بحث تفسیر / پاسخ : حروف مقطعه در قران کریم
« آخرين ارسال توسط محمد مهدی 121 مه 29, 2019, 03:48:20 pm »
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   جلسه 28 ( 4 / 7 / 2011 )13/4/90دوشنبه
سوال درباره تعلُّق خمس به مؤونه و تحلیل خمس و دستگردان (4) آیا پیامبران گذشته علم به حروف مقطعه ی قرآن داشتند؟ استاد: . . . نمی شود کسی نبی باشد ولی از حروف مقطعه سر در بیاورد ( حم عسق کذلک یوحی الیک والی الذین من قبلک ) (19) سوال: آیا حروف مقطعه در عالم بساطت اولیه دارای ترتیب بوده اند؟ (12) کدام یک از حروف، اول ما خلق الله هستند؟ استاد: ظاهرش این است که هیچ کدام مقدّم بر دیگری نیستند نه ترتیب زمانی و نه ترتیب رُتبی.(13) شخصی می گفته: مدتی اینطور شده ام که به هیچ چیز نگاه نمی کنم مگر آنکه رویش باء می بینم.(14) بسم الله الرحمن الرحیم زیارت جوادیه را می خواندیم: السَّلَامُ عَلَى مَنْ أَحْيَا اللَّهُ بِهِ دَارِسَ حُكْمِ النَّبِيِّينَ وَتَعَبَّدَهُمْ‏بِوَلَايَتِهِ‏لِتَمَامِ كَلِمَةِ اللَّهِ [ یعنی دین در مقابل کلمة الکفر.احتمال هم دارد که ضمیر هم به نبیین و ضمیر ولایته به امام رضا برگردد. در این صورت، تمام کلمة الله یعنی به خاطر اینکه حضرت، کلمه ی تامه الهی است. یعنی تمامیت کلمه ی خدا که حضرت باشند، سبب تعبد انبیاء به ولایت حضرت است. در زیارت امام حسین(ع در کافی هم آمده که: (َ نُصْرَةِ كَلِمَةِ اللَّهِ‏ التَّامَّة ) که صریح است در اینکه امام کلمه تامه است. بنابر این در آیات شریفه هم وقتی کلمه استعمال می شود مانعی ندارد که منظور، کلمات وجودیه باشد. یعنی هر موجودی برای خودش یک کلمه است و وقتی که به مرحله ی تمامیت خودش برسد، می شود کلمه ی تامه ی متناسب با خودش. ( ان من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم قدر یعنی اندازه و حد. تا وقتی به فعلیت تامه اش نرسیده، کلمه ی تامه نشده است. وقتی در بستر تنزیلِ بقدر معلوم، به حدی رسید که خزائنش ظهور پیدا کرد، می شود کلمه ی تامه در عالم ظهور. همانطوریکه نفس آن خزائن در عالَم اله، کلمه ی تامه هستند. یعنی هر چه برایشان متصور است از کمالات، به یک وجود دفعی [ البته تعبیر دفعی مسامحه است چون دفعت مال زمان است ) و یکجا برایش موجود است. خزائن، کلمه تامه هستند دائماً. [ تعبیر دائماً هم مسامحه و از ضیق تعبیر است ] سوال. در مورد حضرت عیسی به کلمه تعبیر شده بود نه کلمه تامه. لذا گفتیم که می تواند منظور از کلمه همان کُن باشد. یعنی حضرت عیسی یک خصوصیتی داشتند که از طریق روح القدس به وجود آمده اند.(21) سوال: یکی از احتمالات در مورد کلمه الله، دین خدا بود. چرا اینجا هم نگوییم مراد از نصرة کلمة الله، نصرت دین خداست؟ و چرا کلمة الله را حضرت سید الشهدا بگیریم؟ استاد: معنای فرمایش شما این می شود که : یاری کردید دین کامل خدا را. با این که کسی از این عبارت، ذهنش سراغ دین نمی رود. گر چه این احتمال کاملاً منتفی نیست. در جایی دیگر هم داریم که: ( السلام علی . . . حجتک التامة فی ارضک ) سوال: وجه اطلاق کلمه بر امام چیست؟ استاد: وقتی متکلم کلمه را می گوید، دارد بلا واسطه از ضمیر باطن خودش، خبر می دهد و ما فی الضمیرش را اظهار می کند. و چون هر چیزی لحظه به لحظه با کُنِ الهی و ایجاد و افاضه ی فیض وجود او پدید می آید، پس هر چیزی کلمة الله است یعنی بلا تشبیه، همانطور که کسی که دارد حرف می زند، دارد مستقیماً از بطون، یک چیزی را که دیگران نمی بینند، به منصّه ی ظهور می رساند، بلا تشبیه خدای متعال هم وقتی یک چیزی را ایجاد می کند، مثل این است که این شیء را از کتم عدم و عالَم غیب، به مرحله ی ظهور و بروز می رساند. پس کأنّ خدا حرف زده است.(31) آیه شریفه ی ( ما نفدت کلمة الله ) هم تناسب خوبی با این وجهی که گفتیم دارد. وجه دیگر این است که کلمه همان کُن باشد و وجوداتی که ربطشان با خدای متعال، ربطی بالا بالاست، اطلاق کلمه الیق است از وجوداتی که از طریق وسائط فیض وجود می شوند و لو طبق وجه قبلی این ها هم کلمه هستند. ولی وجودی که اقرب است وجودش به منبع فیض الهی، الیق است به این تعبیر. در زیارت هم دارد: ( فجعلکم معادن لکلماته ) معدن دو معنا دارد: منبع و محل قرار. هر دو وجه هم با اینجا مناسبت دارد. معدن یعنی مجمع کلمات الهی و جایی که همه کلمات در آن جمعند. به تعبیر امروزی: بانک کلمات. ( کلمات حکمت و علوم یا حتی کلمات وجودی ) معنای منبع هم مناسب است. منبع یعنی محل نبوع و جوشیدن. که معنایی لطیفتر از مجمع دارد. یعنی مبدأیت دارند برای سایر اشیاء. سوال: ائمه مجمع وجودات هستند یعنی چه؟ استاد: یک مثال بزنم: نفس مُدرکه که از آن به (من) تعبیر می شود، قوایی دارد: قوه باصره که در چشم ظهور می کند و نیز قوه سامعه و لامسه. می توانیم بگوییم: نفس مجرد محل جوشش و مصدر این قواست. و می توانیم هم بگوییم: نفس مجرد در یک مقامی، مجمعِ این قواست. یعنی مثل پارچه ای که هر جایش نقشی است، نفس مدرکه هم یک گوشه اش قوه ی باصره است و گوشه ای از آن قوه ی سامعه. به تعبیر علمی می گوییم: وحدت در کثرت. اما به احتمال منبع و مصدر بودن می گوییم: کثرت در وحدت. وحدت در کثرت یعنی قوا هستند ولی همه شان در بستر نفس، جمع هستند. یعنی نفس مثل کاسه ای است که همه ی قوا را در آن قرار داده اند.حضرت فرمودند: هر کدام از شما مریض شوند، ما هم مریض می شویم. اگر تب کند ما هم تب می کنیم. این فرمایش با مجمع و مخزن سازگار است نه منبع.(43) سوال. استاد: مثال می زنند به نی که در نیزار می رویَد. می روید و بند بند جلو می رود و هر بندیش برای خودش حسابی دارد. می توانیم بگوییم: نی معدنِ این بندهاست. یعنی این بندها خودشان را در بستر یک نی متحقق کرده اند. مقام معدنیتِ معصومین آن مقامی است که سریان بالفعل دارند در . . . ولی مقام منبعیت، مقام افاضه و وساطت فیض است. مقام سریان با مقام وساطت فیض تفاوت دارد. مثلاً نفس مجرد یک نحو معیّت و همنشینی دارد با تمام اعضاء. یعنی اگر دست شما بسوزد، می گویید من سوختم. در عین حالی که درست است بگویید: انگشت من سوخت. چون نفس در این انگشت هم ساری است. جوهره ی ذات نفس مجرد نسوخت بلکه از حیث سریانش در بدن جسمانی سوخت. لذا اگر این بدن خواب باشد و انگشت بدن مثالی شما در خواب بسوزد، انگشت عنصر جسمانی نمی سوزد بلکه نفس می سوزد به خاطر همنشینی اش با انگشت بدن مثالیِ در خواب.(46) سوال. استاد: سریان یک نوع طولیّت رقیق شده است. همراهیِ یک حقیقت در هیاکلِ رقائق فرق دارد با مبدأیتِ یک حقیقت برای ظهور رقائق. میوه شیرین، شیعه ی تکوینی است.(از 48 تا 50 ) اشیائی که ما می بینیم در عوالم بالاتر، از شعور و علم برخوردارند ( انطقنا الله الذی انطق کلّ شیء) ( إن الدار الآخرة لهی الحیوان) روایتی در ذهنم هست که: این همه معارفی که راجع به ائمه در دست ماست، مقامات شیعیان بالای آنهاست نه مقام خودشان! درباره سلمان آمده که: بحر لاینزف! یا : امرنی ربی ان اعلمه علم البلایا و المنایا. برگردیم به ادامه روایت: السَّلَامُ عَلَى شُهُورِ الْحَوْلِ [ مانعی ندارد که هر کدام از ماهها ظهورات و مظاهری باشند از مقامات بالای اولیای خدا که واسطه ی فیض هستند. احتمال هم دارد که عنایت به دوازده تا بودنِ شهور باشد. دوازدهِ تکوینی نه اعتباری. إن عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا. با اینکه ماهها 13 تا هستند نه 12 تا. ماه قمریِ نجومی 27 روز است. ماه هلالی را به خاطر هماهنگی با خورشید 29 روز و نیم گرفته اند. پس دور واقعیِ قمر 27 روز است و لذا در کلّ سال، ماه سیزده دور می گردد. یعنی اگر ماه را با ستاره ای غیر از خورشید در نظر بگیرید، می بینید ماه در طی یک سال سیزده بار سیصد و شصت درجه را دور می زند. ولی چون خورشید هم یک دور می زند، یک دور ماه هرز می رود. سیزده بار دور می زند ولی دوازده بارش به دید ما می آید. اما بنابر نظر امروزی ها که زمین دور خودشید و ماه دور زمین می گردد، ماه در مجموع سال دوازده بار می گردد. این سیزده باری که در رصد خانه می بینیم به خاطر این است که زمین، ماه را با خودش می بَرَد. یعنی در طول سال، زمین ماه را با خودش یک دور دور خورشید می گردانَد. این غیر از دور زدنِ خود ماه است.(56) وَ عَدَدِ السَّاعَاتِ [ در روایت هم هست که روز 12 ساعت است. و برای هر ساعتی دعایی داریم] دقیقه 57: درباره روایتِ : فی آخر دقیقة تبقی من عمره.(58) وَ حُرُوفِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ فِي الرُّقُومِ الْمُسَطَّرَاتِ [ نوشته های سطر بندی شده و منظم نه درهم] [حروف لااله الاالله دوازده تا ست. محمد رسول الله هم 12 حرف است] محتمل است منظور عدد ائمه باشد یا اینکه هر یک از این حروف، به ترتیب، یکی از ائمه باشند. احتمال دیگر که عرفی و ساده است، این است که حروف به معنای ارکان باشد. چون حرف، رکن کلمه است. لااله الا الله یعنی توحید و حروف لااله الاالله یعنی کسانی که ارکان اصلی توحید هستند.( ارکاناً لتوحیده) (61) احتمال دارد ( فی الرقوم المسطرات) یعنی کتاب. اثنا عشر شهرا فی کتاب الله. گرچه به نظر می رسد، این تعبیر معنای بالاتری را می خواهد برساند. دقیقه 63: انی اعلم ما لا تعلمون که جواب حلی باشد نه صِرفاً اسکاتی. که توضیحش انشاءالله بعداً آیا این حروف و حقائق بسیطه، خودشان معنا هم دارند یا نه؟ بده بستان عجیب و غریبی شده بین حروف بسیطه با کلمات. ابتداءً هر حرفی یک معنایی داشته و آن معنا، بسیط بوده. حالا این معنای بسیط با آن حقیقت بسیط ارتباطی دارد یا نه؟ جای خودش باید بحث شود. سپس با ترکیب این معانیِ بسیطه، کلمات تشکیل شده اند. کلمات در بده بستونِ و محاورات بندگان خدا شده زبان ها و معناهای جدید کسب کرده اند. سپس در عودی که صورت گرفته، معانی روح پیدا کرده اند و کلمات تشکیل شده اند و معانی جدید و بازتابی از این معانیِ کسبیِ جدید برگشته و شده خود حروف. [ عبارت از نظر مقصود مبهم است] (65) یعنی شما در علم اشتقاق کبیر می توانید برای حروف معانی ای پیدا بکنید که این معانی چه بسا غیر از معانیِ اولیه ی حروف باشند. معانی ای هستند بازتابِ رفتن این حروف است در دل محاورات کلّ بشر و اینکه در این همه زبانهای مختلف، این کلمات پیدا شده اند و حالا وقتی ما جمع بندی می کنیم از فرهنگ ها و دیکشنری ها و معجم ها و معانی را جامع گیری می کنیم، به یک معنای جدید زیبا و بسیطی برای حرف می رسیم. یکی از راههای ساده اش این است که کلماتی را بررسی کنیم که یک حرف محور آن کلمات است و بقیه حروفش حرف عله ای هستند که در معرض حذف و تغییرند و در روح معنایشان دقت کنیم. چه بسا به معنای بسیط حرف نزدیک می شویم. در همین حرف قاف وقتی وَقی را بررسی کنیم، خواهیم دید که ارتباطی بین معنای وقی با معنای قاف هست. یا برای فهم معنای کاف، روی معنای وَکی یَکی دقت کنیم. وکایه یعنی چیزی را محکم بستن.(69) سوال. استاد: جمعٌ برای توسعه ی رحمت نه تضییق به قرینه ( من الفضل ) در اخبرنا ما لجلوسنا من الفضل. اگر یک نفر هم حدیث کساء را بخواند، از فوائد مذکور در آخر حدیث بهره مند می گردد. چون وقتی جمعی بخوانند که اصلاً نمی دانند در بین آنها مهمومی هست، این فوائد را دارد، وقتی یک مهموم برای خودش بخواند، به طریق اولی از فوائد بهره مند می گردد؛ مخصوصاً با توجه به امثالِ ( صلاة المؤمن وحده جماعة ) چون ملائکة به او اقتدا می کنند. یک شیعه هم وقتی تنها هم حدیث کساء بخواند، قطعاً شیعیانی از ارواح مؤمنین [ و اجنّه و ملائکة ] حاضر می شوند. درباره اشتقاق کبیر و علم اللغة تا دقیقه (77) درباره زیارت جامعه و غلوّ (77)سوال. استاد: خود صاحب جواهر در چند جای جواهر، درباره علم امام سخنانی دارد بر خلاف سخنش در بحث کر: ج 13 ص 76 . ج 7 ص 333 و . . .
 یا علی
__________________
 
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
5
بحث تفسیر / پاسخ : حروف مقطعه در قران کریم
« آخرين ارسال توسط محمد مهدی 121 مه 29, 2019, 03:47:37 pm »
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
 
 --------------------------------------------------------------------------------
 
 جلسه 27 ( 3 / 7 / 2011 )12/4/90یکشنبه
 اسم مستأثر، باطن همان 72 حرف است. و لذا برای معصومین به مرحله ی ظهور نرسیده است. چون ظهور در او معنا ندارد. این اسم، باطن امر خود معصومین و ما یلی الربِّ خودشان است. و قرب و منزلت آنها نزد خدا هم از همین اسم مستأثر است. لذا مانعی ندارد که بگوییم: خودشلن اسم مستأثر خدا هستند.
 یکی از حاضران: میرزا جواد آقا در کتاب لقاء الله فرموده اند: ائمه خودشان اسم اعظم هستند.
 حضرت فرمودند: تا جایی که در ذهن من است، تفاوت جوهری بین اسم اعظم و اکبر به خاطر ندارم. در اینکه دو تا مقصود باشند، باید شاهدی جست.
 سوال: عبارت کافی و توحید چه تفاوتی دارد که شما فرمودید: عبارت توحید به درد ما می خورد؟ استاد: چون بحث ما بر سر حروف بود. در نسخه توحید، می فرماید: این خلقی که چهار عضو دارد و کلمه تامه است و قبل و بعد ندارد، تمام اینها بالحروف خلق شده اند. پس معلوم می شود که ما یک حروفی داریم که لفظ و مُنطَق نیست. به همین جهت فرمودند: خداوند به لفظ در نمی آید و حرف نیست. اگر عزوجل نبود، هو به اسم بر می گشت ولی حالا به خود خدا بر می گردد. یعنی خلق کردنش او با حروف است اما منعوتِ به حروف و الفاظ نیست.(8)
 آقای طباطبایی فرموده اند: بالحروف دوم در نسخه توحید زائد است. یعنی ان الله خلق اسماً بالحروف غیر منعوت یا غیر متصوت. پس معنایش این نیست که اسمی به حروف و اسمی که به حروف است. بلکه اسم تمام شد اما وصفش این است که منعوتِ به حروف نیست و اسمی است از غیر سنخ حروف و الفاظ. نسخه ها هم مؤید همین است.
 سوال. استاد: خداوند اسمی را آفریده بالحروف، آیا یعنی خدا لفظی را آفریده؟ نه. او بالحروفِ غیر منعوت. یعنی غیرموصوفٍ بالحروف و این حروف به ذات او مربوط نیست. ولی در عین حال: اسماً بالحروف. این اسم بالحروف است اما اینگونه نیست که وصف برای مسمی باشد و نعت او باشد و به ذات او برگردد و اصلاً از سنخ لفظ نیست(10)
 سوال. استاد: این اسم و کلمه ی تامه ای است که مبدا تمام 360 گانه ی حُسنی است. این اسم چهار تا رکن دارد و متشکّل از چهار جزء است. تمامیّتش هم به همین چهار رکن داشتنش است. از این چهار رکن، سه تایش ظهور کرده است. 390 اسم حُسنی از او انتشاع و نشو و نما پیدا کرده است(13)
 سوال. استاد: با اینکه روزهای سال قمری، 255 و روزهای سال شمسی 365 رئز است، چند روایت جالب داریم که سال را به 360 روز بیان کرده اند. یعنی نقیصه و اضافه را به حساب نمی آورند. یعنی سال به عنوان یک دوره ی کامل 360 روز است.
 سوال. استاد: سنة هم مثل دایره دور می زند. شمس این دایره را ظرف یک سال دور می زند و تقریباً هر روزی در مقابل یک درجه از 360 درجه قرار می گیرد. هر برجی سی درجه است.
 سؤال. استاد: چیزی که من عرض می کنم بیضی نیست. مدار زمین است که به صورت بیضی است. خود این دایره حرکت شمس بیضی نیست. فقط مایل است. که سبب میل شمس می شود. البته اوج و حضیض دارد.(17)
 سوال: اینکه فرمود: بالحروف غیر منعوت، منظور از حروف، حروف معجم است؟ استاد: نه، یعنی این حروف را آنجا نبرید وصفِ برای ذات نگیرید. اسم توصیفِ مسمی است ولی این حروف، توصیف مسمی نیست. چون خدا منعوتِ به حروف نیست. ولی این اسم به حروف است. سائل: آیا منظور از حروف، حروف الفبا است؟ استاد: فرموده: فجعلها کلمةتامة علی اربعة اجزاء. سائل: بالحروف غیر منعوت یعنی چه؟ استاد: خدا به حرف بودن موصوف نمی شود.
 آقای طباطبایی در تعلیقه بر بحار فرمودند: بالحروف را دیگران بوده و اضافه کرده اند.
 سوال. استاد: منعوت بودنِ به یک حرف و لفظ، این است که این می رود آنجا. اینطور نیست که خود حرف به عنوان حرف بودنش وصف خدا بشود. نمی توان گفت ذات خدای متعا، متشکل از حروف است.(20)
 صاحب جواهر می گوید: هر جا بین نقل شیخ و صدوق و کلینی تعارض شد، کلینی اضبط است.
 سوال. استاد: اسمی که حضرت فرموده اند، وراء آن اسماء زیادی هست. یعنی بالاتر از اسم مستأثر نیست. به نظر می رسد که ریختِ انتشاعش و اینکه 360 اسم از آن حاصل می شود، دلالت دارد که در مرتبه ی متأخر است و ممکن است خیلی از اسماء دیگر قبل از آن باشد.
 سوال: اگر مخلوق است محدود است. پس چرا درباره این اسم فرموده است: غیرُمحدودٍ؟ استاد: در خیلی از جاها منظور از حدود، حدود شش گانه است: بالا پایین راست چپ جلو و عقب. در اینجا هم می گوید: محدود، یعنی این اسمی است که در جهات مکانی در نمی آید. یا اینکه منظور، حدود جسمانی باشد.(24)
 مرحوم سبزواری حدوث جدیدی را اصطلاح کرده اند به نام حدوثِ اسمایی. که با حدوث ذاتی و زمانی و رتبی و . . . فرق دارد. شاید خلق در این روایت هم تعبیری باشد از حدوث اسمایی.
 در زیارت جوادیه در بحار آمده و البته علامه مجلسی درباره روایت بودن یا نبودنِ آن بحث کرده اند:السَّلَامُ‏عَلَى‏مَنْ‏جَعَلَ‏اللَّهُ‏إِمَامَتَهُمْ مُمَيِّزَةً [ جدا کننده ] بَيْنَ الْفَرِيقَيْنِ [ کافر و مسلمان. به نظرم در آن زمان اصطلاح فریقین برای شیعه و سنی رایج نبوده است. اگر بخاری بعد از حکومت آل بویه بود، اینگونه نمی نوشت که به درد ما بخورد ] كَمَا تَعَبَّدَ بِوَلَايَتِهِمْ أَهْلَ الْخَافِقَيْنِ[ شرق و غرب] السَّلَامُ عَلَى مَنْ أَحْيَا اللَّهُ بِهِ دَارِسَ حُكْمِ النَّبِيِّينَ [ حکم مندرسِ پیامبران ] وَ تَعَبَّدَهُمْ [ به مَن بر می گردد ] بِوَلَايَتِهِ [ یعنی ولایت الله ]: یعنی همانطور که خدای متعال خافقین را منعبد کرده است به ولایت ائمه، خود ائمه را متعبد کرده به ولایت خودش. لِتَمَامِ كَلِمَةِ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ [ برای اینکه کلمةالله تام شود. واژه کلمه در آیات، بحث شیرین تفسیری ای دارد. ساده ترین وجه کلمة الله در اینجا این است که ناظر باشد به آیه ( و جعل کلمة الذین کفروا السفلی و کلمة الله هی العلیی ) کلمة الکفر یعنی مسلک کفر مرام دوری از آخرت و مراحل آن. در مقابلش کلمة الله یعنی مسلک توحید و مسلک حق و دین اسلام. شاهدش هم ( اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی ) است. یا آیه ( تعالوا الی کلمة سواء بیننا ان لا نعبد الا الله ) البته آیاتی دیگری هم هست که کلمه در آن به معانیِ دیگری به کار رفته است. در چند آیه صریحاً به حضرت عیسی کلمه اطلاق شده است. ( کلمة من الله ) و ( کلمته القاها الی مریم ) کلمه در اینجا یعنی کُن به قرینه ( ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کُن فیکون ) چون حضرت عیسی پدر نداشتند و ایجادشان به وسیله روح بود. البته همه مخلوقات می توانند کلمه باشند ولی حضرت به این جهت اولویت دارند. در آیات دیگر هم داریم که: ( تلقی آدم من ربه کلمات ) و ( اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات ) که باید روی آن تأمل کرد. ( تمت کلمة ربک صدقاً و عدلاً ) هم داریم. در روایات هم تعبیر کلمات الله التامات زیاد آمده است. چندین مورد هم ( حقت کلمة ربک ) داریم.
 آنچه به ذهن من می آید این است که: وقتی مراحلی از خلقت صورت می گیرد، باطل بدون در نظر گرفتن مراحل بعدیش، جلوه می کند. ( اما الزبد فیذهب جفاء . . . کذلک یضرب الله الحق و الباطل ) کلمه غیر تامه یعنی کلمه ای که باطل نما است. اما وقتی تامه شد، یعنی تمام امکانات استعدادیِ او و هر چه کمال برای او ممکن است، به فعلیت رسیده است. ( یبطل الباطل و یحق الحق بکلماته ) پس کلمه غیر تامه یعنی هر چه برایش امکان دارد، به فعلیت نرسیده است.
 سوال: فاتمهن یعنی چه؟ استاد: در مرجع ضمیر دو احتمال است که خدا باشد یا حضرت ابراهیم. (55)
 سوال. استاد: به همه ی موجودات می شود کلمه گفت. در شرح منطق مرحوم آشتیانی درباره کلام گفته اند: روح کلام این است که: اظهار ما فی البطون. هر چیزی که حالت خفاء و کمون دارد، وقتی ظهور پیدا می کند، می شود کلمه.
 بعضی موارد ممکن است مراد از کلمه، کلمه وجودی نباشد بلکه کلمه ی وجودی یکی از احتمالات است مانند ( فتلقی آدم من ربه کلمات ) که ممکن است مراد از کلمات، اسماء مبارک ائمه باشد نه وجودشان . در ( ما نفدت کلمات الله ) هم احتمال اینکه مراد کلمات قرآن و وحی باشد وجود دارد ولی یک مورد که خیلی واضح است که منظور از کلمه، کلمه ی وجودی است، . . . استاد خبر مبتدا را نفرمودند!] السَّلَامُ عَلَى شُهُورِ الْحَوْلِ وَ عَدَدِ السَّاعَاتِ وَ حُرُوفِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ فِي الرُّقُومِ الْمُسَطَّرَات [ انشاء الله توضیحش مال فردا ] (73)
 سوال درباره وضع تعیینی
 یا من یسمی بالغفورالرحیم 
 http://www.iranclubs.org/forums/showthread.php?t=129092
 __________________
 
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
6
بحث تفسیر / پاسخ : حروف مقطعه در قران کریم
« آخرين ارسال توسط محمد مهدی 121 مه 29, 2019, 03:45:55 pm »
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
 
 --------------------------------------------------------------------------------
 
 جلسه 26 ( 2 / 7 / 2011 )11/4/90شنبه
 
 
 بسم الله الرحمن الرحمیم
 
 
 تفسیر صافی عن الصادق : الم‏ هو حرف‏ من‏ حروف‏ اسم اللَّه الأعظم المقطّع في القرآن الذي يؤلفه النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله أو الامام فإذا دعا به أُجيب. در اینجا از سه حرف به حرفٌ تعبیر فرمودند اما در روایت تفسیر قمی : حم عسق‏ هو حروف‏ من‏ اسم‏ الله‏ الأعظم‏ المقطوع- يؤلفه رسول الله ص أو الإمام  فيكون الاسم الأعظم الذي إذا دعا الله به أجاب‏، تعبیر به حروف فرموده اند.
 
 
 الم طبق مقاماتی سه حرف باشد ولی در یک مقامی هست که اگر کسی یکیش را بلد باشد، اسم اعظم آن مقام را ندارد. یعنی در این مقام اگر آصف یکیش را دارد، اسم اعظم مقصود این روایت را ندارد. در حالی که در روایتی دیگر هست که آصف اسم اعظم را می دانست. در حالی که او یک حرف بیشتر نمی دانست. معلوم می شود آن اسم اعظم مال مقامی است غیر از این مقام.
 
 
 البته طبق عرض قبلیِ من، حرف یعنی در یک فضایی که مرکباتی هست، وقتی این مرکبات را تحلیل ببریم، می رسیم به یک عنصر اولیه ای که در این فضا از چیزی تشکیل نشده است.(10)
 
 
 گاهی کلام را تحلیل می کنیم و می رسیم به کلمات مثلا به مِن یا لام ال یا واو و سایر حروفی که جزء کلمات هستند ولی در عین حال خودشان به یک مرحله ای از بساطت رسیده اند. به همین جهت است که به حرف المعنا، حرف می گویند. چون حرف دو تا اصطلاح دارد: حرف المبنا و حرف المعنا. در جلسات قبل محور صحبتمان روی حرف المبنا بود. اما حرف المعنا آن است که: ما اوجد معنیً فی غیره.
 
 
 روایت کافی: ثُمَّ إِنَّ الرَّاهِبَ قَالَ أَخْبِرْنِي عَنْ ثَمَانِيَةِ أَحْرُفٍ نَزَلَتْ فَتَبَيَّنَ‏ فِي‏ الْأَرْضِ‏ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ وَ بَقِيَ فِي الْهَوَاءِ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ عَلَى مَنْ نَزَلَتْ تِلْكَ الْأَرْبَعَةُ الَّتِي فِي الْهَوَاءِ وَ مَنْ يُفَسِّرُهَا قَالَ ذَاكَ قَائِمُنَا يُنَزِّلُهُ اللَّهُ عَلَيْهِ فَيُفَسِّرُهُ وَ يُنَزِّلُ عَلَيْهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ عَلَى الصِّدِّيقِينَ وَ الرُّسُلِ وَ الْمُهْتَدِينَ ثُمَّ قَالَ الرَّاهِبُ فَأَخْبِرْنِي عَنِ الِاثْنَيْنِ مِنْ تِلْكَ الْأَرْبَعَةِ الْأَحْرُفِ الَّتِي فِي الْأَرْضِ مَا هِيَ قَالَ أُخْبِرُكَ بِالْأَرْبَعَةِ كُلِّهَا أَمَّا أَوَّلُهُنَّ فَلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ بَاقِياً وَ الثَّانِيَةُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ص مُخْلَصاً وَ الثَّالِثَةُ نَحْنُ أَهْلُ الْبَيْتِ وَ الرَّابِعَةُ شِيعَتُنَا مِنَّا وَ نَحْنُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ رَسُولُ اللَّهِ مِنَ اللَّهِ بِسَبَبٍ .
 
 
 پس مانعی ندارد که در یک فضایی لا اله الا الله را حرف بدانیم. پس مِن هم در فضای حرف المعنا، یک حرف است گر چه در فضای حرف المبنا به م و ن بر می گردد.
 
 
 پس حتی در منظری که هم که ما به بسائط رسده ایم، اگر این دستگاه و نظام عوض شود، خود همین ها از چیزی تشکیل شده اند و مانعی هم ندارد.(15)
 
 
 حاصل عرض من این شد که: اگر بسائط اولیه را در نظر بگیریم، این روایت و سایر روایات حروف می خواهند بگویند: اگر تطبیق بدهیم عوالم تدوین و عالم لفظ را با آن بسائط اولیه، بسائطی داریم که در مقابلش لفظی ندارید تا از آن سر در بیاورید. این 28 تا هم جزئی از کار است. پس بقیه حروف اعظم غیر از این 28 حرف است. اما آن حروف چگونه است؟ ممکن است اصلاً یک سنخ چیزی که تا به حال اصلا به گوشمان نخورده و اگر هم الآن بشنویم، تعجب می کنیم. این یک احتمال. احتمال دوم این بود که طیف باشد. یعنی ما نزدیکِ به آن را می فهمیم اما واقعیتش را اصلاً مخرجی برای ادایش نداریم. مخرج آن حرف را کسی دارد که واقعیت آن حرف برایش مکشوف است و آن حرف از او متمشّی می شود.
 
 
 درباره انواع کاف و کاف نمک. آیا این از اوصاف کاف است یا دو جور کاف است.(20)
 
 
 خواص تکوینی که امروزه برای حروف پیدا کرده اند. که اصوات را با تصویر نگار صوت، پیاده کرده اند و دیده اند هر حرفی در یک محدوده خاصی از تواترها، اوج می گیرد و دامنه اش به نهایت خودش می رسد. معلوم می شود که این حرف با این تواتر یک رابطه دارد. و در این تواتر، دامنه اش به نهایتش می رسد. اصطلاح علمی اش، فُرمنت است.
 
 
 سوال: تواتر یعنی چه؟ استاد: هر صوتی رفت و برگشتی دارد. چون صوت، موج است و هر موجی، رفت و برگشت و نوسانی دارد. اگر خیلی زیاد باشد، صدا تیز می شود، مثل صدای کودک ولی وقتی بزرگ می شود، تارهای صوتی اش ضخامتی پیدا می کند که نمی تواند مثل قبل بلرزد. این صوتی که در تعداد زمان می لرزد، تواتر آن صوت می گویند. در عربی تردّد می گویند. در فارسی امروزی می گویند بسامد که همان فرکانس است.(22)
 
 
 امروزه یک چیزی دارند به نام سنتز گفتار. یعنی شما حرف زده اید و می توانند از روی حرف شما بفهمند که ب گفته اید یا قاف یا کاف و کدام یک از انواع کاف؟ چون خدای متعال بین هر حرفی که ما تلفظ می کنیم، با آن تواتر خاص و دامنه ی عددی خاصی یک رابطه قرار داده است که در دهان افراد مختلف . . . (24)
 
 
 سوال. استاد: حقائق بسیطه ای که عرض کردم، منظورم این بود که همانطور که حروف، خودشان خودشان هستند، ولی وقتی با هم جمع شدند، کلمه و کلام درست می کنند، در آنجا ترکیبشان می شود اجتماعِ در ظهور. یعنی یک مظهر است که وقتی آن را نگاه می کنی، در آن هم حقیقت الف ظهور پیدا کرده هم باء. مظهریتِ یک شیء برای چند حقیقت مانعی ندارد. مثلا اگر به ارباب انواع قائل باشید و بگویید انسان مظهرِ دو تیره ی از حیوانات است. حیوان یک رب النوعِ کلی است که تیره هایی دارد و در یک تیره دو تا رب النوع ظهور پیدا کرده اند. اگر بگویید عقول عرضیه فقط یکی است، می گوییم: نه. چه مانعی دارد که مجلا به گونه ای است که محل ظهور دو حقیقت است. البته ترکیبی که مأنوس ماست، در آنجا نیست ولی علی ای حل، دو چیز با هم ظهور پیدا کرده اند.(26)
 
 
 سوال. استاد: تشکیک نیست بلکه مظهریتِ یک مظهر است برای چند حقیقت. مثلا انسان برای مقولات که معقولات اولی هستند، در یکی از اینها ظهور پیدا کرده است. همین انسانی که به طور مستقیم محل ظهور معقول اولی است، محل ظهور معقولات ثانیه هم هست. یعنی معقولاتی که منشأ انتزاع دارد اما عروض خارجی ندارد. می توانیم بگوییم: آن معنا در این ظهور پیدا کرده است ولی فعلا مجلای مستقیم و مباشری اش انسانیت است و مظهریتی هم دارد برای معنای ممکن الوجود بودن و نیز برای معنای معلول بودن و برای چیزهایی که منافاتی با مظهریت او برای انسان ندارد(27)
 
 
 علی ایّ حال ما از ترکیب به این معنای مناسب با خودش دست بر نمی داریم. یعنی اگر عالمی را می بینیم، اگر افاعیل بگویید، افاعیلِ چند حقیقت بسیطه است و اگر ظهورات بگویید، همین طور است.
 
 
 سوال. استاد: روایتی هست در ج 4 بحار ص 166 که مرحوم مجلسی بعد از ذکر آن می گویند: بيان اعلم أن هذا الخبر من‏ متشابهات‏ الأخبار و غوامض الأسرار التي لا يعلم تأويلها إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ‏ و السكوت عن تفسيره و الإقرار بالعجز عن فهمه أصوب و أولى و أحوط و أحرى و لنذكر وجها تبعاً لمن تكلم فيه على سبيل الاحتمال‏.
 
 
 این روایت در توحید صدوق باب اسماء الله تعالی آمده است. در اصول کافی هم در باب حدوث اسماء آمده است
 
 
 آنچه مستقیماً به بحث ما مربوط می شود، نسخه ی توحید صدوق روایت است که مرحوم طباطبایی با آن موافق نیستند:
 
 
 إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ‏ اسْماً بِالْحُرُوفِ‏ وَ هُوَ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْحُرُوفِ غَيْرُ مَنْعُوتٍ اما خودش موصوفِ به حروف نیست و لفظ نیست و از حروف تشکیل نشده است. که مرحوم طباطبایی در تعلیقه می فرمایند: هذا من قبيل النقل بالمعنى ارتكبه بعض الرواة إصلاحا للمعنى على زعمه مع منافاته البيّنة لسائر فقرات الرواية.
 
 
 اما در کافی دارد: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ‏ اسْماً بِالْحُرُوفِ‏ غَيْرَ مُتَصَوِّتٍ یعنی اسمی را آفریده که منعوتِ به حروف نیست یعنی اسم است ولی حرف ندارد. اسم غیر صوتی است. ذهنتان نرود به سراغ صوت و لفظ نه اینکه اسمی به حروف خلق شده و خدا حرف ندارد.
 
 
 حالا چه نسخه توحید باشد که یعنی حروفی است علی ایّ حال، غیر لفظی و چه نسخه که کافی که اسمی است که ذهنتان سراغ حروف نرود، ادامه ی روایت که خیلی جالب است اول می فرماید: پایه این حروف، چهار تاست. قبلاً عرض کردم که عدد چهار در این علوم خیلی مهم است. حتی جدول جفر جامع که از علوم انبیا و اوصیاء است. امام کاظم علیٌّ ابنی ینظر مثلی فی الجفر الذی ینظر فیه الا نبی او وصی نبی.(37)
 
 
 سوال. استاد: آنچه از علم جفر در دست ماست، ناقص است.
 
 
 استخراج کتاب قواعد علامه از علم جفر توسط شیخ بهایی و نساختن سد برای سامرا توسط خواجه(39)
 
 
 پاک شدن خانه ای از جدول علم جفر توسط حضرت بقیة الله  (40)
 
 
 علی ایّ حال، عدد چهار مهم است. [ خورشید و ماه، روز و شب ]
 
 
 تعلیم جدول علم جفر در کتاب خزائن مرحوم نراقی (46)
 
 
 در این روایت حضرت می فرمایند: این اسم چهار رکن دارد. یکیش باطن آنهاست و سه تایش فقط ظهور کرده است. این سه تا هرکدام چهارتا شعبه دارد که می شود 12 تا. و از هر کدام از این دوازده تا سی تا اسم ناشی شده است که می شود 360 تا. ِ فَأَظْهَرَ مِنْهَا ثَلَاثَةَ أَسْمَاءٍ لِفَاقَةِ الْخَلْقِ إِلَيْهَا وَ حَجَبَ مِنْهَا وَاحِداً وَ هُوَ الِاسْمُ الْمَكْنُونُ الْمَخْزُون‏ . . . تا (55).
 
 
 حروف، غیر از آن حقائق بسیطه ای که دارد، یک معانی ای دارند.
 
 
 دقیقه 64: سوال درباره اینکه فرمودند: کلمةُ الله ما هستیم
 
 اسئلک بما نطق فیهم من مشیتک فجعلتهم معادنا لکماتک بک تمت کلمات ربک
7
بحث تفسیر / پاسخ : حروف مقطعه در قران کریم
« آخرين ارسال توسط محمد مهدی 121 مه 29, 2019, 03:44:54 pm »
***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***

--------------------------------------------------------------------------------

جلسه 25 ( 29 / 6 / 2011 )8/4/90



درباره تباشیر و طباشیر الحکمة تا دقیقه 5



درباره أمره بين الكاف‏ و النون‏ و ( بل هم الکاف و النون ) و ( امره المکنون المنفرج بین الکاف و النون ). مقام کُنِ الهی، با تمام شدنِ نون، یکونُ محقّق است اما در همین فاصله خداوند برای اهل بیت رتبه ای قرار داده که همان مقام وساطت فیض است. یعنی با کن الهی به واسطه ی شما یکون محقق می شود.(10)



کتاب اسرار الصلاة شیخ محمد حسین خراسانی.



دقیقه 13:



رسیدیم به اینجا که : ( و قال الکافرون هذا شیء عجیب ) مرحوم طبرسی هذا را به این تفسیر کرده اند که ( عجبوا من کون محمد  رسولاً الیهم فانکروا رسالته و انکروا البعث بعد الموت ) پس هذا را به ( عجبوا ان جائهم منذر منهم ) زده اند. یعنی این که شخصی از جنس خود ما را بیاید و ما را انذار بدهد، عجیب است. اما به نظر می رسد که هذا به مُنذَرٌ به می خورد. یعنی تعجب در اینجا از این نیست که منذر از جنس خودشان است بلکه از محتوای انذار تعجب کرده اند. لذا هذا به ما بعد می خورد که : ( اإذا متنا و کنا تراباً ذلک رجعٌ بعید ).(16)



اشکال. استاد: در اینکه در آیات دیگر آمده که از اینکه پیامبر از جنس خودشان باشد، تعجب می کرده اند، شکی نیست. من از فاء ( فقال ) و همزه ی ( أإذا ) می خواهم استظهار کنم. فاء تفریع دلالت روشنی دارد برای تفسیر ( عجبوا ) همزه ی استفهام هم همزه تعجب و استنکار است. من از اینکه در اینجا همزه استفهام به دنبالِ فقال هذا عجیب آمده است، می خواهم استفاده کنم که تعجب آنها در اینجا از این نیست که چرا بر پیامبری از جنس خودشان وحی شده است. شبهه شان در مفاد انذار است نه در اصل وحی. در بعث و مُنذَرٌ به شبهه دارند. الآن توجه ذهنی آنها به این نیست که یکی مثل خودمان دارد می گوید زنده می شویم بلکه توجه اصلی ذهن آنها این است که چطور وقتی خاک شدیم زنده می شویم.



سوال. استاد: کلمه ی عجبوا دوبار تکرار شده است. اگر مراد دو تا تعجب بود؛ یکی از همجنس بودن پیامبر با آنها و یکی از مدعای او که بعث است، مناسب بود که بفرماید: بل عجبوا یا بل قالوا نه اینکه مستقیماً به دنبالِ هذا شیء عجیب بگوید: أإذا. یعنی بدون هیچ واسطه ای همزه ی استنکار به دنبال عجیب بیاید. از این بلافاصله بودن می فهمیم که أ تفسیر عجیب است. نه اینکه تعجب دوم و دیگر باشد.



مشارٌ الیه هذا، هم می تواند اشاره به ما بعدش باشد. مثل اینکه بگوییم: یک کسی آمده و کارهای عجیبی می کند. این خیلی عجیب است که بیاید از دهان شتر یک انسان در آورد. این به ما بعد می خورد.(24)



سوال. استاد: گر چه در ابتدا سخن از منذِر است اما منذِر بما هو منذِر که منذَرٌ بهِ او محور آیات سوره است. مرحوم طبرسی روی منهم مانور داده اند ولی من منذرٌ منهم را می خواهم جلوه بدهم. محور اصلی تعجب، از جنس ما بودن نیست. بلکه مقدمه ای است برای ذکر متَعَجَّبٌ منه به قرینه فاء فقال.(36)



آیه بر وزن فَعَل و در اصل اَوَیَة بوده است. أوی یعنی سکن. آیه هم یعنی صبر و درنگ کردن.



سوال: آیا جدا شدن آیات به وحی خود جبرئیل بوده است؟ استاد: اصلش که حتماً بوده. البته در مواردی که قرّاء اختلاف دارند باید بررسی شود. اذا انزلت آیة و ذکر فیها القتال . . . یا ما ننسخ من آیه . . . (50)



توصیه استاد به انس با قبرستان برای حصول یقین تا دقیقه (54)



سوال: از بَرّ و بِرّ.(59)



درباره ( امره بین الکاف و النون ) و ( هم الکاف و النون ) معصومین مقام بالاتری دارند که مقام کُن با آن عظمت، یکی از مقامات آنهاست.(66)



درباره اسم متأثر . احتمال دارد مقام بطون معصومین باشد.(67)



درباره الکل ماء الشعیر.(69)



سوال درباره چک و تورم و . . . تا (75)



سوال: آیا در عالَم مجردات هم وجود لفظی و کتبی معنا دارد؟ تا (78)



درباره تناقض. استحاله اجتماع نقیضین محدوده و حوزه دارد نه اینکه مطلق باشد.



زمان متصرّم است. خواجه می گوید: زمان حال نداریم. لذا باید توضیح بدهند که اتحاد زمان در اجتماع نقیضین یعنی چه؟



مرحوم مجلسی آنِ سیّال را مسخره می کنند.



درباره منطق فازی چند ارزشی تا دقیقه ( 115)



قضایایی داریم که نه می شود گفت صادق است و نه کاذب مثل: عدد الف به اضافه عدد ب می شود: 7



چون اگر 2 و 5 باشد صادق و اگر 3 و 5 باشد کاذب.

یا سلطان یا ابالحسن یا علی بن موسی الرضاعلیهما السلام 
__________________
8
نوشته‌ها و مقالات / پاسخ : برزخ ...
« آخرين ارسال توسط محمد مهدی 121 مه 17, 2019, 03:47:14 pm »
      پست 2252
 http://www.iranclubs.org/forums/show...55542&page=151
 
 نقل قول:
 در اصل توسط ghanetغانت  هالک ملحد  کافر بالله وانبیائه ورسله وکتبه وحججه بهائی ملحد زنیم مابون  شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایران نوشته شده است                                      
 
 در قرآن صدها بار از زندگی دنیوی و اخروی اسم برده شده بگونه ای که هیچ  جایی برای تفسیر و تأویل باقی نگذاشته است، اگر می توانی یک مورد ذکر کن که بطور صریح، به حیات برزخی اشاره کرده باشد نه اینکه بخواهی آن را به زور تأویل و تفسیر به قرآن تحمیل نمایی.
 

 
 hosyn[/color][/font][/font][/b]
 دوست گرامی، پنجاه درصد این صدها مورد، مربوط به عالم برزخ است، آیا  بنده میخواهم با زور معنای برزخ را به آیات تحمیل کنم یا کسی که وقتی قرآن تصریح میکند: و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون، از دلاک محل شروع میشود و تا اقیانوس آرام و عکسهایش میرود تا این لفظ واضح، تاویل شود؟!

 
        نقل قول:
 در اصل توسط غانت  هالک ملحد  کافر بالله وانبیائه ورسله وکتبه وحججه بهائی ملحد زنیم مابون  شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایرانghanet نوشته شده است                                      
 
 
به نظر من در آیه 93 انعام که به عنوان  سند وجود برزخ معرفی کردید، کلمه الیوم به عذاب قیامت بر می گردد و شاهد  آن نیز، در وهله اول، آیه 94 می باشد که بعد از آن قرار گرفته است.
 
 وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَىٰ كَمَا خَلَقْنَاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَتَرَكْتُمْ مَا خَوَّلْنَاكُمْ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ ۖ وَمَا نَرَىٰ مَعَكُمْ شُفَعَاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكَاءُ ۚ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَضَلَّ عَنْكُمْ مَا كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ
 
و
(روز قیامت به آنها گفته می‌شود) همه شما تنها به سوی ما بازگشت  نمودید، همان‌گونه که روز اوّل شما را آفریدیم! و آنچه را به شما بخشیده  بودیم، پشت سر گذاردید! و شفیعانی را که   شریک در شفاعت خود می‌پنداشتید، با  شما نمی‌بینیم! پیوندهای شما بریده   شده است؛ و تمام آنچه را تکیه‌گاه خود  تصوّر می‌کردید، از شما دور و گم   شده‌اند!- مکارم شیرازی
 [/font]
[/b][/i]
 
 hosyn[/color][/font][/font][/b]
 دوست گرامی، به نظر من گفتن، راحت است، ولی ای کاش همراه آیه ۹۴ که  پرانتز روز قیامت به آن اضافه کردید، آیه ۹۳ را هم میآوردید و فقط ترجمه میکردید  تا همه ببینند این نظر شما چقدر با سیاق آیه جور درمیآید؟ آیه ۹۴ را هم  بنده سابق از شواهد مهم روز مرگ آوردم نه روز قیامت که بر قرآن کریم  تحمیل  میکنید!
       نقل قول:
 در اصل توسط  hosyn[/color][/font][/font][/b] نوشته شده است                                      
 وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الظَّالِمُونَ في‏ غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْديهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ[/size] تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَ كُنْتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ (الأنعام 93)
 
 وَ  لَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَى‏ كَمَا خَلَقْنَاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ  تَرَكْتُم مَّا خَوَّلْنَاكُمْ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ  وَ مَا نَرَى‏ مَعَكُمْ شُفَعَاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنهَُّمْ فِيكُمْ شرَُكَؤُاْ     لَقَد تَّقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنكُم مَّا كُنتُمْ تَزْعُمُونَ
(94)
 
 
 ترجمه فولادوند، ص: 140
 و كاش ستمكاران را در گردابهاى مرگ مى‏ديدى كه فرشتگان [به سوى آنان‏] دستهايشان را گشوده‏‌اند [و نهيب مى‏زنند:] «جانهايتان را بيرون دهيد» امروز[/size]  به [سزاى‏] آنچه بناحق بر خدا دروغ مى‏بستيد و در برابر آيات او تكبر  مى‏كرديد، به عذاب خواركننده كيفر مى‏يابيد. (93)
 
 و همان گونه كه شما را  نخستين بار آفريديم [اكنون نيز] تنها به سوى ما آمده‏‌ايد، و آنچه را به  شما عطا كرده بوديم پشت سر خود نهاده‌‏ايد، و شفيعانى را كه در [كار]  خودتان، شريكان [خدا] مى‏پنداشتيد با شما نمى‏بينيم. به يقين، پيوند ميان  شما بريده شده، و آنچه را كه مى‏پنداشتيد از دست شما رفته است.
(94)
 [/i]
 
 hosyn[/color][/font][/font][/b]
 اینگونه بحث کردن که معلوم است محال است کسی بتواند برای شما آیه‌ای بیاورد که مربوط به عالم برزخ باشد! آیه میگوید: ملائکة در حال مرگ و جان دادنش میگویند: جانت را بیرون ده! امروز عذاب خوارکننده میچشی! شما میگویید: امروز یعنی روز قیامت!!
 اما مانعی ندارد، راهکار ممکن کردن این محال، یک دیالوگ ساده است!
 
 سؤال: عالم آخرت که میگویید در کنار عالم دنیا در قرآن به کار رفته است، الآن موجود است یا بعدا موجود میشود؟
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
9
نوشته‌ها و مقالات / پاسخ : برزخ ...
« آخرين ارسال توسط محمد مهدی 121 مه 17, 2019, 03:46:27 pm »
پست 2236
 http://www.iranclubs.org/forums/show...55542&page=150
 
 نقل قول:
 در اصل توسط ghanetغانت  هالک ملحد  کافر بالله وانبیائه ورسله وکتبه وحججه بهائی ملحد زنیم مابون  شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایراننوشته شده است                
 خوشبختانه مطلب آنقدر در قرآن تکرار شده که دیگر جایی برای ابهام باقی نگذاشته و حتی مفسرین مورد قبول شما نیز اذعان داشته اند که منظور از عذاب حریق، عذاب روز قیامت است:[/font][/b][/i]
 
  نقل از تفسیر نمونه:
 
 
  حتماً سری هم به آدرسهای داده شده ( سوره حج و بروج بزنید).
 
 
 hosyn[/color][/font][/font][/b]
 دوست گرامی، آنچه مورد قبول ما است، استدلال است، ۹ مورد واژه یوم عظیم در قرآن کریم آمده، چون در یک یا چند جا مثلا یوم عظیم یعنی روز قیامت، پس  هر کجا یوم عظیم آمد یعنی روز قیامت؟ خیر، قرآن کریم روز عذاب بعض اقوام  پیشین را یوم عظیم فرموده است:
 
 وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابُ يَوْمٍ عَظيمٍ (الشعراء 156)
 
 فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمْ عَذابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ إِنَّهُ كانَ عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ (الشعراء 189)
 
 
 مگر در همین تفسیر، قول مفسرین دیگر را مورد نقد قرار نمیدهند؟ آیا قول خود آنها امکان نقد ندارد؟ خوشبختانه استدلال کرده‌اند، یعنی ما دلیل آنها را   میدانیم، عذاب الحریق، یعنی عذاب سوزاننده، و به  قول المیزان یعنی عذاب النار، چون نار است که موجب احتراق و سوختن میشود،  اما کجای عبارت زمان و مکان قیامت آمده؟ میگویند: چون در دو جای دیگر عذاب  الحریق برای روز قیامت آمده است! خوب آمده باشد، مگر چون دو جا برای روز  قیامت تعبیر عذاب سوزاننده آمده، آنگاه آیه‌ای که لحظه مرگ را بیان میکند و  تعبیر عذاب سوزاننده میکند، منظور این آیه هم روز قیامت است؟ یعنی مثلا  وقتی هفت مورد روز عظیم به معنای قیامت است، در دو مورد که عذاب استیصال  دنیاست باید حمل بر روز قیامت بکنیم چون در هفت مورد روز عظیم برای قیامت  آمده است؟!
 
 
 و جالب در قرآن‌گرائی شما این است هر چه بر علیه شماست و جوابی ندارید و همه مفسرین هم بر خلاف شما گفته‌اند، یواشکی رد میشوید گویا کسی نفهمیده یا نمیفهمد! هیهات دوست گرامی، آیه اول که آوردم کلمه الیوم داشت، فرار کردید از جوابش! چون الیوم را هیچ کس نمیتواند کاری کند! تفسیر نمونه هم به داد شما نمیرسد! در همان آیه عذاب الهون دارد که سه مورد در قران کریم به کار رفته است، یکی برای عذاب دنیا، یکی برای روز مرگ یعنی همین آیه‌ای که آوردم، و یکی برای یوم العرض، یوم یعرض   الذین کفروا علی النار.
 
 
 
 نقل قول:
 در اصل توسط ghanet نغانت  هالک ملحد  کافر بالله وانبیائه ورسله وکتبه وحججه بهائی ملحد زنیم مابون  شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایرانوشته شده است                
 همانگونه که بارها و بارها خدمتتان عرض کرده ام: قرآن فقط و فقط از دو  زندگی اسم برده است: زندگی دنیا و زندگی آخرت. زندگی برزخی یک حیات خیالی  است که نه قوم پیامبر آن را می شناختند و نه کوچکترین اثری از آن در قرآن  یافت می شود.[/font][/b][/i]
 
 hosyn[/color][/font][/font][/b]
 رمز اینکه نمیتوانید آیات معاد را با هم جمع کنید، این است که همین  عالم آخرت که میگویید را عالمی در عرض عالم فیزیکی و در امتداد بعد چهارم  این روند فیزیکی فرض میکنید، و حال آنکه عالم آخرت، محیط بر عالم فیزیکی  است، یستعجلونک بالعذاب و إن جهنم لمحیطة بالکافرین، مثل شما در فهم قیامت قرآنی، مثل کسی است که میگوید: ما دو عدد بیشتر نداریم، یک و سپس ده! و حال آنکه اگر بخواهیم بعد از یک به ده برسیم، ممکن نیست از اعداد واسطه عبور نکنیم، راه تکوینی عبور به سوی قیامت، عبور از برزخ است، این یک مطلب تعبدی نیست، این مطلب برهانی است برای کسی که ترتب عوالم و سبع طرائق در لسان قران کریم را پی جویی میکند، ان منکم الا واردها کان علی ربک حتما مقضیا ثم ننجي الذین اتقوا الآیة.
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
10
نوشته‌ها و مقالات / پاسخ : برزخ ...
« آخرين ارسال توسط محمد مهدی 121 مه 17, 2019, 03:45:46 pm »
پست 2231
 نقل قول:
 در اصل توسط ghanetغانت  هالک ملحد  کافر بالله وانبیائه ورسله وکتبه وحججه بهائی ملحد زنیم مابون  شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایران نوشته شده است                
 
  فقط خواستم نشانتان دهم اینگونه نیست که عبارت أ إنا لفی خلق جدید مربوط به بعد از مرگ باشد بلکه به رستاخیز ربط پیدا می کند و منظور کفار از بیان عبارت فوق ، این بود که امکان ندارد بعد از مردن و متلاشی شدن بار   دیگر استخوانهایمان را جمع کنند و آنها را با گوشت بپوشانند.  چون مردم  عصر  رسول الله برزخ و زندگی برزخی را نمی شناختند و قرآن نیز کلمه ای  درباره  آن صحبت نکرده است. لزومی ندارد چیزی را که بشر اختراع کرده، خداوند درباره  اش مطلب بنویسد!
 
 hosyn[/color][/font][/font][/b]
 دوست گرامی، چیزی را که نشان دادید اینکه از قرآنی دفاع میکنید که  خود نمیتوانید بلا واسطه زبان او را درک کنید، بلکه مجبورید به ترجمه‌ها مراجعه کنید، جمله اسمیه فرقش با جمله فعلیه چیست؟ بلکه فرق جمله اسمیه‌ای که با مشتقات غیر مشتمل بر زمان میآید با جمله اسمیه‌ای که با ظرف میآید، مثل کلمه (في)، چیست؟ این حرف بنده را هر مترجمی هم باید جواب دهد، ۲۹ مورد  در قران کریم با تعبیر (لفي) آمده است، لام، لام مزحلقه ابتدائیه حالیه  است، این تعبیر، چیزی را در حال تلبس به امری میرساند، ان الذین اختلفوا فی الکتاب لفی شقاق بعید، و...، عرب جاهلی در مواردی که قرآن کریم نقل میفرماید میخواست بگوید این شخص به ما میگوید بعدا محشور و زنده میشوید، کلمه (في) نمیاورد بلکه میگفت:  أ إنا لمخرجون، أ إنا لمبعوثون خلقا جدیدا، (هر چند خود همین جمله هم نزد عرب دو وجه دارد) اما هرگز نمیگفت: أ إنا لفی اخراج جدید، أ إنا لفی بعث جدید، هرگز چنین نمیگفت، این جمله نسبت به مقصود او غلط است، اما وقتی میگفت: أ إنا لفی خلق جدید، دقیقا میخواست عالم ارواح پس از مرگ قبل از قیامت را بگوید، یعنی وقتی از   قران میشنید که میگوید: گمان نکنید کسانی که در راه خدا کشته شدند مرده‌اند  بل احیاء و لکن لا تشعرون، و یا میشنید که میفرماید:
 
 وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الظَّالِمُونَ في‏ غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْديهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ[/size] تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَ كُنْتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ (الأنعام 93) وَ لَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَى‏ كَمَا خَلَقْنَاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُم مَّا خَوَّلْنَاكُمْ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ  وَ مَا نَرَى‏ مَعَكُمْ شُفَعَاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنهَُّمْ فِيكُمْ شرَُكَؤُاْ لَقَد تَّقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنكُم مَّا كُنتُمْ تَزْعُمُونَ(94)
 
 
 ترجمه فولادوند، ص: 140
 و كاش ستمكاران را در گردابهاى مرگ مى‏ديدى كه فرشتگان [به سوى آنان‏] دستهايشان را گشوده‏‌اند [و نهيب مى‏زنند:] «جانهايتان را بيرون دهيد» امروز[/size] به [سزاى‏] آنچه بناحق بر خدا دروغ مى‏بستيد و در برابر آيات او تكبر مى‏كرديد، به عذاب خواركننده كيفر مى‏يابيد. (93) و همان گونه كه شما را نخستين بار آفريديم [اكنون نيز] تنها به سوى ما آمده‏‌ايد، و آنچه را به شما عطا كرده بوديم پشت سر خود نهاده‌‏ايد، و شفيعانى را كه در [كار] خودتان، شريكان [خدا] مى‏پنداشتيد با شما نمى‏بينيم. به يقين، پيوند ميان شما بريده شده، و آنچه را كه مى‏پنداشتيد از دست شما رفته است. (94)
 
 
 یا میشنید قرآن میفرماید:
 
 وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ يَتَوَفَّى الَّذينَ كَفَرُوا الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَريقِ (الأنفال 50)
 
 و اگر ببينى آن گاه كه فرشتگان جان كافران را مى‏ستانند، بر چهره و پشت آنان مى‏زنند و [گويند:] عذاب سوزان را بچشيد. (50)
 
 
 کاملا پیام روشن قرآن را دریافت میکرد که میگوید هم اکنون مردگان درگیر اعمال خود هستند، و زنده شدن مجدد بدنهای خاک شده، ادعای بیشتر پیامبران است، نه تنها ادعای آنها، بنابر این میگفت: (لفي) یعنی مردی میگوید: وقتی که خاک شدید هرآینه شما در آفرینش نو قرار دارید، لفيخلق جدید.
 
 
 نقل قول:
 در اصل توسط ghanetغانت  هالک ملحد  کافر بالله وانبیائه ورسله وکتبه وحججه بهائی ملحد زنیم مابون  شیطان پرست مدعی پیامبری وهدایت مردم ایراننوشته شده است                
 اینکه فلانی  کفشهایش از غیب جفت می شدند، مرتب به خدمت آقا امام زمان مشرف می شد، چشم  برزخی داشت و چه و چه و چه، همگی قصه های منبری و حجره ای هستند لطفاً اگر  در اینجا می خواهی چیزی بنویسی مستند به آیات قرآن باشد نه حرف و حدیث این و  آن.[/font][/b][/i]
 hosyn[/color][/font][/font][/b]
 دوست گرامی، مخاطب اندیشمند شما، این سخن شما را آشکارا دال بر تعصب  شما به دین مادریتان و قران مادریتان میبیند، چرا؟ چون همه چیز را دربست رد کردن، جز تعصب کور، چیزی نیست، بلکه شخص عاقل، نه همه چیز را دربست قبول میکند، و نه دربست رد میکند، آیا تعبیر مسخره‌آمیز  شما: قصه‌های منبری و حجره‌ای، با تعبیر مسخره‌آمیز مشرکین: اساطیر الاولین، چه فرقی دارد؟
 
 .       
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
صفحه: [1] 2 3 ... 10