نویسنده موضوع: تفسیر سوره مبارکه قاف :ازجلسه 95 تا124  (دفعات بازدید: 10246 بار)

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 652
***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

یکشنبه ( 18/12/2011 )27اذر90-22محرم الحرام1433جلسه95

بسم الله الرحمن الرحیم
تا دقیقه ی 14 پاسخ به سوالات متفرقه
عرض کردیم که درباره ی ( خلق جدید ) دو دیدگاه وجود دارد : اول : ایجاد عالمی بعد از این عالم و دوم : آن به آن فیض وجود رسیدن ، وجودات که زمانی و مستمرّ الوجودند ، لحظه به لحظه دارد فیض از ناحیه ی خداوند به آن ها می رسد . طرفداران دیگاه دوم لبس را دو جور معنا کرده بودند : اول : تلبس و لبس بعد از لبس یا لبس بعد از خلع به معنای تحقق و دوم : به معنای اشتباه و ستر . اینجا بود که عرض شد که برخی آیه ای را در سوره نمل شاهد آورده اند که خلق جدید را به معنای فیض دم به دم بگیریم . آیه سوره نمل : ( و تری الجبال تحسبها جامدة و هی تمرّ مرّ السحاب ) امثال صاحب اسفار که از تبدل انواع و تجدد امثال را تعبیر به حرکت جوهریه کرده اند ، این آیه شریفه را هم شاهد بر حرکت جوهریه می گیرند . می گویند : آیه می فرماید : کوهها را می بینی و گمان می کنی جامد و ساکنند اما تمرّ مرّ السحاب لحظه به لحظه در حال حرکتند
آیا این آیه شریفه به ( خلق جدید ) و به حرکت جوهری مربوط می شود یا نه ؟ در این آیه سه دیدگاه مطرح شده که فقط طبق یکی از آن ها به حرکت جوهری مربوط می شود
دیدگاه اول که از ظاهر سیاق آیات استفاده شده همان است که هم مرحوم طبرسی دارند و هم آقای طباطبایی پذیرفته اند :
المیزان : الآیة بما انها واقعة فی سیاق آیات القیامة محفوفة بها تصف بعض ما یقع یومئذ من الآیات . این آیات اصلا ربطی به دنیا ندارد که بگوییم عالم دنیا و حرکت و جوهری و ... بلکه مال روز قیامت است و منظور از ( تری الجبال ) دیدن الآن نیست . مانند : ( و سیّرت الجبال فکانت سرابا ) و ( کانت کثیبا مهیلا ) و ( و تکون الجبال کالعهن المنفوش ) ایشان هم در المیزان مثال زده اند به آیه ( و تری الناس سکاری و ما هم بسکاری ) تو می بینی ؛ نه این که شخص تو می بیند بلکه یعنی حال چنین است و هر که نگاه کند ، چنین می بیند . در اینجا هم ( تری الجبال ) یعنی وقتی آن روز شد ، شما کوه ها را این چنین می بینی . چون آیات شریفه این گونه شروع می شود : آیه 82 : ( و اذا وقع القول علیهم اخرجنا لهم دابّة من الارض تکلّمهم ان الناس کانوا بآیاتنا لا یوقنون ) بعد ( و یوم نحشر من کلّ امّة فوجا ) که طبق روایات اشاره است به رجعت . چون می فرماید : محشور می کنیم از هر امّتی گروهی را نه همه ی امّت را . ولی در طول تاریخ هر کس را که به رجعت قائل بوده ، رافضی و کذّاب خوانده اند ! می گویند : فلان راوی ضعیف قائل بالرجعة ! معلوم میشود قول به رجعت از مشخصّه های شیعه بوده است . بعد ادامه دارد تا آیه 87 : ( و یوم یُنفخ فی الصور ففزع . . . ) و بعد آیه ی ( و تری الجبال ) و دنبالش هم ( من جاء بالحسنة فله خیر منها و هم من فزع یومئذ آمنون ) پس قبل و بعد آیات مربوط به قیامت است و درنتیجه ( تری الجبال ) هم مربوط به همان قیامت است نه دنیا . این نظر اول که حتی صاحب المیزان که حرکت جوهری را قبول دارند ، این آیه را ناظر به آن ندانسته اند . اما احساس می شود این حرف خالی از تکلف نیست . گرچه اصل سیاق قبال انکار نیست که بین آیات قیامت قرار گرفته ولی فاصله گرفتن از سیاق امر بعیدی نیست مخصوصا که می دانیم که آخرت و دنیا عالم های مُنحاز نیستند و به فرموده امیرالمؤمنین  به جاثلیق که از رابطه ی بین دنیا و آخرت پرسیده بود : پرسیده بود : أین الدنیا من الآخرة ؟ نفرمودند : الدنیا حاضرة و الآخرة تأتی بعدها . بلکه فرمودند : ( الدنیا فی الآخرة و الآخرة محیطة بالدنیا ) خود این دنیا جلوه از عالم آخرت است . آخرت اقیانوس است و دنیا برکه ای است که وصل به آن است و دارد آن را نشان می دهد . اینجور نیست که دو تا کره ی از هم جدا باشند که به هم ربط ندارند
حالا با توجه به این مطالب چه مانعی دارد که قرآن دارد با کسی مثل پیامبر صحبت می کند که کلّ دنیا و آخرت برای او وصل به هم است و مکشوف و روشن . هم حیثیت دنیای حضرت محفوظ است هم حیثیت آخرت . در روایت معراج هم دارد : ( قد صارت الدنیا و الآخرة عندهم واحدة ) ( و هم والجنة کمن قد رآها ) در نهج البلاغه هم هست که : ( حققت القیامة علیهم عداتها ) و ( اسفرت الساعة عن وجهها ) ما هستیم که مبتلا هستیم نه اولیاء الهی که تمام وعده های قیامت برای آن ها محقّق است . این ها از محکمات معارف مبدأ و معاد است . در این جا هم می فرماید ( و تری الجبال تحسبها جامده و هی تمر مر السحاب ) اگر تحسبها جامدة مربوط به روز قیامت باشد که معنا ندارد . در آن روز دیگه گمان معنا ندارد . روز حُسبان نیست . مرحوم آقای طباطبایی ( تحسبها ) را جمله معترضه گرفته اند یعنی الآن . ای تظنّها الآن و لم تقُم القیامة . لذا ایشان ( و هی تمر ) را حال از ( تری ) گرفته اند یعنی می بینی کوهها را در روز قیامت در حالیکه تمرّ مرّ السحاب ولی طبق توضیح ما حال از جامدة می شود . پس این تعبیر حُسبان آیه را از سیاق آیات قیامت دور می کند . چون اگر امروز جامد است ، باید می فرمود : و تری الجبال جامدة و تمرّ یوم القیامة مرّ السحاب
در جواب اشکال : اصلا منظور از ( تحسب ) حال شخص نیست که بگوییم یقین دارد یا گمان بلکه برای فرق گذاشتن بین دید ظاهری و باطن امر است . مثلا می گویند : تو گمان می کنی که فیلم حرکت است در حالیکه درحقیقت چندین عکس پی در پی است . گمان می کنی نه یعنی علم نداری گمان داری بلکه می خواهند بین حالت دید ظاهری و واقعیت فرق بگذارند . منظور بیان صرفا حال بیننده نیست
در تفسیر مجمع البیان از تعبیر ( مرّ السحاب ) استفاده کرده اند که : منظور از مرّ السحاب ، عبور یک قطعه ابر نیست بلکه مراد حالتی است که ابرها کل آسمان را فرا گرفته است . به این ابرها که نگاه می کنی آن ها را ساکن و ایستاده می بینی در حالیکه در واقع همه ابرها در حال عبور هستند
سؤال : تعبیر جمود چه ربطی به مرور دارد ؟ مقابل مرور ، سکون است . باید می فرمود : تحسبها ساکنة و هی تمرّ
جواب : این حرف شما باعث خوشحالی ملاصدرا است ! که بفرماید : جمود یعنی چیزی که یخ بسته . و گرنه ماشینی که استاده که نمی گویند : جامد است . پس آیه دارد حرکت جوهری را می گوید . کوه ها را جامد می انگاری اما در ذاتش سیلان است . حرکت سیلانی جوهری . اما دیگران می گویند : علی ایّ حال اگر چشمه ی آبی هم در حرکت است ، یخ بزند ، می گویند : جمد العین یعنی از حرکت باز ایستاده مانند خمد النار که به معنای فرکش کردن لهیب آتش است . جمود و خمود در اشتقاق کبیر نزدیک به همند . به هر حال مقابل جمود یک نحو جولان دادن است . خواه حرکت برونی و خواه حرکتی در اندرون شیء .
نظر دیگر این است که آیه اشاره دارد به حرکت وضعی و انتقالی کره ی زمین . کوه ها مانند حرکت ابرها در حرکتند یا به حرکت غرب به شرق در حرکت وضعی یا در مسیر مدار زمین به دور خورشید . وقتی زمین در حال حرکت است بالتبع آن کوهها هم لحظه به لحظه در حال حرکتند

با عرائضی که ما داشتیم ، قرآن می تواند چندین معنای صحیح را در آن واحد افاده کند : فیه خبر السماء و الارض و . . . ابن عباس می گوید : اگر کسی شترش را گم کرده ، می تواند از قرآن پیدا کند . حالایی ها می گویند قرآن آمده فقط برای بیان عبادات و حداکثری نیست حداقلی است . تازه حداکثری هم که آن ها منظورشان است ، خودش یک لیوان نمی شود . اما حرف ابن عباس پدرجد حداکثری است ! حالا که قرآن این گونه است ، مانعی ندارد که با یک تعبیر به همه ی این معانی ( بر فرض صحتشان و قابل اراده بودنشان از آیه ) اشاره داشته باشد
اما این نظر که اشاره به حرکت کره زمین باشد ، با تشبیه به حرکت ابر خیلی جور نیست . وجه شبه حرکت وضعی یا انتقالی زمین و به تبع آن کوه ها با حرکت ابرها خیلی روشن نیست . آیا تشبیه در اصل الحرکة است ؟ به عبارت دیگر سحاب بیرون از ماست و ما روی زمین ، ساکن ناظر . حالا یا قطعه ی ابر یا ابری که کل آسمان را گرفته است . کوه ها چگونه این گونه اند ؟ یعنی ما جایی هستیم که کوه ها دارند از ما رد می شوند ؟ یکی از حاضران : ممکن است وجه شبه عدم وضوح و خفاء حرکت باشد . استاد : آیا ارتکاز عرب از کلمه ی سحاب ، غیم مُطبق است ؟ کمی دور به نظر می رسد . باید بیشتر بررسی شود . احتمال هم دارد که وجه شبه سرعت مرور باشد . چطور ابر به سرعت رد می شود ، کوهها هم حرکتی سریع دارند نه این که تو ساکن هستی و ابر حرکت می کند . سوال : این که حرکت زمین است نه کوه ها پس چرا نگفت : تحسب الارض ساکنة و جبال را آورده ؟ جواب استاد : چون جبال حالت اوتاد ونگهبانی دارند و اگر بخواهند به استقامت و ثبات مثال بزنند ، به کوه مثال می زنند . یکی از حاضران : اگر منظور از ثبات ، استحکام باشد ، فرمایش شما درست است ولی اگر منظور از ثبات ، سکون باشد ، در ذهن عامه ی مردم وقتی می گوییم : سکون و آرامش ، بیشتر وجه الارض به ذهنشان می آید نه جبال . به لحاظ آرام بودن از نظر حرکت وضعی زمین ، وجه الارض بیشتر بارز است تا کوه ها . استاد : البته بعدا می خواهم معنایی برای جبال عرض کنم . چون بالأخره قرآن جبال فرموده نه ارض و لو اینکه دلیلی هم بر نفی معنای سوم نداریم . چند بار دیگر هم عرض کردم که گاهی معنای آیه ای با دقت و مراجعه به تفاسیر واضح می شود اما می بینی ریخت کلام جوری است که با زبان حال می گوید : من چیز دیگری می خواهم بگویم ! یکی نمونه های بارز آن آیات همین آیه است . در ادامه اش دارد : ( صُنع الله الذی اتقن کلّ شیء ) چه ربطی به جمود و حرکت کوه ها دارد . بعدش هم می فرماید : ( انه بما تعملون خبیر ) مفسران مجبور شده اند ( انه بما تعملون ) را به چند آیه قبل مربوط بدانند . در حالیکه گفتیم همانطور که سیاق آیات مفادی دارد ، نفس یک آیه هم مفادی دارد . لذا باید یک فکری برای ( انه بما تعملون ) در سیاق خود آیه بکنیم .
برای فردا هم روی واژه ( أتقن ) تأمل کنید هم روی ربط ( انه بما تعملون خبیر ) به ما قبلش . ( دقیقه ی 46 )
سوالات متفرقه تا دقیقه 62 ادامه دارد
یا حسین 
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء     

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 652
پاسخ : تفسیر سوره مبارکه قاف :ازجلسه 95 تا124
« پاسخ #1 : مارس 18, 2014, 05:35:04 pm »
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

دوشنبه : ( 19/12/2011 )28/9/90ج96

تا دقیقه شش سوالات متفرقه
بسم الله الرحمن الرحیم
قرار شد چند لغت را برای آیه ی شریفه ببینیم
عرض شد سه معنا برای آیه ی شریفه ذکر شده که یکی از آن ها به بحث ما مربوط میشود . و آن این بود که ( تمرّ مرّ السحاب ) یعنی لحظه به لحظه این کوه ها که خیال می کنیم یک چیز ثابتی است که هزاران سال است سرپاست ، لحظه به لحظه فیض وجود از عالم دیگر برای آن ها می آید . که ملاصدرا آن را بر نظریه ی خودشان تطبیق کرده بود . ( تمرّ ) یعنی مرور بُعد چهارمی و زمانی و سریانی . این کوه که که آنِ قبل وجو م یخواست ، آنِ بعد هم محتاج فیض وجود است که اگر نیاید ، معدوم است . که با این حساب ( خلق جدید ) می شود فیض وجود لحظه به لحظه
صاحب المیزان این استفاده از آیه را قبول نداشتند و فرمودند : این آیه در سیاق آیات قیامت است و مربوط به قیامت نه دنیا . در قیامت کوه ها به حرکت و مرور در می آیند مانند : ( سُیّرت الجبال فکانت سرابا ) بعید نیست که در معنای واژه ی سراب هم مرور خوابیده باشد . همان طور که سرابی که در بیابان به چشم می آید شبیه یک رود در حال حرکت است نه آب ساکن . سَرَبَ و سارب هم به معنای حرکت است : ( سارب باللیل ) و ( فاتخذ سبیله فی البحر سَرَبا )
در اینجا مرور به کوه نسبت داده شده و در آنجا سیر . در آِه دیگر تعبیر نسف دارد . نسف یعنی اینکه باد بزند زیر چیزی و مثل گرد و غبار آن را به هوا بپاشاند و پودرش کند ( ینسفها ربی نسفا ) . تعابیرعهن منفوش یا کثیبا مهیلا یا دکّ نیز آمده است . که همه ی این ها مال قیامت است . اما در مورد دنیا دارد : ( الی الجبال کیف نصبت ) ( والجبال ارساها ) ( رواسی شامخات ) شامخ یعنی چیزی که محکم سر پای خودش برافراشته شده است . شاید جامدة هم در آیه به همین معنا باشد مخصوصا که عرب لفظ جامد را برای کوه به کار می بَرَد . این ها معلوم است . اما احتمال این که ( تحسبها جامدة ) جمله ی معترضه باشد ، همانطور که صاحب المیزان فرمودند ، کمی دور از ذهن به نظر می رسد . فرمودند : تظنّها الآن و لم تقم القیامة بعدُ جامدة غیر متحرکّة ) بعد ( هی تمرّ ) را حال برای ( تری ) گرفته اند . در حالیکه این واو حالیه به با جمود بیشتر جور در میاید . چون تناسب حکم و موضوع این را اقضا می کند . طبق فرمایش المیزان می شود : می بینی کوه ها را در حالیکه دارند مرور می کنند . در حالیکه مناسب با فصاحت و بلاغت و سلاست کلان مناسبت دارد : می بینی و گمان می کنی ایستاده در حالیکه در حال مرور است . در حالیکه حال است از حسبان تو ایستایی را . نه اینکه صرفا حال باشد برای ( تری ) . به نظر می رسد بعید است که ( وهی ) را حال برای تری بگیریم . اصل اینکه یکی از علائم قیامت سیر و نسف و بسّ جبال است ، شکی نیست . اما بحث سر این است که مراد از این آیه شریفه کدام موطن است ؟
اما اینکه دیروز عرض شد این آیه در بین و سیاق آیات قیامت است ، قابل خدشه است . چون قبل از همین آیه مطالبی است که مال قیامت نیست . اول دابة الارض بود بعد رجعت ولی کمی بعد می فرماید : ( اولم یروا انا جعلنا اللیل لیسکنوا فیه و النهار مبصرا ) که مال قیامت نیست و بعید است این خطاب به مردم در روز قیامت می باشد . ظاهرا خطاب در همین در دنیا است . پشت سر همین می فرماید : ( و یوم یُنفخ فی الصور ) که دوباره مربوط به قیامت است . و بعدش هم دارد : ( تری الجبال ) . آیا یعنی تری الجبال در همان یوم ینفخ ؟ یا شبیه آیه ( اولم یروا ) این هم یک نوع التفات است ؟
البته ما نم یخواهیم سیاق و ظهور راانکار کنیم . ما می خواهیم تمام محتملات را بررسی کنیم . دیروز هم که گفتیم : ( خبیر بما تفعلون ) چه ربطی دارد به مرور کوه ها ؟ مفسران آن را توضیح داده اند و لو با ربط آن به آیات قبل . به همین آیه هم میتوان ربط داد که قرآن از هر فرصتی برای یادآوری معاد استفاده می کند مثل : ( سبحان اللذی سخّر لنا هذا و انا الی ربنا لمنقلبون ) که انسان می گوید : معاد چه ربطی به سوار شدن بر مرکب و حرکت آن دارد ولی فرموده اند : خدا از هر فرصتی برای تذکر مقصود اصلی استفاده می کند . یا آیه ی ( یتفکرون فی خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا ) بعد می فرماید : ( سبحانک ما خلقت هذا باطلا فقنا عذاب النار ) در آیه مورد بحث ما هم مانعی ندارد که می فرماید : کوه را که نگاه می کنی ، مرورش را که برایت می گوییم ، صنع متقن خدا را که می بینی ، به خود بیا و به غایت خود فکر کن و مراقب تمام اعمالت باش . چیزی که منظور دیروز من بود این بود که در عین حال ، یک ربط وراء این مقاصد تربیتی وجود دارد که همان ربط تکوینی است . گویا آیه می خواهد بفرماید یک ربط تکوینی هم بین مرور کوه و ( خبیر بما تفعلون ) وجود دارد که بعدا عرض می کنیم
اما لغت ( أتقن ) ، مُتقَن را معمولا به معنای محکم ترجمه می کنند اما محکم دو جور است . گاهی می خواهند سنگی را در دیواری جا سازی کنند ، می گویند : خب محکمش کن . مبادا بیفتد . این استحکام استحکام است که شیءی در محل قرار گرفتنش دارد . که او را از زلّت و سقوط حفظ می کند . اما معنای تقن و متقن اصلا این نیست . بلکه مراد استحکامی است در تار و پود خود شیء . می گوییم : بافت این پارچه محکم است . نه این که خوب محکم سرجایش قرار گرفته است بلکه استحکام وجودش منظور است . متقن یعنی چیزی که بافت وجودش محکم است و به این راحتی از هم نمی پاشد و سست نیست
صُنع هم این است که انسان چیزی را بریا یک غرض خاصی مدیریت کند : ( واصطنعتک لنفسی ) . صانع هم کسی که چیزی را می سازد و ظاهرا در لغت به دست سازها می گویند که انسان با دست چیزی را مدیریت کند و بسازد . صنع الله یعنی چیزی که خداوند متعال با عنایت و قصد نه مثل یک فاعل طبیعی و غریزی که خودش نم یفهمد چه کار میکند ، چیزی را مدیریت می کند . یعنی پشتوانه عالم قصد و علم و اراده است و روی حساب
اتقن کل شیئ یعنی تار و پود وجودی ی هر چیزی را متقن قرار داد . وقتی که می خواهند بگویند چیزی ول است و متقن نیست می گویند : خُلل و فُرج و شکاف و شقاق در آن است . پس شیء متقن یعنی چیزی که در آن خلل نیست . شکاف باعث سستی وجود شیء می شود
حالا چه ربط ومناسبت بین صنع الله اللذی اتقن با تمرّ مر السحاب وجود دارد ؟ می فرماید : کوه را جامد و ثابت می بینی ولی در باطن بر خلاف حسبان تو در دلش سیلان و جنب و جوش است ولی شما بی خبرید . این نحو صنعت الهی است که هر چیزی را اینجور متقن آفریده است . اولا اگر اتقان به مرور بخورد که می خواهیم همین احتمال را بررسی کنیم ، معنایش این می شود که همه چیز همین جوراست و اینکه فقط نام از جبال برده شده ، با جبال شروع شده چون جبال نماد جمود وصلابت و استحکام و راسیات است . قرآن از محکمترین چیزها شروع کرده و گفته : این جبالی که به نظر شما محکمترین چیزهاست ، در دلش سراپا جنب و جوش است . این مرور را که عرض می کنم چگونه اتقان است ، همه ی اشیاء دارند . صنع الله توضیح این است که تحسبها جامدة و هی تمرّ . و این صنع با اتقان همراه است . کأنه می خواهد بفرماید : ببین خدای متعال چه کار کرده ؟ یک چیزی که در دلش سراپا مرور است و سریان و سیلان ، جوری قرار داده که این سیلان نمایش ندارد . اگر قرار بود این سیلان نمایش داشته باشد ، سیلانی بود که فرجه و خلل داشته باشد . مرکبی که خیالی راهوار می رود مانند قطار ، اصلا نشان نمی دهند که در حال حرکت است . راه افتاده ولی راکبین آن خیال می کنند ساکن هستند . اگر در حرکتش خلل دارد ، تکان می خورد ، می ایستد و دوباره راه می افتد ، دارد خودش را نشان می دهد . اینجا هم احتمالا عرض می کنم : صنع الله متقن یعنی ببین چه صنعی ! که چیزی که سراپاش سیلان است اما سیلانی که در آن یک ذره خلل نیست که اگر خلل بود تو آن را جامد نمی دیدی و نشان می داد که سیلان دارد . اما چون متقن است یعین ذره ای خلل و شکاف در این سیر سیلانی او نیست ، خودش را به صورت ثابت نشان می دهد و تحسبها دیگر جنبه ی منفی ندارد یعنی چون صنع الله متقن است ، این اتقان سبب شده که آن ثبات جلوه گر شود نه این که شما تقصیر دارید یا اینکه او می خواهد خودش را خودپوشی کند . بلکه از اتقان صنعش است که چنین است . این را از این استفاده کردم که اتقان به معنای صرف محکم بودن نیست . بلکه به معنای بافت محکم و تار و پود بدون خلل است
در مورد لغت مرور هم نکتهای عرض کنم : امروز به لغت قوّة برخورد کردم که به معنای قدرت است . دیدم یکی از معانی که در کتب لغت برای آن ذکر کرده اند ، هر کدام از لنگه های بافت که به دور هم پیچیده تا طناب به وجود بیاید ، را قوة یا طاقة می گویند . به هر کدام از این رشته ها قوة می گویند که تنهایی همه ضعیف و با هم قوی هستند . پس وقتی قوة هستند که باهم باشند . قوة الحبل و طاقة الحبل . به همین رشته ها مِرّة الحبل هم می گویند . ( ذو مرّة فاستوی ) . مرّة آن حالتی است یک رشته ای را دور می دهند تا مفتولی را درست کنند . تمرّ یعنی به صورت خاصی از اول تا آخر طناب به دور سایر رشته ها حرکت می کند . صرف کنار هم قرار گرفتن نیست مثل کابل هایی که از کنار هم رد می شوند بلکه کنار هم قرار گرفتنی که به هم مفتول و جفت می شوند و چه بسا آن معنایی که در ذهن ما از مرور وجود دارد که همان گذشتن است ، لازم معنای این باشد . شاید . البته لُغویون وقتی به تکلف می افتند ، آن را دو معنا می کنند . البته ممکن است مرّ در مرّ السحاب همان معنای عرفی باشد ولی شاید آخر کار بتوانیم هم به همان معنای ریشه ی مرور بر گردانیمش
سحاب هم از ماده ی سحب به معنای رفتن است و این معنا با غیم مطبق خیلی سازگار نیست چون معنای رفتن در آن بارز نیست
آیا غیر ازاین سه احتمال ( حرکت کوه ها در قیامت ، حرکت جوهری در همین دنیا و حرکت وضعی و انتقالی زمین ) احتمال دیگری در آیه وجود دارد ؟ احتمالی که با ( انه خبیر بما تفعلون ) جور در بیاید و مجبور نشویم این قسمت را به آیات قبلی بزنیم یا آن را جهت بیان تربیتی قرآن بگیریم . کأنه آیه می خواهد بفرماید که خدا به هر کاری که میکنید کاملا آگاه است و آگاه بودن خدا به کارهای شما و اینکه شما باید برای کارهایتان حساب باز کنید و سهل انگار نباشید ، یک ارتباطی دارد به مرور جبال . چون در آیه یک حُسبان وجود دارد : ( تحسبها ) و یک تشبیه ( مرّ السحاب ) ولی تنها عنصری که واقعیت دارد و خالی از حسبان و تشبیه است ، ( هی تمرّ ) می باشد . پس اساسی ترین مطلب آیه ( هی تمرّ ) است . کوه ها سراپاشون جنب و جوش است . ضمیمه کنید به این ، متقن بودن صنع خدا در همه چیز را . و شما هم از آن هایی هستید که صنع متقن دارید و در ارتباط هستید با این مروری که در کوهها و در هر چیزی هست . پس مواظب اعمالتان باشید . من که گفتم کوه ها در سیلان هستند و صنع خدا متقن است و همه ی چیز مثل کوه ها در سیلان است ، اینها با اعمال شما در ارتباط است . اگر این احتمال سر برسد ، لازم نیست انه خبیر را به آیات قبلی بزنیم . با این احتمال باید صنع و جبال را چگونه معنا کنیم ؟ آیا می توان آیه را جوری معنا کرد که خبیر بما تفعلون با ما قبل خود رابطه ی علت و معلولی و اصل و متفرع علیه پیدا کند یا نه ؟ آیا همان معنای قبلی برای نتیجه گیری کافی است یا اینکه باید از بیانات معصومین و ارشاداتشان در روایات دیگر به آن ضمیمه کنیم ؟ مثلا درمورد جبل که قبلا صحبت کردیم که یک نحو ثبات در معنای لُغوی آن است : ( خلقکم و الجبلّة الاولین ) ( جبلّا کثیرا ) جبلّة هم به معنای فطرت بود ( دقیقه 47 )
تا دقیقه 56 سوالات ادامه می دهد
یا زین العابدین
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء     

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 652
پاسخ : تفسیر سوره مبارکه قاف :ازجلسه 95 تا124
« پاسخ #2 : مارس 18, 2014, 05:36:09 pm »
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه ( 20/12/2011 )29اذر90ج97

بسم الله الرحمن الرحیم
عرض شد که ریخت تعبیر ( تحسب ) با روز قیامت جور نیست . لذا خود علامه ی کبیر مرحوم طباطبایی صریحا قید زده بودند که : یعنی تحسبُ الآن و لم تقُم القیامة . و اینکه تحسبها مال دنیا باشد اما تمرّ مرالسحاب مال قیامت ، کمی ابهام داشت . دوم اینکه در آیه شریفه مرور را به عنوان صفت کوه ها آورده در حالیکه در صفا کوه ها در قیامت در آیات دیگر چنین وصفی مشاهده نمی گردد . ظهورهیچکدام از بسّ و نصف و دکّ و عهن منفوش و هباء منثورا و سراب و نظائر آن تناسبی با مرور مرّالسحاب ندارد . باید دید خود آقای طباطبایی تعابیر وارد در آیات مربوط به قیامت کوهها را چگونه با مرور مرّالسحاب جمع فرموده اند
یکی از حاضران جورنبودن تحسب با قیامت را زیر سؤال بردند و به آیه ی تری الناس سکاری و ما هم بسکاری مثال زدند ولی آستاد قبول نفرمودند
در آیات قیامت واژه هایی شبیه تحسب و تظن و نظائر آن وجود ندارد لذا مرحوم طباطبایی تحسب را به دنیا زدند
یکی از حاضران : تعبیر سُیّرت با مرور نزدیک است . استاد : سراب را من به معنای حرکت گرفتم ولی رایج آن است که به معنای چیزی که انسان به نظرش می آید هست و نیست می گیرند لذا خیلی با مرور نزدیک نیست مثل ( اعمالهم کسراب بقیعة ) که اینجا قطعا به معنای حرکت نیست . یک سوال مهمی هم که در این آیه هست این است که : این چطور سیری است که نتیجه اش سراب است ؟ : فکانت سرابا
البته شاید هم نسف و بسّ و دکّ و سیر و . . . اشاره به مواقف مختلف قیامت باشد که حضرت فرمودند : ( للقیامة خمسین موقفا )
سؤال : آیا اصلا قیامت عالَم گمان است یا اینکه در آنجا همه چیز کشف است ؟ استاد : معلوم نیست برای همه کشف باشد . عالم عالم کشف است اما اینکه هر کسی همه چیز را بداند ، ثابت نیست . سائل : آیا ممکن است کسی در قیامت گمان باطل پیدا کند ؟ استاد : برهانی باشد بر اینکه تمام علوم برای همه ی حاضرین تبدیل به علم حضوری شود ، معلوم نیست . شواهدی بر خلاف این مطلب وجود دارد . مثل : ( من کان فی هذه اعمی فهو فی الآخرة اعمی و اضلّ سبیلا ) یا ( کلا انهم یومئذ عن ربهم لمحجوبون ) در عین حالی در جایی دیگر می فرماید : ( یومئذ یوفیهم الله دینهم الحق و یعلمون ان الله هو الحق المبین ) که حضرت در نهج فرمودند : احقّ و ابین مما تراه العیون . در حس باصره اگر خطا می آید ، در آن خطا راه ندارد . اما همه ی این آیات باید با هم جمع شود .
در جواب یک اشکال : ( حسبتهم لؤلؤا منثورا ) تشبیه است و همچنین سکاری با کسی که در عذاب است . اما در آیه ی مورد نظر تناقض است . جامد و مرور . نمی شود گفت : تشبیه است چون ضد هم است
در جواب یکی از حاضران : در چند آیه دارد که : ( این شرکائکم قالوا ضلوا عنا ) و در آیه ادامه می دهند که : ( بل لم نکن ندعو شیئا ) یعنی حال داریم می فهمیم که هیچی نبود و عدم بود و به قول حضرت یوسف صرف الفاظ بود : ( ان هی الا اسماء سمیتموها انتم )

همه ی این اشکالات یک طرف ، ( صنع الله الذی اتقن کلّ شیء ) هم سازگاری ندارد . چون صُنع الله به ظهورعرفی قوی مربوط به خلق الآن است . نه اینکه منظور صنع الله فی القیامة باشد . بلکه یعنی صنع الله الذی اتقن خلق الجبال نه صنع الله فی القیامة الذی تمرّ الجبال فیه مرّ السحاب . اتقان تصور می شود ولی ظهور صنع الله اشاره به خلق موجود است . ذهن از صنع الله به قیامت نمی رود . صنع الله توضیح مطلب قبلی است . البته وجه این ظهور فعلا برایم واضح نیست . باید تأمل کرد که در صورت صحت این استظهار و معیت عرف عام با ما ، رمزش چیست ؟
البته برای من واضح است که این آیه هم به دنیا نظر دارد هم به قیامت . کسانی هم که گفتنه اند مربوط به قیامت است ، صحیح می گویند و این بحث های ما منافاتی با آن ندارد . فعلا در صدد فهم معنای کلی آیه از نظر استظهارات عرف عام و بردن فایده علمی از استظهارات تفسیری هستیم . بعدا که اظهر و ظاهر عرفی روشن شد ، بر می گردیم و می گوییم : اگر آیه مربوط به قیامت باشد ، باید حُسبانش را فلان جور معنا کرد . یعنی وقتی ظهور عرفی را استخراج کردیم ، وجوه دیگر می شود غیر عرفی و باید مؤلّفه های آیه شریفه را به تناسب خودش معنا کنیم
در اینجا آن دو قول دیگر مطرح می شود : یکی حرف صاحب اسفار که فرموده اند : تمر مر السحاب یعنی حرکت جوهریه یعنی کوه ها را ثابت می بینی اما در دلش سراسر تکاپو است . لحظه به لحظه در حال حرکت و جنبش است
قول دوم هم این بود اشاره به حرکت وضعی و انتقالی زمین باشد . گر چه حرکت کوه ها در ضمن زمین است اما مثل ( جالس السفینة ) صحیح است حرکت را به کوه ها هم نسبت داد و اشکالی هم ندارد

اما درهرحال ارتباط تکوینی ( انه خبیر بما تفعلون ) به ما قبل باقی می ماند . چه ارتباطی است بین کوه و حرکت و اتقان آن با اینکه خداوند به تمام کارهای ما آگاه است ؟ نه حرکت جوهری این ارتباط را واضح می کند نه حرکت انتقالی و وضعی زمین به این مطلب ارتباطی دارد و نه به معنای اول
مناسب است در لسان معصومین جستجو شود که جبل چه معانی ای دارد که رابطه تکوینی ذیل آیه با صدر آیه را هم واضح کند ( دقیقه 37 )
تا دقیقه ی 45 سؤالات متفرقه
یا حسین
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء     
      ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

شنبه ( 24 / 12 / 2011 )3دی90-28/1/33ج98

سوالی در مورد روش درس خواندن برای رسیدن به اجتهاد پرسیدند که استاد پاسخ مفید و جدیدی دادند . این پاسخ تا دقیقه ی هفتم طول کشید
در پاسخ به یک سوال : ( یوم نُسیّر الجبال ) به دنبالش می فرماید : ( فتری الأرض بارزة ) زمین هموار می شود . شبیه آیه ی ( یسئلونک عن الجبال فقل ینسفها ربی نسفا ) نسف این بود که باد محکم زیر چیزی بزند و آن را مثل گرد و غبار بپاشد بالا . خدا هم کوه ها را پودر می کند : هباء منبثا . در ادامه ی نسفا می فرماید : ( فیذرها قاعا صفصفا ) هاء برمی گردد به زمین ( لا تری فیها عوجا و لا أمتا ) به معنای همان بارزة است . اگر منظور از سیر این است ، با ( تحسبها جامدة جور در نمی آید ) یعنی یکی از نشانه های قیامت این است که کوه هایی که حجاب دارند و زمین را از حالت صاف بودن در آورده اند ، همه شان مُندکّ می شوند : ( و حُملت الأرض و الجبال فدُکّتا دکة واحدة ) همه مندک و صاف و هموار می شوند . خب اگر منظور این است ، ( سیّرت ) لازمه اش عهن منفوش شدن است . پشم وازده ی پخش . حالت جمود و کوه بودنشان از بین می رود . پس منظور از آیاتی که می گوید : کوه ها در قیامت یه سیر می آیند ، یعنی پودر می شوند . پخش و پلا می شود . زمین صاف می شود . دیگه تحسبها جامدة و هی تمرّ مرّ السحاب را نمی شود گفت یعنی همان سُیّرت . بعید می آید به ذهن . چون اون سیرها یعنی پخش و پلا شدن اما این آیه می فرماید : تو گمان می کنی جامد و آرام و ساکنند اما تمرّ مرّ السحاب
می توان گفت : این آیه نه اختصاصی به دنیا دارد نه به آخرت . چون آخرت هم محیط به همین عالم و روز کشف حقائق همین دنیا است . می فرماید همین کوه هایی که شما اینجا دارید به آن نگاه می کنید ، رؤیت شما رؤیتی است که در دنیاست اما رؤیت دنیا منفصل از عالم آخرت و حقائقی که باطن همین دنیاست ، نیست . لذا آیه می فرماید : تری الجبال یعنی یک رؤیتی صورت می گیرد در همین دنیا و این رؤیت یک ظاهری دارد که به ذهن رائی می آید اما چیزی که زمینه ی این رؤیت است و این رؤیت و این حسبان را پدید می آورد ، یک واقعیت و نفس الأمری دارد که حقائق دار هستی است و خداوند متعال آن را اینگونه قرار داده . پس ( و هی ) می شود حقائق این رؤیت که موطن این حقیقت قیامت است . یعنی اگر چشمت قیامتی شود ، ( تمرّ ) و اگر دنیایی باشد ، ( تحسب ) پس اگر کسی دو چشم داشته باشد . هم چشم أنا بشر مثلکم هم چشم أخبرُکم از قله ی عالم و قیامت ، برای او هم تحسبها جامدة درست است هم تمرّ مرّ السحاب . شک نداریم که پیامبر با آن علم رسالتی و مؤیّد به روح القدس که مرور را از آب خوردن راحت تر می دیدند و منافاتی هم با تحسبها ندارد . چون شؤونات و مقامات محفوظ است . لذا باطن تحسبها جامدة ، تمرّ مرّ السحاب است . اما حالا تمرّ چند تا مرور است ؟
مشکل اصلی ی ما هم ارتباط ( انه خبیر بما تفعلون ) به ما قبل بود . اگر چنان که مفسران گفته اند ، آن را به آیات قبلی نخواهیم بزنیم ، چه ارتباطی با ما قبل خود دارد ؟ ترجمه کنیم : می بینی کوه ها را و گمان می کنی ساکن و آرامند در حالیکه مثل ابر در حال حرکتند . آن نحو ساخت خدای متعال که هر چیزی را محکم و متقن در تار و پود ، آفریده ، این چنین است . که عرض شد : شاید بتوان گفت : ریخت این عالم که شما در آن هستید و آخرت بر آن محیط است ، اینگونه است که تمام اشیاء را جامد می بینید اما باطنش تمرّ مرّ السحاب است . این صُنع است . صنع یعنی ساختن و بافتن تار و پود . خدای متعال ریخت این عالم را اینگونه بافته که ( اتقن کلّ شیء ) یعنی ذره ای خُلل و فُرَج در هیچ مصنوعی قرار نداده است . یعنی وقتی بُعد چهارم شیء ( حرکت و سیلان و مرور ) دارد صورت می گیرد ، بینش لنگ نمی زند . طوری نیست که بینش فیض نرسد بلکه شما آن را به صورت یک موجود لق و لنگ زنان و شکاف دار و شقاق دار نمی بینید . اینقدر این فیض منظم می آید که هیچ کس باورش نمی شود که اینجا حرکتی در کار است . مثل ماشینی که موتورش طوری کار می کند که اصلا کسی نمی فهمد که ماشین روشنه . موتور دارد مرتب کار می کند . انفجار و دور و . . . اما از بس که هموار و متقن است و یاتاقانش ذره ای ساییدگی ندارد ، کاملا آرام و بی صدا است و تحسب که جامد است و خاموش . در حالیکه اگر یک ذره خُلل بیاید توش ، می سوزد . حالا که سوخت ، با هر ضربه ای یک تق می کند که نشان می دهد که من دارم کار می کنم . من در حال کار کردن هستم . صنع الله الذی اتقن کل شیء یعنی طوری آفریده که لحظه به لحظه فیض دارد می آید اما نشان نمی دهد . اینقدر هموار و آرام و لطیف است . دنبالش می فرماید : وقتی خدا همه چیز را اینطور متقن قرار داده ، شما هم یکی از آن ها هستید و همین مطلب در وجود شما هم هست . خودتان را یک چیز ثابت و آرامی تصور می کنید که یک روزی خدا شما را آفریده و دیگر لحظه به لحظه کاری با ما ندارد . خیال می کنیم هستیم به هستن ثابت . می گوییم : روز شب می شود اما من که روز و شب ندارم ! من یک چیزی هستم ثابت . روز و شب و خورشید و ماه در حال گردش هستند . ( تری نفسک تحسبها ثابتة ) لذاست که می گوییم : من که نمی میرم ! معمولا ظالمان و جباران حتی احتمال مردن هم نمی دهند . قضیه ی ساعت و پادشاه را هم که قبلا عرض کردم که گفت : این ساعت دارد مرگم را به من نشان می دهد و به من میگه که من دارم میگذرم و همیشه نیستم !
گذر زمان معمولا به دید نفس نمی آید . خودش را در مسیر نمی بیند . خودش را راننده و ماشین و در جاده نمی بیند . شاید روان شناسان و کسانی که روی مغز انسان کار می کنند هم در این باره حرف هایی داشته باشند . درباره خود مغز و ادراکات و خصوصیات آن و ساعتی که مغز دارد که همین ساعت مغز بحثی بسیارگسترده در فیزیولوژی است . همه ی اینها می شود همان ( صنع الله ) که ( تمر مر السحاب ) اما شما خودتان را روی یک کرسی آرام سراسر ثبات می بینید . آن وقت ( خبیر بما تفعلون ) معنایش این می شود که : شما در این مسیر سیلان ، مرتب در حال عبور هستید . این عبور شما را آماده می کند برای انتخاب و تصمیم گیری و برای کار و برای رسیدن به کمالاتی که می خواهی به این چیز ثابت اضافه کنی ، اعمال توست که دارد آینده ی سیر تو را ترتیب می دهد و زمینه ساز آینده ی سیر شماست . پس ( انه خبیر بما تفعلون ) تفرّع اعمال است بر سیلان . اگر سیلان یک امر ثابت بود ، عمل نبود . خود این عمل کاشف از آن جنبه ی سیلانش است . دنبال عمل رفتن و عمل را به خود جذب کردن ، کاشف از آن دید ثبوتی است که می خواهد میخ خودش را بکوبد
خلاصه اینکه امروز ( کلّ شیء ) را به ( خبیر بما تفعلون ) ارتباط دادیم . شما مثل جبال هستید . پس صنع شما هم متقن و مطالب جبال هم درباره شما هست . یعنی وقتی که شما صنع متقنی دارید که ظاهرش ثابت است و باطنش در سیلان است ، خدای متعال با آن جهتی که تو با اعمالت این سیلان را به پیش می بری و به آن صورت نهائیه که خودت را برای آن می سازی ، او آگاه است به این کارهای شما . یعنی مواظب کارهایت باش . بدان که او می داند و او روی کارهای شما برای سیلان وجودی شما و صورت اخیره ی شما حساب باز می کند . سوال : یعنی همانطوریکه به حقیقت کوه وسیلانش آگاه است به اعمال شما هم آگاه است ؟ استاد : نه فعلا منظور من این نیست . احتمال شما در حقیقت وجه شبه را علم خدا گرفته اید . ما می خواهیم بیش از صرف علم خدا به باطن بگیریم
خدای متقن کل شیء که اتقان را به معنای جمودی که در دلش سیلان است بگیریم ، انه خبیر بما تفعلون . این خدا که لحظه به لحظه به دیگ در حال جوشش وجود شما که شما از جوششو جنب و جوش آن بی خبرید ، آگاه و خبیر است که الآن چه هست و بعدا چه می شود ؟ و چه بوده قبلش . به همه ی کارهای شما آگاه است . اعمال ما هم متفرع بر ما قبل است هم پایه برای ما بعد . هم چیزهایی زمینه ی آمدن این ها شده و هم خود این ها بعدا یک چیزهایی را می آورد . یک چیزهایی در زندگی ما این اعمال را آورده چه اختیاری و چه غیراختیاری و همین اعمال هم در ادامه ی این سیلان چیزهای دیگری را برای ما می آورد
صنع بافت مجموع شیء است . به یک چیز بسیط صنع نمی گویند . صنع یعنی یک نظامی با تمام قبل و بعد و اجزاء با یک انگیزه ای ساخته شود که اخص از خلق است
چرا این مرور به نحو جمود جلوه می کند ؟ صُنع الله جواب خوبی برای این سوال است . این جلوه لازمه ی صنع متقن است . اگر خلل داشت ، خودش را نشان می داد و دیگه لاتحسبها جامدة و می فهمیدی در حال
مرور است . مثل رودخانه ای که آنقدر آرام می رود که خیال می کنیم آب راکد است . هیچ موجی بر نمی دارد که بفهمیم دارد حرکت می کند
در جواب سوال : اتقان ظاهر است در دنیا . شاید مبدأ این ظهور هم این باشد که در آیه یک نحو استدلال و باز کردن وارجاع به وجدان و فطرت دادن به نظر می رسد . که منظور صنع الآن الهی باشد که شما دارید می بینید نه اینکه در روز قیامت یک صنع متقنی را مشاهده می کنید . خدا نمی خواهد بفرماید در دنیا اتقان نیست و در قیامت اتقان می آید . بلکه مال همین جاست . یکی از حاضران : تفریع انه خبیر هم شاهد خوبی است که مربوط به دنیاست چون در آخرت که تفعلونی وجود ندارد . استاد تأیید فرمودند
از مجموع آیه بعید به نظر می رسد که ناظر به قیامت باشد و گرنه باید می فرمود : انه کان بما تفعلون خبیرا
به نظر بنده بهتر است متمرکز بشویم روی واژه ی جبال . جوری معنا کنیم که حتی اگر کسی که در یک منطقه ی بدون کوه زندگی کرده است ، معنایش را متوجه شود و درک کند . یعنی شما با ثابتاتی برخورد داری و خیال می کنی ثابت و ساکن و محکم هستند . اما همین ها تمرّ مرّ السحاب . زیرش یک دریایی از جریان و تکاپوست . از بس خدا همه چیزهای دخیل در این جبال را متقن آفریده است . منظور از کلّ شیء هم تمام چیزهایی باشد که در این جبال دخیلند و مؤلفه های این جبال هستند . انه بما تعلمون هم نتیجه ی ما قبل است . یعنی این صنع و متقن و این جبال چه بسا برای تو حجاب میشن از اینکه خدا را آگاه و حاضر و ناظر ببینی بر تمام رفتار و تصمیم گیریهات . ولی اگر بفهمی که این چیزهایی که خیال می کنی ثابتند و بالاترین حجابند بین تو و خدا ، تمرّ مرّالسحاب ، و هیچی به هیچ جاست ، خبیر بودن وناظر بودن خدای متعال هم برایت روشن می شود . این احتمالی است که محتاج جمع شواهد است
بالاترین ثابت نزد ما ( أنا ) است ! خودمون را مستقل می بینیم که حاضر نیستیم خدای متعال را ناظر بر خودمان ببینیم . کأنه اگر این خود استقلالی و خودبینی و ثابت بینی از بین برود ، خدا را موجود می بینیم . چون خودمان را می بینیم خدا را نمی بینیم . اگر خودمان را فقیر و زائل و داثر ببینیم ، مشکلی نداریم که خودمون را جمع کنیم و لمس می کنیم که خدا حاضر و ناظر است
خدا که خبیر است در نفس الآمر . اما لازمه ی تحسب جامدة این است که حالت حجاب پیدا می شود و جبل بودن هم از همین تحسب ناشی می شود و گر نه اگر جبل برود کنار ، دیگر جبل جبل نیست . تا وقتی تحسب هست ، جبال هست . اما وقتی تحسب برود کنار و تمرّ ظاهر شود ، دیگر جبلی نمی ماند . لذا بعید نیست که در جبل بودن جبل یک نحو ثبات و جمود هم خوابیده باشد که باطنش سراب باشد . سراب بود یعنی جبل نما بود . وقتی سُیّرت شد ، سراب بودنش منکشف می گردد . چون سراب تا وقتی از دور نگاه می کنیم که آب است . برای همین به طرفش می دویم . اگر از اول بفهمیم سراب است که به سراغش نمی رویم . به قول قرآن : ( حتی اذا جاءه لم یجده شیئا و وجد الله عنده و وفّاه حسابه )
اساس تقریب آخر من این بود که از خود جبل شروع کنیم نه از کل شیء . فقط می ماند که شواهدی از روایات پیدا کنیم برای معانی دیگر جبل ( دقیقه 48 )
تا دقیقه 53 پاسخ به سوالات متفرقه
یا ام المصائب
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء     
     

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 652
پاسخ : تفسیر سوره مبارکه قاف :ازجلسه 95 تا124
« پاسخ #3 : مارس 18, 2014, 05:37:28 pm »
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

یکشنبه : ( 25 / 12 / 2011 )4/10/90-29محرم الحرام 33ج99

در جواب یک سوال : من برخی مطالب را که می گویم ، فقط به عنوان احتمال است . مثلا دیروز عرض شد : اهل بیت ( ع) هم دید دنیوی دارند هم دید اخروی . این حرف فی حد نفسه درست که آن ها دید بشری را با دید ملکوتی جمع می کنند اما اینکه آیا این آیه هماین مطلب را می خواهد بگوید یا نه ؟ فقط در حد احتمال عرض کردم . اما احتمالی که در ذهن من اولی است همان مطلبی است که از ( صنع الله ) استفاده کردم . آنقدر این صنع و مرور متقن است که خودش را جامد و ثایت نشان می دهد( تحسبها ) یعنی باطن امر طوری است که ظاهرش اینگونه نشان می دهد نه اینکه نقص باشد بلکه می توان گفت کمال هم هست . می گویند : اینقدر این پارچه را قشنگ بافته اند که انسان خیال می کند که روی آن رنگ پلاستیک کشیده اند . تعریف پارچه است نه بیان نقص آن . این جا هم صنع خدا از بس بالا و عالی است ، خودش را اینگونه نشان می دهد . مثل حرکت زمین ( جعل لکم الارض ذلولا ) مثل شتر راهوار . گر چه احتمال قبلی هم مطلب درستی است و به آیه هم می خورد
یکی از حاضران : مرئات الأنوار جد مرحوم صاحب جواهر : عن الباقر  : قال رسول الله  : أنی و احد عشر من ولدی و أنت یا علی ذرّ الأرض . . . و عن ابی ذر : انّ اهل بیت النبی فینا کالجبال المنصوبة . . . و فی بعض الأخبار أنهم کالجبال الرواسی . آیا مناسبت دارد در این آیه هم اهل بیت مراد باشند ؟ استاد : با این مطالبی که در این چند تصور کردیم ، هیچ مناسبت ندارد . مگر اینکه پیش فرض ها را عوض کنیم و یک نظام موضوعی جدیدی را پی ریزی کنیم . ما که نمی توانیم تا مطلب واضح نیست ، جلو برویم
بسم الله الرحمن الرحیم

فرمودند اشاره ای بشود به دو نکته : اول اینکه آیا برای جبل در لسان معصومین  معنای خاصی ذکر شده یا نه ؟ در روایاتی جبل بر امام معصوم تطبیق شده است . خب معلوم است که جبل وجوهی دارد که با آن ذوات مقدسه مناسب دارد مثل راسی بودن و شامخ بودن و منصوب بودن جبال . اما در ما نحن فیه با تمرّ مر السحاب و تحسبها جامدة با توجه به معانی که ما تا به حال تصور کرده ایم ، چندان مناسب و جور به نظر نمی رسد . کافی نیست که بگوییم منظور از جبال معصومین هستند در حالیکه برای تحسبها جامدة و تمرّ مرّ السحاب توضیحی مناسب با معصومین نداشته باشیم . یک معنای حکیمانه وعقلایی نه بافتنی
مگر آنکه از خود معصومین روایتی پیدا کنیم که روشن کننده ی این مضامین باشد . معنایی برای جبل فرموده باشند که غیر ازاین کوه سنگی باشد و در عین حال جمود و مرور و سحاب هم مناسب با همان ، معنا پیدا کند
معصومین فرموده اند : اول به محتوای روایات نگاه کنید نه سند . در کافی سؤال می کند که : روایاتی متعارضی می آید ممّن أثقُ به و ممن لا أثق به . حضرت به جای اینکه بگویند أثق را بگیر، فرمودند : روایتی که موافق قرآن است بگیر . یعنی اول برو قرآن را یاد بگیر و در قرآن قوی شو . روایات ما را هم در ذیل قوی شدن در فهم قرآن بفهم . بله اگر یک جایی کار مشکل شد ، به سراغ أثق و لا أثق برو . حاجاقا بهجت می فرمودند : اول به محتوا نگاه کن تا بفهمی که این کلام مال چه کارخانه ای است . هر کسی هر دروغی را نمی تواند به اهل بیت نسبت دهد
من دیروز به عنوان یک احتمال عرض کردم تحسب به معنای دید بشری باشد اما اصل مقصود من از نظر احتمال بهتر و برتر و اصرح ، این بود که تحسب جنبه ی نقصش منظور نیست با توجه به صنع الله

تأویل نباید منجرّ شود به خلاف ظهوراتی که جزء محکمات دین هستند . نه ظهور نفس خود این آیه همانطور که در ( قتل الانسان ما کفره ) گذشت که ظاهرش ذم است ولی در روایات انسان به امیرالمؤمنین تأویل شده که با این حساب ماأکفره یعنی : چه باعث کفر او شده بود که او را کشتند ؟!
در جواب سخن یکی از حاضران : اصل اراده ی سریان حضور امام معصوم در عوالم مختلف از تمرّ ، تشبیه فصیحی به نظر نمی آید
از حضرت سجاد  درباره نجوم سوال کرد . حضرت فرمود : من کسی را می شناسم که همین چند لحظه ای که داشتیم با هم صحبت می کردیم ، چهارده هزار عالم را سیر کرده است و از جای خودش هم تکان نخورده است . پرسیدند : چه کسی ؟ فرمودند : من . از خانه که بیرون می آمدی فلان مقدار درهم را از کیسه ی روی تاقچه برداشتی
کسانی که کمی از سایر عوالم درک می کنند خیلی هم آرام هستند . حاحاقا بهجت می فرمودند : مرحوم آشیخ عبدالحسین به نظرم یا یکی دیگر از علمای تهران با مریدهایشان آمدند یکی از امامزاده های اطراف تهران برای زیارت . پیرمردی بود که همیشه آن جا می خوابید . یکی از همراهان گفت : فلان جا هم برویم . آن آقا فرموده بود : هفته ی دیگه که آمدیم می رویم . پیرمرد هم که تا آن وقت حرفی نمی زد و خوابیده بود ، این را که شنید ، گوشه چشمش را باز کرد و گفت : هفته ی دیگه میارنت ! هفته ی بعد در همین امامزاده دفن شد !
از حضرت درتوقیعی پرسید که درست است اینکه چون کفشهای حضرت موسی  از جلد میته بود ، ندای فاخلع نعلیک آمد ؟ فرمودند : پیامبر خدا نمی دانست نباید جلد میته بپوشد ؟ بلکه منظوراز نعلین زن باردار و فرزندان بود

نظیر قضیه حاج حسین ( دقیقه ی 29 و نیم تا 32 ) به نقل از حاجاقای بهجت
علی ایّ حال فهم قرآن باید از ناحیه ی کسانی باشد که با لسان قرآن آشنا هستند . اگر آن ها یک کوچه ای را باز کردند ، ما میتوانیم این کوچه را با انس بیشتر با قرآن طی کنیم . اما اگر از اخلاقیون ، عرفا و . . . تأویلی که ذکر شود که کوچه اش در لسان معصومین باز نشده باشد ، باید صبر کنیم و ذره فی بقعة الاحتمال
نکته ی دوم هم تطبیق تفسیر آفاقی و انفسی و ربوبی بر این آیه بود . تطبیقش سخت است ولی به عنوان احتمال می توان گفت : جبال یعنی کوهی در عالم دنیا یا برزخ . به عنوان موجودی که وجودا منفصل است و می گوییم : مثال منفصل یا عالم مُلک . اگر از این سخن گفتیم ، می شود تفسیر آفاقی . اما اگر تری الجبال را به مطلبی در مراتب سیر و سلوک الی الله و معرفت اسماء و صفات و رفع حُجُب و امثال این حرفها معنا کردیم ، می شود تفسیر انفسی که مربوط به خود انسان است . این کوه را در خودش می بیند . سیر مرّ السحاب را در خودش می بیند و خودش را واجد این ها می بیند . اما تفسیر ربوبی آن است که جبال و بقیه ی مؤلّفه های آیه را می بََرَد در محدوده اسماء و صفات ربوبیه . مثلا جبل اشاره باشد به وصفی یا اسمی ا صفات و اسماء الهیّه . این کلی بحث است اما واقعیتش کدام است ، نمی دانم
آقای ... گفته بودند : در آیه ی ( و لکن انظر إلی الجبل فان استقر مکانه فسوف ترانی ) : این لن مغیّا به غایت اندکاک جبل است . به این معنا که : لن ترانی : تو مرا نمی بینی . ممکن هم نیست ببینی الی الابد ولی اگر جبل جبل بماند با فرض تجلی تو هم ممکن است مرا ببینی ، ولی چون محال است با فرض تجلی جبل باقی باشد ، پس تو هم محال است که مرا ببینی

این روایت خیلی زیباست در ذیل ( ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفیناهم . . . ) حضرت به تبیین ظالم و مقتصد و سابق پرداختند . الظالم یحوم حوم نفسه و المقتصد یحوم حوم قلبه و السابق یحوم حوم ربه . باید درباره نفس و قلب و رب تأمل کرد
در ذیل آیه ی نور هم روایت داریم که : مشکات همان صدر و قلب مؤمن است . پس یک مشکات داریم در اعلی علیین ( ربوبی ) یک مشکاتی داریم در عوالم بعدی تا هزاران عالم ( انوار معصومین ) و یک مشکاتی هم در همین جا داریم . شرق و غربش شانه راست و چپ انسان است
قضیه ی ارده شیره ( دقیقه ی 43 و نیم تا 47 )
از 47 تا 53 سوالات متفرقه
یا زینب صبور
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء     ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

دوشنبه ( ۲۶/۱۲/۲۰۱۱)5/10-اصفرالمظفر33جلسه 100

تا دقیقه 6 متفرقه پاسخ به سوالات متفرقه از جمله نظر حاجاقا بهجت درباره ی خواندن فلسفه . خلاصه ی جواب اینکه : تا کسی در کلام و اعتقادات محکم و صاحب نظر نشده ، نباید فلسفه بخواند
بسم الله الرحمن الرحیم
سوال : میز بین تفسیر آفاقی و انفسی و ربوبی چیست ؟ پاسخ استاد : در اصطلاح رائج ما سه عالم داریم : عالم صغیر ، عالم کبیر و ربّهما . عالم کبیر آفاق است و عالم صغیر عالم نفس است . در هر یک از آیات بعضی از این وجود بروز دارد ولی ما من آیة مگر اینکه این سه وجه در آن هست . یک صبغه ی ربوبی دارد . یک صبغه ی انفسی دارد و یک صبغه ی روبوبی . که دو تای اولش متخذ از آیه ی ( سنریهم آیاتنا . . . ) که آیات را بر خلاف ظاهر ، آیات قرآن بگیریم . در اختصاص شیخ مفید روایت داریم : خَلَقَ اللَّهُ عَالَمَيْنِ مُتَّصِلَيْنِ فَعَالَمٌ عِلْوِيٌّ وَ عَالَمٌ سِفْلِيٌّ وَ رَكَّبَ الْعَالَمَيْنِ جَمِيعاً فِي ابْنِ آدَم‏
سوال : در شعر منسوب به حضرت انسان عالم اکبر شمرده شده است . این با کبیر بودن آفاق و صغیر بودن انسان ندارد . پاسخ استاد : حضرت انسان را در مقابل آفاق قرار نداده اند . ما که می گوییم آفاق ، یعنی مجموع کُن های الهی . عوالم . عالم صغیر یعنی کُنی که فعلا تو یک کانال این وجود هستی و داری در حرکت خودت ( کادح الی ربک کدحا فملاقیه ) سوال : حضرت در مقایسه با چی انسان را عالم اکبر دانسته اند ؟ انسان به معنای خلیفة الله از همه ی این عوالم بزرگتر است . استاد : آفاقی که ما می گوییم ، خود همین عالم انسان هم داخل در آنست . وقتی وی گوییم : کبیر ، یعنی هر چه خدا آفریده از جمله انسان . اکبر که در شعر است ، مقابل تزعم است . مقابل این است که خیال کرده جرم صغیر است . اکبر مقابل این جرم صغیر نه مقابل هر چه خدا آفریده است . البته یک روز دیگر عرض کردیم که شعر منسوب به حضرت است . ما هم باید همه ی آیات و روایات را در کنار هم ملاحظه کنیم . مثلا آیه می فرماید : ( أأنتم أشدّ خلقا ام السماء بناها رفع سمکها و سواها و . . . ) یا ( لخلق السموات و الارض اکبر من خلقکم ) البته نباید خودمان را از آسمان خیلی هم منفصل بگیریم و طبق تفسیر انفسی رفع سمکها . . . در خود ما هم مصداق دارد . بگذریم
البته پیاده کردن این سه تفسیر روی آیات کار آسانی نیست . باید معصومین کوچه را باز کنند . باید اول اتوبان را برایمان مشخص کنند تا به جای تهران سر از تبریز در نیاوریم . باید استارد و کوچه ی اصلی را آن هایی که علمشان علم الهی است ، برای ما باز کنند
سوال : بالأخره این آیه حرکت جوهری را می رساند یا نه ؟ استاد : خود حرکت جوهریه منظرها و دیدگاه های مختلف دارد . در کلمات مؤسس این حرف ها بین حرکت جوهریه متشابه با حرکت جوهریه ی اشتدادی فرق گذاشته نشده است . با این فرق دارد . و نیز حرکت جوهریه ای که با علوم امروز تطبیق داده شود با حرکت جوهریه ای که صرفا تحلیل فلسفی دارد ، فرق می کند . بعضی مدرسین اصرار دارند که مبادا ذهنتان از حرکت جوهریه به مثلا نسبیت انیشتن برود . برخی دیگر اینگونه نیستند مثل آقای حسینعلی راشد که کتابی دارند به نام دو فیلسوف شرق و غرب . ملاصدرا و انیشتن . ایشان آدم ساده ای نبوده اند . با فضل بوده اند در همه ی مطالب . کم سر و صدا ولی حتی در علوم جدید عجیب بوده اند که برای دانشجوها در حال راه رفتن معادلات شیمی را حل می کردند . مرحوم آقای کازرونی که خیلی مشکل پسند بودند ، گفتند : ایشان در 25 دقیقه درباره غدیر صحبت کرد و همه چیز را گفت بدون اینکه کسی بتواند به ایشان اشکال کند . حرف را زد بدون اینکه احدی را هم تحریک کند . ایشان در این کتاب می خواهد بگوید که حرکت جوهریه با مسائل نسبیت و فیزیکی که قرن بیستم مطرح است ، نزدیک هم است . از چیزهای جالب این کتاب این است که می گوید : بشر قرن ها بحث می کرده که اصل عالم ماده چسیت ؟ هیولاست یا اتم یا . . . . ایشان می گوید : در قرن بیستم حرفی مطرح شده که در ابتدا برای ذهن عجیب است که اصل عالم حرکت است . اصل به معنای دقیق علمی . الآن به طور واضح جرم سکون صفر را تصور می کنند . می گویند : یک چیز مادی است که ما با آن سر و کار داریم و چقدر هم دارد کار انجام می دهد . جرم سکون صفر یعنی چه ؟ یعنی اگر آن را فرض بگیری که در یک نقطه بایستد ، دیگر وجود ندارد . وقتی دارد حرکت می کند ، هست . جرم است ولی درحالیکه حرکت می کند
عرض من این است که : نباید شک کنیم که یکی از وجوه صحیحه ای که می تواند مراد آیه ی شریفه باشد ، حرکت جوهریه است . حرکت جوهریه ای که همه می پذیریم . لازم نیست یک فیلسوف ثابت کند . بلکه مطلبی است که هر فطرت سلیمی تصدیق می کند که همان حالت دم به دمی و اینکه بفهمیم که تا ندهند ، ادامه ممکن نیست . از حالت ثبات گرایی که وجهی صحیح دارد ، ذهنش به حالت دم به دمی و سیلان منتقل شود . این یک چیزی است نفس الامری و تمرّ مرّ السحاب هم می تواند ناظر به این باشد
در جواب یک سوال . استاد : محال است سیلان بدون وجود یک امر ثابت . موضوع حرکت جوهریه ثابتاتی هستند که از سنخ هیولا نیستند . اما تمرکز آیه روی جلا دادن حیثیت سیلان است
در جواب یک سوال . استاد : تمرّ مرّ السحاب یعنی یک چیزی آمده و تو خیال می کنی حالاحالاها هست و میخ آن کوفته شده . می گوید : اینطور نیست . ابر بود و رفت و تمام شد . شما یک کوه می بینید و خیال می کنید این کوه از یک ملیون سال قبل اینگونه بوده درحالیکه این کوه رفت . یعنی آن لحظه ای فیض وجود قبلی تمام شد ، این کوه رفت و باید در دهر سراغش را گرفت . یعنی همان حرفی که ابن سینا به شاگردش گفت که : اگر حرکت جوهریه ثابت بود ، من نباید جواب تو را بدهم . چون طبق حرکت جوهر ، آن ابن سینایی که تو از او سوال کردی رفت . من هم که الآن هستم که ابن سینای جدیدم و جوهرم عوض شده و سوالی از من نپرسیدی حرکت جوهری می گوید :عالم رفت . محور سخن آیه هم این است که شما می خواهید یک چیز ثابت فرض بگیرید که نرفته و هست . اما روایت داریم ( لو علم الانسان ما هو فیه مات خوفا من الموت ) آخر روایت جاثلیق است . اگر بدانیم الآن در وجود ما چه می گذرد ، از ترس مرگ می میرد ! خدای متعال ما را در یک گهواره و روی یک کرسی قرار داده و ما خیال می کنیم این کرسی یک چیز امن و ثابت است. خیال می کنیم اصلا نمی میریم . مردن مال دیگران است . قلبم دارد کار م یکند . خوب و سر حال هستم . نمی داند یک لحظه این ها به هم بریزد ، همه چیز تمام است . نمی بینی یک لحظه خواب می روی و همه چیز تمام می شود ؟ حضرت می فرماید : اگر نفس الامر برزخ ما ، دنیای ما ، کاری که الآن بدن ما دارد می کند ، سلول هایی که لحظه به لحظه دارند می میرند ، سلول های عصبی که دارند کار می کنند و . . . اگر همه ی این را ببینیم ، می فهمیم که باید لحظه ی بعد حیات من بیاید تا زنده باشم و اگر نیاید ، تمام هستیم . ما خیال می کنیم هستیم و اگر مرگ بیاید ، می می ریم . در حالیکه باید حیات بیاید و اگر نیاید ، هیچی . لحظه به لحظه آسمان و زمین رتق شما فتق می شود ، از هم دیگر جدا می شود و می رود و آسمانش می شود آن آسمانی که بعدا می روید و آن را می بینید و زمینش هم زمینی می شود که بعدا آن را می بینید . همه چیزها هم دقیق سر جای خودش . منظم و خیلی روشن . هیچ چیز رو هم از خودتان منفصل نبینید . همه چیزها مربوط به خودتان است . خدای متعال این ها را قرار داده و مرتب هم جمع می کند و فتق می کند . یبسط ، یقبض و لا یفوته شیء ، لا یفوته مثقال ذرة . لذا مانعی ندارد که مرّالسحاب را به معنای همین حرکت جوهری بگیریم . به نظر من میرسد که حرکت جوهری به چندوجهی که در علوم امروزی مطرح است و معنایی که در حکمت می گویند و وجوه دیگرش میتواند مدلول آیه ی شریفه باشد . همانطور که حرکت وضعی و انتقالی زمین هم می تواند مراد باشد . و چه بسا اصل مقصود آیه هم هیکدام از این ها نباشد . حدیثی را حاجاقای حسن زاده در درس زیاد می گفتند که البته عین متن آن را نیافتم . می فرمودند : در روایت دارد که با این همه فکرها و تفسیرها که راجع به قرآن تا به حال گفته و نوشته شده است و بعدا گفته ونوشته خواهد شد ، وقتی قیامت شد و اهل محشر آمدند فی أرض العلم ، وقتی قرآن کریم نزد آن ها حاضر می شود ، می بینند قرآن هنوز بکر است ! یعنی کسی به لُبّ او دست پیدا نکرده بوده است و می گویند : حالا وقتی است که بفهمید قرآن چیست ؟ البته حساب مُطهّرون جدا است که قرآن را مسّ کرده اند . منظور خلائق دیگر هستند .
انشاءالله فردا وارد آیه ی وسوسه می شویم . مخصوصا حبل الورید را که مرحوم طبرسی به رگی که در تمام بدن پخش است ، تفسیر کرده اند . رگی که در همه ی اعضا موجود است . امروزه می گویند : شبکه ی عصبی . عرق یتفرق فی البدن یخالط الانسان فی جمیع اعضائه
یکی از حاضران : در روایت داریم ک عرق فی الدماغ . ( دقیقه 42 )
در جواب یک سوال . استاد : یک احتمال عالم اکبر این است که : بدن خود را یک بدن کوچک نبین . باطنش جنّة عرضها السموات و الأرض است . فیک انطوی العالم الأکبر . ( تا دقیقه ی 50 ادامه دارد )
یا مظلوم
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء     

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 652
پاسخ : تفسیر سوره مبارکه قاف :ازجلسه 95 تا124
« پاسخ #4 : مارس 18, 2014, 05:38:15 pm »
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه ( 27/12/2011 )6دی2صفرج101

نباید خودمان را از مضامین آیات منفصل بگیریم . وقتی صحبت از آسمان وزمین و حتی انعام ثمانیه می شود ، خودمان را جدا نگیریم . فقط سراغ بیرون نرویم . ( جعل لکم من انفسکم ازواجا و من الأنعام ازواجا یذرءکم فیه ) ضمیر فیه از ضمائر عجیب قرآن است . مرجع ضمیر چیست ؟ یکی از منبری های نجف در تفسیر آیه (لقد انزلنا الیکم کتابا فیه ذکرکم ) را با این دفترچه های راهنمای استفاده که با بخاری ها همراه است ، توضیح می داده . یعنی خدا می فرماید : من که خدا را ساخته ام من باید دفترچه راهنمای وجود شما را بدهم و آن دفترچه همین قرآن است . یکی از غرر آیات در توضیح این مطلب آیه سوره مبارکه روم است : ( أولم یتفکّروا فی أنفسهم ما خلق الله السموات و الارض و ما بینهما الا بالحق و اجل مسمی ) البته مفسرین اینطور معنا کرده اند که : آیا تمرکز ، حضور قلب ، حالت تفکر و تعقل به خودشان نگرفتند که آسمان و زمین اینگونه است ؟ مانعی هم ندارد ولی آیا صرفا همین است یا جور دیگری هم می توان معنا نمود ؟ همانطوریکه قبلا عرض کردم : خودتان را منفصل نگیرید . اگر در نفستان تفکر کنید ، همه ی این ها را می بینید . شبیه آیه ی ( یتفکرون فی خلق السموات و الارض . . . سبحانک فقنا عذاب النار ) حالا چگونه می شود که این آیات شریفه خودش را برای ذهن ما باز کند ؟ باید دنبال شواهدی از آیات و روایات بود
بعضی آیات خیلی عجیب است . از امام باقر  در ذیل ( عالم الغیب و الشهادة ) : الغیب ما لم یکن و الشهادة ما قد کان . چه تعبیر عجیب و کلیدی ! دید ما را نسبت به اسماء الهیه و عالم و غیب و شهادت عوض می کنند . امام می فرمایند چرا خودتان دور و جدا حساب می کنید ؟ در ذهن ما این است که غیب یعنی چیزی که هست و پنهان است ، نمی بینیم . ما غاب عن الحسّ . شهادت هم چیزی است که می بینیم . البته اهل بیت این معنا را منکر نیستند . ولی معنای لطیف تر غیب این است که غیب یعنی چیزی که هنوز نیامده و شهادت یعنی چیزی که آمده . انسانی که 60 سال دارد ، 60 سال شهادت دارد و اگر قرار است 90 سال عمر کند ، 30 سال دیگر غیب است . منظور از لم یکن ، لما یکن است به قرینه قد کان
سوال : پس چگونه روایت می گوید : مراد از غیب در یومنون بالغیب حضرت هستند ؟ حضرت که الآن هستند ولی پنهان پاسخ استاد : آیا منظور از غیب خود حضرتند در زمان غیبتشان یا چیزهایی که هنوز نیامده از اخباراتی که می دانیم زمان ظهور حضرت محقق می شود ؟ اگر غیب به این معنا باشد که یعنی زمان ظهور حضرت ، با مالم یکن جور است . یومنون به حضرت به عنوان اینکه حضرت ذخیره الهیه هستند برای زمان ظهور
آیه ی دیگری که ما را به عدم انفصال از آیات رهنمون است ، این آیه می باشد : ( اولم یروا الی ما بین ایدیهم و ما خلفهم من السماء و الارض ) البته مفسرین ما بین ایدیهم را به معنای بالای سر و خلفهم را به معنای زیر پا گرفته اند ولی ظاهرا کار با همین تمام نمی شود
در مباحث تفسیری اول باید ظاهر عرفی آیه را صاف کرد . اما نباید احتمالات دیگر را بالکل نفی نمود . اهل بیت در روایاتی که در ذیل آیات دارند ، ذهن ما توسیع و احتمالات دیگر را در ذهن ناظر به قرآن ابداع می کنند
در جواب یک سوال . استاد : از حاجاقا بهجت پرسیدم : در امثال آیه ی ( او لم یری الذین کفروا ان السموات و الارض کانتا رتقا ففتقناهما ) ( الم تروا کیف خلق الله سبع سموات طباقا ) سبع سموات از سنگین ترین مباحث تفسیری است . در این آیات که ما از تصورش هیچ سر در نمی آوریم ، ولی آیه به کفار می گوید : الم تروا . ایشان اینطور جواب دادند : کأنه قرآن می خواهد بفرماید بعضی چیزها گفتنی نیست . با اشاره باید فهمید
حاجاقا زیاد می فرمودند : من حمل القرآن فکأنما ادرجت النبوة بین جنبیه . می فرمودند : کسانی که اهل هستند ، وقتی قرآن می خوانند ، خود واقعیتش را به آن ها نشان می دهد . بلا تشبیه مثل تلویزیون . البته تلویزیون عکسش را نشان می دهد ولی قرآن خود واقیت را نشانشان می دهد نه فقط عکسش را .
منظور اینکه خودمان را از قرآن منفصل نگیریم . زانو بزنیم مقابل قرآن و متوسل باشم به خود قرآن تا حقیقتش را به ما نشان دهد
هم من حمل القرآن داریم هم من حفظ القرآن هم من قرأ القرآن و هم من ختم القرآن . همه ی این تعبیرات وارد شده است . تعبیر ختم که از همه عالی تر است . یعنی قرآن درجات دارد . ختمش این است که . . . ان عدد درجات الجنة بعدد آی القرآن . . . إقرأ و اقرأ . چقدر با آیه ی ( فیه ذکرکم ) مناسبت دارد
این روایت هم در کافی است : ( حملة القرآن عرفاء اهل الجنة ) خیلی ها بهشت می روند ولی در بهشت عارف نیستند
خود حمل یک جور عمل را می آورد
در اصول کافی حضرت فرمودند : عده ای از شیعیان ما در این دنیا در معرفت وتعلم قرآن کامل نشده اند . وقتی وفات می کنند ، خدای متعال در قبر ملکی را قرار می دهد تا به او قرآن تعلیم می کند تا هنگام قیامت کامل وارد صحنه ی قیامت شود
برویم سراغ آیه بعدی : و لقد خلقنا الأنسان
در ال الأنسان سه احتمال هست : عهد ، استغراق و جنس . ظاهرش همین جنس است . اگر استغراق باشد ، یعنی خلقنا کلّ انسان . اگر هم عهد باشد ، در بعضی روایات آمده که منظور ابوبکر است . شاید هم استغراق بوده و از باب جری بر ابوبکر تطبیق شده باشد . آیات بعدی خیلی با ابوبکر مناسبت دارد . قال قرینه . . .
ابوبکر کم کسی نیست بین مسلمانان دنیا . می گویند : اجماع است بر افضلیت ابوبکر بعد ازپیامبر ! افضل کلّ امّت . لذا فرمودند : أنّ عمر سیّئة من سیّئات ابی بکر
برای فردا الانسان و موارد کاربردش در آیه ی شریفه را بررسی می کنیم انشاءالله ( دقیقه 38 )
یکی از حاضران : عرفاء جمع عریف به معنای رئیس است نه عارف
تا دقیقه 56 سوالات متفرقه
لعن الله ظالمیک یا حسین
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه ( 28 / 12 / 2011 )7/10/90-5صفر33ج102

تا دقیقه ی 6 و نیم پاسخ به یک سؤال
بسم الله الرحمن الرحیم . ( و لقد خلقنا الأنسان )
بحث در لفظ انسان بود . در ریشه ی لفظ انسان از نظر لغوی و ادبی اختلافات عجیبی شده است و از لغات پربار هم هست . هم خودش هم نزدیکانش . آیا از ماده ی انس است یا نسی ؟ هر کدام هم شواهدی دارد . در معاجم لغوی وعمولا آن را ذیل ماده ی أنس می آورند . ولی کوفیون می گویند : اصل انسان ، انسیان بر وزن إفعلان بوده که در تصغیر یاءش برمی گردد و می شود : اُنیسیان . ولی اگر آن را از اُنس بگیریم بر وزن فعلان است . مصباح المنیر می گوید : ( و الکلّ متّفقون علی انّ نونه الأخیرة زائدة ) اما معلوم نیست درست باشد . شبیه اینکه می پرسند : واژه ی شیطان از شطن است یا شیط ؟ درحالیکه احتمال دارد اصلا رباعی باشد از ریشه ی شیطن . جالب این است که در لسان العرب در ذیل این ماده چیزی نگفته ولی در جایی دیگر گفته : احتمال دارد از شیطن و رباعی باشد . این احتمال احتمال قوی ای است . انسان هم احتمال دارد از انسن باشد . راجع به انسان در قرآن ، انس و انسان وناس و اناس ، انسی و اناسی آمده است . واژه ی نسناس هم در روایات آمده است . این واژه ی نسناس ذهن را می برد به اینکه چه از انس بگیریم چه از نسی معانی نزدیک به هم هستند و نقش اصلی را همان نون و سین بازی می کنند . لذا اگر نسّ ، سنّ هم در لغت پی جویی شود خیلی خوب است . یکی از معانی رایج نسّ با سرعت سیر کردن است . باید دید چه مناسبتی با انسان دارد . مخصوصا اگرانسان را از انسن بگیریم باید روی سنّ هم تأمل شود ( من حمأ مسنون ) حمأ مسنون شده انسان . لازمه اش این است که یک حسابی برای نون دوم هم باز کنیم . به عنوان احتمال عرض کردم

ابن فارس در مقاییس گفته : أنس اصل واحد و هو ظهور الشیء و کل شیء خالف طریقة التوحش . می گوید : اصل انسان یعنی چیزی که ظاهر است مقابل جنّ که مخفی است . اُنس و استیناس به چیزی هم به خاطر ظاهر بودنش است . چون جنّ مخفی است . اما چون انسان ظاهر است ، یُستأنس به . یُقال : آنستُ الشیء اذا رأیته ( آنستم منهم رشدا ) صحاح گفته : الإنس : البشر . خلق معمولا در آیات شریفه با انسان آمده ولی در یک جا فرموده : خلق من الماء بشرا . ولی در سایر موارد استعمال بشر در قرآن با واژه ی خلق نیامده مثل أنا بشر مثلکم و نظائر آن . بشر از همان بشره به معنای پوست است و می گویند : اصل آن به معنای انبساط است . یک نحو خوشحالی . اذا بشر یعنی چیزی که روشن است ، پوست دارد و قابل دیدن است و مباشرة می شود با آن تماس گرفت مقابل جن ؟ یا به معنای انبساط است که انبساط او در صورت و پوستش جلوه می کند ؟ کاملا از صورتش می توان انبساط و انقباض روحی او را فهمید . بشارت هم از همین وادی است یعنی خبری که موجب انبساط و سرور می گردد . از التحقیق مرحوم مصطفوی دارم می خوانم . الواحد : إنسی و اَنَسی و الجمع اَناسی ( و اناسیّ کثیرا ) ( لن اکلّم الیوم انسیا ) ( یوم ندعو کلّ اناس )
نکته ی مهم قابل تامل در لغت انسان این است که : خلیل در العین فرموده است : العین : جماعة الناس و هم الأَنَس . تقول رأیت بمکان کذا اَنَسا کثیرا أی ناسا و إنسیّ القوس ما أقبل علیک : انسی کمان آن طرفی است که به طرف تو آمده . و الوحشیّ ما ادبر : طرف مقابل آن . جالب آن است که در ادامه می گوید : و إنسیّ الأنسان شقّه الایسر و وحشیّه شقّه الایمن و کذلک کل شیء . به طرف چپ هر چیزی انسی و به طرف راستش وحشی می گویند . البته برعکس هم نقل شده که به جانب راست ، انسی و به سمت چپ وحشی گفته اند
در پاسخ سوال . استاد : خود قلب در طرف چپ نیست بلکه سر آن به طرف چپ است
انسان العین هم به تصویری که در چشم می افتد و مردمک چشم می گویند
گاو را هم فقط از طرف چپ می توان دوشید .
یک احتمال در علت انسی گفتن طرف چپ این است که وقت یانسان با کسی تماس م یگیرد و برخورد می کند و مثلا با او دست می دهد با طرف چپ او مواجه است . وقتی کنار کسی را می روید طرف چپ او به شما نزدیک و با آن انس دارید . هنگام سوار شدن بر اسب و شتر و الاغ هم از طرف چپ سوار می شوند . چپ حیوان انسی است و آن طرفش وحشی است ( الوحشی من الحیوان : الجانب اللذی لا یحلب منه و لا یرکب )
یکی از حاضران : هنگام دور زدن هم به دست چپ چرخیدن آسان است به خلاف دست راست
یکی از حاضران : انسیّ القدم ما أقبل علیها و وحشیها ما ادبر منها
در پاسخ به سوال . استاد : رباعی ها معمولا ریشه ی ثنایی دارند مثل زلزل که به نظر می رسد از زلّ زلّ است . دحّ و رجّ می شود : دحرج و نیز : ( زحزح ، دمدم ، وسوس )
ادامه آیه : ( و نعلم ما توسوس به نفسه ) واضح است که در معنای لغت وسوسه یک رفت و برگشت وجود دارد . روایت هم دارد که خناس شیطانی است که مراقب است که کی بنده از یاد خدا غافل می شود ؟ تا غافل شد ، یضع رأسه علی قلبه فإذا ذکر الله خنس : تا یاد خدا می کند ، پس می پرد . در وسواس هم همین معنا وجود دارد . خنس دور رفتنش را می گوید و وسواس قاطی شدنش را . در روایت است که : الوسوسة من خارج القلب فإذا تمکّن { جا خوش کرد } فی القلب صار غیّا { دیگه وسوسه نیست بلکه خودش می شود ازجنود شیطان نعوذبالله } دسّ یعنی مخلوط کردن و آغشته کردن . با أسّ و رسّ هم ارتباط دارد . وسّ هم به معنای صوت خفیّ آمده است . یوسوس به نفسه یعنی نفسش هی با او حرف می زند یواش یواش . وس که تکرار شود می شود وسوس . دائم با خودش حرف می زند یا شیطان از بیرون دائم با او حرف می زند
اما واژه ی نفس . این واژه کابردهای زیادی دارد . در آیات هم زیاد به کار رفته است . مرحوم طبرسی آن را به معنای قلب گرفته اند
در جواب سؤال . استاد : وسواسی که به عنوان مریضی می گوییم ، غیر از این وسواسس است که آیه دارد می فرماید . اصلا دو باب است . اصطلاح شده که به آن مریضی وسواس می گویند . گاهی است که این رفتارها یک بیماری ی مزاجی می شود . نظیر جنون که در حقیقت یک نوع بیماری است . حضرت فرمودند : این که مریض است . المجنون من باع آخرته بدنیاه . حضرت هم فرمودند : راهش این است که : اذا عُصی لم یعُد
انواع نفس در آیات که خیلی هاش شؤون عرضیه ی نفس است : مطمئنة ، مُلهمة ( فألهمها فجورها و تقواها ) ، موسوسة ( همین جا ) ، حسیبة ( کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا . البته اینجا ظاهرا نفس به معنای خود است نه نفس اصطلاحی ) ، لوّامة ، هاویة نفس صاحب هوی ( و نهی النفس عن الهوی ، ما تهوی الأنفس ) ، شحیحیة ( احضرت الأنفس الشحّ ) ، مشتهیة ( ما تشتهیه الأنفس ) ، مجادلة ( تجادل عن نفسها ) ، زکیّة ( قتلت نفسا زکیّة ) ، ذائقة ( کل نفس ذائقة ) ، رهینة ( کل نفس بما کسبت رهینة ) البته مواردی ازاین ها ممکن است به معنای خود و از بحث خارج باشد . بحث ما در مواردی است که نفس در مقابل قلب و روح و عقل به کار می رود
فرق نفس و قلب انشاء الله شنبه . مرحوم مجلسی راحع به هر یک از نفس ( در کتاب السماء و العالم ) و قلب ( در کتاب الایمان و الکفر ) بابی جداگانه و مفصل باز فرموده اند در فلسفه بین عقل و نفس فرق گذاشته اند و بحث کرده اند ( دقیقه ی 40 )
تا دقیقه 55 سؤالات متفرّقه ادامه دارد . . .
یا رقیه
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

شنبه ( 31 / 12 / 2011 )10/10/90-6/2/33ج103

سوال شد درباره ی منظور حضرت از نواقص العقول که پاسخ استاد تا دقیقه ی 13 و نیم طول کشید
مرحوم طبرسی نفس را به معنای قلب معنا کردند . لذا بحث ما درباره نفس بود و عرش شد مرحوم مجلسی در کتاب السماء والعالم چند باب جانانه راجع به نفس و روح و . . . باز کرده اند . جلد 57 بحار صفحه 264 : الإنسان و الروح و البدن و اجزاءه و قواهما و احوالهما . حدیث اول از علل : سمّی الإنسان انسانا لانه ینسی ( لفقد عهدنا الی آدم منن قبل فنسی ) ص 265 از در المنثور : از ابن عباس : خلق الله آدم من أدیم الارض یوم الجمعه بعد العصر فسماه آدم ثم عهد الیه فنسی فسمّاه الإنسان . . . ادیم یعنی قشر ولایه و پوسته
بیان مرحوم مجلسی در ذیل حدیث اول : الإنسان فعلان عند البصریین لموافقته مع الاُنس لفظا و معنی و قال الکوفیون : هم إفعان من نسی اصله انسیان علی افعلان فحذفت الیاء استخفافا لکثرة ما یجری علی السنتهم فاذا صغروه ردّه الی اصله لان التصغیر لا یکثر و هذا الخبر یدل علی مذهب الکوفیین
اما عرض بنده این است که در مباحث اشتقاق کبیر ، ماده ی لغوی ی رایج صرفی ملاک نیست . دیگه خودمان را مُلزم نمی بینیم که حتما بگوییم انسان از نسی است یا انس ؟ شاهدش هم همین روایات است . این روایات می گوید : در ریشه یابی معنای یک لغت سراغ ماده ی صرفی آن نروید . گسترده تر فکر کنید . نظیر روایتی که امیرالمؤمنین را به یمیر المؤمنین تفسیر کرده است . یمیرهم العلم . یعنی حضرت متکفل تعلّم قلوب عقلای بشر هستند . روایت می خواهد بگوید : وقتی به امیر نگاه می کنی ، یاء آن را هم ببین . همیشه یاء آن را زائده نگیر . بعضی وقت ها هم یاءش را اصلی بگیر . با این حساب نسی ، انس و نظائر آن به هم مربوطند نه منفصل از هم که حتما بگوییم انسان از این است یا از آن ؟ نون و سین و یاء و همزه در مقاطع مختلف معانی ای را افاده می کنند . یک جا می شوند انس یک جا می شوند نسی و یک جا هم دست به دست هم می دهند و انسان را درست می کنند . اشتقاق کبیر دید جدیدی را به ما می دهند و باید دست خیلی از ضوابط رایج ادبی دست برداریم
البته مرحوم مجلسی هم در ذیل روایت سوم اشاره ای به اشتقاق کبیر دارند : معنی الانسان انه ینسی و معنی النساء انس للرجال : کون النساء من الانس إما مبنی علی القلب او علی الاشتقاق الکبیر . چون مبنای اشتقاق کبیر این است تقدیم و تاخیر حروف در اصل و روح معنا دخالتی ندارد
حتما حتما حتما بخشی از مباحثات خود را به فقه اللغه و بحث اشتقاق و بررسی کارهایی که مصریها و سوریها و لبنانیها در این 70 سال اخیر روی لغت انجام داده اند ، اختصاص دهید
خلاصه بحث ما بر سر نفس بود . مرحوم مجلسی از اینجا شروع میکنند تا پایان جلد 58 چندین باب خیلی خوب راجع به نفس و روح دارند . در اینجا بعد از پنج روایت یک فائدة دارند که جالب است . ( ص 266 ) راجع به خلقت بشر و اقوال دیگران که خیلی جالب است . دو تا باب بعد ( باب 41 : باب خلق الانسان فی الرحم ) مطالب خوبی دارد اما به بحث ما مربوط نیست اما باب 42 که اول جلد 58 واقع شده ، خیلی با بحث ما مناسب است : ( باب حقیقة النفس و الروح واحوالهما ) بیش 130 صفحه بحث ادامه دارد . باب بعدی هم فی الجمله مناسب بحث ماست ( خلق الارواح قبل الاجساد ) تا می رسد به باب 46 ( قوی النفس و مشاعرها من الحواس الظاهرة و الباطنة ) تا آخر کتاب . در جلد 67 که کتاب ایمان و کفر است ، باب 44 ( باب القلب و صلاحه و فساده ) و باب بعد از آن ( باب مراتب النفس و معنی الجهاد الاکبر و محسابة النفس و . . . ) که مراجعه به این ها خیلی خوب است ( دقیقه ی 49 ) سوالات متفرقه تا دقیقه ی 61 ادامه دارد
لعن الله قاتلیک یا رقیه
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء     
     

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 652
پاسخ : تفسیر سوره مبارکه قاف :ازجلسه 95 تا124
« پاسخ #5 : مارس 18, 2014, 05:39:08 pm »
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

دوشنبه ( 2 / 1 / 2012 )12دی90-8/2/33ج104

سوال شد که آیا خود حضرت هیچ کجا به قضیه ی غدیر استشهاد فرموده اند ؟ استاد به قضیه ی یوم الرحبة اشاره کرده اند که هیچ کدام از بزرگان اهل سنت در صحت آن خدشه نکرده اند . در این قضیه 30 صحابی به قضیه ی غدیر شهادت داده اند در زمان خلافت حضرت . . . ( جواب استاد تا دقیقه ی 10 ادامه داشت )
ماده ( وسوس ) هم با إلی استعمال شده هم با لام هم با فی هم با باء . شبیه انکحتُ
( فوسوس لهما ) ( فوسوس الیه ) در اینجا : ( توسوس به ) ( الذی یوسوس فی صدور الناس ) و هر کدام به عنایتی صحیح است و حروف دالّ بر نسب هستند و نسبت به ظرافت کاری هایی که مقصود است ، در هر مقامی معنای خاصّ خودشان را افاده می کنند
روایتی عرض شد که : ( الوسوسة من خارج القلب ) منظور از توسوس به آن وسوسه نیست چون منظور از آن وسوسه ، وسوسه ی شیطانی است که از بیرون صورت می گیرد . لذا وقتی شیطان بیرون حضرت آدم وحواست ، تعبیر وسوس له یا الیه یا فی قلبه دارد اما وقتی وسوسه ی نفس است . نفس ملابس و همراه با خود شخص است . اینجا له و الی مناسبت ندارد بلکه مناسب باء ملابست است . توسوس به : یعنی نفسی که از وجود خود شخص و از شؤونات اوست ، او را وسوسه می کند نه اینکه از بیرون شخص وسوسه ای صورت بگیرد که منظور روایت بود . شبیه آیه ی ( عینا یشرب بها ) با اینکه منها رایج است به قرینه ی ( یُفجّرونها تفجیرا ) نهری که خود بهشتی مُفجّر آن است ، یشرب به نه یشرب منه

( نفس ) واژه ای بسیار پر کاربرد و درعین حال از نظر لغوی جالب است . در اشتقاق کبیر، لغت های نزدیک به آن دور از هم نیستند مثل : ( نفث به معنای دمیدن ) ، ( نفخ : حرکت دادن هوا با دهان ) ، ( نفح : وزیدن نسیم ) ، ( نفر : حرکت از جایی با غرضی خاص ) ، ( نفس به معنای تنفس کردن ) ( نفش : نفشت غنم القوم ) ، ( نفض : تکان دست از خاک که از مستحبات تیمم است ) ، ( نفز : جهیدن آهو ) ، ( نفذ : لا تنفذون الا بسلطان ) بعید نیست در همه ی اینها یک نحو حرکت لحاظ شده باشد
یکی از معانی رایج و در عین حال رمزگونه ی نفس ، خون است . در فقه هم می گوییم : صاحب نفس سائلة یعنی دارای خون جهنده . وجه تسمیه نفساء هم همین ذکر شده است . زنی که وقت ولادت خون دیده است . نفس خون است و نَفَس هوایی است که از شش بیرون می آید . آیا به هم ربطی دارند ؟ شاید ناظر است به جریان خون در رگها به طور مرتب ، مثل جریان نَفَس در شش به صورت مرتب
مقاییس گفته : نفس اصل واحد یدلّ علی خروج النسیم { هوایی که می وزد } کیف کان من ریح او غیرها و الیه یرجع فروعه منه التنفس : خروج النسیم من الجوف . نفّس الله کُربته . یعنی خدا مشکلش را برطرف کرد . گویا نفسی کشید و یقال للعین : نفس . به چشم هم نفس گفته می شود . و النفس : الدم و ذلک انه اذا فُقد الدم من بدن الانسان فقد نفسه یعنی خرج الروح و الحائض تسمی النفساء لخروج دمها و النفاس ولاد المرأة . البته من درمورد جامع گیری ایشان ابهام دارم . خروج با حرکت فی الجمله مناسبت دارد ولی خروج النسیم آیا جامع بین معانی هست ، معلوم نیست
در جواب سوال . استاد : نسمة به معنای بنده و نیز مولود استعمال شده است

العین می گوید : النفس : الروح الذی به حیاة الجسد . کلّ انسان نفس حتی آدم  الذکر و الانثی سواء . کل شیء بنفسه نفس . رجل له نفس : ای خُلُق و جلادة و سخاء . شربت الماء بثلاثة أنفاس { جمع نفس ، نفوس و جمع نَفَس ، انفاس است . اگر منظور از جمله ی معروف الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق هم این باشد خیلی زیاد می شود . چون هر نفسی کلی نَفَس دارد } و کل مستراح منه : نَفَس و شیء نفیس : متنافس فیه . ( فلیتنافس المتنافسون ) یعنی نفس نفس می زنند که آن را به دست آورند . نفس به علیّ : ضنّ : بخل ورزید .لازمه ی چیز نفیس این است که انسان در دادن آن به دیگران بخل می ورزد
التحقیق می گوید : الاصل فی المادّة هو تشخّص من جهة ذات الشیء ای ترفّع فی شیء من حیث هو . به معنای ترفّع و برآمدگی و تشخّص که شاخص هم چیزی است که بالا آمده شبیه شامخ
علی ایّ حال شکی نیست در اینکه نفس کاربردهای بسیاری زیادی دارد . اما آیا اینکه نفس به معنای خون است و وجه تسمیه هم دارد ، واقعا خود خون است ، یا موضوع له واقعی نفس ، چیزی است که همدم و همساز و نزدیک به کیفیت خونی بدن است ؟ از بس نزدیک همند ، به جای همدیگر به کار می روند . این یک سوال خوب است . قبل از پرداختن به پاسخ این سوال ، به چند روایت اشاره کنم :
ج 58 بحار ص 41 روایت یازدهم : انما الارواح کلَل للبدن محیطة به : کلّة هاله ای است که دور چیزی را گرفته است . هاله توجهی است که از عالم بالا به جسمی می شود . حضرت می فرمایند : روح در بدن نیست . بلکه روح دور موجود زنده را احاطه کرده است . بلکه دور هر چیزی را گرفته حتی گیاهان جمادات اما در موجودات زنده به نحو عجیبتری است . شبیه میدان مغناطیسی که امروزی ها می گویند و حتی دور یک سنگ را هم گرفته است . همین میدان ولی بسیار عجیبتر دور موجودات زنده است با آثار خاص خودش . خداوند متعال هر چیزی را که خلق کرده ، لایه ها و حوزه هایی برای وجودش قرار داده است . این هاله ها یک جور لایه های لطیف وجود اوست . البته هاله های ملکوتی هم وجود دارد که ناشی از خود شیء نیست و قابل جدا شدن از اوست . می تواند بیاید دوراو را بگیرد و می تواند هم برود . سوال : ذیل روایت که روح را محیط به بدن می داند با صدر آن که آن را به گوهری در صندوق تشبیه کرده ، منافاتی ندارد ؟ استاد : خیر ، غرض از آن تشبیه ، بیان ارزش و مقصود بالاصالة بدون روح است همانطور که گوهر در صندوق مقصود اصلی است نه خود صندوق
منظور اصلی ما روایت دوازدهم است که از مناقب ابن شهر آشوب نقل می کند درباره سوالات دو مسیحی از امیرالمؤمنین است : . . . ثم سألاه عن الرؤیا الصادقة و الکاذبة . چطور می شود که یک خواب راست در می آید و یک خواب دروغ ؟ فقال  : ان الله تعالی خلق الروح و جعل لها سلطانا فسلطانها النفس فإذا نام العبد خرج الروح و بقی سلطانه که نفس است فیمرّ به {روح} جیل { گروه هایی} من الملائکة و جیل من الجنّ . شرائط زمانی مکانی مزاجی و سنّی دست به دست هم می دهد و دخالت دارد در این که در حالت رؤیا روح در چه موقعیت و فضایی از ملکوت قرار بگیرد . حضرت می فرمایند : رؤیاهای صادقه از ملائکه و رؤیاهای کاذبه از جن است . فأسلما علی یدیه و قتلا معه یوم الصفین
حالا چرا حضرت از نفس تعبیر به سلطان کرده اند ؟ اذا خرج الروح بقی سلطانه . یعنی چه که خودش رفت و سلطانش ماند ؟ به نظرم می آید که منظور از سلطان در اینجا پادشاه و ملِک روح نیست که بخواهد بگوید نفس اداره کننده و مسلّط بر روح است . در حکمت می گویند که جوهر پنج جور است : عقل و نفس و جسم و هیولی و صورت . می گویند : عقل جوهری است که هم ذاتا مجرد است هم عملا و فعلا و از لحاظ کارکرد . یعنی در کارکردش در عالم تجرّد به ماده نیازی ندارد اما نفس جوهری است که ذاتش مجرّد است اما وقتی می خواهد کار کند ، نیاز به ماده دارد . روح هم موجودی است مجرد . وقتی می خواهد بدن را تدبیر کند و کارهای ناسوتی و جسدانی و مادی انجام دهد ، نیاز به مرکب و محل و بدن سالمی دارد که بتواند کارهایش را انجام دهد . دراین بدن سکّو و صخره ای وجود دارد که روح کارهای خودش را توسط آن انجام دهد . گمان من این است که منظور حضرت از سلطان : ما به یتسلّط علی تدبیر البدن . خود روح سلطان است اما چون مجرد است و نمی تواند به تنهایی کارهای مادی را انجام دهد و قدرت ( کُن ) ندارد { البته حساب اولیاء الهی جداست که همه ی کارهای مادی را می توانند با کُن انجام دهند . بحث ما نفوس ضعیفی است که نمی توانند کارهای مادی را با اراده انجام دهند } و مجبور است از طریق بدن انجام دهد . در این بدن چیزی قرار گرفته که حضرت از آن به نفس تعبیر می کنند . نفس سلطان روح است یعنی کرسی ای است که روح وقتی می خواهد سلطنت و تدبیر بدن کند ، از طریق آن این کار را انجام می دهد . ما به یتسلّط الروح علی البدن . پس سلطان یعنی محل ظهور سلطنت روح برای تدبیر بدن . چیزی که سبب این است که روح بتواند بدن را تدبیر کند . اضافه ی سلطان به روح لامیه نیست و گرنه لازمه اش این می شود که روح از آن چیزی که در بدن هست ، پست تر باشد . مانند ( لا تنفذون الا بسلطان ) یعنی باید یک چیزی داشته باشید که به وسیله ی آن به اقطار السموات راه پیدا کنید . لا تنفذون الا بما تتسلطون به علی اقطار السموات
آیا می توانیم این نتیجه را بگیریم که نفس در ( توسوس به نفسه ) همان روح مدبّر بدن است اما روح از آن حیثی که می خواهد بدن مادی را تدبیر کند . از این حیث روح به نفس تعبیر می کنیم . با این توضیح خیلی از مشکلات در جاهای دیگر حل می شود . پس نفس یعنی همان روح اما نه ذاتش چون روح شؤونات و حالات و کیفیات مختلفی دارد بلکه روح از آن حیثی که می خواهد یک بدن مادی را تدبیر کند . لذا هر حالی و انگیزه ای که برای روح پدید می آید که سویش سوی خاک است ، سوی ماده و تدبیر بدن است ، اسمش می شود هوای نفسانی ، امیال نفسانی . امیال مال روح است نه اینکه دو چیز داشته باشیم : نفس دارای امیال و روح دوستار ایمان و کمالات . خیر ، جوهره ی روح یک چیز است . وقتی روح می خواهد بدن را تدبیر کند ، گرفتار عالم خاک می شود . برای رو بردن بدن ، به دنبال خانه و انواع لباس و غذا می افتد و اینجاست که هواها برایش پیش می آید . می خواهد این بدن بماند ، دچار طول امل می شود . فلش همه ی این ها خاک است ( اتّباع الهوی و طول الامل ) پس هر چیزی که برای روح پیش بیاید که مربوط به تدبیر عالم خاکی و ماده و بدن و شؤونات آن باشد ، نامش نفس است و هر شأنی که اینگونه نباشد ، نام دیگری می گیرد . مثلا وقتی می خواهد تفکر کند و دقائق را کشف کند ، به آن می گوییم : عقل . موطن این ها هم فرق دارد

اگه این حرف درست باشد که منظور حضرت از سلطان ، سکویی که است که روح توسط آن بدن را تدبیر می کند { خود آن سکو چند لایه دارد }
سوالی قبل از کامل شدن فرمایش استاد ! : اگر نفس از شؤون روح است ، چطور روح می رود و نفس باقی می ماند ؟ استاد : شؤونات جسم مادی بند به آن است مثل جلد این کتاب . تشأن در عالم ماده یک تشأن اتصالی است اما در عالم وجودات غیر مادی اوسع از این است . یعنی ممکن است روح به ملکوت سیر کند ولی شأنی از خود را در بدن باقی بگذارد همانطوریکه روح یک مؤمن تعلقی دارد مناسب با حال خودش به بدن خاک شده ی در قبرش . بنابراین شؤونات روح شؤونات وجودی است و وجود به اتصال مکانی مربوط نیست
در پاسخ به سوال . استاد : اساس عرض من این است که انسان دو وجود نیست . یک وجود دارای شؤونات عجیب و غریب است . حیث ملکوتی و حیث ناسوتی که صبغه ی تدبیر خاک و بدن دارد
البته اذا اجتمعا افترقا . در یک روایت هم برعکس آمده : اذا خرج النفس ، بقی الروح !
حسین جانم
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه ( 3 / 1 / 2012 )13دی-9صفرالمظفر33ج105

سوال : فرموده بودید : قیامت هم اکنون وجود دارد اما بودن هم اکنونش با اینکه ما در آینده به آن می رسیم ، چطور سازگاری دارد ؟ ما چطور می رسیم به چیزی که هست ؟
استاد : اصل بودن عالم آخرت قطعی است اما چگونه است که ما برای خودمان آن را آینده می بینیم ؟ مثال هایی وجود دارد برای تقریب این مطلب { طولیّت عوالم } به ذهن . مثلا کودکی که متولد می شود ، اطرافیان می دانند که بعدا چه حالاتی برایش پیش می آید ولی خود اصلا خبری از این ها ندارد . اطرافیان می دانند که اگر پسر است در 15 سالگی بالغ میشود و . . . چون مطلع بر خصوصیاتی هستند که او را به سوی صورت اخیره نود سالگیش می کشاند . اما خودش خبر ندارد و خیال می کند بعدا می شوم . البته مثال ضعیفی است ولی برای تقریب اصل مقصود بد نیست . عالم آخرت همین الآن موجود است و ما را احاطه کرده است ولی ما چون در قوة و فعل هستیم ، در حال تکاپوی از قوة به فعل رفتن داریم به سوی آن عالم می رویم . ما داریم به سوی آن می رویم نه این که آن بعدا موجود خواهد شد . او موجود است به نحو احاطه و ما داریم به سوی او می رویم . مثالی لطیف تر و ادقّ هم هست که تصورش محتاج به تلطیف ذهن است : یک مطلب بسیار سنگین که برای استاد مثل موم است ، می خواهد برای شاگردانش واضح کند . می خواهد آن ها را به فضای علمی ی آن مطلب ببرد . آن فضای علمی الآن موجود است اما شاگردان بااینکه هستند ولی در این فضا نیستند . استاد سعی می کند با یک مقدماتی و صغری کبرایی شاگردان را بکشاند به فضای درک آن مطلب که موجود است . نه اینکه این ها آن عالم را ایجاد کردند بلکه با مقدمات استاد به آن عالم رسیدند اما آن عالم قبل از رسیدن آن ها هم موجود بود . این مثال دقیقتر از مثال قبلی و دارای اشکالات کمتری است گر چه واقع قیامت با این هم تفاوت دارد . ولی این مطلب را تقریب می کند که چطور ممکن است چیزی بالفعل محقّق باشد و در عین حال موجودی در اثر سیر از قوه به فعل به سوی برود و در آینده به او برسد
{{{ در جواب یک سوال ، استاد از دقیقه ی 4 و نیم تا دقیقه ی 14 به بیان مطالب جالبی درباره حضرت امیر  پرداختند }}}
دقیقه 21 : بحث در روایتی بود که از نفس به سلطان روح تعبیر کرده بود . روایتی است درهمین جلد 58 صفحه ی 292 : بنی الجسد علی اربعة اشیاء : الروح و العقل و الدم و النفس فاذا خرج الروح تبعه العقل فاذا رأی الروح شیئا حفظه علیه العقل لذا خوابی که می بینیم در ک می کنیم و یادمان می ماند . و بقی الدم و النفس در جسدی که روح و عقلش رفته ، خون ونفس باقی می ماند
در همین جلد ص 302 : این روایت در تحف العقول هم آمده است : عرفان المرء نفسه أن یعرفها باربع طبائع و اربع دعائم و اربعة ارکان . کسی که می خواهد نفسش را بشناسد ، باید چهار طبیعت و چهار ستون و چهار رکن و پایه را بشناسد . طبائعه الدم و المرّة و الریح و البلغم . بحث هایی که قدیم بوده و الآن هم دوباره زنده شده در طب سنتی ، مبادیش از وحی است گر چه ضمائمی به آن شده که از غیر معصومین است که ضمائمش قابل نقد و ردّ است اما مبادی ی رصین و بلندی دارد که خیلی مهم است . حضرت در اینجا به آن اشاره می کنند و می فرمایند : در وجود هر انسانی چهار طبیعت است : خون ، مرّه ، ریح و بلغم که توضیحات هر کدام از این ها در روایات دیگر وجود دارد
دیروز عرض شد که یک احتمال در منظور از نفس این است که : انسان یک وجو بیشتر ندارد که خودش است ولی همین یک وجود شؤونات عجیب و غریبی دارد که اگه خودش هم بر آن ها مطلع شود ، تعجب می کند از خودش که اینقدر عوالم وشؤونات دارد . خواب ها و حالاتی که برایش رخ می دهد و . . . از همین شؤونات است . گاهی الفاظ در مقامی است که اذا افترقا اجتمعا . مثلا می خواهند به روح و نفس و عقل و زید و انسان و خلاصه به این هویّت که همه ی شؤونات را در بر دارد ، هر لفظی را می توانید برای اشاره به آن به کار ببرید اما گاهی است الفاظ کنار هم به کار می رود تا این شؤون را تفصیل بدهد و شؤونات انسان را از همدیگر جدا بکند . اینجاست که الفاظ به حیثیات مختلفه به کار می رود و هر کدامش هم به مناسبت مقام ، معنایی دارد . الآن اگر می گوییم نفس مثلا در آیه ی مورد بحث : ( یوسوس به نفسه ) احتمال دارد وقتی در این مقام می گوییم : نفس ، یعنی همان جوهره ی زید و روح و کمال و عقلانیتش و وجودش که خدا از ملکوت تنزیل کرده ( و إن من شیء الا عندنا خزائنه و ما نُنزّله الا بقدر معلوم ) . این زید همه ی آن خزائن را دارد . یک شأن زید این است که الآن مدبّر این بدن جسمانی است . آمده در دنیایی که خدای متعال بستر و وسیله ای را برایش فراهم کرده است به نام این جسد . از طریق این جسد با این عالم خاکی تماس گرفته است . این بدن و این جامعه ای که این بدن با آن در ارتباط است ، احتیاجاتی دارد . این شأنی از روح که دارد جسد وشؤونات آن را در عالم خاک تدبیر می کند ، نفس می گویند . این یکی از اصطلاحات نفس است . روح انسان وهویت انسان از آن حیثی که تدبیر امور دنیا را می کند . هر چه مربوط به این جاست و لو حُبّ الجاه . فکر با شکوه بودن تشییع جنازه اش را می کند ! اینها شؤونات خاکی است . وقتی که دنیا آمده بود که به این چیزها فکر نمی کرد . روی زمین افتاده بود و زیر خودش می شاشید و خجالت هم نمی کشید ! اما روحش همان روح است و تفاوتی ندارد . بله ، چون روح در طی این 70 سال امور دنیا را تدبیر کرده ، با امور خاک انس گرفته و یکی از تدبیرهایش هم همین است که به فکر شکوه تشییع جنازه اش باشد . معلومه که تدبیر خاکی است مثل عمر که گفت : النار و لا العار . دقیقه 31 : ( قضیه ی ابن عباس که عمر به او گفت : من اجلک و اصحابک ) تا دقیقه 33 و نیم
هر چه که از این سنخ شد ، می شود نفس . پس نفس یعنی همین روح از آن حیثی که امور جسد و عالم خاک را تدبیر می کند . این یک جور معنای نفس . لذا ( نهی النفس عن الهوی ) یعنی : هوی مال نفس است . نمی شود گفت : نهی الروح عن الهوی . یا ( ان النفس لامارة بالسوء ) چرا امارة ؟ چون می خواهد تدبیر کند . معانی ی دیگر نفس را هم به مناسبت عرض می کنم
در جواب سوال . استاد : گفتیم که روح ذاتا مجرد و فعلا مادی است . یعنی برای اینکه بتواند کاری در عالم مادی انجام دهد ، نیاز به بستر دارد که همان بدن است . یک اصطلاحی قدیمی ها داشتند به نام روح بخاری که البته در روایات ندیدم ولی با سلطان مناسبت دارد . می گفتند : انسان غذا می خورد . غذا هضم می شود . در مرحله ای از هضم این غذا می شود خون . خون در رگ های بدن رفت و آمد می کند و در اثر رفت و آمد آن غذا به بافت بدن می رسد . که به رسیدن غذا به بافت بدن می گفتند هضم رابع . در اثر کار کردن قلب و جریان خون ، یک چیز لطیفی از مجموع متابولیسم بدن حاصل می شود که همان روح بخاری است . چون شبیه بخار است . همانگونه که بخار چیز لطیفی است که از آب بلند می شود . بعد می گفتند : روح بخاری مطیّه ی اولی ی نفس ناطقه است { مطیه یعنی مرکب } که با این سلطان خیلی مناسبت دارد . یعنی یک بستر مناسبی است در این بدن برای اینکه روح از طریق آن کارهای خودش را انجام دهد . ببیند ، بشنود ، حرکت کند و . . . وقتی تصمیم می گیرد برود بالای کوه ، این تصمیمش از سنخ گوشت و پوست و استخوان وماده نیست . اصلا سنخ تصمیمات و علوم و اطلاعات سنخ بدن نیست . ولی از طریق مطیه ی اولی که همان روح بخاری است ، بدن را تدبیر می کند . روی این اصطلاح در حال خواب هم روح می رود ولی سلطانش که همان بدن بخاری است ، باقی می ماند . این حرف مال حکمت طبیعیات قدیم است که می توانید توضیحات آن را در منظومه ببینید . ولی دیگران هر کدام برای خودشان حرفی دارند و همه ی آن ها هم بخشی از نفس الامر و کشف حیثیتی صحیح از واقعیت است اما اینکه خیال کنیم کل واقعیت است ، اشتباه است
حالا ربط این مرّة و صفراء و سوداء به این سلطان چیست ؟ یعنی این روح بخاری خودش همینجوری موجود نیست . یا همان هاله ای که حالایی ها تعبیر می کنند . کتابهای زیادی درباره احضار ارواح و هیپتونیزم . . . نوشته اند برای کشف رابطه ی بین بدن ، روح بخاریش و روح و بدن های مثالی . این چهار تا طبیعت که در روایت آمده ، پایه های این روح بخاری است . یعنی پایه روح دوم که مطیه ی دوم محسوب می شود ، مزاج است . مزاج چیست ؟ وقتی این چهار طبیعت به نحو اعتدال در یکدیگر فعل وانفعالات انجام می دهند ، یک چیز معتدلی از این ها حاصل می شود به نام مزاج که پایه روح بخاری است . این چهار طبیعت عبارتند از خون و مرّه و ریح و بلغم طبق این روایت . البته در طب قدیم بین بین مره سودا و صفراء و . . . جدا می کنند اما در خیلی از روایات مره به عنوان یک چیز آمده است . در برخی از روایات هم جدا شده . مثلا مرّه ی صفراء برای سن سی سالگی و مره ی سوداء مال بعد از چهل سالگی و سن حکمت است : ( ما بعث الله نبیا قط الا بالمرّة السوداء الصافیة ) نبی نمی تواند نبی باشد مگ اینکه این مره ی سودای صافیه را داشته باشد . اساس نبوت به این است . یکی از عجیب ترین تعبیرات روایی این است ص 295 : ( الطبائع اربع فمنهن البلغم و هو خصم جدل { دشمنی است برای جسد } و منهن الدم هو عبد { کارگذار و کارگر و خدمتکار } و ربما قتل العبد سیده { طغیان دم } به هم خوردن ترکیبات خون که از آن به سم زدن تعبیر می شود ، باعث مرگ می گردد . منهن الریح و هو ملک یُداری . سلطانی است باید با آن مدارا شود . ومنهن المرّة و هیهات هیهات هی الارض اذا ارتجّت ارتجّت بما علیها . در روایت دیگر اذا رجفت دارد که هر دو تا تعبیر قرآنی است . مره زمین است که وقتی بلرزد ، همه را فرو می برد . خود واژه ی مرّة به معنای قوت است ( ذو مرّة فاستوی ) البته اطباء به معنای تلخی گرفته اند . این مرّة چیست که حضرت به ارض تشبیه کرده اند ؟ وقتی لرزید کار تمام می شود . حالایی ها بر پروتئین ها تطبیق کرده اند که اساس و قوام و قوت بدن است . برخی هم گفتند : فقط مره ی صفراء قابل تطبیق بر پروتئین هاست . چون بلاسمای خون زرد است که زردی آن از پروتئین هاست . بعضی ها مره ی سوداء را بر قند خون تطبیق داده اند . قندی که تمام سوخت و ساز بدن به آن است . قند کربن است و کربن را اگر بخواهیم نشان بدهیم ، به صورت ذغال نشان می دهیم که سیاه است . قوّه ای که سیاه است و کل نیروی بدن از آن تشکیل شده است . البته این ها همه حرف هایی که زده شده به عنوان احتمال ولی آنچه برای ما مهم است فرمایش امام است که فرمودند : چهار طبیعت . اما تطبیقاتش بر علوم امروزی ، قابل فکر و تأمل است ( دقیقه ی 50 )
در جواب سوال . استاد : امارة بالسوء . روح وقتی می خواهد تدبیر امور دنیا را بکند ، از خصوصیات مزاج بهره می گیرد . مسائل گسترده ای اینجا هست . اختیار را دارد . شرائط محیطی ، مزاجی و ژنتیک و ارثی ، همه ی اینها برای او تدبیر خاصی می آورد که روح در پرتو این تدبیرات موضع گیری می کند . نام این موضع گیری نفس اماره است . اگر موضع گیری های بد دارد ، اماره ی بالسوء است . چون می خواهد بدن را تدبیر کند ، درصدد است هر چه را که مزاحم بدنش است برطرف کند که به ظلم منجر می شود . با اینکه می داند با اختیار دارد انجام می دهد و کار بدی هم هست . در تدبیرش همیشه جانب مشتهیات بدن را می گیرد . به روایت 23 کتاب عقل و جهل را نگاه کنید . اما اگر بخواهد تدبیر نفس مجرد بکند ، برعکس می شود

در جواب سوال . استاد : نفس اطلاقات مختلف دارد . مثلا در آیه ( یا ایتها النفس المطمئنة ) ذهن احدی به سراغ هوای نفس نمی رود . در جوهر معنایش هوی نخوابیده است ( دقیقه ی 57 )
تا دقیقه ی 62 ادامه دارد
یا منتقم حسین
: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

-
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء     

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 652
پاسخ : تفسیر سوره مبارکه قاف :ازجلسه 95 تا124
« پاسخ #6 : مارس 18, 2014, 05:40:00 pm »
: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه ( 4 / 1 / 2012 )14/10/90-10/2/33ج106

تا دقیقه ی یازده و 30 به سوال و جواب درباره ی علت حسادت و کینه ی اصحاب با امیرالمؤمنین  گذشت
بحث ما روایت ص 41 بود : ان الله تعالی خلق الروح و جعل لها سلطانا فسلطانها النفس که تعبیر قابل تأملی بود . در ص 33 روایت ششم ، حضرت خواب دیدن را توضیح می دهند . راوی می گوید حتی لا یبقی شیء فی بدنه ؟ حضرت می فرمایند : لا ، لو خرج کلها حتی لا یبقی منه شیء اذن لمات . قلت فکیف تخرج ؟ فقال  : مثالی برایش می زنند : اما تری الشمس فی السماء فی موضعها و ضوءها و شعاعها فی الارض : خورشید در آسمان است ولی نورش تابیده روی زمین . یعنی خودش از موطنش تکان نخورده اما شعاعی از او آمده فکذلک الروح اصلها فی البدن و حرکتها ممدودة { الاشیاء تُعرف بمقابلاتها } در آن روایت تعبیر سلطان بود و در اینجا اصل . حرکتش این طرف و آن طرف است ولی اصلش اینجاست . در جواب یک سوال . استاد : اینجا اصل به معنای ریشه نیست . چون مقابل ریشه ، ساقه و فرع است ولی اینجا مقابلش حرکت است . مراد از اصل در اینجا به قرینه ی حرکت ، یک نحو استقرار است . یعنی محل استقرار روح در بدن است مادامیکه بدن از هم نپاشیده است . ولی حرکتش به این طرف و آن طرف است . روایت بعدی ظاهرش متفاوت است ، در ص 62 از ابن عباس نقل شده که : فی قوله تعالی ( الله یتوفی الانفس ) تعبیر نفس شده است . در آن روایت گفت : روح می رود و سلطانش که نفس می ماند ولی اینجا می گوید : نفس می رود . ابن عباس می گوید : نفس و روح بینهما { رابطه بین این دو : } مثل شعاع الشمس . فیتوفی الله النفس فی منامه و یدع الروح فی جوفه یتقلّب و یعیش { درست برعکس دو روایت قبلی } نفس را خدا می گیرد و روح را اندرون شخص جا می گذارد . فان بدا لله أن یقبضه قبض الروح . . .
روایت جالب دیگری هست در ص 254 که شبیه روایت دومی است . اصل روایت از کتاب اختصاص است راجع به عوالم . منظور من آخر روایت است : و خلقه بنفس و جسد و روح . انسان این سه چیز را دارد . فروحه التی لا تفارقه الا بفراق الدنیا . مادامیکه نمرده ، روح هست . و نفسه التی تُریه الاحلام { خوابهای شیرین } و المنامات . نفس انسان است که به انسان خواب ها را نشان می دهد . و جسمه هو الذی یبلی و یرجع الی التراب
حضرت می فرماید : نفس آن است که به انسان منامات را ارائه می کند . یک وقت می گوییم : النفس تری الرؤیا یک چیزهایی را در عالم دیگر می بیند . این تعبیری است و سر جایش هم درست است . اما تعبیر اینجا نکته ی خاص دیگری دارد . چون خواب دو جور است : خواب هایی که انسان در عالم برزخ چیزهایی را می بیند و خواب هایی که اصلا انسان چیزی ندیده بلکه تمثّل نفس است . تعبیر حضرت در اینجا ، ناظر به دومی است . نفس جوهر مجردی است که بعضی ادراکاتی را که از عالم ملکوت می گیرد ، معنا را به صورت در می آورد . یمثّل معنایی را که از عالم بالا گرفته به یک صورتی . این صورت است که رؤیاست و تعبیر دارد . واقعا دیدن عالم برزخ نیست . دیدن یک عالم نیست . بلکه تمثل است . بخواهم یک مثال بزنم این است : که گاهی چشم باز می کنیم و یک کتاب می بینیم . ولی گاهی است که تصور می کنم که فلانی عالم با سوادی است و کتابی بنویسد . در مورد دوم هم دارم نوشتن کتاب را درک می کنم و به او نسبت می دهم ولی فعلا چیزی در خارج نیست که دیده باشم بلکه دارم یک معنایی را که می فهمم ، در قوه ی خیال خود تمثل می دهم . لذا فرق تمثل با رؤیت این است که اگر ناظر دیگری آنجا باشد ، متمثل را نمی بیند . آیه هم می فرماید : ( فتمثل لها بشرا ) این لها خیلی مهم است . فقط برای ایشان متمثل شد . جبرئیل هم گاهی به صورت تمثل می آمده و گاهی به صورت ظهور در هیئت دحیه ی کلبی و دیگران هم می دیده اند . انجا هم که حضرت فرمودند : ( تُریه ) اشاره به این مقام نفس است . که نفس تمثلاتی را برای شخص و روح ایجاد کند . خیلی از خواب ها مربوط به خوراک و خصوصیت مزاج است نه اینکه واقعیتی برزخی یا ملکوتی باشد . گاهی مزاج روی نفس تأثیر گذاشته و باعث می شود تمثلاتی متناسب با مزاج را ارائه دهد
سوال : اگر بگوییم گاهی بقیه هم جبرئیل را می دیده اند ، لازمه اش تجسّد جبردیل نیست ؟ استاد : ملائکه قدرت دارند برای قوه ی مدرکه و مشاعر یک شخص ظهور کنند که تمثل نام دارد . نیز همین ملائکه این قدرت را هم دارند که تکاثف پیدا کنند مثل أجنّه . یعنی به تعبیر ملا صدرا بدن اختراعی . بدن اختراعی هم گاهی به اراده است . اراده می کند که یک بدن موجود شود . گاهی هم به این است که یک چیز لطیف در اثر فشرده شدن و متکاثف شدن ، رؤیت می شود . جسمی مرئی و قابل مشاهده برای همه شود

سوال : پس چرا در قضیه ی حضرت ابراهیم نمی توانستند غذا بخورند ؟ استاد : البته ملازمه ندارد که غذای مادی هم بخورند . جن هم غذا نمی خورند . غذای آن ها به بو کشیدن است . برای همین سفارش شده که استخوان ها را نلیسید فإنها طعام الجن . چون بدنشان لطیف تر است . در بحثهای امروزی هم می گویند : روح های ضعیفی که نمی توانند متکاثف بشوند به مدیوم ( واسطه ) نیاز دارند . روح از بخشی از ماده ای از خون مدیوم قرض می گیرد تا بتواند متمثل شود و کاری انجام دهد . عکس هایش هم در کتاب الانسان روح لا جسد وجود دارد . لذا مدیوم هم خیلی احساس ضعف می کند . البته این مال ارواح ضعیف است و ارواح قویه اصلا نیاز به این ها ندارند و مثل آب خوردن می توانند هم متمثل برای شخص خاص شوند هم متجسد برای همگان
در جواب سوال . استاد : اصلا تعبیر روح و نفس یک کاربرد عرفی وسیعی دارد و به حیثیاتی به جای یکدیگر به کار برده می شود . ما باید آن حیثیات را کشف کنیم و گرنه لفظ خیلی مهم نیست . حالا دوتا روایت درهمین جلد داریم که تفنّن در آنها به کار برده شده است . یعنی نفس و روح به جای همدیگه به کار رفته اند . روایت اول ص 43 روایت نوزدهم : ان المرء اذا نام فإن روح الحیوان باقیة فی البدن و الذی یخرج منه روح العقل . گاهی که می خواهیم بین معانی جدا کنیم ، مفردات را کنار هم قرار می دهیم و می گوییم : روح و نفس . اما گاهی ادقّ بحث کنیم ، می گوییم : روح که روح است ولی دو قسم است : روح الحیوان و روح العقل . می خواهیم بگوییم آنجایی هم که می گفتیم نفس به دو حیث نظر داشتیم . ادامه روایت : قال عبدالغفار : یقول الله عزوجل ( الله یتوفی الانفس ) افلیس تری الارواح { ببینید سائل دقیقا ارواح را به جای انفس به کار برده و مترادف گرفته است } کلهل تصیر الیه بحکم الآیة ؟ فیمسک مایشاء و یرسل ما یشاء . فقال له (ع ) : انما یصیر الیه ارواح العقول فاما ارواح الحیاة فإنها فی الأبدان لا یخرج الا بالموت . . . ( و نقلبهم ذات الیمین و ذات الشمال ) خداوند می خواهد بگوید : اصحاب کهف زنده بودن نه مرده . افلا تری ان ارواحهم فیه بالحرکات ؟ یعنی روحی که بتواند آن ها را از این دنده به آن دنده بکند ، در آن ها موجود بود
در کافی متعدد آمده که هر شخصی حتما سه تا روح دارد . مؤمن چهارتا روح دارد و انبیاء پنج روح . سه تایی که همه دارند : روح الحیاة { نفس نباتی } ، روح القوة { چیزی که به وسیله ی آن می تواند بدن را به حرکت دربیاورد } و روح الشهوة . اما در این روایت که امام می فرمایند : اما ارواح الحیاة ، اشاره به هر سه تا روح است که حتی کافر هم دارد . بله وقتی خواب است ، غضب نمی تواند بکند و مشتهیاتی هم در کار نیست اما قلب و خونش دارد کار می کند . گاهی یک تعبیر، اشاره دارد به مجمعی { پکیجی } از حیثیات
حاجاقا یه روز در درس فرمودند : خدا چه جور قرار داده غذا می ره اینجا ( اشاره به معده ) میاد بالا میشه ایمان . غذا می خورد ، وقتی میاد بالا و به هضم رابع می رسد و الطف میشود ، میشود ایمان . یعنی صورت ملکوتی غذایی که خورده می شود نور ایمان . یکی اینجور اما خیلی از انسان ها هم هستند که به تعبیر حاجاقا علاقبند در یک کلمه کارخانه ی نجاست سازی هستند !
روایت دوم که این تفنّن در آن هست ، ص 55 : از فقیه : فی قول الله عزوجل ( تتجافی جنوبهم عن المضاجع ) : این ها کسانی اند که خواب ندارند . تجافی یعنی از موضع خود حرکت کردن و جدا شدن . فقال  : لعلک تری ان القوم لم یکونوا ینامون . خیال می کنی آیه می خواهد بگوید : کسی که ولی الله شده نباید بخوابد ؟ اینطور نیست بلکه لابد لهذا البدن ان تریحه حتی تخرج نفسه . این بدن نیاز به استراحت دارد . مزاج خسته می شود و تا خواب نرود ، قوایش تجدید نمی شود . تا نفس هست ، بعضی کارها را نمی گذارد بشود . مثلا یکی از اثار بی خوابی به هم ریختن دستگاه گوارش است . وقتی نفس می رود ، دستگاه گوارش فرصت بازیابی پیدا می کند که تا نفس هست نمی گذارد . گاهی حتی اسهال هم ناشی از کم خوابی است . فإذا خرج النفس استراح البدن و بعد می فرمایند : و رجعت الروح فیه { در بدن } و فیه قوة علی العمل : در حالیکه بدن قوی شده ، روح برمی گردد . می بینید که در اینجا یک جا فرمودند نفس یم جا فرمودند روح . معلوم می شود اگر جایی هم مقابل هم به کار می رود ، منافاتی ندارد بلکه حیثی ملحوظ است
یک روایت هم در ص 250 هست روایت چهارم از مناقب : راجع به اینکه کور چگونه است که روح دارد ولی نمی بیند ؟ حضرت فرمودند : مثل اینکه خورشید هست ولی ابر می آید جلوی آن . دیدن هم مال روح است ولی کوری مثل ابری است که جلوی ابزار رؤیت را گرفته است . تا اینجا می رسد که : قال : اوضح لی ذالک . فقال  : الروح مسکنها الدماغ { مغز و جمجمه } و شعاعها منبثّ فی الجسد : شعاع روح بخش شده در کل جسد . شبیه شبکه ی عصبی و سلول هایی که کارشان احساس است و به تعبیر طب قدیم تجویف دماغی یعنی عصب هایی داریم که درونش خالی است و روح بخاری را با این ها درارتباط می دانستند . اساس این شبکه دماغ است . به تعبیر بعضی ها : اگر انسان درخت باشد ، ریشه اش مغز اوست . چون بالأخره نفس درخت ضعیف است لذا سرش را می کند در خاک تا از خاک بگیرد . انسان چون قوی تر است ، ریشه اش بالا است تا معارف علمی لطیف را از بالا دریافت کند شبیه ای آنتن ها که هر چه بالاتر باشد امواج را بیشتر و بهتر دریافت می کند ( البته این ها حرف های ذوقی است ) دارتها فی السماء { دارة یعنی قرص خورشید } و شعاعها منبسط علی الارض فإذا غابت الدارة فلا شمس و اذا قطعت الرأس فلا روح
عده ای هم به جای شبکه عصبی گفته اند : منظور از مسکنها الدماغ همان غده ی صنوبری است . آیا غده ی صنوبری همان هیپوفیز یا هیپوتالاموس است ؟ این ها غده های مهمی است برای ارتباط روح با بدن . البته این ها را که می گوییم ، برای تأیید حرف هایشان نیست بلکه برای شنیدن گفته شده هاست
مجموع این ها می شود سلطان . که همان روح بخاری محیط به کل بدن به تعبیر حکمای قدیم . که وقتی مریض می شود آن روح بخاری لطیف و صافش به هم می خورد . لذا نمی تواند از جایش برخیزد . روح تصمیم می گیرد برخیزد ولی بدن که مطیه ی اوست نمی تواند ( دقیقه ی 54 )
تا دقیقه ی 69 ادامه دارد
یا مولی الموالی
__________________
اج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

[جلسه 107شنبه 17دی انشالله نوشته خواهدشد
__________________

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 652
پاسخ : تفسیر سوره مبارکه قاف :ازجلسه 95 تا124
« پاسخ #7 : مارس 18, 2014, 05:41:01 pm »
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

یکشنبه ( 8 / 1 / 2012 )18دی90ج108-14صفر33

دقیقه 14 :
( و صورته طینته ) که در نسخه ی تحف ( طینة ) است . طینة فعلة از ماده طین به معنای گل که در فارسی از آن به سرشت تعبیر می کنیم ، خمیر مایه . اگر گل را خوب به هم بزنند و به یک نحو خاصی در بیاید ، در یک شرائط خاصی می شود طینة . چون فعلة یعنی یک کیفیت خاصی در ماده تزریق شود . وقتی یک هیئت خاصی در طین تزریق شود ، می شود طینة . صورت انسان سرشت اوست یعنی مجموع این دوازده چیز که انسان از آنها ترکیب شده و مؤلفه های وجود و صورت او هستند ، می شود طینت و سرشت او . صورت یعنی مجموع حاصلشد این دوازده مؤلفه
کلمه طینت در روایت خیلی کاربرد گسترده ای دارد و یکی از موضوعات مهم معارفی است و ازواژه هایی است که کمک می کند در فهم عالم ذرّ و أشباه . نزدیک 50 تا واژه از این دست است ( ذر و میثاق و عهد و خبال و . .
این که من عرض کردم ، معنای ظاهریش بود ولی با توجه به کاربردهای متنوع صورت و طینت ، این عبارت هم می تواند معنای گسترده ای داشته باشد . مثلا در روایت داریم که : ( الصورة الانسانية هي أكبر حجّة للَّه على خلقه و هي الكتاب الذي كَتَبَه اللَّه بيده‏ ) یا ( سئل علیه السلام عن العالم العلوی . فقال : صُوَر عاریة عن الموادّ ) که مورد استشهاد طرفداران وجود مجردی غیر از خدا هم قرار گرفته است .
منظورم این است که این دو واژه ( صورت و طینت ) دل دارد . من معنای ابتدایی آن را عرض کردم . خود واژه ی طینت در قرآن نیامده است . طین لازب داریم که خودش یک جور هیئت است .
( فأبصر بالنور ) در نسخه علل دارد : فابصر و سمع و عقل بالنور . دیدن و شنیدن و فهمیدن به وسیله ی نور است ( فأکل و شرب . . . فهذا تأسیس صورته )
سوال : مراد از این نور که ابصار و سمع و تعقل به واسطه آن صورت می گیرد ، چه نوری است ؟ استاد : به قرینه ی سمع و عقل ، معلوم می شود که فقط نور حسی منظور نیست . دیدن را می شود با نور حسی جور دانست ولی شنیدن و فهمیدن با نور حسی جور نیست . معلوم می شود نور در دیدن هم نوری است که نور حسی مُعدّ آن است . امروزی ها هم می گویند : از چشم و قوا ومشاعر انسان سیّاله های موجی و مغناطیسی خارج می شود . وقتی که انسان نگاه می کند ، صرف دیدن شیء نیست بلکه سیاله های از او به آن شیء می رسد . مرحوم صدر در فلسفتنا می گویند : سی سال است که فیزیک اتمی درجا زده است . چون رسیدند به جایی که می خواستند بروند در ل اتم و از درون آن با خبر بشوند . مشکلی که برخوردند این بود که دیدند نگاه ناظر می شود جزء مُدرَک او ! همین مشکل بود که منشأ پیدایش فیزیک کوانتوم شد . یعنی نگاه من در اتم اثر می گذارد . به عبارت دیگر اتمی که شما به آن نگاه می کنید ، می فهمد که دارید نگاهش می کنید و تغییر موقعیت می دهد ! یک واقعیت ثابتی نیست که شما از آن مطلع شوید بلکه دیدن شما همان وتغییر آن هم همان و دیدن شما می شود جزء ابجه ی مدرَک شما
حضرت سیدالشهدا  در توضیح لم یلد و لم یولد می فرمایند : ( کما یخرج الاشیاء اللطیفه . . . کما یخرج البصر من العین ) ممکن است کسی بگوید : بصر که از چشم بیرون نمی آید . در حالیکه دیدن ، صرف چشم باز کردن و تابیدن نور به شبکیه نیست . بلکه نور می تابد ، از شبکیه به دماغ می رود . بعد دماغ یک انعکاسی صورت می دهد . آن وقت دیدن صورت می گیرد . در این دیدن حتما ارسال سیاله ای به طرف مُبصَر وجود دارد . شاهدش هم بچه های نوزاد هستند که به علت لطافت و روح و مزاج ، همینکه نگاهشان کنید ، بیدار می شوند ! دیدن شما در او تاثیر می گذارد . یا افراد لطیف را که نگاه می کنید ، متوجه می شوند که یک نفر دارد نگاهشان می کند . خود آگاه یا حتی ناخودآگاه . پس چشم فقط گیرنده نیست بلکه فرستنده هم هست . چون فرستنده است ، گیرنده هم است . مثل خفاش که مثل رادار ازخود امواج ارسال می کند
پس وقتی می فرماید : ( بالنور سمع ) معلوم می شود این نور غیر از نور حسی است . در دیدن غیر ازاین نور یک نور حسی هم کار می کند اما در شنیدن نور حسی نیست اما آن نور هست . آن نور شاید همین چیزی است که نفس ارسال می کند . خود شنیدن همان دل دادن و گوش کردن حرف است . خود شنیدن در همان موظن ارسال صوت حاضر می شود . لذا من صوت را در موطنش می شنوم نه دم گوشم . لذا می فهمد که صدا دور بود یا نزدیک . پس نفس همان جا حاضر می شود نه این که صرفا صوت بیاید و به گوش برسد . لذا در همین روایت ادامه می دهند : ( و خروج السمع من الأذن و الشم من الانف ) اگر من روح لطیفی داشته باشم وقتی در اتاقی دارم حرف می زنم ، اگر کسی پشت در گوش ایستاده باشد ، متوجه می شوم . ( از دقیقه ی 32 و نیم تا دقیقه ی 38 درباره منیتیسم که مبنای هیپتونیزم است و مطالبی درباره امواج مغز و ارتباط ارواح صحبت کردند )
روایتی جالب از امام کاظم  در روضه ی کافی که تمام اعمال مؤمن و کافر را به نور الله نسبت می دهند . مومن با نور الله سیر می کند به سوی کمال و حتی کافر هم به نور الله با خدا دشمنی می کند ! ( بنوره عاداه الجاهلون ) معلوم نور معنای وسیعی دارد و گرنه حضرت نمی خواهند بفرمایند که کفر نور است . این نور یک چیز معارفی است
نور شؤونات و مراتب دارد هم حسی هم معنوی . حاجاقا بهجت یکبار فرمودند : نمی دانم امروزی ها هم به این مطلب رسیده اند یا نه . ولی این نور حسی هم مراتب دارد . معلوم است که منظورشان 100 وات و 500 وات نبود
شاید منظورشان اشاره به طیف های غیر مرئی نور است مثل مادون قرمز و ماوراء بنفش . شاید .
اگر خدای متعال به کسی چشمی بدهد که اشعه ی ایکس را هم ببیند ، به راحتی می تواند از این طرف زمین آن طرف زمین را ببیند . چون اشعه ی ایکس از اشیاء رد می شود
( و أکل و شرب بالنار ) با نار می خورد و می آشامد . آتش در اینجا چیست و چه کاره است ؟ آیا همانی است که امروز از آن به سوخت و ساز تعبیر می کنند . با تمام مراحلش که متابولیسم می گویند . ظاهرا منظور از اکل و شرب در اینجا هم با لوازمش است نه اینکه خود خوردن و آشامیدن با آتش صورت می گیرد . بلکه خوردن و آشامیدن با هضم و جذب آن
در جواب سوال . استاد : باید سعی کنیم از این نور و نار یک تعریف جامع ارائه بدهیم . ولی خود من به یک ضابط کلی برای نار و نور که هر کجا این تعابیر بود ، صادق باشد ، نرسیده ام
البته نار یک اصطلاحی دارد در طبیعیات قدیم به عنوان یک عنصر . نار را عنصری است که از کیفیات اربع ( رطوبت و یبوست و حرارت و برودت . البته برخی گفته اند اصل کیفیات اربعه همان حرارت و برودت است . حرارت موجب میعان می گردد وقتی آهن را داغ می کنند ، ذوب می شود و برودت یبوست می آورد . چیزی که یخ می کند ، منجمد و یُبس می گردد ) حرارت و یبوست در آن بارز است : ( حارّ یابس ) اما حار رطب می شود هوا . بارد یابس خاک و بارد رطب آب است
می گفتند : حارّ یعنی قدرت فعل و انرژی در آن قوی است ؛ که در طب هم می گویند : این غذا گرم است یعنی انرژی زا است . بارد یعنی کارایی آن ضعیف است . یابس : انفعال و آسیب پذیری ش کم است و زود تأثیر نمی پذیرد اما رطب تأثیر پذیری اش زیاد است . منظورشان از آتش ، چیزی بوده که کارایی اش زیاد ولی تأثیرپذیری اش کم است و این را هم گفته اند : این آتشی که می بینید منظور ما نیست . آتش منظور ما عنصری است در طبیعت که این آتش محسوس دارد آن را نشان می دهد . این الآن ارائه ی یک تعریف علمی از نار است در فضای حکمت طبیعی . و نیز در فضای طب . ما هم سعی کنیم در فضای روایات یک تعریفی از نار ارائه دهیم که با همه ی روایات جور دربیاید . احتمالاتی هست ولی هنوز به چیزی که مطمئن شویم دست پیدا نکرده ام . شما درصدد باشید
از زمان لاوازیه که اکسیژن را کشف کرد ، رنگ این بحث ها عوض شد و گفت : هوا عنصر نیست بلکه متشکل از عناصر گوناگون است ولی عوض شدم این حرفها منافاتی با آن مبنای علمی ندارد . فقط تطبیقش بر خاک و آتش اشتباه بود
دقیقه 51
قضیه ی جالبی از مرحوم آقای مؤمن که یک روز قبل از مرگ به مرده شورش گفته بود . . .
تا دقیقه ی 68 ادامه دارد
یا رفیق من لارفیق له  ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

دوشنبه ( 9 / 1 / 2012 )19/10/90ج109

بسم الله الرحمن الرحیم
رسیدیم به عبارت ( فهذا تأسیس صورته ) یعنی این دوازده تا اساس و مُتّکا علیه و برپادارنده و پایه های اصلیه و مبنا و فنداسیون صورت اوست . ( فاذا کان تَأْيِيدُ عَقْلِهِ مِنَ النُّورِ ، کان عالما حافظا ذکیّا فطنا فهما وعرف . . . ) از نسخه ی علل عبارت ( کان تایید عقله من النور ) ساقط شده که البته روایت 23 کتاب عقل و جهل کافی مؤید نسخه تحف است . در کافی به جای ذکی ، ذاکر دارد { ذاکر به معنای ذاکر خدا نیست . بلکه منظور قوه ی حفظ مقابل ناسی است } {
اگر تأیید عقلش از نور باشد . عقلش متأید به نور باشد . منظور از نور چیست ؟ حضرت قبلا اشاره ای به آن داشتند . فرمودند : ( فأبصر و سمع و عقل بالنور ) با نور این کارها را انجام می دهد . عقل هم دعامه بود . ستون اصلی وجود شخص . گمان این است که منظور روایت از دعامه و عقل همان من و أنا می باشد . دعامه و میخ خیمه ی هرکسی همان من ِ اوست . لذا حضرت فرموده اند : اذا کان تأیید عقله . . . یعنی این کسی که می گوید : من ، جنود و شؤوناتی دارد . این شؤونات بنزین می خواهد . اگر بنزینش از نور باشد ، این لوازم را دارد
سوال : تعبیر از من ، به عقل بعید نیست ؟ پاسخ استاد : دعامة الرجل عقله . عقل میخ خیمه ی اوست . اونی که احساس می کند همه جا همراهش است . با غضب با کرنش با سرکشی و . . . منظور دعامه ی اخلاقی ،ارزشی نیست بلکه منظور دعامه تکوینی که میخ وجود اوست . دراینجا منظور شعوری است که آن را از مجنون نفی می کنید . منظورازعاقل در اینجا مقابل دیوانه است . شبیه آنِ سیالی که در حکمت می گویند . ( از دقیقه 9 و 20 تا 13 و نیم درباره ی آن سیال و جزء لا یتجزی و وجود زمان حال صحبت فرمودند ) . حالا اگر این را با پشتوانه هایی مثل نور تأییدش کند . . . دیروز درباره نور هم فی الجمله صحبت شد و به قرینه ی ( سمع بالنور ) عرض شد که منظور نور حسی نیست . پس این یک نور یک چیز دیگری است که از عالم بالاست و فوق عقل یه معنای اصل الشعور و مددکار و پشتیبان آن است . یعنی این قوه ی عاقله ی ما بدون آن نور حتی نمی تواند ببیند و بشنود . حالا از چه سنخی است ، نمی دانیم . فقط می دانیم یکی از اساس های وجود ما این نور است که خدا در وجود ما گذاشته است . حالا چشم و گوش ما با این نور چه می کنند ، نمی دانیم ولی شاید شبیه این فرستنده های امروزی باشد که یک موج اصلی می فرستند به عنوان موج حامل و یک چیزی را روی آن سوار می کنند که اصطلاحش هم مُدال است . شاید اینجا هم اینگونه باشد . یعنی خداوند چیزی را در وجود ما گذاشته به اسم نور که به عنوان مرکب است و هر کدام از چشم و گوش به وسیله یک جور مدال بصر و سمع را روی آن سوار می کنند . به عنوان یک مثال تقریب کننده . نور بستری است که چشم ما یک کار روی آن انجام می دهد ، روح شروع می کند به دیدن . روی همین بستر گوش کار دیگری انجام می دهد و روح می شنود . و نیز فهم و آگاهی از اطراف . نیز چشیدن و بو کردن . قوه ی عماله که مثلا تصمیم می گیرد حرکت کند ، مال روح است نه این نور . اما حواس مربوط به این نور است .حس ششم هم شاید به همین نور برگردد
در جواب یک سوال . استاد : مفهوم تجرد مفهمومی سلبی است . به تعداد کمالات و تضیّقات ، تجرد داریم . هر چه تضیّق و تحدّد که فرض بگیرید ، که بی نهایت هم هست ، به تعداد آن ، تجرد داریم . مثلا یک چیزی را می بینید و یک چیزی را نمی بینید . به دومی می گویید : مجرد از رؤیت پذیری است
سوال : آیا آن نور مؤیّد از خود عقل بالاتر است ؟ استاد : صرف تأیید دلیل بر بالاتر بودن نیست شبیه ( و ایدناه بروح منه ) که اختلاف شده که روح بالاتر است یا پیامبر . ممکن است این نور مثل غذا باشد که باعث شکوفایی نیروهای انسان می گردد ولی در رتبه بالاتر از او نیست . مثل تابلوی زیبایی که وقتی نور می تابد ، زیبایی اش را می بینیم . نور به او این زیبایی را نداد بلکه مُعدّ شد برای ظهور زیبایی او .
سوال : آیا این تأیید نور اکتسابی است ؟ استاد : حداقل مُمهّداتش که اکتسابی است . انسان می تواند خودش را در معرض نور قرار دهد یا ندهد
سوال : ماهیت این نور چیست ؟ استاد : همینقدر می دانیم که وقتی این نور به سراغ عقل آمد ، آثارش ذکاوت و فهم و علم است . اما اگر نباشد ، لازمه اش کج فهمی و غباوت و دنیا زدگی و کوته بینی است
حالا فرق عالم و حافظ و ذکی و فَهِم چیست ؟ ذکاوت تیزهوشی و فطانت فهم بالاست . با ماده ی فطر هم مناسبت دارد . یک نحو شکوفایی باطنی . مرحوم مجلسی فرموده اند : فطانت مربوط به امور اکتسابی است اما کیاست خدادادی است . من به نظرم می رسد برعکس است . فطانت با ماده فطر و فطم و امثال این ها مناسبت دارد که یعنی در فطرتش خوابیده . یک نحو تیزهوشی که خدا بهش داده . نه اینکه اکتسابی باشد . زکاوت مرتبه ای بالاتر از فطانت است . زکاوت فطانت خیلی سریع و تیز است . ظرافت ها را زود ببیند . سریع می فهمد و ظریف
دقیقه ی 40 ( قضیه حتما گفتن آسیدابوالحسن به رضاخان )
و تا دقیقه 54 مطالب متفرقه ادامه دارد


البته بحث نور محتاج یک مباحثه ی جداگانه است . از لغتش گرفته تا معنایش . لغت نور از نَور به معنای شکوفه است . در معنای نور هم یک نحو توسعه یافتن دایره اس وجود دارد . شکوفه چیزی است که به صورت دایره وار باز می شود . شع ّ و تشعشع که شعاع هم از آن است هم به همین معناست . باز شدن دایره ای . نار هم از نَوَر است از همین ماده با اندک تغییری
انواع نور هم خیلی بحث دارد . از ( الله نور السموات و الارض ) شروع کنید ( مثل نوره کمشکاة ) تا ساده ترین نور مثل نور شمع . درباره ی تاریخش و بحث هایش ملیون ها کتاب ها و جزوه نوشته شده است . چه کسی باورش می شد که از چیزی که زمانی آن را کیف می دانستند ، امروزه لیزر درست کنند ؟ لیزر در حقیقت همین نور است که آن را مجتمع می کنند و این قدر قدرت پیدا می کند . مثل سیم و کابل . نور را کابلی می کنند . یک کابل قدرتمند
بین الله نور و این نور حسی چه خبرهاست ! : السلام علیک یا نور الانوار درباره امیرالمؤمنین . یعنی نوریت همه ی انوار به شماست . در عین حالیکه خدا نیستید
یا روف یا رحیم
__________________
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه ( 10 / 1 / 2012 )20دی90اخرین جلسه فبل از اربعین یا حسینج110

یکبار حاجاقا بهجت فرمودند : نگاه کنید به دلتان . هر وقت دیدید شادید ، بدانید کارش خراب است . البته نمی خواهم بگویم سخن ایشان کلّیت دارد
بسم الله الرحمن الرحیم
دیروز عرض شد که در باب 96 علل الشرایع ، 16 تا روایت آمده است به عنوان ( علة الطبائع و الشهوات و المحبّات ) علل کتاب پرباری است و بسیاری از روایتش منحصر به فرد است که در جایی دیگر یافت نمی شود
روایت ششم همین باب روایت ( عرفان المرء نفسه ) است
رسیدیم تا اینجا که : ( عرف فیما هو . . . بإخلاص الوحدانیة و الإقرار بالطاعة ) وقتی تدبیر عقل بنده به نور بود ، اولا می شود زکی و فطن و متفرع بر این ها اوصاف و معارفی برایش محقق می شود . شبیه روایت ( المؤمن کیّس فطن حذر ) در روایتی در مقابل کیّس ، عاجز قرار گرفته است . مقابل فطن هم غبیّ است . مقابل حذر هم مُقتحِم است . پس کیّس یعنی آن آدم زرنگی که یک مقصود صحیحی دارد و با راه قشنگی به مقصود خود می رسد . بر خلاف کیّد ( کید و کیس در اشتقاق کبیر هم به هم نزدیکند ) هر دو می خواهند به مقصودشان راه پیدا کنند . اما کید یا اعمّ است یا راه هایی است که صحیح و اخلاقی نیست . اما کیّس برای رسیدن به مقصود صحیح خود راه های صحیح را پیدا می کند . فطن یعنی خوش فهم یعنی در تشخیص مقاصد صائب است . پس فطن مربوط می شود به قوه ی درّاکه اش و کیّس به قوه ی عمّاله و مُدبّره مربوط می شود . حذر هم یعنی خودش را از آفات و موانعی که پیش می آید ، نگه می دارد و سعی می کند موانع را حدس بزند و آن ها را برطرف کند در مقابل مُقتحم که سهل انگار و مسامحه کار است و بدون تأمل و فکر می رود در دل مشکلات بدون اینکه بداند که آیا از پس این مشکل برمی آید یا نه ؟
غبی یعنی کسی که فوری از مطلب سر در نمی آورد و نمی تواند زوایای یک موضوع را جمع و جور کند . سرعت به دست آوردن مطلب در زکی بیش از فطن است
حالا که این طور شد ( عرف فیما هو ) موقعیت الآن خودش را می فهمد ( و من این تأتیه الأشیاء ) می فهمد که چیزهایی که برایش پیش می آید ، از کجا می آید ؟ همین جوری و جزاف و بی سر و در است یا اینکه از ناحیه ی حکمت مطلقه است ؟ ( و لأیّ شیء هو ههنا ) حکمت خلقت را می فهمد که چرا آمده در این دنیا ؟ ( إلی ما هو صائر ؟ ) بعد کجا می رود ؟ همه ی این ها را می فهمد . در تحف و کافی دارد : ( و من این یأتیه ) بدون اشیاء
دقیقه ی 9 و نیم تا 13 : قضیه ی پیرمردی که مرگ خودش را مشاهده کرده بود و مرگ فجائه برای مؤمن
( الی ما هو صائر بإخلاص الوحدانیة و الاقرار بالطاعة ) واقعا این عباراتی که در این سه کتاب روایی است ، همه چیز را تمام کرده است . حضرت می فرمایند : اگر انسان کمی خودش را بپاید ، اینجا و قبل و بعد برایش مبهم نیست . در عالم گیج نیست بلکه همه ی شؤونات و امورش همراه با بصیرت است
باخلاص متعلق به عرف است
( و قد جری فیه النفس و هی حارّة و تجری فیه و هی باردة ) گاهی نفس در حالیکه داغ است در انسان جاری می شود و گاهی در حالیکه سرد است
منظور از نفس در اینجا چیست و چگونه جاری می شود ؟ جریان به چه معناست ؟ آیا یعنی تعلق و یک نحو ورود معنوی ؟ یا اینکه بگوییم منظور از نفس در اینجا دَم و خون است . حضرت می فرماید : در میان طبایع چهارگانه ای که گفتم ، خون دارد اساس این طبایع را مدیریت می کند . یعنی خون مبدأیت برای شروع بقیه طبایع دارد . در مورد شیطان هم در دعا داریم که ( و اجریته منی مجری الدم ) : شیاطین مانند رفت و آمد خون در بدن ، در بدن انسان جریان دارند
در همین باب 96 علل ، روایت اول که از جابر جعفی نقل شده دارد : ( ثم امر الملائکة الاربعة { که درعرف به چهار باد یاد می شود } الشمال و الدبور و الصبا و الجنوب که چهار باد هستند از چهار جهت . { این ها را خداوند متعال امر کرد که در خلقت انسان شراکت کنند . هنوز روح که مانده تا نفخت فیه بشود . همه ی این ها مربوط به این بدن و این کالبد است . چقدر طول کشید تا این کالبد آراسته شد . با مطالعه ی این روایت سوالات زیادی از علوم امروزی و قدیم به ذهن انسان می آید که به گمانم اگر کسی لغت شناس باشد و ریش یابی ی واژه ای کند ، این سوالات هم حل می شود } فأجروا فیها الطبائع الأربعة . ملائکه ی چهارگانه توسط این چهار باد ، طبائع اربعه را برای بدن آوردند . والریح من ناحیة الشمال و البلغم من ناحیة الصبا و المرّة من ناحیة الدبور و الدم من ناحیة الجنوب . پس آن چهارتا این چهرتا را آوردند . فاستقلّت النسمة و کمل البدن . حالا دیگه یک بدن کامل تشکیل شد . بدنی که می تواند سکوّ و کرسی باشد برای افاعیلی که روح مجرد می خواهد در این عالم ماده به وسیله ی بدن انجام دهد . منظور من این فقره از روایت بود که می فرمایند : فلزمه من ناحیة الریح حُبّ الحیاة و طول الأمل و الحرص . و لزمه من ناحیة البلغم حب الطعام و الشراب و اللین و الرفق و لزمه من ناحیة المرّة الغضب و السّفه و الشّيطنة و التّجبر و التمرّد و العجلة، و لزمه من ناحية الدّم حب الفساد و اللّذات و ركوب المحارم و الشهوات‏ . عیش و نوش . طعام و شراب ناشی از بلغم غیر از عیش و نوش ناشی از دم است . عیش و نوش فرق دارد با غذا خوردن و لو لذت داشته باشد . دو باب است
این روایت اوصاف ما را به هر کدام از طبایع اربع مربوط دانست . در روایت مورد بحث خودمان هم که حضرت می خواهند حالات انسان را بگویند ، اشاره می کنند که از ابتدا باید دید خونی که می آید ، چگونه است ؟ آیا خونی است که برای او عیش و نوش می آورد یا اینکه مبدأیتش برای این دست کارها ضعیف است ؟
س : . . . جواب : در آن روایت فرمود : من اعتدل طبائعه صفا مزاجه . فذا صفا مزاجه ، قوی اثر النفس فیه . عرض شد که مزاج دو جور است : یک مزاج طبی که یعنی سالم است فعلا و دردی احساس نمی کند و یک اعتدال مزاجی است که مربوط می شود به سرشت اصل کیان بدن انسان . لذاست که یک پیامبر ممکن اسن مریض شود و در حال مرض مزاج بالفعل او معتدل نیست . ولی اصل مزاج بدنی او معتدل بوده که پیامبر شده است و پیامبری او ( قوی اثر النفس فیه ) متفرع است بر اعتدال مزاجی است که به عناصر اصلیه بدن او بر می گردد
اما اگر منظور از نفس در ( جری فیه النفس ) را خون نگیریم ، بلکه همان نفسی بگیریم که در ( عرفان المرء نفسه ) منظور بود و نفس را نه به معنای خود بلکه یعنی مجموع شؤوناتی که از آن متشکل شده است . که بعدش هم دوازده مؤلفه ی وجود انسان را ذکر فرمودند . اینجا هم که فرمودند : ( جری فیه النفس ) یعنی جریان مجموع این دوازده امر برآیندی دارد که مزاج نام دارد . این برآیند گاهی حرارت است گاهی برودت . گاهی این دوازده امر طوری است که تجری فیه و هی حارّة . حارة هم ممکن است اشاره به همان اصطلاح طبیعیات و طب باشد که به معنای قوّت است . یعنی پشتوانه ی قوی و کارایی زیادی دارد . بارد یعنی کارایی کم . کم انرژی
احتمال سومی هم وجود دارد که این نفس نه به معنای خون باشد نه آن نفسی که در اول روایت بود به معنای برآیند همه ی این ها . بلکه منظور از نفس چیزی شبیه روح بخاری است . برآیندی که حاصل می شود نه از نور و عقل و این ها بلکه برآیندی که فقط از طبایع حاصل می شود . احتمال اول : خون که با معنای لغوی مناسب بود . احتمال دوم : برآیند دورازده تا . احتمال سوم : برآیند فقط چهار طبع که گفتیم : والنفس سلطانها . شاید این احتمال سوم منظور باشد . تجری فیه النفس یعنی طبایع برآیندی دارند که سبب می شود یک نحو امر لطیف خاصی که برآیند همه ی این هاست یک نحو حلول دارد در بدن او
خصویات خون و ویژگی های فصلی آن در رساله ی ذهبیه حضرت رضا  به تفصیل بیان شده است .
عبارت بعدی از سنخ علوم ائمه است :
ٌ فَإِذَا حَلَّتْ بِهِ الْحَرَارَةُ ، أَشِرَ وَ بَطِرَ } اخذه دهشة عند هجوم النعمة : وقتی نعمتی برایش می آید ، حالش تغییر کند . سرمستی و سبک سری کند } وَ ارْتَاحَ‏ { سُرّ و نشط } وَ قَتَلَ وَ سَرَقَ وَ بَهِجَ { ظاها منظور در اینجا سرور نابجا است } وَ اسْتَبْشَرَ وَ فَجَرَچ رکوب المعاصی : حاضر است هر معصیتی انجام دهد } وَ زَنَى وَ بَذَخَ { تکبّر و فاخر } وَ إِذَا كَانَتْ بَارِدَةً { سرد است و نیرو و انرژی ندارد } اهْتَمَّ وَ حَزِنَ وَ اسْتَكَانَ { ذلّ و ضعُف } وَ ذَبُلَ‏ { پژمرده } وَ نَسِيَ فَهِيَ الْعَوَارِضُ { در نسخه علل قوارض دارد یعنی قطع کننده ها } الَّتِي تَكُونُ مِنْهَا الْأَسْقَامُ وَ لَا يَكُونُ أَوَّلُ { نسخه ی اقلّ ظاهرا صحیح نیست } ذَلِكَ { عوارض } إِلَّا بِخَطِيئَةٍ عَمِلَهَا فَيُوَافِقُ ذَلِكَ مِنْ مَأْكَلٍ أَوْ مَشْرَبٍ فِي حَدِّ { نسخه ی إحدی صحیح است } سَاعَاتٍ لَا تَكُونُ تِلْكَ السَّاعَةُ مُوَافِقَةً لِذَلِكَ الْمَأْكَلِ وَ الْمَشْرَبِ بِحَالِ الْخَطِيئَةِ فَيَسْتَوْجِبُ الْأَلَمَ مِنْ أَلْوَانِ الْأَسْقَام‏ { أبی الله أن یُجری الامور الا بأسبابها . اگر معصیتی انجام داده که مربوط به تشریع و روح و نیت است ، باید جزایش را ببیند و اگر مؤمن بوده ، در همین دنیا . خدا هم برای عقوبت گناه نظام را برهم نمی زند . آیا با اینکه مزاجش سالم است ، با یک اراده ی کُن او را مرض مبتلا می کند ؟ حضرت می فرماید : نه ، نظام بالا با نظام بدن هماهنگ است . یعنی وقتی زمان گوشمالی فرا رسید ، آن زمان موافق غذایی است که اگر بخورد ، نفسش بارد می شود . اما روی تقدیر خارجی می خورد . وقتی خورد و نفسش بارد شد ، مریض می شود . لذا اولیای خدا آن چیزی را که در هر زمانی می خورند ، مناسب ترین مأکل است با مزاجشان . البته حساب مریضی ی غیر عقوبتی و برای ترفیع شخص جداست
این تلک الساعة را فقط کسی که علم الهی دارد ، تشخیص می دهد
اگر انسان مؤمن باشد ، نفس حارة او را به معصیت نمی اندازد . کسی هم که خدا بخواهد عقوبتش را به تأخیر بیندازد ، مقدر نمی کند که غذای بارد بخورد { انما نملی لهم }
درباره ی رابطه ی غذاها با روحیات نفس روایات زیادی داریم مثلا عدس اشک چشم را زیاد می کند و نظائر آن
دقیقه 48 : قضیه مرحوم شیخ غلام رضا یزدی { گاهی اذیت های بدنی موجب حصول مقاماتی در آخرت می گردد }
از دقیقه ی 50 تا 74 بحث های متفرقه ادامه دارد
یا اله الاولین والاخرین
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء     
     

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 652
پاسخ : تفسیر سوره مبارکه قاف :ازجلسه 95 تا124
« پاسخ #8 : مارس 18, 2014, 05:41:46 pm »

: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

یکشنبه ( 29 / 1 / 2012 )یکشنبه 9بهمن90ج111

سوالی درباره ی ذکر مأثور و غیرمأثور که جوابش تا دقیقه ی 9 به طول انجامید
در روایت تحف ، ابن شُعبه فرموده : ( ثم قال  بعد ذلک بکلام آخر ) و این خیلی با علل تفاوت دارد . مرحوم صدوق در روایت ششم از باب علة الطبائع و الشهوات از این موسی بن المتوکل می رسانند به حسن بن محبوب عن بعض اصحابنا که حضرت فرمود : عرفان المرء نفسه . . . و در روایت پنجم با سندی کاملا متفاوت : علی بن احمد تا سکونی قال ابوعبدالله  : انما صار الانسان یأکل . . . که مرحوم ابن شعبه در اینجا با عنوان ( ثم قال  بعد ذلک بکلام آخر ) آورده اند . آیا نزد صاحب تحف یک سند بوده برای هر دو روایت ؟ ظاهر کلامشان هم همین است . مگر اینکه بعد را بعد رتبی و ( بعد ذلک ) را به معنای فی حدیث آخر بگیریم که خلاف ظاهر است
( انما صار الانسان یأکل و یشرب و یعمل بالنار ) که در علل اینگونه آمده که ( یاکل و یشرب بالنار و یبصر و یعمل بالنور) که نسخه ی علل بهتر است . چون قبلا هم فرموده بود : ( اکل و شرب بالنار و ابصر بالنور) . ادامه ی روایت : ( و یسمع و یشمّ بالریح و یجد لذة الطعام و الشراب بالماء ) در علل به جای ( لذة الطعام ) هم ( طعم الطعام ) دارد . ( و یتحرک بالروح ) تا اینجا نار و نور و روح و ریح و ماء در نسخه علل بود و در نسخه تحف نور نبود
( فلولا ان النار فی معدته ما هضمت { در نسخه ای ما حطمت دارد که معنایش با ما هضمت نزدیک است . حطام به معنای هیزمی است که آن را خرد کنند } الطعام و الشراب فی جوفه ) نار است که در معده او طعام و شراب را هضم و حطم می کند . ( و لولا الریح ما التهبت نار المعدة ) اگر ریح نبود ، نار معده خمود می شد . ریح آن را ملتهب می کند ( و لا خرج ثقل من بطنه ) ثقل به معنای چیزهای زیادی . ممکن است ثَفَل هم باشد به معنای مدفوع ( و لولا الروح ما تحرک و لا جاء و لا ذهب و لولا برد الماء الاحرقته نار المعدة ) حکمای قدیم به از نار معده به حرارت غریزیه تعبیر می کرده اند . لذا در خصال آمده که : النیران اربعة : نار تاکل و تشرب . . . که به نار آکل و شارب حرارت غریزه ی می گفته اند ( و لولا النور ما ابصر و لا عقل فالطین صورته ) صورت یعنی مجموع این دوازده امر که این جسد و نفسی را که متعلق به این جسد است برای انسان پدید آورده اند . طین چیست ؟ آب با گل مخلوط می شود و سرشت و خمیرمایه حاصل می شود . این طین که در اینجاست فقط آب و گل نیست . بلکه ریح هم در آن هست ، نار هم هست . اگر صورت را به معنای ما به الشیء هو هو بگیریم نه به معنای جنبه ی ظاهری . از این به بعد حضرت تنظیرهایی می کنند بین درخت و زمین و جسد انسان که مشتمل بر کلمات کلیدی و مهم است به شرطی که در آن ها تأمل کنیم و این کلمات را کلمات افراد عادی ندانیم بلکه سخن کسانی بدانیم که مهندس دستگاه هستند و از نظام عالم خبر دارند . حضرت در اینجا می فرمایند وقتی به خودت نگاه می کنی از کنارا استخوان هایت به راحتی رد نشو . از آن طرف زمین و آب و نبات را در نظر بگیر ( والله انبتکم من الارض نباتا ) نبت یک نحو رشد است . دخالت مجموعه اعضاء در یک پیشرفت و تکامل و جوشش و شکوفایی . زمین و آب و درخت و خودت را در نظر بگیر و شروع کن به جاگذاری و نقش دادن ( و العظام فی جسده بمنزلة الشجر فی الارض ) در اینجا استخوان ها به درخت تشبیه شده بود که اگر زمین را مشبه به بگیریم یک معنا دارد و اگر جزئی از مشبّه بگیریم ، معنا تفاوت می کند . معنایش می شود : شما یک زمینی دارید که استخوان ها درخت آن هستند . آن زمین چیست ؟ همان مرّه ای که در روایات دیگر به آن اشاره شده بود : هیهات هی الارض اذا رجفت رجفت بمن علیها . این مرّه اساس همه چیز شماست ( جعل الارض لکم قرارا ) راحت نشسته ایم و خبر نداریم دارد چه می گذرد . لحظه به لحظه . این سکویی که به راحتی روی آن قرار گرفته اید ، همان مرّه است . که اگر به هم بخورد تمام است ( جان قصد رحیل کرد گفتم که مرو ، گفتا چه کنم خانه فرو می آید ) وقتی مره به هم خورد و سکو فرو ریخت ، باید برود و چاره دیگری ندارد . پس این استخوان ها محل قرار بدن هستند همانطور که درخت زمین را از پخش و پلا شدن نگه می دارد . استخوان ها هم مثل درختانی هستند که در زمین ریشه دارند و آن را نگه می دارند . استخوان ها در بدن انسان به منزله ی درخت در زمین است . در سه روایت دیدم که استخوان و عصب و ظُفر از پدر و گوشت و پوست و خون از مادر است . که خیلی قابل تامل و بررسی است . آیا دُمی که بعد ورود در اوول از اسپرم قطع می شود ، به دمچه ی انسان { عجب الذنب } ربطی دارد یا نه ؟ ( و الشعر فی جسده بمنزلة الحشیش فی الارض ) این فقره در علل وجود ندارد . حشیش گیاه است . درخت حالت دوام دارد . زمستان هم به خواب می رود و بعد بیدار می شود . اما حشیش از بین می رود . حشیش کانّه از زوائد الارض استفاده می کند ولی درخت از غذاهای اصلی زمین استفاده می کند . زوائد بدن هم به وسیله ی مو دفع می شود . رشد مو به منزله ی دفع عرق و بول است . امروزی ها می گویند : وسط مو خالی است و مانند لوله است . ( و العصب فی جسده بمنزلة اللحاء علی الشجر ) شجر نگه دار زمین و لحاء نگه دار شجر است . لحاء به معنای قشر و پوست روی درخت است . در مَثَل هم آمده ( لا تدخل بین اللّحی و اعصاء ) یعنی در یک جمع صمیمی وارد نشو . عصب { پی } به منزله ی پوست درخت بر درخت است . پوستی که روی درخت است خیلی کارها برای درخت انجام می دهد و حالت الیافی هم دارد . کل درخت حالت فیبری دارد ولی در قشر درخت این حالت نخ نخ بودن روشن تر است . آیا منظور از منزلت صرفا آن حالت فیبری بودنش است یا اینکه الیاف پوست درخت نسبت به کل درخت عملکردی دارند که عصب نظیر آن را برای بدن دارد ؟ مثل نگهداری درخت از صدمه و افتادن . نحوه انتشار شبکه عصبی هم روی پوست بدن است . مثلا شبکه حس کننده در دستگاه گوارش وجود ندارد . البته آیا منظور از عصب در اینجا همان عصبی است که امروزه می گوییم یا چیزی دیگر است ؟ اگر انسان دقت کند محسوس می شود که کانّه بخشی و شأنی از وجودمان لحظه به لحظه دارد از زیر پوست ها تولید می شود . ما داریم از قشر لایه زیرین پوست حاصل و تولید می شویم و می گوییم : أنا . یکی از بخش های مهم حصول اصل وجود ما از همین حاصلشد کار شبکه ی احساس ماست . مرحوم مجلسی در جلد 59 بحار بابی دارند ( فیما ذکره الحکماء و الاطباء فی شریح البدن و اعضائه ) که حدود 60 صفحه ادامه دارد و در پایان آن گفته اند : ( انما بسطنا الکلام فی هذا الباب لمدخلیّتها فی معرفة الحکیم الکریم الوهاب و هی افضل فنون الطب و الحکمة و اشرفهما و ادقهما ) روایتی هم در کتب متاخرین دیدم که ( من لم یتعلم التشریح فهو عنّین فی معرفة الله ) در مورد علم هیئت هم چنین تعبیری آمده است . تشریح مربوط است به معرفت انفسی و هیئت مربوط است به معرفت آفاقی . تشریح را قبالا می گفتند علم وظائف الاعضاء . آناتومی یعنی شناخت جای عضو و فیزیولوژی یعنی شناخت وظیفه و عملکرد عضو . و بعدا مجموعه ی اعضائی که یک وظیفه دارند بشناسد که به آن دستگاه می گویند . یعنی چند عضوی که با هم جفت و جورند برای یک غرض . بعضی پی ها هست که حالت بند و طناب دارند . از گردن انسان دو تا پی می آید و می رود سر شانه . این ها آن اعصاب شبکه ی عصبی که سیگنال های ادراکی و حسی را منتقل می کنند ، نیستند . بلکه مثل طناب محکمی که حالت ارتجاعی دارد ، بدن را نگه می دارند . امروزه هم ستون فقرات را به دکل برق و پی ها را به سیم هایی که دگل را نگه داشته ، تشبیه می کنند . خداوند نیز برای تک تک مهره های ستون فقرات عصب هایی قرار داده که آن را نگه داشته اند . کاللحی علی الشجر . استخوان ها شجر هستند و عصبها آن را سرپا نگه داشته است . در مورد شبکه عصبی هم اختلاف دارند که چطور انتقال اطلاعات در آن صورت می گیرد . بعضی می گویند : به صورت مغناطیس و شبیه جریا ن الکتریکی است . یک تقسیم هم دارند به نام اعصاب مرکزی و محیطی ( والدم فی جسده بمنزلة الماء فی الارض و لا قوام للارض الا بالماء و لا قوام لجسد الانسان الا بالدم ) قوام زمین به آب است . آّ با زمین چه می کند که گیاه از آن بیرون می آید ؟ همانجور کار را خون با بدن انجام می دهد تا بتواند رشد خود را داشته باشد
مرحوم مجلسی در آخر همین جلد 59 حدود 50 صفحه رساله ی ذهبیه را آورده اند که مطالب مهمی دارد که حتما مراجعه ولو در حد مرور داشته باشید که برای بحث امروز ما هم مطالب مفیدی دارد
دقیقه ی 56 تا 63 : سوالات متفرقه
یا رسول الله یا حسن بن علی یا علی بن موسی الرضا
__________________
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

دوشنبه ( 30 / 1 / 2012 )10/11ج112

بسم الله الرحمن الرحیم
تا اینجا رسیدیم که : ( الْعَظْمُ فِي جَسَدِهِ بِمَنْزِلَةِ الشَّجَرِ فِي الْأَرْضِ وَ الشَّعْرُ فِي جَسَدِهِ بِمَنْزِلَةِ الْحَشِيشِ فِي الْأَرْضِ وَ الْعَصَبُ فِي جَسَدِهِ بِمَنْزِلَةِ اللِّحَاءِ عَلَى الشَّجَرِ وَ الدَّمُ فِي جَسَدِهِ بِمَنْزِلَةِ الْمَاءِ فِي الْأَرْضِ وَ لَا قِوَامَ لِلْأَرْضِ إِلَّا بِالْمَاءِ وَ لَا قِوَامَ لِجَسَدِ الْإِنْسَانِ إِلَّا بِالدَّمِ وَ الْمُخُّ دَسَمُ الدَّمِ وَ زُبْدُه‏ ) ظاهرا زَبَدُه صحیح باشد
حضرت در اینجا دَم را به منزله ی ماء در زمین قرار داده اند . این خیلی به درد می خورد . چون جاهای زیادی از آیات و روایات واژه های ارض و ماء به کار رفته و خواص و آثاری برای هرکدام ذکر شده است . حالا که امام فرموده اند : الدم بمنزلة الماء ، وقتی بنا شد جاگذاری ی اصل موضوعی بشود ، این نحوه تنزیل منزله ها خیلی کمک می کند به اینکه انسان وجوه مختلفی در ذهنش بیاید . مثلا آن آیه که میفرماید : خداوند این همه درخت ها و میوه های مختلف را خلق فرموده که : ( یُسقی بماء واحد ) واقعا هم عجیب است که از یک خاک و یک آب دو درخت کنار هم می رویَد که میوه ی یکی از شیرینی گلو را می زند و میوه ی دیگری از ترشی ! چون نوع استفاده ی درخت ها از این آب و خاک متفاوت است . همین جور کاری را دستگاه خون رسانی ی بدن ما انجام می دهد . شما از هر کجای بدنتان خون بگیرید ، خون همان خون است . همان خونی است که قلب به کلّ بدن می فرستد . اما به هر عضوی که وارد می شود مناسب با آن عضو کار مناسب را انجام می دهد . در مغز یک جور ، در کلیه یک جور ، در کبد یک جور . منظور من جاگذاری ی اصل موضوعی است یعنی اگر زمین و درخت و آبی هست و یُسقی بماء واحد ، نظیر همین خداوند بدن و اعضای آن را با خون آبیاری می کند . آبیاری نوعی رزق رسانی است دیگر . یکی از بزرگترین مظاهر اسم رزّاق در عالم صغیر همین جریان خون است . خداوند به همه ی ذرات بدن به وسیله ی جریان خون رزق و نیرو می رسانَد . لحظه به لحظه دارد می آید که اگر قطع شود ، همه چیز تمام می شود . خلاصه اینکه حضرت در این روایت برای دَم موقعیّت مهمی قائل شده اند . نکته ی بسیار مهمی که عرف عام از آن غافلند . البته حالا که عرف ها تخصصی شده و معلومات عمومی هم بین بشر گسترده شده ، از خصوصیات خون بیشتر به گوششان خورده است . ولی عرفی که محشور با تخصص نباشد ، اصلا از وجود خون در بدن غافل است . وقتی جایی از بدنش زخم می شود ، تازه به یاد خون می افتد ! اما امام در آن زمان این نقش مهم را برای خون تذکر داده اند که ( لا قوام لجسد الانسان الا بالدم ) همه ی کار جسد به خون است
عبارت بعدی : ( و المخّ دَسَمُ الدم و زبدُه ) مُخ در ذهن عرف عام به معنای مغز در جمجمه است درحالیکه مخ به معنای مغز عام است که حتی بر مغز استخوان ساق هم اطلاق می شود . اینجا هم که حضرت فرموده اند : المخ دسم الدم ، آیا منظورشان از مخ همان دماغ است یا اعم می باشد ؟ درالمنجد گفته : و فی لسان العامة یقال للدماغ . اصل اینکه مخ به معنای لُبّ به معنای مقابل قشر آمده ، شکی نیست . لُبّ الجوز و قشره . در لغت مخ البُرّ به معنای مغز گندم آمده است . تعابیری نظیر الدعاء مخ العبادة هم داریم . روایتی در کافی و محاسن و کتب دیگر آمده که : ( کلوا الباقلاء فإنه یُمخّ یا یمخّخ الساقین و یولد الدم الطریّ که رابطه برقرار کردن بین مغز استخوان و خون تازه هم عجیب است ، چون امروزه معلوم شده که خون را مغز استخوان می سازد ) این روایت صریح است در استعمال مخ در مغز غیر دماغ به قرینه ی ساقین . پس اینطور نیست که مخ اختصاص به دماغ داشته باشد به نحوی که در غیر آن محتاج به مضاف الیه باشد . در طب النبی هم روایتی نقل شده که : ( شرار أمتی اللذین یأکلون مخاخ العظام ) شاید کنایه از خوشگذرانی باشد . چون لذیذترین غذاها مغزاستخوان است . می خواهند بدن چاق و پرچربی داشته باشند . آینده نگر هستند ! به فکر آن درختی هستند که قرار است کنار قبرشان بروید ! قضیه ی منصور ملعون و خوردن مغز استخوان ( دقیقه ی 12 ) چون مرحوم نوری در مستدرک بعد از این روایت ، آورده است که وقتی حضرت بقیة الله متولد شده بودند ، مدتی می فرمودند همراه گوشت قَصَب مُخّ ( مغز استخوان قلم . استخوانهایی که درونش مثل نی خالی است . هم تهیه کن لمولانا الصغیر . البته از نظر فتوی هم خوردن مغز استخوان مکروه است که اگر جهتی باشد نه تعبّدی ، در غیر جهت خوشگذرانی و عیاشی اشکال ندارد . در صفا متقین هم آمده که : قلیل المخ یعنی استخوان هایشان پرمغز نیست . لیس زدن استخوان هم مکروه است چون ان العظم و الروث طعام الجن . قضیه ی حاج میرزا حسین حاج میرزا خلیل که جن از او تقلید می کردند و مسمومیت غذای شب مانده : ( دقیقه 18 و سی ثانیه ) پس ظاهرا مُخ در این روایت اختصاصی به مغز جمجمه ندارد . در دعا هم دارد که ( مخی و عصبی و عظامی )
سوال : کله پاچه و سیرابی مکروه است ؟ استاد : جایی ندیدم که مکروه باشد . بله ، کلیه مکروه است اما کبد نه . در آن روایتی هم که حضرت امیر آن را نخوردند ، تعلیل آوردند که نمی خواهم از کسانی باشم که روز قیامت به آن ها گفته شود : اذهبتم طیباتکم فی حیاتکم الدنیا . خوشی ها و خوش خوراکی هایتان را در دنیا کردید . شبیه احتمالی که در مخاخ العظام دادیم . این تعلیل شامل حال کسی که به خاطر مرض یا تقویت بخورند ، نمی گردد . از مخ به نقی هم تعبیر می شود حالا از نقی یا نقو . العین فرموده : المخ نقی العظم . روایتی هم دارد که معاویه داشت غذا می خورد ، هم غذای او از مخ جلوی او برداشت و معاویه گفت : انک بعید النجعة . مخّ به معنای خلص هم آمده است
برگردیم به روایت : ( والمخ دسم الدم ) دسم به معنای چربی است . در فارسی تعابیر محدودی از قبیل روغن و چربی داریم ولی در عربی برای این مفهوم ، تعابیر زیادی داریم : سمن ، دسم ، زیت ، دهن ، شحم ، ودک و دکة و . . . که آخری با دسم خیلی نزدیک است . البته از روایتی که راوی می پرسد ما با پوست خنزیر سر و کار داریم و حضرت می فرماید : له دسم ، بر می آید که دسم چربی ناشی از دست زدن به گوشت مثلا است نه خود روغن . شاید بر روغن هم اطلاق بشود ولی غالبا به آن حالت چربی آن گفته می شود . اما سمن همانگونه که به چاقی و چربی اطلاق می شود ، به خود روغن هم گفته می شود . اما باید دید به روغن تن گوسفند هم سمن گفته می شود ؟ روغنی که از شیر گاو یا گوسفند می گیرند ، سمن است اما اگر دنبه را آب کنند ، دهن می گویند . گمان نمی کنم گفته شود اما دسم به معنای چربی به کار می رود و مانعی هم ندارد که در روغن هم به کار رود . باید استعمالات را بررسی کرد . در روایت دارد که حضرت وقتی شیر میل می کردند ، یُمضمض و می فرمودند : إن له دسما . یعنی ذرات چربی به صورت پراکنده در آن پخش است که اصطلاحا امیلیسیون می گویند یعنی ذراتی که محلول نیستند ولی پخشند . وقتی این ذرات پخش در اثر تحریک جمع شودند ، می گویند : زَبَد و زُبدة . زبده خلاصه ی یک چیز است و به کره ای می گویند که از شیر می گیرند که با مخ هم مناسبت دارد . اصل زیت مال زیتون است ولی در سایر روغن های دیگر هم به کار می رود
اینجا حضرت به جای بقیه ی تعبیرها ، به دسم تعبیر فرموده اند . خون یک عصاره و زبده و مُنّه ای دارد که خودش را در مغز استخوان نشان می دهد . پس دسم در اینجا به معنای زبد به معنای عصاره و خلاصه و چیزی که همه ی عناصر اصلی ی شیء را در خود جای داده است . پس مخ عناصر اصلیه خسفاون را در خودش جمع کرده است
سوال از آیه ی ( فاما الزبد فیذهب جفاء ) . استاد : این زبد کاربرد ثانوی ی زبد است . اصل معنای زبد ، تحریک است و زبده یعنی ما یحصُلُ من التحریک . در اثر تحریک کف حاصل می شود . کف آن حباب های زائد است . لذا در آیه هم دو سبب برای زبد ذکر شده است . یکی { فاحتمل السیل زبدا } . سیل زبد می آورد یعنی چیزهایی که از آب سوا شده است . دوم : او { متاع زبد مثله } . وقتی شما چیزی را ذوب کنید برای اینکه زینت درست کنید ، برای او هم زبدی حاصل می شود که یذهب جفاء . در اینجا منظور از زبد به قرینه ی مقام ، چیزی است که نسبت به شیء ، زائد به حساب می آید و ذاهب است . اما در مقامی که به معنای اصلی ی خودش باشد ، بعید است که به معنای جزء زائد باشد . یعنی عرف وقتی شیر را می زد و کره می آمد روی آن ، آب را هم که دیده ، کف روی آن را به کره ی روی آب آمده تشبیه کرده است . آیه ی اما الزبد هم از مشبّه عرف عام استفاده کرده است ( دقیقه 47 )
سوال : . . . { سوال واضح نیست . باید از سائل ( آقای جزائری ) پرسید . استاد : معلوم است ازواجه امهاتهم در مقام بیان تحریم نکاح است ، ولی یک لزوم عرفی هم همراه آن است که احترام باشد . به همین جهت تعبیر امّ کرده نه مثلا اخت و سایر محرّمات
یا هادی المضلین

اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء     
ويرايش

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 652
پاسخ : تفسیر سوره مبارکه قاف :ازجلسه 95 تا124
« پاسخ #9 : مارس 18, 2014, 05:42:49 pm »

ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف (3)***

--------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه ( 31 / 1 / 2012 )11/11/90-7ربیع اول
33ج113
سوال : مراد از سرگین مدفوع چهارپا و انسان است ؟ استاد : ظاهرا به مدفوع بهائم حلال گوشت سرگین می گویند . انعام داریم و بهیمه و دابة . انعام شتر و گاو و گوسفند و ضأن که وبر دارد و معز که کرک دارد ، هستند . بهیمه حیواناتی هستند که سُم دارند و علف خوارند . بعید است به امثال شیر و پلنگ بهیمه بگویند . به آن ها می گویند سبُع
سوال : گراز هم سم دارد . استاد : خوک استثناء است . غیر از خوک ، حیواناتی که سمشان شکاف دارد حلال و اگر بسته است مکروه است . سوال : زرّافه حلال است ؟ استاد : یادم نیست . یکی از حاضران : آقای تبریزی فرموده اند : زرافه و کانگورو حرام گوشت هستند
دقیقه 5 و نیم :
بسم الله الرحمن الرحیم
رسیدیم به این عبارت از روایت تحف که ( و هکذا الانسان خُلق من شأن الدنیا و شأن الآخرة ) تعبیر مهمی است . یعنی همین الآن که اینجا نشسته ایم ، واجد شأن اخروی هم هستیم . اینطور نیست که بعدا برویم به عالم آخرت . حضرت می گویند : همین الآن که در دنیا هستید ، دو شأن بالفعل دارید : شأنی از دنیا و شأنی از آخرت . قبل هم عرض شد که لغت شأن خیلی جالب است . شأن را زیاد به کار می بریم و در قرآن هم آمده است : ( کل یوم هو فی شأن ) و ( لکل امرء منهم یومئذ شأن یغنیه ) و ( ما تکون فی شأن )
واژه شأن به معنای امر و مرتب و مقام خوب است یعنی انسان از رتبه و مقام دنیا و مقام آخرت تشکیل شده است ولی معنای لغوی آن استخوان های جمجمه است . همین معنا در روایتی در جلد 58 بحار صفحه 307 آمده است : (حَضَرَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَجْلِسَ الْمَنْصُورِ يَوْماً وَ عِنْدَهُ رَجُلٌ مِنَ الْهِنْدِ يَقْرَأُ كُتُبَ الطِّبِّ فَجَعَلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يُنْصِتُ لِقِرَاءَتِهِ فَلَمَّا فَرَغَ الْهِنْدِيُّ قَالَ لَهُ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ أَ تُرِيدُ مِمَّا مَعِي شَيْئاً قَالَ لَا فَإِنَّ مَعِي مَا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا مَعَكَ تا می رسد به اینجا که حضرت به آن هندی می فرمایند : أَخْبِرْنِي يَا هِنْدِيُّ لِمَ كَانَ فِي الرَّأْسِ شُئُون‏ ؟ { چرا جمجمه ی ما یک استخوان یکپارچه نیست ؟ شؤون دارد . عرب به تکه های جمجمه که ظاهرا 22 قطعه است . ( دکتر پاک نژاد می گفتند : وقتی کودک می خواهد متولد شود ، تکه های جمجمه که هنوز غضروفی و نرم است ، توی هم جفت می شود و جمجمه اش کوچک می شود تا راحت تر بیرون بیاید و بعد از تولد به شکل قبلی برمی گردد و بعد از مدتی جمجمه اش سفت می شود . نقل می کنند که محکم ترین استخوان بدن استخوانی است که در پیشانی و جلوی بنتاسیا است ) بعدا هم حضرت جواب دادند که : (كَانَ فِي الرَّأْسِ شُئُونٌ لِأَنَّ الْمُجَوَّفَ إِذَا كَانَ بِلَا فَصْلٍ أَسْرَعَ إِلَيْهِ الصُّدَاعُ‏ فَإِذَا جُعِلَ ذَا فُصُولٍ كَانَ الصُّدَاعُ‏ مِنْهُ أَبْعَد) اگر خدا جمجمه را یکپارچه آفریده بود ، انسان سردرد های عجیبی می شد
منظور اینکه حضرت از تکه های جمجمه به شؤون تعبیر فرموده اند . حالا سوال این است که چرا به این استخوان ها شأن گفته شده است ؟ شاید وجهش این باشد که چند چیزند اما آنقدر با هم جفت و جورند که خودشان را به صورت یک چیز نشان می دهند . پس وقتی هم می گوییم : یک چیز شؤونات دارد یعنی در واقع چند چیزاست ولی آن را یک چیز می بینیم مثل عقد الوضع هایی که در موضوع منطقی هست
بنابر این ( خلق من شأن الدنیا و شأن الآخرة ) یعنی تصوری که خیلی ها دارند که یک بدن داریم و روح . روح می رود و بدن می ماند ، دقیق نیست . حضرت می فرمایند : نگویید روح و بدن به صورت دو چیز جدا . بلکه روح و بدن و شأن دنیا و آخرت مثل استخوان های جمجمه در کمال ارتباط هستند . به همین جهت با اینکه معصومین برای دنیای بشر نیامده اند اما صدها روایت داریم درباره تدبیر بدن . چون ارتباط روح و بدن تنگاتنگ است . دنیا و آخرت شأن یکدیگرند . یکی نیستند اما شأن هستند یعنی آنقدر با هم موافقند و رابطه ی تنگاتنگی دارند که کأنّه یکی هستند و برای یک هدف
هر انسانی هم شؤونات و مراتب و حالات و ازمنه دارد یعنی خودش یک شخص است ولی تمام این حالات و ازمان دست به دست هم می دهند و یک وجود واحدی را درست می کنند به نام زید که تشکیل شده از زمان های مختلف در بُعد چهارم و اعضای مختلف در ابعاد سه گانه مکانی و شؤونات روحی در بُعد معنوی . به طوری که نمی شود هیچکدام را از او برداشت مثلا نمی توان ساعت ده تا یازده فلان وز از عمر او را برداشت چون یکی از شؤون اوست و جزء حیات و وجود اوست
مناسب در اینجا به روایت ( الدنیا فی الآخرة و الآخرة محیطة بالدنیا ) که چند بار عرض شد، اشاره کنیم . حضرت این جمله در جواب سوال جاثلیق که گفته بود : ( این الدنیا من الآخرة ) یعنی رابطه دنیا و آخرت چگونه است ؟ بهشت کجاست ؟ فرموده بودند . این روایت را که کنار ( خلق من شأن الدنیا و شأن الآخرة ) می گذاریم ، خیلی قشنگ می شود . یعنی انسان یک شأنی دارد که شأن دنیاست . دنیایی که فی الآخرة است و یک شأنی دارد که شأن آخرت است . آخرتی که محیطة بالدنیا . پس ما الآن دو شأن داریم : شأن مُحاط که شأن شهادت است که فعلا از آن سر در می آوریم و علم حضوری به آن داریم و صحنه ی خودآگاه ذهن و روان ماست و دوم : شأن محیط بر ما که خودمان از آن سر در نمی آوریم ولی او کاملا با ماست و نمی توانیم از آن فرار کنیم . هر چه هم فرار کنیم ، داریم فرار می کنیم به سوی خود او . این شأن محیط ، شأن آخرت ماست . پس شأن آخرت که حضرت بعدا از آن تعبیر به سماء می کنند ولی منظورشان سماء مکانی نیست ،
بنابراین انسان دو شأن دارد . مثلا الآن بیدار است ، شأن دنیای اوست . به محض اینکه خواب رفت ، شأن آخرت و برزخ اوست . اما جای دیگری نرفت . جای دیگر به معنای مکانی نرفت . چون آخرت عالمی است محیط به دنیای او نه اینکه در مکان دیگری باشد . لذاست که آیه می فرماید : ( و إن جهنم لمحیطة بالکافرین ) یعنی کجا می خواهند فرار کنند ؟! جهنم محیط به آنهاست و نمی توانند از آن فرار کنند . آنهم محیطی که محیطة بهم نه علیهم . خدا هم بکلّ شیء محیط . باء ملابست احاطه ی در تار و پود وجود را می رساند . اما علی مفید احاطه ی مکانی است . در فارسی هم نمی گویند فلان مدیر بر شرکتش احاطه دارد بلکه می گویند : به شرکت و اداره ی امور شرکت احاطه دارد . چون احاطه اش احاطه ی معنوی و سلطانی و تار و پود وجودی است نه احاطه ی مکانی مثل احاطه لیوان بر آب
( فإذا جمع الله بینهما صارت حیاته فی الارض لانه نزل من شأن السماء الی الدنیا )
سوال : این احاطه به چه طرزی است ؟ آیا یعنی دنیا در دل آخرت است یا به معنای سیطره و تسلط است . یعنی ما الآن هم در دنیا هستیم هم در آخرت ؟ چگونه است ؟ با اینکه عالم دنیا عالم ماده است و آخرت عالم تجرّد است . چگونه این دو شأن با هم ترکیب شده اند ؟ استاد : واژه ی ( احاط ) از حائط به معنای دیواری است که دور مکانی را گرفته است . در احاطه ی حسی چون محیط دور و بالا و پایین یک چیزی را گرفته ، با حرف ( علی ) مناسب است . در احاطه ی حسی ، محیط و محاط فقط در بعض اجزاء با هم تماس دارند . اما اگر بخواهیم بگوییم چیزی بر چیزی محیط است به نحوی که در تمام تار و پود وجود او حضور دارد ، اینجا دیگر ( علی ) غلط است . چون علی مال احاطه ی مکانی است . اگر بگوییم خدا به این نحو محیط است یعنی فقط از قسمت های بالا با خبر است و از وسط و مغز عالم بی خبر است و با سفینه می شود رفت بلا تا به او رسید ! اما باء در ( محیط به ) باء ملابست است یعنی با ذره ذره ی اجزاء وجود او همراه است . همانگونه حضرت درباره ی خدای متعال فرمودند : ( داخل فی الاشیاء لا کدخول شیء فی شیء ) یعنی اگر هم می گوییم : فی ، منظورمان باء است . حالا خدای متعال که جای خود . حضرت عالم آخرت را محیط به دنیا دانستند
( استاد در دقیقه 24 به آیه ( و یرسل الاخری ) استشهاد کردند که وجهش مبهم بود )
در مورد گناهکار هم می فرماید : ( احاطت به خطیئته ) یعنی گناه محیط به عاصی است نه بر او . گر چه قبلا در مورد ارواح داشتیم که : ( کالکلل للبدن ) که وجه صحیحی هم دارد اما این مطلب باء بالاتر از آن است . یعنی گر چه در کلل احاط علیه است ، ولی تمام بحث نیست بلکه یک وجه از وجوه باطنی ی روح است که احاطه ی بر بدن دارد . ولی آن احاطه ی راقی تر نفس ، به بدن است
در کتاب اثولوجیا که مدتها به ارسطو نسبت می دادند ، ولی الآنی ها مطمئن شده اند که مربوط به چند قرن بعد و مال افلیطون است ، عبارتی بود که ( تفاوت دایره حسی با دایره ی معنوی در این است که در اولی محیط محیط بر مرکز است ولی در دومی مرکز محیط بر محیط است ) من برای توضیح این مطلب ، مخروط را مثال می زنم . مخروط مرکز را گرفته و برده بالا . رأس مخروط را اگر پایین بیاورید ، می شود مرکز قاعده . اگر رأس را ببرید پایین که بشود مرکز قاعده ، می گویید : محیط محیط است بر مرکز . اما اگر ببرید بالا و مخروطش کنید ، یعنی از یک دایره ی دو بُعدی تبدیلش کنید به مخروط سه بُعدی ، با این کار دارید نشان می دهید که نقطه مرکز با اینکه یک نقطه است ولی یک نقطه ایست که محیط بر همه ی قاعده است . این ، تنظیری است برای حرف افلیطون . رأس مخروط دارد یک نحوه احاطه ی یک نقطه را بر یک پیرامون نشان می دهد
( نزل من شأن السماء ) منظور از سماء عالم آخرت است . در بسیاری از روایات از عالم ملکوت تعبیر به سماء شده است . سماء به معنای علوّ رُتبی نه مکانی . انسان از شأن آخرت به دنیا نازل شده است . ( فإذا فرق الله بینهما صارت تلک الفُرقة الموت ) جدایی ی بین این دو موت نام دارد . ( یُردّ شأن الآخرة إلی السماء . فالحیاة فی الارض و الموت فی السماء و ذلک انه یفرق بین الروح و الجسد فردت الروح و النور الی القدرة الاولی ) در بحار دارد : إلی القدس الاولی . در علل هم قدرت دارد . قدرت در بعضی روایات و لسان اهل بیت به معنای عالم ملکوت است . چون مُلک یعنی سلطنت و ملکوت مبالغه ی در مُلک است . ملائکه را هم ملائکه گویند چون از از مظاهر قدرت الهی هستند . لذا به نفس عالم ملکوت ، القدرة ، گفته شده است . در روایتی حضرت می فرمایند : الروح من الملکوت ، من القدرة . که قدرت را کنار ملکوت آورده اند . پس قدرت اولی در اینجا یعنی ملکوت أعلی . چون انسان از آنجا آمده است . غلط است که بگوییم : داریم می رویم به سوی آخرت . حضرت در نهج می فرمایند : منها قدمتم و الیه تصیرون . از آنجا به اینجا آمده اید . پس دارید برمی گردید نه اینکه می روید . سوال : نور عطف تفسیری است ؟ استاد : نه ، چون در همین روایت چند بار روح و نور به عنوان دو تا از آن دوازده تا به کار رفته است . از آن دوازده تا فعلا این دو تا از شأن آخرت است ( و ترک الجسد لانه من شأن الدنیا ) سوال . استاد : دو روایت درباره انواع چهارگانه ی نفس داریم یکی از کمیل که علماء برایش شروحی نوشته اند ولی مرحوم مجلسی با آن مخالف هستند . در ج 58 ص 85 می گویند : شبیه اضغاث احلام صوفیه است ! و دومی حدیث اعرابی . { مرحوم شیخ عبدالحسین تهرانی شاگرد صاحب جواهر یک کتاب اسرار الصلاة دارند که کتاب خوبی هم است . مرحوم جواهر گفته بودند : من فقط به چهار نفر حقیقتا اجازه اجتهاد داده ام که یکی شان شیخ عبدالحسین است . در این کتاب هر دو حدیث را آورده اند و مضامینش هم نزدیک به هم است . فکر کنم مرحوم حاجی سبزواری هم هر دو را در شرح اسماء آورده اند } کمیل یک حدیث حقیقت هم دارند که آن را اصلا مرحوم مجلسی ذکر نکرده اند که آن هم سابقه و شروح دارد از جمله شرحی منسوب به علامه حلی
ادامه ی روایت :
وَ إِنَّمَا فَسَدَ الْجَسَدُ فِي الدُّنْيَا لِأَنَّ الرِّيحَ تُنَشِّفُ‏ الْمَاءَ { باد آب را خشک می کند } فَيَيْبَسُ الطِّينُ { طینت انسان خشک می شود } فَيَصِيرُ رُفَاتاً { از هم پاشیده ، پودر و متشتت } وَ يَبْلَى { کهنه می شود } وَ يُرَدُّ كُلٌّ إِلَى جَوْهَرِهِ الْأَوَّلِ { تمام عناصری که بدن را تشکیل داده بود ، به عنصر اولیه ی خودش بر می گردد . الآن هم که در شیمی می خواهند بفهمند بدن از چه چیزهایی تشکیل شده ، جسد را آتش می زنند . چون یکی از چیزهای مهم در تحلیل شیمایی غیر از الکتریسیته ، آتش زدن است . احراق تجزیه کننده ای است که عناصر اولیه ای را که قابل سوختن نیست ، نشان می دهد . در روایت کافی هم حضرت فرمودند : همه اش یبلی مگر طینته التی خلق منها } وَ تَحَرَّكَتِ الرُّوحُ بِالنَّفْسِ { ظاهر عبارت این است که ربطی به بعد از مرگ ندارد و استیناف است یعنی دارد حال بدن زنده را بیان می فرماید . اگر چه احتمال دارد که دنباله موت باشد ولی خلاف ظاهر است } وَ النَّفْسُ حَرَكَتُهَا مِنَ الرِّيحِ { حرکت روح به نفس است و حرکت نفس به ریح است . قبلا راجع به روح بخاری و مطیّه ی اولی صحبت شد . حضرت شأن دنیا و آخرت را ذکر فرمودند . اما رابطه ی بین این دو تا و اینکه چگونه می شود که این بدن ما می تواند روح را به این دنیا نزول بدهد ، خیلی حرف دارد . یک سنگ نمی تواند آن روح را در اینجا نشان بدهد . خدای متعال در این بدن چقدر دستگاه آفریده که بتواند روح را نشان دهد } فَمَا كَانَ مِنْ نَفْسِ الْمُؤْمِنِ فَهُوَ نُورٌ مُؤَيَّدٌ بِالْعَقْلِ { مجموع نفس مؤمن یک وجود نورانی است } وَ مَا كَانَ مِنْ نَفْسِ الْكَافِرِ فَهُوَ نَارٌ مُؤَيَّدٌ بِالنَّكْرَاءِ { حیله گری و فتنه گری } فَهَذَا { کافر } مِنْ صُورَةِ نَارِهِ وَ هَذَا { مؤمن } مِنْ صُورَةِ نُورِهِ وَ الْمَوْتُ رَحْمَةٌ مِنَ اللَّهِ لِعَبْدِهِ الْمُؤْمِنِ { چون با مرگ به عالم نور متصل می شود } وَ نَقِمَةٌ عَلَى الْكَافِرِ { که وارد آتش می شود } وَ لِلَّهِ عُقُوبَتَانِ إِحْدَاهُمَا مِنَ الرُّوحِ وَ الْأُخْرَى تَسْلِيطُ النَّاسِ بَعْضٍ عَلَى بَعْضٍ فَمَا كَانَ مِنْ قِبَلِ الرُّوحِ فَهُوَ السُّقْمُ { مریضی } وَ الْفَقْرُ وَ مَا كَانَ مِنْ تَسْلِيطٍ فَهُوَ النَّقِمَةُ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ : وَ كَذلِكَ نُوَلِّي { مسلط می کنیم } بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضاً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ‏ مِنَ الذُّنُوبِ فَمَا كَانَ مِنْ ذَنْبِ الرُّوحِ فَعُقُوبَتُهُ بِذَلِكَ السُّقْمِ وَ الْفَقْرِ وَ مَا كَانَ مِنْ تَسْلِيطٍ فَهُوَ النَّقِمَةُ وَ كُلُّ ذَلِكَ‏ عُقُوبَةٌ لِلْمُؤْمِنِ فِي الدُّنْيَا وَ عَذَابٌ لَهُ فِيهَا { که وقتی به آخرت می رود دیگر عقوبتی ندارد } وَ أَمَّا الْكَافِرُ فَنَقِمَةٌ عَلَيْهِ فِي الدُّنْيَا وَ سُوءُ الْعَذَابِ فِي الْآخِرَةِ وَ لَا يَكُونُ ذَلِكَ إِلَّا بِذَنْبٍ { وَ الذَّنْبُ } مِنَ الشَّهْوَةِ وَ هِيَ { شهوت } مِنَ الْمُؤْمِنِ خَطَأٌ وَ نِسْيَانٌ وَ أَنْ يَكُونَ مُسْتَكْرَهاً { از سر ناچاری } وَ مَا لَا يُطِيقُ { از قدرت عرفی او خارج می شود . به خلاف کافر که در شرائط عادی و اختیاری گناه می کند } وَ مَا كَانَ مِنَ الْكَافِرِ فَعَمْدٌ وَ جُحُودٌ وَ اعْتِدَاءٌ { سرکشی }وَ حَسَدٌ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ : كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ‏ { حسادت هم اثر کفر است هم مبدأیت دارد برای اشتداد کفر } { دقیقه 45 }
قضیه فاسقی که گفته بود : من حتی عید فطر هم روزه گرفته ام ! در دقیقه 46
سوال . استاد : شأن دنیا و آخرت مراتب عدیده ای دارد . به همان اندازه ای بهشت درجات دارد ، ما همین درجات را همین الآن داریم { نوار کمی مبهم است ولی ظاهرا همین را که نوشتم فرمودند } یعنی اینکه فرمودند : إن عدد درجات الجنة علی عدد آی القرآن یقال لقارئ القرآن : اقرئ و ارقئ ، حضرت فرمودند : مؤمن در همین جا با یک گناه نُزع منه روح الایمان یعنی یک مرتبه ای از آخرت را واجد است که با گناه از بین می رود . پس نه تنها الآن شأن آخرت را داریم بلکه شؤونات آخرت را داریم . متقین همین الآن شؤونات بالابالای آخرت را دارند
سوال : چطور همین الآن واجد شأن آخرت هستیم در حالی آخرت عالم مجردات است ؟ استاد : نباید عالم مجردات عالمی پشت کوه قاف فرض کنیم . اگر پذیرفتیم که روح مجرد است ، تمام سر و کار ما لحظه به لحظه با مجردات است . یعنی الآن که شما دارید صورت ادراکی مرا می بینید ، این صورت ادراکی مجرد است . به دلیل اینکه بعدا چشمتان را می بندید و دوباره همان را حاضر می کنید . صورت مجرده را احضار می کنید بدون اینکه اندازه ی جمجمه باشد . مثلا بیابانی را که دیده اید به راحتی احضار می کنید . این صورت وسیعه تجرّد برزخی دارد . سوال : بهشت مجرد است ؟ استاد : بهشت هم مراتب دارد . بهشت برزخی داریم بهشت اخروی هم داریم . همه ی آن ها هم الآن حاضر است به حدی پیامبر به بهشت آخرتی هم رفتند . حضرت فرمودند : ( الیوم مخلوقتان ) و واضح است که منظور بهشت و نار برزخی نیست . سوال : پس چطور در روایتی دارد که حضرت ناراحت بودند و وقتی حضرت زهرا علت را پرسیدند ، فرمودند : جبرئیل بر من نازل شد و گفت : جهنم همین الآن خلق شد . استاد : ما محکماتی داریم ومتشابهاتی و محکمات معارفی کلید است . نباید دست از حکمات برداشت . علو کار این است که این گونه متشابهات را به پشتوانه ی آن محکمات بفهمیم . اینکه فرمودند : جهنم الآن خلق شد ، نظیر روایتی است که صدای مهیبی آمد و ظاهرا بقیه هم شنیدند . حضرت فرمودند : صدای سنگی بود که هفتاد سال قبل از لب جهنم رها شده بود و الآن رسید به ته جهنم . بعدا معلوم شد در همان لحظه منافقی از دنیا رفته بود . گاهی است که وقتی این رابطه ی دنیا و آخرت برای یک کافر یا مؤمنی که ( إن منکم إلا واردها ) در یک شرائطی دارد شأن او ظهور پیدا می کند ، کسی که دید ملکوتی دارد ، می فرمایند : جهنم برآشفته شد یا جهنم خلق شد . خلقی که متناسب با عالم صغیر کسی است که می خواهد صلی پیدا کند و برود . نه اینکه اصل آن عالم الآن خلق شده است . اگر کسی این حرف را بزند ، از بسیاری از معارف و محکمات دست برداشته است . سوال : ( یوم تبدّل الارض غیر الأرض و السموات ) برای خود این شخص می شود ؟ یعنی منظور آسمان و زمین صغیر خود شخص است ؟ استاد : این یکی از وجوه آیه است . روایتی هم بود که ( یبدل الارض خبز شعیرة تأکله الناس ! ) . سوال : ( جیء بجهنم ) یعنی چه ؟ استاد : در آیه ی دیگر هم دارد که ( إن الفجار لفی جحیم ) لام دلالت بر وجود الآن دارد . بعدش می فرماید : ( یصلونها یوم الدین و ما هم عنها بغائبین ) چه تعبیری ؟! با اینکه لفی جحیم و ما هم عنها بغائبین ، ولی صلی در قیامت محقق می شود . یعنی صلی امری است که مربوط به وصول شخص است نه به اصل تحقق آن عالم . سائل : صلی یعنی انکشاف ؟ استاد : یک چیزی بالاتر از انکشاف است . صرف انکشاف نیست . یک نحو قوه به فعل رسیدن است . قوه در اثر سیر و امکان استعدایش می خواهد به فعلیت برسد
سوال درباره ی فسق شیعه . استاد : در روایات متعدد دارد که مثلا حضرت درباره ی کسی که ظاهر خوبی نداشت فرمودند : او باطنا شیعه است { در معجزات امام باقر که شخصی می آمد و به حضرت فحش می داد } مواردی هم هست که ظاهرا شیعه بوده ولی امام خبر دادند که عاقبت نا بخیر است . آیا همه لشکر حضرت امیر شیعه بودند ؟ ابن ملجم شیعه بود ؟ این ها مغالطه های وهابی هاست . حضرت فرمود : السنتهم لنا و سیوفهم علینا . چه شمشیر فلزی و چه شمشیر قلبی
قضیه ی گناه در حرم امام رضا و تیر زدن به حضرت در دقیقه 56
سوال درباره سفر شخص بیهوش . استاد : حد ترخص در بیابان ضرب فی الارض است ولی قاطن احتیاط به جمع کند
یا هویا من لا هو الا هو
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء     
ويرايش

کلیدواژه ها: