نویسنده موضوع: برائت و تقیه و جمع بین آنها-سلسله مباحث مطرح شده در درس  (دفعات بازدید: 3783 بار)

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
بسم الله الرحمن الرحیم
جند روز پیش توفیق داشتم در قسمت نوشته ها و مقالات، چند جلسه از مباحث مربوط به برائت و تقیه و کیفیت جمع بین آن دو در فضای شیعی و غیر شیعی را درج نمایم.
آن نوشته ها، مربوط به اواخر دی ماه 1392 بود.
امروز ادامه آن مباحث در ماه بهمن گذشته را درج می نمایم.
البته طبیعی است که همه مطالب درج نشده باشد، چرا که بنده مستقیما در کلاس، مطالب را تایپ می کنم.
ولی از باب
آب دریا را اگر نتوان کشید
هم به قدر تشنگی باید چشید
این مطالب تقدیم می شود.
امید است دوستان محترم، چنانچه مطالبی برای تکمیل این مباحث در اختیار دارند، ذیل دروس درج نمایند.
و من الله التوفیق
یاعلی

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
1 بهمن 1392 - 19 ربیع 1435- سه شنبه
« پاسخ #1 : آوریل 28, 2014, 10:27:37 am »
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث رسید به اینجا که بالاخره الان که وضعیت اطلاع رسانی بسیار فعال است و کتابها و مطالب بیشتر در اختیار همگان قرار گرفته است تکلیف ما در قضیه برائت و تبری چیست؟
--
بیان اول در وجوب تقیه

روایت می فرماید:
311 عَنْهُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: كُلَّمَا تَقَارَبَ‏ هَذَا الْأَمْرُ كَانَ أَشَدَّ لِلتَّقِيَّةِ. (محاسن ج 1 / 259 )
17- مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: كُلَّمَا تَقَارَبَ‏ هَذَا الْأَمْرُ كَانَ أَشَدَّ لِلتَّقِيَّةِ. (کافی / 2 /220)
هرگاه به ظهور حضرت حجت نزدیک شدیم، تقیه شدیدتر می شود.

در اینجا اشدّ چه معنایی دارد؟

اگر نتوانستید مطلب را کامل بفهمید از این روایت، باید به عرف مراجعه کنید ببینید عرف چه مرادی از کلمه اشد را اراده می کند.
کلمه اشد، اگر درعرف به معنای این به کار رفت که شما باید انجام دادن تقیه شما شدیدتر باشد، پس شما هم شدیدتر رعایت کنید.

قوله (كلما تقارب هذا الامر كان أشد للتقية) لعل المراد أن التقية فى آخر الزمان قريبا من ظهور القائم «ع» أشد لكثرة الفسوق و الظلم فيه و قلة أهل الصلاح و ضعفهم عن اجراء الاحكام و على ذلك روايات اخر.
شرح الكافي-الأصول و الروضة (للمولى صالح المازندراني)، ج‏9، ص: 116

-
بیان دوم

در ذیل قضیه حضرت ذوالقرنین
روایت ذیل این آیه سوره کهف آمده است

الكهف : 95:
قالَ ما مَكَّنِّي فيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعينُوني‏ بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْما

تفسير العياشي، ج‏2، ص: 351
85- عن جابر عن أبي عبد الله ع‏ قال‏ «أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً» قال: التقية «فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً» قال: هو التقية.

در ادامه آیات این سوره چه می فرماید؟

الكهف : 98
قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا
این یعنی اینکه روزگاری می رسد که آن سد که مراد از آن طبق فرمایش حضرت صادق علیه السلام بود، از بین می رود. یعنی روزگار تقیه تمام می شود.
---

نکته

تقیه یک امر حکیمانه است.
یک عالم حقیقی، همواره در مواجهه با افراد جاهل در حال تقیه است چرا که مطالبی می داند که او تاب و تحمیل آن را ندارد.
مثال نزدیکتر به ذهن، رفتار پدر نسبت به طفل و کودک خود یک رفتاری است که کاملا مبتنی بر تقیه است و در کلیه امور از طفل خود تقیه دارد
بنابراین تقیه یک رفتار حکیمانه است.

نکته دوم
یکی از مهم ترین دلایل برای وجوب تقیه، آثار کارهای خلاف تقیه است که در جامعه مشاهده کرده ایم.
---
یکی از مفتی های سعودی می گفت: بدنه اهل سنت گرایش به شیعه زیاد داشتند. اما شیعیان آمدند کارهایی انجام دادند که باعث شد آنها از این عقیده برگشتند و سست شدند.
----
مثال جالب برای جا افتادن این مطلب، همان مطلبی درباره مناظره آقای تیجانی در شبکه المستقله است که چند روز پیش بحثش مطرح شد.
که آن عالم سنی با یک جمله، تمام استدلالات آقای تیجانی را زیر سوال برد.
هرچه ایشان دلیل آورد، او گفت: ایها المسلمون، یک عمر است می خواهیم به شما ثابت کنیم اینها با صحابه بد هستند، امروز خودش اعتراف کرد.
---
حاج آقا از استادشان نقل می کردند: زمانی که در تبریز شلوغ شده بود در قضیه مشروطه می خواستند شلوغ کاری کنند به نفع خودشان
استادشان گفته بود از درس صاحب کفایه بیرون آمدیم، کوچه ها را بستند وبه زور گفتند باید برویم منزل سید صاحب عروه
به زور همه رفتند
یک نفر برخواست و سخنرانی کرد.
گفت از شهرهای مختلف گزارشهای مختلفی رسیده و فلان اتفاق افتاده است و ...
بعد گفت: آقای سید صاحب عروه، ما همه اینها را نمی بینیم الا از مخالفت شما.
سید یک جمله کوتاه گفت: سمی در اینجا وجود دارد، من عالم هستم و نمی خورم شما جاهل هستید و بخورید بر شما حلال هست.
البته اون فرد پاسخ تندی داده بود که حاج آقا گفت، ولی من نمی گویم.
--
الان یک طلبه باید به تشخیص برسد که چه چیزی سم است و چه چیزی حلال است خوردنش.
حتی در مباحثه و درسها و همه مباحث باید اینگونه باشیم.
---

نتیجه بحث

الان که امکان دسترسی به همه مطالب و منابع هست، اما هنوز امکان تابلو کردن همه مطالب و مباحث وجود ندارد.
بنابراین تا ما به همه مطالب و مستندات اینها مطلع نباشیم، امکان تابلو کردن مطالب آنها و ورود به بحث علیه آنها وجود ندارد.
درسته که همه مطالب و کتابها در دردسترس هست. اما هنوز از نظر محتوایی همه چیز استخراج نشده و خیلی کار داریم.
---
برای مفهوم سازی نیاز به این داریم که باید تسلط کافی به همه مباحث و موضوعات داشته باشیم. بعد وارد گود بشویم.
---
ما باید جمع کنیم بین دو چیز
هم الان جلوگیری کنیم از ایجاد یک موج غلط علیه شیعه
هم برای آیندگان برنامه ریزی کنیم. جوانانی که قوه درک معلوماتشان بالا رفته است، نسل بعدی ما هستند و با آنها مواجه هستیم، برنامه ای بریزیم که چگونه بتوانیم به آنها اطلاع رسانی کنیم و مطالب را در اختیار آنها قرار دهیم.
---
بحث موضوع محوری مد نظر قرار گیرد.
الان استناد دهی بر اساس منبع است.
مثال : تاریخ طبری، ص فلان این مطلب
یک فضای بحث کاملا پخته شده است. این سند محوری و منبع محوری در فضای علمی، تمام زوایای خودش را نشان داده است و پخته شده است.
آن چیزی که بخشی ازش هست ولی کاملا مدون نشده، تحقیق مباحث بر اساس موضوع
هر منبع و ماده خام یک تحقیق، یک ارزش نفسی دارد و یک ارزش جمعی دارد.
ارزش نفسی باید ارزش گذاری شود. اما نباید او را به عنوان یک واحد نگاه کنیم و بگوییم ارزش نفسی دادیم و تمام.
بلکه یک وقتی ارزش نفسی مطلب پایین ولی ارزش جمعی بسیار بالا است.
ما اصل حرفمان این است
وقتی ارزش نفسی یک منبع فلان عدد است، هیچ مشکلی نیست.
موضوع محوری یعنی ما می گوییم ارزش نفسی باید بیاید در مجموعه ای و شبکه از مواد خام ارزش گذاری شود.
یعنی یک روایت وقتی می آید در فضایی که وقتی به تنهایی به آن می نگریم می بینیم ده درصد شاید ارزش نداشته باشد.
این روایت را کنار می گذاریم
اما اگر در فضای جمعی به آن بیندیشیم و ببینیم مثلا ده درصد راست است، ولی در فضای جمعی و نظام جمع منابع دیگر، و شواهد مرتبط را بیاوریم، می بینیم آخر کار هر عاقلی وقتی به کل کار این مجموعه نگاه می کند، می بینید ارزش کار 90 درصد است.
یعنی آن چیزی که ده درصد درست بود، حالا ارزشش به همراهی مطالب دیگر، رسیده به 90 درصد.
----
حالا این تلفیق روایات و تجمیع آنها، آیا به معنای این است که از ارزشها و اعتقادات خود دست برداریم؟
ما می گوییم شیعه برای خودش اعتقاداتش صد در صد است ولی در مواجهه با مخالفین آنها این درک را از مطالب ما ندارند، لذا ما باید به گونه ای مجموعه ای از شواهد را جمع کنیم، تا بتوانیم با آنها سخن بگوییم و فضای مناسبی را برای تبلیغ فراهم کنیم.
و الا در بین خودمان که درصدی شک و شبهه در این مسائل نداریم.
اگر 50 سال آینده این فضا فراهم شود، می بینید تمام جوانان شیعه و سنی در این فضا مشغول بحث هستند و آشنا می شوند که آیا ابوبکر در جیش اسامه بود یا نبود؟
آن وقت چون شواهد همه جمع آوری شده است، قطعا 70 درصد همه مطالب موجود ، جمع آوری شده و اگر امکان برون رفت از این فضا برایشان فراهم شود، حداکثر در 30 درصد باقی مانده است.
ولی 70 درصد همه شواهد و قرائن و عبارات می گوید: ابوبکر در جیش اسامه بود.
-----
استناد دهی معجمی بر مبنای موضوع محوری باید مدنظر قرار گیرد.
و من الله التوفیق
« آخرين ويرايش: آوریل 29, 2014, 01:26:49 am توسط sharif »

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
2 بهمن 1392 - 20 ربیع 1435- چهارشنبه
« پاسخ #2 : آوریل 29, 2014, 01:34:57 am »

بسم الله الرحمن الرحیم
حاج آقا می گفتند: یکی از علمای نجف، هوا خیلی گرم بود، می خواست پیاده برود کربلا، از بس گرمای هوا زیاد بود، تردید کرده بود که پیاده برود یا نه، استخاره کرده بود.
آیه آمده بود: ان نار جهنم اشدّ...
---
دنبال مطالبی که گفته شد، دو چیز مطرح شده بود که نکاتی داشت که باقی مانده و لازم است بیان کنیم.

1. گفتیم کلما تقارب هذا الامر ...
در کافی و محاسن این روایت هست.
در بحار ج 75 ص 399 همین روایت هست.

روایات باب تقیه بحار را نیز ببینید.

هم چنین در وسایل کتاب امر به معروف و نهی از منکر حدود 12 باب راجع به مباحث تقیه است. جلد 12.
2. گفتیم کن علی العهد الاول، که عبارتی که در نرم افزارها هست این است الغيبة( للنعماني) ؛ النص ؛ ص158

وَ بِهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع يَكُونُ فَتْرَةٌ لَا يَعْرِفُ الْمُسْلِمُونَ فِيهَا إِمَامَهُمْ فَقَالَ يُقَالُ ذَلِكَ قُلْتُ فَكَيْفَ نَصْنَعُ قَالَ إِذَا كَانَ ذَلِكَ فَتَمَسَّكُوا بِالْأَمْرِ الْأَوَّلِ‏ حَتَّى يُبَيَّنَ لَكُمُ الْآخِرُ.

این روایت می خواهد بگوید، چنین مساله ای در شیعه سابقه دارد، لذا می گوید وقتی آن اتفاق افتاد، بر همان روش اول و قبلی خود باقی بمانید.
روایتی که امام صادق علیه السلام نیز درباره میثم تمار می فرمایند، دال بر این است که تقیه سابقه داشته است.

الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 220
5- عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ قَالَ قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏ مَا مُنِعَ مِيثَمٌ رَحِمَهُ اللَّهُ مِنَ التَّقِيَّةِ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ عَلِمَ أَنَّ هَذِهِ الْآيَةَ نَزَلَتْ فِي عَمَّارٍ وَ أَصْحَابِهِ- إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ‏ «1».

شرح و توضیح روایت در مراه العقول را نیز ببینیم

مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج‏9، ص: 180
" ما منع ميثم" كأنه كان ميثما فصحف و يمكن أن يقرأ منع على بناء المجهول، أي لم يكن ميثم ممنوعا من التقية في هذا الأمر فلم لم يتق؟ فيكون الكلام مسوقا للإشفاق لا الذم و الاعتراض كما هو الظاهر على تقدير النصب، و يحتمل أن يكون على الرفع مدحا بأنه مع جواز التقية تركه لشدة حبه لأمير المؤمنين عليه السلام و يحتمل أن يكون المعنى: لم يمنع من التقية و لم يتركها لكن لم تنفعه و إنما تركها
مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج‏9، ص: 181
لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏ مَا مُنِعَ مِيثَمٌ رَحِمَهُ اللَّهُ مِنَ التَّقِيَّةِ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ عَلِمَ أَنَّ هَذِهِ الْآيَةَ نَزَلَتْ فِي عَمَّارٍ وَ أَصْحَابِهِ- إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ‏ «1»
______________________________
لعدم الانتفاع بها و عدم تحقق شرط التقية فيه، و يمكن أن يقرأ منع على بناء المعلوم، أي ليس فعله مانعا للغير عن التقية لأنه اختار أحد الفردين المخير فيهما أو لاختصاص الترك به لما ذكر أو فعلها و لم تنفعه، و بالجملة يبعد من مثل ميثم و رشيد و قنبر و أضرابهم رفع الله درجاتهم بعد إخباره صلوات الله عليه إياهم بما يجري عليهم و أمرهم بالتقية تركهم أمره عليه السلام و مخالفتهم له و عدم بيانه لهم ما يجب عليهم حينئذ أبعد، فالظاهر أنهم كانوا مخيرين في ذلك فاختاروا ما كان أشق عليهم.
و يؤيده ما رواه الكشي عن ميثم رضي الله عنه قال: دعاني أمير المؤمنين عليه السلام و قال لي كيف أنت يا ميثم إذا دعاك دعي بني أمية عبيد الله بن زياد إلى البراءة مني فقلت:
يا أمير المؤمنين أنا و الله لا أبرأ منك قال: إذا و الله يقتلك و يصلبك فقلت: أصبر فذاك في الله قليل فقال عليه السلام: يا ميثم إذا تكون معي في درجتي.
و روي أيضا عن قنوا بنت رشيد الهجري قال: سمعت أبي يقول: أخبرني أمير المؤمنين عليه السلام فقال: يا رشيد كيف صبرك إذا أرسل إليك دعي بني أمية فقطع يديك و رجليك و لسانك قلت: يا أمير المؤمنين آخر ذلك إلى الجنة فقال عليه السلام: يا رشيد أنت معي في الدنيا و الآخرة قالت: و الله ما ذهبت الأيام حتى أرسل إليه عبيد الله بن زياد الدعي فدعاه إلى البراءة من أمير المؤمنين عليه السلام فأبى أن يتبرء منه فقال له الدعي:
فبأي ميتة قال لك تموت؟ فقال له: أخبرني خليلي: إنك تدعوني إلى البراءة فلا أبرأ منه فتقدمني فتقطع يدي و رجلي و لساني فقال: و الله لأكذبن قوله قال: فقدموه فقطعوا يديه و رجليه و تركوا لسانه فحملت أطرافه يديه و رجليه فقلت: يا أبت تجد ألما لما أصابك فقال: لا يا بنية إلا كالزحام بين الناس فلما احتملناه و أخرجناه من القصر اجتمع الناس حوله فقال: ائتوني بصحيفة و دواة أكتب لكم ما يكون إلى يوم القيامة فأرسل إليه الحجام حتى قطع لسانه فمات رحمة الله عليه في ليلته.
و أقول: قصة عمار و أبويه رضي الله عنهم تشهد بذلك أيضا إذ مدح عمارا على التقية و قال: سبق أبواه إلى الجنة و إن أمكن أن يكون ذلك لجهلهما بالتقية، و روي في غوالي اللئالي أن مسيلمة لعنه الله أخذ رجلين من المسلمين فقال لأحدهما: ما تقول في محمد؟ قال: رسول الله قال: فما تقول في؟ قال: أنت أيضا فخلاه، فقال للآخر: ما تقول في محمد؟
قال: رسول الله قال: فما تقول في؟ قال أنا أصم فأعاد عليه ثلاثا و أعاد جوابه الأول فقتله فبلغ ذلك رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فقال: أما الأول فقد أخذ برخصة الله و أما الثاني فقد صدع بالحق فهنيئا له.
______________________________
(1) سورة النحل: 106.
---
خدای متعال بالاترین برکت را در عالم طلبگی را در یادداشت برداری قرار داده است، به محض اینکه یک چیزی می شنوید یادداشت برداری کنید و بروید درباره آن تحقیق کنید تا به جایی برسید.
---
به قضیه معلی بن خنیس و علت شهادت او که در روایات وجود دارد، نیز مراجعه نمایید.
---
حاج آقا زیاد این حدیث را می خواندند و گریه می کردند: فردای قیامت کسی را می آورند می بینند که به جرم کشتن آدم محاکمه اش می کنند.
عرضه می دارد خدایا من دست کسی را زخم نکرده ام، در عمرم مگسی را نکشته ام، حالا به من می گویی قاتلم؟
جواب می رسد: در فلان مجلس جمله ای گفتی که لازم نبود بگویی.
بعدا در فلان مجلس حرف شما نقل شد و باعث کشتن کسی شدی!!
---
اما مباحثی که قرار شد تذکر و یادآوری کنم.

روایت اول

وسائلج‏28 ؛ ص215 کتاب حدود ابواب حد القذف باب 27


34593- 1- «2» مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مَا تَقُولُ‏ فِي‏ رَجُلٍ‏ سَبَّابَةٍ لِعَلِيٍّ ع- قَالَ فَقَالَ لِي حَلَالُ الدَّمِ وَ اللَّهِ لَوْ لَا أَنْ تَعُمَ‏ «3» بَرِيئاً قَالَ قُلْتُ: فَمَا تَقُولُ فِي رَجُلٍ مُوذٍ لَنَا قَالَ فِي مَا ذَا قُلْتُ فِيكَ يَذْكُرُكَ قَالَ فَقَالَ لِي لَهُ فِي عَلِيٍّ ع نَصِيبٌ قُلْتُ إِنَّهُ لَيَقُولُ ذَاكَ وَ يُظْهِرُهُ قَالَ لَا تَعَرَّضْ لَهُ.
________________________________________
شيخ حر عاملى، محمد بن حسن، تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، 30جلد، مؤسسة آل البيت عليهم السلام - قم، چاپ: اول، 1409 ق.

در کافی این گونه است

الكافي (ط - الإسلامية) ؛ ج‏7 ؛ ص269
44 وَ- عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مَا تَقُولُ‏ فِي‏ رَجُلٍ‏ سَبَّابَةٍ لِعَلِيٍّ ع قَالَ فَقَالَ لِي حَلَالُ الدَّمِ وَ اللَّهِ‏ لَوْ لَا أَنْ تَعُمَّ بِهِ بَرِيئاً «1» قَالَ فَقُلْتُ فَمَا تَقُولُ فِي رَجُلٍ مُؤْذٍ لَنَا قَالَ فَقَالَ فِيمَا ذَا قُلْتُ مُؤْذِينَا فِيكَ بِذِكْرِكَ قَالَ فَقَالَ لِي لَهُ فِي عَلِيٍّ ع نَصِيبٌ قُلْتُ إِنَّهُ لَيَقُولُ ذَاكَ وَ يُظْهِرُهُ قَالَ لَا تَعَرَّضْ لَهُ.
________________________________________
كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي (ط - الإسلامية)، 8جلد، دار الكتب الإسلامية - تهران، چاپ: چهارم، 1407 ق.

در ثواب الاعمال و علل الشرایع چنین آمده است

علل الشرائع ؛ ج‏2 ؛ ص601
59 أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ‏ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مَا تَرَى فِي رَجُلٍ سَبَّابٍ لِعَلِيٍّ قَالَ هُوَ وَ اللَّهِ حَلَالُ الدَّمِ لَوْ لَا أَنْ يَعُمَّ بِهِ بَرِيئاً قُلْتُ أَيُّ شَيْ‏ءٍ يَعُمُّ بِهِ بَرِيئاً قَالَ يُقْتَلُ‏ مُؤْمِنٌ‏ بِكَافِر
________________________________________
ابن بابويه، محمد بن على، علل الشرائع، 2جلد، كتاب فروشى داورى - قم، چاپ: اول، 1385ش / 1966م.

روایت دوم

روایت دیگر در کافی و تهذیب هم هست که می گوید ماندن یک نفر شما ارزشش از کشته شدن هزار نفر از آنها بیشتر است.

الكافي (ط - الإسلامية) ؛ ج‏7 ؛ ص269
43- عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ رَبِيعِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سُلَيْمَانَ الْعَامِرِيِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَيَّ شَيْ‏ءٍ تَقُولُ فِي رَجُلٍ سَمِعْتُهُ يَشْتِمُ عَلِيّاً ع وَ يَتَبَرَّأُ مِنْهُ قَالَ فَقَالَ لِي وَ اللَّهِ حَلَالُ الدَّمِ وَ مَا أَلْفٌ‏ مِنْهُمْ‏ بِرَجُلٍ‏ مِنْكُمْ‏ «2» دَعْهُ لَا تَعَرَّضْ لَهُ إِلَّا أَنْ تَأْمَنَ عَلَى نَفْسِكَ.
________________________________________
كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي (ط - الإسلامية)، 8جلد، دار الكتب الإسلامية - تهران، چاپ: چهارم، 1407 ق.

روایت سوم
در تهذیب شبیه همین روایت بالا ولی تکمیل ترش وجود دارد که جالب است که ارزش یک شیعه را حتی از صد هزار نفر از غیر شیعه بالاتر می داند.

تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان) ؛ ج‏6 ؛ ص387
1154- 275- عَنْهُ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ يَحْيَى بْنِ الْمُبَارَكِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏ مَالُ النَّاصِبِ وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ يَمْلِكُهُ حَلَالٌ لَكَ إِلَّا امْرَأَتَهُ فَإِنَّ نِكَاحَ أَهْلِ‏ الشِّرْكِ‏ جَائِزٌ وَ ذَلِكَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ لَا تَسُبُّوا أَهْلَ الشِّرْكِ فَإِنَّ لِكُلِّ قَوْمٍ نِكَاحاً وَ لَوْ لَا أَنَّا نَخَافُ عَلَيْكُمْ أَنْ يُقْتَلَ رَجُلٌ مِنْكُمْ بِرَجُلٍ مِنْهُمْ وَ الرَّجُلُ مِنْكُمْ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ رَجُلٍ مِنْهُمْ وَ مِائَةِ أَلْفٍ مِنْهُمْ لَأَمَرْنَاكُمْ بِالْقَتْلِ لَهُمْ وَ لَكِنَّ ذَلِكَ إِلَى الْإِمَامِ.
________________________________________
طوسى، محمد بن الحسن، تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان)، 10جلد، دار الكتب الإسلاميه - تهران، چاپ: چهارم، 1407 ق.

----
روایتی که دال بر این است که معنای سب چیست؟
در این روایت می فرماید که سب مختص امور خلاف عفت است.

تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان) ؛ ج‏6 ؛ ص387
1154- 275- عَنْهُ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ يَحْيَى بْنِ الْمُبَارَكِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏ مَالُ النَّاصِبِ وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ يَمْلِكُهُ حَلَالٌ لَكَ إِلَّا امْرَأَتَهُ فَإِنَّ نِكَاحَ أَهْلِ‏ الشِّرْكِ‏ جَائِزٌ وَ ذَلِكَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ لَا تَسُبُّوا أَهْلَ الشِّرْكِ فَإِنَّ لِكُلِّ قَوْمٍ نِكَاحاً وَ لَوْ لَا أَنَّا نَخَافُ عَلَيْكُمْ أَنْ يُقْتَلَ رَجُلٌ مِنْكُمْ بِرَجُلٍ مِنْهُمْ وَ الرَّجُلُ مِنْكُمْ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ رَجُلٍ مِنْهُمْ وَ مِائَةِ أَلْفٍ مِنْهُمْ لَأَمَرْنَاكُمْ بِالْقَتْلِ لَهُمْ وَ لَكِنَّ ذَلِكَ إِلَى الْإِمَامِ.
________________________________________
طوسى، محمد بن الحسن، تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان)، 10جلد، دار الكتب الإسلاميه - تهران، چاپ: چهارم، 1407 ق.

-----
در کافی روایت هست در کتاب ایمان و کفر باب مجالسۀ اهل المعاصی

16- الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَعْدٍ «3» عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنِ الْيَمَانِ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ قَالَ: رَأَيْتُ يَحْيَى ابْنَ أُمِّ الطَّوِيلِ وَقَفَ‏
______________________________
(3) في بعض النسخ [سعيد].

الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 380

بِالْكُنَاسَةِ «1» ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ مَعْشَرَ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ إِنَّا بُرَآءُ مِمَّا تَسْمَعُونَ مَنْ سَبَّ عَلِيّاً ع فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ بُرَآءُ مِنْ آلِ مَرْوَانَ وَ مَا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ثُمَّ يَخْفِضُ صَوْتَهُ فَيَقُولُ مَنْ سَبَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ فَلَا تُقَاعِدُوهُ وَ مَنْ شَكَّ فِيمَا نَحْنُ عَلَيْهِ فَلَا تُفَاتِحُوهُ‏ «2» وَ مَنِ احْتَاجَ إِلَى مَسْأَلَتِكُمْ مِنْ إِخْوَانِكُمْ فَقَدْ خُنْتُمُوهُ‏ «3» ثُمَّ يَقْرَأُ- إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِينَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ‏ يَشْوِي الْوُجُوهَ‏ بِئْسَ الشَّرابُ‏ وَ ساءَتْ‏ مُرْتَفَقاً «4».
______________________________
(1) يحيى بن أم الطويل المطعمى من أصحاب عليّ بن الحسين عليهما السلام و قال الفضل بن شاذان لم يكن في زمن عليّ بن الحسين عليهما السلام في أول أمره إلّا خمسة أنفس و ذكر من جملتهم يحيى بن أم الطويل. و روى عن الصادق عليه السلام أنّه قال: ارتد الناس بعد الحسين عليه السلام إلّا ثلاثة: أبو خالد الكابلى و يحيى بن أم الطويل و جبير بن مطعم، ثمّ إن الناس لحقوا و كثروا و في رواية اخرى مثله و زاد فيها، جابر بن عبد اللّه الأنصاريّ. و روى عن أبى جعفر عليه السلام أن الحجاج طلبه و قال: تلعن أبا تراب و أمر بقطع يديه و رجليه و قتله، و أقول: كان هؤلاء الاجلاء من خواص أصحاب الأئمّة عليهم السلام كانوا مأذونين من قبل الأئمّة عليهم السلام بترك التقية لمصلحة خاصّة خفية. أو انهم كانوا يعلمون أنّه لا ينفعهم التقية و أنهم يقتلون على كل حال باخبار المعصوم او غيره و التقية إنّما تجب إذا نفعت مع انه يظهر من بعض الاخبار أن التقية انما تجب ابقاء للدين و أهله فإذا بلغت الضلالة حدا توجب اضمحلال الدين بالكلية فلا تقية حينئذ و ان أوجب القتل كما أن الحسين عليه السلام لما رأى انطماس آثار الحق رأسا ترك التقية و المسالمة (آت) و الكناسة بالضم موضع بالكوفة.
(2) في النهاية الفتح: الحكم و منه حديث ابن عبّاس: ما كنت أدرى ما قوله عزّ و جلّ:
«رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا» حتى سمعت بنت ذى يزن تقول لزوجها: تعال افاتحك أي أحاكمك و منه الحديث «لا تفاتحوا أهل القدر» أي لا تحاكموهم و قيل: لا تبتدءوهم بالمجادلة و المناظرة.
(3) «فقد خنتموه» الغرض الحث على الاعطاء قبل سؤالهم حتّى لا يحتاجوا الى المسألة، فان العطية بعد السؤال جزاؤه‏
(4) التوبة: 18. و السرادق كلما أحاط الشي‏ء من حائط أو مضرب أو خباء. و قوله:
«كَالْمُهْلِ» أى كالجسد المذاب. و «مُرْتَفَقاً» أى متكئا. و أصل الارتفاق نصب المرفق تحت الخد و هو لمقابلة قوله: «وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً» و الا فلا ارتفاق لاهل النار. (آت).


در مراه العقول مرحوم مجلسی چنین شرح می دهند

مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول ؛ ج‏11 ؛ ص97
[الحديث 16]
16 الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَعْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنِ الْيَمَانِ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ قَالَ‏ رَأَيْتُ يَحْيَى ابْنَ أُمِّ الطَّوِيلِ وَقَفَ‏
______________________________
الحديث الخامس عشر: مجهول.
و الانتصاف‏ الانتقام، و في القاموس: انتصف منه استوفى حقه منه كاملا حتى صار كل على النصف سواء، و تناصفوا أنصف بعضهم بعضا، انتهى.
و الانتصاف أن يقتله إذا لم يخف على نفسه أو عرضه أو ماله أو على مؤمن آخر، و إضافة صالح إلى الموصول بيانية فيفيد سلب أصل المعرفة بناء على أن من للبيان، و يحتمل التبعيض أي من أنواع معرفتنا فيفيد سلب الكمال، و يحتمل التعليل أي الأعمال الصالحة و الأخلاق الحسنة التي أعطاه يسبب المعرفة، و يحتمل أن تكون الإضافة لامية فيرجع إلى الأخير و الأول أظهر.
الحديث السادس عشر: مجهول.
و يحيى بن أم الطويل‏ من أصحاب الحسين، و قال الفضل بن شاذان: لم يكن في زمن علي بن الحسين عليه السلام في أول أمره إلا خمسة أنفس، و ذكر من جملتهم يحيى بن أم الطويل، و روي عن الصادق عليه السلام أنه قال: ارتد الناس بعد الحسين عليه السلام إلا ثلاثة، أبو خالد الكابلي و يحيى بن أم الطويل و جبير بن مطعم، ثم إن‏
مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج‏11، ص: 98
بِالْكُنَاسَةِ ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ مَعْشَرَ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ إِنَّا بُرَآءُ مِمَّا تَسْمَعُونَ مَنْ سَبَّ عَلِيّاً ع فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ بُرَآءُ مِنْ آلِ مَرْوَانَ وَ مَا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ثُمَّ يَخْفِضُ صَوْتَهُ فَيَقُولُ مَنْ سَبَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ فَلَا تُقَاعِدُوهُ وَ مَنْ شَكَّ فِيمَا نَحْنُ عَلَيْهِ فَلَا تُفَاتِحُوهُ وَ مَنِ احْتَاجَ إِلَى مَسْأَلَتِكُمْ مِنْ إِخْوَانِكُمْ فَقَدْ خُنْتُمُوهُ ثُمَّ يَقْرَأُ- إِنَّا
______________________________
الناس لحقوا و كثروا، و في رواية أخرى مثله، و زاد فيها و جابر بن عبد الله الأنصاري، و روي عن أبي جعفر عليه السلام أن الحجاج طلبه و قال: تلعن أبا تراب و أمر بقطع يديه و رجليه و قتله.
و أقول: كان هؤلاء الأجلاء من خواص أصحاب الأئمة عليهم السلام كانوا مأذونين من قبل الأئمة عليهم السلام بترك التقية لمصلحة خاصة خفية، أو أنهم كانوا يعلمون أنه لا ينفعهم التقية و أنهم يقتلون على كل حال بأخبار المعصوم أو غيره، و التقية إنما تجب إذا نفعت مع أنه يظهر من بعض الأخبار أن التقية إنما تجب إبقاء للدين و أهله، فإذا بلغت الضلالة حدا توجب اضمحلال الدين بالكلية فلا تقية حينئذ و إن أوجب القتل كما أن الحسين عليه السلام لما رأى انطماس آثار الحق رأسا ترك التقية و المسالمة.
و قال الفيروزآبادي: الكناسة بالضم موضع بالكوفة، و البراء إما بالفتح مصدر، و الحمل للمبالغة، أو بالضم أو الكسر جمع بري‏ء، أو كعلماء جمعه أيضا كما مر.
" مما تسمعون" أي من سب أمير المؤمنين عليه السلام و مدح أئمة الجور" و ما يعبدون من دون الله" إشارة إلى أنهم على كفرهم الأصلي يظهرون الإسلام و يبطنون الكفر، أو إلى أن تركهم الطاعة لأئمة المنصوبين من قبل الله و طاعتهم خلفاء الجور بمنزلة الشرك، فالمراد بمن يعبدون من دون الله الطواغيت.
" ثم يخفض" ذكر المضارع مكان الماضي للإشعار بتكرر وقوع ذلك منه‏" فيما نحن عليه" أي مذهب الإمامية.
مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج‏11، ص: 99
أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِينَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً «1»
______________________________
و قال في النهاية: الفتح‏ الحكم، و منه حديث ابن عباس: ما كنت أدري ما قوله عز و جل" رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا «2»" حتى سمعت بنت ذي يزن تقول لزوجها: تعال أفاتحك، أي أحاكمك، و منه الحديث: لا تفاتحوا أهل القدر، أي لا تحاكموهم، و قيل: لا تبتدئوهم بالمجادلة و المناظرة، و في القاموس: فاتح جامع و قاضي، و تفاتحا كلاما بينهما تحافتا دون الناس" فقد خنتموه" الغرض الحث على الإعطاء قبل سؤالهم حتى لا يحتاجوا إلى المسألة، فإن العطية بعد السؤال جزاؤه كما قاله الحكماء، و وردت به الأخبار و قيل: المعنى إن لم تعطوه فقد خنتموه و هو بعيد.
" أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها" في القاموس: السرادق كلما أحاط بشي‏ء من حائط أو مضرب أو خباء، و قال البيضاوي: أي فسطاطها شبه به ما يحيط بهم من النار، و قيل:
السرادق الحجرة التي تكون حول الفسطاط، و قيل: سرادقها دخانها و قيل: حائط من نار" وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا" من العطش‏" كَالْمُهْلِ‏" أي كالجسد المذاب و قيل: كدردي الزيت‏" يَشْوِي الْوُجُوهَ‏" إذا قدم ليشرب من فرط حرارته‏" بِئْسَ الشَّرابُ‏" المهل‏" وَ ساءَتْ‏" النار" مُرْتَفَقاً" أي متكئا، و أصل الاتفاق نصب المرفق تحت الخد، و هو لمقابلة قوله: و حسنت مرتفقا، و إلا فلا ارتفاق لأهل النار.
______________________________
(1) سورة التوبة: 18.
(2) سورة الأعراف: 89.
________________________________________
مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، 26جلد، دار الكتب الإسلامية - تهران، چاپ: دوم، 1404 ق.


و من الله التوفیق

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
5 بهمن 1392 - 23 ربیع 1435- شنبه جلسه 358
« پاسخ #3 : آوریل 29, 2014, 01:43:31 am »

بسم الله الرحمن الرحیم
در روایت دارد که حضرت یوسف گفت رب السجن احب الی
یعنی بیرون زندان بهتر نبود؟
می گوییم مراتبی وجود دارد که ولی الله فقط از حقیقت آن مطلع است.
این مراتب، بیانش، دلالت بر مدح و ذم ندارد، بلکه اختلاف بین 17 و نیم و 19 و 75 صدم است.
--
به حضرت عرض کرد من در حالی هستم که فقر را از غنا بیشتر دوست دارم ... حضرت فرمودند: ما هم ...
---
این عبارات دال بر ذم نیست، بلکه مراتبی است که فقط امام معصوم علیه السلام از آن اطلاع دارد.
---
در برخی روایات کلمه فی درجتی یا فی درجتنا وجود دارد که مراد چیست؟
درجه مراد این نیست که شما از نظر مقام، به معصوم علیه السلام رسیدید.
روایت در کافی، اول کتاب فضل القران است.
می گوید: صفوفی هستند از انبیاء، از اولیاء، اینها بحث عظمت شخصی هرکدام از انبیاء نیست بلکه بحث قرار گرفتن آنها در صف هست.
فی درجتی هم یعنی شما در آن ردیف قرار گرفتید، نه اینکه شما تبدیل به او شده اید و تبدیل شده اید به او.
سلطان و وزیر می توانند در یک ردیف کنار هم بنشینند، اما هیچوقت وزیر سلطان نمی شود.
---
ارتد الناس، بعد از رسول خدا یعنی چه؟
در اینجا می خواهد تفاوت افراد را نشان بدهد و افراد را درجه بندی کرده است و در این زمینه، باید معلوم شود کدام یک از اینها، نمره بالاتری میگیرد.
لذا می بینید در این درجه بندی، حتی سلمان و ابوذر هم به نوعی نمره 20 را نگرفته اند، و روایت می گوید در این زمینه فقط مقداد ثابت قدم باقی ماند.
---
سوال
اگر امروز کسی کار افراد آن روزگار را انجام بدهد، تخطئه میشود؟ مثل شهید شحاته که تقیه نکرد.
تخطئه یعنی کاری که اگر شما آن کار را انجام دادید، در اثر آن کار، و ترویج آن در نوع شیعه، شیعه مورد تخطئه قرار بگیرد.
یعنی همه مستبصرین بگویند ما راه شیخ حسن شحاته را می خواهیم برویم.
این درست است؟
الان می توان صبغه کار او را ترویج کرد؟ قطعا خیر.
اگر صحبت از رویه هست که فرهنگ بشود، چه عمومی و چه خصوصی، این درست نیست.
ولی بحث مقام شهادت افراد که ثابت است و این مسئله هیچ دخلی به مقام شهادت ندارد.
---
خارج از بحث علمی، کار امثال شحاته فوق درست بود و بسیار درست بود، مثل کسی بود که بنزین بریزند روی سرش و آتش بزنند و بعد بگویند که حق نداری بگویی که سوختم.
ولی بحث علمی جایگاهش فرق می کند.
در بحث علمی و انجام اموری که تبدیل به رویه خواهد شد، می گوییم اشتباه است.
---
سوال: آیا عمل افرادی مثل معلی و شیخ حسن، قصور است یا تقصیر؟
به خیال بنده قصور است و نه تقصیر.
مثل رفتار بچه، که به او می گویید این کار را انجام نده، ولی انجام می دهد و گرفتار می شود، وقتی شما نزدیک می شوید، کتک نمی زنید، چرا ؟ چون او نمی خواست این کار را انجام بدهد ولی توجه نداشته به موضوع
برمی گردد به روایت امام عسکری علیه السلام: فم الحکیم فی قلبه و قلب الاحمق فی فمه
لذا بعضی از رفتارها مال قصور است. نمی شود بگوییم چرا نکردید؟ چون اگر توجه داشت انجام نمی داد.
---

(در اینجا استاد مطلبی فرمودند که بنده جا ماندم و نتوانستم آن را تایپ نمایم)
(البته آنچه را که توانستم در پاراگراف ذیل نوشته ام)
ابن کثیر در البدایه و النهایه گفته است که .... خودش ماموم بود در نماز .... شرکت داشته است و وقتی خواست بزند گفت: اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد
بعد لعن کرد و ...
=-=-
البدایه و النهایه آخرهای کتاب، باب نادرۀ نکات جالبی هست که بدرد می خورد.
---
ابن کثیر نقل می کند جاهای دیگر هم هست ابن اثیر هم نقل می کند
در افریقا حمله کردند به شهری به نام مهدیه به شیعیان قتلوا حتی لم یبق منهم احد یعنی حتی زنان و کودکان یک ماهه را هم کشتند و سر بریدند.
---
رویه یک چیز است، خلاف رویه بودنها هم، خودش یک رویه است.
گاهی اوقات خود رویه ها، خلاف می شود
گاهی اوقات خلاف رویه ها، رویه می شود.

امیرالمومنین فرمودند در خطبه شقشقیه، هیهات شقشقۀ هدرت ثم قرت

از این یک چیز می فهمیم که رویه عمومی یک چیز است و برخلاف رویه هم کار کردن، یک چیز است.
لذا خود این شقشقه ها برای رشد و بقای شیعه، یک رویه است ولی این را فقط خبرای شیعه می فهمند. و الان واقعا کار مشکل شده است و راحت نمی توان فقهمید که این کار را باید انجام داد یا خیر/
وقتی آن فرد عالمانه شقشقه ای برجای می گذارد، اثر آن شقشقه اش تا یک قرن باقی می گذارد، ولی تشخیص مطلب بسیار دشوار و سخت می شود.
----
در کمالات علمای قدیم حاج آقا مکرر می گفتند این جمله را: که نمی شد که روایتی را برای آنها بخوانیم و آنها نشنیده (ندیده) باشند!!
---
و من الله التوفیق
« آخرين ويرايش: مه 05, 2014, 06:42:19 am توسط محمد مهدی 121 »

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
6 بهمن 1392 - 24 ربیع 1435- یکشنبه
« پاسخ #4 : مه 12, 2014, 12:58:12 am »

بسم الله الرحمن الرحیم
من دون الله در آیه قرآن را چه معنا کنیم؟ در مقابل خدا؟ یا معنای دیگری؟
کلمه دون، اصل اینکه مقصود چیست، مشکلی نیست.
بهترین واژه ای که در فارسی معادلش باشد، مشکل ماست.
اگر می گوییم که پیامبر و ائمه دون الله هستند، پس آیه قران چه می فرمایند: انما یبایعونک تحت الشجره، انما یبایعون الله.
این آیه دارد می گوید کسانی که با تو بیعت کرده اند، یعنی منِ قرآن تو را قبول دارم که با تو مبایعه صورت گرفته است. نظیر و ما رمیت اذ رمیتَ
هر کس این را فهمید آنجا هم می فهمد که مثل الذین اتخذوا من دون الله اولیاء کمثل العنکبوت
در آیه دیگر می فرماید: انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا ...
حالا
و رسوله و الذین آمنوا دون الله هستند یا هم الله هستند؟
اگر دون الله هستند، پس آیه عنکبوت را چه بگوییم؟
پس معلوم می شود آن دون الله یعنی کسانی که مسیرشان مسیر خدا نیست. یعنی اگر یبایعونه، یعنی یبایعون الله.
مثال
کسی می گوید هر کس دنبال کتابی برود غیر از قرآن به انحراف کشیده شده است و فردا جوابی ندارد.
فردا بهش خبر می دهند که یکی از افراد مستمع شما، هرچه کتاب تفسیر در خانه داشت، بیرون ریخته است! چرا چون شما گفتی!
جواب چیست؟
جوابش این است که این غیر قرآنی که گفتم یعنی کتابهایی که رویکردش غیر قرآنی باشد نه تفسیر و کتابهایی که جهت قرآنی دارد.
کلمه دون در این آیات شریفه در اوج فصاحت و بلاغت ادبیات عرب است.
این دون استعمال فلسفی ندارد. بلکه این دون یعنی دونیت حسی و گرایشی.
و من یتول الله و رسوله و الذین امنوا ... حزب الله.
حزب الله دون الله ام هو الله؟
اینجا جای بحث فلسفی نیست که بگویی حزب الله خداست یا غیر خداست.
هر کس در حزب خداست خدایی است و در فضای ادبیات عرب، خداست. یعنی با او دوستی کنید با خدا دوستی کرده اید و با او دشمنی کنید، با خدا دشمنی کرده اید.
---
و اما دنباله بحث
در کتاب کافی شریف روایت دارد در توضیح ارتد الناس و بحث عمار یاسر که بیعت کرد و عاقبت هم شهید شد
الكافي (ط - الإسلامية) ؛ ج‏2 ؛ ص244
6- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أُورَمَةَ عَنِ النَّضْرِ عَنْ يَحْيَى بْنِ أَبِي خَالِدٍ الْقَمَّاطِ عَنْ حُمْرَانَ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع جُعِلْتُ‏ فِدَاكَ‏ مَا أَقَلَّنَا لَوِ اجْتَمَعْنَا عَلَى شَاةٍ مَا أَفْنَيْنَاهَا فَقَالَ أَ لَا أُحَدِّثُكَ بِأَعْجَبَ مِنْ ذَلِكَ- الْمُهَاجِرُونَ وَ الْأَنْصَارُ ذَهَبُوا إِلَّا وَ أَشَارَ بِيَدِهِ ثَلَاثَةً «2» قَالَ حُمْرَانُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا حَالُ عَمَّارٍ قَالَ رَحِمَ اللَّهُ عَمَّاراً أَبَا الْيَقْظَانِ بَايَعَ وَ قُتِلَ شَهِيداً فَقُلْتُ فِي نَفْسِي مَا شَيْ‏ءٌ أَفْضَلَ مِنَ الشَّهَادَةِ فَنَظَرَ إِلَيَّ فَقَالَ لَعَلَّكَ تَرَى أَنَّهُ مِثْلُ الثَّلَاثَةِ أَيْهَاتَ أَيْهَاتَ‏ «3».
-------
(2) يعني أشار عليه السلام بثلاث اصابع من يده. و المراد بالثلاثة سلمان و أبو ذرّ و المقداد كما روى الكشّيّ ص 8 بإسناده عن أبي جعفر الباقر عليه السلام انه قال: ارتد الناس الا ثلاثة نفر:
سلمان و أبو ذرّ و المقداد، قال الراوي فقلت: عمار؟ قال: كان جاض جيضة ثمّ رجع، ثمّ قال: ان أردت الذي لم يشك و لم يدخله شي‏ء فالمقداد فاما سلمان فانه عرض في قلبه أن عند أمير المؤمنين عليه السلام اسم اللّه الأعظم لو تكلم به لاخذتهم الأرض و هو هكذا و أمّا أبو ذرّ فأمره أمير المؤمنين عليه السلام بالسكوت و لم يأخذه في اللّه لومة لائم فابى الا أن يتكلم انتهى. قوله جاض أي عدل عن الحق و في بعض النسخ بالحاء و الصاد المهملتين، و حاصوا عن العدو اي انهزموا، و المراد بالناس غير أهل البيت، و بالارتداد الارتداد عن الايمان لا عن الإسلام كما يفهم من الاخبار. و فيه بإسناده، عنه عن أبيه عن جده عن عليّ عليه السلام قال: ضاقت الأرض بسبعة بهم ترزقون و بهم تنصرون و بهم تمطرون منهم سلمان الفارسيّ و المقداد و أبو ذر و عمّار و حذيفة رحمهم اللّه و كان عليّ عليه السلام يقول: و أنا إمامهم و هم الذين صلوا على فاطمة عليها السلام. و فيه: فى حديث آخر عن أبي جعفر عليه السلام قال: ارتد الناس إلّا ثلاثة نفر: سلمان و أبو ذرّ و المقداد و أناب الناس بعد، كان اول من اناب أبو ساسان [حصين بن منذر الوقاشى صاحب راية عليّ عليه السلام‏] و عمّار و أبو عروة و شتيرة فكانوا سبعة فلم يعرف حقّ أمير المؤمنين عليه السلام الا هؤلاء السبعة.
________________________________________
كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي (ط - الإسلامية)، 8جلد، دار الكتب الإسلامية - تهران، چاپ: چهارم، 1407 ق.

----



ضبط صدا شروع شد: 11:33 ق.ظ 24/03/1435

این روایت خیلی زیباست.
با اینکه حضرت فرمودند سه تا بیشتر نبودند.
روای عمار را نقل می کنند در مقابل آن سه نفر.
حضرت هم بد برخورد نمی کنند و سریعا پاسخ می دهند که رحم الله عمار...
این روش برخورد و درجه بندی های حضرات را که می بینیم خیل عجیب و غریب است.
یعنی من گمان می کنم که جاش نبود که حمران اسم عمار را بیاورد. وقتی اسم آن سه نفر را حضرت می خواهند بیاورند، دیگر نباید حمران این بحث را مطرح می کرد. ولی حضرت فورا این مطلبی که در دل او بود و بر زبانش جاری شد را، تسکین بخشید.
--
در روایت، کلمه بایع دارد درباره عمار.
در اینجا به معنای این نیست که عمار امیرالمومنین علیه السلام را رها کرد و رفت سراغ بیعت با آنها.
عمار در شدیدترین حالات می گفت: من خودم از حضرت شنیدم الحق مع علی یدور حیثما دار.
یعنی این بایع، به معنای این نیست که بدون اذن امیرالمومنین علیه السلام اقدام کرده باشد.
--
دیروز هم گفتیم که ارتد در روایات در زمینه سقیفه، ارتد اصطلاحی نیست، بلکه حضرات دارند معدل ها را بیان می کنند و سه نفر یا 5 یا 7 نفر، معدل های بالا را در این زمینه کسب کردند.
---
حاج آقای می گفتند (البته من ندیدم ): وقتی امیرالمومنین را به آن نحوی که معاویه در نامه اش فرموده است:
نهج البلاغة (للصبحي صالح) ؛ ؛ ص387

وَ قُلْتَ إِنِّي كُنْتُ أُقَادُ كَمَا يُقَادُ الْجَمَلُ‏ الْمَخْشُوشُ‏ حَتَّى أُبَايِع‏
________________________________________
شريف الرضى، محمد بن حسين، نهج البلاغة (للصبحي صالح)، 1جلد، هجرت - قم، چاپ: اول، 1414 ق.

وقتی حضرت را می بردند، یهودی که در خیبر حاضر بود، مسلمان شد.
به او گفتند تو خود پیامبر را دیدی، حالا که حضرت رحلت کردند، مسلمان شدی؟؟
گفت: من الان فهمیدم که این دستها ///
یهودی گفت: می دونی من صحنه را چطور می بینیم: یک شیر قوی و سالم، چند تا روباه آن را بگیرند و ببرند.
---
سرش هم در این بود که حضرت مامور به صبر بودند.
لذا وقتی حضرت آن عمر ملعون را بر زمین زد و روی سینه اش نشست فرمود: لولا عهد الذی ...
اگرنبود آن عهد من با رسول الله مبنی بر صبر. تو نمی توانستی این کار را انجام دهی.
---
در ادامه روایت کتاب شریف کافی، حضرت می فرمایند: عمار بایع و قتل شهیدا، هیچ حرفی در این مقامات نداریم، اما خیال نکنی که برابر آنهاست؟ لعلک تری انه مثل الثلاثه، ایهات ایهات.
---
ترازوهای قدیم خاطرتون هست که دقتش به چه اندازه بود؟
یواش یواش ترازوهای دقیقتری آمد که دستت به سمتش برود عددش تغییر می کند.
مثلا سیستم نانو به گونه ای است که هر نانو .... مقدار میلی گرم است. و سیستم عجیبی دارد برای محاسبه وزنش.
حالا به این نکته توجه کنید که در سیستم اهل بیت علیهم السلام ترازو و حساب وکتاب خیلی دقیقتر این حرفهاست.
---
ارتد یعنی از مسیر واضحات و محکماتی که طرف داشته است، برگشته است.
یکی از چیزهایی که باعث برگشت می شود، اطیمنان داشتن و نداشتن به تقدیرات الهی.
لذا مومن در سختی ها و تقدیرات الهی تسلیم است. چرا؟ چون یکی از لوازم ایمان، آرامش و تسلیم است.
حال ابوذر در آن صحنه، آشفتگی است. نه لسانا و نه بدنا آرام نبود.
سلمان، از نظر جسمی آرام بود ولی دلش آرام بود.
حاج آقای کاظمی می گفت: ابوذر به سلمان گفت: یه کاری کنیم، دارند آقا را می برند، ولی سلمان به او گفت: مولای اعلم.
از نظر رفتاری آرام بود ولی آیا در دلش هم اینگونه بود؟ نخیر.
بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج‏22 ؛ ص352
79- كش، رجال الكشي عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ الْقُتَيْبِيُّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الرَّازِيِّ عَنْ أَبِي الْحُسَيْنِ‏ «3» عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ‏ لَمَّا مَرُّوا بِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع فِي رَقَبَتِهِ‏ «4» حَبْلٌ إِلَى زُرَيْقٍ ضَرَبَ أَبُو ذَرٍّ بِيَدِهِ عَلَى الْأُخْرَى ثُمَّ قَالَ لَيْتَ السُّيُوفَ عَادَتْ بِأَيْدِينَا ثَانِيَةً وَ قَالَ مِقْدَادٌ لَوْ شَاءَ لَدَعَا عَلَيْهِ رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قَالَ سَلْمَانُ‏ مَوْلَايَ‏ أَعْلَمُ‏ بِمَا هُوَ فِيهِ‏ «5».
________________________________________
مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، بحار الأنوارالجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (ط - بيروت)، 111جلد، دار إحياء التراث العربي - بيروت، چاپ: دوم، 1403 ق.
---

امام صادق علیه السلام در روایتی می فرمایند:
المحاسن ؛ ج‏1 ؛ ص249
260 عَنْهُ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ وَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ حَمَّادٍ عَنِ الْقَنْدِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏ الْإِيمَانُ فِي الْقَلْبِ وَ الْيَقِينُ‏ خَطَرَاتٌ‏ «6».
________________________________________
برقى، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، 2جلد، دار الكتب الإسلامية - قم، چاپ: دوم، 1371 ق.

درجه ایمانی سلمان از همه بالاتر بود ولی آنچه که داشت، در آن صحنه ظهور پیدا نکرد ولی مقدار ظهور ایمانش در این صحنه از همه بیشتر بود.
---
ایمان یکی از شوونات مقتضیات حالات است.
والا گاهی می شود یک نفر در درجه عاشره ایمان هست ولی یک ترک اولی از او سر می زند و این سبب می شود که در صحنه ها، ایمانش ظهور و بروز تمام پیدا نکند.
---
لذا روایت داریم درباره چگونگی صید پرندگان
تفسير القمي ؛ ج‏2 ؛ ص107
» أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشَّاءِ عَنْ صِدِّيقِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ‏ مَا مِنْ‏ طَيْرٍ يُصَادُ فِي الْبَرِّ وَ لَا فِي الْبَحْرِ- وَ لَا يُصَادُ شَيْ‏ءٌ مِنَ الْوَحْشِ إِلَّا بِتَضْيِيعِهِ التَّسْبِيحَ‏.
________________________________________
قمى، على بن ابراهيم، تفسير القمي، 2جلد، دار الكتاب - قم، چاپ: سوم، 1404ق.
وقتی تسبیح را کنار می گذارند، گیر می افتند.


آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
7 بهمن 1392 - 25 ربیع 1435- دوشنبه
« پاسخ #5 : ژوئن 11, 2014, 05:19:03 am »
بسم الله الرحمن الرحیمدرباره این شعر چه می فرمایید؟ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه / گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بودهم درست است و هم غلط است.جمع بین دو تا مانعی ندارد.]و اما رفتار خلاف تقیه واضحی که در فضای معصومین توسط افرادی سر زده است.اولا: حضرت صدیقه سلام الله علیها، نرفتند خلاف تقیه کنند و حرفی بزنند.آنها آمدند پشت درب خانه.آنها تهاجم کردند و مهاجم هستند.تقیه در برابر مهاجم مراتب دارد.یک جایی هست که دفاع واجب است.مثل اینکه یک اهل سنت بیاید و بخواهد یک شیعه را بکشد، دفاع شیعه از خودش واجب است.بنابراین، حضرت ابتدائا اقدام علیه آنها نکردند.امیرالمومنین علیه السلام وقتی خلیفه شد با کسانی که با حضرت بیعت نکردند، کاری نکردند، اما ابوبکر اینگونه نبود. بلکه با کسانی که با او بیعت نکردند کار داشتند. --- عصام العماد می گفت: یکی از چیزهایی که سبب شیعه شدن من شد، این بود که من دیدم وقتی کسی می خواهد قدرت را قبضه کند، نمی رود سراغ آدم های مختلف، بلکه می رود سراغ کسانی که رقیب جدی خودش باشد.من دیدم ابوبکر سراغ سعد بن عباده نرفت، ولی سراغ علی بن ابیطالب رفت و به زور آوردند حضرت را.و هو یعلم ان محلی منها محل القطب من الرحی ... خطبه شقشقیه---کسی که با خیانت واضح در خصوص بیعت مولا علی علیه السلام اظهار نظر کرده است، ابن کثیر است. او می گوید دو تا بیعت صورت گرفته است.در حالی که اینگونه نبود.ابن کثیر در البدایه و النهایه می گوید: امیرالمومنین مشغول کفن و دفن رسول خدا بود و بعد گفت من بروم بیعت کنم تا کار خلیفه رسول خدا بر زمین نماند.---نکتهخود اهل سنت دو جور روایت صحیح دارند. که هر دو تا هم صحیح است.عده ای می گویند امیرالمومنین بیعت کردند.عده ای می گویند بیعت نمودند.---ثانیا : یکی از نکاتی که در این مسائل هست، باز در مسئله فدک، غیر از مسئله غصب خلافت، حق مالی آنها را گرفتند.کانت فی ایدینا فدک.وکیل حضرت را بیرون کردند. آیا وقتی اموال شما را می گیرند، می گویید تقیه اقتضاء می کند که پیگیر نباشیم.موقعیتی که حضرت داشته اند در مقام دفاع بوده اند که حق مالی آنها از بین رفته است.ثالثا:نکته دیگر، حالت استدلال ندارد بلکه برای ذهن خودم جالب است.این را به عنوان احتمال می گویمرفتار معصومین علیهم السلام آخر و اولش با هم ربط دارد.یعنی علم آخری آنها در رفتار اولی آنها جریان دارد.امام رضا علیه السلام پدرشان را هارون شهید کرد. به محض شهادت حضرت کاظم، امام رضا علیه السلام دستگاه امامت را مفصل بسط دادند.شیعیان احساس خطر کردند. فرمود: اگر دست هارون به من برسد من دیگر امام نیستم! اگر اینها را در نظر بگیریماگر قرار بود حضرت صدیقه سلام الله علیها 50 سال یا بیشتر در دنیا باشند، وظیفه شرعی ایشان تقیه بود.یک احتمال عقلایی معقولی است که یک سنی 70 سال در عالم مسلمین زندگی کند و واقعا باورش باشد که در ذهن امیرالمومنین صلوات الله علیه، شیخین حق بودند و مولا مشکلی با او نداشت.الان این معقول است که یک کسی بازیش نیاید و 70 سال هم در اهل سنت زندگی کند و دیدش این باشد که امیرالمومنین با شیخین مشکل نداشته باشد.اماممکن نیست یک کسی که اطلاعات عمومی داشته باشد و از اهل سنت باشد، اما بتواند ادعا کند که حضرت صدیقه با شیخین ارتباطش خوب باشد.حتی ابن کثیر که از همه تندتر است اقرار می کند به اینکه بعد از اینکه حضرت زهرا سلام الله علیها از دنیا رفت، مولا بیعت کرد.-بنابراین یک سنی مطلع نمی تواند این احتمال را بدهد که حضرت صدیقه با شیخین خوب باشد.ابن حجر در صواعق می گوید: کعبی در نقل مرسلی دارد که البته مرسلاتش خوب است. او در مرسلی دارد که وقتی شیخین آمدند خانه حضرت زهرا فترضاه فرضیت. اینها آمدند و طلب رضایت کردند و حضرت صدیقه هم راضی شدند.بعد می گویند: هکذا الظن بها. یعنی شخصیتی مثل حضرت زهرا نمی تواند از اینها ناراضی باشد و اینگونه توقع می رود از ایشان.این بر خلاف نقل صحیح است ولی اینها چاره ای ندارند.==بنابراین رمز عدم تقیه حضرت زهرا، عمر کوتاه ایشان بود.یعنی ایشان معصوم هستند و شروع کارشان متفرع بر چیزی است که امروز می فهمند.در علم عصمت معلوم بود که دو ماه و اندی بیشتر زنده نیست، لذا تقیه نکردند. --حاج آقا زیاد می گفتند درباره قضیه حضرت زید. یک نفر آمد و گفت: ما تقول فی الشیخین.اگر می دانست که نیم ساعت دیگر شهادتش است جواب می داد، اما چون نمی دانست شهادتش کی است، جواب نداد.نیم ساعت بعد تیری بر پیشانی ایشان خورد، صدا زد این السائل ...آن مرد آمد.فرمود: هما اوقفانی هذا الموقف.تقريب المعارف ؛ ؛ ص250عَنْ نَافِعٍ الثَّقَفِيِّ- وَ كَانَ قَدْ أَدْرَكَ زَيْدَ بْنَ عَلِيٍّ- قَالَ‏: سَأَلَهُ‏ «4» رَجُلٌ عَنْ أَبِي بَكْرٍ وَ عُمَرَ، فَسَكَتَ فَلَمْ يُجِبْهُ، فَلَمَّا رُمِيَ قَالَ: أَيْنَ السَّائِلُ عَنْ أَبِي بَكْرٍ وَ عُمَرَ! هُمَا أَوْقَفَانِي‏ هَذَا الْمَوْقِفَ.________________________________________ابو الصلاح الحلبى، تقى بن نجم، تقريب المعارف، 1جلد، الهادى - قم، چاپ: اول، 1404ق.===صبغه دفاع با تقیه دو تاست.---ابن تیمیه می گوید:اینکه رفتند به خانه فاطمه و قضیه کشف البیت برای بیعت نبود.شاید در خانه فاطمه و علی، اموالی از بیت المال بود، می خواستند بروند بررسی کنند که اگر باشه از آنجا ببرند.---روایت درباره قصه ابومسلم خراسانی و برخورد اصحاب و خوشحالی آنها و ناراحتی امام صادق علیه السلام الكافي (ط - الإسلامية) ؛ ج‏8 ؛ ص331509- حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنْ أَبِي الْعَبَّاسِ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ الدِّهْقَانِ‏ «1» عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ الطَّاطَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ بَيَّاعِ السَّابِرِيِّ عَنْ أَبَانٍ عَنْ صَبَّاحِ بْنِ سَيَابَةَ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ: ذَهَبْتُ بِكِتَابِ‏ «2» عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ نُعَيْمٍ وَ سَدِيرٍ وَ كُتُبِ غَيْرِ وَاحِدٍ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع حِينَ ظَهَرَتِ الْمُسَوِّدَةُ قَبْلَ أَنْ يَظْهَرَ وُلْدُ الْعَبَّاسِ بِأَنَّا قَدْ قَدَّرْنَا أَنْ يَئُولَ هَذَا الْأَمْرُ إِلَيْكَ فَمَا تَرَى‏ «3» قَالَ فَضَرَبَ بِالْكُتُبِ الْأَرْضَ ثُمَّ قَالَ أُفٍّ أُفٍّ مَا أَنَا لِهَؤُلَاءِ بِإِمَامٍ‏ «4» أَ مَا يَعْلَمُونَ أَنَّهُ إِنَّمَا يَقْتُلُ‏ السُّفْيَانِيَ‏.________________________________________كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي (ط - الإسلامية)، 8جلد، دار الكتب الإسلامية - تهران، چاپ: چهارم، 1407 ق.---در کتاب سلیم حضرت امیرالمومنین علیه السلام مناظره ای با اشعث بن قیس دارند که پرسید چطور شما آن روز صبر کردید و حالا جنگ می کنید؟پاسخ حضرت را ببینید.--در کتاب کافی باب تقیه ج 2 ص 219 الكافي (ط - الإسلامية) ؛ ج‏2 ؛ ص21910- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ قَالَ: قِيلَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ النَّاسَ يَرْوُونَ أَنَّ عَلِيّاً ع قَالَ‏ عَلَى‏ مِنْبَرِ الْكُوفَةِ أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّكُمْ سَتُدْعَوْنَ إِلَى سَبِّي فَسُبُّونِي ثُمَّ تُدْعَوْنَ إِلَى الْبَرَاءَةِ مِنِّي فَلَا تَبَرَّءُوا مِنِّي فَقَالَ مَا أَكْثَرَ مَا يَكْذِبُ النَّاسُ عَلَى عَلِيٍّ ع ثُمَّ قَالَ إِنَّمَا قَالَ إِنَّكُمْ سَتُدْعَوْنَ إِلَى سَبِّي فَسُبُّونِي ثُمَّ سَتُدْعَوْنَ إِلَى الْبَرَاءَةِ مِنِّي وَ إِنِّي لَعَلَى دِينِ مُحَمَّدٍ وَ لَمْ يَقُلْ لَا تَبَرَّءُوا مِنِّي فَقَالَ لَهُ السَّائِلُ أَ رَأَيْتَ إِنِ اخْتَارَ الْقَتْلَ دُونَ الْبَرَاءَةِ فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا ذَلِكَ عَلَيْهِ وَ مَا لَهُ إِلَّا مَا مَضَى عَلَيْهِ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ حَيْثُ أَكْرَهَهُ أَهْلُ مَكَّةَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ‏ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهِ- إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ‏ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ ص عِنْدَهَا يَا عَمَّارُ إِنْ عَادُوا فَعُدْ فَقَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عُذْرَكَ وَ أَمَرَكَ أَنْ تَعُودَ إِنْ عَادُوا.________________________________________كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي (ط - الإسلامية)، 8جلد، دار الكتب الإسلامية - تهران، چاپ: چهارم، 1407 ق.در این روایت می گوید سب کنید و برائت کنید، چرا؟ به دلیل اینکه می خواهند بفرمایند دایره تقیه واسع است.این به معنای این نیست که شما قلبا سب کنید و قلبا برائت کنید.چرا که برائت یک وادی قلبی است، مبادا قلبتان دور شود، بلکه اگر مجبور شدید و حکام جور خواستند به زور شما را مجبور بر این کار کنند، شما این کار را انجام بدهید.
« آخرين ويرايش: ژوئن 20, 2014, 12:32:06 am توسط محمد مهدی 121 »

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
8 بهمن 1392 - 26 ربیع 1435- سه شنبه
« پاسخ #6 : ژوئن 11, 2014, 05:21:55 am »
بسم الله الرحمن الرحیم[]بحث در روایت کافی ج 2 ص 219 ح 10 بودالكافي (ط - الإسلامية) ؛ ج‏2 ؛ ص21910- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ قَالَ: قِيلَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ النَّاسَ يَرْوُونَ أَنَّ عَلِيّاً ع قَالَ عَلَى مِنْبَرِ الْكُوفَةِ أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّكُمْ سَتُدْعَوْنَ‏ إِلَى‏ سَبِّي‏ فَسُبُّونِي ثُمَّ تُدْعَوْنَ إِلَى الْبَرَاءَةِ مِنِّي فَلَا تَبَرَّءُوا مِنِّي فَقَالَ مَا أَكْثَرَ مَا يَكْذِبُ النَّاسُ عَلَى عَلِيٍّ ع ثُمَّ قَالَ إِنَّمَا قَالَ إِنَّكُمْ سَتُدْعَوْنَ‏ إِلَى‏ سَبِّي‏ فَسُبُّونِي ثُمَّ سَتُدْعَوْنَ إِلَى الْبَرَاءَةِ مِنِّي وَ إِنِّي لَعَلَى دِينِ مُحَمَّدٍ وَ لَمْ يَقُلْ لَا تَبَرَّءُوا مِنِّي فَقَالَ لَهُ السَّائِلُ أَ رَأَيْتَ إِنِ اخْتَارَ الْقَتْلَ دُونَ الْبَرَاءَةِ فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا ذَلِكَ عَلَيْهِ وَ مَا لَهُ إِلَّا مَا مَضَى عَلَيْهِ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ حَيْثُ أَكْرَهَهُ أَهْلُ مَكَّةَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ‏ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهِ- إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ‏ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ ص عِنْدَهَا يَا عَمَّارُ إِنْ عَادُوا فَعُدْ فَقَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عُذْرَكَ وَ أَمَرَكَ أَنْ تَعُودَ إِنْ عَادُوا.________________________________________كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي (ط - الإسلامية)، 8جلد، دار الكتب الإسلامية - تهران، چاپ: چهارم، 1407 ق.در اینجا حضرت نفرمود: لاتبروا منی. ممکن است کسی در وضعیتی قرار بگیرد و فرد مجبور به برائت ظاهری شود.--اینکه فقط این روایت را خوندیم برای کلماتی که در عبارت والله ما ذلک علیه هست. ]خیلی عبارت ظریف است.فضای روایت فضای تخطئه کردن نیست.وقتی راوی می گوید ان اختار القتل، در اینجا حضرت فرمودند: والله ما ذلک علیهدر اینجا یعنی قتل بر تو واجب نشده است. واجب نیست که خودت رو به کشتن بدهی.نفرمودند: والله ماذلک له، که تنقیص و تخطئه باشد. ولی فرمودند: والله ما ذلک علیه، یعنی کشته شدن بر تو واجب نیست از طرف خداوند.---در روایت هست که خداوند تبارک و تعالی بر امت منت گذاشته و تقیه را برای آنها وضع کرده که کشته نشوند. ..(بررسی)-نکته دیگری که دارد این است که ممکن است بگوییم یعنی تقیه تا این حد جاری است که وقتی به ما می گویند از علی بیزار شوید، بتوانیم!!---در ادامه روایت حضرت چنین می فرمایند: و ما له الا...می خواهیم بفهمیم که لحن حضرت در این روایت درباره تقیه چیست؟فهمیدیم که حضرت مرادشان این است که تقیه در اینجا حرام نیست.وقتی حرام نبود، یعنی 4 صورت دیگر برای تقیه باقی می ماند. حالا کدامیک از آن 4 صورت است/ باید روایت را بررسی کنیم.حضرت اول با علی آوردند و گفتند حرام نیست و کشته شدن هم واجب نیست.بعد هم در عبارت کلمه له را آوردند یعنی تقیه واجب است. و ما له یعنی تقیه برای تو واجب است.و ما له الا... یعنی اگر می خواهد نفع خودش را ملاحظه بکند، این است که اختیار تقیه کند نه اختیار قتل را. اگر می خواستند فقط بگویند قتل را اختیار نکن، می توانستند فقط با یک عبارت مقصود خود را بیان کنند و لازم نبود کلام را دو بخشی کنند و خلاف فصاحت عمل کنند.به بیان دیگر عبارت: و ما له: یعنی ما یستحب له الا ما مضی علیه عمار...و ما یکون راجحا له الا ما مضی علیه عمار ...---ضبط صدا شروع شد: 11:43 ق.ظ 26/03/1435اما گام دوم بحثدر اینجا لازم است روایت دیگری از کافی باب تقیه بخوانیم. این روایت شماره 15 باب تقیه است.الكافي (ط - الإسلامية) ؛ ج‏2 ؛ ص22015- عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ قَالَ قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏ مَا مُنِعَ مِيثَمٌ رَحِمَهُ اللَّهُ مِنَ التَّقِيَّةِ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ عَلِمَ أَنَّ هَذِهِ الْآيَةَ نَزَلَتْ فِي عَمَّارٍ وَ أَصْحَابِهِ- إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ‏ «1».________________________________________كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي (ط - الإسلامية)، 8جلد، دار الكتب الإسلامية - تهران، چاپ: چهارم، 1407 ق.اینجا منع را مُنعَ بخوانیم یا مَنَع؟اگر مُنع بخوانیم، یعنی روایت دهم اگر بفرماید تقیه حرام است، باید در روایت پانزدهم بخوانیم ما مَنع اگر بخوانیم ما مُنِعَ، یعنی تقیه کردن میثم حرام نبود، و اختیار قتل هم برای او واجب نبود. یعنی حلال بود که تقیه کند.در نرم افزار، مُنع هست ولی ظاهرا باید مَنَعَ باشد.شارحین این عبارت در کتابها، این روایت را کاملا مدح گرفتند. ولی این روایت کاملا بحث مدح در آن مطرح نیست.اگر این روایت را منع بخوانیم به ضم، و با روایت دهم کنار هم بگذاریم، می شود رجحان تقیه.--روایت دهم می گوید به قاعده اولی اختیار قتل مرجوح و اختیار تقیه واجب است.در روایت پانزدهم چند احتمال هست.احتمال اول اینکه میثم با اینکه می توانست تقیه کند، ولی به به قتل را اختیار کرد.احتمال دیگر: اینکه امام می خواهند بفرمایند ولو میثم در عالی ترین درجه مقربین است ولی باز هم عمل اولی از عمل او موجود است و بهتر بود تقیه می کرد.اگر این احتمال دوم را بپذیریم بین دو روایت دهم و پانزدهم جمع می شود.در این روایت امام می فرمایند: وقتی در این فضا قرار می گیرد اختار القتل، والله ما علیهاما وقتی اختیار قتل کرد، بهترین درجه است اما به معنای این نیست که ترک اولی نکرده باشد.----در بحار روایت هستدر جاهای دیگر هم هست.تفسير القمي ؛ ج‏1 ؛ ص16قَوْلِ الصَّادِقِ ع‏ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يُحِبُّ أَنْ‏ يُؤْخَذَ بِرُخَصِهِ‏ كَمَا يُحِبُّ أَنْ يُؤْخَذَ بِعَزَائِمِه‏________________________________________قمى، على بن ابراهيم، تفسير القمي، 2جلد، دار الكتاب - قم، چاپ: سوم، 1404ق.---کسانی هستند که وقتی می خواهیم کمالات نفسی آنها را ببینیم - نه کمالات نسبی - درباره آنها می گوییم اینها سادات امت هستند و بزرگان امت هستند.اما یک وقتی می خواهیم ترازوی دقیق دقیق کار کنیم تا بفهمیم فرق این بزرگان با یکدیگر چیست؟در این فضاست که می فرماید: ما منع میثم.ختم صحبت به روایتی که در کافی هست.الكافي (ط - دارالحديث) ؛ ج‏3 ؛ ص5592261/ 21. مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيى‏، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسى‏ «3»، عَنْ زَكَرِيَّا الْمُؤْمِنِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَسَدٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَطَاءٍ، قَالَ:قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام: رَجُلَانِ مِنْ أَهْلِ الْكُوفَةِ أُخِذَا، فَقِيلَ‏ لَهُمَا: ابْرَءَا مِنْ‏ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ، فَبَرِئَ‏ «4» وَاحِدٌ مِنْهُمَا، وَ أَبَى الْآخَرُ، فَخُلِّيَ سَبِيلُ الَّذِي بَرِئَ، وَ قُتِلَ الْآخَرُ؟ فَقَالَ: «أَمَّا الَّذِي بَرِئَ فَرَجُلٌ فَقِيهٌ فِي دِينِهِ، وَ أَمَّا «5» الَّذِي لَمْ يَبْرَأْ فَرَجُلٌ تَعَجَّلَ إِلَى الْجَنَّةِ». «6»________________________________________(6). الوافي، ج 5، ص 694، ح 2896؛ الوسائل، ج 16، ص 226، ح 21425؛ البحار، ج 75، ص 436، ح 101.________________________________________كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي (ط - دارالحديث)، 15جلد، دار الحديث - قم، چاپ: اول، ق‏1429.در این روایت زیبا که موید بحث ماست که تقیه واجب است. مرحوم صاحب جواهر در بحث تدلیس نکاح می گوید: حیله در احکام شریعت جایز نیست و خدا به شدت محکوم کرده است.اما یک حیله داریم که حیله شرعی است. و به دنبال جلب نفع شخصی و هوای نفس نیست.یعنی حیله ای که غیر اهل علم آنها را متوجه نمی شود و فقیه آنها را به وسیله آن برای عوام جا می اندازد.--حالا با توجه به این روایت، حالا که تقیه جائز است و اختیار قتل واجب نیست، با این روایت رتبه بندی را نیز مشخص بفرمایید.حضرت در این روایت شماره 21 رتبه بندی را مشخص می فرمایند.که اگر فردی در آن موضع تقیه کند، فقیه است و اگر تقیه را هم رعایت نکرد، ...0مرحوم علامه حلی 12 بار نماز خود را قضا کرده بود.مرحوم آسید احمد خوانساری سه بار نمازهای خود را قضا کرده بود.مرحوم میرزا حبیب الله نمازهای پدر و مادرش را قضا کرده بود.
« آخرين ويرايش: ژوئن 20, 2014, 12:34:43 am توسط محمد مهدی 121 »

کلیدواژه ها: