نویسنده موضوع: متن تایپ شده درس تفسیر در سال 1393(فروردین، اردیبهشت و خر  (دفعات بازدید: 10673 بار)

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
بسم الله الرحمن الرحیم
با توجه به اینکه حقیر از سرعت نسبتا مناسبی در تایپ کامپیوتر برخوردار هستم، درسها را - وقتی که حضور دارم - هم زمان با افاضات استاد محترم تایپ می نمایم.
البته همه درس تایپ نمی شود، ولی اکثر مباحث مطروحه ولو به اختصار تحریر می شود.
لذا تصمیم بر این شد، هرچه از این درسها هست را به طور روزانه در این تاپیک قرار دهم.
امید است دوستان دیگر که مطالب تکمیلی در اختیار دارند، بر غنای این نوشته ها، بیفزایند.
یاعلی
« آخرين ويرايش: مه 26, 2014, 03:08:44 pm توسط سوزنچی »

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96

بسم الله الرحمن الرحیم

الان آن مخالفین شیعه، برنامه ریزی کرده اند و کلمه کلمه اینها را از کتابها ضبط می کنند و یک روزی در می آورند که شیعه درباره تحریف قرآن این را گفته است.
شما الان در سایت ها ببینید.
حرفهای یک طلبه کوچک را وقتی موافق آنها باشد، به عنوان یک آیت الله العظمی بیان می کنند.
لذا نباید کسی بگوید من یک طلبه هستم و در فضای تحقیق دارم بحث می کنم.
نخیر.
اینجوری نیست که هرچی بخواهیم در فضای اینترنت و مکتوبات بتوانیم بنویسیم.

=-=-
روایت در جلد 18 بحار ص 263 ح 19
بابی است که مرحوم مجلسی دارند برای بحث ما خیلی خوب است.
باب آخر فی کیفیۀ صدور الوحی و نزول جبرئیل
بخصوص بحثی که مرحوم مجلسی در ابتدای این باب بیان کرده اند بین شیخ صدوق و شیخ مفید.
یکی از مواردی که درگیری این دو بزرگوار در اعتقادات خیلی حاد است اینجا بیان شده است.
مرحوم صدوق به علت تحدیث و تعبدی که به ظاهر روایات داشته است، اعتقادات را نوشته است.
مرحوم مفید در زمانی بوده اند که دو خصوصیت داشته است.
یکی در صدر غیبت کبری بوده است  ولذا باید اعتقادات شیعه براساس مطالب سست نباشد.
یک کسانی باید می بودند که مسیر اعتقادات شیعه را در مسیر عقلانیت سیر می دادند.
محیط شیخ مفید در مقابل شیخ صدوق بوده است.
شیخ صدوق در قم و بعد در ری بوده است و خیلی محیط شیعی بوده است.
شیخ مفید در بغداد بوده است و اساسا رشد نمو شیخ مفید در فضای محاوره با اهل سنت بوده است.
یعنی شیخ مفید یک عالمی بوده است که دوران طلبگی اش در حشر با بزرگان علمای اهل سنت بوده است.
لذاست که حقی که شیخ مفید گردن شیعه دارند در پایه ریزی اعتقادات و مکتب شیعه، چیز کمی نیست.

مرحوم آقای مرعشی گفته بودند: من خواب دیدم پیامبر خدا نشسته بودند، دست راستشان شیخ مفید بود، و دست چپشان علامه مجلسی بود.
بعد خودشان تعبیر کرده بودند که ...

خلاصه شیخ مفید انسان کمی نیست. در عین حال معصوم هم نیست.
موضع گیری هایی دارد که در زمان خودش خیلی خوب است ولی در زمان ما نقص به حساب می آید.

عصام العماد یک کتاب نوشته است که چرا من اثنی عشری شدم. چرا مومن شدم به اینکه روایات صحیفه مهدیه مربوط می شود به پسر امام حسن عسکری علیه السلام.
ایشان می گوید: کسی که من را متحول کرد و از فضا درم آورد،  (آقای تیجانی رشته تخصصی اش حدیث نبوده است، ولی عصام العماد، رشته تخصصی اش حدیث بوده است) و اصلا با دستگاه تشیع من را آشنا کرد، شیخ مفید است.
در کتابش هم نوشته است: الاهداء الی روح الامام العظیم الشیخ المفید محمد بن محمد بن نعمان ...

چهارشنبه عرض کردم که باید فضای درون دینی و درون مذهبی خودم را با بحثهای مشترک جدا کنیم.
موضوع محوری را اساس قرار دادیم برای اینکه ما وقتی با هم بحث می کنیم، هرگز انتظار ما از بحث بین شیعه و سنی انتظار این نیست که همدیگه را مجاب کنیم.
اینکه مثلا با یک سنی بحث کنیم درباره احراق بیت حضرت صدیقه سلام الله علیها.
این درست نیست.
چرا که بحث زیاد با آنها در این خصوص، در یکی از کتابهای آنها می خواندم فضا را برای آنها وحشتناک می کند و ما آسیب می بینیم.

الان یک فضای بحثی بین دو گروه هست که هر کدام می گویند 100 درصد حرف شما دروغ است. لذا باید یک نظام کلاسیک و منطقی و دقیق بر مبنای واضحات بشر مدون بشود که خروجی بحث، به گونه ای باشد که همه منصفین بگویند، بالنسبۀ حرف درست است.
مثلا بگویند 60 درصد حرف شیعه درست است.
یعنی بگویند غلبه با شیعه است.

الان شما در یک شبکه دارید بحث می کنید. حاصل بحث این است که شما 60 درصد در این فضا پیش رفته اید ولی از نظر بازخوردی که در میان اهل سنت دارد این است که 100 درصد بعضی وقتها، بحثهای ما منجر به شکست می شود در میان آنها.
لذا باید برای جوانها و کسانی که مطلب در اختیارشان هست، باید به گونه ای برخورد کنیم که فضا وحشتناک نشود و تیره و تار نشود.
بلکه باید با موضوع محوری درصد ثقل کار را بالا ببریم.

عصام العماد می گوید: من سلفی بودم.
یادم هست که ابن تیمیه در برخورد با مسئله مهدویت چطور برخورد می کرد.
دو چیز من را نجات داد.
یکی اینکه اینها یک روایت را می آوردند، و بعد در خصوص آن یک توجیه می آوردند و رد می کردند.
در حالیکه الان نباید اینگونه برخورد کنیم، بلکه باید کل روایات را ببینیم و نظر بدهیم.
او می گوید: لست ابتغی...
من نمی خواهم بگویم اینها (بن باز و البانی و ...) کم دارند. ولی می خواهم بگویم اینها یک دیدی دارند که ناقص است و کم دارد.
یعنی در واقع از فضای سند محوری بحث را به موضوع محوری سوق داده است.

این کتاب خیلی خوب است و اگر کسی توفیق داشته باشد آن را ترجمه کند، بسیار مفید است.

=-=-=
تواتر یعنی چه: یمتنع امکان ندارد که دروغ در آن باشد.
ما باید به گونه ای رفتار کنیم که کسی نتواند نسبت دروغ به شیعه بدهد.
اول کار در موضوع محوری، تحلیل عناصر هر بخش است.
یعنی تا روایت دستت می آید باید تحلیل کنی که روایت راجع به چند چیز بحث می کند.
تحلیل های واژگانی، موضوعی، ارتباطی، تاریخی بیرونی، تاریخی درونی.
بنابراین تا با یک روایت در صحیح بخاری مواجه می شوید، دنبال سند نمی روید، بلکه دنبال این می روید که از این روایت در چند جا می توان استفاده کرد.
استفاده مباشری، استفاده
لذا این دو تا فضا شد دیگر تبانی کذب کنار می رود و دیگر نمی تواند بگویند شیعه تبانی کرده و دروغ می گوید.

یک سری شیعه نماها داریم که از سنی ها به مراتب بدترند.
مثلا در آثارشان می گویند: محدثین قرن سوم به بعد خیلی کارهای درخشانی کردند و به مراتب از محدثین قبلی بهترند.
این علاوه بر اینکه دروغ هستند و هم ملعنت آشکار در آن هست.
این جور افراد که اهل بافتن هستند، معجزه کرده اند در دروغگویی.
واضحاتی که هر منصفی می فهمد را به گونه ای می بافند که شیعه را دچار آسیب می کنند.

لذا کتاب عصام العماد، به خاطر این که کسی است که به حمل شایع خودش جزء این گروه بوده است.
اسم کتاب: تجربتی مع الامام الحسن العسکری علیه السلام

ما باید در فضای تحقیق به گونه ای کار کنیم که وقتی بحث را انجام دادیم، خروجی کار ما درصد باشد نه اینکه هنوز درباره وقوع و لا وقوع بحث کنیم.

بعد از روی کار آمدن آل بویه، و اینکه شیعه قدرت حکومتی پیدا کرد، اینها آمدند و نقشه کشیدند که چگونه با شیعه برخورد کنند و الان کار به گونه ای شده است که فقط باید با موضوع محوری با اینها مقابله کرد وگرنه ضرر می کنیم.
آن وقت وقتی کار را درست انجام بدهیم، مطمئن باشید که کار به گونه ای پیش می رود، که خود آنها مجبور می شوند، این مطالب ما را در مدارس علمیه شان استفاده کنند و بخوانند.

اینها را درباره اش کار بکنیم حتما لنهدینهم سبلنا

در یکی از سایتهای سلفی ها رفته بودم چند سال پیش
بحث کرده بودند درباره نقد کتاب الهجوم علی بیت فاطمه نوشته عبدالزهراء مهدی
یکی از آنها روایت آورده بود که عمر در دستش آتش بود.
نقدش این بود که منابع ما آورده اند که عمر در دستش فتیله آتش بود. ولی هیچ جا نمی توانید پیدا کنید که خانه را آتش زده باشد.
شیعه در منابعش دارد ولی ما نداریم.
شما بیایید در موارد مورد اتفاق صحبت کنیم.
بعدش چه شد ؟ بعدش علی بیرون آمد و بیعت کرد.

خب .
شیعه در مواجهه با این باید چه کند؟
باید موضوع محوری کند
یعنی بگوید خب، پس نفس آتش آوردن را برای احراق بیت شما قبول دارید.
میخ این را می کوبیم به همراه ده ها روایتی که در این زمینه از شیعه و سنی نقل شده است.
بعد می رویم سراغ قصه بیعت
در اینجا روایت از فریقین می آوریم که معارض دارد این قضیه بیعت فوری امیرالمومنین
این می شود موضوع محوری.

یکی از مهم ترین ترفندهای فرهنگ سازی اهل سنت این است که هیچوقت طرف خودشان را اهل بیت قرار نمی دهند.
طرف آنها در حقیقت اهل بیت هستند، ولی در ظاهر هیچوقت خودشان را طرف اهل بیت قرار نمی دهند بلکه طرف خود را در ظاهر همیشه روافض قرار می دهند.
چرا؟
به خاطر اینکه نمی خواهند خود را جایی قرار بدهند که طرفشان امام صادق علیه السلام یا مولا باشد.

یکی از کسانی که این ترفند را از روز اول از دست همه گرفته است، حضرت صدیقه است.
در محاکمه ابن کثیر آورده ام. بروید بخوانید.

همین ابن کثیر ببینید چطور با امیرالمومنین برخورد می کند.
می گوید: امیرالمومنین هنوز بدن پیامبر روی زمین بود ولی چون دید بیعت با خلیفه دیر می شود، سریع آمد بیعت کرد و برگشت دنبال کفن و دفن پیامبر.
این را می گوید.
اما وقتی می رسد به قصه حضرت صدیقه سلام الله علیها
مجبور می شود که حضرت را محاکمه می کند.
چند عبارت شدید دارد.
جلد 4 و 5 مطالب را آورده است.3 جا مطرح می کند.
یک عالم سنی هرگز حاضر نیست خودش را با بضعه النبی و سیدۀ النساء اهل الجنۀ خودش را درگیر کند.
ولی ابن کثیر مجبور می شود. چرا؟ چون حضرت صدیقه اینها را ناچار کرده است.
البدایه و النهایه جلد 4 ص 331
فتغضّب فاطمه علیه فی ذلک ... فوجدت فی نفسها بعض ... و لم یکن لها ذلک (حق نداشت ناراحت بشود.!!!)

جلد 5 ص 248
زمینه سازی فراهم می کند برای محاکمه تند بعدش
می گوید: ولکن لما حصل من فاطمه عتب علی الصدیق بسبب ما کانت متوهما من انها مستحق ... لیست بواجب العصمۀ .... عتب و تغضب و لم تکلم الصدیق حتی ماتت.

اینجا دیگر آخر کار و ناراحتی نهاییش است.
جلد 5 ص 276
و اما تغضب فاطمۀ علی ابی بکر ... هیچ وجهی نداشت. فان کان لمنعه ایاها ... من المیراث ... در این صورت که ابی بکر روایت خواند برایش.
بعد دروغهایی هم می گوید.
و می گوید: حتی اگر ابوبکر هم تنها این حدیث را شنیده بود، لوجب علی جمیع الارض ... که تصدیقش کنند.
اگر هم گفته که شوهر من متولی باشد، در این صورت او ولی امر ابوبکر نیست.
خلاصه هرکاری کرد. نمی تواند از دست حضرت خارج شود و بالاخره با حضرت درگیر می شود.
و هذا الهجران و الحالۀ هذه ... و جهلا طویلا... همه این بهانه ها را حضرت صدیقه سلام الله علیها دست شیعه داده است.
حضرت صدیقه جه کردند؟
گفتند: اولا این قهری که می گویید انجام دادم.
فلم تکلمه
حرف هم با اینها نزدم
یا باید من را بگیرید و آنها را رها کنید. یا اینکه من را رها کنید و آنها را اتخاذ کنید.
من می گویم نمی شود هم علی و هم خلفاء.

جالب این است که همین ابن کثیر در تفسیر خودش در ذیل آیه و آت ذی القربی حقه
خودش روایت می آورد: که جبرئیل نازل شد که یا رسول الله اعط فاطمه فدکا
بعد هم می گوید شاید این را بعض روافض گفته باشند.

جالب است وقتی می خواهد محاکمه کند، نمی گوید احتمال دیگری هم هست.
اصل کاری ادعا را نمی گیرد ولی بعد می آید اهانت می کند.

هر وقت خواستید با یک اهل سنت بحث کنید، اگر دیدید او طرف خودش را شیعه انتخاب کرده است، با منابع روشن، طرف او را اهل بیت قرار بدهید تا بتوانید آنها را شکست دهید.
« آخرين ويرايش: مه 06, 2014, 12:34:33 am توسط محمد مهدی 121 »

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
1 اردیبهشت 1393 - 21 جمادی الثانی 1435- دوشنبه
« پاسخ #2 : مه 06, 2014, 12:06:20 am »

بسم الله الرحمن الرحیم
صحبت در این بود که ما اول مطالبی را که در روایات و آیات هست راجع به کیفیت وحی، تا آن چیزی را که فرموده اند راجع به جوهر قرآن کریم، در یابیم.
لذا بابی که مرحوم مجلسی در جلد 18 بحار آورده بودند باب الاخر فی کیفیۀ صدور الوحی و نزول جبرئیل
این باب را بحث می کنیم.
قرار بود روایت 19 را بخوانیم.
منتهی اول باب، مرحوم مجلسی موضع گیری های مرحوم مفید و صدوق را نقل می کند.
مفید، در ابتدای غیبت کبری زندگی می کرده است در فضای اهل سنت هم زندگی می کرده است.
یعنی فضایی بود که نوع علماء، بالاترین سقف عمومی علمای زمان، می توانست یک چیزهایی را حل کنند.
یک چیزهایی را نمی توانستند حل کنند، به چه معنا؟
به معنای این که می فهمیدند که نمی فهمند.
لذا جایی را که نمی فهمیدند می گفتند نمی فهمیم، ولی وقتی جایی را می فهمیدند ورود پیدا می کردند.
اینها در دوره ای بودند که شیخ مفید، احساس وظیفه کردند که راه شیخ صدوق نباید ادامه پیدا کند. چرا؟ چون دوره ای بود که شیعه خیلی ضعیف بود و نمی توانستیم بگوییم فقط و فقط هرچه روایت هست همه اش درست است.
به این مطلب توجه کنید که مرحوم مجلسی نقل می کند از اعتقاد شیخ صدوق  و بعد جواب شیخ مفید را می آورد.

بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج‏18 ؛ ص248
1- عد، العقائد الاعتقاد في نزول الوحي من عند الله عز و جل بالأمر و النهي اعتقادنا في‏ ذلك‏ أن‏ بين‏ عيني‏ إسرافيل لوحا فإذا أراد الله عز و جل أن يتكلم بالوحي ضرب اللوح جبين إسرافيل فينظر فيه فيقرأ ما فيه فيلقيه إلى ميكائيل و يلقيه ميكائيل إلى جبرئيل ع و يلقيه جبرئيل إلى الأنبياء ع و أما الغشية التي كانت تأخذ النبي ص حتى يثقل و يعرق فإن ذلك كان يكون‏ «3» منه عند مخاطبة الله عز و جل إياه فأما جبرئيل فإنه كان لا يدخل على النبي ص حتى يستأذنه إكراما له و كان يقعد بين يديه قعدة العبد «4».
بيان: قال الشيخ المفيد قدس الله روحه في شرح هذا الكلام هذا أخذه أبو جعفر من شواذ الحديث و فيه خلاف لما قدمه من أن اللوح ملك من ملائكة الله تعالى و أصل الوحي هو الكلام الخفي ثم قد يطلق على كل شي‏ء قصد به إلى إفهام‏ «5» المخاطب‏
______________________________
(1) مجمع البيان 9: 173.
(2) أنوار التنزيل 2: 567.
(3) في المصدر: فانها كانت تكون.
(4) اعتقادات الصدوق: 100.
(5) المصدر خال عن كلمة (إلى) و هو الصحيح.
بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏18، ص: 249
على الستر له عن غيره و التخصيص له به دون من سواه و إذا أضيف إلى الله تعالى كان فيما يخص به الرسل صلى الله عليهم خاصة دون من سواهم‏ «1» على عرف الإسلام و شريعة النبي ص قال الله تعالى‏ وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏ أَنْ أَرْضِعِيهِ‏ «2» الآية فاتفق أهل الإسلام على أن الوحي كان رؤيا مناما و كلاما «3» سمعته أم موسى على الاختصاص و قال تعالى‏ وَ أَوْحى‏ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ‏ «4» الآية يريد به الإلهام الخفي إذ كان خالصا لمن أفرده‏ «5» دون من سواه فكان علمه حاصلا للنحل بغير كلام جهر به المتكلم فأسمعه غيره و قال تعالى‏ وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِيائِهِمْ‏ «6» بمعنى يوسوسون إلى أوليائهم بما يلقونه من الكلام في أقصى أسماعهم فيخصون بعلمهم دون من سواهم و قال‏ فَخَرَجَ عَلى‏ قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ فَأَوْحى‏ إِلَيْهِمْ‏ «7» يريد به أشار إليهم من غير إفصاح‏
______________________________
(1) اعلم أن الوحى قد يطلق و يراد به الكلمة المقدّسة الإلهيّة التي تلقى إلى انبياء اللّه و رسله صلواته عليهم في بيان شرائع اللّه و أحكامه، اما بتبليغ ملك يتمثل لهم فيروه، كتمثل جبرئيل كثيرا لنبيّنا صلوات اللّه عليه، أو يلقيها في روعهم بلا مشاهدة، كقوله تعالى: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ* عَلى‏ قَلْبِكَ» و قوله صلّى اللّه عليه و آله: «إن روح القدس نفث في روعى» أو بلا واسطة ملك باسماع اللّه تعالى نبيه تلك الكلمة، أو القائه في روعه، و إلهامه إليه، كل ذلك إما في حال اليقظة أو النوم، و الوحى بهذا المعنى يختص بالأنبياء عليهم السلام و لا يعم غيرهم، و قد يراد به تلك الكلمة لكن في غير موضع الشرائع و الاحكام، بالالقاء في الروع و الالهام، و ذلك المعنى يعم الأنبياء عليهم السلام و غيرهم، كما قال اللّه تعالى: «وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏ أَنْ أَرْضِعِيهِ» و قد يطلق و يراد به التسخير و ذلك في غير ذوى العقول كقوله تعالى: «وَ أَوْحى‏ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ» و قوله: «بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحى‏ لَها» كما قد يطلق و يراد به الوسواس كقوله تعالى: «إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِيائِهِمْ» و ذلك يختص بالشياطين و لا يضاف الا اليهم، و سيأتي عن أمير المؤمنين عليه السلام الايعاز الى معان أخر عن قريب.
(2) القصص: 7.
(3) في المصدر: أو كلاما.
(4) النحل: 67.
(5) في المصدر: إذا كان خاصا بمن أفرده.
(6) الأنعام: 121.
(7) مريم: 11.
بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏18، ص: 250
الكلام شبه ذلك بالوحي لخفائه عمن سوى المخاطبين و لستره عمن سواهم و قد يري الله في المنام خلقا كثيرا ما يصح تأويله و يثبت حقه لكنه لا يطلق بعد استقرار الشريعة عليه اسم الوحي و لا يقال في هذا الوقت لمن طبعه الله‏ «1» على علم شي‏ء إنه يوحى إليه و عندنا أن الله تعالى يسمع الحجج بعد نبيه ص كلاما يلقيه إليهم في علم ما يكون لكنه لا يطلق عليه اسم الوحي لما قدمناه من إجماع المسلمين على أنه لا وحي لأحد بعد نبينا و إنه لا يقال في شي‏ء مما ذكرنا أنه أوحى إلى أحد و لله تعالى أن يبيح إطلاق الكلام أحيانا و يحظره أحيانا و يمنع السمات بشي‏ء حينا و يطلقها حينا و أما المعاني فإنها لا تتغير عن حقائقها على ما قدمناه و أما الوحي من الله تعالى إلى نبيه فقد كان تارة بإسماعه الكلام من غير واسطة و تارة بإسماعه الكلام على ألسن الملائكة و الذي ذكره أبو جعفر رحمه الله من اللوح و القلم و ما يثبت فيه فقد جاء به حديث إلا أنا لا نعزم على القول به و لا نقطع على الله بصحته و لا نشهد منه إلا بما علمناه و ليس الخبر به متواتر يقطع العذر و لا عليه إجماع و لا نطق القرآن به و لا ثبت عن حجة الله تعالى فينقاد له و الوجه أن نقف فيه و نجوزه و لا نقطع به و لا نرده و نجعله في حيز الممكن فأما قطع أبي جعفر به و علمه على اعتقاده فهو مستند إلى ضرب من التقليد و لسنا من التقليد في شي‏ء «2».
________________________________________
مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، بحار الأنوارالجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (ط - بيروت)، 111جلد، دار إحياء التراث العربي - بيروت، چاپ: دوم، 1403 ق.
مرحوم صدوق طبق یک روایت، می گوید اعتقاد ما این است.
در حالیکه مرحوم مفید می گوید اینگونه نیست که شما فکر کنی هر چیزی که برایش یک روایت داریم، می تواند به عنوان اعتقاد شیعه قرار بگیرد.
شیخ مفید جواب می دهد که هذا الکلام اخذه ابوجعفر من شواذ الحدیث ...
شیخ مفید در ادامه و انتهای بحثش پس از ذکر آیاتی از قرآن می فرماید:
بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج‏18 ؛ ص250
و الذي ذكره أبو جعفر رحمه الله من اللوح و القلم و ما يثبت فيه فقد جاء به حديث إلا أنا لا نعزم على القول به و لا نقطع على الله بصحته و لا نشهد منه إلا بما علمناه و ليس الخبر به متواتر يقطع العذر و لا عليه إجماع و لا نطق القرآن به و لا ثبت عن حجة الله تعالى فينقاد له و الوجه أن نقف فيه و نجوزه و لا نقطع به و لا نرده و نجعله في حيز الممكن فأما قطع أبي جعفر به و علمه على اعتقاده فهو مستند إلى ضرب من التقليد و لسنا من التقليد في شي‏ء «2».
________________________________________
مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، بحار الأنوارالجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (ط - بيروت)، 111جلد، دار إحياء التراث العربي - بيروت، چاپ: دوم، 1403 ق.

این روش شیخ مفید یعنی چه؟
یعنی پایه ریزی اعتقادات مذهب برپایه مسلمات باید باشد نه اینکه به صرف داشتن یک روایت.
یعنی مرحوم صدوق اعتقادات می نویسد، ولی شیخ مفید احساس وظیفه می کند و تصحیح الاعتقاد می نویسد.

مثالهایی بزنیم در اختلافات و نظرات این علماء
مرحوم مفید می گوید: از کجا بدانیم که ائمه همه چیز را می دانند؟
این حرف را ایشان با توجه به حضور در آن فضا گفته اند.
مثلا مرحوم صدوق درباره قرآن چنین می فرمایند:
بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج‏18 ؛ ص250
2 عد، العقائد «3» الاعتقاد في نزول القرآن اعتقادنا في ذلك أن القرآن نزل في شهر رمضان في ليلة القدر جملة واحدة إلى البيت المعمور ثم نزل من البيت المعمور في مدة عشرين سنة و أن الله تبارك و تعالى أعطى نبيه العلم جملة واحدة ثم قال له‏ وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ‏
______________________________
(1) في نسخة من المصدر: اطلعه اللّه.
(2) الظاهر من كلام الصدوق قدس اللّه روحه انه بعد ما اعتقد أن الوحى قد يكون باسماع اللّه تعالى نبيه، و قد يكون بتوسيط الملك أراد أن يبين كيفية علم الملائكة و اطلاعهم على الوحى و أنّه كيف يلقى اللّه إليهم ذلك فما ذكره مذكور في بعض الأحاديث، و ستأتى في الاخبار كيفية اخرى في ذلك.
(3) تصحيح الاعتقادات: 56 و 57.

بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏18، ص: 251
مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى‏ إِلَيْكَ وَحْيُهُ‏ «1» و قال عز و جل‏ لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ‏ «2» إلى قوله‏ بَيانَهُ‏ «3».
________________________________________
مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، بحار الأنوارالجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (ط - بيروت)، 111جلد، دار إحياء التراث العربي - بيروت، چاپ: دوم، 1403 ق.

حالا جواب شیخ مفید را ببینید که مرحوم مجلسی نقل می کند.
بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج‏18 ؛ ص251
بيان: قال الشيخ المفيد رحمه الله الذي ذهب إليه أبو جعفر في هذا الباب أصله حديث واحد لا يوجب علما و لا عملا و نزول القرآن على الأسباب الحادثة حالا بحال يدل على خلاف ما تضمنه الحديث و ذلك أنه قد تضمن حكم ما حدث و ذكر ما جرى على وجهه و ذلك لا يكون على الحقيقة إلا بحدوثه عند السبب أ لا ترى إلى قوله تعالى‏ وَ قالُوا «4» قُلُوبُنا غُلْفٌ‏ بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ‏ و قوله‏ وَ قالُوا لَوْ شاءَ الرَّحْمنُ ما عَبَدْناهُمْ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ‏ «5» و هذا خبر عن ماض و لا يجوز أن يتقدم مخبره فيكون حينئذ خبرا عن ماض و هو لم يقع بل هو في المستقبل و أمثال ذلك في القرآن كثيرة و قد جاء الخبر بذكر الظهار و سببه و أنه لما جادلت النبي ص في ذكر الظهار أنزل الله تعالى‏ قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ فِي زَوْجِها «6» و هذه قصة كانت بالمدينة فكيف ينزل الله تعالى الوحي بها بمكة قبل الهجرة فيخبر أنها قد كانت و لم تكن و لو تتبعنا قصص القرآن لجاء مما ذكرناه كثيرا ينسد «7» به المقال و فيما ذكرنا منه كفاية لذوي الألباب و ما أشبه ما جاء به من الحديث بمذهب المشبهة الذين زعموا أن الله تعالى لم يزل متكلما بالقرآن و مخبرا عما يكون بلفظ كان و قد رد عليهم أهل التوحيد بنحو ما
______________________________
(4) هكذا في الكتاب، و الصحيح كما في المصدر و المصحف الشريف: «وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ» راجع سورة النساء: 155، و اما قوله تعالى: «وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ» فتمامه: «بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلًا ما يُؤْمِنُونَ» راجع سورة البقرة: 88.
(5) الزخرف: 20.
(6) المجادلة: 1.
(7) في المصدر: يتسع به المقال.
بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏18، ص: 252
ذكرناه و قد يجوز أن الخبر «1» بنزول القرآن جملة في ليلة القدر المراد به أنه نزل جملة منه في ليلة القدر ثم تلاه ما نزل منه إلى وفاة النبي ص فأما أن يكون نزل بأسره و جميعه في ليلة القدر فهو بعيد مما يقتضيه ظاهر القرآن و التواتر من الأخبار و إجماع العلماء على اختلافها «2» في الآراء و أما قوله تعالى‏ وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ‏ ففيه وجهان غير ما ذكره أبو جعفر و عول فيه على حديث شاذ.
أحدهما أن الله تعالى نهاه عن التسرع إلى تأويل القرآن قبل الوحي إليه به و إن كان في الإمكان من جهة اللغة ما لو قالوه‏ «3» على مذهب أهل اللسان.
و الوجه الآخر أن جبرئيل ع كان يوحي إليه بالقرآن فيتلوه معه حرفا بحرف فأمره الله تعالى أن لا يفعل ذلك و يصغي إلى ما يأتيه به جبرئيل أو ينزله الله تعالى عليه بغير واسطة حتى يحصل الفراغ منه فإذا تم‏ «4» الوحي به تلاوة و نطق به فاقرأه فأما ما ذكره المعول على الحديث من التأويل فبعيد لأنه لا وجه لنهي الله تعالى عن العجلة بالقرآن الذي هو في السماء «5» الرابعة حتى يقضى إليه وحيه لأنه لم يكن محيطا علما بما في السماء الرابعة قبل الوحي به إليه فلا معنى لنهيه عما ليس في إمكانه اللهم إلا أن يقول قائل ذلك إنه كان محيطا بعلم القرآن المودع في السماء الرابعة فينتقض كلامه و مذهبه أنه كان في السماء الرابعة لأن ما في صدر رسول الله ص و حفظه في الأرض فلا معنى لاختصاصه بالسماء و لو كان ما في حفظ رسول الله ص يوصف بأنه في السماء الرابعة خاصة لكان ما في حفظ غيره موصوفا بذلك و لا وجه حينئذ يكون‏
______________________________
(1) في المصدر: ان الخبر الوارد.
(2) في المصدر: على اختلافهم.
(3) في المصدر: ما قالوه و هو الصحيح.
(4) في المصدر: فاذا اتم الوحى.
(5) لم يرد الصدوق ذلك، بل أراد أنّه تعالى نهاه عن العجلة بالقرآن الذي علمه جملة واحدة بعد ما نزل إلى البيت المعمور، و بعبارة ان اللّه تعالى أنزل في ليلة القدر القرآن جملة واحدة إلى البيت المعمور، ثمّ أعلم النبيّ ذلك و علمه القرآن بجملته، فلا يحتاج إلى احاطته بالسماء الرابعة حتّى ينفيه عنه، و لا ينتقض كلامه أنّه كان في السماء الرابعة.
بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏18، ص: 253
لإضافته إلى السماء الرابعة و لا إلى السماء الأولى و من تأمل ما ذكرناه علم أن تأويل الآية على ما ذكره المتعلق بالحديث بعيد عن الصواب انتهى كلامه رفع الله مقامه. «1» و أقول أما الاعتراض الأول الذي أورده قدس سره على الصدوق رحمه الله فغير وارد إذ ثبت بالأخبار المستفيضة أن جميع الكتب التي أنزلها الله تعالى على أنبيائه أثبتها في اللوح المحفوظ قبل خلق السماء و الأرض ثم ينزل منها بحسب المصالح في كل وقت و زمان و أما انطباقها على الوقائع المتأخرة فلا ينافي ذلك لأن الله تعالى عالم بما يتكلمون و يصدر منهم و يقع بينهم بعد ذلك فأثبت في القرآن المثبت في اللوح جواب جميع ذلك على وفق علمه الذي لا يتخلف فالمضي إنما يكون بالنسبة إلى زمان التبليغ إلى الخلق فلا استبعاد في أن ينزل هذا الكتاب جملة على النبي ص و يأمره بأن لا يقرأ على الأمة شيئا منه إلا بعد أن ينزل كل جزء منه في وقت معين يناسب تبليغه و في واقعة معينة يتعلق بها و أما تشبيه صاحب هذا القول بالمشبهة القائلين بقدم كلام الله فلا يخفى ما فيه لأن صاحب هذا القول لا يقول بقدم القرآن المؤلف من الحروف و لا بكونه صفة قديمة لله قائمة بذاته تعالى فأي مفسدة تلزم عليه و أما المشابهة في أنه يمكن نفي القولين بتلك الآيات ففيه أن نفي هذا المذهب السخيف أيضا بتلك الآيات لا يتم بل ثبت بطلانه بسائر البراهين الموردة في محالها و أما الاعتراضات التي أوردها على تفسير الصدوق للآية الكريمة فلعلها مبنية على الغفلة عن مراده فإن الظاهر أن الصدوق رحمه الله أراد بذلك الجمع بين الآيات و الروايات و دفع ما يتوهم من التنافي بينها لأنه دلت الآيات على نزول القرآن في ليلة القدر و الظاهر نزول جميعه فيها و دلت الآثار و الأخبار على نزول القرآن في عشرين أو ثلاث و عشرين سنة و ورد في بعض الروايات أن القرآن نزل في أول ليلة من شهر رمضان و دل بعضها على أن ابتداء نزوله في المبعث فجمع بينها بأن في ليلة القدر نزل القرآن جملة من اللوح إلى السماء الرابعة لينزل من السماء الرابعة إلى الأرض بالتدريج و نزل في أول ليلة من شهر رمضان جملة القرآن على النبي ص ليعلم هو لا ليتلوه على الناس ثم ابتداء نزوله آية آية و سورة سورة في المبعث أو غيره‏
______________________________
(1) تصحيح الاعتقادات 57- 60.
بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏18، ص: 254
ليتلوه على الناس و هذا الجمع مؤيد بالأخبار و يمكن الجمع بوجوه أخر سيأتي تحقيقها في باب ليلة القدر و غيره فقوله رحمه الله إن الله تعالى أعطى نبيه ص العلم جملة لا يعني به أنه أعطاه بمحض النزول إلى البيت المعمور ليرد عليه ما أورده رحمه الله و لا أن المراد بالنزول إلى البيت المعمور أنه علمه النبي ص و هذا منه رحمه الله غريب و أما اللوح الذي ذكره أولا أنه يضرب جبين إسرافيل ع فيحتمل أن يكون المراد به اللوح المحفوظ و يكون ذلك عند أول النزول إلى البيت المعمور أو يكون المراد اللوح الذي ثبت فيه القرآن في السماء الرابعة و لعله بعد نظر إسرافيل في اللوح على الوجهين يجد فيه علامة يعرف بها مقدار ما يلزمه إنزالها أو يكون لوحا آخر ينقش فيه شي‏ء فشي‏ء عند إرادة الوحي و لا ينافي انتقاش الأشياء فيه كونه ملكا كما اعترض عليه المفيد رحمه الله و إن كان بعيدا.
________________________________________
مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، بحار الأنوارالجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (ط - بيروت)، 111جلد، دار إحياء التراث العربي - بيروت، چاپ: دوم، 1403 ق.

حالا من چه می خواهم بگویم؟
می خواهیم بگویم ما اگر معارف را از طریق واضحات می فهمیم نه از طریق دیگر،
یعنی اول باید واضحات را بفهمیم بعد برویم سراغ فضای بالاتر.
لذاست که چهارشنبه با آب و تاب توضیح دادم که کار شیخ مفید در آن روزگار بسیار درست بوده است.

معیار واضح بودن چیست؟
معیار واضح بودن این است که در این محدوده ای که ما می بینیم کانه نفس الامرش هم پیش ما موجود است.
ما چیزی که فقط به یک طرفش دسترسی داریم و به طرف دیگرش دسترسی نداریم، برای ما واضح نیست.
خودم می دانم که هنوز به آن طرفش نرسیدم.
اما در واضحات این گونه نیست و تحت هیچ شرایطی دست از آن بر نمی داریم.

نکته دیگری که هست این هست که هر قرنی که می گذرد، افراد قرن جدید از قرن قبل بیشتر می فهمند به دلیل پیشرفت علم.
لذا مرحوم مفید می گوید نمی شود امام همه چیز را بدانید و ضروری هم نیست.
اما الان هزار سال از زمان ایشان گذشته است، در این زمان نمی شود این جمله را گفت.
البته الان هم کتاب می نویسند و قائل به این حرفها هستند. مثلا در کتابی دیدم که نوشته بود امیرالمومنین وقتی می رفت جای پیامبر بخوابد، ضرورتی نداشت بداند شهید می شود یا خیر. اگر می دانست که سالم می دانست نقص بود و کمال در این بود که نداند.

منتهی الان در این دوره این حرفها پذیرفته نیست.
چرا؟
مثل قضیه عمار یاسر
چطور با یک نگاه به عمار، آینده اش را می گویید و متواتر تاریخ می شود و حتی مسیحیان هم قبول دارند که حضرت درباره عمار گفتند تقتلک الفئۀ الباغیۀ
و بعدا وقتی کشته شد، در جنگ نزاع شد.
خب، این چه را می رساند؟
علم پیامبر را که همه چیز را می داند.
حالا آیه داریم در سوره اعراف آیه 188
الأعراف : 188 قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسي‏ نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاَّ نَذيرٌ وَ بَشيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُون‏

این آیه چگونه قابل جمع است و چگونه بپذیریم که اینها علم دارند؟
در دوره ای که ما می گوییم حجت خدا عین الله الناظرۀ است. یعنی چه؟ یعنی نمی توانند که ندانند.
الان فضایی است که همه آیات و روایات،
بصائر الدرجات صفار قله کتابهای حدیثی است.
وقتی وارد بصائر می شویم، می بینیم چیزهایی درش هست که باید جمعش کرد با روایات دیگر.
الان در زمان ما، مبادی این حرفها زده شده یا نه؟
خیال من این است که زده شده است.
الان زمانی است که بین همه اینها جمع علمی و حسابی برای ابناء عصر قابل تصور است.
الان نمی گویم بالفعل همه چیز مشخص است.
ولی مبادی فهمش فراهم است.
به عبارت دیگر
الان وقتی مجلس عظیمی که نوع شیعه هستند از خواص و عوام.
کسی بیاید سان بدهد روایاتی که علم معصومین را می برد بالاترین درجه - ولو بینش اختلاف هست-
در این صورت یک استیحاش عمومی احساس نمی شود.
اما قبلا این گونه نبود.
الان مبادی فهمش فراهم است.
تلقی نوعی، استیحاش عمومی نیست.
یعنی الان می بینند سالهای قبل از ضعف ما بوده است که مجبور بودیم یک سری روایات را کنار بگذاریم.
ولی الان اینگونه نیستیم.
بهترین راه این است که ما وقتی بحث می کنیم از واضحات دست بر نداریم. نمی خواهیم به خاطر یک روایت علم امام را نامحدود کنیم علی الامیاء.
راهی که شیخ مفید باز گذاشتند تا روز قیامت جواب می دهد.
یعنی فهم معارف باید از طریق فهم درکی باشد.
اگر مطلبی را دیدیم برای ما قابل درک نیست، توقف کنیم.
اما وقتی با واضحات قابل جمع است، استفاده کنیم.

چیزی که ادعای من هست این است که الان مبادی جمع این روایات فراهم است.
یکی از اساتید اسفار می گفت: الان در زمان ما کسی که قلم بر دارد در علم امام شروع کند خدشه کردن، او دارد خودش را معرفی می کند به عنوان عادل (البته تعبیر خاصی داشت) شعری هم می خواند
هر کس که خدشه کند در تابش افتاب /// ابراز می کند در این که من چشمم مشکل دارد.

ما الان به وضوح می فهمیم علم حد یقف ندارد، خب این درباره علم امام هم می تواند وجود داشته باشد.
روایت داریم که:
بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم ؛ ج‏1 ؛ ص232
5- حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْقَاسِمِ الْجَوْهَرِيِّ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏ إِنَّا لَنُزَادُ فِي اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ لَوْ لَمْ نُزَدْ لَنَفِدَ مَا عِنْدَنَا قَالَ أَبُو بَصِيرٍ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَنْ يَأْتِيكُمْ بِهِ قَالَ إِنَّ مِنَّا مَنْ يُعَايِنُ وَ إِنَّ مِنَّا لَمَنْ يُنْقَرُ فِي قَلْبِهِ كَيْتَ وَ كَيْتَ وَ إِنَّ مِنَّا لَمَنْ يَسْمَعُ بِأُذُنِهِ وَقْعاً كَوَقْعِ السِّلْسِلَةِ فِي الطَّسْتِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ مَنِ الَّذِي يَأْتِيكُمْ بِذَلِكَ قَالَ خَلْقٌ أَعْظَمُ مِنْ جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ.
________________________________________
صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد صلّى الله عليهم، 1جلد، مكتبة آية الله المرعشي النجفي - ايران ؛ قم، چاپ: دوم، 1404 ق.


یک کتابی نوشته شده بود به خیال خودشان در رد غلو.
در حالی که غلو در هر زمانی مربوط به خودش باید بررسی شود.
همین روایت کافی را تقطیع کرده بود و آورده بود.
یعنی هرجا به نفعش بود آورده بود و هر جا که ضد مقصود خودش بود، نیاورده بود.

=--
حد نصاب ایمان برای افرادی که در سطح پایین قرار دارند این است که وقتی ملکین سراغش بیایند جواب یک سوال را بدهد آن هم امام مفترض الطاعه است.
=-
وقتی به یک مسئله برخورد می کنید دو حالت داریم
یا امر برایتان واضح است، که استفاده کنید.
اما اگر واضح نبود، دو راه داریم.
یا می توانید تاویل کنی و برایت تاویل آن واضح است.
یا اینکه نمی توانی تاویل کنی و معذور هستی.

ما بیاییم قطع نظر از افراد، بنیه علمی امروز جامعه را سنجش کنیم.
یعنی ببینیم مبادی چه چیزهایی در جامعه امروز فراهم است.
مثلا بحث علم امام، چه چیزهایی ازش فراهم است.
الان می بینیم مبادی خیلی از مسائل فراهم است.


آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96

بسم الله الرحمن الرحیم
روایت اقرار گرفتن از فرعون توسط ملک و سپس عذاب او به روشی که خودش اقرار کرده بود.
=-=-
حکایت آخوند اردکانی (آخوند اردکانی با اینکه سنش کمتر از شیخ انصاری بود ولی شبهه اعلمیت داشت با شیخ انصاری) و آقا سید علی حائری یزدی که سابقا در درس گفته شد.
حاج آقا می گفتند: می آمدند سراغش برای مرجعیت، می گفت من اهل فسق و فجور هستم نمی توانم مرجع باشم.
فسق و فجورش هم به این بود که وقتی راه می افتاد به سمت درس، هر مغازه ای می دید می رفت داخل و می نشست، متلک می انداخت و آنها هم جواب می دادند.
==-=
در روایات داریم که هر کس مزاح کند، روی دیگران به او باز می شود.
=-==
علم احاطه است. و علم با احاطه جوش خورده است.
وقتی لم تحط به علما، اعتراض می کنی.
مرحوم مفید هم از قوه ایمانشان و علمشان و فضایی که در زمانشان بوده است، بهترین بهره را از حیث مشی و سلوک ایمانی برده است.
الان اگر شیخ مفید آن کار را نکرده بودند و آن مشی را نداشتند، غالب فضای شیعه، فضای غلو و مواجهه با غلات بود.
زمان ایشان سوالاتی حل نمی شد.
ایشان از مسلمات دست بر نمی داشتند.
مرحوم مجلسی خیلی کم با شیخ مفید درگیر علمی می شود.
به ندرت، مثل عالم ذر.
که می گوید این همه روایات داریم و صرف اینکه خلاف عقل است، نمی توان آن را رد کرد.
مرحوم مجلسی در واقع می گوید ما این همه جمع آوری کرده ایم روایات را می بینیم خیلی از مسائل روایت برایشان هست و نمی توانیم رد کنیم آنها.
مثلا شاید یکی از چیزهایی که اگر فضای علمی زمان شیخ مفید مثل الان که نقل مجالس است می گوییم، بود، آن زمان، شیخ مفید خیلی از این حرفها را که گفته اند، نمی گفتند.
مثل چی؟
مساله لازمان.
در فضای کلاسیک آن روزگار مسئله لازمان جا نیفتاده است.
اما یک وقتی می بینی در فضای علمی آن روز، درسی خودش را جا انداخته است به نام لازمان.
الان در 400 سال پیش می بینی کتابهایی نوشته شده است که ایام را دسته بندی می کنند که ایام دنیوی، ربوبی، اخروی و ...
استناد به قرآن هم می کنند.
در حالیکه قرآن مرادش این نیست.
=-==-
بحث دومی که شیخ مفید و صدوق با هم داشتند و مرحوم مجلسی در 18 بحار ص 251 نقل کرده است، را یک بار دیگر مرور کنیم.
در اینجا، شیخ مفید خیلی تندتر پاسخ می دهد.
در قبلی گفتند نرد علمه الی اهله
اما در اینجا یک مقدار تندتر جواب می دهند.
بيان: قال الشيخ المفيد رحمه الله الذي ذهب إليه أبو جعفر في هذا الباب أصله حديث واحد لا يوجب علما و لا عملا و نزول القرآن على الأسباب الحادثة حالا بحال يدل على خلاف ما تضمنه الحديث و ذلك أنه قد تضمن حكم ما حدث و ذكر ما جرى على وجهه و ذلك لا يكون على الحقيقة إلا بحدوثه عند السبب أ لا ترى إلى قوله تعالى‏ وَ قالُوا «4» قُلُوبُنا غُلْفٌ‏ بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ‏ و قوله‏ وَ قالُوا لَوْ شاءَ الرَّحْمنُ ما عَبَدْناهُمْ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ‏ «5» و هذا خبر عن ماض و لا يجوز أن يتقدم مخبره فيكون حينئذ خبرا عن ماض و هو لم يقع بل هو في المستقبل و أمثال ذلك في القرآن كثيرة و قد جاء الخبر بذكر الظهار و سببه و أنه لما جادلت النبي ص في ذكر الظهار أنزل الله تعالى‏ قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ فِي زَوْجِها «6» و هذه قصة كانت بالمدينة فكيف ينزل الله تعالى الوحي بها بمكة قبل الهجرة

این فکیف گفتن مرحوم مفید، جا دارد به خاطر فضای آن روزگار و مبادی آن نیز حل نشده است.
=-=-
الان در زمان ما که مبادی خیلی از امور فراهم است، کسی تشکیک کند در این مبادی و استناد کند به نظرات شیخ مفید، این درست نیست.
=-=-
شیخ مفید در تصحیح الاعتقاد درباره استاد شیخ صدوق می گوید:
برای من نقل شده است که بعضی از مشایخ قمیین گفته اند که پیامبر سهو دارد واگر کسی قائل باشد به اینکه پیامبر سهو ندارد، این جزء غلات است.
شیخ مفید در جواب می گوید: اگر کسی قائل به این سخن باشد، مقصر است.
=-=-
محکمات رو اگر اجرا بکنیم هیچوقت اشکال پیدا نمی شود در مسیر ما.
=--
حالا
مرحوم مفید درباره نظر شیخ صدوق درباره نزول قران می گوید: شما چطور می گویید قرآن دفعتا نازل شده است.
در حالیکه آیه ای که ذکر کردم درباره مدینه است و شما مدعی هستید که قرآن قبلا نازل شده است، لازمه اش این است که قرآن در مکه نازل شده باشد درباره قضیه ای که در مدینه قرار است رخ بدهد.
عبارت را ببینید
بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏18، ص: 251
و ما أشبه ما جاء به من الحديث بمذهب المشبهة الذين زعموا أن الله تعالى لم يزل متكلما بالقرآن و مخبرا عما يكون بلفظ كان و قد رد عليهم أهل التوحيد بنحو ما ذكرناه و قد يجوز أن الخبر «1» بنزول القرآن جملة في ليلة القدر المراد به أنه نزل جملة منه في ليلة القدر ثم تلاه ما نزل منه إلى وفاة النبي ص فأما أن يكون نزل بأسره و جميعه في ليلة القدر فهو بعيد مما يقتضيه ظاهر القرآن و التواتر من الأخبار و إجماع العلماء على اختلافها «2» في الآراء و أما قوله تعالى‏ وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ‏ ففيه وجهان غير ما ذكره أبو جعفر و عول فيه على حديث شاذ.
أحدهما أن الله تعالى نهاه عن التسرع إلى تأويل القرآن قبل الوحي إليه به و إن كان في الإمكان من جهة اللغة ما لو قالوه‏ «3» على مذهب أهل اللسان.
و الوجه الآخر أن جبرئيل ع كان يوحي إليه بالقرآن فيتلوه معه حرفا بحرف فأمره الله تعالى أن لا يفعل ذلك و يصغي إلى ما يأتيه به جبرئيل أو ينزله الله تعالى عليه بغير واسطة حتى يحصل الفراغ منه فإذا تم‏ «4» الوحي به تلاوة و نطق به فاقرأه فأما ما ذكره المعول على الحديث من التأويل فبعيد لأنه لا وجه لنهي الله تعالى عن العجلة بالقرآن الذي هو في السماء «5» الرابعة حتى يقضى إليه وحيه لأنه لم يكن محيطا علما بما في السماء الرابعة قبل الوحي به إليه فلا معنى لنهيه عما ليس في إمكانه اللهم إلا أن يقول قائل ذلك إنه كان محيطا بعلم القرآن المودع في السماء الرابعة فينتقض كلامه و مذهبه أنه كان في السماء الرابعة لأن ما في صدر رسول الله ص و حفظه في الأرض فلا معنى لاختصاصه بالسماء و لو كان ما في حفظ رسول الله ص يوصف بأنه في السماء الرابعة خاصة لكان ما في حفظ غيره موصوفا بذلك و لا وجه حينئذ يكون‏
______________________________
(1) في المصدر: ان الخبر الوارد.
(2) في المصدر: على اختلافهم.
(3) في المصدر: ما قالوه و هو الصحيح.
(4) في المصدر: فاذا اتم الوحى.
(5) لم يرد الصدوق ذلك، بل أراد أنّه تعالى نهاه عن العجلة بالقرآن الذي علمه جملة واحدة بعد ما نزل إلى البيت المعمور، و بعبارة ان اللّه تعالى أنزل في ليلة القدر القرآن جملة واحدة إلى البيت المعمور، ثمّ أعلم النبيّ ذلك و علمه القرآن بجملته، فلا يحتاج إلى احاطته بالسماء الرابعة حتّى ينفيه عنه، و لا ينتقض كلامه أنّه كان في السماء الرابعة.
بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏18، ص: 253
لإضافته إلى السماء الرابعة و لا إلى السماء الأولى و من تأمل ما ذكرناه علم أن تأويل الآية على ما ذكره المتعلق بالحديث بعيد عن الصواب

حالا ص 264 از همین باب بحار را ببینید
مفضل از امام صادق علیه السلام سوال می پرسد
21- كا، الكافي الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ «5» قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ عِلْمِ الْإِمَامِ بِمَا فِي أَقْطَارِ الْأَرْضِ وَ هُوَ فِي بَيْتِهِ مُرْخًى عَلَيْهِ سِتْرُهُ فَقَالَ يَا مُفَضَّلُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى جَعَلَ فِي النَّبِيِّ ص خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْحَيَاةِ فَبِهِ دَبَّ وَ دَرَجَ‏ «6» وَ رُوحَ الْقُوَّةِ فَبِهِ نَهَضَ وَ جَاهَدَ وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ فَبِهِ أَكَلَ وَ شَرِبَ وَ أَتَى النِّسَاءَ مِنَ الْحَلَالِ وَ رُوحَ الْإِيمَانِ فَبِهِ آمَنَ وَ عَدَلَ وَ رُوحَ الْقُدُسِ فَبِهِ حَمَلَ النُّبُوَّةَ فَإِذَا قُبِضَ النَّبِيُّ ص انْتَقَلَ رُوحُ الْقُدُسِ فَصَارَ إِلَى الْإِمَامِ وَ رُوحُ الْقُدُسِ لَا يَنَامُ وَ لَا يَغْفُلُ وَ لَا يَلْهُو وَ لَا يَزْهُو وَ الْأَرْبَعَةُ الْأَرْوَاحِ تَنَامُ وَ تَغْفُلُ وَ تَلْهُو وَ تَزْهُو وَ رُوحُ الْقُدُسِ كَانَ يَرَى بِهِ‏ «7».
بيان: كان يرى به على المعلوم أو المجهول أي كان يرى النبي ص و الإمام بروح القدس ما غاب عنه في أقطار الأرض و السماء و ما دون العرش.

اساس این مطالب علمی ما این است که: یکی از مشکلات ما این است که ما تک عالمی هستیم، و هیچوقت ندیدیم یک نفر با اینکه یک نفر است چطور در چند عالم می تواند حاضر باشد.
معصومین براساس روایات، وجودشان عوالم مختلف و مستقل است.
ما اگر بتوانیم دو تا عالم را درک کنیم، درست می شود.
=--=
حضرت در روایت به مفضل می فرماید:
خداوند تبارک و تعالی برای پیامبر خمسۀ ارواح قرار داد.
ٍ رُوحَ الْحَيَاةِ فَبِهِ دَبَّ وَ دَرَجَ‏ «6» وَ رُوحَ الْقُوَّةِ فَبِهِ نَهَضَ وَ جَاهَدَ وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ فَبِهِ أَكَلَ وَ شَرِبَ وَ أَتَى النِّسَاءَ مِنَ الْحَلَالِ وَ رُوحَ الْإِيمَانِ فَبِهِ آمَنَ وَ عَدَلَ وَ رُوحَ الْقُدُسِ فَبِهِ حَمَلَ النُّبُوَّةَ

حالا روح القدس چیست؟
توضیح می دهند حضرت.
روح القدس یعنی نمیشود خواب برود.
در قرآن سوره نازعات می فرماید: فانما هی زجرۀ واحدۀ=== فاذا هم بالساهرۀ
ساهره یعنی اصلا خوابش نمی برد.
یک زجره واحده ای می آید و شما دیگر به خواب نمی روید.
حالا خدا به امام یک چیزی می دهد، که دیگر خواب نمی رود.
خواب عمیق یک چیزی است مربوط به بدن جسمانی ما.
ولی در اهل بیت روایت داریم که در اوج خواب هم، همه جا را می بینند و اشراف دارند.
وَ رُوحُ الْقُدُسِ لَا يَنَامُ وَ لَا يَغْفُلُ وَ لَا يَلْهُو وَ لَا يَزْهُو وَ الْأَرْبَعَةُ الْأَرْوَاحِ تَنَامُ وَ تَغْفُلُ وَ تَلْهُو وَ تَزْهُو وَ رُوحُ الْقُدُسِ كَانَ يَرَى بِه‏
در واقع حضرت دارند با روح القدس خود می بینند.
مثال
الان سن 40 سالگی پیامبر خداست.
چون پیامبر هستند، می توانیم بگوییم در عین 40 سالگی، 60 ساله هم هستند.
این حرف آیا نقص است؟
نخیر. چون ملازمه بین این دو نیست. هر عالمی حکم خودش را دارد.
در این عالم ملک این حکم نیست ولی در عالم دیگری، می تواند بین 40 سالگی و 60 سالگی ایشان جمع شود.
نقص این است که در 40 سالگی خبر از 60 سالگی نداشته باشند.
نقص این است که یک عالمی نداشته باشند که خبر از 60 سالگی خودشان نداشته باشند.
=-=-=
الان می گوییم چه مانعی دارد که حضرت در مکه هستند، و روی زمین هستند، و می توانیم بگوییم خداوند کتاب را بر ایشان نازل نکرده است.
ولی حضرت عالمی دارند که در آن عالم، خودشان بیت المعمور هستند و در آن عالم، کتاب برای ایشان نازل کرده است.
=-=
برای ما هم خداوند متعال عوالمی قرار داده است، منتها ما محجوبیم ازش.
ولی آنها می بینند.
یک کمی عوالمی که خداوند متعال در وجود همه ما گذاشته است، یک وقتی بخشی از حجبش برای ما کنار می رود.
=-=-=-=
سوال
چطور می شود که ما می فهمیم این حرفها را ولی شیخ مفید متوجه نشده است؟
جواب
شیخ مفید، معلومات عمومی همه عصر را می دانستند ولی معلومات عمومی زمان مجلسی را نمی دانستند.
مجلسی می گوید:
بحار من خیلی قیمت دارد.
من اگر محدث هستم، من معلومات عمومی همه کتب را می دانم، لذا من آمدم و حدیث نوشتم.
لذا ببینید، در هیچ کتاب روایی، قبل از بحار، شما کتاب السماء و العالم نمی بینید.
پس شیخ مفید، بنیه علمی کلاسیک به ایشان اجازه نمی داد که همه روایات را جمع کند.
=-=


آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96

بسم الله الرحمن الرحیم
=-=-=
سوال
این عالم امری که به یک معنا انبیاء و ائمه دارند از بدو تولد، همه ملکات را اینها واجد هستند یا نیستند؟ و آن وقت این ملکات، در بستر زمان چگونه حل می شود؟
یعنی همه چیزهایی را که در وجود یک اکمل شخص هست، با وجود آن اعمال و عباداتی که انجام می دهند را آیا ابتدائا دارند یا خیر؟
جواب
اگر فضای بحث پیش برود، حتی اگر شیخ مفید هم در این فضا بودند، تغییر می کند.
اوایل طلبگی ، اول بار از زبان استادی مطلبی شنیدم و اشکال کردم.
آنها گفتند مثلا خدای متعال عالم به همه است، کمال مطلق است. علمش و ذاتش هم عین هم است.
سوال من این بود:
یک ماه آینده، معدوم است یا موجود است. چون نیامده، معدوم است.
خب، اگر خودش معدوم است، علم و ذات من یک وجود محض است. وجود که عدم نیست.
پس چطور یک وجود محض، علم و ذاتش هم عین هم هست و موجود است، می تواند علم باشد به عدم.
این در ذهن من بود.
محضر یکی از اساتید آمدم در کوچه و پرسیدم.
ایشان یک کلمه کوتاه گفتند توضیح شروع بحث لا زمان است.
گفتند: بله آینده، حالا معدوم است و در ظرف فعلی. ولی در ظرف خودش موجود است.
جمعه آینده، در ظرف امروز، معدوم است ولی در ظرف خودش موجود است.
یعنی مساله احاطه وجود باری تعالی بر تمام ازمنه.
یادم می آید که من روی این حرف استاد فکر می کردم.
می خواستم ذهنم از این محاط بودن و همراه مطلق بودن با تصور، در بیاید.
این می خواهد بگوید برویم یک موطنی که آن چیزی که هنوز نیامده است، باشد.
برای ذهن من که ذهن پایینی که سخت بود که حرف اساتید را بفهمد، خیلی سنگین بود.
مدتها خواب و خوراک را از من گرفته بود، خیلی سخت بود.
بعدها خیلی آسان شد.

حالا شما ببینید این جور حرف و اینجور جواب ها را در زمان مرحوم شیخ مفید، می توانید پیدا کنید.
یعنی بعضی وقتها یک بحثها، سنگین است و حق است ولی هنوز مبادی اش نیامده است. لذا وقتی مطرح می شود، ذهن قفل می کند و تعطیل می شود، چون بحث سنگین است.

حالا در بحث شما، وقتی می گوییم باطن وجود یک امام عوالم مستقل است، امر که هیچ، بلکه اوامر است، این باطن، لازمانی است.
وقتی لازمانی است، یک حالت احاطه به زمان است. محال قطعه ای در زمان باشد.
یعنی اگر حضرت الان 20 ساله هستند، یعنی قطعا 40 ساله نیستند.
اما یک چیزی در باطن این وجود 20 ساله است که محیط بر 40 سال است که بعضا در بستر زمان آنها بر اثر عباداتشان به آن مرحله هم می رسند.
چون انبیاء اینگونه نیستند که بدون کسب پیشرفت کنند، بلکه با عبادات بسیار پیشرفت دارند.
در واقع واجد آن ملکات هستند، ولی در ظرف خودش این فراهم می شود.
در ائمه هم اینگونه هست.
در واقع آن حدیث بلا کسب و لا اکتساب، آن مال آن مقام است.
ائمه مقامات مختلفی دارند.
اگر می فرمایند معرفتی بالنورانیه، مال آن مقام است.
بحث عرضه اعمال مال آن مقام است.
همه این عوالم هیچکدام با هم منافات ندارند.
وقتی دو امام با هم هستند چه طور می شود؟
مثلا امام حسن و امام حسین
عرض ما این است که آن موطنی که موطن بدو ظهور حضرت هست در بالاترین مقام، طوری است که احاطه دارد به آن مقامات.
اما الان واجدیت آن مقام خاص برای ایشان با آن بدن خاص امکان پذیر نیست.
یعنی اصل نورشان آن نور است.
حامل آن مقام یک بدن عنصری است که آن مقام، ندارد.
و لذا وقتی امام حسن امام هستند، حضرت سیدالشهداء همه حالات برادر را دارند، ولی در مقام نورانیت.
در آن مقام نورانیت یکی هستند.
شما نگاه کنید
اما تامل کنید.
اول می خواهید رد کنید وخدشه کنید و توجیه کنید، حرفی نیست.
فرض کنید این مطلب که می گوییم مبهم نیست.
این متن حدیث شریف کساء
می گویند، سند ضعیف است، می گوییم بحثی نیست.
یک کسی می گوید سند ضعیف، ببینیم متنش چیست.
در متن می رسیم به این عبارت، حضرت صدیقه می فرمایند: پدرم تشریف آوردند.
کساء را آوردم همه آمدند، فلما اکتملنا جمیعا تحت الکساء...
پدرم دعا کردند.
تا اینجا می رسند، لحظه ای که حرف پدرشان تمام می شود. می رسد به اینجا: فقال الله عزوجل ...
آیا پدرشان گفتند: قال الله
آیا جبرئیل گفت: قال الله
آیا چیز دیگری گفت: قال الله و حضرت صدیقه ناقل است.
در اینجا حضرت صدیقه دو مقام خودشان را اِخبار می کنند.
یک مقام وقتی است که جبرئیل آمد و گفت: اوحی الیکم انما یرید الله...
یک مقام قبلش هست که می گوید آن را هم شنیدم که قال الله...
اینجا دو مقام است.
این دو مقام منافاتی با هم ندارند.
و به عبارتی که من عرض می کنم
با یک مقام، حتی قبل از اینکه جبرئیل بیاید، لحظه هبوط ناسوتی جبرئیل روی زمین را با این مقام می توانستند ببینند.
از یک مقام می گویند فقال الله عزوجل
از یک مقام می گویند: جبرئیل گفت یا رسول الله ...
=-=
خداوند متعال مقامی به آنها داده است که آن مقام عالمی است مستقل و منافاتی با مقامات دیگر هم ندارد.
مثالهای مختلفی هم دارد.
ما الان مثال پیدا کنیم که عوالم مستقله، خیلی سخت است.
ما الان یک عالم هستیم.
ما دو تا وصف ضد را نمی توانیم جمع کنیم.
اگر می دانم چیزی را نمی توانم بگویم نمی دانم، چرا؟ چون دو عالمی نیستم.
اما اگر فرض بگیریم، من بشوم دو تا بدن. مثل اولیاء خدا که معروف است چهل جا بوده اند.
یک بدن اینجا خدمت شما هستم. یک بدن هم در خانه ای 20 کیلومتر دورتر در اتاق تاریک هست.
من بگویم من نمی دانم در خانه 20 متری چه خبر است؟ وقتی آنجا هستم. این حرف دروغ است؟ خیر.
حالا فرض بگیرید دو تا بدنی فرض بگیرید که مشاعرشان از هم منعزل است.
در بدن مثال بزنم.
مثلا یک روح است با دو تا دست.
شما می گویید منم که دو تا دست دارم.
پس اگر این دست من یک سوزن بهش خورد، من فهمیدم، نمی توانم بگویم نفهمیدم،
اما یک سوال
این دست من سوزن خورد و سوخت.
این انگشت من خبر ندارد که این دست من سوخت.
این حرف درست است یا غلط؟
می گویید: دروغ می گویید.
چرا؟
چون این احساس مال شماست وقتی شما احساس می کنی، فرقی با دستت ندارد؟
این حرف درست است یا غلط؟
جواب بدهید.
شما آیا انگشت شانی از شئون نفس هست یا نیست؟
بله هست
خب، نفس هم یکی است، پس این شئون باید خبر از همدیگه داشته باشند.
پس این دست باید خبر از دست دیگر داشته باشد.
این حرف درست است؟
چه جوره که یک نفس به هر دو مشرف است و این دو تا از او هستند، چطور است که ابا نمی کنید از اینکه بگویید اینها از هم خبر ندارند؟
سید سلیمان گفت: خبر دارد، چون اگر خبر نداشت، نمی رفت پانسمان بیاورد که این دست را اصلاح کند.
جواب
احسنت
آیا حرف قبلی اشتباه است؟
نه، من عرضم این است که هر دو تاش درست است.
حالا مطلب بعدی
این دست از آن دست محجوب هست یا نیست؟
وقتی این می سوزد، دیگری نمی سوزد، و نمی داند که این سوخت.
اما اینکه پشتوانه اش یک روح است بله درست است.
=-
حالا برگردیم به بحث خودمان
امام معصوم می فرمایند: در وجود ما عوالمی هستند که هر کدام حکم خودشان را دارد.
امام چون معرفت دارند اینگونه نیست که بفرمایند من چون آن مقام را دارم اگر در عالمی طبق نظام آن عالم، من رفتاری ازم سر می زند، پس من در این عالم، آن مقام را ندارم.
هر کدام برای خودش، مواضعی و شئوناتی از آن مقام است و امام هم طبق همان عالم رفتار می کند.
امام عالم به سرّ القدَر است.
سر القدر یک چیزی است که مال اختیار و دفع سوء است.
یک کلمه امیرالمومنین می فرمایند که همه آنها حل می شود با این کلید.
ابن ملجم می آید. حضرت برایش شعر می خواند.
قالوا یا امیرالمومنین.. بکشیدش.
اگر قرار است شما را بکشد، بکشیدش.
حضرت فرمودند: یقتلنی. اگر این را بکشم، پس آن کسی که قرار است مرا بکشد، کیست؟
یعنی حضرت در مقامی صحبت می کنند، که اصلا این حرفها در آن مطرح نیست.
لو کنت اعلم الغیب ...
آن غیبی که شما انتظار دارید  که وقتی علی دارد، قاتل خودش را بکشد، آن را من در این مقام ندارم.
=-=-
سوال: در آیه ما اصابکم ... الا فی کتاب
جواب
یعنی کتابهایی خداوند دارد که ریخت آن کتاب این است که همه چیز در آن است.
آینده معدوم است ولی نسبت به حال.
حالا آن کتاب نیست به آینده هم محیط است.
الان می گویند نور هر ثانیه ای 300 هزار کیلومتر می رود.
یک سال حساب می کنند یک سال نوری.
الان می گویند از یک ستاره ای، هزار سال قبل در این ستاره، دو نفر دعواشون شده است و یکی را کشته است.
اگر بروید 1000 سال بعد در ستاره دیگری و با تلسکوپ آن را نگاه کنید، می بینید همین الان دارد می کشد.
چرا؟
چون نورش الان دارد می رسد.
-=-=-=

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96

بسم الله الرحمن الرحیم
=-=-=
بحث در روایات جلد 18 بحار در کیفیت صدور وحی بود.
بحث رسید به بحث شیخ صدوق و شیخ مفید درباره صدور وحی.
شیخ مفید گفتند: که ممکن نیست بگوییم قرآن در لیلۀ القدر نازل شده است.
آخر کار وقتی می خواستند استدلال کنند، گفتند: کلمه کیف، (ص 251) امثال ذلک فی القرآن کثیرۀ
و أمثال ذلك في القرآن كثيرة و قد جاء الخبر بذكر الظهار و سببه و أنه لما جادلت النبي ص في ذكر الظهار أنزل الله تعالى‏ قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ فِي زَوْجِها «6» و هذه قصة كانت بالمدينة فكيف ينزل الله تعالى الوحي بها بمكة قبل الهجرة فيخبر أنها قد كانت و لم تكن و لو تتبعنا قصص القرآن لجاء مما ذكرناه كثيرا ينسد «7» به المقال

هم چنین در صفحه 252 می گویند:
فينتقض كلامه و مذهبه أنه كان في السماء الرابعة لأن ما في صدر رسول الله ص و حفظه في الأرض فلا معنى لاختصاصه بالسماء و لو كان ما في حفظ رسول الله ص يوصف بأنه في السماء الرابعة خاصة لكان ما في حفظ غيره موصوفا بذلك و لا وجه حينئذ يكون‏ لإضافته إلى السماء الرابعة و لا إلى السماء الأولى و من تأمل ما ذكرناه علم أن تأويل الآية على ما ذكره المتعلق بالحديث بعيد عن الصواب انتهى كلامه رفع الله مقامه.

=-=-
کسی کتاب نوشته بود در رد نزلونا عن الربوبیۀ فقولوا فینا ما شئتم
بعد نوشته بود که اگر ما این را بپذیریم، یعنی باید بگوییم هر چیزی که برای ممکن الوجود می توان گفت را بتوان برای اهل بیت به کار برد.
مثلا بگوییم مخترع تلفن و برق هم اینها هستند.
نویسنده کتاب مکاسب و کفایه هم اهل بیت هستند.
این حرف اثر چیست؟
اثر این است که این فرد هنوز مبانی برایش حل نشده است.
=-=-
مرحوم مجلسی مقداری در صدد بر می آیند که جوابی به شیخ مفید بدهند.
مرحوم مجلسی در تصحیح الاعتقاد مواردی هست که به جنگ شیخ مفید می روند و قبول نمی کنند.
یکی از موارد همین جاست.
در صفحه 253 می گویند:

از چیزهایی که برای من جالب است، در بحث علم امام، کلامی از شیخ مفید نقل می کند مرحوم مجلسی، و هیچ چیزی جواب نمی دهند، گویا همراه شیخ مفید است.
این مطلب در جلد 42 بحار است، ص 258
ببینید در چه فضایی حرف شیخ مفید را می آورند و قبول می کنند.
باب فضائل امیرالمومنین تمام شده است و می رسند به باب کیفیۀ شهادته
تذنيب سئل الشيخ المفيد قدس الله روحه في المسائل العكبرية الإمام‏ عندنا مجمع‏ على أنه يعلم ما يكون فما بال أمير المؤمنين ع خرج إلى المسجد و هو يعلم أنه مقتول و قد عرف قاتله و الوقت و الزمان و ما بال الحسين بن علي ع سار إلى الكوفة و قد علم أنهم يخذلونه و لا ينصرونه و أنه مقتول في سفرته تيك و لم لما حصروا و عرف أن الماء قد منع منه و أنه إن حفر أذرعا قريبة نبع الماء و لم يحفر و أعان على نفسه حتى تلف عطشا و الحسن ع وادع معاوية و هادنه و هو يعلم أنه ينكث و لا يفي شيعة أبيه ع فأجاب الشيخ رحمه الله عنها بقوله.
و أما الجواب عن قوله إن الإمام يعلم ما يكون فإجماعنا أن الأمر على خلاف ما قال
جالب اینجاست که اصلا اجماعی وجود ندارد که علما گفته باشند، ائمه نمی دانند!
و ما أجمعت الشيعة على هذا القول و إنما إجماعهم ثابت على أن الإمام يعلم الحكم في كل ما يكون دون أن يكون عالما بأعيان ما يحدث و يكون على التفصيل و التمييز و هذا يسقط الأصل الذي بني عليه الأسولة بأجمعها و لسنا نمنع‏
بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏42، ص: 258
أن يعلم الإمام أعيان ما يحدث و يكون‏ «1» بإعلام الله تعالى له ذلك فأما القول بأنه يعلم كل ما يكون فلسنا نطلقه و لا نصوب قائله لدعواه فيه من غير حجة و لا بيان و القول بأن أمير المؤمنين ع كان يعلم قاتله و الوقت الذي كان يقتل فيه فقد جاء الخبر متظاهرا أنه كان يعلم في الجملة أنه مقتول و جاء أيضا بأنه يعلم قاتله على التفصيل فأما علمه بوقت قتله فلم يأت عليه أثر على التحصيل و لو جاء به أثر لم يلزم فيه ما يظنه المعترضون إذ كان لا يمتنع أن يتعبده الله تعالى بالصبر على الشهادة و الاستسلام للقتل ليبلغه بذلك علو الدرجات ما لا يبلغه إلا به و لعلمه بأنه يطيعه في ذلك طاعة لو كلفها سواه لم يردها و لا يكون بذلك أمير المؤمنين ع ملقيا بيده إلى التهلكة و لا معينا على نفسه معونة تستقبح في العقول.
و أما علم الحسين ع بأن أهل الكوفة خاذلوه فلسنا نقطع على ذلك إذ لا حجة عليه من عقل و لا سمع و لو كان عالما بذلك لكان الجواب عنه ما قدمناه في الجواب عن علم أمير المؤمنين ع بوقت قتله و معرفة قاتله كما ذكرناه و أما دعواه علينا أنا نقول إن الحسين ع كان عالما بموضع الماء قادرا عليه فلسنا نقول ذلك و لا جاء به خبر على أن طلب الماء و الاجتهاد فيه يقضي بخلاف ذلك و لو ثبت أنه كان عالما بموضع الماء لم يمتنع في العقول أن يكون متعبدا بترك السعي في طلب الماء من حيث كان ممنوعا منه حسب ما ذكرناه في أمير المؤمنين ع غير أن ظاهر الحال بخلاف ذلك على ما قدمناه.

و الكلام في علم الحسن ع بعاقبة موادعته معاوية بخلاف ما تقدم و قد جاء الخبر بعلمه بذلك و كان شاهد الحال له يقضي به غير أنه دفع به عن تعجيل قتله و تسليم أصحابه له إلى معاوية و كان في ذلك لطف في بقائه إلى حال مضيه و لطف لبقاء كثير من شيعته و أهله و ولده و دفع فساد في الدين هو أعظم من الفساد الذي حصل عند هدنته و كان ع أعلم بما صنع لما ذكرناه و بينا الوجوه فيه انتهى كلامه رفع الله مقامه.
______________________________
(1) أي يكون علمه.
بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏42، ص: 259
أقول و سأل السيد مهنا بن سنان العلامة الحلي نور الله ضريحه عن مثل ذلك في أمير المؤمنين ع فأجاب بأنه يحتمل أن يكون ع أخبر بوقوع القتل في تلك الليلة و لم يعلم في أي وقت من تلك الليلة أو أي مكان يقتل و إن تكليفه ع مغاير لتكليفنا فجاز أن يكون بذل مهجته الشريفة في ذات الله تعالى كما يجب على المجاهد الثبات و إن كان ثباته يفضي إلى القتل.
علامه در ادامه می نویسند:
تذییل
می روند در روایاتی که در باب کیفیت شهادت مولا علیه السلام است.
ایشان بالاخره نمی فرمایند که قول شیخ مفید درست بود یا نبود؟
اجماع شیعه بر این حرف شیخ مفید هست یا نیست؟
یعنی طرف نمی فهمد که نظر ایشان چیست؟
اینجا، از جاهای بحار است که باید بگوییم جالب است یا تعجب است. نمی دانیم باید چه گفت.
نکته
حاج آقا می فرمودند:
سید بحرالعلوم آمد در سامرا، در کاخ متوکل، گفت اینجا را بکنید.
کندند رسیدند به سنگهای بسیار زیبا و مرمریت
آنها را آوردند برای حرم امیرالمومنین یا مسجد سهله.
خب، حالا اینجا اشکال می کند که چرا حضرت امیرالمومنین اینگونه رفتار می کند و یا امام حسین و یا امام حسن علیهم السلام.
=-=-
این مباحث الان هم سنگین است، ولی طوری نیست که بگوییم با یک مطلب محال روبرو هستیم.
مبادی فهمش در زمان ما فراهم نیست.
اگر فکر کنیم و درباره مطالب بحث کنیم، دیگر کلمه «کیف» جوابش نیست.
بلکه محالات و احتمالات از بین می رود.

آنچه که الان عرض من است این است:
آن اجماعی که سائل محضر شیخ مفید ابراز کرد، آن اجماع میدانی است.
و معلوم نیست که عرف شیعه امامیه، ارتکازاتش موافق با این اجماع باشد.
لذا وقتی در عرف شیعه امامیه بحث مطرح شود، امثال شیخ مفید گیر می افتد.
لذا
بهترین راه، پیدا کردن کلید مباحث، از فرمایشات معصومین علیهم السلام است.
مثلا طرف کتاب نوشته بود درباره غلو، از 100 نفر از اعیان علمای شیعه، 98 نفر را غالی می داند.
این حرف را 1000 سال بعد از شیخ مفید می زند.
معلوم می شود که در این هزار سال، در اثر انس علما با فرمایشات معصومین، کلیدهایی پیدا شده است و خورد خورد علما آن مباحث را حل کرده اند و به آنها واقف شده اند.
الان باید انس ما با فرمایشات آنها زیاد شود.
یعنی جمع بین مقاماتشان و رفتارشان.
مقاماتی گفته اند که ما داریم.
شیعه می داند که اینها دروغ نمی گویند و برای شیعه به تواتر رسیده است که اینها این مقامات را بیان کرده اند.
از آن طرف، رفتاری دارند، که رفتار آنها با این مقامات جمع نمی شود.
لذا راهش این است که کلید این مباحث را از فرمایشات آنها پیدا کنیم.
در دهه دوم یا سوم  قرن 20 در فضای علم، وقتی یک گام علمی را بشر می خواهد بردارد، کاملا در محیطی بسته حرف می زند.
مثلا فیزیکدان ها وقتی سخن می خواستند بگویند، می گفتند درب جلسه را ببندید فقط فیزیکدانها در جلسه باشند.
چرا؟
چون مباحثی می خواستند مطرح کنند که هنوز حل نشده بوده، لذا اگر غیر می شنید، دچار مشکل می شدند.
در مباحث معرفتی ما هم اینگونه است.
مثلا شما یک کتاب را بر می دارید، می گویید من کتاب را برداشتم.
می گویند: دروغ می گویی، این دست شماست که برداشته نه خود شما.
می گویی بابا دست من با خود من یکی است.
حالا
اگر آنها صادقانه فرموده اند که ما در صدور مقام وساطت داشته ایم، خیلی نباید تعجب کنیم.
=-=-
فرموده اند:
نزلونا عن الربوبیه
یعنی ما رب نیستیم و هرچه داریم از خدا داریم.
قولوا فینا ما شئتم
یعنی در درجات کمال، توقف نکنید برای ما.
یعنی هرچه درکمالات بروید بالا، ما هستیم.
یعنی قولوا فینا در درجات کمال.
این درجه کمال نیستیم که تصور کنیم پس امام تلفن را هم اختراع کرده است.
درجات کمال، چیست؟
می گویید:
کسی مطلع است از ما وقع.
مطلع است از مایکون
اینها درجات کمال است.
مطلع است از مایکون فی البرزخ.
این هم کمال است و در واقع کمال دارد بالا می رود.
درجات کمال این نیست که هرچه عقل می گوید ممکن است اینها انجام می دهند.
اعداد هرچه از یک برویم بالا، عدد داریم.
آیا می توانید بگوییم که از یک و دو سه برویم بالا، هست. پس ما برویم بالاتر آیا فرش هم هست.
نه،
بلکه هرچه میخواهی در اعداد برو بالا هست، در سلسله اعداد، نه در اشیاء.
ما شئتم: یعنی ما شئتم فی درجات الکمال.
لذا غلط است بگوییم هرچه که ممکن است، ما انجام می دهیم.
بلکه درست این است که هرچه که ممکن است در درجات کمال.
کمال اینها در قدرتشان است. که بله قدرت دارند. ولی انجام دادنش آیا کمال است.
=-=-
مثلا در آیه سوره نمل که آصف گفت: من تخت را می آورم قبل ان یرتد طرفک.
در کتاب می خواندم که الان دانشمندان می گویند مسافرت مولکولی برای بشر اتفاق نیفتاده است. که اجرام حرکت کنند. و جابجا شوند با قدرت های خاص.
ولی آصف در آن روزگار انجام داده است.
-==-=
کسی رفت حضرت صادق علیه السلام را مسخره کند.
مفتضح شد و برگشت.
وقتی برگشت، جمله ای گفت عجائب در آن است.
گفت: انه رجل یتروح اذا شاء و یتجسد اذا شاء.
متن کامل روایت از کافی شریف 1/ 75
2- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍ‏ «3» عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي هَاشِمٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَسِّنٍ الْمِيثَمِيِّ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي مَنْصُورٍ الْمُتَطَبِّبِ فَقَالَ أَخْبَرَنِي رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِي قَالَ كُنْتُ أَنَا وَ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْمُقَفَّعِ فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَقَالَ ابْنُ الْمُقَفَّعِ تَرَوْنَ هَذَا الْخَلْقَ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى مَوْضِعِ الطَّوَافِ مَا مِنْهُمْ أَحَدٌ أُوجِبُ لَهُ اسْمَ الْإِنْسَانِيَّةِ إِلَّا ذَلِكَ الشَّيْخُ الْجَالِسُ يَعْنِي أَبَا عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ع فَأَمَّا الْبَاقُونَ فَرَعَاعٌ وَ بَهَائِمُ‏ «4» فَقَالَ لَهُ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ وَ كَيْفَ أَوْجَبْتَ هَذَا الِاسْمَ لِهَذَا الشَّيْخِ دُونَ هَؤُلَاءِ قَالَ لِأَنِّي رَأَيْتُ عِنْدَهُ مَا لَمْ أَرَهُ عِنْدَهُمْ فَقَالَ لَهُ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ لَا بُدَّ مِنِ اخْتِبَارِ مَا قُلْتَ فِيهِ مِنْهُ قَالَ فَقَالَ لَهُ ابْنُ الْمُقَفَّعِ لَا تَفْعَلْ فَإِنِّي أَخَافُ أَنْ يُفْسِدَ عَلَيْكَ مَا فِي يَدِكَ‏ «5» فَقَالَ لَيْسَ ذَا رَأْيَكَ وَ لَكِنْ تَخَافُ أَنْ يَضْعُفَ‏
______________________________
(1) أي: فى صورتى السقوط و الانحدار و المراد انه ظهر انه لا يمكنهما التماسك بل لا بدّ من ماسك يمسكهما و المراد بالانحدار الحركة المستديرة (آت).
(2) الظاهر رجوع الضمير الى هشام و يحتمل إرجاعه إلى المؤمن أي صار كاملا بحيث صار بعد ذلك معلم أهل الشام و أهل مصر (آت)
(3) هو محمّد بن على الكوفيّ أبو سمينة الصيرفى عينه الصدوق رحمه اللّه في كتاب التوحيد في اسناد هذا الحديث. و ابن أبي العوجاء هو عبد الكريم كان من تلامذة الحسن البصرى فانحرف عن التوحيد فقيل له تركت مذهب صاحبك و دخلت فيما لا أصل له و لا حقيقة؟ فقال: ان صاحبى كان مخلطا كان يقول طورا بالقدر و طورا بالجبر و ما اعلمه اعتقد مذهبا دام عليه و ابن المقفع هو عبد اللّه ابن المقفع الفارسيّ المشهور الماهر في صنعة الانشاء و الأدب كان مجوسيا اسلم على يد عيسى بن على عم المنصور بحسب الظاهر و كان كابن أبي العوجاء و ابن طالوت و ابن الاعمى على طريق الزندقة و هو الذي عرب كتاب كليلة و دمنة.
(4) الرعاع بالمهملات و فتح اوله: الاحداث الطغام الرذال. (فى).
(5) أي من العقائد.

الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 75
رَأْيُكَ عِنْدِي فِي إِحْلَالِكَ‏ «1» إِيَّاهُ الْمَحَلَّ الَّذِي وَصَفْتَ فَقَالَ ابْنُ الْمُقَفَّعِ أَمَّا إِذَا تَوَهَّمْتَ عَلَيَّ هَذَا فَقُمْ إِلَيْهِ وَ تَحَفَّظْ مَا اسْتَطَعْتَ مِنَ الزَّلَلِ وَ لَا تَثْنِي عِنَانَكَ إِلَى اسْتِرْسَالٍ‏ «2» فَيُسَلِّمَكَ إِلَى عِقَالٍ‏ «3» وَ سِمْهُ مَا لَكَ أَوْ عَلَيْكَ قَالَ فَقَامَ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ وَ بَقِيتُ أَنَا وَ ابْنُ الْمُقَفَّعِ جَالِسَيْنِ فَلَمَّا رَجَعَ إِلَيْنَا ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ قَالَ وَيْلَكَ يَا ابْنَ الْمُقَفَّعِ مَا هَذَا بِبَشَرٍ وَ إِنْ كَانَ فِي الدُّنْيَا رُوحَانِيٌّ يَتَجَسَّدُ إِذَا شَاءَ ظَاهِراً وَ يَتَرَوَّحُ إِذَا شَاءَ بَاطِناً فَهُوَ هَذَا فَقَالَ لَهُ وَ كَيْفَ ذَلِكَ قَالَ جَلَسْتُ إِلَيْهِ فَلَمَّا لَمْ يَبْقَ عِنْدَهُ غَيْرِي ابْتَدَأَنِي فَقَالَ إِنْ يَكُنِ الْأَمْرُ عَلَى مَا يَقُولُ هَؤُلَاءِ وَ هُوَ عَلَى مَا يَقُولُونَ‏ «4» يَعْنِي أَهْلَ الطَّوَافِ فَقَدْ سَلِمُوا وَ عَطِبْتُمْ وَ إِنْ يَكُنِ الْأَمْرُ عَلَى مَا تَقُولُونَ وَ لَيْسَ كَمَا تَقُولُونَ فَقَدِ اسْتَوَيْتُمْ وَ هُمْ فَقُلْتُ لَهُ يَرْحَمُكَ اللَّهُ وَ أَيَّ شَيْ‏ءٍ نَقُولُ وَ أَيَّ شَيْ‏ءٍ يَقُولُونَ مَا قَوْلِي وَ قَوْلُهُمْ إِلَّا وَاحِدٌ فَقَالَ وَ كَيْفَ يَكُونُ قَوْلُكَ وَ قَوْلُهُمْ وَاحِداً وَ هُمْ يَقُولُونَ إِنَّ لَهُمْ مَعَاداً وَ ثَوَاباً وَ عِقَاباً وَ يَدِينُونَ بِأَنَّ فِي السَّمَاءِ إِلَهاً وَ أَنَّهَا عُمْرَانٌ وَ أَنْتُمْ تَزْعُمُونَ أَنَّ السَّمَاءَ خَرَابٌ لَيْسَ فِيهَا أَحَدٌ قَالَ فَاغْتَنَمْتُهَا «5» مِنْهُ فَقُلْتُ لَهُ مَا مَنَعَهُ إِنْ كَانَ الْأَمْرُ كَمَا يَقُولُونَ أَنْ يَظْهَرَ لِخَلْقِهِ وَ يَدْعُوَهُمْ إِلَى عِبَادَتِهِ حَتَّى لَا يَخْتَلِفَ مِنْهُمُ اثْنَانِ وَ لِمَ احْتَجَبَ عَنْهُمْ وَ أَرْسَلَ إِلَيْهِمُ الرُّسُلَ وَ لَوْ بَاشَرَهُمْ بِنَفْسِهِ كَانَ أَقْرَبَ إِلَى الْإِيمَانِ بِهِ فَقَالَ لِي وَيْلَكَ وَ كَيْفَ احْتَجَبَ عَنْكَ مَنْ أَرَاكَ قُدْرَتَهُ فِي نَفْسِكَ نُشُوءَكَ وَ لَمْ تَكُنْ وَ كِبَرَكَ بَعْدَ صِغَرِكَ وَ قُوَّتَكَ بَعْدَ ضَعْفِكَ وَ ضَعْفَكَ بَعْدَ قُوَّتِكَ وَ سُقْمَكَ بَعْدَ صِحَّتِكَ وَ صِحَّتَكَ بَعْدَ سُقْمِكَ وَ رِضَاكَ بَعْدَ غَضَبِكَ وَ غَضَبَكَ بَعْدَ رِضَاكَ وَ حُزْنَكَ‏
______________________________
(1) احلالك بالمهملة و في بعض النسخ بالمعجمة و هو تصحيف. (آت).
(2) «و لا تثنى» نفى في معنى النهى و في توحيد الصدوق لا تثن بصيغة النهى و هو أظهر و على التقديرين مشتق من الثنى و هو العطف و الميل أي: لا ترخ عنانك إليك بأن تميل الى الرفق و الاسترسال و التساهل فتقبل منه بعض ما يلقى إليك. (آت).
(3) «فيسلمك» من التسليم أو الإسلام «الى عقال» و هي ككتاب ما يشد به يد البعير أي: يعقلك بتلك المقدمات التي تسلمت منه بحيث لا يبقى لك مفر كالبعير المعقول. «وسمه ما لك أو عليك» على صيغة الامر أي اجعل على ما تريد ان تتكلم علامة لتعلم أي شي‏ء لك أو عليك و نقل عن الشيخ البهائى قدّس سرّه: انه من السوم من سام البائع السلعة يسوم سوما إذا عرضها على المشترى و سامها المشترى بمعنى استامها و الضمير راجع الى الشيخ على طريق الحذف و الايصال و الموصول مفعوله. (آت)
(4) اعترض (ع) الجملة الحالية بين الشرط و الجزاء للاشارة الى ما هو الحق و لئلا يتوهم انه (ع) في شك من ذلك و قوله: «يعنى ...» كلام ابن أبي العوجاء. (آت) و عطبتم أي: هلكتم. (فى).
(5) أي اعددت اقواله غنيمة إذ من مدعياته انفتح لي باب المناظرة معه عليه السلام.

الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 76
بَعْدَ فَرَحِكَ وَ فَرَحَكَ بَعْدَ حُزْنِكَ وَ حُبَّكَ بَعْدَ بُغْضِكَ وَ بُغْضَكَ بَعْدَ حُبِّكَ وَ عَزْمَكَ بَعْدَ أَنَاتِكَ وَ أَنَاتَكَ‏ «1» بَعْدَ عَزْمِكَ وَ شَهْوَتَكَ بَعْدَ كَرَاهَتِكَ وَ كَرَاهَتَكَ بَعْدَ شَهْوَتِكَ وَ رَغْبَتَكَ بَعْدَ رَهْبَتِكَ وَ رَهْبَتَكَ بَعْدَ رَغْبَتِكَ وَ رَجَاءَكَ بَعْدَ يَأْسِكَ وَ يَأْسَكَ بَعْدَ رَجَائِكَ وَ خَاطِرَكَ‏ «2» بِمَا لَمْ يَكُنْ فِي وَهْمِكَ وَ عُزُوبَ مَا أَنْتَ مُعْتَقِدُهُ عَنْ ذِهْنِكَ‏ «3» وَ مَا زَالَ يُعَدِّدُ عَلَيَّ قُدْرَتَهُ الَّتِي هِيَ فِي نَفْسِي الَّتِي لَا أَدْفَعُهَا حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَيَظْهَرُ فِيمَا بَيْنِي وَ بَيْنَهُ‏ «*» عَنْهُ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا رَفَعَهُ وَ زَادَ فِي حَدِيثِ ابْنِ أَبِي الْعَوْجَاءِ حِينَ سَأَلَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ عَادَ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ فِي الْيَوْمِ الثَّانِي إِلَى مَجْلِسِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَجَلَسَ وَ هُوَ سَاكِتٌ لَا يَنْطِقُ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع كَأَنَّكَ جِئْتَ تُعِيدُ بَعْضَ مَا كُنَّا فِيهِ فَقَالَ أَرَدْتُ ذَلِكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَا أَعْجَبَ هَذَا تُنْكِرُ اللَّهَ وَ تَشْهَدُ أَنِّي ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ الْعَادَةُ تَحْمِلُنِي عَلَى ذَلِكَ فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ ع فَمَا يَمْنَعُكَ مِنَ الْكَلَامِ قَالَ إِجْلَالًا لَكَ وَ مَهَابَةً مَا يَنْطَلِقُ لِسَانِي بَيْنَ يَدَيْكَ فَإِنِّي شَاهَدْتُ الْعُلَمَاءَ وَ نَاظَرْتُ الْمُتَكَلِّمِينَ فَمَا تَدَاخَلَنِي هَيْبَةٌ قَطُّ مِثْلُ مَا تَدَاخَلَنِي مِنْ هَيْبَتِكَ قَالَ يَكُونُ ذَلِكَ وَ لَكِنْ أَفْتَحُ عَلَيْكَ بِسُؤَالٍ وَ أَقْبَلَ عَلَيْهِ فَقَالَ لَهُ أَ مَصْنُوعٌ أَنْتَ أَوْ غَيْرُ مَصْنُوعٍ فَقَالَ عَبْدُ الْكَرِيمِ بْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ بَلْ أَنَا غَيْرُ مَصْنُوعٍ فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ ع فَصِفْ لِي لَوْ كُنْتَ مَصْنُوعاً كَيْفَ كُنْتَ تَكُونُ فَبَقِيَ عَبْدُ الْكَرِيمِ مَلِيّاً لَا يُحِيرُ جَوَاباً «4» وَ وَلِعَ بِخَشَبَةٍ كَانَتْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُوَ يَقُولُ طَوِيلٌ عَرِيضٌ عَمِيقٌ قَصِيرٌ مُتَحَرِّكٌ سَاكِنٌ كُلُّ ذَلِكَ صِفَةُ خَلْقِهِ فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ فَإِنْ كُنْتَ لَمْ تَعْلَمْ صِفَةَ الصَّنْعَةِ غَيْرَهَا فَاجْعَلْ نَفْسَكَ مَصْنُوعاً لِمَا تَجِدُ فِي نَفْسِكَ مِمَّا يَحْدُثُ مِنْ هَذِهِ الْأُمُورِ فَقَالَ لَهُ‏
______________________________
(1) اسم من التأنى و في بعض النسخ [أناتك‏] بالنون و الهمزة بمعنى الفتور و التأخر و الابطاء و في بعضها [إبائك‏] بالباء الموحدة بمعنى الامتناع.
(2) الخاطر من الخطور و هو حصول الشي‏ء مشعورا به في الذهن. (آت).
(3) حاصل استدلاله عليه السلام انك لما وجدت في نفسك آثار القدرة التي ليست من مقدوراتك ضرورة علمت أن لها بارئا قادرا و كيف يكون غائبا عن الشخص من لا يخلو الناس ساعة عن آثار كثيرة تصل منه إليه. (آت).
(*) توجد الرواية في غير واحد من النسخ المخطوطة الموجودة عندنا و رواها الصدوق (ره) في التوحيد قال: حدّثنا عليّ بن أحمد بن محمّد بن عمران الدقاق قال: حدّثنا محمّد بن يعقوب بإسناده رفع الحديث (انّ ابن أبي العوجاء ...) و ذكرها المجلسيّ في مرآة العقول و شرحها مجملا.
(4) بالمهملة أي: لا ينطق و لا يقدر عليه؛ و الولوع بالشي‏ء الحرص عليه و المبالغة في تناوله. (آت).

الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 77
عَبْدُ الْكَرِيمِ سَأَلْتَنِي عَنْ مَسْأَلَةٍ لَمْ يَسْأَلْنِي عَنْهَا أَحَدٌ قَبْلَكَ وَ لَا يَسْأَلُنِي أَحَدٌ بَعْدَكَ عَنْ مِثْلِهَا فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع هَبْكَ‏ «1» عَلِمْتَ أَنَّكَ لَمْ تُسْأَلْ فِيمَا مَضَى فَمَا عَلَّمَكَ أَنَّكَ لَا تُسْأَلُ فِيمَا بَعْدُ عَلَى أَنَّكَ يَا عَبْدَ الْكَرِيمِ نَقَضْتَ قَوْلَكَ- لِأَنَّكَ تَزْعُمُ أَنَّ الْأَشْيَاءَ مِنَ الْأَوَّلِ سَوَاءٌ فَكَيْفَ قَدَّمْتَ وَ أَخَّرْتَ ثُمَّ قَالَ يَا عَبْدَ الْكَرِيمِ أَزِيدُكَ وُضُوحاً أَ رَأَيْتَ لَوْ كَانَ مَعَكَ كِيسٌ فِيهِ جَوَاهِرُ فَقَالَ لَكَ قَائِلٌ هَلْ فِي الْكِيسِ دِينَارٌ فَنَفَيْتَ كَوْنَ الدِّينَارِ فِي الْكِيسِ فَقَالَ لَكَ صِفْ لِيَ الدِّينَارَ وَ كُنْتَ غَيْرَ عَالِمٍ بِصِفَتِهِ هَلْ كَانَ لَكَ أَنْ تَنْفِيَ كَوْنَ الدِّينَارِ عَنِ الْكِيسِ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَمُ قَالَ لَا فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فَالْعَالَمُ أَكْبَرُ وَ أَطْوَلُ وَ أَعْرَضُ مِنَ الْكِيسِ فَلَعَلَّ فِي الْعَالَمِ صَنْعَةً مِنْ حَيْثُ لَا تَعْلَمُ صِفَةَ الصَّنْعَةِ مِنْ غَيْرِ الصَّنْعَةِ فَانْقَطَعَ عَبْدُ الْكَرِيمِ وَ أَجَابَ إِلَى الْإِسْلَامِ بَعْضُ أَصْحَابِهِ وَ بَقِيَ مَعَهُ بَعْضٌ فَعَادَ فِي الْيَوْمِ الثَّالِثِ فَقَالَ أَقْلِبُ السُّؤَالَ فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع سَلْ عَمَّا شِئْتَ فَقَالَ مَا الدَّلِيلُ عَلَى حَدَثِ الْأَجْسَامِ فَقَالَ إِنِّي مَا وَجَدْتُ شَيْئاً صَغِيراً وَ لَا كَبِيراً إِلَّا وَ إِذَا ضُمَّ إِلَيْهِ مِثْلُهُ صَارَ أَكْبَرَ وَ فِي ذَلِكَ زَوَالٌ وَ انْتِقَالٌ عَنِ الْحَالَةِ الْأُولَى وَ لَوْ كَانَ قَدِيماً مَا زَالَ وَ لَا حَالَ لِأَنَّ الَّذِي يَزُولُ وَ يَحُولُ يَجُوزُ أَنْ يُوجَدَ وَ يُبْطَلَ فَيَكُونُ بِوُجُودِهِ بَعْدَ عَدَمِهِ دُخُولٌ فِي الْحَدَثِ وَ فِي كَوْنِهِ فِي الْأَزَلِ دُخُولُهُ فِي الْعَدَمِ وَ لَنْ تَجْتَمِعَ صِفَةُ الْأَزَلِ وَ الْعَدَمِ وَ الْحُدُوثِ وَ الْقِدَمِ فِي شَيْ‏ءٍ وَاحِدٍ فَقَالَ عَبْدُ الْكَرِيمِ هَبْكَ عَلِمْتَ فِي جَرْيِ الْحَالَتَيْنِ وَ الزَّمَانَيْنِ عَلَى مَا ذَكَرْتَ وَ اسْتَدْلَلْتَ بِذَلِكَ عَلَى حُدُوثِهِا فَلَوْ بَقِيَتِ الْأَشْيَاءُ عَلَى صِغَرِهَا مِنْ أَيْنَ كَانَ لَكَ أَنْ تَسْتَدِلَّ عَلَى حُدُوثِهِنَّ فَقَالَ الْعَالِمُ ع إِنَّمَا نَتَكَلَّمُ عَلَى هَذَا الْعَالَمِ الْمَوْضُوعِ فَلَوْ رَفَعْنَاهُ وَ وَضَعْنَا عَالَماً آخَرَ كَانَ لَا شَيْ‏ءَ أَدَلَّ عَلَى الْحَدَثِ مِنْ رَفْعِنَا إِيَّاهُ وَ وَضْعِنَا غَيْرَهُ وَ لَكِنْ أُجِيبُكَ مِنْ حَيْثُ قَدَّرْتَ أَنْ تُلْزِمَنَا فَنَقُولُ إِنَّ الْأَشْيَاءَ لَوْ دَامَتْ عَلَى صِغَرِهَا لَكَانَ فِي الْوَهْمِ أَنَّهُ مَتَى ضُمَّ شَيْ‏ءٌ إِلَى مِثْلِهِ كَانَ أَكْبَرَ وَ فِي جَوَازِ التَّغْيِيرِ عَلَيْهِ خُرُوجُهُ مِنَ الْقِدَمِ كَمَا أَنَّ فِي تَغْيِيرِهِ دُخُولَهُ فِي الْحَدَثِ لَيْسَ لَكَ وَرَاءَهُ شَيْ‏ءٌ يَا عَبْدَ الْكَرِيمِ فَانْقَطَعَ وَ خُزِيَ فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْعَامِ الْقَابِلِ الْتَقَى مَعَهُ فِي الْحَرَمِ فَقَالَ لَهُ بَعْضُ شِيعَتِهِ إِنَّ ابْنَ أَبِي الْعَوْجَاءِ قَدْ أَسْلَمَ فَقَالَ الْعَالِمُ ع هُوَ أَعْمَى مِنْ ذَلِكَ لَا يُسْلِمُ فَلَمَّا بَصُرَ بِالْعَالِمِ‏
______________________________
(1) هبك: اي افرض نفسك انك علمت ما مضى و سلّمنا ذلك لك. (آت).

الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 78
قَالَ سَيِّدِي وَ مَوْلَايَ فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ ع مَا جَاءَ بِكَ إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ فَقَالَ عَادَةُ الْجَسَدِ وَ سُنَّةُ الْبَلَدِ وَ لِنَنْظُرَ مَا النَّاسُ فِيهِ مِنَ الْجُنُونِ وَ الْحَلْقِ وَ رَمْيِ الْحِجَارَةِ فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ ع أَنْتَ بَعْدُ عَلَى عُتُوِّكَ وَ ضَلَالِكَ يَا عَبْدَ الْكَرِيمِ فَذَهَبَ يَتَكَلَّمُ فَقَالَ لَهُ ع‏ لا جِدالَ فِي الْحَجِ‏ وَ نَفَضَ رِدَاءَهُ مِنْ يَدِهِ وَ قَالَ إِنْ يَكُنِ الْأَمْرُ كَمَا تَقُولُ وَ لَيْسَ كَمَا تَقُولُ نَجَوْنَا وَ نَجَوْتَ وَ إِنْ يَكُنِ الْأَمْرُ كَمَا نَقُولُ وَ هُوَ كَمَا نَقُولُ نَجَوْنَا وَ هَلَكْتَ فَأَقْبَلَ عَبْدُ الْكَرِيمِ عَلَى مَنْ مَعَهُ فَقَالَ وَجَدْتُ فِي قَلْبِي حَزَازَةً «1» فَرُدُّونِي فَرَدُّوهُ فَمَاتَ لَا رَحِمَهُ اللَّهُ.

=-=-=-
روایتی دیگر از بصائر الدرجات ج 1 ص 152
3- حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ الْجَمَّالِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقُلْتُ لَهُ إِنِّي أَسْأَلُكَ جُعِلْتُ فِدَاكَ عَنْ مَسْأَلَةٍ لَيْسَ هَاهُنَا أَحَدٌ يَسْمَعُ كَلَامِي فَرَفَعَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع سِتْراً بَيْنِي وَ بَيْنَ بَيْتٍ آخَرَ فَاطَّلَعَ فِيهِ ثُمَّ قَالَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ سَلْ عَمَّا بَدَا لَكَ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ الشِّيعَةِ يَتَحَدَّثُونَ‏
______________________________
(1)- و في نسخة بدله، بالحق.
(2)- الاهاب، بدله في البحار.
(3)- كتبا، في نسخة البحار.

بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج‏1، ص: 152
أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص عَلَّمَ عَلِيّاً ع بَاباً يُفْتَحُ مِنْهُ أَلْفُ بَابٍ قَالَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَا أَبَا مُحَمَّدٍ عَلَّمَ وَ اللَّهِ رَسُولُ اللَّهِ عَلِيّاً أَلْفَ بَابٍ يُفْتَحُ لَهُ مِنْ كُلِّ بَابٍ أَلْفُ بَابٍ قَالَ قُلْتُ لَهُ وَ اللَّهِ هَذَا لَعِلْمٌ فَنَكَتَ سَاعَةً فِي الْأَرْضِ ثُمَّ قَالَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ وَ مَا هُوَ بِذَلِكَ ثُمَّ قَالَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ وَ إِنَّ عِنْدَنَا الْجَامِعَةَ وَ مَا يُدْرِيهِمْ مَا الْجَامِعَةُ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ مَا الْجَامِعَةُ قَالَ صَحِيفَةٌ طُولُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً بِذِرَاعِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ إِمْلَاءٍ مِنْ فَلْقِ فِيهِ وَ خَطَّ عَلِيٌّ بِيَمِينِهِ فِيهَا كُلُّ حَلَالٍ وَ حَرَامٍ وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ يَحْتَاجُ النَّاسُ إِلَيْهِ حَتَّى الْأَرْشُ فِي الْخَدْشِ وَ ضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَيَّ فَقَالَ تَأْذَنُ لِي يَا أَبَا مُحَمَّدٍ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّمَا أَنَا لَكَ اصْنَعْ مَا شِئْتَ قَالَ فَغَمَزَنِي بِيَدِهِ فَقَالَ حَتَّى أَرْشُ هَذَا كَأَنَّهُ مُغْضَبٌ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَذَا وَ اللَّهِ الْعِلْمُ قَالَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ وَ لَيْسَ بِذَلِكَ ثُمَّ سَكَتَ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ إِنَّ عِنْدَنَا الْجَفْرَ وَ مَا يُدْرِيهِمْ مَا الْجَفْرُ مِسْكُ شَاةٍ أَوْ جِلْدُ بَعِيرٍ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا الْجَفْرُ قَالَ وِعَاءٌ أَحْمَرُ أَوْ أدم‏ «1» [أَدِيمٌ‏] أَحْمَرُ فِيهِ عِلْمُ النَّبِيِّينَ وَ الْوَصِيِّينَ قُلْتُ هَذَا وَ اللَّهِ هُوَ الْعِلْمُ قَالَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ وَ مَا هُوَ بِذَلِكَ ثُمَّ سَكَتَ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ وَ إِنَّ عِنْدَنَا لَمُصْحَفَ فَاطِمَةَ ع وَ مَا يُدْرِيهِمْ مَا مُصْحَفُ فَاطِمَةَ قَالَ مُصْحَفٌ فِيهِ مِثْلُ قُرْآنِكُمْ هَذَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ وَ اللَّهِ مَا فِيهِ مِنْ قُرْآنِكُمْ حَرْفٌ وَاحِدٌ إِنَّمَا هُوَ شَيْ‏ءٌ أَمْلَاهَا «2» اللَّهُ وَ أَوْحَى إِلَيْهَا قَالَ قُلْتُ هَذَا وَ اللَّهِ هُوَ الْعِلْمُ قَالَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ وَ لَيْسَ بِذَاكَ قَالَ ثُمَّ سَكَتَ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ إِنَّ عِنْدَنَا لَعِلْمٌ مَا كَانَ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ إِلَى أَنْ تَقُومَ السَّاعَةُ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَذَا وَ اللَّهِ هُوَ الْعِلْمُ قَالَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ وَ مَا هُوَ بِذَاكَ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَأَيُّ شَيْ‏ءٍ هُوَ الْعِلْمُ قَالَ مَا يَحْدُثُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ الْأَمْرُ بَعْدَ الْأَمْرِ وَ الشَّيْ‏ءُ بَعْدَ الشَّيْ‏ءِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.

-=-=-
حاج آقا مکرر می فرمودند:
من حرف وقتی از زبان من خارج می شود تا بگوشم برسد و بشنوم( چون یک فاصله مکانی بین زبان و گوش من هست) امام علیه السلام می شنود.
-=-=-=
من قائل نیستم که شیخ مفید توریه می کرده است.
ولی این را قائل هستم که وقتی شیخ مفید وقتی از فضای اشکال خارج می شدند و به فضای شیعه آن روز مراجعه می کردند، می بایست جواب اینها را اینگونه بگویند و عوامانه سخن بگویند.
چرا؟
چون خود معصومین این را در قلب شیخ مفید گذاشته اند، و مقوم اینها، خود معصومین علیهم السلام بوده اند.
=-==


آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
8 اردیبهشت 1393 - 29 جمادی الثانی 1435- دوشنبه
« پاسخ #6 : مه 06, 2014, 12:11:22 am »

بسم الله الرحمن الرحیم
=-=-
مرحوم آقای کازرونی حرفهای زیادی داشتند که از علمای یزد بودند و خیلی بزرگوار بودند.
تکه کلامشان به جدم بود.
می گفتند: من یک زمانی نماز صبح می خواندم، می آدم بیرون (آن وقت مکلا بودم) شش تا مباحثه می کردم، به جدم هنوز ناشتا بودم.
=-=-=
سوال
آیا فکر کردن برای امام وجود دارد؟
چون ما فکر می کنیم که از مجهول به معلوم برسیم.
=-=-
جواب
آنطوری که دیروز عرض کردم راه را اگر بشناسیم خیلی بهتر از خروجی های راه است.
ما بین دو امر هستیم.
هر دوش برای کسی که بخواهد منصفانه راه برود، وجود دارد و باز است.
ولی جمع کردنش مشکل است.
یک طرفش این است که : اگر کسی برود می بیند، که مقامات اهل بیت علیهم السلام، قابل شک نیست.
قرآن دارد می گوید لو کنت اعلم الغیب.
خب شما با قضیه جنگ صفین و متواتراتی که موجود است چه می کنید. قضیه عمار را همه خبر داشتند.
ابن خلدون را پدر فلسفه تاریخ و علوم اجتماعی می دانند.
در دو جای تاریخش می گوید: و قد صحّ که امام صادق به همه کسانی که خروج می کردند، می گفتند آینده اش را که چطور کشته می شوند.
پس ما بین دو امر هستیم.
یک امر را نمی توان انکار کرد حالات و مقاماتشان را که مشهود عند الکل است.
از یک طرف، رفتارهایی داشتند که نمی دانیم، این مقام با آن مقام چطور جمع می شود.
پس یک طرف رفتارشان است که قابل شک نیست.
از یک طرف می بینیم چیزهای متواتری که شواهد واضحه مقامات است.
حالا ما هستیم و جمع بین این دو.
راه جمع این است که پیدا کردن کلماتی از خودشان است که کلیدی هم باشد.
این راه خوبی است.
حالا می فرمایید معصومین فکر می کردند یا نه؟ اعمال بینش سیاسی می کردند یا نه؟
در کلمات خودشان موجود است جواب.
در بعضی عبارات هست که می فرمایند ما فکر می کنیم و سبک سنگین می کنیم موارد را.
خطبه شقشقیه را شیعه قبول دارد.
در این خطبه می فرمایند:
علل الشرائع، ج‏1، ص: 151
وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ يَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ وَ يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ وَ يَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ 
در ادامه حضرت می فرمایند:
فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى
من دیدم اگر صبر کنم عاقلانه تر است. (احجی)
این یک کلام که شاهد است.
در سیدالشهداء علیه السلام هم مگر غیر از این بود که کلماتشان دلالت بر عاقلانه بودن است.
حضرت فرمودند: اگر من بخواهم مثل معاویه رفتار کنم می توانم، ولی تقوی نمی گذارد. لولا التقی لکنت ...
شیعه نمی تواند آن حال امام را در چند عالمی بودن درک کند.
لذا حال خودش را که تک عالمی است، می بیند، لذا قطع می کند که امام هم اینگونه است.

اما بحث در این است که حالت نفس الامری و جمع الجمعی امام را تصور کنیم.
اینکه امام حالت جمع الجمعی دارد یعنی چه؟
یعنی امام که این مقامات بالا را دارند، بعض مقامات دنیوی را قیچی می کنند، یا جمع می کنند؟

یکی از حالات جمع، که مثالش زیاد زده می شود، این است، که اینجور فردی، اگر از نزدیکشان بمیرد، محال است گریه کند، و اگر گریه کند، نقصش به حساب می آید.
وقتی این فرد مقامش بالاتر می رود، می شود جمع الجمع و الفرق.
مرحوم صاحب المیزان در حالات استادشان نقل می کند که مرحوم آسید علی آقا، وقتی جلوی ایشان دو نفر همدیگه را کشتند، اصلا تکان نخوردند و حالی بهشان دست نداد.
این چیزها را ما نمی فهمیم.

حالا این فرد وقتی برود بالاتر، اگر این صحنه برایش اتفاق بیفتد، بلند می شود، اعتراض می کند، رگ گردنش باد می کند.
اولیاء خدا اینگونه است حالشان.
حالا ما اگر بخواهیم حال کسانی را درک کنیم که از این مرحله بالاتر رفته اند، این خیلی دشوار است.
ولی می توانیم بگوییم معقول است این که بشود جمع کرد بین این عوالم. محال نیست.

روایتی هست در باب صفات امام در کافی شریف حضرت امام رضا علیه السلام در اینجا تعبیراتی دارند که اگر نگاه کنید، جوهر است.
حضرت می فرمایند: اگر می خواهید بفهمید امام چطور است و دستت به آن می رسد، بدانید امام اینگونه است که همان طوری که دستت را بلند می کنید که ستاره را بگیرید، نمی توانید، امام هم اینگونه است.
الكافي (ط - الإسلامية) ؛ ج‏1 ؛ ص201
فَمَنْ ذَا الَّذِي يَبْلُغُ مَعْرِفَةَ الْإِمَامِ أَوْ يُمْكِنُهُ اخْتِيَارُهُ هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ ضَلَّتِ الْعُقُولُ وَ تَاهَتِ الْحُلُومُ وَ حَارَتِ الْأَلْبَابُ وَ خَسَأَتِ الْعُيُونُ‏ «1» وَ تَصَاغَرَتِ الْعُظَمَاءُ وَ تَحَيَّرَتِ الْحُكَمَاءُ وَ تَقَاصَرَتِ الْحُلَمَاءُ وَ حَصِرَتِ الْخُطَبَاءُ وَ جَهِلَتِ الْأَلِبَّاءُ وَ كَلَّتِ الشُّعَرَاءُ وَ عَجَزَتِ الْأُدَبَاءُ وَ عَيِيَتِ الْبُلَغَاءُ عَنْ وَصْفِ شَأْنٍ مِنْ شَأْنِهِ أَوْ فَضِيلَةٍ مِنْ فَضَائِلِهِ وَ أَقَرَّتْ بِالْعَجْزِ وَ التَّقْصِيرِ وَ كَيْفَ يُوصَفُ بِكُلِّهِ أَوْ يُنْعَتُ بِكُنْهِهِ أَوْ يُفْهَمُ شَيْ‏ءٌ مِنْ أَمْرِهِ أَوْ يُوجَدُ مَنْ يَقُومُ مَقَامَهُ وَ يُغْنِي غِنَاهُ لَا كَيْفَ وَ أَنَّى وَ هُوَ بِحَيْثُ النَّجْمُ مِنْ يَدِ الْمُتَنَاوِلِينَ وَ وَصْفِ الْوَاصِفِينَ فَأَيْنَ‏ الِاخْتِيَارُ مِنْ هَذَا وَ أَيْنَ الْعُقُولُ عَنْ هَذَا وَ أَيْنَ يُوجَدُ مِثْلُ هَذَا أَ تَظُنُّونَ أَنَّ ذَلِكَ يُوجَدُ فِي غَيْرِ آلِ الرَّسُولِ مُحَمَّدٍ ص كَذَبَتْهُمْ وَ اللَّهِ أَنْفُسُهُمْ وَ مَنَّتْهُمُ الْأَبَاطِيلَ‏
________________________________________
كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي (ط - الإسلامية)، 8جلد، دار الكتب الإسلامية - تهران، چاپ: چهارم، 1407 ق.

امام ستاره در آسمان است که دیگران دستشان را دراز کنند که بگیرند آن را.

روایت سعد در اکمال الدین شیخ صدوق است که روایت خوبی است ولی عده ای خدشه می کنند در آن.
مرحوم مجلسی یک باب باز کرده اند در بحار، باب خبر سعد. از بس اهمیت داده اند به این روایت.

=-=-=
ما از نظر برهانی...
اگر با مثالهایی رفتیم جلو و این مطلب را درک کردیم که یک کسی در وجود او عوالمی است با قید استقلال، یعنی عوالمی نیست که احکامشان بند به هم هست، عوالم مستقل غیر متزاحم در احکام.
اگر توانستیم این مطلب را تصور کنیم، درست می شود.
از چیزهایی که معاویه به امیرالمومنین می گوید، گفت: تنفسک السعداء
تنفس سعداء یک مطلب فطری است و مقام جمع الجمعی است و منافاتی با مقام امیرالمومنین ندارد.

گاهی ارتباط به این معناست که می آید به جایی برسد که اگر استقلال آدم محدود بشود، لوازم به گونه ای است که با کل دستگاه مخالفت پیدا می کند.
اما باید به گونه ای باشد که ارتباط عوالم با هم دچار مشکل نشود.
مثالش جایی است که حضرت عمر را به زمین کوبیدند، فذکر عهد النبی.
اینجا جایی است که باید آن فرد سزای عملش را ببیند، اینجا ارتباط آن عالم با این عالم، دچار مشکل نکرد کار را.
=-=-=
زمانی که کوچک بودم، کتابی دیدم که اسمش حتی غلط بود، امام صادق مغز متفکر جهان تشیع.
=-=
سیدالشهداء هم اینگونه است.
اگر بگوییم حضرت آن کاری را که در مسیر کربلا انجام دادند، تمامش خلاف ظواهر فقه و شرع بود.
در حالی که اینگونه نبود،
تمام کارهای حضرت لحظه به لحظه اش موافق شرع و عقل بود.
حتی وقتی گفتند: هیهات منا الذلۀ
که وقتی بود که رفتند با عمر سعد صحبت کردند.
خیلی مهم است که در کجا چی فرمودند.
=-=-
منظور
جواب فرمایش شما این است که بهترین راه، تکثیر امثله و کلیدهایی است که در فرمایش خود اهل بیت هست.
=-=-
روایتی که راوی پرسید از حضرت که شما فرموده اید اگر کسی آخرین کلامش لا اله الا الله باشد، داخل بهشت می شود، حضرت فرمودند بله.
عرضکرد: اگر اینگونه باشد، پس ما چه فرقی با عامه داریم.
حضرت فرمودند: آنها وقتی آخرین لحظه شان باشد، یادشان می رود.
راوی می گوید: من برایم سخت شد این کلام.
دقایقی گذشت، حضرت از من پرسیدند: اسمت چیست؟
هرچه به فکرم فشار آوردم دیدم اسمم یادم نیست.
و بعد از چند دقیقه برگشت.
=-=-=
حاج آقا درباره روایت ما ترددت فی شیء انا فاعله کترددی فی قبض روح عبدی المومن.. که در کافی شریف هست، می فرمودند: یعنی یک دفعه انجام نمی دهم.
=-=-
روایت دیگر:
که در کتب اهل سنت هم دیدم، از حضرت امیر پرسیدند چطور شما همه چیز را سریع جواب می دهید، حضرت کف دستشان را نشان دادند و پرسیدند این چیه؟
گفت: کف دست.
حضرت فرمودند: چرا سریع جواب دادی؟
کنایه از اینکه همه چیز برای من روشن و واضح است.
=-=-
سیدالشهداء علیه السلام در خطبه ای که در مکه می خوانند می فرمایند: کانی و اوصالی یتقطعها ...
مثير الأحزان ؛ ؛ ص41
. خطبة الإمام أثناء توجهه إلى العراق‏
ثُمَّ قَامَ خَطِيباً فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ ما شاءَ اللَّهُ‏ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏ خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلَادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاةِ وَ مَا أَوْلَهَنِي إِلَى أَسْلَافِي اشْتِيَاقَ يَعْقُوبَ إِلَى يُوسُفَ وَ خُيِّرَ لِي مَصْرَعٌ أَنَا لَاقِيهِ كَأَنِّي‏ وَ أَوْصَالِي‏ يَتَقَطَّعُهَا عُسْلَانُ‏ «3» الْفَلَوَاتِ بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَ كَرْبَلَاءَ فَيَمْلَأَنَّ مِنِّي أَكْرَاشاً جُوفاً وَ أَجْرِبَةً سُغْباً «4» لَا مَحِيصَ عَنْ يَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ نَصْبِرُ عَلَى بَلَائِهِ وَ يُوَفِّينَا أُجُورَ الصَّابِرِينَ لَنْ تَشُذَّ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ لَحْمَتُهُ‏ «5» وَ هِيَ مَجْمُوعَةٌ لَهُ فِي حَظِيرَةِ الْقُدْسِ تَقَرُّ بِهِمْ عَيْنُهُ وَ يُنَجَّزُ بِهِمْ وَعْدُهُ مَنْ كَانَ بَاذِلًا فِينَا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلَى لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْيَرْحَلْ فَإِنِّي رَاحِلٌ مُصْبِحاً إِنْ شَاءَ اللَّهُ‏ «6»
______________________________
(3) ذئاب.
(4) جياع.
(5) قرابته.
(6) أخرجه في البحار: 44/ 366 عن اللهوف ص 25 و أورده في كشف الغمّة: 2/ 29

مثير الأحزان، ص: 42
ثُمَّ أَقْبَلَ الْحُسَيْنُ حَتَّى مَرَّ بِالتَّنْعِيمِ فَلَقِيَ إِبِلًا عَلَيْهَا هَدِيَّةٌ مَعَ بُحَيْرِ بْنِ رَيْسَانَ‏ «1» الْحِمْيَرِيِّ إِلَى يَزِيدَ بْنِ مُعَاوِيَةَ وَ كَانَ عَامِلَهُ عَلَى الْيَمَنِ وَ عَلَيْهَا الْوَرْسُ وَ الْحُلَلُ فَأَخَذَهَا الْحُسَيْنُ ع وَ قَالَ لِأَصْحَابِ الْإِبِلِ مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَنْطَلِقَ مِنْكُمْ مَعَنَا إِلَى الْعِرَاقِ وَفَيْنَاهُ كِرَاهُ وَ أَحْسَنَّا صُحْبَتَهُ وَ مَنْ أَحَبَّ أَنْ يُفَارِقَنَا مِنْ مَكَانِنَا هَذَا أَعْطَيْنَاهُ مِنَ الْكِرَاءِ بِقَدْرِ مَا قَطَعَ مِنَ الطَّرِيقِ فَمَضَى قَوْمٌ وَ امْتَنَعَ آخَرُون‏
________________________________________
ابن نما حلى، جعفر بن محمد، مثير الأحزان، 1جلد، مدرسه امام مهدى - ايران ؛ قم، چاپ: سوم، 1406 ق.

در روز ترویه حضرت می فرمایند: می بینیم که اعضایم دارد قطعه قطعه می شود.
در واقع علم غیب ائمه، محیط به نفس زمانهاست.
=-=
تصور رفتن امام به عالم دیگر درست نیست، بلکه آن عالم مستقل است و حکم خودش را دارد، و نمی توان بگویی امام می رود به آن عالم یا نمی رود، بلکه در آنجا زمان و مکان وجود ندارد.
=-=-=
دیروز مثالی بعد از مباحثه به ذهنم آمد.
مادری شب خواب می بیند که فردا بچه اش در آتش می افتد و می سوزد.
فردا که بیدار می شود و یادش نیست خوابش را یا هست.
فردا در واقع آتش سوزی اتفاق می افتد، و بچه اش هم در آتش است.
آیا این مادر می رود بچه را نجات بدهد یا نمی رود؟
بله می رود
چرا؟
چون مادر است.
امام هم اینگونه است:
بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالۀ و حیرۀ الضلالۀ
=-=-
اجنه با آن دید جنی که داشتند، دیدند لشکر وسیعی از کوفه خارج شده است و به سوی سیدالشهداء علیه السلام می آید.
اینها آمدند خدمت حضرت که اجازه بدهید ما همه اینها را بکشیم.
حضرت جواب آخری را اول نگفتند.
بلکه می خواستند تا ممکن است اینها بروند.
حضرت فرمودند: این درست نیست. اینها شما را نمی بینند و شما آنها را نمی بینید. و این درست نیست.
آنها گفتند: اشکال ندارد، ما ظاهر می شویم،  کشته هم بشویم اشکال ندارد.
حضرت فرمودند: اگر من کشته نشوم پس این مردم چطور مورد امتحان قرار بگیرم.
الهداية الكبرى ؛ ؛ ص206
وَ عَنْهُ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرٍ الصَّادِقِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) قَالَ: لَمَّا سَارَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنُ (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) مِنَ الْمَدِينَةِ تَكْنُفُهُ أَفْوَاجُ الْمَلَائِكَةِ الْمُسَوِّمِينَ وَ الْمُرْدِفِينَ فِي أَيْدِيهِمُ الْحِرَابُ عَلَى نُجُبٍ مِنْ نُجُبِ الْجَنَّةِ فَسَلَّمُوا عَلَيْهِ وَ قَالُوا: يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ بَعْدَ جَدِّهِ وَ أَبِيهِ وَ أَخِيهِ إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَمَدَّكَ بِنَا فَقَالَ لَهُمْ: الْمَوْعِدُ حَضْرَتِي وَ بُقْعَتِيَ الَّتِي أُسْتَشْهَدُ بِهَا فِي كَرْبَلَاءَ فَإِذَا وَرَدْتُهَا فَأْتُونِي فَقَالُوا يَا حُجَّةَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ أَمَرَنَا أَنْ نَسْمَعَ لَكَ وَ نُطِيعَ فَهَلْ تَخْشَى مِنْ عَدُوٍّ يَلْقَاكَ فَنَكُونَ مَعَكَ فَقَالَ لَا سَبِيلَ لَهُمْ عَلَيَّ وَ لَا يَلْقَوْنِي بِكَرِيهَةٍ حَتَّى أَصِلَ إِلَى بُقْعَتِي وَ أَتَاهُ أَفْرَاخٌ مِنْ مُؤْمِنِي الْجِنِّ فَقَالُوا لَهُ: يَا مَوْلَانَا نَحْنُ شِيعَتُكَ وَ أَنْصَارُكَ مُرْنَا بِأَمْرِكَ فَإِنْ أَمَرْتَنَا نَقْتُلُ كُلَّ عَدُوٍّ لَكَ وَ أَنْتَ مَكَانَكَ لَكَفَيْنَاكَ ذَلِكَ فَجَزَاهُمْ خَيْراً وَ قَالَ لَهُمْ: أَ مَا قَرَأْتُمْ كِتَابَ اللَّهِ الْمُنْزَلَ عَلَى نَبِيِّهِ الْمُرْسَلِ قَوْلَهُ تَعَالَى: قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى‏ مَضاجِعِهِمْ‏ فَإِذَا أَقَمْتُ مَكَانِي فَبِمَا ذَا يَمْتَحِنُ‏
الهداية الكبرى، ص: 207
اللَّهُ هَذَا الْخَلْقَ الْمَنْكُوسَ وَ إِنَّمَا يُحْشَرُونَ إِلَى النَّارِ وَ أَمَّا مَنْ يَكُونُ حَضْرَتِي بِكَرْبَلَاءَ الَّتِي اخْتَارَهَا اللَّهُ لِي دُونَ الْأَرْضِ وَ جَعَلَهَا مَعْقِلًا لِشِيعَتِنَا وَ مُحِبِّيهِمْ وَ يَقْبَلُ فِيهَا أَعْمَالَهُمْ وَ يَشْكُرُ اللَّهُ سَعْيَهُمْ وَ تَكُونُ لَهُمْ أَمَاناً فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ لَا يَبْقَى مَطْلُوبٌ مِنْ أَهْلِي وَ نَسَبِي وَ ذَرَارِيَّ وَ إِخْوَتِي وَ أَهْلِ بَيْتِي وَ يُسَيَّرُ بِرَأْسِي إِلَى يَزِيدَ بْنِ مُعَاوِيَةَ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ لَعَنَ كُلَّ ظَالِمٍ لَهُمْ، فَقَالَتْ لَهُ الْجِنُّ: وَ اللَّهِ يَا حَبِيبَ اللَّهِ وَ ابْنَ حَبِيبِهِ لَوْ لَا أَنَّ أَمْرَكَ أَمْرُ اللَّهِ وَ طَاعَتَكَ ذَلِكَ لَا يَجُوزُ لَنَا مُخَالَفَتُهُ لَخَالَفْنَاكَ وَ قَتَلْنَا جَمِيعَ أَعْدَائِكَ قَبْلَ أَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ فَقَالَ لَهُمْ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) وَ نَحْنُ بِاللَّهِ عَلَيْهِمْ أَقْدَرُ وَ لَكِنْ‏ لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى‏ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ.
________________________________________
خصيبى، حسين بن حمدان، الهداية الكبرى، 1جلد، البلاغ - بيروت، 1419 ق.

یک مثال دیگر هم که یادم آمد برای حالات عادی شان .
عبارتش دقیق یادم نیست.
راوی می گوید: با امام صادق علیه السلام کنار جایی ایستاده بودیم که دیواری بود که سوراخهایی داشت. (من جوان بودم و حضرت مسن بودند)
حضرت فرمودند: می بینی سوراخهای دیوار را.
گفتم: بله
فرمودند: اما من نمی بینم.
(جالب است می گویند دیدی؟ بعد می گویند من نمی بینم)
=-=-=
یا آن روایتی که حضرت ناراحت تشریف آوردند و فرمودند: چیه که شما نسبت علم غیب به ما می دهید، من امروز کنیزم یک اشتباه انجام داد، ندانستم.
راوی می گوید: رفتیم به اندرون، به حضرت عرض کردم آقا این چگونه بود، حضرت اشاره کردند به قضیه آصف بن برخیا...
=-=-=
سوال:
آیا از این روایت می توان برای تقیه استفاده کرد؟
بله.
مرحوم مجلسی در بحار می نویسد: اهل بیت در مقابل شیعیان بیشتر از غیر شیعه تقیه می کردند.


آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
10 اردیبهشت 1393 - 1 رجب المرجب 1435- چهارشنبه
« پاسخ #7 : مه 06, 2014, 12:16:24 am »

بسم الله الرحمن الرحیم
حاج آقا می گفتند: حاج اشرفی از علمای بابل بودند.
ایشان گفته بودند: من صبح تا شب هیچ کاری ندارم و فقط یک درس شرح لمعه دارم، اما وقتی می فهمم امروز چهارشنبه است، خیلی خوشحال می شو.!(کنایه از تعطیلی دو روزه درس)
=-=
خیلی تعریف می کردند از جدیت مرحوم شعرانی.
می گفتند: تهران با ایشان درس داشتیم، ساعت 8 صبح.
برف سنگینی آمده بود.
من هم به تردید افتادم بروم یا نروم.
بالاخره رفتم ولی دیر شد.
با تاخیری رسیدم.
تا رفتم دیدم درب باز است، یک نفر نشسته بودند. رفتم دیدم استاد نشسته اند و منتظر من هستند.
خیلی خجل شدم.
اینقدر خجالت کشیدم، شروع کردم به عذرخواهی.
ایشان حرفهای من را گوش دادند، و گفتند: هر روز که از این مسیر می آمدی، گداها را توی مسیر دیدی که نشسته بودند؟
گفتم بله.
گفتند: امروز هم آمده بودند؟
گفتم: بله.
گفتند: چطور گداها کارشان را تعطیل نکردند، ما درس را تعطیل کنیم!
=-=-
از چیزهایی که می گفتند: می گفتند ما وقتهایی که پیش آقای شعرانی بودیم، در طول سال فقط دو روز درس ما تعطیل بود، عاشورا و 28 صفر.
بقیه روزهای حتی جمعه ها درس بود.
کل مجمع البیان از باء بسم الله تا تاء تمت. جواهر همینجور و ...
=-=-
روایت 19 جلد 18 بحار ص 263 در باب کیفیت نزول قرآن و جبرئیل را که چند روز است می خواهیم بخوانیم.
این روایت را مرحوم مجلسی از علل الشرایع نقل می کند.
19- ع، علل الشرائع الطَّالَقَانِيُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ الْمَادَرَائِيِّ عَنْ أَبِي قِلَابَةَ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ غَانِمِ بْنِ الْحَسَنِ السَّعْدِيِّ عَنْ مُسْلِمِ بْنِ خَالِدٍ الْمَكِّيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ: مَا أَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى كِتَاباً وَ لَا وَحْياً إِلَّا بِالْعَرَبِيَّةِ فَكَانَ يَقَعُ فِي مَسَامِعِ الْأَنْبِيَاءِ بِأَلْسِنَةِ قَوْمِهِمْ وَ كَانَ يَقَعُ فِي مَسَامِعِ نَبِيِّنَا ص بِالْعَرَبِيَّةِ فَإِذَا كَلَّمَ بِهِ قَوْمَهُ كَلَّمَهُمْ بِالْعَرَبِيَّةِ فَيَقَعُ فِي مَسَامِعِهِمْ بِلِسَانِهِمْ وَ كَانَ أَحَدٌ لَا يُخَاطِبُ رَسُولَ اللَّهِ ص بِأَيِّ لِسَانٍ خَاطَبَهُ إِلَّا وَقَعَ فِي مَسَامِعِهِ بِالْعَرَبِيَّةِ كُلُّ ذَلِكَ يُتَرْجِمُ جَبْرَئِيلُ ع لَهُ وَ عَنْهُ تَشْرِيفاً مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ ص‏ «4».

می فرماید:
اصل وحی عربی است.
صحبت ما در وحی بود.
و اینکه زبان عربی چه طور است و چه ریختی دارد که حضرت می فرماید: وحی وقتی می خواهد ظهور کند، در ابتدای امر، فقط قابلیتش این است که با زبان عربی باشد.
مسمع: محل ظهور صوت است بر مشاعر سامع و مستمع.


نکته
الان زبان شناسی در جهات مختلف پیش رفته است.
چند بار من سفارش کرده ام که لغت و زبان شناسی و علوم فنوتیک را باید طلبه ها حتما مطالعه داشته باشند.
این فنوتیک سه شعبه دارد
آگوستیک
که تولید صوت است. که صدای من از دهن من که بیرون می آید تا به شنونده می رسد چگونه است؟
دیگری از شعب آن ایجاد و تولید صوت است.
دیگری دریافت صوت است که وقتی صوت ایجاد شد، این صدا به مرحله حلزونی گوش شنونده و در واقع به گوش درونی می رسد، به چه شکل است.
خداوند متعال در گوش ما حدود 16 تا 20 هزار نی زار (یکی از مواطن دریافت صوت، نیزار است) (البته این تعبیر ماست) در گوش ما قرار داده است که تموج را می گیریم.
اگر پایین تر از 16 هزار باشد، نمی شنویم.
اگر بالاتر از 20 هزار هم دچار مشکل می شویم.
این مسئله در حیوانات خیلی بیشتر است.
لذا وقتی زلزله رخ می دهد، آن ها خیلی زودتر متوجه می شوند.
=-=
خلاصه این کلمه مسامع که در روایت شریفه است، اشاره به مرحله دریافت صوت دارد.
حضرت می فرمایند:
اصل وحی، تولیدش و نزولش با زبان عربی است.
اما وقتی در مسامع انبیاء قرار می گیرد، به لسان قوم آنهاست.
یک نکته ای که الان به درد ما می خورد، این است که حضرت می فرمایند: اصل وحی با زبان عربی است.
این می رساند که زبان عربی به گونه ای است که با اولین مرحله صدور وحی تناسب دارد.

در واقع ریشه این بحث ما در این بود که گفته بودیم، قرآن کریم به گونه ای است که تحریف و امثال آن نمی تواند در آن راه پیدا کند.
=-=
در این روایت حضرت می فرمایند: وحی برای هر نبی و پیامبری که نازل می شده است، به زبان عربی بوده است.
اما در اینجا وقتی دریافت می شود، به زبان قوم است.
معنای مسمع یعنی موطن دریافت است.
مثلا کسی خواب است.
در خواب می بینید یک تلاوت بسیار زیبا.
صدایش می زنید.
می گوید: الان یک تلاوت زیبایی می شنیدم، ولی ما نشنیدم.
این مسمع با مسمع ما فرق دارد.
او در موطن دیگری بوده است. و در عین حال ما کنار او بودیم و نشنیدیم.
این صوت برزخی است و موطنش فرق می کند.
این صوتی است که انشاء نفس نیست. بلکه تاثر نفس است.

منظور ما این است اصل وحی در مرحله تولید، به لسان عربی است. به مرحله تمثل می رسد، به لسان قوم است.
=-=-
نبوت مسامع مرحله تلقی وحی است.
اما اصل مقام نبوت به آن تفویض روح القدس است.
اما بعضی ها خیلی این مقام را پایین می آورند.
=-=-
سوال
برخی می گویند
قرآن کتاب پیامبر است نه خدا؟
جواب
این حرف سراپا غلط است.
ما در اینکه جبرئیل نزول می کند ملک وحی است، الفاظ را از ناحیه خدا می آورد، سر سوزن بحث نداریم.
در این روایات می گوید: تبدیل از لفظی به لفظ دیگر است.
نه اینکه فکر کنید پیامبر معنایی را درک کنند و لفظ خودشان را تصور کنند.
سوال
شاید در حدیث قدسی بتوان این حرف را زد؟
جواب
حدیث قدسی چندین فرق با قرآن دارد که یکی از آنها تحدی است.
ملازمه ندارد حدیث قدسی بودن با اینکه پیامبر انشاء کرده باشد.
می تواند حدیث قدسی باشد و ملک بیاورد ولی در قرآن نباشد.
=--=
علی ای حال مقصود من از روایت، اینجاش بود که وحی خصوصیتی دارد که اساسا نقطه ظهورش عربی است.

از زبان عربی برمیاد که خصوصیاتی دارد که غیر عادی است.
فعلا به صورت ادعاست ولی شواهدی دارد.
یک کتابی یک مصری نوشته است، من قطعا دیدم، اسمش جابربن حیان است نویسنده اش نجیب محمود زکی است. البته منبعش آلمانی است.
او در این کتاب می گوید:
در آن کتاب: جابر می گوید امام صادق به من فرمودند: جابر اگر می خواهی در علم شیمی پیشرفت کنی، اسماء عناصر و مواد را با اسم عربی آنها پیدا کن و اعداد آنها را پیگیری کن. مثلا به جای طلا بگو ذهب. آهن را نگو بلکه حدید.
هر عنصر خارجی با عده زیادی از اعداد دمساز است.
عدد ابجد حروف هم، پلی است بین حروف و عناصر.
پس یک رابطه ای هست بین حروف و اشیاء
=-=
مساله ابجد یک چیزی است جا افتاده در روایات و شواهد هم دارد.
جدول ... و تناوب هم در دست همه است.
حدید از قدیم حساب می کردیم می شد 26.
عدد تناوبی آهن هم همین است.
یعنی لفظ عربی آهن با عدد اتمی آهن یکی است.
=-=-
این یک مورد است.
علی ای حال این روایات دلالت بر این دارد که لسان عربی اسرار آمیز است و پشتوانه ای دارد بیشتر از نشو و نمای عادی در بین بشر.
=-
ان العربی لسان اهل الجنه
این روایت موافق همین حرف ماست.
الإختصاص ؛ النص ؛ ص264
مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْمُؤَدِّبُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبَانٍ عَنْ بَعْضِهِمْ قَالَ‏ كَانَ خَمْسَةٌ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ سُرْيَانِيُّونَ آدَمُ وَ شَيْثٌ وَ إِدْرِيسُ وَ نُوحٌ وَ إِبْرَاهِيمُ ع وَ كَانَ لِسَانُ آدَمَ ع الْعَرَبِيَّةَ وَ هُوَ لِسَانُ‏ أَهْلِ‏ الْجَنَّةِ فَلَمَّا أَنْ عَصَى رَبَّهُ أَبْدَلَهُ بِالْجَنَّةِ وَ نَعِيمِهَا الْأَرْضَ وَ الْحَرْثَ وَ بِلِسَانِ الْعَرَبِيَّةِ السُّرْيَانِيَّةَ وَ قَالَ كَانَ خَمْسَةٌ عِبْرَانِيُّونَ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ مُوسَى وَ دَاوُدَ وَ عِيسَى ع وَ مِنَ الْعَرَبِ هُودٌ وَ صَالِحٌ وَ

الإختصاص، النص، ص: 265
شُعَيْبٌ وَ إِسْمَاعِيلُ وَ مُحَمَّدٌ ع وَ خَمْسَةٌ بُعِثُوا فِي زَمَنٍ وَاحِدٍ إِبْرَاهِيمُ وَ إِسْحَاقُ وَ إِسْمَاعِيلُ وَ يَعْقُوبُ وَ لُوطٌ ع بَعَثَ اللَّهُ إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْحَاقَ ع إِلَى الْأَرْضِ الْمُقَدَّسَةِ وَ بَعَثَ يَعْقُوبَ ع إِلَى أَرْضِ مِصْرَ وَ إِسْمَاعِيلَ ع إِلَى أَرْضِ جُرْهُمَ وَ كَانَتْ جُرْهُمُ حَوْلَ الْكَعْبَةِ سَكَنَتْ بَعْدَ الْعَمَالِيقِ وَ سُمُّوا عَمَالِيقَ لِأَنَّ أَبَاهُمْ كَانَ عِمْلَاقُ بْنُ لَوْدِ بْنِ سَامِ‏ «1» بْنِ نُوحٍ ص وَ بُعِثَ لُوطٌ إِلَى أَرْبَعِ مَدَائِنَ سَدُومَ وَ عَامُورَ وَ صَنْعَا وَ دَارُومَا وَ ثَلَاثَةٌ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ مُلُوكٌ يُوسُفُ وَ دَاوُدُ وَ سُلَيْمَانُ ع وَ مَلَكَ الدُّنْيَا مُؤْمِنَانِ وَ كَافِرَانِ فَالْمُؤْمِنَانِ ذُو الْقَرْنَيْنِ وَ سُلَيْمَانُ ع وَ أَمَّا الْكَافِرَانِ فَنُمْرُودُ بْنُ كُوشِ بْنِ كَنْعَانَ وَ بُخْتَ‏نَصَّرَ «2»
________________________________________
مفيد، محمد بن محمد، الإختصاص، 1جلد، الموتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد - ايران ؛ قم، چاپ: اول، 1413 ق.

=-
اینجا مشکل است یک اشکال وارد کنند که حدید درست، ولی چرا بقیه اشیاء مثل ذهب، عددش موافق نمی شود؟
جواب می دهیم این جنبه جدول تناوب است که مشخص شده است.
ابجد هم چند مدل است ابجد کبیر، وسیط، اصغر، اکبر و ...
که الان فقط کبیرش در اختیار ماست.
همه اینها هم منسوب هم به امام صادق علیه السلام است.
=-=-
این حرفها هم که من می زنم، اطلاعات عمومی است، که شما باید بدانید و به معنای این نیست که من همه آنها را می دانم.
=-=
یکی از مطالب این است که معصومین علیهم السلام با کسانی که زبانشان زبان دیگری بود، صحبت می کردند.
=-=
یکی از فتنه های بزرگ دوران ائمه، فتنها واقفیه بود.
امام رضا علیه السلام مدعی امامت بودند. مردم مراجعه می کردند به حضرت، ایشان نمی گفتند من امام نیستم بلکه مدعی امامت بودند.
اما واقفیه می گفتند نه، پسر امام کاظم امام نیست.
لذا حضرت معجزاتی بروز دادند، که رسم نبود در ائمه قبلی.
یکیش این بود که حضرت به آن اهل بصره فرمودند: من فلان روز به بصره می آیم برای جواب مسائل شما.
آنها منتظر شدند، حضرت تشریف آوردند و فرمودند من نماز ظهرم را در مدینه خواندم و الان اینجا هستم..
بعد سوالات را پرسیدند.
رسید به آنجایی که آنها با لسان محلی خودشان سوال می کردند و حضرت جواب آنها را می دادند.
در ادامه روایت می گوید: یک کنیزی بود اهل هند بود. از حضرت سوال کرد با زبان خودش.
حضرت جوابش را با زبان خودشان دادند.
پرسید: آقا جایی که من در هند هستم دو لهجه داریم.
حضرت با لهجه خودشان جوابشان دادند.
=-=
برای امام کاظم علیه السلام هم چنین روایتی هست که روای فارس بود ولی می خواست عربی صحبت کند. ..الخ
=-=
در ادامه روایت 19 می فرماید:
وَ كَانَ أَحَدٌ لَا يُخَاطِبُ رَسُولَ اللَّهِ ص بِأَيِّ لِسَانٍ خَاطَبَهُ إِلَّا وَقَعَ فِي مَسَامِعِهِ بِالْعَرَبِيَّةِ كُلُّ ذَلِكَ يُتَرْجِمُ جَبْرَئِيلُ ع لَهُ وَ عَنْهُ تَشْرِيفاً مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ ص‏ «4».

ال العربیه چیست؟
من فکر می کنم ال عهد ذکری است.
یعنی چه؟
در ابتدای روایت فرمودند: ما انزل الله ... الا بالعربیه
ال العربیه در پایان روایت یعنی همان عربیه ای که بود اینجا هم همان عربیه است.
آیا اینگونه است یا این ال عهد حضوری است که
سوال این است
این عربیت عند العرف العرب با عربیت عند الله، دقیقا یکی است یا نیست؟
این سوال مطرح است.
یعنی لسان العربی عند الله و عند ظهور الوحی با لسان العربی عند لسان العرب یکی هست یا نیست؟
یک احتمال می گوییم نیست.
احتمال واضح این است که بگوییم هست.
چرا نیست؟
چون خود زبان عربی لهجه های مختلف دارد.
لسان قریش میزان ظهور وحی است؟
لسان تیم میزان ظهور وحی است؟
کدام اینها عربی اصیل هستند؟
علی ای حال ناچاریم که این تفاوت را بپذیریم. که بالاخره کدام زبان عربی باشد.
احتمال ندارد که این زبان عربی یک زبان اختصاصی است که زبان اقوام هم نبوده است؟
لذا وقتی مصاحف را جمع می کردند و اختلاف می شد بین لهجه قریش با لهجه بنی تمیم.
دستور داد عثمان که هرجا اختلاف قرائت هست، اکتبوا علی لهجۀ قریش.
بنابراین ما با این مسئله مواجهیم که لسان عربی که لسان وحی است احتمال قوی دارد با لسان عرف عام فرق دارد.
اگر اینگونه باشد، العربیه ای که در مسامع هست با العربیه ای که در تولید هست فرقد اشته باشد.
=-=-
حالا عبارت ترجمه توسط جبرئیل یعنی این نیست که حضرت نمی دانند، بلکه ترجمه در اینجا همان ترجمه مقام نبوت است.
معلوم می شود اینجا بیش از این ترجمه ای است که مد نظر ماست.
یعنی فکر نکنیم که جبرئیل می گوید حضرت می شنود، بعد حضرت آن ترجمه شده را بیان می کند.

ما برای زمان ظهور حضرت روایت داریم، حضرت وقتی تکیه به کعبه می دهند ان شاءالله
كمال الدين و تمام النعمة ؛ ج‏2 ؛ ص650
8- حَدَّثَنَا أَبِي رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ بَشِيرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: يُنَادِي مُنَادٍ بِاسْمِ الْقَائِمِ ع قُلْتُ خَاصٌّ أَوْ عَامٌّ قَالَ عَامٌّ يَسْمَعُ‏ كُلُ‏ قَوْمٍ‏ بِلِسَانِهِمْ قُلْتُ فَمَنْ يُخَالِفُ الْقَائِمَ ع وَ قَدْ نُودِيَ بِاسْمِهِ قَالَ لَا يَدَعُهُمْ إِبْلِيسُ حَتَّى يُنَادِيَ فِي آخِرِ اللَّيْلِ‏ «1» وَ يُشَكِّكَ النَّاسَ.
________________________________________
ابن بابويه، محمد بن على، كمال الدين و تمام النعمة، 2جلد، اسلاميه - تهران، چاپ: دوم، 1395ق.


آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
14 اردیبهشت 1393 - 4 رجب المرجب 1435- یک شنبه
« پاسخ #8 : مه 06, 2014, 12:19:06 am »

بسم الله الرحمن الرحیم
شروع بحث ما راجع به این بود که مساله تحریف قرآن، امروز یک چماق و شمشیری شده است علیه شیعیان که شیعه قائل به تحریف است.
من عرضم این بود که در این فضا باید اول خود آیات و روایات را ببینیم که قرآن چیست و چه گوهری است؟
بعد ببینیم مصاحف چیست؟
چون بحث مصحف با بحث ترجمه مخلوط شده است.
بابی در بحار و جاهای دیگر را دیدیم که حقیقت قرآن چیست.
یکی از مهم ترین گام بلکه اولین گام در فهم این، دستیابی و تحقیق در آیات و روایاتی است که به نحو کلی، توضیح می دهد، حروف مقطعه قرآن کریم چیست؟
راجع به اینها بحثمان بود.
اینها اساس کار است.
بسم الله الرحمن الرحیم
الر کتاب احکمت آیاته ثم فصلت
این را چطور معنا کنیم؟
و لا رطب و لایابس الا فی کتاب مبین
این رطب و یابس که هست، چه جور است.
من مثقال ذره فی الارض و لا فی السما...الی فی کتاب مبین.
این چه جور کتاب عظیمی است که همه چیزها را نشان می دهد.
حضرت فرمودند: هرچه بخواهید من خبر می دهم ذلک من کتاب الله.
اگر هر چه در آسمان و زمین است را قرآن به شما نشان دهد، تعجب می کنید. لتعجبتم. (این حدیث در کافی است)
ابن عباس گفته است: اگر من این پا بند و ریسمانی که پای شترم را باهاش می بندم گم کنم، با کتاب خدا پیداش می کنم.

یا آیات دیگر که می فرماید:
نزل علی قلبه که در قرآن می گوید، آیا این با نزل علی سمعه فرق ندارد؟
اینها مبادی حرف بود.

من دنبال همین مسائل می گشتم، به نقل قولی برخورد کردم، که از برکت این ایام برای من حساب شد.
چون برای من خیلی دلنشین و جذاب بود.
در کتابهای تفسیر دیدم که گفتند قال ابوفاخته: این حروف مقطعه قرآن محکمات قرآن هستند.
گفته است این ام الکتابی که قرآن می گوید محکمات قرآن است، حروف مقطعه است.
من فکر کردم ابوفاخته از علمای بزرگ است.
اما یک چیزی اضافه دارد این ابوفاخته که کلامش در تفسیر بیاید جالب است.
ایشون گفته است: ام الکتاب که حروف مقطعه است محکمات قرآن هستند، قرآن از این حروف استخراج می شود.
الم الله لا اله الا هو الحی القیوم: استخرجت منه سورۀ آل عمران.
من برام جالب بود.
دنبال این بودم که ابوفاخته کیست؟
مرحوم مفید در ابتدای اختصاص، او را جزء خواص اصحاب امیرالمومنین بعد از قنبر او را نام می برد.
بعدا طبری در تفسیرش مطلبش را می رساند به ابوفاخته
اینجوری خیلی مطلب قشنگ می شود.
الإختصاص ؛ النص ؛ ص4
وَ مِنْ خَوَاصِّهِ تَمِيمُ بْنُ حِذْيَمٍ النَّاجِي‏ «1» وَ قَدْ شَهِدَ مَعَ عَلِيٍّ ع قَنْبَرٌ مَوْلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ص أَبُو فَاخِتَةَ مَوْلَى بَنِي هَاشِمٍ وَ عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ أَبِي رَافِعٍ وَ كَانَ كَاتِبَه‏
________________________________________
مفيد، محمد بن محمد، الإختصاص، 1جلد، الموتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد - ايران ؛ قم، چاپ: اول، 1413 ق.
پس ابوفاخته جزء خواص امیرالمومنین است.
مولی بنی هاشم که مولی ام هانی بنت ابی طالب بوده است.

پس آن حرفی که ما می خواهیم بزنیم صرف علمی نبود، بلکه وصل شد به اقیانوس.
مرحوم صاحب وسائل در خاتمه وسائل، آخر باب رجال وسائل دارد.
آخر کتاب باب الکنی است.
شماره 1378
وسائل الشيعة ؛ ج‏30 ؛ ص525
أبو فاختة؛ مولى بني هاشم:
من أصحاب علي عليه السلام: ذكره الشيخ، و عده العلامة نقلا عن البرقي‏ من‏ خواصه‏ من مضر. و اسمه: سعيد.
________________________________________
شيخ حر عاملى، محمد بن حسن، تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، 30جلد، مؤسسة آل البيت عليهم السلام - قم، چاپ: اول، 1409 ق.

البته در اسم پدرش اختلاف هست که سعید بن علاقه هست یا حمران است یا جمران است یا جهمان است.
یا علاقه بد نوشته شده یا بد استنساخ شده است.
این مشکلی نیست.

دو تا آدرس سریع در کتابهای عامه نقل می کنم
در بقیۀ الطلب فی تاریخ الحلب
می گوید:
ابوفاخته شهد مع علی علیه السلام فی صفین

در تاریخ دمشق
ابوفاخته شهد مشاهد... در همه جنگها همراه علی علیه السلام بود.

در جامع البیان (تفسیر طبری) ج 3 ص 117
می گوید: ... الم ذلک الکتاب لا ریب فیه ... منها اخرجت سورۀ البقرۀ
الم الله لا اله الا هو الحی القیوم ... منها اخرجت سورۀ ال عمران

این مسئله خیلی با برکت است.
حرف از اصحاب خاص امیرالمومنین علیه السلام است.

این یک گام بسیار بلندی است که توسط یکی از اصحاب خاص امیرالمومنین علیه السلام بیان شده است.
حالا اگر بفهمیم یا نفهمیم بحث دیگری است.

حرف ابوفاخته به نحوی که من الان می گویم با حرفی که مرحوم صاحب المیزان گفته است، متفاوت است.
در المیزان ذیل آیه محکم و متشابه اینگونه سخن می گوید:
15 وجه از مفردات راغب نقل می کنند بعد شروع می کنند به رد کردن.
بحث مورد نظر ما را در جلد 3 ص 33 بهش می پردازد.

می گویند: چند قول هست درباره محکم و متشابه
اول
محکمات آیات واضحی هستند که لا یختلف فیه احد
متشابهات آیاتی است که درباره آنها اختلاف هست.
قول دوم
بر عکس این است
(متن مرحوم طباطبایی را باید از المیزان استخراج کنیم.)
در واقع این کلام صاحب المیزان، بد معنا کردن کلام ابوفاخته است.

در یکی از تفاسیر بزرگ اهل سنت تعبیر تندی برای ابوفاخته آورده بود شاید بحر المحیط بود.
تعبیر تندی آورده بود که چرا این نظر را داده است.

اشکالی که آقای طباطبایی می کنند در واقع این است که اگر بگوییم حروف مقطعه محکمات قرآن هستند، پس بقیه آیات متشابهات است و این خلاف آیه قرآن است.

چند نکته اینجا خیلی مهم است.
برای اینکه قدر و قیمت کلام سعید بن علاقه که از خواص اصحاب امیرالمومنین است بفهمیم باید به چند نکته توجه کنیم.
او از گفتن این حرف دنبال چیست؟
اول
آیه شریفه کجا اتباع متشابه را مذمت کرده است؟
آیه خیلی واضح است دلالتش.
آل‏عمران : 7 هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْباب‏

آیه می فرماید کسی که در قلبش زیغ هست، می رود دنبال متشابهات که استفاده منفی و سوء خودش را ببرد.
یعنی همان کلامی که حضرت فرمودند به ابن عباس
الإمامة و التبصرة من الحيرة ؛ المقدمة ؛ ص6
أنّ‏ القرآن‏ العظيم حمّال ذو وجوه‏، و به الغوامض و الدقائق، و فيه‏ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ، وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ، فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ‏ «3»،
________________________________________
ابن بابويه، على بن حسين، الإمامة و التبصرة من الحيرة، 1جلد، مدرسة الإمام المهدى عجّل الله تعالى فرجه الشريف - قم، چاپ: اول، 1404 ق.

اینجا اصل اتباع متشابه زیر سوال نرفته است.
ما می گوییم آیات دو دسته اند: محکماتی که ام الکتاب هتند، متشابهاتی که ام الکتاب نیستند.
یعنی آیات متشابهات بد است؟
کارد طوری است که می توان باهاش سر برید و باهاش میوه برید.
اینهایی که فی قلوبهم زیغ است، دنبال متشابهات می روند، نه برای پیروی از متشابهات، بلکه برای اهداف خودشان.
مساله دوم
همین کلمه متشابه در قرآن جای دیگری به کار رفته است و بناء تفسیر المیزان تفسیر آیه به آیه است ولی در جای دیگری که کلمه متشابه دیده است مجبور شده است بگوید این متشابه با آن متشابه که رد کرده ایم فرق دارد.
چرا؟
چون اگر بپذیرد قول ابوفاخته را، پس باید بگوید کل قرآن متشابه است و هیچ تدبری در قرآن راه نخواهد داشت.
در حالیکه در سوره زمر چنین می فرماید:
(39) الزمر : 23 اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَديثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى‏ ذِكْرِ اللَّهِ ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدي بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هاد
ولی آقای طباطبایی اینجا که می رسند، می گویند این متشابه با آن متشابه فرق دارد. جلد 17 المیزان ص 256
و قوله کتابا متشابها ای یشبه بعضه بعضا...
ایشان می گویند آنجا متشابه در مقابل محکم بود ولی اینجا کل کتاب مراد است... (نگاه کنید به متن المیزان)

حالا
اگر بیاییم روی حرف ابوفاخته برویم جلو
آیا من در آیه قبلی من تبعیض است یا کاربرد دیگری دارد؟
منه آیات محکمات
اینجا تبعیض نیست.
عمومت این است که کسانی که علم کتاب دارند اولیاء خدا، این حروف مقطعه را که دارند، دقیقا حروف کل سوره را برای شما در می آورند.
مثال - بلا تشبیه - اگر کسی بفهمد که با عمل ریاضی 3 را در 6 ضرب می کنیم می شود 18 .
حالا این را باز کنیم در یک جدول و عددها را بچینیم در سلولها  و پخش کنیم اعداد را.
آن که این جدول را به پا کرد کی بود؟
درک اعداد و رابطه و عملی بین آنها به نام ضرب.
هر کس فهمید که ما چیزی داریم به نام ضرب، زمینه ساخت این جدول برایش فراهم می شود.
می گوییم پس جدول ضرب از دو بخش تشکیل شده است.
یک: بخشی که توضیح می دهد فرمول را.
دو: بخشی که بدنه جدول است.
پس اینجا دارد امّ و ذو الام را توضیح می دهد.
منشاء تولد و پیدایش را می گوید.
ام جدول چیست؟ که جدول به آن بر می گردد.
جدول می تواند توسعه پیدا کند. همه اینها هم از دل ام استخراج می شود.

این مثال را عرض کردم برای این
یستخرج القرآن...
خدای متعال با حروف مقطعه، سخن خود را می گوید و بعد بحث باز می شود.

(42) الشورى : حم عسق  كَذلِكَ يُوحي‏ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ اللَّهُ الْعَزيزُ الْحَكيم‏
اختلاف قرائات هست، اما هیچ کس الف لا میم را نمی تواند جایش را تغییر دهد  ویک نظامی دارد بسیار منظم.

حالا اگر حرف ابوفاخته را در این فضا بیاوریم او می گوید حروف مقطعه یستخرج منه القران.
او می گوید: سوره بقره با همه خصوصیاتش از این الم در می آید.
می گوید: الم ذلک الکتاب ... از این سوره بقره استخراج می شود.
یعنی حروف مقطعه با بعدی هاش مختلف است.

ظاهرا در مفاتیح الغیب است: می گوید: آنهایی که پیشرفت می کنند در معنویات همه قرآن برای آنها می شود حروف مقطعه

حالا برگردیم.
فرمایشی که دو تا آیه را می خواهیم با هم حل کنیم. آن بعضی ها را.
می فرماید:
(39) الزمر : 23 اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَديثِ كِتاباً مُتَشابِهاً
یعنی استخرجت منه ام الکتاب
مَثانِيَ
یعنی مکرر
محکمات یعنی قابل تکرار نیستند.
مفسرین می گویند چرا به جای محکمات نگفت: هن امهات الکتاب بلکه فرمود: هن ام الکتاب.
یعنی تعدد ندارند. نمی شود تثنی و مثانی درش بیاید.
تک هستند و واحد هستند و از همین تک بودن، قرآن استخراج میشود.
ده تا ولد از یک مادر زایش می کنند، اما یک ولد نمی تواند دو تا مادر داشته باشد.
سوال
یعنی الم دو بار نمی تواند در قرآن بیاید؟
ظاهرش مراد نیست.
اصل لفظ میزان نیست.
باطن آن مهم است.
تفاوت اینها چیست؟
با مثال
شما 5 تا جدول درست کنید.
در ام آن هیچ فرقی نیست.
اما اعداد در هر جدولی ظاهرشان یکی است، ولی اعداد در مقابل هم قرار می گیرند و تفاوت می کند.
عدد در 6 در مقابل 6 قرار میگیرد جمعش می شود 36 و در جدول دیگر، می شود 12 چون در مقابل 2 قرار گرفته است.
بنابراین روح اینها با هم متفاوت است ولی ام آن یکی است.

این مسئله چند سال بود در ذهن من بود، الحمدلله با این مطلبی که یافتم با این چیزی که در ذهن من بود، حل شد.
« آخرين ويرايش: مه 08, 2014, 12:36:50 am توسط محمد مهدی 121 »

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
15 اردیبهشت 1393 - 5 رجب المرجب 1435- دوشنبه
« پاسخ #9 : مه 06, 2014, 12:20:15 am »

بسم الله الرحمن الرحیم
یک تعبیر بسیار زیبا هست که مرحوم سید نقل میکند درباره لیلۀ القدر که امام فرمودند:
ان صبیحۀ لیلۀ القدر ... مثل همان شب لیله القدر است.
-=-=
سوال
روایت معروفی هست که انا افصح من نطق بالضاد
تحف العقول
... سيّد من‏ نطق‏ بالضاد،
آیا این عربیت قرآن که بحث درباره آن می کنیم، با این روایت ارتباطی دارد؟
جواب
منظور این است که بهترین نطق را از نفس الامرش شنیده ام. نه اینکه بخواهند بفرمایند من عرب تر هستم.
=-=
آنکه در ذهن من هست درباره دیروز این است
ما یک مثانی داریم. یعنی سنخی از آیات شریفه که قابل تکرار و تشابه هستند.
و لقد آتیناک سبعا من المثانی و القرآن العظیم.
مثانی، متشابهاتی هستند که تکرار می شوند.
اما ام الکتاب، ام هستند و تکرار نمی شوند.
چرا که از وحدتی برخوردار هستند که قابل تکرار نیست.
این یعنی چه؟
من نمیدونم. به عنوان یک احتمال در معنا کردن ام الکتاب گفتم.
بر خلاف تفسیر المیزان که فرمودند: اینجا اصلا متشابه و مثانی مال کل قرآن است. اما متشابه در سوره آل عمران مال جای دیگری است.
من عرض کردم که اگر بگوییم این دوتا یکی هستند، در آیه ای که می فرماید کل قرآن مثانی است، یعنی ان وقتی که آیات در نزول خودشان (و ما ننزله الا بقدر معلوم) ظهور ام الکتاب هستند و ام الکتاب خودش را در این نشان داده است.
متشابهات یعنی مثانی، مثانی یعنی مکرر.
همه مفاهیم متشابه و مثانی در جای جای قران خودشان را نشان داده اند.
به این معنا می شوند متشابه.
پس ام الکتاب چه جوریه ؟
ام الکتاب قابل تکرر نیست.
طوری است که یستفاد منه القرآن.
ریختش، ریخت واحد است و نمی تواند مثنی بشود.
مثنی مال ظهور است.
وقتی کتابها متشابه هست، مثنی است.
وقتی عندنا ام الکتاب است لعلی حکیم، اینجا محکم است.
حالا این حرف، چه جوری قابل تصور است که این ام الکتاب قابل تکرار نیستند، این یک حرفی است که باید درباره آن بحث کرد.
محتملاتی هست در توضیح این که باید سر برسد. و همه باید فکر کنیم و توجیه آنها را بیابیم.
مثلا صاحب المیزان درمحکم و متشابه 16 وجه بیان کرده است که با نظر خودش می شود 17 وجه.
آیا همه اینها درست است یا غلط؟
به نظر من که همیشه در این مواقع گفته ام، همه آنها وجهی برای صحیح بودن دارند.

الان همین آیه
(3) آل‏عمران : 7 هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْباب‏

این آیه محکم است یا متشابه؟
قطعا محکم است. چرا؟
به خاطر اینکه از روز اول اسلام تا بحال احدی شک نمی کند که قرآن محکم است.
آیا کسی شک دارد؟ خیر
حالا اینکه این محکم خودش چیست؟ باید بحث کرد.
-==-
مثلا برای کسی که 5 سال است تفسیر می خواند یک آیه جزء متشابهات است. همین شخص بعد از 50 سال وقتی نگاه به آیه می کند، بین و بین الله می بیند که این جزء محکمات است. در واقع شک ندارد که محکم است و آن روزی که گمان کرد متشابه است، کمبود داشته است.
الان بطور قطع همه از آیه منه ایات محکمات، دو دسته تقسیم بندی می فهمند که قرآن دو بخش است: محکم و متشابه.
ولی این آیه خودش محکم است.
اما هر محکمی خودش لایه دیگری هم دارد و مقصودهای دیگری هم دارد.
=-=
این فضا، غیر از فضای حرف ابوفاخته است.
فضای حرف ابوفاخته، ثمنه غال.
قدر حرف ابوفاخته ناشناخته است.
ببینید تا کجا که در کتاب تفسیر می آید، و فردی مثل من گمان می کنم دانشمندی بوده است، بعد می بینیم در ردیف قنبر از خواص امیرالمومنین علیه السلام قرار دارد.
این حرف او شوخی نیست. خیلی کار می برد.
رد کردنش البته کاری ندارد چون فضای علمی است. ولی فارغ از بحث رد و ایراد، خود حرف ابوفاخته بحث عجیبی است.
محکم و متشابه.
محکم را قرآن می فرماید ام الکتاب.
ام چیست؟
فواتح سور.
چرا فواتح سور ام هستند؟
چون یستخرج منه القرآن.
چه جوری؟
بعدش مثال می زند الم ذلک الکتاب ... استخرجت منه سورۀ بقرۀ
خب، حروف مقطعه فواتح سور هستند، ام الکتاب هستند، اینها که تکرار شده اند؟ پس چطوری است.؟
احتمالاتی هست.
یکی این است/
الان وقتی عالم وحی، ظهور می کند در این حروف 28 گانه، وقتی نگاه می کنیم می بینیم عربی از 28 حرف تشکیل شده است.
اگر این 28 حرف را در یک دایره بریزیم، نصفش می شود حروف مقطعه، که می شود حروف نورانی.
نصفش می شود، حروف غیر مقطعه که به آنها می گویند حروف ظلمانی.
این خیلی عجیب است.
ما می خواهیم این چیزی را که مثنا نیست و مثانی نیست، ننزله الا بقدر معلوم، هی نزول پیدا کند و نزول پیدا کند و آن چیزی که در وجود پیامبر خدا به عنوان وحی صورت گرفته را به صورت لفظ به ما بگویند.
اگر من بخواهم توضیح بدهم، می گویم، آن ملک گفته است: الف، ایشان هم می گویند الف.
نامه رسان است.
نامه را می دهند دستش می آید می گوید.
مثل تلفن که وقتی حرف می زنی، همان صدا پخش می شود.

حالا وقتی می گویی آن الف یعنی چی؟ می گویی نمی دانم.

اما اگر بگوییم تا ملک بگوید الف، خیلی چیزها قبلش بوده است تا پیامبر بگوید الف.
او که شروع کرده به الف، خیلی چیزها بوده است تا بگوید الف.

حضرت عیسی را بردند مکتب.
در توحید صدوق قطعا هست.
معلم مکتب نمی دانست این حضرت عیسی است.
التوحيد (للصدوق) ؛ ؛ ص236
33 باب تفسير حروف الجمل‏
1- حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْهَمَدَانِيُّ مَوْلَى بَنِي هَاشِمٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع قَالَ حَدَّثَنَا كَثِيرُ بْنُ عَيَّاشٍ الْقَطَّانُ عَنْ أَبِي الْجَارُودِ زِيَادِ بْنِ الْمُنْذِرِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْبَاقِرِ ع قَالَ: لَمَّا وُلِدَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ ع كَانَ ابْنَ يَوْمٍ كَأَنَّهُ ابْنُ شَهْرَيْنِ فَلَمَّا كَانَ ابْنَ سَبْعَةِ أَشْهُرٍ أَخَذَتْ وَالِدَتُهُ بِيَدِهِ وَ جَاءَتْ بِهِ إِلَى الْكُتَّابِ‏ «1» وَ أَقْعَدَتْهُ بَيْنَ يَدَيِ الْمُؤَدِّبِ فَقَالَ لَهُ الْمُؤَدِّبُ قُلْ‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ فَقَالَ عِيسَى ع‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* فَقَالَ لَهُ الْمُؤَدِّبُ قُلْ أَبْجَدْ فَرَفَعَ عِيسَى ع رَأْسَهُ فَقَالَ هَلْ تَدْرِي مَا أَبْجَدْ فَعَلَاهُ بِالدِّرَّةِ لِيَضْرِبَهُ فَقَالَ يَا مُؤَدِّبُ لَا تَضْرِبْنِي إِنْ كُنْتَ تَدْرِي وَ إِلَّا فَاسْأَلْنِي حَتَّى أُفَسِّرَ لَكَ قَالَ فَسِّرْهُ لِي فَقَالَ عِيسَى ع الْأَلْفُ‏ آلَاءُ اللَّهِ‏ وَ الْبَاءُ بَهْجَةُ اللَّهِ وَ الْجِيمُ جَمَالُ اللَّهِ وَ الدَّالُ دِينُ اللَّهِ هَوَّزْ الْهَاءُ هَوْلُ جَهَنَّمَ وَ الْوَاوُ وَيْلٌ لِأَهْلِ النَّارِ وَ الزَّايُ زَفِيرُ جَهَنَّمَ حُطِّي حُطَّتِ الْخَطَايَا عَنِ الْمُسْتَغْفِرِينَ كَلَمَنْ كَلَامُ اللَّهِ‏ لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ‏ سَعْفَصْ صَاعٌ بِصَاعٍ وَ الْجَزَاءُ بِالْجَزَاءِ قَرَشَتْ قَرَشَهُمْ فَحَشَرَهُمْ فَقَالَ الْمُؤَدِّبُ أَيَّتُهَا الْمَرْأَةُ خُذِي بِيَدِ ابْنِكِ فَقَدْ عُلِّمَ وَ لَا حَاجَةَ لَهُ فِي الْمُؤَدِّبِ.
________________________________________
ابن بابويه، محمد بن على، التوحيد (للصدوق)، 1جلد، جامعه مدرسين - ايران ؛ قم، چاپ: اول، 1398ق.
خلاصه اگر حرف ابوفاخته را بپذیریم، و بگوییم ام الکتاب یک جوری بخش کتاب هستند. نه بخش مثانی، در این صورت اینها در ظاهر تکرار شده اند ولی در حقیقت تشابهی بین این حروف مقطعه نیست.
اگر فرض بگیریم الم ذلک الکتاب، اشاره است به آن باز شده که سوره بقره است.
پس الم ذلک با الم الله لا ... دو تا است.
ابوفاخته می گوید الم دو جور ام است در سوره بقره و آل عمران.
حرف ابوفاخته می گوید شما اگر پیشرفت کنید از حروف مقطعه کل سوره استخراج می شود.
چه جوری است را نمی دانیم.
=-=
حالا سوال
این درباره سوره هایی که فواتح السور دارند و حروف مقطعه.
حالا بقیه سوره ها چطور؟ مثلا سوره توحید چطور استخراج می شود؟
آیا از حروف مقطعه فقط سوره های خودش استخراج می شود یا کل قرآن؟
جواب
هر دو تا.
اینها سوالاتی است که مانده است.
او ذهن ما را باز کرد و ذهن ما را درگیر این کرد که فواتح سور ارتباط با کل قرآن دارند.
جوینده یابنده است.
من طلبه، سالها این در ذهنم بوده است.
خیلی وقتها آخر سر هم می گفتم که اینگونه احتمالی هست ولی جرات نداشتم کامل بیانش کنم.
چند روز پیش وقتی به این برخورد کردم و دیدم، نمی توانم بگویم چقدر خوشحال شدم.
چرا که رسیدم بعد از سالها به کسی که در خانه امیرالمومنین علیه السلام بوده است.
او حرفش را زده و طبری برایش سند ذکر می کند که به خود ابوفاخته می رسد. ولی ما کم توجهیم و تازه شروع کرده ایم و اولش هم حاضریم سریع رد کنیم. در حالیکه در فضای رد کردن، یک حرف مجهول باقی می ماند.
=-=-
تعبیر خوبی است که بگوییم حروف مقطعه همان مرحله اِحکام است. یعنی هنوز مثانی نشده اند و توصیل هستند.
توصیل مقامی است که ملک وحی می آید و آیات را برای مردم می خواند و درقلوب اولیاء خدا قرار می گیرد. وصلنا لهم القول

حاج آقا می گفتند یکی از بزرگانی از اولیاء خدا که نظیرش کم بود. معلوم بود به ایشان خیلی توجه داشته اند.
می گفت: من به دو چیز اعتقاد دارم. یکی قرآن را با کسالت نخوانم. دیگری بکاء بر سیدالشهداء علیه السلام.
-=-=
ببینید این آیات کیمیایی بوده است برای قلوب اولیاء خدا.
=-=-=
ما باید رابطه برقرار کنیم بین حروف مقطعه و تمام حروف قرآن تا بتوانیم مطلب را بفهمیم.
=-=-
در تفسیر قرطبی دیدم که در بغداد عالم بزرگ طراز اول آنها قرائت می کند: و لقد نصرکم الله ببدر بسیف علی و انتم اذلۀ
آوردند تازیانه اش زدند و ردش کردند و کتابها علیهش نوشته اند.
بعد جالب است ذهبی می گوید: نباید با این بی انصافی با او کار می کردند. همه علما این حرفها را زده بودند.
این در چه زمانی بود؟
در زمانی بود که قرن 4 هجری بود و شیعه قدرت گرفته بود.
=-=-=
ببینید روایت را ذیل عسق در تفاسیر
البرهان في تفسير القرآن ؛ ج‏4 ؛ ص803
9465/ «2»- علي بن إبراهيم: حدثنا أحمد بن علي، و أحمد بن إدريس، قالا: حدثنا محمد بن أحمد العلوي، عن العمركي، عن محمد بن جمهور، قال: حدثنا سليمان بن سماعة، عن عبد الله بن القاسم، عن يحيى بن ميسرة الخثعمي، عن أبي جعفر (عليه السلام)، قال: سمعته يقول: «حم* عسق‏ عدد سني القائم، و ق‏ «3»: جبل محيط بالدنيا من زمرد أخضر، و خضرة السماء من ذلك الجبل، و علم كل شي‏ء في‏ عسق‏».
________________________________________
بحرانى، سيد هاشم بن سليمان، البرهان في تفسير القرآن، 5جلد، مؤسسه بعثه - قم، چاپ: اول، 1374 ش.
فرموده اند علم کل شیء فی عسق
اگر این حرف را برای عده ای بیان کنید می گویند خرافه است.
=-=-=
دیروز مثال جدول های مختلف را زدم. برای بحث خیلی کمک می کند.
جدل ضرب، جمع، تفریق، لوگاریتم، نسبت های مثلثاتی و ...
الان حروف مقطعه ای که جزء متشابهات است، همان هایی است که در جدول بعنوان ردیف اول خودش را نشان می دهد.
اما اینکه چرا این دو ردیف، ردیف اول شد، این جهت دیگری دارد.
از جهت استخراج محکم است و از جهت خواندن متشابه است.
الم در قرآن است.
از حیث در قرآن بودن، متشابه هستند.
اما اینها مدخل هستند برای آیات قرآن.
لذا الم ذلک با الم الله، شروع استخراج است. در شروع مثل هم هستند.
اما آن چیزی که پشتوانه سوره بقره است و آن که پشتوانه سوره آل عمران است، متفاوت است.
همان طور که محال است یک جدول جمع با یک جدول ضرب، وقتی بسط می شود، یکی باشد.
« آخرين ويرايش: مه 08, 2014, 12:36:23 am توسط محمد مهدی 121 »

کلیدواژه ها: