نویسنده موضوع: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***  (دفعات بازدید: 8988 بار)

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 653
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
جلسه 28 ( 4 / 7 / 2011 )13/4/90دوشنبه
سوال درباره تعلُّق خمس به مؤونه و تحلیل خمس و دستگردان (4)
آیا پیامبران گذشته علم به حروف مقطعه ی قرآن داشتند؟ استاد: . . . نمی شود کسی نبی باشد ولی از حروف مقطعه سر در بیاورد ( حم عسق کذلک یوحی الیک والی الذین من قبلک ) (19)
سوال: آیا حروف مقطعه در عالم بساطت اولیه دارای ترتیب بوده اند؟ (12)
کدام یک از حروف، اول ما خلق الله هستند؟ استاد: ظاهرش این است که هیچ کدام مقدّم بر دیگری نیستند نه ترتیب زمانی و نه ترتیب رُتبی.(13)
شخصی می گفته: مدتی اینطور شده ام که به هیچ چیز نگاه نمی کنم مگر آنکه رویش باء می بینم.(14)
بسم الله الرحمن الرحیم
زیارت جوادیه را می خواندیم:
السَّلَامُ عَلَى مَنْ أَحْيَا اللَّهُ بِهِ دَارِسَ حُكْمِ النَّبِيِّينَ وَتَعَبَّدَهُمْ‏بِوَلَايَتِهِ‏لِتَمَامِ كَلِمَةِ اللَّهِ [ یعنی دین در مقابل کلمة الکفر.احتمال هم دارد که ضمیر هم به نبیین و ضمیر ولایته به امام رضا برگردد. در این صورت، تمام کلمة الله یعنی به خاطر اینکه حضرت، کلمه ی تامه الهی است. یعنی تمامیت کلمه ی خدا که حضرت باشند، سبب تعبد انبیاء به ولایت حضرت است. در زیارت امام حسین(ع در کافی هم آمده که: (َ نُصْرَةِ كَلِمَةِ اللَّهِ‏ التَّامَّة ) که صریح است در اینکه امام کلمه تامه است. بنابر این در آیات شریفه هم وقتی کلمه استعمال می شود مانعی ندارد که منظور، کلمات وجودیه باشد. یعنی هر موجودی برای خودش یک کلمه است و وقتی که به مرحله ی تمامیت خودش برسد، می شود کلمه ی تامه ی متناسب با خودش. ( ان من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم قدر یعنی اندازه و حد. تا وقتی به فعلیت تامه اش نرسیده، کلمه ی تامه نشده است. وقتی در بستر تنزیلِ بقدر معلوم، به حدی رسید که خزائنش ظهور پیدا کرد، می شود کلمه ی تامه در عالم ظهور. همانطوریکه نفس آن خزائن در عالَم اله، کلمه ی تامه هستند. یعنی هر چه برایشان متصور است از کمالات، به یک وجود دفعی [ البته تعبیر دفعی مسامحه است چون دفعت مال زمان است ) و یکجا برایش موجود است. خزائن، کلمه تامه هستند دائماً. [ تعبیر دائماً هم مسامحه و از ضیق تعبیر است ]
سوال. در مورد حضرت عیسی به کلمه تعبیر شده بود نه کلمه تامه. لذا گفتیم که می تواند منظور از کلمه همان کُن باشد. یعنی حضرت عیسی یک خصوصیتی داشتند که از طریق روح القدس به وجود آمده اند.(21)
سوال: یکی از احتمالات در مورد کلمه الله، دین خدا بود. چرا اینجا هم نگوییم مراد از نصرة کلمة الله، نصرت دین خداست؟ و چرا کلمة الله را حضرت سید الشهدا بگیریم؟ استاد: معنای فرمایش شما این می شود که : یاری کردید دین کامل خدا را. با این که کسی از این عبارت، ذهنش سراغ دین نمی رود. گر چه این احتمال کاملاً منتفی نیست. در جایی دیگر هم داریم که: ( السلام علی . . . حجتک التامة فی ارضک )
سوال: وجه اطلاق کلمه بر امام چیست؟ استاد: وقتی متکلم کلمه را می گوید، دارد بلا واسطه از ضمیر باطن خودش، خبر می دهد و ما فی الضمیرش را اظهار می کند. و چون هر چیزی لحظه به لحظه با کُنِ الهی و ایجاد و افاضه ی فیض وجود او پدید می آید، پس هر چیزی کلمة الله است یعنی بلا تشبیه، همانطور که کسی که دارد حرف می زند، دارد مستقیماً از بطون، یک چیزی را که دیگران نمی بینند، به منصّه ی ظهور می رساند، بلا تشبیه خدای متعال هم وقتی یک چیزی را ایجاد می کند، مثل این است که این شیء را از کتم عدم و عالَم غیب، به مرحله ی ظهور و بروز می رساند. پس کأنّ خدا حرف زده است.(31) آیه شریفه ی ( ما نفدت کلمة الله ) هم تناسب خوبی با این وجهی که گفتیم دارد.
وجه دیگر این است که کلمه همان کُن باشد و وجوداتی که ربطشان با خدای متعال، ربطی بالا بالاست، اطلاق کلمه الیق است از وجوداتی که از طریق وسائط فیض وجود می شوند و لو طبق وجه قبلی این ها هم کلمه هستند. ولی وجودی که اقرب است وجودش به منبع فیض الهی، الیق است به این تعبیر. در زیارت هم دارد: ( فجعلکم معادن لکلماته ) معدن دو معنا دارد: منبع و محل قرار. هر دو وجه هم با اینجا مناسبت دارد. معدن یعنی مجمع کلمات الهی و جایی که همه کلمات در آن جمعند. به تعبیر امروزی: بانک کلمات. ( کلمات حکمت و علوم یا حتی کلمات وجودی ) معنای منبع هم مناسب است. منبع یعنی محل نبوع و جوشیدن. که معنایی لطیفتر از مجمع دارد. یعنی مبدأیت دارند برای سایر اشیاء.
سوال: ائمه مجمع وجودات هستند یعنی چه؟ استاد: یک مثال بزنم: نفس مُدرکه که از آن به (من) تعبیر می شود، قوایی دارد: قوه باصره که در چشم ظهور می کند و نیز قوه سامعه و لامسه. می توانیم بگوییم: نفس مجرد محل جوشش و مصدر این قواست. و می توانیم هم بگوییم: نفس مجرد در یک مقامی، مجمعِ این قواست. یعنی مثل پارچه ای که هر جایش نقشی است، نفس مدرکه هم یک گوشه اش قوه ی باصره است و گوشه ای از آن قوه ی سامعه. به تعبیر علمی می گوییم: وحدت در کثرت. اما به احتمال منبع و مصدر بودن می گوییم: کثرت در وحدت. وحدت در کثرت یعنی قوا هستند ولی همه شان در بستر نفس، جمع هستند. یعنی نفس مثل کاسه ای است که همه ی قوا را در آن قرار داده اند.حضرت فرمودند: هر کدام از شما مریض شوند، ما هم مریض می شویم. اگر تب کند ما هم تب می کنیم. این فرمایش با مجمع و مخزن سازگار است نه منبع.(43)
سوال. استاد: مثال می زنند به نی که در نیزار می رویَد. می روید و بند بند جلو می رود و هر بندیش برای خودش حسابی دارد. می توانیم بگوییم: نی معدنِ این بندهاست. یعنی این بندها خودشان را در بستر یک نی متحقق کرده اند.
مقام معدنیتِ معصومین آن مقامی است که سریان بالفعل دارند در . . . ولی مقام منبعیت، مقام افاضه و وساطت فیض است. مقام سریان با مقام وساطت فیض تفاوت دارد. مثلاً نفس مجرد یک نحو معیّت و همنشینی دارد با تمام اعضاء. یعنی اگر دست شما بسوزد، می گویید من سوختم. در عین حالی که درست است بگویید: انگشت من سوخت. چون نفس در این انگشت هم ساری است. جوهره ی ذات نفس مجرد نسوخت بلکه از حیث سریانش در بدن جسمانی سوخت. لذا اگر این بدن خواب باشد و انگشت بدن مثالی شما در خواب بسوزد، انگشت عنصر جسمانی نمی سوزد بلکه نفس می سوزد به خاطر همنشینی اش با انگشت بدن مثالیِ در خواب.(46)
سوال. استاد: سریان یک نوع طولیّت رقیق شده است. همراهیِ یک حقیقت در هیاکلِ رقائق فرق دارد با مبدأیتِ یک حقیقت برای ظهور رقائق.
میوه شیرین، شیعه ی تکوینی است.(از 48 تا 50 ) اشیائی که ما می بینیم در عوالم بالاتر، از شعور و علم برخوردارند ( انطقنا الله الذی انطق کلّ شیء) ( إن الدار الآخرة لهی الحیوان)
روایتی در ذهنم هست که: این همه معارفی که راجع به ائمه در دست ماست، مقامات شیعیان بالای آنهاست نه مقام خودشان! درباره سلمان آمده که: بحر لاینزف! یا : امرنی ربی ان اعلمه علم البلایا و المنایا.
برگردیم به ادامه روایت:
السَّلَامُ عَلَى شُهُورِ الْحَوْلِ [ مانعی ندارد که هر کدام از ماهها ظهورات و مظاهری باشند از مقامات بالای اولیای خدا که واسطه ی فیض هستند. احتمال هم دارد که عنایت به دوازده تا بودنِ شهور باشد. دوازدهِ تکوینی نه اعتباری.
إن عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا. با اینکه ماهها 13 تا هستند نه 12 تا. ماه قمریِ نجومی 27 روز است. ماه هلالی را به خاطر هماهنگی با خورشید 29 روز و نیم گرفته اند. پس دور واقعیِ قمر 27 روز است و لذا در کلّ سال، ماه سیزده دور می گردد. یعنی اگر ماه را با ستاره ای غیر از خورشید در نظر بگیرید، می بینید ماه در طی یک سال سیزده بار سیصد و شصت درجه را دور می زند. ولی چون خورشید هم یک دور می زند، یک دور ماه هرز می رود. سیزده بار دور می زند ولی دوازده بارش به دید ما می آید.
اما بنابر نظر امروزی ها که زمین دور خودشید و ماه دور زمین می گردد، ماه در مجموع سال دوازده بار می گردد. این سیزده باری که در رصد خانه می بینیم به خاطر این است که زمین، ماه را با خودش می بَرَد. یعنی در طول سال، زمین ماه را با خودش یک دور دور خورشید می گردانَد. این غیر از دور زدنِ خود ماه است.(56)
وَ عَدَدِ السَّاعَاتِ [ در روایت هم هست که روز 12 ساعت است. و برای هر ساعتی دعایی داریم]
دقیقه 57: درباره روایتِ : فی آخر دقیقة تبقی من عمره.(58)
وَ حُرُوفِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ فِي الرُّقُومِ الْمُسَطَّرَاتِ [ نوشته های سطر بندی شده و منظم نه درهم] [حروف لااله الاالله دوازده تا ست. محمد رسول الله هم 12 حرف است]
محتمل است منظور عدد ائمه باشد یا اینکه هر یک از این حروف، به ترتیب، یکی از ائمه باشند. احتمال دیگر که عرفی و ساده است، این است که حروف به معنای ارکان باشد. چون حرف، رکن کلمه است. لااله الا الله یعنی توحید و حروف لااله الاالله یعنی کسانی که ارکان اصلی توحید هستند.( ارکاناً لتوحیده) (61) احتمال دارد ( فی الرقوم المسطرات) یعنی کتاب. اثنا عشر شهرا فی کتاب الله. گرچه به نظر می رسد، این تعبیر معنای بالاتری را می خواهد برساند.
دقیقه 63: انی اعلم ما لا تعلمون که جواب حلی باشد نه صِرفاً اسکاتی. که توضیحش انشاءالله بعداً
آیا این حروف و حقائق بسیطه، خودشان معنا هم دارند یا نه؟ بده بستان عجیب و غریبی شده بین حروف بسیطه با کلمات. ابتداءً هر حرفی یک معنایی داشته و آن معنا، بسیط بوده. حالا این معنای بسیط با آن حقیقت بسیط ارتباطی دارد یا نه؟ جای خودش باید بحث شود. سپس با ترکیب این معانیِ بسیطه، کلمات تشکیل شده اند. کلمات در بده بستونِ و محاورات بندگان خدا شده زبان ها و معناهای جدید کسب کرده اند. سپس در عودی که صورت گرفته، معانی روح پیدا کرده اند و کلمات تشکیل شده اند و معانی جدید و بازتابی از این معانیِ کسبیِ جدید برگشته و شده خود حروف. [ عبارت از نظر مقصود مبهم است] (65) یعنی شما در علم اشتقاق کبیر می توانید برای حروف معانی ای پیدا بکنید که این معانی چه بسا غیر از معانیِ اولیه ی حروف باشند. معانی ای هستند بازتابِ رفتن این حروف است در دل محاورات کلّ بشر و اینکه در این همه زبانهای مختلف، این کلمات پیدا شده اند و حالا وقتی ما جمع بندی می کنیم از فرهنگ ها و دیکشنری ها و معجم ها و معانی را جامع گیری می کنیم، به یک معنای جدید زیبا و بسیطی برای حرف می رسیم.
یکی از راههای ساده اش این است که کلماتی را بررسی کنیم که یک حرف محور آن کلمات است و بقیه حروفش حرف عله ای هستند که در معرض حذف و تغییرند و در روح معنایشان دقت کنیم. چه بسا به معنای بسیط حرف نزدیک می شویم. در همین حرف قاف وقتی وَقی را بررسی کنیم، خواهیم دید که ارتباطی بین معنای وقی با معنای قاف هست. یا برای فهم معنای کاف، روی معنای وَکی یَکی دقت کنیم. وکایه یعنی چیزی را محکم بستن.(69)
سوال. استاد: جمعٌ برای توسعه ی رحمت نه تضییق به قرینه ( من الفضل ) در اخبرنا ما لجلوسنا من الفضل. اگر یک نفر هم حدیث کساء را بخواند، از فوائد مذکور در آخر حدیث بهره مند می گردد. چون وقتی جمعی بخوانند که اصلاً نمی دانند در بین آنها مهمومی هست، این فوائد را دارد، وقتی یک مهموم برای خودش بخواند، به طریق اولی از فوائد بهره مند می گردد؛ مخصوصاً با توجه به امثالِ ( صلاة المؤمن وحده جماعة ) چون ملائکة به او اقتدا می کنند. یک شیعه هم وقتی تنها هم حدیث کساء بخواند، قطعاً شیعیانی از ارواح مؤمنین [ و اجنّه و ملائکة ] حاضر می شوند.
درباره اشتقاق کبیر و علم اللغة تا دقیقه (77)
درباره زیارت جامعه و غلوّ (77)
سوال. استاد: خود صاحب جواهر در چند جای جواهر، درباره علم امام سخنانی دارد بر خلاف سخنش در بحث کر: ج 13 ص 76 . ج 7 ص 333 و . . .
یا علی  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 653
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
یا حسین
جلسه 29 ( 5 / 7 / 2011 )سه شنبه 14/4/90=سوم3شعبان المعظم 1432

 
جلسه 29 ( 5 / 7 / 2011 )
یکی از مظاهر باء، بهاء الله است نه اینکه معنای انحصاریش باشد. در روایات دیگر آمده که الباء بهجة الله یا الباقی و . . . ائمه از طریق ارائه مثال و بیان موارد، انسان را به سمت تجرید سوق می دهند.(4)
روایت بنای عالم بر هفت ( بحار ج 94 ص 6 ) که از غارات ثقفی نقل کرده است ( ان الله فرد یحب الوتر )
آیا نقطه ابتدا نبوده و بعداً نقطه گذاری شده است تا ( انا النقطة تحت الباء ) زیر سوال برود یا بوده ولی نمی نوشته اند؟ همانطور که در فارسی اعراب را نمی نویسند ولی وجود دارد. اصطلاح نقطه گذاری هم به معنای اعراب گذاری بوده است. خطبه بدون نقطه حضرت شاهدِ بر این است که نقطه بوده است. ( ضع قلمک علی اذنک الیسری ) ( لا تمد الباء الی المیم حتی ترفع السین ) تا دقیقه 21
ینابیع المودة ص 400 : ( و علم الالف فی النقطة ). یعنی اساس علوم بر می گردد به حروف و علم الف در نقطه است و نقطه دیگر یک نحو مبدأیت دارد. یعنی وقتی از عالم حروف رفتیم به مبدأش که نقطه است، دستگاه عوض می شود یعنی ما با نقطه دیگر نمی توانیم کلام درست کنیم. قبلاً هم که گفتیم حروف بسائط هستند، منظور در فضای کلام بود. ولی اگر از فضای کلام و حرف خارج شدیم به نقطه، به فضای بالاتر و سابق بر اینها رفته ایم. مثلاً اینکه مبدأ الف نقطه است یعنی نقطه یک حالت بساطت دارد. بساطتِ حسّی هم در او نمود دارد. می گوید من دیگر نمی توانم تقسیم بشوم. اما منی که بسیط هستم با سیلان یا تکرار خودم، خط را پدید می آورم. یعنی حرف بسیطی است از سنخ سیلان که از نقطه پدید آمده است. پس باء یک نقطه ی سیّاله است که امتیاز او یک نقطه ی غیر سیاله است. و این حرف ضرری به بساطتی که قبلاً منظور ما بود، نمی زند. چون باء بسیط است در ترکیب کلام اما همین باء در مبدأ قبلِ او با یک مجموعه ای از یک ثابت با یک سیال پدید می آید. یک ثابتی که زیر او قرار دارد و نسبت به او حالت خفض دارد. بر خلاف مثل تاء. پس ( انا النقطة تحت الباء ) یعنی وجه ثبات بائی که در سیلان نقطه پدید می آید، من هستم. در مناقب ابن شهرآشوب هم روایتی است که: ( انا النقطة انا الخط، انا الخط انا النقطة انا النقطة و الخط ). ابن شهرآشوب، خط را به بدن متحرک سیالی که مال عالَمِ زمان و مکان است و نقطه را به نفس مجردی که حالت بساطت دارد و در بستر زمان مستقیماً سیلان زمانی ندارد، تفسیر کرده است. انا النقطة و الخط هم یعنی همین نقطه وقتی با این خط ترکیب می شوند انسانی که مرکب از روح و بدن است.
سوال. استاد: چند ارزشی بودن منطق، کشف است نه اختراع که رویش حساس باشیم. بلکه در برابر اختراع هم باید یتبعون احسنه باشیم.(29)
ریخت تواتر ریختی نیست که مال منطق صفر و یکِ منطق ارسطو باشد. همانطوریکه احتیاط و حجیت امارات و خبر واحد هم شدت و ضعف دارد و نمی شود گفت: بگو هست یا نیست.
قرآن، خبر فاسق را هم نمی گوید هیچی بلکه می گوید: فتبینوا.
خبر واحد معتبر است اما نه به این معنا که کار را تمام می کند بلکه یعنی بخشی از کار است و باید قرائن و شواهد دیگر هم به آن ضمیمه شود.
فرموده اند: روایتی که به ما منسوب است، سریعاً رد نکنید.
وقتی به یک کلمه نگاه می کنید آن را مداخل ببینید(36) عبد: ع علمه بالله ب بونه من دون الله د دوامه فی ذکر الله.
از لحاظ ترتیب نزول، اول سوره نون بوده بعد قاف و بعد صاد. سوره مبارکه نون مربوط است به مبدأ کار و عالم دنیا. صحبت از دنیا می کند: انشاء الله نگفتند، بلا بر آنها نازل شد و امثال اینها. سنخ مطالبش سنخ تدبیر امور دنیاست. تدبیر بذر نشانی است ( الدنیا مزرعة الآخرة ) اما در سوره قاف، صحبت از مردن و خروج از قبر و مرحله ی بعد از دنیاست. سوره مبارکه صاد از بعد از قیامت سخن می گوید. بهشت و جهنم و نعمت های بهشت و عذاب جهنم. این محتواها با خود حروف هم مناسبت دارد. یکی از معانیِ نون، دوات است. دوات ماده ی خام است. نون و القلم. مرکب و قلم و ما یسطرون. نون ماده ی خام و مثل مومی است که هنوز شکل نگرفته است. قلم سبب می شود که این مرکب به صورت نقوش در بیاید. به مرکب، شکل و صورت می دهد و به آن فعلیت می بخشد. سطر یعنی فعلیتِ مرکبی که حالت ماده داشت. پس محور اصلی این سوره، نون است یعنی حالتی برای بشر که ماده ی خام او و وجهه دنیایی ِ اوست. دارد خودش را با اعمال می سازد. اما حرف قاف، را در لغتنامه ها به قصبة الکتابة معنا می کنند. می گویند: خود فینیقی ها که می گفتند قاف، منظورشان نیِ نوشتن بوده است. محور سوره ی نون بر دوات است ولی محور سوره قاف، قلم است و صاد در روایت به نهرٌ تنبع من ساق العرش تفسیر شده است و مربوط به وراءِ دنیا و عالم آخرت است. و ما یسطرون، یعنی وقتی کتاب اصلیِ وجودش به فعلیت تامه رسید و وارد بهشتو جهنم شد، صاد برای ظهور پیدا می کند.
پس سوره نون می گوید: به فکر خودتان باشید. الآن دارید خودتان را می سازید و فردا سر سفره ی خودتان هستید ( لیس للانسان الا ما سعی)
اما سوره مبارکه ی قاف می گوید: این دنیای شما به وسیله چیزی در باطن شما، دارد به تصویر کشیده می شود و آن ماده ی خام دارد مصوَّر می شود و نوشته می شود با قلم. روایت عجیبی داریم که حضرت فرمود: جای آن دو ملکی که اعمال هر شخصی را می نویسند، دو طرف فک است و قلمی که با آن اعمالتان را می نویسند، زبان شماست و مرکبشان آب دهان شماست.(46)
پس سوره نون مربوط می شود به دنیای انسان و قاف مربوط می شود به مرگ و برزخ و قیامت و صاد به بهشت و جهنم.
سوال: چه ارتباطی بین قلم و مرگ و برزخ و قیامت وجود دارد؟ استاد: قلم به ماده ی خام تصویر می دهد. ما به التصویر است. این دنیا هم صراطی است که ما داریم از آن عبور می کنیم ( در روایت هم دارد که صراط، صراطان است ) این خواب و برزخ و قیامت و خروج از قبر یک نحو باطنِ ظاهرِ دنیای ما ست که دارد وجود ما را صورتگری می کند. و دارد ما را به فعلیت می رساند. هنگام مرگ می فهمد که در دنیا وجود او داشت به تدریج به فعلیت می رسید. کان فی غفلة من هذا. در آخرت پرده برداشته می شود. بصرک الیوم حدید، یعنی چیزهایی که داشت می شد و به آن توجه نداشتیم.(50) ان الابرار لفی نعیم و ان الفجر لفی جهیم، یصلونها یوم الدین. و ما هم عنها بغائبین. صلی کاری است که خودمان سر خودمان می آوریم.
وقتی می گوییم: قاف مال بعد از مرگ است، یعنی بعدِ کشفی. یعنی ترتیب زمانی منظور نیست. لذاست که قاف باطنِ نون می شود و لو مربوط به قبر و برزخ و قیامت است.
صلی یعنی در دنیا در فضایی است که نمی فهمد چه دارد بر سر خودش می آورد مثل کسی که دست بی حس شده اش را وارد آتش کرده است. فنزل من حمیم و تصلیة جحیم.(54) و ان جهنم لمحیطة بالکافرین یعنی نمی توانند فرار کنند چون بر آنها احاطه دارد. و احاطت به خیطئته. مثل کسی که در کره ای است. به هر کجا برود دارد به سوی محیط کره می رود. صلی یعنی الآن احاطه محقق است و انبیا و اوصیا دارند می بینند چه خبر است ولی خود ما نمی فهمیم.
صلی با ماده ی صلو به معنای عطف و میل و با مادعه وصل ارتباط دارد. صلی یک نحو واصل شدن و رسیدن است. اما واصل شدن خاصی است. رسیدنِ به معنای درک کردن. همان طور که می گوییم: روزی به حرف من می رسی. بعداً درباره صلی که لغتی عجیب از قرآن است، بیشتر صحبت خواهیم کرد انشاء الله.
حیثیتِ هیولویِ دنیا می شود نون. حیثیتِ صورتی که هیولا را در مسیر خودش به حرکت متشابه یا اشتدادی به فعلیت می رساند، می شود قلم. وقتی فعلیت تامه شد، ظهورش در عالم بهشت و جهنم می شود بهره مندی از صاد.(60)
یفجرونها تفجیرها تعبیر مهمی است. یعنی این چشمه را خود بهشتی ها تفجیر می کنند. باید دید نهر صاد از کجا منفجر می گردد؟
سوال. استاد: بله، کل عالم هم یک ماده ی خام دارد که می تواند صورتگری شود و سپس به فعلیت برسد.(61)
قوه یعنی محض استعداد. کمال اول یعنی صورت گری شدن.
سوال. استاد:اگر بخواهیم قوس صعود را به ترتیبِ لا زمانی تنظیم بکنیم، از حضیض کمال که لا فعلیة له الا انه قوة الفعلیة که نقطه ی صفرِ قوس نزول است. بعد از این قوه به ترتیب می رویم بالا. یعنی صورت هایی که بعداً روی قوه می آید، در قوس صعود به حساب می آوریم اگر چه این صورت ها آن فعلیت تامه ی نهاییه هم نباشند.
سوال. استاد: حروفی که سه دندانه یا سه نقطه دارند، در معنایشان نوعی تشعُّب و تفشّی وجود دارد مانند شین.
بین طرز تلفظ و شکل حرف و معنا ارتباط و تناسبی وجود دارد.
سوال درباره کثیر السفر.(66) تا (71)
سوال وطنیت قم برای طلبه هایی که در قم درس می خوانند. استاد: حاجاقا تأبید را لازم نمی دانستند ولی تعیین وقت را مضرّ می دانستند.(75)
سوال از روش محاسبه قمر در عقرب! (79) تا (81)

یا من هو صراط المستقیم   __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء    آخرین ویرایش توسط عبدالعلی69; در 10:53PM..

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 653
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
یا ابوالفضل
جلسه سی ام ( 6 / 7 / 2011)15/4/90چهارشنبه4شعبان المعظم 32
این روایت دو جور نقل شده است: یکی ( یا علی انک تری ما اری و تسمع و اسمع الا انک لست بنبی ) و یک جور دیگر: ( تسمع ما تسمع و لکن لا تری اری )
سوال از رابطه ی بین حروف و اعداد در ترتیب ابجد. استاد: روایتی در خاطرم هست که: القرآن مبتدأه بسم الله الرحمن الرحیم و مؤخره ابجد. مؤخر یعنی مرحله ی بعد نه پایان. بسم الله الرحمن الرحیم نزول قرآن است یعنی همانی که همه بندگان خدا در سطح ذهن عادی با آن آشنا هستند. اما مؤخره ابجد یعنی اگر یک مرحله در فهم قرآن جلو برویم، می رسیم به رابطه ای قرآن با ابجد دارد. اصل ابجد شواهد زیادی در روایات دارد. شواهد زیادی است دال بر اینکه حروف با اعداد در ارتباطند. به تفسیر عیاشی ذیل المص مراجعه کنید. تا قرشت، حروف الفبای عبری و سریانی تمام می شود. ادامه ی ابجد مختص عربی است.
سوال. استاد: الفی که در اول است، همزه است و الف لا، الف است.
چیزی که معروف است این است که به ازاء هر حرفی، چند جور عدد قرار می گیرد. یعنی نظام های عددی وجود دارد. چون خود حرف مثل قالب و متغیر است و هر حرفی در هر سیستمی چیزی به ازائش قرار می گیرد و می توانیم به این حروف نظم بدهیم مثل احتم، ابجد، ابتث و در هر دستگاهی، به ازائش عددی خاص قرار می گیرد که طبق هر دستگاهی به نحو خاص خودش می توان به عالَم دسترسی پیدا نمود.(10)
بنا بر این از طریق حرف، در دستگاهی که فعلا با آن کار می کنید، عددهایی را نتیجه می گیریم.
چیزی که هم است این است عدد می شود پل. یعنی از حرف می رویم به عدد و عدد مرتبط است با تکوین و دوباره از طریق تکوین بر می گردیم به عدد و از طریق این پل استنطاق می کنیم یعنی عدد را به حرف در می آوریم. مثلاً صد و ده یعنی علی.
پس اینطور نیست که در دل هر حرفی فقط یک عدد باشد بلکه چندین عدد است.(12)
البته احتمال دارد یک عدد تکوینی ذاتی در دل هر حرفی باشد. و یک جوری در حرف خودش را نشان می دهد و لو در حامل های صوتی اش.
خلاصه به ازای هر حرفی قرار گرفته که این عدد پلی است برای ارتباط این حرف با واقعیت و از این طریق، واقعیات مکشوف می شود. مثلا ارسطو می گفت: جسم یک امر متصل قارّ واحد است که بالقوه اجزاء دارد نه بالفعل ( یمکن ان ینقسم الی غیر النهایة ) . این حرف یک مبنای فلسفیِ مهم و در عین حال، رهزنِ بسیاری از حرف هاست. ولی به مرور، حرفها عوض شد و برای امروزی ها واضح شده است که جسم متصل واحد اونجوری نیست و اجزائش بالفعل است نه فقط بالقوه.
الآن که می گویند: به ازای هر شیءی عددی است. به ازاء کدام حیثِ شیء، است؟ آیا به تعدا ملوکولها و اتمها یا به تعداد تواتر طبیعی اش یا . . . هر حیثی عددی را نشان می دهد. یعنی می خواهند اتصال و پیوستگی را از عالَم فیزیک بردارند و بگویند کلّ دستگاه عالم فیزیک، کوانتایی است یعنی سر و کار ما فقط با کمّ منفصل است. جالبه که همه اش هم مضربی از عدد صحیح است و کسری هم ندارد. کوانتوم یعنی تمام چیزها حتی انرژی، مضربی از عدد صحیح است.(17)
پس اشیاء خارجی حیثیات مختلف دارد و به ازاء هر حیثیتی هم عددی است. کسی که آن عدد را بداند، قدرت پیدا می کند بر این شیء.
سوال: عدد چطور با آن واقعیت ارتباط دارد؟ استاد: عدد کمّ منفصل است و اتصافش در خارج است یعنی اشیاء محل اتصاف عددی هستند. مثلاً وقتی می گوییم پانصدِ به توانِ فلان، یعنی داریم واقیت آن را با این عدد بیان می کنیم. واقعیتی که طبق مبنای ارسطو متصل بود، مشکلات داشت. اما روی این مبنای جدید خیلی آسانتر است. و انسان زودتر به مقصد می رسد.(19)
هر حرفی به عنوان یک متغیری که می تواند با یک عددی . . . فقط مهم این است که چگونه این حروف را ساماندهی بکنیم.
سوال. استاد: این سوال هست که منظورمان از حرف، لفظش است یا طبیعتش؟ این احتمال هست که طبیعت قاف هم با یک عددی مربوط باشد و این عدد، هر کجا این طبیعی می رود، یک جوری خودش را نشان می دهد. تا به حال می گفتیم حرف با عدد مرتبط است و عدد با واقعیت. اما این احتمال هم هست که خود حرف بلاواسطه با واقعیات ارتباط داشته باشد. باید شواهدی برایش پیدا کرد
اصل ابجد قبل از اسلام هم بوده است. در معانی الاخبار : حضرت عیسی را به مکتب بردند و معلم گفت: بگو: ابجد و حضرت فرمودند: الالف آلاء الله . . .
خزائن مرحوم نراقی: ابجد یعنی بدان. هوز یعنی دریاب. حطی یعنی نیک فهم کن. کلمن یعنی نگهدار. صعفذ یعنی فرو نگذار. قرشت یعنی دانا باش. ضخض یعنی واقف باش.ضظغ یعنی از پیش بدان.
به حروف ابجد، حساب الجُمَّل می گویند.
خیلی از قواعد این علم سینه به سینه رسیده و مکتوب نشده است تا به دست اغیار نیفتد.
نود درصد روایات نظر به حرف اول دارند مثل: الباء بهاءالله و الجیم جمال الله اما ده درصد هم ناظر به حرف وسط یا آخر هستند. مثلا الباء: المبدع یا نظیر آن
روایاتی که باء را به بهاء و بدیع و امثال آن تفسیر کرده اند، از باب اعطاء الحکم بالمثال است. چون برای اذهان عموم دشوار است که مستقیماً به سراغ بسیط بروند. لذا مثال را به عنوان یک فرد و مصداق می بیند و سپس مقصود کلی را از دل مثال، تجرید می کند و درک می نماید. معصومین وقتی می خواستند حرفی را بیان کنند، به سراغ جایی می رفتند که آن حرف خودش را نشان داده است. مثلاً باء خودش را در کلمه بهاء و بهجة و بقاء نشان داده است. یعنی منظور معنایی است که در باء و مشترک بین بهاء و بهجة و بقاء است. باء حقیقتی است که خودش را در بقاء و بهجة و بقاء نشان داده است. (32) یعنی باء یک نقش اصلی ای در بهاء دارد. و نیز در بدیع بودن و . . . کم کم قوه ی تجرید شما بالا می رود و با اصل خود باء که یک حقیقت و یک حرف است آشنا می شوید. بعد آن روایتی را که می گوید: این حروف اولُ ما خلق الله است درک می کنید و می فهمید اصل باء است که خودش را در بهاء نشان داده است. پس اگر گفته اند: الباء بهاء الله، در صدد بیان یکی از مجالی و موارد ظهور باء بوده اند.(34)
حضرت در توحید صدوق فرمودند: اگر زمینه برایم فراهم شود، تمام معارف را از کلمه الصمد استخراج و بیان می کنم.
گاهی یک پیکره، محل ظهور دو حقیقت می شود. مثلاً در بقاء، هم باء ظهور پیدا کرده و هم قاف(37)
معنای حرکت و سیلان، خودش یک حقیقتی است یعنی حرکت وقتی به عالم دنیا بیاد، در حرکت دست من ظاهر می شود اما همین حرکت وقتی به عوالم دیگر برود، مناسب با آنجا معنا پیدا می کند. و لذا در حقائق هم اگر الف به حرکت و سیلان می آید و حروف را پدید می آوَرَد، سیلانی متناسب با اینجاست. پس می توانیم بگوییم یک باطنی هست که همه این حروف که در تألیف کلام، بسائط هستند، مبدأی دارند که از آن پدید آمده اند.
روایتی هم که دیروز از ینابیع المودة خواندم، ادامه اش این است: و علم الالف فی النقطة و علم النقطة فی المعرفة الاصلیة و علم المعرفة الاصلیة فی علم الازل و علم الازل فی المشیّة.یا روایت: العلم نقطة کثّرها الجاهلون و الالف واحدةٌ عرفها الراسخون و الباء مدَّةٌ قطعها العارفون و الجیمُ حُفرةٌ تألها الواصلون و الدال درجة قدّسها الصادقون. [ این هم در ینابیع است ] فقره ( العلم نقطة کثرها الجاهلون ) در عوالی هم هست.(44)
در فاصله بین قرن نهم تا یازدهم، بخش معتنا بهی از روایات از بین رفته است.
مرحوم آقای مرعشی در مقدمه عوالی دفاع جانانه ای از کتاب می کنند.
بعید است کلمه ای پیدا کنید که در آن حرف تاء باشد ولی در معنای آن به نحوی معنای قطع کردن نباشد و غالب کلماتی که شین در آن است، یک نحو معنای تشعُّب و کثرت است البته کثرتی که به یک جا بند است مثل شاخ و برگ درخت که به تنه و ریشه بند است. ث همان کثرت است ولی به یک ریشه بر نمی گردد مثل خاک.(51)
در فن ابجد، به حرف اول زُبُر می گویند و حرفی را که به وسیله ی تلفظ ادایش می کنیم بیّنات می گویند. می گویند: اعدلِ حروف سین است. از همه حروف میزان تر است. چون زبر و بیناتش یکی است. سین 60 است باطنش هم 60 است چون یاء ده و نون پنجاه است. هیچ حرف دیگری اینگونه نیست. بقیه حروف بینات و زبرش فرق دارد. مثلاً زبر شین 300 است اما بیناتش 60 است. یعنی پنج تا باطن در آن ظهور پیدا کرده است.(53)
انشاء الله جلسه بعدی بر می گردیم به بحث ( و عندنا کتابٌ حفیظ )
یامن هو عنده کتاب حفیظ ویا من هو عنده علم الکتاب   __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 653
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
یا سید الساجدین ویا زین العابدین


جلسه سی و یکم ( 9 / 7 / 2011 )18/4/90=7/8/432


مطالب ذوقی اگر نشرش موجب شود که تلقیِ به اطلاق شود، شبهه ی شرعی دارد.


سوال از اینکه وقتی حضرت ظهور می کنند، علم را که 27 حرف است و دو حرفش تا آن زمان آمده، 25 تایش در زمان حضرت می آید. استاد: قبلا گفتیم وقتی بچه هنوز در کلاس حرف نون را نخوانده ممکن نیست وقتی به کلمه ای که در آن نون است می رسد، از آن سر دربیاورد. همچنین است نسبت به آنچه که واقعیتِ دار هستی است. یعنی چیزهایی که در مرأی و منظر ماست ولی از آن سر در نمی آوریم چون به ( الاسماء کلها ) واقف نیستیم. و گرنه چیزی از اسرار خلقت بر ما مخفی نمی ماند. آیا مثلا می شود با گوش کاری کرد که اصوات ما دون و ما فوق را بشنود؟ امروزی ها راحت تر این مطالب را می پذیرند. چون چیزهایی برایشان واضح شده که قبلا حتی احتمال امکانش نمی رفت!


در روایت دارد که حضرت به اصحابش می فرمایند: هر کجا کارت گیر کرد به کف دستت نگاه کن تا مشکلت حل شود.


حتی ممکن است با علومی که در زمان حضرت می آید، چیزهایی بسیار ساده باشد که ما خبر نداشته باشیم، آشکار می شود. یعنی با یک کار ساده مطالب مهم علمی کشف می شود.


روایتی داریم که سه زمان داریم: زمان گرگ و میش و میزان (17) [ بحار ج 14 ص 498 ] وقتی زمان گرگ بود، اگر علوم را به ما بدهند، مفاسد زیادی در پی خواهد داشت. لذا در دعای ندبه دارد که: شرطتَ علیهم الزهد فی درجات هذه الدنیا الدنیة.


مرحوم زاهد می گفتند: شما برای ظهور حضرت دعا می کنید تا بیایند و حضرت را بکشید!


آن علم، سراپایش قدرت است و با عقلانیت و عصمت مناسب است نه با زمان گرگ و میش بودن.


یکی از معانیِ دیگر قاف، تتبّعِ اثر است. از ماده های مهم در ابن باب، ماده های (قفو) و (قیف) و (قفی) و (قفو) و ماده (وقف). این 5 ماده مهم است. یکی از معانی مربوط به قاف، قیف و قیافه است. القافة یعنی قیافه شناسها. و علم القیافة یعنی از قیافه شخصی به مبادی او پی می برند. به مویی هم که پشت گردن سرازیر می شود، القاف می گویند که لغویین در ماده قفو آورده اند ولی با ماده قفا هم مناسب است. چون قفا یعنی پسِ گردن. لا تقفُ یعنی متابعت نکن. این دو معنای تتبع اثر و پشت سر، فی الجمله به بحث ما که ( قاف ) است مربوط می شود. (29) کوه قاف یک نحو احاطه ای دارد بر وجود عالمی که هست. کلمه ی خلف در خلف جبل قاف، بی حساب نیست. اگر قرائتِ ( قافِ والقرآن المجید ) داشته باشیم، همانطور که قرطبی ذکر کرده است، معنایش می شود: اِتَّبِعِ الاثر. تتبع اثر یعنی از یک ظاهر پی می بریم به باطن.(34)


دقیقه 37 تا 43 درباره ( یخرج الخبأ ) که در جلسات بعدی مفصل به آن خواهند پرداخت.


قالیچه حضرت سلیمان با باد حرکت می رفت و اسمش سحاب بود و اسم مرکب پیامبر در شب معراج هم بُراق بود. رعد صدا و برق نور و صاعقه هم حالت تخلیه ی آن است.(48)


رسیده بودیم به : ( و قال الکافرون هذا شیء عجیب ) که درباره مشارٌ الیه هذا صحبت کردیم. البته همین هذا در سوره مبارکه ی صاد معلوم است که چه چیزی است. هذا در آنجا به ( جعلُ الآلهة الها واحدا ) می خورد نه به ( جائهم منذر منهم )


قَدْعَلِمْنَامَاتَنْقُصُالْأَرْضُمِنْهُمْ[ ای ما تأکل الارض من لحومهم و دمائهم و تبلیه من عظامهم فلا یتعذر علینا ردهم ] وَعِنْدَنَاكِتَابٌحَفِیظٌ [ ای حافظٌ لعِدّتهم و اسماءهم و هو اللوح المحفوظ ]. ما علم داریم به هر چیزی که زمین از آنها کم می کند و نزد ماست کتاب حفیظ. [ به معنای محفوظ یا حافظ ] در المیزان فرموده اند: احتمال دارد که یعنی: ما آگاهیم به تعداد افرادی که زمین از اینها کم می کند از بستگان و آشنایان و هم نوعهایشان ] این احتمال به حسب ظاهر دور از ذهن است و با تُنقَص سازگار است نه تَنقُص. اما دو شاهد دیگر از آیات شریفه دارد که قابل تأمل است: ( او لم یروا انا نأتی الارض ننقصها من اطرافها ) دائماً داریم از اطراف زمین کم می کنیم. و آیه ( افلا یرون انا نأتی الارض ننقصها من اطرافها ) سه چهار وجه برای ننقصها گفته اند ولی لسان لسانی است که می گوید: من یک معنای دقیقی دارم.


مرحوم طبرسی فرمودند: ما به بدنهای اینها که زمین خورده است و ناقص و متلاشی کرده، علم داریم و نزد ماست کتاب نوشته شده ی حفیظ. حفیظ بر وزن فعیل احتمالاً به معنای ظرف تحقق مبدأ باشد. کلاً واژه فعیل یعنی موطنی که مبدأ و ماده در آن تحقق پیدا می کند. لذاست که هم به معنای فاعل آمده هم به معنای مفعول. مثلاً ماده جرح. هم در کسی می تواند جارحیت تحقق پیدا کند هم مجروحیت. چون ماده های متعدی دو طرف دارند و نسبتی هستند بین ما وقع منه و ما وقع علیه.


فعیل یعنی موطن تحقق مبدأ. کتاب حفیظ یعنی حفظ در این ظرف، محقق می شود. وقتی حفظ محقق شد، دو جور حفظ داریم: به معنای محفوظ ماندن و به معنای حافظ بودن. در اینجا کدامش انسب است؟ در المیزان فرموده اند: اینکه منظور از کتاب حفیظ کتاب اعمال باشد، مناسبت ندارد. ایشان فرموده اند: و قول بعضهم إن المراد به كتاب الأعمال غير سديد أولا من جهة أن الله ذكره حفيظا لما تنقص الأرض منهم و هو غير الأعمال التي يحفظه كتاب الأعمال.


و ثانيا: أنه سبحانه إنما وصف في كلامه بالحفظ اللوح المحفوظ دون كتب الأعمال فحمل الكتاب الحفيظ على كتاب الأعمال من غير شاهد. یعنی خداوند در قرآن فقط لوح محفوظ را به حفظ توصیف فرموده است نه کتاب اعمال. سخن ایشان عجیب به نظر می رسد. چون در موارد متعدد که قرآن راجع به صحیفه اعمال سخن می گوید، برای آن اوصافی ذکر می کند که از محفوظ بودن بالاتر است. مثلاً: ( ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیرة و لا کبیرة الا احصاها و وجدوا ما عملوا حاضراً ). این همان محتوای حفظ است. چون چیزی که خاک شده باشد که حاضر نیست. شاهد دیگر: ( و کلّ شیء احصیناه کتاباً ) که بعد از ( لا یرجون حساباً ) آمده است و منظور نامه اعمال است. شاهد دیگر: ( کل صغیر و کبیرٍ مستطر ) که همان معنای حفظ است.


بعد می فرمایند: منظور از کتابٌ حفیظ : حافظ لكل شيء و لآثاره و أحواله، أو كتاب ضابط للحوادث محفوظ عن التغيير و التحريف، و هو اللوح المحفوظ الذي فيه كل ما كان و ما يكون و ما هو كائن إلى يوم القيامة.


من سه احتمال در ذهنم هست که عرض می کنم:


احتمال اول: آیه می فرماید: آنچه که زمین از اینها کم کرده، می دانیم و پیش ماست کتاب حفیظ. چه مانعی دارد که مراد کتاب اعمال باشد؟ به این معنا که می گوییم: این انسانی که می میرد، دو حیث دارد. یک حیثی که در زمین پخش می شود که همان بدنش است که از آن با خبر و نسبت به آن آگاهیم. اما یک حیث دیگری هم دارد که نز ماست. حیثی که ثابت و مجرد است و مردنی و خاک شدنی نیست. که همان نامه ی اعمالش است. پس اینکه المیزان فرمودند: نامه ی اعمال با ما تنقص الارض منهم مناسبت ندارد، درست به نظر نمی رسد. چون آیه شریفه ظهور ندارد که این کتاب حفیظ، حافظِ ما تنقص الارض منهم است. گر چه احتمالش می رود ولی ظهور انحصاری ندارد.


آیه می خواهد تعبیر ( کُنا تراباً ) را تصحیح کند. می گویند: ما خاک می شویم. آیه می گوید: شما دو بخش هستید و بخشی از شما خاک می شود. پس نگویید: کنّا. چون یک چیزی از شما که خاک نشدنی است، نزد ماست. چون خاک نشدنی ها نزد ما هستند. عالَم مُلک عالَمِ عندنا و قدس و تجرّد نیست. بلکه عالم نقص و زوال است.


با این اعمال، احتمال صحیفه اعمال منتفی نیست.(67)


سوال: با این توضیح چگونه کسانی را که منکر معاد هستند و انسان را موجودی تک حیثی و خاک شدنی می دانند، قانع می شوند؟ استاد: به همان نحوی که با توضیح مرحوم طباطبایی، قانع می شوند! چون اگر وجه ما قانع کننده نباشد، کتاب محفوظ آقای طباطبایی هم آنها را قانع نمی کند. ما می خواهیم جواب برهانی بدهیم به نحوی که مسأله حل شود و اگر در وهله ی اول، تعبد است، بعد از تأمل، عیان و برهان شود. به ضمیمه ی ادله ی تجرد نفس و بقاء و تجسم اعمال. همه ی اینها شاهد بر این است که انسانی چیزی دارد خاک نشدنی.


طبق این احتمال اول، که کتاب را کتاب اعمال رفتیم، حفیظ به معنای محفوظ است نه حافظ. یعنی اعمال شما محفوظ است. در مقابلِ بدن که ( ضللنا فی الارض ) پخش و خاک می شود. اما کتاب اعمال: محفوظٌ من التغیُّر و من تنقصه الارض و دست نخورده و وراء زمان و مکان.


احتمال دوم: کتاب اعمال باشد به معنای حافظ که انشاءالله فردا.


سوال. استاد: کل قرآن در نهایت بر می گردد به حروف مقطعه غیر از این حروف مقطعه ای که در اوائل سُور خاصه نازل شده است. در روایت هم دارد که: مؤخره ابجد (76)


آیه ( رجالٌ لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله برای استخاره: انشاءالله خوب است به شرط مواظبت و مراقبت
یا من اسمه دواء وذکره شفاء  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 653
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
:جلسه سی و دوم ( 10 / 7 / 2011 )19/4/90=8/8/32یکشبه
سوال: اینکه فعیل به معنای فاعل یا مفعول بیاید، سماعی است یعنی اینطور نیست که ما هر ماده ای دلمان خواست به معنای فاعل یا مفعول بگیریم. بلکه باید ببینیم عرب این فعیل را به معنای فاعل استعمال کرده یا ب معنای مفعول. استاد: منظور شما از سماعی یعنی اگر این فعیل به معنای مفعول به کار نرفته، ما نمی توانیم به معنای مفعول بگیریم. سائل: بله، یعنی مثلاً عرب این فعیل را به معنای فاعل استعمال کرده نه به عنوان مفعول. پس ما هم نمی توانیم به معنای مفعول بگیریم. استاد: اینکه چه اندازه این الزام آور است حتی وقت نیاز، مثل سائر موارد سماع است. یعنی وقتی زبان یک ضوابط خوبی دارد، خب آنها مورد نیازشان بوده و در اینجا به کار برده اند. اگر ما کاری کنیم که زبان به هم بریزد، نمی شود. اما اگر کار ما توسعه زبان بود، اشکال ندارد. توسعه زبان یعنی بدون اینکه که صدمه ای به ضوابط بخورد، از همان ریخت آنها چیزهایی جدیدی درست می کنیم. چه مانعی دارد؟ خود عرب ها هم الآن این کارها را می کنند. سائل: منظورم این است که وقتی ما داریم بحث می کنیم که حفیظ آیا به معنای حافظ است یا محفوظ؟ آیا لازم است که تحقیق کنیم که ماده ی حفظ در وزن فعیل، در هر دو به کار رفته یا فقط در یکی؟ استاد: نه. وقتی علما بحث می کنند بر سر اینکه این فعیل، به معنای فاعل است یا مفعول، نمی گویند اول برویم در لغت ببینیم که هر دویش آمده یا نه؟ به عبارت دیگر: فعیل، واژه ای است که دو منظوره است. هیئت دوو منظوره است نه مجموع هیئت و ماده. اگر سماعی باشد، مجموع هیئت و ماده با هم دو منظوره هستند. یعنی هم باید بدانیم هیئت به دو منظور به کار می رود و هم باید بدانیم در این ماده خاص، عرب در دو منظور به کار برده است. به نظر من می رسد که نفس هیئت کافی است که محققین در بحثهایشان، هیئت را دو منظوره بگیرند بدون لحاظ اینکه حیثیتی تقییده ای به ماده داشته باشد. (10)
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث در آیه شریفه بر سر کتابٌ حفیظ بود: قَدْعَلِمْنَامَاتَنْقُصُالْأَرْضُمِنْهُمْوَعِنْدَنَاكِتَابٌحَفِیظٌ.
دیروز از المیزان خواندیم احتمال اینکه مراد از کتاب حفیظ، کتاب اعمال باشد را رد کردند و فرمودند: اولا اینکه خدای متعال می خواهد برای ( ما تنقص الارض ) جواب بدهد و کتاب اعمال ربطی به آن ندارد. تنقص الارض یعنی زمین دارد پیکر آنها را می خورد و عندنا کتابٌ حافظٌ لهذه النواقص.
اشکال دومشان هم این بوده که کتاب اعمال واژه حفیظ به کار نرفته است. حرفشان هم صحیح است. برای کتاب اعمال واژه حفیظ به کار نرفته است اما مثلاً یُرسلُ علیکم حَفَظة داریم. در سه مورد برای کسانی اعمال ما را می نویسند، تعبیر حافظ به کار رفته است. إن کل نفس لما علیها حافظ و مورد سوم: و إن علیکم لحافظین کِراماً کاتبین. و در عین حال برای خود کتاب به کار نرفته است(12)
سوال. استاد: بیانِ احتمال اول این بود که: آنها گفتند: اإذذا متنا و کناترابا خاک شدیم، ذلک رجعٌ بعید. آیه در جواب آنها فرموده: قَدْعَلِمْنَامَاتَنْقُصُالْأَرْضُمِنْهُمْ یعنی چرا می گویید کنّا تراباً؟ شما که به تمام وجود خاک نمی شوید. بلکه دو حیثیت دارید. حیثیت بدنی تان که خاک می شود ولی یک حیثیت دیگر دارید که اصلاً خاک شدنی نیست و باقی است. آیه می فرماید: آن حیثی از شما که زمین می خورد و خاک می شود، نزد ما مخفی نیست و به آن علم داریموَعِنْدَنَاكِتَابٌحَفِیظٌ یعنی یک جهت دیگری هم خودِ شما دارید که کتاب اعمال شماست. کتاب اعمالی که جزئی از کُنّای شماست، نزد ما و در عالَم قدس و وراء عالم تغیّر و حرکت و دروس و زوال نزد ما محفوظ است.(19)
اشکال: سوال آنها از اعمال نیست بلکه از این است که این جسمی که از بین رفت، چگونه بر می گردد؟ کاری ندارند به اینکه اعمالشان نزد خدا محفوظ است یا نه؟ پس جواب هم باید به این سوال باشد. استاد: کلمه ی جسم را از کجای حرف آنها استفاده کرده اید؟ آیا کُنّا یعنی جسمُنا؟! مستشکل: سوالشان درباره رجعت است. رجعت خودشان نه اعمالشان. استاد: می گویند: کنا تراباً یعنی ما هر چه هستیم، خاک شدیم. مستشکل: سوالشان از برگشت خودشان است نه اعمالشان ( ذلک رجعٌ بعید) . استاد: آیه هم هر دو جهت را می گوید. می گوید: اولاً اشتباه کردید که گفتید: کُنّا تراباً. چون شما هر چه بودید که خاک نشدید. اگر به آن قسمتی از شما که خاک شده اشکال دارید، قد علمنا. تازه شما که همه چیزتان خاک نشده است. بلکه یک چیز ثابت هم دارید. آن چیز ثابت را می چسبانیم به علممان از ذرات و به هم ضمیمه می کنیم و می شود خودِ شما. مستشکل: بحثشان بر سر رجعتشان بوده است. استاد: خب، آیه می فرماید : وجود شما دو حیثیت دارد؛ یکی کتاب حفیظ است که خاک نشده است و یکی هم چیزی است که خاک شده و ما به ذره ذره اش علم داریم و عند الحشر این دو با هم جمع می شوند و شما می شوید. ترکیبی از روح و بدن و اعمال و خواص آن.(21) کسی که با رجع مشکل دارد، با رجع خودش مشکل دارد. اسمی از جسم نمی برد؛ چون حودش را کلاً جسم می داند. یکی از معارف مهم قرآنی هم این است که شما فقط جسم نیستید.
مستشکل: در مشابهات این آیه که دو سه مورد دیگر است و در رجعشان مشکل داشتند، جواب قرآن این بوده که ببنید چگونه آدم را خلق کرده ایم، چطور عیسی را بدون پدر خلق کردیم، شما را هم محشور می کنیم. اصلاً بحث بر سر این نیست که اعمال شما چه شد؟ بلکه محتوای آیه این است که ما می دانیم در ارض و تراب چه خبر است و همان چیزی که از شما گرفته ایم بر می گردانیم. جاهای دیگر قرآن که نظیر اینجاست اصلاً صحبتی از اعمال و حفظ آن نیست.
استاد: یعنی هر کجا قرآن دارد جواب آنها را می دهد، مضمون کتابٌ حفیظ هم آنجا هست؛ و درنتیجه مجبور شویم اینجا را هم طبق آنها معنا کنیم؟ یا اینکه در اینجا آیه دارد یک چیز علاوه بیان می کند. شما می گویید: چون قرار نیست اینجا چیزی اضافه بگوید، لذا باید هر آنچه در جاهای دیگر گفته اینجا هم بگوید. در حالی که چه مانعی دارد که در اینجا چیزی اضافه کند؟ البته اگر فرمایش شما این باشد که از موارد دیگر، استظهار می کنیم که این آیه هم همان را دارد می گوید، باید دید این اسظهار به سر می رسد.
در آیه سوره یاسین معلوم است که سخن از از هم پاشیدگیِ شخصیت است. لذا نیاز است که بگوییم: شما از هم نپاشیده ای بلکه بخشی از وجودتان خاک شده است. چیزی که حافظ شماست و می تواند شخصیت شما را همانگونه که بود، بر گردانَد، موجود است (عندنا کتابٌ حفیظ). البته این که مراد از کتاب، کتاب اعمال باشد، یکی از وجوه محتمل این آیه است.
سوال: کتاب اعمال چگونه اشاره دارد به دو بُعدی بودن انسان دارد؟ استاد: چه مانعی دارد که بر روح، قرآن تاب این را دارد که وجوه متعددی که همه شان هم درست است، از آن اراده شود. چه مانعی دارد که به روح، کتاب گفته شود؟
سوال: اعمال از شؤون انسان است نه این که دقیقاً روح باشد. استاد: من روح را به عنوان اینکه سابقه ذهنی نسبت به آن داریم و برای توضیح مقصود گفتم و گرنه نمی گویم کتاب حفیظ یعنی روح.
سائل: شما فرمودید وقتی وقتی می گویند: ما چه می شوبم، خدا در جوابشان می فرماید: شما دو ساحت دارید، اون جهتی از شما را که زمین از بین می برد، ما به آن علم داریم. استاد: یک چیزی هم دارید که نزد ماست. لذا در آیه ای که کفار می گویند: ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیرة و لا کبیرة الا احصاها. در دنباله آن می فرماید: و وجدوا ما عملوا حاضراً. آیا ما عملوا چون به دنبال کتاب آمده، ربطی به کتاب ندارد؟ نه، این از خصوصیات همین کتاب است. خیلی جالب است. چون نمی گوید تصویر یا جزای عمل. بلکه وجدوا ما عملوا حاضراً یعنی این کتاب کتابی است که خودش را در همان زمان عمل و همان صحنه را می یابند.(29) در روایت دارد: وجده کانه فعله الساعة.
سوال. استاد: آیا بدن او گناه را انجام داده است یا اینکه مجموع بدن و روحش؟ آیه می فرماید: شما که می گویید ما خاک شدیم، دارید از دو جهت اشتباه می کنید: اول این که شما که می گویید ما خاک شدیم، در حالیکه شما چیزی دارید که خاک نشده است. دوم اینکه آن جهتی هم که خاک شده، خبر از هه چیزش داریم. من هم که گفتم، روح، برای این بود که بحثمان جلو برود و گرنه در آیه کلمه روح نیامده است.(31)
علی ایّ حال می خواستیم ببینیم مفاد هیئت حفیظ چیست؟ دیروز این احتمال مطرح شد که حفیظ یعنی موطنِ تحقق مبدأ. چون فعیل یعنی خود این ماده در یک موطنی متحقق شده است. ما با خود آن ماده کار داریم. لذا از جهات مختلف می تواند به معنای مفعول یا فاعل باشد. به خلاف اسم مکان مثلاً که صِرفاً مکان و ظرف محض است. ضارب هم موطن تحقق مبدأ است اما موطنی که موطن بودنِ او ملحوظ نیست بلکه مصدیریت او ملحوظ است یعنی می گوییم از او صادر شده است. مفعول هم موطن است اما موطنی که حیثیت وقوع بر او در آن لحاظ شده است. پس موطنی که در فعیل می گوییم به معنای زمان و مکان نیست بلکه یعنی آنجایی که آن حیثیت وجودیِ او جلوه کرده است. به خلاف اسم مکان که ظرف محض است یعنی چیزی است که این در او ظهور کرده است.
مستشکل: در اسم آلت هم مثلاً فتح در مفتاح ظهور پیدا کرده است. استاد: ما در اسم آلت نمی خواهیم بگوییم فرد ظهور پیدا کرده است. بلکه این وسیله ی او بوده است. مفهوم وسیله غیر از ظهور است. این سبب ظهور شده است نه این که فتح در کلید ظهور پیدا کرده است. کسانی که می گفتند مشتق بسیط است نه مرکّب، می گفتند که تفاوت مشتق با مبدأ در تفاوتِ بشرطِ شیء و لا بشرط است. یعنی مشتق همان مبدأ است لا بشرط یعنی ابیض بیاضی است لا بشرط. یعنی لا بشرطِ از اتحاد نه بشرطِ الاتحاد. چون اگر بشرط باشد، به ترکیب بر می گردد. اما بیاض، بشرطِ لا است. یعنی بیاض یعنی حتماً مرکبِ با او نباشد.(36)
با این حساب که ابیض مبدأِ لا بشرط باشد، نظیرش در اینجا می آید. در جریح، نفس مبدأِ جُرح ( زخم برداشتن یا زخم وارد کردن، بستگی دارد به معنای مفعول باشد یا فاعل ) لا بشرط و مشتق است. یعنی می تواند برود در دل ذات و بشود شأن ذات و یکی از شؤونات ذات و خود ذات شود. اتحاد هم به این معنا است و در نتیجه بسیط می شود. اما مبدأ بشرطِ لا است [ عبارت مبهم و متهافت به نظر می رسد به فایل صوتی مراجعه گردد (دقیقه 37 ) ] جرح چیزی است غیر از زید اما وقتی می گوییم جریح، همان جُرح است اما جُرحی است که لابشرط و به صورتِ مشتق ملاحظه شده است. لابشرط هم یجتمع مع الف شرط. یعنی شده خود ذات به خاطر بسیط بودن و لابشرط بودنش. پس منظور من از موطن یعنی این حیثیتِ بحثی که در اصول مطرح است. حیثیتی که اگر به مبدأ بشرط لا نگاه کنیم، همان مبدأِ مأنوسِ خودمان است. خب موطنِ مبدأ یعنی چه؟ یعنی مبدأ را از بشرط لا بودن، لابشرطش کنیم تا بشود عین خود مجروح یا عین خود ذات جارح. چون آن را از بشرط لا در آوردیم و لابشرط شد. به همین خاطر متحد می شود با ذات جریح به معنای مجروح یا جارح.
سوال. استاد: موطن یعنی متحد شدنِ مبدأی که بشرط لا بود با ذات. ذات غیر از مکان و زمان و آلت است(40)
اصلِ بساطتِ مشتق را میر سید شریف مطرح کرده است.
موطن یعنی جای اتحادِ مبدأی که از بشرط لا درآمده، با ذات. در واقع موطن شأنی از ذات و خود ذات است. مشتق بنابر بساطت، خود ذات است اما شأن ذات و وجود رابط ذات است. و چون بشرط لا شده قابلیت حمل پیدا کرده است.
اما اینکه فعیل با فاعل و مفعول چه فرقی دارد، توضیحش را عرض کردم. فعیل یک نسبتِ موطنیّه ی مبهم است اما فاعل نسبتِ موطنیه ی صدوری است یعنی می گویم این مبدأ از او صادر شده است و لذا بر مفععول قابلِ صدق نیست. چون نسبت صدوریه با وقوعیه فرق داد. فعیل هیچکدامش نیست بلکه یک نسبتِ مبهم است و لا بشرط شده است و به همین خاطر یتحد من الذات و یکون شأن الذات.
صفت مشبهه در مثل شریف تا (49)
احتمال دوم این است که بگوییم کتابیت کتاب و آن نمود اصلی که از اول پیدایش هم بوده، در این است که چیزی را که می خواهند بیشتر محفوظ بماند، آن را می نویسند. (قیدوا العلم بالکتابة )
بنابر این کتابٌ حفیظ یعنی کتابٌ حاقظ نه محفوظ اما نه حافظِ ما تنقصُ الارض بلکه حافظ اعمال. ما اگر خود اعمال را ببینیم، می گوییم کتابی است که محفوظ از تغیّر است و خاک نخواهد شد. اما اگر از آن حیث ببنیم که این کتاب دارد اعمال ما را نگه می دارد و از این حیث، حافظ است. حافظٌ لأعمالنا و محفوظٌ من التغیّر.(51)
چهارده معنا برای کتاب یادداشت کرده ام:
1 حفظ و ضبط
2 تنجیز و غیرقابلِ انکار و برگشت بودن به خلاف سخن گفتن
3 قابل ارائه به دیگران
4- قابل ماندن برای آیندگان
5 قابلیت پاک کردن خط آن ( یمحوالله . . . امُِّ الکتاب ) یعنی یک کتابی داریم که ام الکتاب است و کتابی داریم که کتاب المحو و الاثبات.
6 قابلیت گشودن و بازکردن ( یلقاه منشوراً )
7 قابلیت مراجعه در هنگام جهل و نسیان
8 قاطعِ نزاع هنگام دعوای در امری
9 واسطه ی بین معلم و متعلم
10 قابلیت جمع کردن متشتتات
11 مسبوقیتِ به کاتب و قلم و دوات
12 قابلیت قراءت
13 قابلیت استنساخ
14- متشکل از مراتب ترکیب تا بساطت. از جمله و مرکب ناقص و کلمه و حرف.
پس آن حیثیتی که الآن با آن کار داریم حیثِ حافظیت کتاب است مر اعمال را.
احتمال سوم این است که مراد از کتاب نه عمل ما باشد نه علم الهی بلکه یعنی خود کتاب وجود که عمل یکی از شؤوناتِ آن است. ملکات و خطورات و نیاتش هم هست. یعنی خدا نمی خواهد بفرماید علم من حافظِ اینهاست بلکه می خواهد بفرماید: شما که می گویید ما خاک می شویم، خود شما یک چیزی داید که حافظ ذرات وجود شماست. یعنی کتابٌ حافظٌ لما تنقص الارض منکم. در روایت هم دارد که: ( ترابُ الروحانیین فی الارض کالذهب ) که توضیحش فردا انشاءالله.(63)
سوال. استاد: برای ما که انس ما به عالَمِ یشغله شأنٌ عن شأن است، ممکن نیست کسی را دارای عوالمِ مستقل است. عوالمی که هر کدام احکام خاصی دارند که دخالت در احکام خاص دیگری نمی کند. مثلاً یک عالمی داریم که عالم مزاج و چشم و گوش است. کسی به امام مجتبی نگفت که در کوزه ی شما سم ریخته شده است. حضرت هم ندیدند چون مخفیانه ریخت. این عالم احکام خودش را دارد. یعنی امام در محدوده ی این عالَم نمی داند. ولی در عین حال علمشان به اینکه در کوزه سم است معدوم نشده است. چون تقدیر را می داند. (72)
روایتِ ( ما عُبِدَ الله بشیءٍ اعظم مما عُبِدَ بالبَداء ) ( بل یداه مبسوطتان ) گاهی مباحث کلاسیک ما را می رساند به خدای دست بسته! ( یدان مغلولة )
بداء یکی از ارکان دین و معارف اهل بیت است.
بداء صِرفاً مختص به لوح محو و اثبات نیست. یک جور بداء هست که چه بسا با اسم مستأثر مربوط است.(77)
یا من هو اسم مستاثر  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 653
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***    السلام علیک یا عین الحیات


جلسه سی و سوم ( 11 / 7 / 2011 )20/4/90=9/8/32


دقیقه 9 :


سوال: در فعیلی که به معنای فاعل آمده، به معنای مفعول آمدنش سماعی است. استاد: طبق احتمالی که دیروز ذکر شد، فعیل مشترک معنوی است نه لفظی. پس به معنای فاعل یا مفعول بودنِ فعیل، مانعة الجمع نیست. زمخشری در کشاف، احتمال محفوظ و حافظ را در حفیظ داده است.(16)


یکی از حاضران: فعیل به معنای مصدر مثل ضجیج و جمع مثل عبید و صفت مشبهه و صیغه مبالغه و اسم جنس مثل سفین جنس سفینه، آمده است. فَعِلَ یفعَلُ متعدی، مثل حفظ، اسم فاعلش بر وزن فعیل نیامده است. در قرآن هم هر کجا حفیظ آمده ( حدود 12 مورد ) به معنای اسم فاعل است. استاد: استقرائات استعمالی سدِّ راه ما نمی شود. نهایتاً باعث شود که استظهارات را اظهر و ظاهر کند. عرض شده ه زمخشری هم که اهل لغت و ادب است احتمال اسم مفعول بودن را هم داده است و همچنین صاحب مجمع البیان. در رساله محکم و متشابه منسوب به حضرت امیر که در تفسیر قمی و بحار آمده است، استعمال لغات را در قرآن گفته است که قرار نیست که اگر لغتی در جایی به یک معنایی آمد، در جاهای دیگر هم بع همان معنا باشد.(27)


بسم الله الرحمن الرحیم


سه احتمال برای کتاب در کتاب حفیظ، مطرح شد که در هر کدام حفیظ به معنای حافظ یا محفوظ ممکن بود باشد.. احتمال اول: صحیفه اعمال. احتمال دوم: علم الهی که شواهد قوی ای هم دارد: ( الم تعلم ان الله یعلم ما فی السموات و الارض. ان ذلک فی کتاب ) ظهور قوی ای دارد در اینکه از علم خدا به کتاب تعبیر شده است . یا آیه ( و عنده مفاتح الغیب . . . إلا یعلمها و لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین ) بنا براین در آیه ( عندنا کتاب حفیظ ) یعنی عندنا علمُه. و اگر حفیظ به معنای محفوظ باشد، می تواند منظور، علم فعلیِ الهی باشد و اگر به معنای حافظ باشد، یعنی حافظ تغییرات است. علم فعلی الهی یعنی خود فعل، عین علم خدای متعال است. یعنی مخلوق در عین حالی که مجعول است و موجود است به ایجادِ الهی، عین علم خدا هم هست به علم فعلی. در مقابل علم فعلی، علم ذاتی است که عین خود مخلوق نیست. محفوظ هم چون صحبت بر سر تنقص الارض منهم است، یعنی کتابٌ محفوظٌ من أن تنقصَهُ الارض. یعنی این کتاب از تغییراتی که زمین در بدن به وجود می آوَرَد، محفوظ است. و اگر به معنای حافظ باشد، نقطه ی مقابل معنای قبلی است. حفیظ یعنی حافظِ تغییراتی که رخ می دهد. یعنی این تغییرات طبق یک برنامه ی حساب شده ی منظم صورت می گیرد و منضبط و معلوم است و به همین جهت بازگرداندنش کار آسانی است.(33)


اگر کتاب به معنای علم الهی باشد و حفیظ به معنای محفوظ، معنایش این است که علم الهی، محفوظ از تغییر است. ما می توانیم یک موجودی را با فرض صحیح منطقی از جایش حرکت بدهیم. مثلاً می گوییم زید در فلان زمان قائم نباشد و در بهمان زمان قائم باشد. یا در ساعت ده صبح در خانه باشد یا نباشد. اما وقتی که گذشت، یعنی وقتی که در ساعت ده، زید در خانه بود یا قائم بود و این قضیه تمام شد، دیگر نمی شود این قیام را در همان ظرف خودش، فرض گرفت که نباشد. این فرض دیگر یک فرضِ فقط ذهنی است نه منطقی. یعنی قیام زید در گذشته به نوعی ضرورت پیدا کرد.(35) یعنی نمی شود قیام زید را در ظرف خودش، فرض خلافش را کرد منطقیاً.


اگر کسی بگوید: خدا که قادر است زیدی را که در ساعت ده امروز موجود بود، فردا او را در همان ساعت دهِ دیروز معدوم کند. جوابش این است که قدرت به محال تعلّق نمی گیرد. می تواند ادامه ی قیامش را معدوم کند اما نمی تواند قیام او را در همان ظرف تحقق، معدوم نماید.


سوال: تعبیر عندنا برای این مطلب که خیلی واضح است برای چه آمده است؟ استاد: تعبیرِ عندنا به معنای بالاتر بودن از عالَمِ زمان و مکان است. عالم قدس. عالَمی که ما در آن هستیم، عالمِ حرکت است و زمان و دیروز و فردا دارد. در این مکان محجوب از آن مکان هستیم. اما عالم عندیّت با مراتبی که دارد، از این نقائص زمان و مکان منزه است و عالم هیمنه و سلطه ی بر زمان و مکان است. زمان هم وقتی گذشت و محقق شد، نمی شود آن را برگرداند ولی در عالَم وراء زمانیات موجود است.


اشکال: شما علم را به معنای علم فعلی گرفتید که مقیّدِ به زمان است. اگر به معنای علم ذاتی باشد، با عالم عندنا سازگار است. استاد: علم فعلی به معنای کلّیش مقیدِ به زمان نیست. بلکه در خصوصِ زمانی مقید است. فعلی یعنی علم به فعل. آنی که متصرم است، وقتی محقق شد، دیگر زمانی نیست. فعل هست ولی زمانی نیست بلکه از عالم دهر می شود. پس علمِ فعلی به او هست ولی نه از سنخِ علم فعلیِ زمانی. زمانی بوده ولی چون گذشته است به ضرورت پیوسته است.(40)


اشکال. استاد: عالَم خیال منفصل هم فعل است. علم فعلی هم برای آن محقق است اما آن آثار و خصوصیاتِ علم فعلی از قبیل تغیّر و سیلانِ زمانی، در آنجا نیست چون خود فعلش سیلانی نیست.


مستشکل: چه مانعی دارد که علم را علم ذاتی بگیریم؟ استاد: حرفی نداریم ولی فعلاً داریم روی این فرض صحبت می کنیم. در صدد نفی علم ذاتی نیستیم.


مستشکل: آیا بهتر نیست احتمال دوم را علم ذاتی بگیریم که با احتمال سوم که کتاب وجود است، مشکلی پیدا نکند. چون اگر علم فعلی بگیریم، تمییز آن از احتمال سوم، دشوار می شود. استاد: این علم فعلی که الآن داریم می گوییم ممکن است بخشی از کتاب وجود باشد. وقتی می گوییم کتاب وجود، می خواهیم یک نحو جامعی بگیریم از باطن و ظاهر شیء.مثلاً ما می خواهیم خزائنِ در ( ان من شیء الا عندنا خزائنه ) را هم جزء کتاب وجود بگیریم. اما در تصویری که الآن از علم فعلی داریم تنها یکی از نزولاتِ آن خزائن است نه اینکه خودِ اصل کتاب وجود باشد.


خیلی از آیات معاد، ناظر به همین حیثیتِ چهره ی دیگرِ زمان است که در کلَّش را دارد در یک لا زَمان نشان می دهد(42)


اشکال: إن ذلک فی کتاب، ذلک به ما عُلِمَ می خورد نه به علم. استاد: یعنی ذلک می خورد به ما در ما فی السموات و الارض؟ مستشکل: بله. خیلی واضح است. استاد: من ذلک را به یعلم می زنم. آیه دیگر: وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَكُمْ أَزْوَاجاً وَ مَا تَحْمِلُ مِنْ أُنْثَى وَ لاَ تَضَعُ إِلاَّ بِعِلْمِهِ وَ مَا يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لاَ يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاَّ فِي كِتَابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ یا آیه : وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لاَ تَأْتِينَا السَّاعَةُ قُلْ بَلَى وَ رَبِّي لَتَأْتِيَنَّكُمْ عَالِمِ الْغَيْبِ لاَ يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَ لاَ فِي الْأَرْضِ وَ لاَ أَصْغَرُ مِنْ ذلِكَ وَ لاَ أَكْبَرُ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ. آیه دیگر: وَ مَا مِنْ غَائِبَةٍ فِي السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُبِين. وقتی صحبت علم الهی است در یک سیاق، بعید است به دو چیز بزنیم(48)


این کتاب وقتی بالا برود، مرتبه ی لطیفترش صورت زیرین کتاب علم الهی است.


وقتی در آیه ای علم الهی مطرح می شود . . . (49) [ کمی مبهم است باید فایل صوتی را گوش داد ] من در آیه ( ما اصابکم من مصیبة الا فی کتاب ) که نمی گویم: مراد از کتاب، علم الهی است. اما وقتی صحبت از علم الهی است و می فرماید: ان ذلک، به نظر می رسد استفاد از اسم اشاره برای سموات و ارض بعید است. اگر سماوات و ارض مراد بودند، می فرمود: إنَّها. آیا کسی از مفسرین ذلک در ذلک فی کتاب، را به ما فی السموات و الارض زده است؟ مخصوصا که إن در این موارد، تعلیل است نه در صدد بیان مطلب جدید.


چرا از علم الهی به کتاب تعبیر شده است؟ استاد: همانطور که کتاب یک امر منسجمِ محفوظِ خیلی روشنِ متبین است و قابل تغییر نیست و منظم است و در هم نمی ریزد، علم الهی هم یک علم در هم ریخته ی قابل نسیان نیست. بلکه یک چیز منظمِ منسجمِ مسلّم که احصی کلَّ شیءٍ عدداً. (54) [ مراد استاد خیلی برایم واضح نشد. باید به فایل صوتی مراجعه شود ]


تازه ما در آیه مورد بحث، دو تا ذلک داریم: أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّ ذلِكَ فِي كِتَابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِير. ذلک دوم به چی می خورد؟ مستشکل: به عالم بودن خدا. پس ذلک اول هم به علم می خورد. بعید است دو تا ذلک پشت سر هم به دو چیز بخورد.(56) هر دو ذلک می خورد به یعلم نه ما فی السماء.


سوال. استاد: تعبیر (عندنا ) در موارد متعددی به کار رفته است. مثلاً: إن الذین عند ربک لا یستکبرون عن عبادته یا انه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم. و هر کجا ممکن است به مناسبت مقام، مفادی داشته باشد. در اینجا چون صحبت از تنقص الارض است، زمین بدن را مندرس می کند و از هم می پاشاند، عندنا در اینجا یعنی این سنخ زمینی که بتواند او را از بین ببرد، در آنجا نیست.


سوال. استاد: علم فعلی به زمان را از آن حیث زمانیتش، صاحب اسفار اصلاً قبول نمی کند. می گوید: چون وجودش مشابک عدم است، اصلاً فعلیت تحصّل ندارد پس علم هم نیست. چون علم به تحصّل است. اینجا از جاهای عجیب و غریبِ اسفار است. ولی ما فرض می گیریم که اینگونه نیست. یعنی صبغه ی زمانیت به هر نحوی تصحیحش بکنیم . . . (61)


علم فعلی به اشیاء حتی قابل نفی است: ( لما یعلم الذین جاهدوا منکم ) که مراد از علم در این آیه، علم فعلیِ زمانی است. ولی بحث ما این نبود. ما می خواهیم بگوییم همین چیزی که صبغه ی زمانی دارد و قابلِ نفی است، وقتی رفتیم در دید دهری و وراء زمان و کل آنها را در آن موطنِ محقق شده دیدیم، در آن منظر محفوظ و حفیظ است. و دیگر نمی شود گفت: لما یعلم الله. چون محقق شده است. او به همان نحوی که بود، در آنِ خودش محقق شد و وقتی محقق شد، عَلِمَ الله. و دیگر نمی شود گفت: لما یعلمِ الله. لما مال مسیرِ سیلان زمان است. وقتی نسبت به الآن در نظر بگیریم که قرار است در آینده محقق شود، می توانیم بگوییم لما یعلم الله. این علم فعلیِ همراه با پیشرفت زمان است. اما آن علم فعلی ای که من می خواستم عرض کنم که از آن به کتاب حفیظ تعبیر می کنیم، علمی است که در وراء عالم زمان و مکان و در حالتی که ثابت و محقق است، در نظر گرفته ایم.(63)


سوال. استاد: عندیّت یعنی مصونیت از تغیر و حرکت. و عندنا در اینجا ما وراء عالم ماده می شود. اما اینکه بگوییم هر کجا عندنا آمد، یعنی وراء زمان و مکان، صحیح نیست. جاهایی هست مثل ( ان من شیء الا عندنا خزائنه ) با اینجا فرق می کند. عندیتِ هر جایی به مقابلش معنای خودش را پیدا می کند. مقابلِ تنقصُ الارض، یعنی لا یمکن ان تنقصَهُ الارض.


اما اگر کتاب را به معنای علم الهی و حافظ بگیریم، یعنی خدای متعال همه تغییرتی که زمین در بدنها حاصل می کند، می داند. عالِمی که همه تغییرات را می داند می تواند همه را به موطن اولیه شان برگردانَد. اینجا هم یعنی کتاب و علم الهی، حافظٌ للتغییرات و ما تنقصه الارض. حتی اگر علم را علم فعلی بگیریم، آن صبغه ی ضرورتی که در علم فعلیِ دهری موجود است، مطلب را برای دیگران برهانی می کند. شبهه ی آکل و مأکول هم اگر این صبغه ی علم فعلیِ لا زمانی، خوب تصور شود، از بین می رود. چون یکی از شؤونات حشر جسمانی برگشت بدن است. اما یکی از شؤونات بسیار مهمِ حشر جسمانیِ بعدی، حشر جسمانی با همین بدن است اما در وراء زمان. لذاست که ( وجدوا ما عملوا حاضراً ) یعنی خود همین بستر زمان را در چهره ی عالَم دیگری می آوردند. همین بدن است فقط بستر سیلان در آن نیست. در یک دیدِ علمی همین انجام می شود. انجام شدنی ای متناسب با آنجا. یعنی اول و آخر و همه چیزش معلوم است.


سوال. استاد: تعبیراتی در چند جای قرآن هست که خیلی عجیب است. مثلاً ( إذا الارض مُدّت ) که نفرموده: وسِعَت، بلکه فرموده: مُدت یعنی کشیده می شود. یکی از محتملات این است که: الآن ما زمان را آن به آن می بینیم و همراه زمان داریم می رویم جلو. زمینِ ما زمینِ آنی فآنی است. اما خدای متعال ما را در یک منظری وارد خواه کرد که زمین را در بستر زمان یک جا می بینیم. مدَّت. بعدش هم می فرماید: ( و القت ما فیها و تخلت ) یعنی تمام چیزهایی که بالقوه در زمین بود، در آن منظر به فعلیت می رسد. (68) همچنین چیزی برای انسانها هم هست. یعنی انسان در آن منظر می بیند یک بدن دارد کشیده شده در هشتاد سال. یک بدن است نه اینکه بدنهای جدا جدا در آنات باشد. در اینجا بدن را سه بعدی می بینیم که طول و عرض و عمق دارد ولی در آنجا بدنی می بینیم که غیر از طول و عرض و عمق، بُعد چهارمش هم موجود است. بدنی است اخروی. یعنی بدن محشور همین بدنی است که در اینجا در بستر هشتاد سال موجود شده است.


سوال. استاد: جسم قیامتی با جسم برزخی فرق دارد. جسم برزخی مال برزخ است. عالم قیامت بالاتر از عالَم مثال است. جسم قیامتی همان خصوصیات مثالی را دارد مع الإضافه.(71) والحمدلله.


سوال از مخلوق بودن قرآن تا دقیقه (73)


درباره حسد و غبطه تا دقیقه (74) و دقیقه (82) تا (86)


علم فعلی ای که مقصود از کتاب حفیظ است، بر عالم ماده نیست. اگر کتاب حفیظ را علم بگیریم، منظور آن حیثی از علم فعلی است که قابل تغییر نیست. در حالی که اصل علم فعلی قابل تغییر است به تغییر ِعالَم.


وقتی سوال در ذهن باشد و انسان به فکرش باشد، خودش حل می شود.


جسم قیامتی عین همین جسم دنیایی است ولی ذره ای نقائصِ آن را ندارد. مثلاً در اینجا استخوان درون دست دیده نمی شود ولی آنجا دیده می شود. اینجا اگر چاقو به آن بخورد، زخم می شود و درد دارد ولی آنجا چاقو می تواند از دست رد شود بدون هیچگونه درد و بریدگی. یعنی جسمی است که در عین حالی که تجرد تامه را در خودش دارد، ما دون را هم در خودش حفظ می کند. فرق است بین جسم برزخیِ صِرف و برزخی ای که عقلی است. یعنی چون عقل است برزخی است. مثلاً بدن ما و بدن یک حیوان، هر دو بدن جسمانی است ولی همین بدن جسمانی فرق دارند. چون پشتوانه ی جسم ما نفس ناطقه ی انسانیه و روح انسان است اماپشتوانه ی بدن حیوان، یک روح حیوانی است. هر دو جسمند ولی فرق دارند. بدن مثالی قبلاً در مرتبه ی نقص بود و عقل در آن به فعلیت نرسیده بود، ولی بعداً . . . (78) لذا ابدان معصومین به خاطر پشتوانه ای که دارد، با بدن بقیه فرق می کند. چون از مقام تجرد هیچ گاه فاصله نگرفته اند حتی در شکم مادر.


رساله ای آقا علی مدرس دارند به نام سبیل الرشاد که اول کسی بود که در مسلک آخوند از مبنای آخوند در معاد فاصله گرفت.


می گویند: ماده از حیث اینکه ماده است، محال است علم به آن تعلق بگیرد. می گویند: وجودش مشابک با عدم است ولی به نظر من تعلق علم به آن مانعی ندارد (81)


مومن طعم ایمان را نمی چشد مگر آنکه به قضا و قدر ایمان داشته باشد.
سوال از علت کشتن حضرت خضر، غلام را؟ تا دقیقه (93)
یا من هو معلم خضرالنبی ومعلم الانبیاء والمرسلین ای که گوی آفرینش در خم چوگان توست   __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء    آخرین ویرایش توسط عبدالعلی69; در 11:16PM.. [/t][/c][/t]
عبدالعلی69 الأن بر روي خط است نقض قوانین توافقی : درخواست برای رسیدگی ناظر   [/t]

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 653
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
یا صاحب الزمان
جلسه سی و چهارم ( 12 / 7 / 2011 )21/4/90=10شعبان المعظم32
درباره حاجاقا بهجت و اهمیت دادن به درس خواندن و چند کرامت از ایشان تا دقیقه (9)
قضیه آشیخ محمد حسین خراسانی در تهران صاحب اسرار الصلاة و شاگرد مرحوم قاضی و آقا ضیاء. از مرحوم قاضی: وقتی سلام نماز را می دهم تا وقتی که رو از قبله بر نگردانده ام، هر چه از من بپرسند جواب می دهم.
سوال از ( العلم نورٌ یقذفه الله فی قلب من یشاء ) که پاسخ استاد تا دقیقه (35) به طول کشید. منظور علمی است که ما را به مقصد برساند مانند آدرس صحیحی که ما را به خانه ای در شهری شلوغ و بزرگ برساند. بخلاف آدرس ناصحیح که انسان را بدجوری سرگردان می کند: ( من دان الله بغیر سماع من عالم صادق الزمه الله التیه الی العناء [الفناء] که نسخه فناء بهتر است ) . . . علم حقیقی، غرور آور نیست. البته هر علمی حتی مثلاً علم هندسه چون انسان را به عالَم تجرّد می برد، در حد خودش مفید است . . .
دقیقه 35:
بحث درباره کتابٌ حفیظ بود که بعد از علمنا ما تنقص الارض منهم آمده بود. عده ای گفته بودند: منظور از کتاب، نامه اعمال است. احتمالی که ما دادیم، این بود که مراد از کتاب، علم الهی است و به دنبال شواهدی برای این احتمال بودیم. تفسیر کنز الدقائق که تفسیر رواییِ خیلی قویِ شیعیّ است، درباره همین آیه می گوید: تمثیلٌ لعلم الله. در مفاتیح الغیب فخر رازی و بیضاوی در انوار التنزیل هم همین را به صورت یکی از وجوه یا قیل آورده اند. پس اینطور نیست که اصلاً کسی در این آیه، این احتمال را نداده باشد. اما شواهدی که دیروز آوردیم این بود: یکی سوره حجر: الم تعلم ان الله یعلم ما فی السموات و ما فی الارض ان ذلک فی کتاب ان ذلک علی الله یسیر. شاهد: دیگر: و ما یعمر من معمر و لا ینقص من عمره الا فی کتاب و آیه 3 سوره سبأ: لا یعزب عنه مثقال ذرة فی السموات و لا فی الارض و لا اصغر من ذلک و لا اکبر الا فی کتاب مبین که مفسرین به خاطر مبانی شان مجبور شده اند که واو در و لا اصغر را استینافیه بگیرند. در حالی که طبق احتمالی که ما دادیم عطفش اصلا مشکلی ندارد. روایتی هم دیدم که و لا اصغر و لا اکبر را به قبلش بند کردند و الا فی کتاب مبین را هم ذکر نکرده اند که مؤید این است که واو برای استیناف نیست. شاهد دیگر هم این آیه است: سوره طاها آیه 52: قَالَفَمَابَالُالْقُرُونِالْأُولَى﴿51) قَالَعِلْمُهَاعِنْدَرَبِّيفِيكِتَابٍلاَيَضِلُّرَبِّيوَلاَيَنْسَى﴿52 یعنی علم الهی طوری است که اصلا نسیان و اختلاط و هرج و مرج در آن راه ندارد. همانطور که کتاب وقتی نوشته شد، نسیان و اختلاط و امتزاج در آن راه ندارد.
این ها شواهدی است برای اینکه: منظور از کتاب مرتبه ای از علم باشد. ما نمی خواهیم بگوییم که: کتاب یعنی علم خدا. بلکه می خواهیم بگوییم: از مسلّمات آیات و روایات است که خدای متعال در عالمِ عین ( یعنی عالمی که با کُن ایجاد می شود ) کتاب دارد. کتابی ملکوتی با خصوصیاتش. کتابی که با کُنِ ایجادی در عالم عین ایجاد شده است. اما چیزی که بحث ما هست این است که: غیر از عالم کُن و عالم ایجاد و غیر از اینکه خداوند مبدأ ایجاد است، مبدأ خیلی چیزهای دیگر است که در کلاس اصلا اسمی از آنها برده نمی شود. او مبدأ همه چیز است. نظر ما این است که: جعل الله المشمشة مشمشة یعنی خداوند همانطور که مبدأ ایجاد زردآلو است، مبدأ زردآلو بودن زردآلو هم هست(46 و نیم)
وقتی می گوییم: کتاب مرحله ای از علم الهی است یعنی: هویت غیبیه و ذات مطلق خدای متعال، مبدأیت مطلقه دارد برای حتی چیزهایی که مال عالم علم است نه عین و با اینکه نیازی به کُنِ ایجادی ندارد، مبدأش خدای متعال است البته نه به این معنا که اینها ذات خدا هستند. بلکه ذات، مبدأ است برای عالم علمی که نیاز به کُنِ ایجادی ندارد. پس وقتی می گوییم: کتاب ناظر است به عالم علم و علم الهی، منظورمان ذات خدا نیست. بلکه ناظر است به عالم الهی. عالم علم، عالمی است به ازاء عالم عین. با این تفاوت که عالم عین، عالم وجود خارجی است و نیاز دارد به مبدأیتِ ایجاد ولی عالم علم مبدأ می خواهد ولی مبدأ ایجاد به معنای عالم عین نمی خواهد.
خیلی از دغدغه های کلاسی و حل نشدن خیلی از مطالب، به خاطر این است که حرف این مبادی زده نشده است و بخش هایی از نفس الامر است که اسمی از آن برده نشده است.
در المیزان هم ذیل روایت ( ان الله خلق اِسماً . . . ) می فرمایند: خلق است اما نه خلق ایجادیِ با کُن بلکه مراد، مبدأیت است.
حتی اصل تناقض هم مسبوق به ذات خدای متعال است و نیز تمام نظامهای فرمولی. یعنی اگر ذات خدا نبود، استحاله ی تناقض معنا نداشت.(51)
او مبدأ است برای تمام حقائق نفس الأمریه.
مرحوم طباطبایی هم در روش رئالیسم مقاله ی خوبی دارند با عنوان تحلیل مفهوم وجود و عدم که البته شروع است.
باید یک تحلیل دقیق و جدیدی از مفهوم وجود و عدم بشود و کارهایی که ذهن با این دو مفهوم مقابل انجام می دهد و این دو را از فضای مقابل به فضای غیر مقابل می برد، حلاجی شود.
سوال: یعنی می خواهید بگویید: وجود در مقابل عدم نیست و شق ثالثی هم وجود دارد؟ استاد: وجود مقابل عدم است اما وجود، خودش یک طیف است. کدامش منظور است؟ سائل: یعنی وجود را مشترک لفظی می دانید؟ استاد: نه، اشتراک لفظی یک بحث انحرافیِ عجیب و غریب است.
پس احتمال دارد که کتاب در کتاب حفیظ، کتاب عینی نباشد بلکه کتاب علمی و از عالم علم اله باشد. البته نه به معنای ذات الهی. البته مبادیِ این بحث زیاد است. به خاطر این که این مبادی منقح نشده، مجبور شده اند واو را استیناف بگیرند.(57)
اگر کتاب در کتاب حفیظ، به معنای علم الهی باشد، اگر حفیظ به معنای محفوظ باشد، منظور، علم فعلی ای که صبغه ی دهری زمان را دارد، است. اما اگر به معنای حافظ باشد، یعنی علمِ خدا که حافظِ تمام تغییراتی است که در بستر زمان صورت می گیرد. یعنی این کتاب، مرحله است از علم که با کُن هم ایجاد نشده است و از عالم علم است اما نگهبان عالم ایجاد است و تغییراتی که در عالم ایجاد و حرکات پیش می آید را حفیظ است. و می تواند همه ی تغییرات را به نحو احسن مدیریت کند. هر چه را می خواهند به حالت قبلی برگردانند یا ایجادِ بعدیِ آن، همه را متکفل و حفیظ است.
سوال: مگر حیثیت علم، حیثیت کشف نیست؟ پس حفاظت و مدیریتش به چه معناست؟ علم، متأثر از معلوم و کاشف از آن است. مدریت معلوم، چه معنایی دارد؟ استاد: این طور نیست کار علم فقط کشف باشد. مثلاً علتِ غایی از سنخ علم است اما به جایی که کاشف باشد، مبدأ است. پس هر علمی کاشف نیست. ثانیاً علومی که برای خدای متعال قائلیم و عالم علم، به جایی که کشف باشد، مبدأیت دارد. یعنی عالم علم است که بر طبق علم الهی به نظام احسن، در عالم ایجاد هم نظام احسن خلق می شود. اگر خدای متعال، نظام احسن را نداند، چطور می خواهد خلقش کند؟ در روایات هم مراحل علم خیلی زیبا بیان شده است. یکی از آنها روایت ( لا یکون الشیء الا بسبعة : بمشيئة و إرادة و قدر و قضاء و إذن و كتاب و أجل ) که همه ی اینها قبل از کُن است.(60)
برگردیم به بحث دیروز در آیه (أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّ ذلِكَ فِي كِتَابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ) که عرض کردم: ذلک به موطنِ یعلم بر می گردد ولی آقا فرمودند: به ما بر می گردد. در تفاسیر هر دو احتمال وجود دارد و حرف آقا را خیلی ها گفته بودند. آقا: اینکه فرمودید: در المیزان کتاب، را علم معنا کرده است، درست نیست. بلکه تصریح کرده اند که مراد از کتاب، لوح محفوظ است. استاد: باید دید مراد ایشان از لوح محفوظ چیست. آقا: آنهایی که گفته اند علم گفته اند مثال زده است علم خودش را به کتاب نه اینکه گفته باشند مراد از کتاب، علم است.
استاد: من دو تا سوال ساده دارم: 1- چرا اینها گفته اند تمثیل است و نگفته اند خودش است؟ (70) تا دقیقه (74) مباحثه ای بین استاد و آقا در این باره.
آقا: اگر مراد از کتاب، علم است، پس مراد از لوح محفوظ چیست؟ استاد: لوح محفوظ، در عالم عین است یعنی با کُن ایجاد شده است. یعنی پشتوانه ی لوح محفوظِ عینی، لوح محفوظِ علمی است. اگر آن را درک نکنیم، این را نمی فهمیم. پس لوح محفوظ حقیقتی است دارای دو مرتبه: مرتبه علم و مرتبه عین. و از هم جدا نیستند. حتی طبائع یک جور اشتراکی دارند بین علم و عین. یعنی در هر دو مورد می روند و خودنمایی می کنند که توضیحش بعداً خواهد آمد.(75)
چرا گفته اند تمثیل و نگفته اند: خودش؟ آقا: چون دور از ظهور و ادب است. نه به خاطر این که اشکالات معارفی داشته اند. تازه این تمثیل را هم به عنوان قیل مطرح کرده اند و رد کرده اند.
سوال دوم: چرا در آیه ( و لا اصغر . . . ) گفته اند: واو استیناف است؟ چون می خواهند کتاب مبین را علم خدا نگیرند.(80)
سوال: چرا اگر به معنای محفوظ باشد، مراد علم فعلی است نه ذاتی؟ استاد: به تناسب اندراس و تغییر بدن، وقتی می خواهیم به ازاء آن یک چیزی بگوییم که محفوظ باشد، علم فعلی را گفتم. نه این که بخواهم بگویم علم ذاتی محفوظ نیست.
سوال. استاد: نمی توان گفت: کتاب ربطی به علم ندارد. کتاب سر تا پایش علم است. ( کتاب مسطور فی رق منشور ) خود رق منشور، علم نیست(83)
سوال. استاد: لوح محفوظ چیزی است ملکوتی جدا از ذات باریتعالی و جدا از علم او که همه چیز در آن هست به طوری که قابل تغییر هم نیست. که با کُن ایجاد شده است. و ملائکه و انبیا بر آن مطلع می شوند.
سوره والشمس رویت یا امیرالمومنین ایه والیل مویت یا امیرالمومنین انبیاء عاکف به کویت یا امیرالمومنین   __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 653
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
.
جلسه سی و پنجم ( 13 / 7 / 2011 )22/4/90=11/8/32
درباره اصحاب اجماع ( لفقاهتهم ) و اجتهادات مرحوم کلینی درباره روایات کافی و اصالة الثقه بودن و مقدار ارزش تضعیف رجالیون متأخّر تا دقیقه (22)
بسم الله الرحمن الرحیم
سخن درباره احتمالات در کتاب حفیظ بود: یک: صحیفه ی اعمال. دو: مرتبه ی علم الهی نه عین. سه: کتاب وجود خود شخص و دنبال شاهد بودیم برای احتمال دوم و اینکه به مرتبه ای از علم الهی که موجود خارجی عینی هم نیست، تعبیر کتاب [ استاد فرمودند: علم ولی ظاهراً منظورشان کتاب بود] اطلاق شده باشد. چند تا آیه را شاهد آوردم که بر سرش بحث شد.
یکی از آن آیات آیه سوره حج بود: أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّ ذلِكَ فِي كِتَابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ . بنا بر این که ذلک به موقف یعلم برگردد نه به ( ما ). در کلمات مفسرین هر دو احتمال آمده است. کسانی که لوح محفوظ را به معنای وجود عینی گرفته اند، ذلک را به (ما) زده اند. یعنی مخلوقات در آسمان و زمین را غیر از اینکه خدا می داند، در کتاب هم ثبتشان کرده است. اما عده ای هم ذلک را به علم زده اند با اختلاف تعابیری که دارند.
خلاصه نظرات در این آیه چهار نظر است:
یک ( که در مفاتیح الغیب نقل کرده است ): کتاب یعنی محفوظ. یعنی إن ذلک محفوظ یعنی این علم خدا قابل تغییر نیست. نه یعنی کتاب یعنی کتاب محفوظ. بلکه فی کتاب تعبیری است برای محفوظ بودن(31)
دو: کتابٍ یعنی کتابی است در خارج و لوحی است ملکوتی غیر از علم خدا که خدای متعال اشیاء را در آن نوشته است. یسیر هم یعنی هم دانستنش برای خداوند آسان است هم نوشتنش
سه: ذلک به یعلم می خورد. یعنی العلم بما فی السموات و الارض، فی کتابٍ. یعنی علم به اینها یک علم مسلّم و غیر قابل تغییر و روشن و بیّن و بدون نسیان است. در تفسیر طبری هم اول از ابن جریح نقل می کند که گفته: ذلک می خورد به اینکه خدا بعداً همه را می آورد و بین شما حل اختلاف می کند در آیه قبل از این آیه و سپس می گوید: الاقرب یمنع الابعد و ذلک می خورد به علم و نیز درالمنثور و تفسیر مقاتل بن سلیمان. برخی مثل مخزن العرفان مرحومه بانو اصفهانی هر دو احتمال ( به ما یا علم بخورد ) را آورده اند.
نکته ظریف این است که کسانی که ذلک را به علم زده اند، دو جور بیان دارند. عده ای منظورشان از کتاب، لوح محفوظ است نه چیزی وراء لوح محفوظ که علم خود خدای متعال باشد. عده ای هم اصلاً کلام را بر سر لوح محفوظ نبرده اند و گفته اند: فی کتاب تمثیلی است برای اینکه علم خدای متعال کاملاً متبیّن است و نسیان و جهل در آن راه ندارد مثل کتاب که نمی توان گفت: کتاب فراموش کرده است یا مخلوط شده است.(37)
کسانی که ذلک را به علم زده اند و نگفته اند خود اشیاء در لوح محفوظ است ولی کتاب را لوح محفوظ گرفته اند، گفته اند: خدا می داند ولی علمش را ( کَتَبَهُ فی کتابٍ ) در کتابی نوشته است. تعبیر کتبه را اضافه کرده اند. یعنی فی کتابٍ علم نیست بلکه پیاده شده ی علم است.
اما عده ای دیگر گفته اند: فی کتابٍ در حقیقت توضیحِ همان علم خدای متعال است به این معنا که می خواهد بگوید: علم خدا از سنخ کتابت است در عدم تغییر و نسیان و اختلاط.(39)
اما احتمالی که من دادم، ظاهراً هیچ کدام از اینها نیست. البته اینکه ذلک به ما بخورد، سر جایش مطلب صحیح و حقی است چون وجود خارجیِ تمام اشیاء در یک رق منشوری هست در دید ملائکه و اولیای خدا. اما عرض من این بود که: ذلک را بزنیم به یعلم و علم ولی نه به این معنا که إن ذلک کتبه فی کتابٍ. به این معنا که خدای متعال یک لوح عینی و لو ملکوتی خلق فرموده و به ملائکه دستور داده که علمش را در این لوح عینی مکتوب کنند. منظور من فعلاً این نیست. گرچه این لوح یک لوح علمی است و فرق دارد با لوح عینی که خود اشیاء و نفس وجود خارجیشان در آن باشند.
این تعبیر هم که کتاب مَثَلی است برای علم خدا در عدم تغیّر، مقصود من نیست.
مقصود من این است که: ما وقتی یک لوحی در خارج فرض بگیریم که با کُنِ الهی و ایجاد و وجود عینی موجود شده است و ملائکه هم به امر الهی علوم الهی را در آن نوشته اند، یک چیز است. مرحله ای از علم الهی هم داریم که به کُنِ ایجادی و وجود عینی موجود نشده ولی در عین حال علم ذاتیِ خدا هم نیست. عرض من این است که: ان ذلک فی کتاب، یعنی دو جور لوح محفوظ داریم: یک لوح محفوظ که نحو وجودش وجود عینی است و یک لوح محفوظ که نحو وجودش وجود علمی است و به کُنِ ایجادی ایجاد نشده است بلکه به ظهور علمی ظهور پیدا کرده است. حرف هایش زده شده ولی مبادی اش از نظر بحث های کلاسیک خیلی کار دارد(46)
پس ذلک می خورد به مرتبه ای از ظهور علم الهی ک مبدأَش هویّت غیبیه است اما خودش عین علم ذات الهی نیست و مرتبه ی ذات نیست بلکه ذات، مبدأ ظهور آن است. اما نه ظهور عینی که که به کُن و ایجاد عینی نیاز داشته باشد بلکه ظهوری است که نیاز دارد به اظهار علمی. چون حقائق دو جورند: حقائقی که ظهور کرده اند به ظهور عینی و حقائقی که ظهور کرده اند به ظهور علمی.(47)
پس ذلک می خورد به ( ان الله یعلم ) یعنی خدای متعال هر چه را در آسمان و زمین است می داند در مرحله ای از ظهور علم خداوند که می شود به آن کتاب گفت. یعنی ظهور علمیِ تفصیلیِ اشیاء. نه ظهور عینی. اگر اشیاء به کُنِ ایجادی در لوح محفوظ ظهور پیدا کرده اند یا علم الهی به کُنِ خارجی در آن نوشته شده است، همه اینها درست است و ما منکر آن نیستیم ولی یعلمُ در آیه علم ذاتی نیست بلکه این کتاب یعنی ظهوری و مجلایی از مجالیِ علم الهی که اشیاء در آن مجلای علمی به تفصیل آمده است.
آن لوحی که ملائکه در آن نوشته اند، وجود عینی دارد و مخلوق خداست به خلق ایجادی و ملائکه و انبیاء و اوصیاء می توانند ببینند. اما آن علمی که ظهورش فقط ظهور علمی است، ملائکه ی عادی و آنهایی که اطلاعات ملکوتی دارند، نمی توانند بر آن مطلع شوند. اما اصل اطلاع بر این علم ممکن است. اما یک کلید اصلی می خواهد. یعنی کسی باشد که در کمال وجودیش اسم الله و مظهرِ صفةُ الله، شده باشد. در این صورت اطلاع و علمش همان علم خداست نه اینکه در مخلوقی نگاه کند یا ملکی بیاید از یک مخلوق به او خبر دهد.
سوال: یعنی این علم،مخلوق خدا نیست؟ استاد: مخلوق، خودش یک طیف است و باید دسته بندی شود. این علم هم مخلوق است اما نه مخلوق به معنای وجود عینی. همه ی اینها مسبوقند به مبدأ متعال. یعنی هر چه دارند از او دارند اما عینیت علم با ذات مربوط به اینجا نیست. مخلوق است اما نه اینکه وجود عینی داشته باشد و لوحی باشد که ملائکه بتوانند درآن نگاه کنند.(52)
سوال. استاد: تعبیر تحقق تعبیر ناقلایی است. این یک درد مزمنی است در تمام مباحثِ اینجوری. مثلاً ابن سینا و مرحوم خواجه در مقوله ی خواجه اختلاف دارند. ابن سینا می گوید موجود است ولی مرحوم خواجه می گوید اعتباری است. در زمان ملاصدرا که مفاهیم را دست بندی کرد و اسم معقولات ثانی فلسفی و عروض و اتصاف خارجی و ذهنی را جدا کرد، رسید به اینجا که می گویند: مقوله ی اضافه، اعتباریِ نفس الامری است یعنی منشأ انتزاع دارد و عروضش در ذهن است و اتصافش در خارج. با این تعابیر خودشان را قانع می کنند. اما تمام کسانی که می گویند: بگو ببینم موجود است یا معدوم، از همین سنخ مسائل شروع می کنند. یعنی یک چیزهایی را مطرح می کنند که از سنخ اعتباریات نفس الامری است و منشأ انزاع دارد و عروضش در ذهن است و می گوید: نه موجود است نه معدوم. و شما جوابش می دهید به اینکه منشأ انتزاع موجود است اما مقوله ی خارجی نیست. آیا این راه حلی که الآن بین ما مرسوم است، تنها راه حل است؟ و آیا صد در صد با تمام موارد مطابق است؟
لذا تعبیر تحقق، اگر تحقق به معنای نفس الامریت است، نفس الامریت دارد. اما اگر به معنای وجود عینیِ محتاج به کُن است، از فرض بحث ما خارج است. (58) مثلاً در ریاضی ثابت شده که بی نهایت عدد اول وجود دارد. ما زیر کلمه وجود خط بکشیم. معنایش این نیست که بی نهایت کُنِ الهی وجود دارد بلکه وجودی نفس الامری و ظهورِ علمی است نه عینی که محتاج کُن باشد. نمی توان با میکروسکوپ و تلسکوپ دنبالش گشت و پیدایش نمود.
سوال. استاد: عرض من این است که: در قرن بیستم خیلی قدر نظام اصل موضوعیِ اقلیدس را دانستند و تمام محافل علمی را پر کرد. عرض من این است که تمام دستگاههای اصل موضوعیِ صوری مسبوقِ به یک مبدأ است به شرط آنکه منظور از مبدأ را بفهمیم. (63)
در مسأله ی توحید اگر مبنای نا خود آگاه ما، توحید عددیِ واجب الوجود باشد، خود این مبنا، دو برایش قابل فرض است. بعدش باید برهان بیاوریم که این دو نیست. ولی اگر بگوییم اصلاً سنخ وحدت خدای متعال عددی نیست، یعنی مبدأی است که اصلاً برای او دو فرض ندارد به فرض بدیهی نه برهانی، از خیلی از شبهات راحتیم(66) در ما نحن فیه هم وقتی می گوییم خدا موجود است، اگر بخواهیم طبق کلاس فلسفه و کلام رائج حرف بزنیم، اشکالات مطرح می شود اما اگر بدانیم چگونه راجع به وجود مبدأ مطلق حرف بزنیم، نیازی به جواب به آن اشکالات نداریم.
[ علت ابهام این بحثها، عدم وضوح مبادی علمی آن است. استاد بعداً در مباحثی با عنوان نفس الامر به جزئیات آن می پردازند که در فایلی با عنوان نفس الامر در آرشیو موضوعیِ وبلاگ موجود است ]
مرحوم آسید احمد کربلایی عبارتی کوتاه در مکاتبات دارند که کلید خیلی از بحث هاست: ما عادت کرده ایم به اینکه کمال ذات خدا را به صفات کمالیه ببینیم یعنی می گوییم: خدایی که علم ندارد کامل نیست. حتما باید علم داشته باشد. خدای بدون علم ناقص است چون علم کمال است. وخدای کمال مطلق باید همه ی کمالات را داشته باشد. ایشان می گویند: این تعبیر غلط است. اتفاقاً تمام صفات کمالیه، صبغه ی کمال بودنشان را از ذات خدای متعال کسب کرده اند و مسبوقند به کمال او و اوست که علم را کمال قرار داده است. انتهی. لذا علم معدوم کمال نیست. معلوم می شود وجود علم کمال است نه خود علم. علم موجود کمال است. معلوم می شود چیزی که به علم کمال می دهد، نوری است است که تا به علم ضمیمه نشود، علم کمال نیست. آن نور مسبوق به هویت غیبیه و ذات خداوند متعال است. یعنی ذات ینبوع کمالات است و هر چه کمال است، کمالش از اوست. البته باید این مطلب را فهمید. (72) حضرت سیدالشهدا هم در خطبه ای فرمودند: ( به توصف الصفات لا بها یوصف ) ( به تعرف المعارف لا یها یعرف ) ( بانه موجود و وجود ایمان لا وجود صفة )75
اول سوره شوری برای استخاره: اگر ضروری نیست انجام ندهد و اگر حتماً می خواهد انجام دهد، با صدقه مناسب همراه باشد.
می گویند: بسم الله خوب است ولی سختی دارد.
خوب است اما با محکم کاری: میثاق غلیظ
یا من هو عنده المیثاق   __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 653
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
یا مهدی
جلسه سی و شش ( 16 / 7 / 2011 )25/4/90=14شعبان المعظم432
سوال از بردن نام حضرت در زمان غیبت. استاد: از نظر حکم تکلیفی، دلیل روشنی بر حرمت نیست. شاید در برخی شرائط کراهت باشد. در برخی ادعیه و زیارات به نام حضرت تصریح شده است. حاجاقای بهجت می فرمودند: سرّ آن بهانه به دست نصاری نیفتادن است (3)
سوال از دلالت آیه تطیر بر طهارت تکوینیِ اهل بیت که مثلاً خون امام پاک باشد؟ و میزان غلوّ و آیا ابدان اهل بیت با بقیه فرق دارد؟ که پاسخ استاد تا دقیقه (20) به طول انجامید.
سوال: چرا در سوره قاف سجعی که معمولا در سوره های دیگر رعایت می شود رعایت نشده است؟ استاد: قرآن نسبت به سجع نه به شرط لا است نه بشرط شیء بلکه لا بشرط است. البته اگر در اصل وزن و هیئت مشترک باشند مثلاً همه فعیل باشند، شاید برای سجع کافی باشد.
سوال: ذلک فی کتاب طبق فرمایشات شما معنایش می شود: علم خدا در مجلایی از مجالیِ علم الهی است. این ترجمه برای من واضح نیست. استاد: از مفاتیح الغیب و قرطبی نقل کردم که کَتَبَ را به معنای عَلِمَ و اَحصی و حَفِظَ گرفته بودند، که از ذهن من دور است. چون ما نمی خواهیم بگوییم از باب معنای لغوی، کتاب به معنای علم است. اصلاً کتب به معنای عَلِمَ نیست بلکه به معنای جَمَعَ است. ما نمی خواهیم بگوییم معنای لغوی کتاب، علم است. بحث در این بود که کتاب را به معنای عینی باید بگیریم یا به معنای علم هم می تواند باشد؟
از موارد متعدد بر می آید که لوح محفوظ یک لوح عینیِ خارجی است که خدای متعال آن را ایجاد فرموده و مطالب در آن موجود است که حتی ملائکه ای که مقامات اسماء و صفات را ندارند، می توانند بر این لوح مطلع شوند. ما منکر وجود این لوح نیستیم. عرض من این بود که پشتوانه ی این لوح محفوظ عینی، لوح محفوظ علمی است و شواهدی از آیات هم دارد. پس ما یک مجلایی داریم علمی که نیاز به کُن ندارد و عینی نیست و محتاج ایجاد نیست اما در عین حال مسبوق به ذات الهی است. یعنی یک ظهور علمی است. مطالبی هم درباره این در کتابهای هست که در بدو امر ذوقی به نظر می رسد ولی اگر مبادیِ مطلب باز و صاف و مشکلاتش حل شود، [خیلی از این به ظاهر ذوقیات، برهانی می شود]
پس لوح محفوظ علمی، چیزی است که باطنِ لوح محفوظ عینی است و در عین حال ذات الهی نیست. بلکه مقام ظهور علم الهی است. ظهور علمی علم الهی است نه ظهور عینی. بلا تشبیه همانطور که می گوییم نفس مجرد به ذات خودش علم دارد و علم به ذات خودش به یک معنا عین ذات است ولی وقتی بخواهد تعیّن پیدا کند، می تواند علم نفس مجرد به خودش مرتبه ای دونِ ذات باشد.(29)
مرحوم کربلایی فرموده اند: روحی الفداء لطلعته و مطالعته! که باید مناسب با مقصود ایشان معنا شود.
سوال: مقصودتان از ظهور علمی چیست؟ آیا چیزی غیر از علم است؟ استاد: علم است ولی عینیت با هویت غیبیه الهیه که اسمش را می گذاریم مقام ذات، ندارد. بلکه مسبوقبه ذات است و مبدأ ظهور این علم، ذات است. اما مبدأیت هم انواعی دارد.
در مفاتیح الغیب در ذیل آیه ( ان من شیء الا عندنا خزائنه ) می گوید: عامة المفسرین می گویند خزائن یعنی باران! شیء هم یعنی رزق. خیلی عجیب است. البته بعدش خودش اشکال می کند و قبول ندارد ولی اینکه گفته عامة المفسرین، عجیب است. در صفحه بعد می گوید: معتزله گفته اند که این آیه، دلالت دارد بر شیئیتِ معدوم. با این بیان که منظور از تنزیل در ( ما ننزله الا بقدر معلوم ) انشاء و ایجاد است. یعنی ما نوجده و ننشؤه. همانطور که ( انزلنا الحدید ) یعنی اوجدنا الحدید. یا ( انزل لکم من الانعام ثمانیة ). وقتی تنزیل به معنای ایجاد شد، خزائن می شوند شیء معدوم. چون قرار است تنزیل انجام شود. پس هنوز موجود نیستند. پس ماهیات خزائن معدوم است ولی شیء بر آنها اطلاق می شود. شیءی معدوم است که بعداً نوجده. البته من کاری به استدلال معتزله ندارم. مقصود من جواب فخر است که می گوید: لقائلٍ ان یقول: لا شکَّ ان لفظ الخزائن ورد ههنا علی سبیل التمثیل و التخییل. فلم لا یجوز ان یکون المراد منه مجرد کونه تعالی قادراً علی ایجاد تلک الاشیاء و تکوینها. خیلی عجیب است. می گوید: خزائن فقط یعنی خدا قدرت دارد بر ایجاد دارد. البته در روایت هم داریم که: انما خزائنی ان اقول للشیء کن فیکون. اما مانعی ندارد که خزائن اشاره باشد به مراتبِ قبل از کُن. جالب آن است که هاء خزائنه مفرد است و به شیء نکره بر می گردد. یعنی تک تک اشیاء خزائن دارند نه اینکه یک خزینه داشته باشد.(36)
خلاصه این تأویل فخر خیلی عجیب است
کرده ای تأویل، حرف بکر را خویش را تأویل کن نی ذکر را
برگردیم به اصل بحث:
در خیلی از بحث ها اول که انسان برخورد می کند، می گوید: خیلی چیزی غریبی است و باید از پشت کوه قاف برایش مثال پیدا کنیم! ولی بعد که در مطلب خرد می شود می بیند آنقدر مثال دارد که بهتش می برد مثل عدد گنگ که اول تصورش دشوار است ولی بعداً می فهمد تعدادش از اعداد گویا بیشتر است. و مثل وحدت غیر عددی. که کلّی مثال دارد نه اینکه مصداقش فقط خدا باشد.
از دقیقه (39) تا (42) بحثی راجع به وجود و عدم و توسعه ی معنای وجود که چون بعداً مفصلش در بحث نفس الامر می آید، تایپ نشد.
سائل: بالاخره ان ذلک فی کتاب، علم در ظهور علم است یعنی چه؟ استاد: اون آقا می گفت: من خودم هم نفهمیدم!
سوال:ظرف این ظهور علمی چیست؟ طرف ظهور علمی خودمان ذهن است. ظرف ظهور علمی خدا چیست؟ استاد: ذهن چیست؟ آیا چیزی است که علم ما در آن ریخته می شود؟! سائل: صورتی است در نفس. استاد: پس ذهن یعنی نفس؟ سائل: ذهن یکی از شؤون نفس است. استاد: یکی از معجزات کلامی حضرت امیر در نهج البلاغه این است: کل وعاء یضیق بما جعل فیه الا وعاء العلم فانه یتسع که گویا جوهره ی اتحاد عاقل به معقول را در این یک جمله فرموده اند. تازه نفرمودند: فانه لا یضیق بلکه فرموده اند: یتسع! (44)
لذا معلوم نیست که ظرفی داشته باشیم به نام ذهن که علم در آن قرار می گیرد.
مرحوم میرداماد اصطلاحاتی مختص به خودشان دارند مخصوصاً در قبسات. مثل سبق دهری، سبق سرمدی، موطن سرمد، موطن دهر و . . . که سعی می کردند که مطالبی را که درک می کردند، یک اصطلاحی برایش جعل کنند.
علی ایّ حال لغت کتاب به معنای علم و حفظ نیست. اگر هم می گوییم علم یعنی در مورد علم به کار می بریم ( 46 و 20 ثانیه ) برگردیم به شواهدی از آیات.
در آیات شریفه بن بست نحوی نداریم ولی بر فرض که به بن بست برسیم، مشکل از نحو است. در همه زبانها همین طور است. تدوین ادبیات هر زبانی بعد از تدوین نحو آن است. به واقعیت هر زبانی می گوییم ادبیات که شامل معانی بیان هم می شود. تدوین معانی بیان هم بعد از صرف و نحو بوده است.
اساس هر زبانی به ادبیاتش است نه به صرف و نحوش. لذا اگر جایی از نظر ضوابط نحوی به بن بست رسیدیم ( بر فرض ) باید از ادبیات آن زبان کمک بگیریم. ادبیات یعنی آن لطائفی که در ذهن بشر است.
بحث ما بر سر آیه ( عندنا کتاب حفیظ بود ) که سه احتمال در کتاب دادیم: صحیفه اعمال. مرحله ظهور علم الهی که باطن الواح وجودیه ی الهیه است. باطنی است که هنوز به ظهور عینی نرسیده است و فقط ظهور علمی است گر چه عین ذات الهی نیست. احتمال سوم که بعداً بحثش را می کنیم به معنای کتاب وجود هر شیءی است.
بحث ما در احتمال دوم بود. یکی از شواهدش آیه ( ان ذلک فی کتاب ) و شاهد دیگر ( علمها عند ربی فی کتاب ) و شاهد دیگر: ( و ما یعزب عن ربک من مثقال ذره فی الارض و لا فی السماء و لا اصغرُ من ذلک و لا اکبر الا فی کتابٍ مبین )
در آیه اول، بسیاری از مفسرین، (فی کتاب ) بودن را (ما فی السموات و الارض ) زده اند. ذلک را به ما زده اند. عده ی دیگر ذلک را به مقوله ی علم زده اند. عرض من این است که در ارتکاز، ذلک به علم می خورد.(53)
سائل: دو سؤال دارم:
سوال: شما که می فرمایید کتاب، یک مرتبه ای از ظهور علم الهی است، لازمه اش این است که ظرف عین مظروف باشد. چون ( علمها فی کتاب ) معنایش این است که علمها فی علمٍ.
استاد: اصلاً منظور من اتحاد ظرف و مظروف نبود.
سوال: همه تفاسیر کتاب را لوح محفوظ گرفته اند. البته شما هم فرمودید کتاب مرتبه ی علمیِ لوح محفوظ است. پس بحث را منتقل کنید به معنای لوح محفوظ به شرطی که معلوم باشد که لوح محفوظ امری است که هیچ بشری نمی تواند راجع به آن حرف بزند الا معصومین پس باید معنای لوح محفوظ را در لسان روایات جستجو نمود. آیا به فرمایش حضرتعالی هم لوح محفوظ گفته شده است؟
استاد: در المیزان فرموده اند: ( فالحق ان الکتاب المبین هو متن الاعیان . . . (62 و سی ثانیه )
قرطبی می گوید: سئل ابن عباس عن ام الکتاب فقال: علم الله ما هو خالقٌ و ما خلقه عاملون فقال لعلمه: کُن کتاباً و لا تبدیلَ فی علم الله. سائل: در طبری این جمله را ابن عباس از کعب الاحبار نقل می کند.(64)
استاد: حرفی که زده می شود اول باید فهمید چه می خواهد بگوید؟ اگر با محکمات جور نبود به دنبال سندش باشیم.
انسان نباید عاشق حرف خودش باشد ولی باید عاشق فطرت اصیل خودش باشد. چون یک نعمت الهی است.
عرض من این است که بهتر و بالاتر و اوفق به فطرت از مسائل کلاسیک، در ظهورات آیات است (69) برخی مبادیِ کلاسیک رهزن فهم آن ظهورات شده است.
من دو آیه می خوانم:
یک: و ما یعزب عن ربک من مثقال ذره فی الارض و لا فی السماء و لا اصغرُ من ذلک و لا اکبر الا فی کتابٍ مبین.
دو: و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو و یعلم ما فی البحر و البر و ما تسقط من ورقة إلا یعلمها و لا حبَّةٍ [ چرا حبَّةٍ؟ چرا مجرور است؟ ] فی ظلماتِ الارض و لا رطب [ چرا مجرور است؟ معلوم می شود و لا حبَّة و لا رطبٍ استیناف نیست] و لا یابس الا فی کتاب مبین. [ الا فی کتاب مبین درست در جای الا یعلمها قرار گرفته است. فثبت المطلوب ] (74)
جالب این است که بعضی از مفسرین إلا را به معنای واو گرفته اند. قرطبی می گوید: جرجانی گفته است: الا به معنی واو النسق کقوله تعالی: إِنِّي لاَ يَخَافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ و لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ
و مثال سومش همین آیه و لا رطب و لا یابس است و گفته: یعنی: و فی کتابٍ مبین. یعنی الا یعلمها و فی کتاب مبین. چون در ذهنش بوده که کتاب چیزی غیر از علم است، دست به این تأویل عجیب زده است. آنهایی هم که به معنای واو نگرفته اند، واوِ در آیه را استینافیه گرفته اند، در حالی با واو عطف به راحتی معنا می شود. عرف دو تا مطلب نمی بیند تا استیناف بگیرد.
سوال: . . . استاد: مَّا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنَا مَا لِهذَا الْكِتَابِ لاَ يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَ لاَ كَبِيرَةً إِلاَّ أَحْصَاهَا. وقتی گفت: لا یغادر صغیرة و لا کبیرة تمام شد. پس چرا گفت: الا احصیها؟ چگونه معنا می کنید؟ این الا احصیها چه عنوان ادبی ای دارد؟ درست مثل آیه ( ما یعزب . . . الا فی کتاب مبین ) است.(85)
[ شاید لازم باشد بیست دقیقه آخر، از فایل صوتی گوش داده شود. چون بحث های بین الاثنینی بین استاد و یک نفر انجام شد که قابل نوشتن نبود ولی شاید گوش دادنش در فهم مطلب یاری کند ]
قرار نیست هر کجا تعبیر کتاب مبین یا ام الکتاب دیدیم، بگوییم منظور لوح محفوظ است.
سوال: آیا رابطه ی (علمها ) با ( فی کتاب ) رابطه ی جزء و کل است؟ احتمال دارد ولی غیر از عرض من است. حتی اگر علم را کل بگیریم، اتحاد ظرف و مظروف لازم نمی آید (92)
یا صاحب الزمان ا درکنا   __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 653
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***   
یا عین الحیاة
جلسه سی و هفت ( 18 / 7 / 2011 )27/4/90=16شعبان المعظم32
سوال از تصرف در مالی که دسترسی به صاحبش نیست و ردّ مظالم و لزوم استجازه از مجتهد یا عدم لزوم.تا دقیقه (8)
سائل: در سوره یونس دارد: ( و لا اصغرَ ) استاد: دو جور قرائت شده هم به فتحه هم به ضمه اما در سوره سبأ فقط ضمه قرائت شده است.
سائل: اگر عطف بر مثقال بگیریم از نظر معنا دچار مشکل می شویم. چون می شود: و ما یعزب عن ربک اصغر من مثقال و لا اکبر من مثقال. آن وقت الا فی کتاب مبین چگونه معنا می شود؟ استاد: مشکلی پیدا نمی کنیم. اتفاقا مرحوم مجلسی در بحث نماز غفیله بیان خوبی در این باره دارند که عرض خواهم کرد.
در ج اول کافی ص 127 و توحید صدوق:
لا يَعْزُبُ‏ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرُ بِالْإِحَاطَةِ وَ الْعِلْمِ لَا بِالذَّاتِ
این روایت شاهدی است بر اینکه لا اصغر استیناف نیست و گرنه حضرت الا فی کتاب مبین را حذف نمی کردند و اصغر را به ما قبل بچسبانند.
سوال: فرق احاطه و علم چیست؟ استاد: شاید مصداقاً فرقی نداشته باشند. هر علمی یک نحو احاطه است. به همین خاطر می گویند: علم به ذات ممکن نیست. چون علم یک نحو احاطه است و احاطه به ذات الهی محال است. البته در روایات، بین علم احاطه با علم إخبار فرق گذاشته اند. مثل علم مجتهد و علم مسأله گو. علم اخباری مثل ضبط صوت است اما علم احاطه ای علم معرفتی است. یعنین به تار و پود وجود معلومش استحضار دارد. قبلاً هم درباره محیطٌ به و محیطٌ علی صحبت کردیم.
بحار ج 57 ص 324 : [ إِلَّا فِي‏ كِتابٍ]‏ هو علم‏ الله‏ أو اللوح أو الصحيفة
بحار ج 84 ص 97 : [ فِي كِتابٍ مُبِينٍ ]‏ أي في اللوح المحفوظ أو في‏ علمه‏ سبحانه‏
بحار ج 98 ص 78 در دعای شبهای ماه مبارک رمضان: ٌ سُبْحَانَ‏ مَنْ‏ لَا تَسْقُطُ وَرَقَةٌ إِلَّا يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ‏ إِلَّا بِعِلْمِهِ وَ قَدَرِه‏. به جای کتاب مبین، علمه و قدره گذاشته است.
همان جلد ص 148: سُبْحَانَ‏ مَنْ‏ لَا تَسْقُطُ وَرَقَةٌ إِلَّا بِعِلْمِهِ- وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ‏ إِلَّا بِعِلْمِهِ وَ بِقُدْرَتِه‏. که هم کتاب مبین دارد هم بعلمه و بقدرته.
مهمترین مورد در ج 88 ص 38 است که وارد بحث ادبی هم می شوند:
وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها مبالغة في‏ إحاطة علمه‏ تعالى بالجزئيات‏ وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ‏ وَ لا يابِسٍ‏ كلها معطوفات على ورقة و قوله‏ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ‏ بدلٌ من الاستثناء الأول بدل الكل على أن الكتاب المبين علم الله [ بدل کل از کل است یعنی دقیقاً به جای الا یعلمها قرار گرفته است ] أو بدل الاشتمال أريد به اللوح أو القرآن و قرئت بالرفع بالعطف على محل ورقة أو للابتداء و الخبر إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ‏.
یکی از حاضران روایتِ (َ تَحَوَّلُ النُّطْفَةُ فِي‏ الرَّحِمِ‏ أَرْبَعِينَ‏ يَوْماً فَمَنْ أَرَادَ أَنْ يَدْعُوَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَفِي تِلْكَ الْأَرْبَعِينَ قَبْلَ أَنْ تُخْلَقَ ثُمَّ يَبْعَثُ اللَّهُ مَلَكَ الْأَرْحَامِ فَيَأْخُذُهَا فَيَصْعَدُ بِهَا إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَيَقِفُ مِنْهُ حَيْثُ يَشَاءُ اللَّهُ فَيَقُولُ يَا إِلَهِي أَ ذَكَرٌ أَمْ أُنْثَى فَيُوحِي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَا يَشَاءُ وَ يَكْتُبُ الْمَلَكُ ثُمَّ يَقُولُ يَا إِلَهِي أَ شَقِيٌّ أَمْ سَعِيدٌ فَيُوحِي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ ذَلِكَ مَا يَشَاءُ وَ يَكْتُبُ الْمَلَكُ فَيَقُولُ إِلَهِي كَمْ رِزْقُهُ وَ مَا أَجَلُهُ ثُمَّ يَكْتُبُهُ وَ يَكْتُبُ كُلَّ شَيْ‏ءٍ يُصِيبُهُ فِي الدُّنْيَا بَيْنَ عَيْنَيْهِ ثُمَّ يَرْجِعُ بِهِ فَيَرُدُّهُ فِي الرَّحِمِ فَذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتابٍ‏ ) خواندند. با این توضیح که کتاب غیر از علم الهی است و امری شد که ملک آن را نوشته است.
استاد: این روایت یک معنای سومی شد نه علم خداست نه لوح محفوظ. (34)
استاد: در الا فی کتاب مبین در آیه ( و لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین ) چند نکته هست: اول اینکه اگر هم بگوییم کتابی است که ملائکه به امر خدا نوشته اند یا به تعبیر ابن عباس با کُن ایجاد شده است، مبدأ این کتاب باز علم است. یعنی این کتاب هم چیزی نیست جز اینکه دارد علم خدا را نشان می دهد. خودش که بدون علم خدا پدید نیامده است. نمی شود کُنی باشد بدون مبدأ ومبنا و بدون حضور عندالله علی نحوٍ یلیقُ بجنابه. پس لوح محفوظی هم معروف است و همه چیز در آن است و اینقدر عظمت دارد، مبنا و مبدأی دارد و مسبوق است و از علم خدای متعال، پدید آمده است.
وقتی در آیه شریفه چند احتمال مطرح است، چرا از آن مبدأ و مبنای پدید آمدن لوح محفوظ است، صرف نظر کنیم؟
نکته دوم: مواردی از کتاب هست که به یک نحو خودش علم است و عینیت در آن نیست. مثلاً در قضیه آصف می خوانیم که: ( قال الذی عنده علم من الکتاب ) که صحبت از اسم اعظم است نه کتاب مبین. خب، این مِن یا تبعیض است یا بیانیه. اگر علمی که از جنس کتاب است معنا کنیم که خیلی واضح است. یعنی علمی داشت از سنخ علوم لدنّی و الهی. اگر هم مِن تبعیض باشد، یعنی علمی از کتاب. باز هم کتاب از سنخ علم است. (40)
نکته سوم: اگر کتاب مبین به معنای علم است، چرا یک جا فرموده الا یعلمها و یک جا فرموده الا فی کتاب مبین. این اختلاف تعبیر و تفنّن در عبارت برای چیست؟ چرا هر دو را الا یعلمها نگفته است؟ با استفاده از آیه 49 سوره کهف می شود به یکی از وجوه این مطلب پی برد: و وضع الکتاب فتری المجرمین مشفقین مما فیه یقولون یا ویلتنا ما لهذا الکتاب لا یغادر [ لا یترک ] صغیرة و لا کبیرة [ عبارت تمام و کامل است اما ادامه می دهد: ] الا احصاها. در ظاهر به این الا نیازی نبود. اگر هم نبود معنای آیه کامل بود. پی این الا برای چه آمده است؟ شاید علتش این باشد که: وقتی یک مطلبی را می گویند و چیزی را توصیف می کنند، گاهی است که در یک تعبیر ابتدایی، تمام اوصاف کمالیه ی بعدیِ آن بیان نمی شود. به همین جهت برای تکمیل توصیف آن . . . (45) مثلا درباره المعجم المفهرس می گوییم: هیچ کلمه ای در قرآن نیست مگر آنکه در آن آمده است. این توصیف کامل است ولی ممکن است کسی بپرسد: چگونه آمده است؟ آیا نا منظم و به هم ریخته است؟ به همین جهت در ادامه می گوییم: همه کلمات آن منظم و طبق ترتیب سوره هاست. این توصیفی دیگر است که جمله قبلی را کامل می کند. توصیف دوم: اگر کلمه ای هم در قرآن آمده، تعداد تکرارش را هم گفته است. این توصیف سوم است که باز برای تکمیل ما قبل است.
با این توضیحات، آیه معنای زیبایی پیدا می کند: کتابی است که همه چیز در آن آمده است. الا احصاها یعنی آمار هم می دهد. مثلا اگر می گوید: فلانی غیبت کرده است، تعدادش هم معلوم است. الآن هم عربها به علم آمار می گویند: علم الإإحصاء. چه تعداد، در کجا، در چه زمانی؟ همه اینها در آن کتاب هست. لذاست که بعدش می فرماید: و وجدوا ما عملوا حاضراً. پس الا احصاها تکرار نیست بلکه تکمیل توصیف است.
با این حساب برگردیم به آیه ما نحن فیه. در اول آیه فرمود خدا همه چیز را می داند. و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو. اما در ادامه توصیف علم الهی را تکمیل می کند. الا فی کتاب مبین. یعنی علم الهی یک علم مبیّن و مفصل و روشن است که سر سوزنی جا به جا نمی شود و نسیان و غفلت و اختلاط در آن راه ندارد. مثل کتاب که وقتی نوشته شود، دیگر فراموشی و جابجایی در آن راه ندارد. این یکی از وجوهی است که برای علت تفنّن به ذهن می رسد. پس کتاب مبین، تکمیل توصیف علم الهی است به عدم امکان نفوذ نسیان و سهو و اختلاط در آن. (49)
البته شواهدِ آن طرف هم وجود دارد. مثلا: ( ما من غائبة فی السماء و الارض الا فی کتاب مبین ) که وجودِ در کتاب مبین را به خود شیء نسبت می دهد. همانگونه که اگر در آیه ( ان ذلک فی کتاب) ذلک را به (ما) بزنیم. اینجا هم روشن تر است. چون اسم اشاره نیست. صریحا می فرماید: غائبه های آسمان و زمین در کتاب مبین هستند. وقتی قرار شد کلامی، یک اقیانوس در خود جا بدهد، نقش کلمات چند منظوره خیلی مهم است. بعضی کلمات چند منظوره مثل ضمیر و اسم اشاره و موصول در همه ی زبانها وجود دارد. اما ظاهراً اینها برای کتاب الهی و قرآن مبین کم بوده است. لذا باید زبانی باشد که حروف مصوّت نداشته باشد و اعراب داشته باشد. نه تنها اعراب که حرکات صرفی و جاهای ارتباطی هم داشته باشد. مثلا همین لا اصغر فقط در زبان عربی دو جور خوانده می شود: اصغرُ و اصغرَ. این از حالت نحوی و اعرابیِ کلمه. بِنیه ی کلمه و حالت صرفیِ آن هم چند منظوره است. قبلا هم عرض کردم که اختلاف قراءات برای قرآن کمال است نه نقص.(53)
در ( ان ذلک فی کتاب ) هم با اسم اشاره مواجه هستیم. ذلک به ما می خورد یا به یعلم؟ سیاق، اولی را اقتضا می کند. گر چه غالب مفسران به دومی زده اند. چون مبادی ظهور در ذهن من با مبادی ظهور در ذهن آنها تفاوت دارد(56)
اما در آیه ( و ما من غائبة فی السماء و الارض الا فی کتاب مبین ) آنچه در کتاب است، معلوم است نه علم. چون غائبة یعنی چیزهایی که موجود است ولی ما نمی بینیم. نه اینکه مراد، علم باشد. اگر بگوییم یعنی: و ما من غائبة الا اینکه علم به آن، فی کتابٍ مبین، داریم چیزی را بر خلاف ظاهر در تقدیر می گیریم. چون وجود چیزی که در علم الهی نیست بلکه علم به آن در علم الهی است.
یکی از حاضران: پس یکی از احتمالات کتاب هم لوح محفوظ است و چهار احتمال شد نه سه تا. استاد: بله، درست است.(59)
نحو، هشتاد درصد ادبیات را تدوین نموده است(65)
احتمال دارد که مِن در علمٌ من الکتاب نشویه باشد(67)
استظهار از آیات شریفه، به اطلاعات مستظهر، مربوط می شود(69)
درباره و اذکر فی الکتاب مریم(72)
یا سر الاسرار  __________________
 اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد وان تفعل بی ما انت اهله ولا تفعل بی ما انا اهله یا اهل التقوی والمغفرة
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء

کلیدواژه ها: