نویسنده موضوع: متن درس تفسیر دی ماه 1393 جلسه 465-477  (دفعات بازدید: 4366 بار)

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
متن درس تفسیر دی ماه 1393 جلسه 465-477
« : ژانویه 10, 2015, 07:21:48 am »
شنبه 6 دی 1393 - 4 ربیع الاول 1436جسله 465

بسم الله الرحمن الرحیم
بحثی که تا بحال داشتیم، بعدا به دردتان خواهد خورد در جامعه جهانی. و می بینید که این بحث چه کاربردی پیدا خواهد کرد.
عرض این بود که بالاترین حربه ای که علیه شیعه دارند، تحریف قرآن است.
اما مقدماتی که وضوح این دروغ را ثابت کنیم، باید ذهن ها را به قبل برگردانیم و ذهن علمای فریقین را در قرن دوم و سوم بررسی کنیم.
یکی از اینها بخاری بود.
یکی دیگر ذهنیت مسلم بود.
در کتاب صحیح مسلم هست و البته در کتابهای دیگر،
در موطا مالک دو تا هست.
آنکه در صحیح مسلم است ج 1 ص 437 عن ابی یونس مولی عایشه امرتنی ان یکتب لها مصحفا
و قالت اذا بلغت الی هذه الایه ... خبرم کن.
رسیدم به آنجا، بهش گفتم، فاملت علیّ حافظوا علی الصلوات و الصلاۀ الوسطی و صلاۀ العصر ...
دنبالش در صحیح مسلم دارد که قالت سمعتها من رسول الله.
این را مسلم در صحیح خودش می آورد.
قبل از او موطا مالک که از ائمه اربعه اینها هست. این را می آورد و از حفصه هم اضافه ای می آورد. که کنت اکتب مصحفا لحفصۀ. همین کاری که برای عایشه بود، را انجام دادم. او هم گفت: بنویس: حافظوا علی ...

مصنف عبدالرزاق صنعانی از هشام بن عروه نقل می کند که: قرات فی مصحف عایشه حافظوا علی الصلوات و الصلاۀ الوسطی و صلاۀ العصر.
یعنی من خودم دیدم مصحف عایشه را.
در خود مصنف عبدالرزاق باز از عبدالله بن نافع نقل میکند که: امرتنی ام سلمه که مصحف بنویسم، بعد گفت به این آیه که رسیدی، خبرم کن ... الخ.

در شرح ... تحاوی ، باب مشکل ما روی عن عایشه و حفصه زوجۀ رسول الله و عن ام کلثوم.
یعنی اینها هم گفته اند که صلاۀ عصر بوده است.

سوال ما این است که اینها آیا تحاشی از این معنا داشته اند که ای وای، اینها یک چیزی در مصحف اضافه کرده اند؟
جواب این است که اصلا با این کارها مشکلی نداشته اند.
فضا فضایی نبوده است که همه ناراحت بشوند و بترسند.
چرا نگوییم. ابا نداشته اند. یک چیز رایجی بوده است.

خود احمد بن حنبل در مسندش همین روایت را می آورد و هیچ ابایی ندارد.
رسیده به زمان ما در قرن 15، شعیب ارنبوت، اگر به مسند احمد بن حنبل طبع الرساله را که طبع خیلی خوبی است، نگاه کنید، اسم او را می بینید. بسیار شرح خوبی است و محقق در پاورقی چندین برابر کتاب، به شما مطلب می دهد. و این فرد اینگونه است در شرح احمد بن حنبل.
شعیب ارنبوت الان ظاهرا زنده است یا در اردن یا در دمشق. بسیار دقیق است در فن خودش.
در این مسند احمد بن حنبل، در ذیل همین روایت که صلاۀ الوسطی و عصر داشت، می گوید:
این روایتی که احمد و مسلم اینجا آورده است،

یکی از چیزهای خوب نسخه اصلی الشامله، دکمه تخریج است. وقتی شما یک روایت را می آورید، دکمه تخریج را که می زنید، همه کتابهای مصدری اهل سنت را نمایش می دهد که این حدیث در آنها موجود است.

نرم افزاری بود که اول آزاد نبود بعد یکی از اهل سنت خرید و آن را وقف کرد و الان آزاد شده است به نام جوامع الکلم.
اون هم یک دکمه دارد به نام تخریج و یک دکمه دارد به نام شواهد.
وقتی دکمه تخریج بزنید، تمام کتبی که مثلا از عایشه نقل کرده اند می آید.
وقتی دکمه شواهد را بزنید، هر کدام از صحابه این مطلب را نقل کرده اند برای شما نقل می کند.
این خیلی کار جالبی است.

=--=
خلاصه شعیب می گوید: این حرفها خبر واحد است. یک نفر آمده گفته که عایشه اینگونه گفته است. بعد شاهد هم می آورد که و لهذا لم یثبت العثمان. یعنی چون ثابت نبود و خبر واحد بود، عثمان این را در مصحفش نیاورد.

یک حرفی از شارح صحیح مسلم بگویم
نووی در شرحش ج 5 ص 131 وقتی ذیل این حدیث می رسد که و الصلاۀ الوسطی و صلاۀ العصر می گوید: اختلافی داریم با اخواننا الحنفیه،
حنفی ها می گویند قرائت شاذه قرآن نیست اما به اندازه یک خبر کار ازش می آید.
و لذا ابوحنیفه و تابعینش بر طبق قرائت شاذه فتوا می دهند.
این قطع نظر از اینکه بزرگان از حنفیه گفته اند که زمانی که ابوحنیفه بود، مصحف ابن مسعود هم در دستها بود.
الان این مطلب در فضای اهل سنت برافتاده است.
در الموسوعه الفقهیه الکویتیه که در زمان ما نوشته شده است، صریحا می گوید: ابوحنیفه به خاطر مصحف ابن مسعود اینگونه فتوا داده است.
وقتی ابوحنیفه طبق مصحف ابن مسعود خبر داده است، یعنی مستند او خبر بوده یا مصحف؟
الغرض
خود اینها می گویند قرائت شاذه به اندازه یک خبر حجت است.
بقیه می گویند: نه حجت نیست.
نووی می گوید: ابوحنیفه اشتباه کرده . مذهب ما می گوید قرائت شاذه حجت نیست.
ان قرائت الشاذۀ لا یحتج بها. لان ناقلها لم ینقلها الا علی انها قران و القران لا یثبت بتواتر و الاجماع. ...
توضیح حرفش این است که: شما می گویید خبر حجت است، نووی می گوید: ابوحنیفه وقتی عایشه می گوید و صلاۀ العصر، یعنی صلاۀ العصر قرآن است. او نگفته است که پیامبر به ما فرمودند ، می گفتیم به عنوان خبر ثابت می کند که صلاۀ العصر.

این حرف او هست، اما تمام حرف این نیست.
حالا من شروع می کنم تا ببینید.
اما جواب
هرچند به خبر واحد قرآن ثابت نشود، اما مفاد خبر ثابت می شود.
آقای نووی، آقای شعیب ارنبوت، با روایت عایشه قرآن ثابت نشد، حرفی نیست، اما قبول دارید که این مطلب خبر هست و قبول دارید که در صحیح مسلم است و روایت صحیحه است. با این روایت، قرآن ثابت نشد، اما حرف عایشه ثابت شد. این را که نمی توانید قیچی کنید.
مسلم ، که در اعلی درجه صحت است کتابش.
پس اصل اینکه عایشه چنین کاری کرده است ثابت می شود، قران بودنش ثابت می شود.
این را که نمی تونید کاریش کنید. کالشمس فی رابعه النهار است.
وقتی مفاد خبر ثابت شد، معلوم شد عایشه قبول نداشت که قرآن با خبر ثابت نمی شود.
عایشه می گوید این مطلب را داخل کن.
حالا آیا عایشه با این خبر صحیح، قائل بود که با یک خبر واحد، قران نمیشه یا نه؟
بخاری چی گفت؟
عمر گفت من خودم می دونم که آیه رجم جزء قرآن است ، اما چون یک نفر هستم، نمی نویسم.
اینجا عایشه می گوید: من با این که یک نفر هستم، می نویسم.
پس اصل اینکه قرآن با خبر واحد ثابت نمیشود را عایشه قبول نداشت.
اینجا عایشه ثابت کرده است و عثمان ثابت نکرد، پس عایشه با عثمان دو تا مبنا داشته اند.
اختلاف مبنایی داشته اند.
با این چیزهایی که من گفتم که تازه به دست ما رسیده است و آن زمان نمی دانیم چه خبر بوده است. 4 تا زن است و هرچهارتا می گویند و صلاۀ العصر بود.
حالا چرا اینها نیامدند شهادت بدهند.
آنکه بیشتر منظور من این است که: شروع عرض من این بود که مسلم و مالک ابایی نداشتند که بگویند مصحف عایشه فرق داشته است. اهل سنت الان تحاشی دارند.
نکته دیگر اینکه
هرچی تلاش می کنند که  قرآنیت را بگویند ثابت نمی شود، ولی اصل اینکه خبر خبر صحیحی است و عایشه این کار را کرده است، ثابت است.
کار عایشه با خبر صحیح شما ثابت شد.
نکته سوم
اینکه عایشه گفته است نسخ تلاوت شده است و خبرش به عایشه نرسیده است.
این را از پیامبر شنیده بوده است و بعد نسخ شده و او نفهمیده، لذا انجام داده و بخیالش که هنوز هست.
خب این روایت از صحیح مسلم است که می گوید: در حدیث 630
عن البراء بن عازب، نزلت حافظوا علی الصلوات و صلاۀ العصر، فقراناها ماشاءالله، خوب دقت کنید، حرف براء این است که صلاۀ الوسطی نبود.
ثم نسخ و نزلت حافظوا علی الصلوات و صلاۀ الوسطی
براء می گوید نسخ شد و عایشه نفهمید. در حالیکه این فراری است که نفهمیده اند چه کرده ان.
براء می گوید: و صلاۀ العصر نسخ شد و به جای آن آمد صلاۀ الوسطی.
اگر دکمه تخریج را بزنید، ده ها جا همین را می گویند.
حالا
عایشه می گوید: در نسخه عثمان که صلوات و صلاۀ الوسطی را داشته است، می گوید صلاۀ عصر را اضافه کن.
پس معلوم می شود عایشه ناسخ را شنیده بود.
نمی گوید این را ننویس این را جاش بنویس، حق با براء است. اما وقتی صلاۀ الوسطی را نگه می دارد و در عین حال صلاۀ عصر را هم می نویسد، معلوم است می دانسته است.

شما ببینید جایگاه عایشه در روایات اهل سنت را.
ببینید در کتب معتبر اینها چقدر از عایشه روایت کرده اند و چقدر از دیگران.




حاج آقا می فرمودند: مرحوم آقای نایینی می فرمودند که شیعه از روز اول شانس نداشت. بضعه الرسول دو ماه یا سه ماه بعد از رسول خدا ماند، اما عایشه تا 80 سال عمر کرد و هر کاری دلش خواست کرد.

و الحمد لله رب العالمین
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین
« آخرين ويرايش: آوریل 06, 2017, 07:00:41 am توسط سوزنچی »

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
متن درس تفسیر دی ماه 1393جلسه 466
« پاسخ #1 : ژانویه 10, 2015, 07:27:57 am »
یک شنبه 7 دی 1393 - 5 ربیع الاول 1436جلسه 466

بسم الله الرحمن الرحیم
درباره حدیث عایشه و حفصه و دیگران که دیروز نقل شد، نکته ای که به ذهن می آید اهتمام اینهاست که این آیه در قرآن بیاید.
این اهتمام نشان می دهد که از قرآن می دانسته اند.
اگر نسخ بوده است، ناسخ این بوده است که و صلاۀ العصر برود.
آیا این احتمالی است که عرف عقلا می پذیرند، که نزدیک ترین کسی که به محل نزول وحی بوده است، از نسخ آیه اطلاع نداشته باشد.
تازه بعد از مدتی که گذشته است و مصحف عثمان جمع آوری شده است، با این که جمع آوری شده بود، باز هم مصر بود که این نوشته شود.
پس معلوم می شود همه مسلمون حرف ناسخ ها را آورده بودند، خلیفه وقت نیاورده بود، و عایشه اصرار داشت که باشد.
و مصر بود به نحوی که خودش می آورد، محدثین هم از زمان او تا زمان مسلم، در ده ها کتاب، این را برای همدیگه تعریف می کردند و بیان می کردند و هیچ ابایی نداشتند که او ناسخی را قبول نداشت که دیگران می گفتند نسخ شده است.
البته ام کلثوم را که تحاوی می گوید، روایتی برایش نیاورده فقط ذکر می کند.
در این خصوص هم ممکن است بگویند در زمینه افزودن چیزی در مصحف، شهادت چهارتا زن نافذ نیست، بلکه فقط باید رجال شهادت بدهند.
یا مثلا شاید بتوان گفت 4 نفر با هم حاضر نبودند شهادت بدهند و امثال این احتمالات.
ضمن اینکه در قضیه مصاحف خیلی حرفها شده که ما در فضای آن روزگار نبودیم، و نمی دانیم، شاید این 4 زن رفته باشند و اعتراض کرده باشند و به ما نرسیده است.
مثلا اهل سنت می گویند قطعا یکی از موافقین احراق مصاحف، به اجماع صحابه صورت گرفته است. فقط ابن مسعود اعتراض کرد که بعدا هم رجع الی قول صحابه.
در حالیکه شیعه می گوید وقتی امیرالمومنین خبر دار شدند ناراحت شدند و اعتراض کردند.
ولی آنها می گویند صحابه اجماع کردند.
لذا مقصود اصلی ما به دست می آید که یک کسی ولو از نظر خیلی از افراد دروغ گفته باشد، ولی محدثین بزرگ آنها این مطلب را نقل کنند و بیان کنند بدون هیچ بازی و ادا درآوردن. این نشان دهنده این مطلب این است که فضای ذهنی اهل سنت در قرن دوم و سوم با قرن های بعد و امروز کاملا متفاوت بوده است.
و ما به دنبال همین مطلب هستیم تا همین برای ما جا بیفتد که دوره ای طی شده است که شیعه متهم به تحریف شده است.

وحی بیانی به این عنوان در کتب قدما نیست، ولی مفادش در کتب اصیل وجود دارد.
شیخ صدوق هم در اعتقادات به این نکته اشاره دارند.
ابن شنبوذ هم این وحی بیانی را به عنوانی یک قرائت می خوانده است.
این عبارت ذهبی یادداشت کردنی است.
الان علمای اهل سنت می گویند اجماع هست.
ذهبی وقتی از ابن شنبوذ دفاع می کند می گوید: چرا کتکش زدید، او معلم قرآن بود، درسته که سلیقه اش اشکال داشت.
بعد می گوید قدیما و حدیثا این بحث بوده که این اختلاف قرائت بوده یا نه.
یعنی دارد دفاع می کند از ابن شنبوذ.
ابن انباری که معاصر ابن شنبوذ بوده است، درکتاب خودش می نویسد که بعضی از معاصرین در نمازش می خوانده است لقد نصرکم الله ببدر بسیف علی.
بعد خطیب بغدادی در تاریخش می نویسد: این کتاب را ابن الانباری نوشته در رد ابن شنبوذ.

قرطبی بدون اینکه اسم بیاورد، بخشی از عبارت ابن الانباری را آورده است و برای ما به جا مانده است.
خطیب بغدادی می گوید: این کتاب رد ابن شنبوذ است.
قرطبی می گوید: یکی بود که می گوید: یکی بود که می گوید لقد نصرکم الله ببدر بسیف علی.
واقعا این حرفها را بذارید کنار این حرف اینها که می گویند: شیعه از اول تحریف قرآن را دنبال می کردند.
خب فلان فلان شده، تو خودت داری از کتاب تاریخ بغداد نقل می کنی، خودت می گویی این کتاب ابن الانباری رد ابن شنبوذ بود، این مال کیست؟ مال شیعه است؟
ببینید تهمت این که شیعه اول کسی است که پرچم تحریف را در قرآن بلند کرده است، با این استشهاد ابن الانباری چه صدمه ای می زند به جهان اسلام.

یکی از آخوندهای شیعه را می گویند که برگشته است و سنی شده است. از او مجری پرسیده است که چه باعث هدایت تو شد، گفته بود کتاب دکتر ناصر غفاری باعث هدایت من شد.
دروغ کاملا واضح و آشکار.
شروع کتاب غفاری اینگونه است: که اسلام آرام بود. اولین فتنه ای که آغاز شد، شیعیان راه انداختند و اولین فتنه، عبدالله بن سبا بود.
شروع کتاب با دروغ بود.
حالا بروید البدایه ابن کثیر، تاریخ اسلام، تاریخ طبری می گویند: سخت ترین قسمت تاریخ اسلام، ایام سقیفه بود. همه مرتد شدند مگر شهر ما.
اما این غفاری در شروع کتابش می گوید هیچ مشکلی نبود، بلکه شیعیان شروع کردند.
ظاهر کار ابن شنبوذ این بوده است که قرائت بوده است. چون می دانسته است که اگر بخواهد حدیث قدسی را در نماز بخواند، باطل است.
اما تا روزی که مصحف حضرت امیرالمومنین علیه السلام را نبینیم و آن دعایی که حضرت وحی قرآنی و بیانی را جدا کردند نبینیم اصل قصه را متوجه نمی شویم.
اما خود امیرالمومنین علیه السلام هم فرمودند: این مصحف عثمان هم کلش قرآن است. این را هم شک نداریم.
اما اینکه مِیز دقیق اینها را بدانیم، معلوم نیست.

مرحوم آقای خویی در البیان 22 روایت می آورند بعد شروع می کنند از چپ و راست به روایات حمله کردن و اشکالات و تناقضات آنها را می گیرند.
عبارت ایشان این است:
ان هذه الروایات مخالفۀ لما اجمع علیه المسلمون قاطبۀ... همه اش را باید کنار بگذارید.
ان هذه الروایات معارضۀ للکتاب.
اما در المیزان نه
معلوم می شود لحنش که نمی گوید کلش را باید کنار بگذاریم.
مرحوم آقای طباطبایی ج 12 ص 120 برخورد می کند.
فردا مروری بر بخش البیان و مطابقه با المیزان خواهیم کرد.

والحمدلله رب العالمین
وصلی الله علی محمد و اله الطاهرین
« آخرين ويرايش: ژانویه 10, 2015, 09:53:25 am توسط محمد مهدی 121 »

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
متن درس تفسیر دی ماه 1393جلسه469
« پاسخ #2 : ژانویه 10, 2015, 07:29:50 am »
شنبه 13 دی 1393 - 12 ربیع الاول 1436جلسه 469

بسم الله الرحمن الرحیم

کتاب البیان آقای خویی ص 224
...
باید آیه بیاید نسخ کند آیه دیگر را ، نمی تواند سنت متواتره ناسخ باشد. ناسخ قرآن باید ملک وحی باشد که بیاید وحی کند، نه اینکه خود حضرت به وسیله سنت خودشان، نسخ کنند آیه قرآن را.

آقای طباطبایی هم که نسخ تلاوت را باطل می دانند، نسخ حکم را هم باطل می دانند.

در ذیل آیه ما ننسخ من آیۀ او ننسها (قرائت دیگری هست که ننسئها)
لذا حرفهایی در این هست که اگر قرائت را ننسئها بخوانیم.
مدتها دنبال این بودم که ببینم نسخ التلاوه از کی آمده است در کلمات.
علی ای حال فرمایش آقای خویی، نمی گویم محال است. آقای طباطبایی اشکال ثبوتی دارند، یعنی قرآن می آید بعد می گوییم بذاریم کنار و نخوانیم.
اما آقای خویی فعلا می خواهند بگویند نسخ التلاوه یا مستند است به خود حضرت یا بعد از حضرت.
=-=
مهم ترین آیه ای که بحث نسخ تلاوت در آن وجود داردف بحث آیه رجم است.
آنکه جواب می دهند چیست؟ می گویند: نسخ تلاوت بوده است. یعنی آیه خونده می شد ولی بعدا خواندنش رفت کنار.
می گوییم: شما پس قبول دارید که این آیه، آیه قرآن بود و بعد گذاشتید کنار. سوال اینجاست که آیا این را خدا گفت بگذارید کنار؟ حضرت رسول گفت بگذارید کنار؟ روی چه اساسی شما این آیه را کنار گذاشتید؟

معنای استشهاد بخاری در کتاب خودش این است که نسخ تلاوت نبوده است. یعنی عمل بخاری در کتاب خودش یعنی عدم نسخ تلاوت. چرا؟ چون دارد شاهد می آورد برای حرف عبدالرحمن بن عوف.
عمل بخاری، درست نقطه مقابل نسخ التلاوه است. در حالیکه الان همه شان می گویند جمهور و اتفق العلماء، در حالی که اینگونه نیست.

=-=-
لذا اقای خویی اصل حرفشان این است که از ناحیه پیامبر باید ثابت بشود نسخ.
در ادامه می گویند: و ان ارادوا ان النسخ وقع ... نسخ التلاوه یعنی تحریف، چرا؟ چون اصل قرآنیت را خودتان می پذیرید بعد می گویید نسخ شده است. اگر حضرت نسخ کرده اند باید ثابت کنید، اگر حضرت نسخ نکرده اند، زعما نسخ کرده اند و اصحاب نسخ کرده اند، آن هم بر چه اساسی نسخ کرده اند؟
-=-=
یکی از چیزهایی که مرحوم آقای خویی در البیان می گویند این است: که درباره نوشتن قرآن، دو تا شاهد می آوردند، و هرچه آن دو شاهد می گفتند را می نوشتند.
اما ایشان مفاد این اشکال را و این حرف را هم رد می کنند و می خوانیم حرف ایشان را در البیان.
=-=-=
ابن حجر می گوید: دو تا شاهد، یعنی دو نفر باید مکتوب، دو تا نوشته بیاورند، تا برای شهادت اثرگذار باشد.
=-=-
مرحوم آقای خویی 22 روایت می آورند که عمده اش مال کنز العمال است.
ایشان می گویند: اینها همه اش فی حد نفسه متناقض است. اشکالات عدیده دارد.
ص 265
می گوید: انها متناقضۀ فی انفسها فلا یمکن الاعتماد ... این روایات چون با هم متناقض هستند به شی منها نمی توان اعتماد کرد.
خب اگر چند تا روایت متناقض بودند آیا نمی توان اعتماد کرد؟
تناقض مال چیه؟ تناقض با وحدات داشته باشه
آیا در روایات جمع می توانیم تناقض پیدا کنیم؟
اگر کسی بخواهد مصحف را بنویسد و متجاوز از شش هزار آیه را جمع کند و بنویسد، تناقض پیدا کردن در اینکار طولانی، منطقی نخواهد بود.
بعد می گویند:
چند تا سوال
متی جمع القرآن فی المصحف؟
ظاهر الروایۀ الثانیه انه کان فی زمن عثمان.
در ادامه می گویند: برخی روایات می گویند: در زمان ابوبکر بوده است.
برخی دیگر می گویند: در زمان ابوبکر بوده است.
=-
اینجا تناقض نیست. چرا که اینجا قابل جمع شدن هست.
تا زمان عثمان مصحف یا به صورت کتاب نبود، یا اگر بود، لوح لوح بود. در زمان عثمان به صورت کتاب درآمد.
لذا این جمع شدن قرآن در زمان ابوبکر و عمر و عثمان، این تناقض را نمی رساند.
-=-=-
در روایت سوم می گوید: ان ابابکر اول ما جمع بین اللوحین.
روایت چهارم: روی ابن شهاب ... ان ابابکر کان جمع القران فی قراطیس و کان قد فعل ... با اصرار وادارش کردند این کار را بکند. و کان الکتب عند ابی بکر حتی توفی و عند عمر حتی توفی ثم ... سپس مصحف را داد به عثمان، و بعد از او عهد گرفت که این را به من پس بدهی.
=-=-
زمان شیخ مفید فتنه عظیمی در بغداد رخ داد به حدی که شیخ از بغداد بیرون رفت و خیلی ها کشته شدند.
مصحفی آوردند که مال عبدالله بن مسعود بود. قاضی سنی دستور داد آتش بزنند.
درگیری ایجاد شد.
این کار آیا تقبیح دارد یا تحسین؟
حاجی آقا همیشه با ناراحتی می گفتند: ریختند در خانه شیخ طوسی و کتابخانه را آتش زدند. خب شما با شیخ الطائفه دعوا دارید، چرا کتابخانه را آتش می زنید؟.
=-=
یکی از بزرگترین توجیهات اینها این است که تلاش می کنند ثابت کنند که علی علیه السلام با عثمان موافق بود.
کجا حضرت در احراق با او موافق بود؟
ممکن است در وحدت قرائات و سبک واحد برای قرائات بتوانیم دفاعی بکنیم، اما احراق اصلا قابل دفاع نیست.
والحمدلله رب العالمین
وصلی الله علی محمد و اله الطاهرین
« آخرين ويرايش: ژانویه 10, 2015, 10:11:29 am توسط محمد مهدی 121 »

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
متن درس تفسیر دی ماه 1393 جلسه 471
« پاسخ #3 : ژانویه 10, 2015, 07:31:19 am »
دوشنبه 15 دی 1393 - 13 ربیع الاول 1436 جلسه 471

بسم الله الرحمن الرحیم
یکی از علماء خواب دیدند که سگی به ایشان حمله می کند، متوسل شدم به اباعبدالله الحسین علیه السلام، آن دور شد.
وقتی بیدار شدم، فکر کردم متوجه شدم به دلیل این است که اخلاقم با مراجعینم خوب نیست، و راه حلش نیز توسل به سیدالشهداء علیه السلام است.
=-=
کسی بود داشت گریه می کرد، متدین هفتاد هشتاد ساله. پرسیدند چرا گریه می کنی؟ گفت: امروز فهمیدم هفتاد سال عبادتم برای خدا نبوده است.
چرا؟
چون در مسجد جای مشخصی داشته ام امروز دیر رسیدم، جا پر شده بود. نماز خواندم ولی دیدم ضمیر من نمی پسندد. لذا فهمیدم این چند سال برای خدا نماز نخوانده ام.
=-=-
یک آقایی بود که از هیچ چیز لذت نمی برد. حتی وقتی که غذا می خورم، لذت نمی برم، فکر می کنم که دارم یک کیسه ای را پر می کنم. فقط از نماز لذت می برم.
=-=-=
این حرفی که به حاج آقای بهجت نسبت می دهند که ایشان گفته اند در حاشیه قرآنشان نوشته اند... بیت ایشان تکذیب کردند و گفتند چنین قرآنی ندارند.
=-=-
حاج آقا به صلوات خیلی اعتقاد داشتند. می گفت: رفتم حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام دیدم جمعیت به اندازه ای است که جای سوزن انداختن نیست، من سرم را پایین انداختم و صلوات فرستادم. بعد از لحظاتی دیدم کنار ضریح هستم.
حالا چطور بوده، خدا می داند.
=-=-=
آقای بهجت می رفتند ضریح را می بوسیدند. یک کسی نقل می کرد که به ایشان اعتراض کردند که شما جلو نیایید که به بهانه شما، شلوغ نشود.
اقا گفته بودند: پس سهم من چه می شود؟
=-=-
این حرف که سهم من چی؟ اونها می خواستند به ایشان بگویند هر روز شما نیایید، اما یک مرتبه هست که ایشان می دیده اند که الان اگر بروند جلو، اذیت می شوند. لذا قطعا نمی رفتند.
=-=-
سوال
کتابی دارد البانی به نام التعلیقات
همین جا می گوید: و منهم من بدل تبدیلا
البانی زیرش نوشته تحریف است.
جواب
این سند خیلی خوب است.
فقط یه نکته
درست است که پسر ابی گفت: عثمان مصحف ابی را گرفت و بهش نداد.
اما معناش این نیست که مصحف ابی دیگر در دست مردم نبود.
پسر ابی می گوید: مصحف پدرم را عثمان گرفت و دیگر به من پس نداد.
اما مصحف ابی تنها همین نبود و مفصل در دست ها بود.
شاهدش این است: علت اینکه عثمان حذیفه آمد پیشش و گفت: ای وای در جنگ آذربایجان اختلاف کردند. (حدود سال 25 هجری)  یعنی دو سه سال از خلافت عثمان گذشته بود. در اینجا می گوید: اهل شام با اهل عراق اختلاف داشتند.
اهل شام با قرائت ابی قرائت می کردند. اهل عراق با مصحف ابن مسعود قرائت می کردند.
پس مصحف اینها در دست ها بود.
ابن مسعود یک اقدام عظیمی کرد و خیلی فایده هم داشت این ندادن مصحفش به دستگاه. منتها متاسفانه در طول تاریخ اتفاقاتی افتاد و اینها نابود شد.
مثل همان قضیه درگیری شدید در زمان شیخ الطائفه در بغداد که آتش زدند مصحف ابن مسعود را و درگیری اتفاق افتاد تا جایی که شیخ مجبور به ترک بغداد شد.
جالب این است که حماد معاصر ابوحنیفه بوده است. این زمان که قرائت ابن مسعود رایج بود، مصحف ابی هم در دست ها بوده است.
=-=
داشتیم اشکالاتی که مرحوم آقای خویی به روایات جمع گرفته بودند را می خواندیم.
رسیدیم به این اشکال که:
هل بقی من الایات ما لم یدون.
این اشکال مهمی بود.
در آخرین آیه سوره توبه دو تا آیه آخر آورده بود.
امروز در تفسیر طبری دیدم که زید بن ثابت اول آیه من المومنین را آورده است.
در تفسیر طبری می گوید: هر دو خزیمه بودند.
ابن حجر می گوید: اینها خزیمه یا ابن خزیمه بودند.
این هم اشکال.
اشکال دیگر
هل نقص عثمان شیء ... آیا در روایت جمع، وقتی عثمان مصحف را جمع کرد از آن چیزهایی که قبلا در قرآن تدوین شده بود، چیزی را کم کرد یا نکرد؟
تناقض دارد.
بعضی ها می گویند کم کرد و بعضی ها می گویند کم نکرد.
آقای خویی ادامه می دهند:
ظاهر روایات این است که گفت: بنی انی لا اغیر شیئا ... من چیزی از قرآن را تغییر نداده ام.
در روایت چهاردم می گوید: ... در آن دوره یک معلم با یک قرائت و معلم دیگر با قرائت دیگر می خواند.
لذا بچه ها هر کدام یک قرائت می خواندند.
وقتی مدینه اینگونه است ببینید ان الامصار اشد اختلافا... فاجتمعوا یا اصحاب محمد فاکتبوا اماما. یک مصحف بنویسید که به آن رجوع کنند.
الان هم به مصحف عثمان می گویند: مصحف امام.
در مدینه هم یک مصحف در مسجد گذاشته بودند برای همه مردم و یک مصحف هم خود عثمان شخصا داشت.

ابن داود صاحب ... می گوید: مالک بن انس، (که فرق دارد با انس بن مالک) می گوید: رسیدند به آیه ای اختلاف پیش آمد. می گفتند: این آیه را فلانی خوب می داند و لعله یکون غائبا او فی بعض الووادی. و یذکرون ما قبلها و ما بعدها ... قبل و بعد این آیه را می نوشتند ولی این آیه مورد اختلاف را رها می کردند تا او برگردد و از او بپرسد.

صریح روایت چهاردهم این است که یک چیزهایی بود که قبلا بوده و عثمان آنها را محو کرد. یعنی در زمان ابوبکر و عمر بوده است.
آقای خویی می گوید: صریح روایت است و حال آنکه آن چیزی که گفته شده است درباره کتابهای اهل سنت، این صراحت وجود ندارد.
عثمان گفت: محوت ما عندی فامحوا ما عندکم. هرچه نزد من بود از مصاحف از بین بردم، هرچه مصحف هم نزد شما هست، شما از بین ببرید.

معروف است که عثمان می خواست یک واو را بردارد از یکی از آیات. ابی گفت: اینجا اگر دست بزنی من شمشیرم را می کشم.
والذین با الذین خیلی فرق داشت در آیه. و الذین یکنزون الذهب ... اگر الذین به تنهایی بیاید، ربطی به مسلمین نخواهد داشت.
لذا عثمان می خواست بردارد.
اینجا ابی گفت: اگر دست بزنی شمشیرم را می کشم.
این آیه را ابوذر به عنوان شمشیر استفاده می کرد علیه دستگاه.
=-=-
اما روایات ثانیه و رابعه که اقای خویی نقل کرده اند.
در ثانیه می گوید: ارسلت بها حفصه الی عثمان فارسل عثمان الی حفصه... صحف بود نه مصحف، یعنی در جلدی گذاشته بودند ولی منعزل بود. صحف اینجوری است که همه جوره می توان صحفات را در آن چید ولی در مصحف اینگونه نیست. هم صفحاتش و هم ترتیبش درست و دقیق است.

روایت چهارم.
... جمع القران فی قراطیس و کان قد سال زید بن ثابت ... ثم عند عمر ثم کانت عند حفصه ... فارسلت الیها عثمان ...
نکته ای که قبلا گفته بودم امروز دیده ام. یادتون هست که در صلاۀ الوسطی و صلاۀ العصر مجموعا چهار تا زن هستند.
عایشه در صحیح بخاری
عایشه و حفصه در موطا ابن مالک
عایشه و حفصه و ام سلمه در مصنف عبدالرزاق و غیره بود.
عایشه و حفصه و ام سلمه و ام کلثوم در ...
امروز دیدم در کنز العمال نقل کرده است که در کتاب ابوبکر ابن الانباری که دست صاحب کنز العمال بوده است این روایت را آورده است که وقتی می نوشتند قرآن را رسیدند به آیه ای که صلاۀ الوسطی دارد. حفصه گفت: من شنیدم که صلاۀ العصر. عمر گفت: شاهد دیگری داری؟ گفت: نه؟ گفت پس نمی توان این را نوشت.
حالا چرا عایشه شهادت نداد در این زمینه معلوم نیست.
از اینجا معلوم بوده است که عایشه و حفصه قائل به شهادت نبودند بلکه خودشان شنیده بودند و برایشان کفایت می کرد.
علی ای حال: با اینکه عمر قبول نکرد از دخترش حفصه، و در مصحف بنویسند، ولی حفصه خودش مصر بود که در مصحف خودش این عبارات نوشته شود.
و در فضای ذهنی قبل از قرن چهارم این مطلب اشکالی ایجاد نمی کرده است.

اما روایت هشتم
یحیی بن عبدالرحمن بن حافظ: قال: اراد عمر بن الخطاب ان یجمع القرآن ...

ابن ابی الحدید می گوید: مغیره گفت: عمر یک کلمه تندی درباره ابوبکر گفت. مغیره می گوید: ما باورمان نمی شود که دید عمر نسبت به ابوبکر اینگونه باشد. و یک دشمنی داشته با او خیلی تند.
در کامل ابن اثیر و طبری و جاهای دیگر هم هست می گوید: طلحه ناظر جریان بود. آمد به ابوبکر گفت: ابوبکر عمر را خلیفه کردی ولی تا حالا که تو خلیفه بودی، چه بلایی بر سر مردم آورد وای به حال آن روز که خودش خلیفه باشد.
ابوبکر گفت: ولیتها خیرا.
=-=-
نامه حضرت صدیقه را برای فدک چه کار کرد؟ نامه را ابوبکر نوشته بود، ولی عمر پاره کرد.
و کارهای دیگر.
جمع آوری کردم مواردی را که معلوم می شود او همه کاره بوده است.
در صحیح بخاری می گوید: تا شش ماه مولا بیعت نکردند. بعد که خواستند بیعت کنند، گفتند: ابوبکر بیا خانه ما ولی عمر را نیاور کراهیۀ محضر عمر.
ابوبکر بعد از اینکه خلیفه شد، گفت: پرچمی که پیامبر برافراشته بود در زمینه جیش اسامه، را زمین نمی گذارم و همه را می فرستم. بعد گفت: از اسامه اذن میگیرم که فقط عمر بماند.
خب عمر چرا باید بماند؟ چون همه کاره بود.

در جریان مسجد قبا ابوبکر قول داد به حضرت امیر که بیاید در مسجد و حرف ها را بزند و اعتراف کند.
ولی نیامد چرا؟چون عمر به او برخورد و گفت: تو هنوز سحر بنی هاشم را ندیدی ؟ خلاصه حضرت هرچه منتظر ماندند او نیامد. عمر آمد و از کنار حضرت رد شد و با گوشه چشم نگاه کرد و گفت:
احتجاج / 1 / 130
َ فَمَرَّ بِهِ عُمَرُ فَقَالَ يَا عَلِيُّ دُونَ‏ مَا تُرِيدُ خَرْطُ الْقَتَاد

و الحمدلله رب العالمین
وصلی الله علی محمد و آله الطاهرین
« آخرين ويرايش: ژانویه 10, 2015, 10:16:31 am توسط محمد مهدی 121 »

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
متن درس تفسیر دی ماه 1393جلسه 472
« پاسخ #4 : ژانویه 10, 2015, 07:35:15 am »
سه شنبه 16 دی 1393 - 14 ربیع الاول 1436جلسه 472

بسم الله الرحمن الرحیم

کلش را باید کنار بگذاریم و در المیزان این مبنا را قبول نکرده و تناقضات را رفع کرده است.
سوال بعدی این بود که چه کسی؟
در روایات تصریحی نیست که شهادت شهادین از مکتوب باشد. بعدا آقای خویی می گوید تعجب از ابن حجر است که چون گیر افتاده این را گفته است.
نگفت دو شاهد بیایند یا آیه را بیاورند. گفت دو شاهد بیایند که مکتوب داشته باشند.
خود زید بن ثابت گفت
چطور شد که وقتی خزیمه آمد، قبول کردید زید بن ثابت گفت: جعل رسول الله حضرت شهادت خزیمه را جای دو شاهد قرار داده است.
حضرت مرکبی خریده بودند انکار خرید رسول الله کرد. حضرت شاهد نداشتند که.
خزیمه گفت: من در بالاتر از الاغ تصدیق می کنیم حال در یک مرکب تصدیق نکنیم؟
کلا اینطور است که شهادت لازم نیست حسی باشد بلکه همین که قطع به راستگویی کسی داریم کافیست برای اینکه شهادت بدهیم.
خلاصه
پس حالا این شهادت خزیمه آیا حضرت شخص او را یا نوع او. اینجا در صحیح بخاری زید می گوید من به یک نفر (خزیمه) اکتفا کردم.
اشکال بعدی آقای خویی
من الذی طلب ... کی آمد از ابوبکر خواست که قرآن را جمع کند.
روایت اول می گوید اول این پیشنهاد و ایده به ذهن عمر آمد.
اما روایت دهم می گوید که زید و عمر رفتند و از او خواستند.
=-=-=
عمر اول پیشنهاد داد مانعی نداشت.
ابن حجر می گوید: (در جنگ در سال 18 هجری خیلی از مسلمانها کشته شدند) به محض اینکه به عمر گفتند سالم مولی ابی حذیفه کشته شد، گفت: ای وای عدیل دین از بین رفت. قرآن که جمع نشده است.
چه جوری بود؟
خود اهل سنت می گویند: حضرت فرموده بودند از عده ای قرآن را بگیرید، و یکی از آنها سالم بود.
لذا مانعی نداشت که عمر اینگونه بگوید.
=-=
خود ابوبکر می گوید عمر اینقدر درباره جمع قرآن با من صحبت کرد حتی شرح الله صدری. اگر به من بگویند کوه ها را جابجا کنند، راحت تر بود برایم تا بخواهم قرآن را جمع کنم.
من دقیقا برای قضیه رزیه یوم الخمیس اینجوری در ذهنم هست که آنها برای قضیه غدیر و جیش اسامه کاملا روشن است. برنامه خوب جلو می رفته است. همه این خوب جلو رفتن را می دیدند. یک دفعه حضرت در جمع یک چیزی گفتند، اینها اصلا فکرش را نمی کردند که اینگونه گیر بیفتند و اصلا فکری برای این نکرده بودند.
حضرت فرمودند: ایتونی بکتف و دواۀ ...
حضرت کوتاه نمی آمدند. از اون طرف هم عمر ول کن قضیه نبود و کوتاه نمی آمد.
به هیچ وجه عمر حاضر نبود که این حرف لیهجر و غلبه الوجع را از خود باقی بگذارد. اما یک دفعه با یک صحنه ناخواسته روبرو شد. لذا فهمید که الان اگر شل بگیرند، کار عقب می افتد. و اگر حضرت بنویسند، کار خلاص می شود و همه نقشه هایشان نقش بر آب می شود.
لذا صحیح بخاری می نویسد: اختصموا شروع به دعوا کردند نزد رسول الله . لذا حضرت فرمودند: قوموا عنی لاینبغی عند نبی تنازع.

یکی از اهل سنت می نویسد: در قصه صلح حدیبیه پیامبر فرمود به علی بن ابیطالب، رسول الله را حذف کن و خط بزن، اما او اینکار را نکرد، آخرالامر خود رسول الله این کار را انجام داد. اما پیامبر به عمر گفت: قوموا عنی، سریع پا شد رفت بیرون.
=-=-=
حاج آقا زیاد می گفتند: شب معراج که پیامبر رفتند و همه عوالم را دیدند و آینده را دیدند، در معراج خیلی دعا کردند که خدایا این اتفاقات نشود.
هی جواب می آمد که فابی علیّ راجعت ربی.
چرا؟
اگر یک سقیفه نمی شد، یک جور نفع دین، الان که شده خیلی مضرات آمده برای ما که معلوم است. اما با این فاصله غیبت این اتفاقاتی که می افتد، بعدش چه می شود؟ اونجا به نفع دین هست یا نیست؟ ما که نمی دانیم. اما معناش این نیست که ندارد.
الان دو نفر دارند دعوا میکنند، یکی کوتاه می آید و ظاهرا این است که مغلوب شد، اما آخرش به نفع او تمام می شود.
مثل همان دعوای دو زنی که سر یک بچه دعوا کردند. و حضرت فرمودند شمشیر بیاورید که نصف کنم.
یکی از آن دو زن گفت: مال من نیست، بدهید به این زن.
حضرت بچه را به همون فردی دادند که انصراف داد.
=-=
در یک شب پدر این سعودی ها، با یک تصمیم گیری آمد ریاض و بعدش شدند حاکم و بعد مکه را گرفت. در حالیکه به راحتی می شد عبدالعزیز را بکشند و کار تمام بشود. اما صلاح خدا در این است.
ما سر در نمی آوریم، ولی می دانیم و شک نداریم چیزی هست که آن کسی که سر در می آورد، می داند و بس.
=-=-=
برای بالاترین فتنه ها در چهار چیز پیامبر خدا اتمام حجت گذاشتند برای هر فردی.
برای جنگ جمل کلاب حواب
برای سقیفه ایتونی بدواۀ ...
برای صفین عمار را گذاشتند.
برای نهروان ذی الثدیه را گذاشتند.
ببینید کسی می تواند جواب درستی برای این چهار قضیه بیاورند.
حضرت طوری میخ اینها را کوبیده اند که بعد از 15 قرن علمای سنی چاره ای ندارند جز اینکه بپذیرند.
=-=-=
انسان وقتی کارهای اینها را می بیند متحر می شود.
ناصر القفاری که سه جلد کتاب نوشته به نام اصول المذهب الاثنی عشری.
حرفهایی می زند که آدم تعجب می کند چه چیزهایی گردن شیعه می اندازند.
می گوید: امت اسلامی آرام بودند و متدین، شیعه و ابن سبا آمدند عقیده امامت را رایج کردند و فتنه شروع شد.
غدیر در آمد ابوبکر سر کار بود عمر آمد عثمان آمد بین خلافت عثمان این بازی ها در آمد.
و افرادی هم با خواندن این کتاب وهابی شده اند!!
نقل اهل سنت است که عایشه می گوید هیچ خلافتی سخت تر از خلافت پدرم نبود. ارتدت العرب قاطبه الا بلدۀ مالک بن نویره و مسیلمه که کشته شدند.
دیگر قضیه قرآن است که کار ابن شنبوذ و ابن مجاهد سنی بلا ریب بود.
در مسئله غیبت نیز آیا امام عسکری فرزند داشته یا نداشته است؟
کبار مورخین آنها می گویند پسر نداشته مثل طبری و ذهبی و ابن تیمیه و غیره.
جواب این حرف مال طبری نیست. طبری یک ملحقی دارد صله تاریخ طبری مال طبری نیست که دنبالش آمده است.
آنچه گفته است کسی بعدا از اجریان غیبت ادعا کر که من پسر امام حسن عکرسی هستم شیعیان برای اینکه از دست او راحت شوند، جایزه ای برای کسی که قبل از ابن تیمه یک روایت از طبری بیاورد یک عبارت عبارت منقول بیاورد که امام حسن عسکری ولد نداشته است.
ذهبی چند کتاب نوشته است در چند کتاب نمی نویسد که حضرت پسر نداشته بلکه می گوید: و الله اعلم. در منهاج السنه اعتماد کرده به نقل ابن تیمیه که بگوید نداشته است.
ابن خلکان قبل از ابن تیمیه بوده اصلا در وفیات الاعیان نمی گوید که نداشته است. بلکه می گوید داشته اما اقوال مختلف است. و ابن خلکان برای بقیه الله می گوید: ابن حزم می گوید که شیعیان خیال می کنند در 380 حدودا صد سال بعد از امام حسن به دنیا آمده است و می گوید پسر نداشته است
طبری معاصر بوده نمی گوید که پسر ندارد.
بعد قفاری در این کتاب می گوید: یک نفر آنهم عثمان بن سعید فقط این را گفته است.
و یک نفر هم اعتماد آور نیست.
آدرس می دهد تاریخ طبری که اصلا جالب است مال طبری نیست مال یک نفر است که 50 سال بعد نوشته به نام صله تاریخ الطبری.
در منهاج السنه ابن تیمیه می گوید: شیعه ها گوشت شتر نمی خورند، یحرمون لحم الابل، چون عایشه سوار شتر شده است.
من رفتم گشتم هرچه گشتم، این را پیدا نکردم، هرچه قبل از ابن تیمیه گشتم، این حرف را پیدا نکردم، لذا معلوم است که دروغ می گویند و این حرف را ساخته اند.
و الحمدلله رب العالمین
و صلی الله علی سیدنا محمد و اله الطاهرین
« آخرين ويرايش: ژانویه 10, 2015, 10:21:15 am توسط محمد مهدی 121 »

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
متن درس تفسیر دی ماه 1393 جلسه 473
« پاسخ #5 : ژانویه 10, 2015, 07:43:58 am »
چهارشنبه 17 دی 1393 - 15 ربیع الاول 1436جلسه 473

بسم الله الرحمن الرحیم

ادامه بحث اشکالات مرحوم آقای خویی
ایشان می گویند: چه کسی بود که امام بود برای نوشتن مصاحف؟
اصل این است که عثمان مصحف را نوشت و هفت نسخه شد و آن را به بلاد مختلف فرستاد.
قوام اهل سنت الان به این است که بگویند عثمان از علی علیه السلام افضل است.
خودشان می گویند اگر کسی قائل به این بود که علی از عثمان افضل است، سنی نیست و شیعه است.
لذا برای مظلوم نمایی و شهادت او به قول خودشان کارها می کنند و کتابها نوشته اند.
این از مسلمات آنهاست که اگر کسی در ذهنش آمد که عثمان از علی افضل نیست و علی افضل است این سنی نیست.
اما اگر در ذهنش آمد که خلافت این سه خلیفه غاصبانه است، طبق نظر اینها رافضی است.
=-=-
لذا می گویند وقتی ریختند عثمان را کشتند مصحف امام جلوش بود و خونش ریخت روی قرآن.
یک کلمه ویژه می گویند که آن کلمه دلالت دارد بر مظلومیت عثمان و حقانیتش.
حاج آقا می گفتند: سفیانی که می آید و می خواهد چقدر آدم بکشد، پیراهن خونی عثمان را می پوشد می گوید ببینید، من اگر هر کاری می کنم، به خاطر این خون ناحق ریخته شده است.

روایت هم داریم که در صیحه آسمانی، صبح جبرئیل است که حق با علی و شیعیان اوست و  بعد از ظهر شیطان است که می گوید قتل عثمان مظلوما...

الغيبة( للنعماني) ؛ النص ؛ ص260
19- أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحَسَنِ التَّيْمُلِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ عُثْمَانَ‏ «1» عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَسَمِعْتُ رَجُلًا مِنْ هَمْدَانَ يَقُولُ لَهُ إِنَّ هَؤُلَاءِ الْعَامَّةَ يُعَيِّرُونَّا «2» وَ يَقُولُونَ لَنَا إِنَّكُمْ تَزْعُمُونَ أَنَّ مُنَادِياً يُنَادِي مِنَ السَّمَاءِ بِاسْمِ صَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ وَ كَانَ مُتَّكِئاً فَغَضِبَ وَ جَلَسَ ثُمَّ قَالَ لَا تَرْوُوهُ عَنِّي وَ ارْوُوهُ عَنْ أَبِي وَ لَا حَرَجَ عَلَيْكُمْ فِي ذَلِكَ أَشْهَدُ أَنِّي قَدْ سَمِعْتُ أَبِي ع يَقُولُ وَ اللَّهِ إِنَّ ذَلِكَ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَبَيِّنٌ حَيْثُ يَقُولُ‏ إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِينَ‏ «3» فَلَا يَبْقَى فِي الْأَرْضِ يَوْمَئِذٍ أَحَدٌ إِلَّا خَضَعَ وَ ذَلَّتْ رَقَبَتُهُ لَهَا فَيُؤْمِنُ أَهْلُ الْأَرْضِ إِذَا سَمِعُوا الصَّوْتَ مِنَ السَّمَاءِ أَلَا إِنَّ الْحَقَّ فِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ‏
______________________________
(1). هو عمرو بن عثمان الثقفى الخزاز أبو عليّ الكوفيّ ثقة، له كتب، عنه على بن الحسن بن فضال، و كان نقى الحديث، صحيح الحكايات كما في فهرست النجاشيّ.
(2). التعيير: التعييب، و عيره- من باب التفعيل-: أى عابه.
(3). الشعراء: 3.

الغيبة( للنعماني)، النص، ص: 261
ع وَ شِيعَتِهِ قَالَ فَإِذَا كَانَ مِنَ الْغَدِ صَعِدَ إِبْلِيسُ فِي الْهَوَاءِ حَتَّى يَتَوَارَى عَنْ أَهْلِ الْأَرْضِ ثُمَّ يُنَادِي أَلَا إِنَّ الْحَقَّ فِي عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ وَ شِيعَتِهِ فَإِنَّهُ قُتِلَ مَظْلُوماً فَاطْلُبُوا بِدَمِهِ قَالَ فَ يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ‏ عَلَى الْحَقِّ وَ هُوَ النِّدَاءُ الْأَوَّلُ وَ يَرْتَابُ يَوْمَئِذٍ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ* وَ الْمَرَضُ وَ اللَّهِ عَدَاوَتُنَا فَعِنْدَ ذَلِكَ يَتَبَرَّءُونَ مِنَّا وَ يَتَنَاوَلُونَّا «1» فَيَقُولُونَ إِنَّ الْمُنَادِيَ الْأَوَّلَ سِحْرٌ مِنْ سِحْرِ أَهْلِ هَذَا الْبَيْتِ ثُمَّ تَلَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِر
________________________________________
ابن أبي زينب، محمد بن ابراهيم، الغيبة( للنعماني)، 1جلد، نشر صدوق - تهران، چاپ: اول، 1397ق.

=-=
امیرالمومنین علیه السلام نه ممانعت کردند از کشته شدنش، و نه تشویق کردند به کشتنش.
حتی یک بخشی هم حضرت از مدینه خارج شدند.
نامه نوشت عثمان به مولا که حالا که وقت خوردن است تو بخور. یعنی بیا تو خلیفه بشو.
=-=
یکی از اعجاز نبوت رسول الله صلی الله علیه و اله این است که قصه جمل و ناکثین و قاسطین و مارقین بود.
چیزهایی که احتمال کسی نمی داد، یه دفعه چنان دوران چرخید که همه اتفاق افتاد.
=-=
همین جا اهل سنت چقدر دروغ ها به امام مجتبی علیه السلام نسبت می دهند که حضرت نمی گذاشتند که امیرالمومنین خلیفه بشوند و امثال این حرفها که عجیب و غریب است.
مثل تاریخ طبری و کامل ابن اثیر.
خود نرم افزار نور السیره 2 خیلی قابلیت ها دارد و معمولا طلبه ها نمی دانند. یعنی اگر بدانند می گویند عجب ما نمی دانستیم.
یک بخشش فیش برداری است.
می روید در بخش پژوهشش.
می نویسید عثمان، هرچه مطالب موضوعی راجع به عثمان است به شما عرضه می کند.
یک بخش دیگر دارد به نام تاریخنامه، (به نظرم) در آنجا شش یا هفت کتاب است.
یک بخش دیگری است که بخش ترجمه و متن است.
خیلی از این نرم افزار به کار می آید.
خیلی از کتابهاش ترجمه دارد که به کار کسانی می آید که متن نمی توانند استفاده کنند.
=-=-
لذا اینها می گویند اون قطره خون عثمان افتاد روی آن کلمه.
چه بود؟
شاید این بود که فمن قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا....
حاج آقا زیاد می گفتند: میدانید دوباره سفیانی می آید؟ سفیانی می آید به اسم می کشد.
بعد هم در روایت دارد که بابا ما چه گناهی کرده ایم ما که همراه تو هستیم، پدرانمان اسم مان را علی و حسین گذاشته اند.
=-=-=-=
سوال
جعلنا لولیه را به عنوان معاویه توجیه کرده اند برای عثمان
در این میان نقش عایشه چیست؟
قرآن که ولیۀ نگفته است؟

جواب
معاویه در شرایط اجتماعی بود که حتی اون اندازه شخصیت اجتماعی نداشت که خونخواهی عثمان کند.
لذا می دید اگر کسی باشد که بتواند شخصیت داشته باشد و مقابل شخصیت امیرالمومنین بایستد، طلحه و زبیر و عایشه بود.
لذا اینقدر مدیریت کرد تا اینها را وادار به جنگ کرد.
می گفتند: امّنا امّنا صلاتنا و صومنا.
لذا چقدر کشته شدند پای شتر در جمل
حضرت دیدند تا اون شتر پی نشود کار تمام نمی شود.
=-=-
بعد از اینکه جنگ جمل تمام شد، عایشه کلاب حواب و مسائل اینگونه باز هم برایش فایده نداشت.
حتی در جنگ صفین هم خوشحال شد که واقع شد علیه مولا.
حکمیت هم خیلی خوشحالش کرد.
کی دیگه به هم ریخت؟
وقتی که قضیه ذی الثدیه اتفاق افتاد.
اینجا دیگر به هم ریخت و نمی توانست انکار کند پیشگویی رسول الله را .
 لذا عمروعاص را لعنت می کرد که لعن الله عمرو بن العاص.
عمروعاص عایشه را تشویق می کرد.
ابن کثیر اینجا که وارد می شود توضیح می دهد که چرا عایشه لعنت می کند. سوال می کرد حفصه ذی الثدیه در جنگ کشته شد توسط لشکر علی؟
اینجا بود که تردیدهاش از بین رفت. و گفت: انی قد اهلکت. من را کنار پیامبر نگذارید.
عمروعاص گفت: نه بابا ما خبر داریم که ذی الثدیه در مصر است.
بعد که خبر متواتر پخش شد که از همه جهات خبر دادند که ذی الثدیه در نهروان کشته شده است.
=-=-=
البانی در سلسلۀ الاحادیث الصحیحه می گوید: کلاب حواب قطعا صحیح بود. اینجاش که می رسد می گوید: وقتی که کلاب حواب صدا کردند آمدند 50 نفر را آوردند که شهادت دادند که اینجا حواب نیست.
این در نقل خود اهل سنت هست.
این قسمت را البانی می گوید صحیح نیست و الا می گوید اصل صدای کلاب حواب صحیح است.
=-=-
سعد بن عبدالله اشعری یکی از بزرگترین بحاث هاو خبیرهای محدثین است. ایشان می گوید من با هرکس بحث می کردم مجاب میشد.
یک آخوند سنی می رفت به سمت بغداد، در ری دیدمش. خیلی با هم بحث کردیم و من جواب دادم.
رسیدیم در بحث به جایی که مثل سعدی می گوید من موندم.
گفت: این شیخینی که شما می گویی منافق بودند و کذا، در مکه و اول اسلام مسلمان شدند یا آخر اسلام مثل معاویه و خالد بن ولید حتی عباس؟ آمن خوفا او آمن شوقا. خوفا او طوعا؟
سعد گیر افتاد.
اگر بگوید خوفا بود، دروغ می گوید. همه می ترسیدند که مسلمان بشوند. ولی اینها شدند.
اگر بگوید طوعا که همه چیز تمام شده است.
کسی که در شرایط خوف طائعا مسلمان می شود، بحثی درش نیست.
لذا وقتی رفت محضر امام عسکری علیه السلام و بعد که امام زمان علیه السلام را دیدند حضرت فرمودند: لا خوفا و لا طوعا بل آمن طمعا.
این فرمایش شواهد متعدد دارد که قبل از بعثت حضرت همه منطقه می دانستند که عن قریب پیامبری مبعوث می شود که همه کار را می گیرد.
لذا آمنوا طمعا.
طلحه در جریانی که رفته بود شام فهمید و اومد ایمان آورد.
عمر دیرتر از این دو نفر بود. لذا اول بسیار سرسخت بود در مقابل رسول الله. خود سنی ها نوشته اند هیچ کس به اندازه عمر رسول الله را اذیت نمی کرد.
آرام آرم نرم شد.
رمز نرم شدن این بود که شواهدی هست مبنی بر اینکه مثل اینکه حرفهای طلحه و پیش گویی ها راست است.
لذا اگر یادتان باشد گفتیم که در صحیح بخاری و ابن حبان آمده این است: وقتی که صلح حدیبیه می خواست بشود، یک جمله در صحاح شان هست. عمر گفت: ما شککت ...
حضرت خواب دیده بودند، ولی الان دروغ درآمد.
حضرت فرمودند: من خواب دیدم و گفتم می رویم، نگفتم تا مکه می رویم یا نه.
عمر اول گفت نکنه این حرفهایی که طلحه و امثال او نقل می کنند راست باشد.
بعدا دید نه خوب شد، هجرت به مدینه شد و ابوجهل کشته شد و امثال اینها.
لذا وقتی در کوه فرار می کردند به بالا، باز می گفتند: راست است که پیامبر قُتل؟
حالا در حدیبیه احرام بسته است برای مکه، می خواهند صلح نامه بنویسند، اینجا یعنی فراگیر شدن سیستم رسول خدا تمام شد. اینجاست که عمر یکدفعه می گوید: منذ اسلمت ما شککت. همه خواب ها و امیدها برای از بین بردن اسلام از بین رفت. حتی حضرت کلمه رسول الله را خط زدند.
شککت: یعنی اون چیزی که مدتی مقاومت کرده ام به خاطرش، حالا با این صلح همه اش از بین رفت.

عمر می گوید: همراه بابای مغیره رفتیم شام. یک راهب آمد دست من را بوسید. مغیره گفت: این چرا دست تو را بوسید؟ این گفت: من تو را دیدم فهمیدم که تو حاکم می شوی و امان نامه بده.
در کتاب
حالا این را شما متصل کنید به آیات ابتدایی سوره تحریم. که حضرت فرمودند به حفصه بابای تو و پدر عایشه هر دو خلیفه می شوند.
بعد از اینکه حضرت این را فرمودند و اینها مطلب را فاش کردند، عوض اینکه خوشنود بشوند که به به ما به خلافت می رسیم و صبر کنند، توطئه را شدید کردند تا هرچه زودتر این کار بشود.
خب
حالا شما جمع کنید بین اینها که آیا برای اینها مبهم بود حکم خدا برایشان و اینکه پیامبر از طرف خدا گفته اند خلافت امیرالمومنین به نص خدا، واقع می شود.
اینگونه نبود.
بلکه کاملا امر برایش واضح بود.
بعضی افراد می دانند رضایت خدا در چیست، اما در یک جوی قرار می گیرند، که داعی آنها را می کشاند به سمتی که مخالف رضایت خدا حرکت می کنند.

این قضیه ای را که می خواهم بگویم، درک نمی کردم که چطور می شود افراد اینگونه باشند.
دو تا کسی که من اگر هرکدامشان درس اخلاق می دادند، من با سر می رفتم.
در مجلس روضه، سر چای خوردن، چنان دعوایی بین آنها درگرفت آن هم محضر یک استاد هشتاد ساله.
در مدت ده دقیقه هرچه توانستند گفتند.
با اینکه می دانستند دارند اشتباه می کنند.
یکی شیخ بود و دیگری سید.
هفته بعد آمدند، من بودم، هر دو پشیمان و عذرخواهی از همدیگه.
استاد از موضع قدرت گفت: به آن شیخ گفت: دست ایشان را ببوس. (دعوا را او شروع کرد) او هم خم شد و بوسید.
به تعبیر حاج آقا وقتی حمام گرم است، داعی غلیظی می آید و کار را می کند.



سال ها طول کشید تا درک کردم این مطلب را که النار و لا العار.
بعدها که آدم جلو می رود می بیند که این انسان غول بی شاخ و دمی است که اگر بخواهد چیزهای خبث بالقوه اش بالفعل شود.
فقط باید وقتی اینها را می بینیم باید پناه ببریم به خدا که ما اینجوری نباشیم. ما به موقعش اینجوری نباشیم.

آیه قرآن هم هست بالسنۀ

یکی گفته بود شما رد پای شیر ندید و اسلحه دستش بود.
گفت: نه من اینجا زمین سفت بود، خود شیر را دیدم رفت جنگل.
بدن آن شکارچی لرزید. گفت: چه شد؟ گفت: من دنبال رد پاش هستم نه خودش.

تاریخ ، اولش یه مرحله است که شنیدنش است.
مرحله دوم، هضم آن حرفها هست.
=-=-
حاج آقا مکرر می گفتند:
عمروعاص همه کاره معاویه بوده است. وقتی که لحظه مردنش بود انگشتش را گرفت به لب و مرد. از حالت پشیمانی و حسرت.
حاج آقا می گفتند من نشنیدم احدی اینگونه بمیرد.
وقتی موتور و داعی هست انسان در طغیان می رود جلو، اما وقتی این جریانات می گذرد، پشیمان می شود ولی دیگر فایده ندارد.

حاج آقا می گفتند:
هر وقت این حرف مقدس اردبیلی را می شنیدم برایم قابل هضم نبود. به ایشان گفتند: اگر یک جایی باشید تنها و خلوت و مطمئن باشید که هیچ کس مطلع نمی شوید، اجنبیه ای باشد، چه می کنید؟
مقدس فرمود: پناه می برم به خدا از اینکه با این صحنه مواجه شوم.
حاج آقا می فرمودند: این حرف را مقدس می زند که هشتاد ساله است.
لذا فقط باید به خدا پناه ببریم.
حاج آقا می گفتند: منصور آن محدث معروف را خواست نیمه شب .
گفت: یک روایتی هست که از اول خلقت تا آخر خلقت هفت نفر در تابوت خاصی در آتش هستند.
بگو کیا هستند.
یکی یکی گفت.
رسید به هفتمی.
گفت: بگو
گفت: معذور دارم.
گفت: باید بگویی.
گفت: در امان هستم اگر بگویم.
گفت: در امان هستی
گفت: هفتمی شما هستی
گفت: حالا که من هفتمی هستم پس چرا من سادات بنی الحسن را زنده نگه بدارم.
سادات بنی الحسن در حبسش بودند.

یکی از سادات بنی الحسن را آوردند پیش منصور ملعون.
می گوید: وقتی آوردند پاره ماه بود، در مهج الدعوات سید آورده است. جلوی چشم من و منصور غیب شد. فقط دیدم وقتی وارد شد لبهاش تکان می خورد.
می گوید سالهای بعد از به درک رفتن منصور او را در یکی از مناطق دیدم.
من فهمیدم که می خواهند من را بکشند، آن دعا را که اجداد ما به ما آموخته اند برای شدت، خواندم. خودم هم نفهمیدم چه شد، فقط دیدم رفتم به جای دیگر.

فقط دعا کنیم به حق این ایام که عاقبت بخیر بشویم.

و الحمدلله رب العالمین
و صلی الله علی سیدنا محمد و اله الطاهرین
« آخرين ويرايش: ژانویه 10, 2015, 10:22:17 am توسط محمد مهدی 121 »

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
پاسخ : متن درس تفسیر دی ماه 1393جلسه 474
« پاسخ #6 : ژانویه 16, 2015, 06:27:44 pm »
شنبه 20 دی 1393 - 18 ربیع الاول 1436 جلسه 474
بسم الله الرحمن الرحیم
سوال
اواخر بحثی که بود صحبت این بود که در تابوت حضرت می فرمایند: خود تابوت از آتش دومی می سوزد.
علت اینکه بقیه هم از آتش دومی می سوزند، چون به نهایت رسیده است.
جواب
آخرین حدیث علل الشرایع که حضرت راجع به طینت صحبت می فرمایند، می فرمایند: هر چیزی جوهره ای دارد و در مسیر خلقت هر چیزی بر می گردد به جوهره خودش.
مثل اینکه وقتی هر چیزی یک جوهره ای دارد، آن بالقوه هایی که به سوی آن جوهر بر می گردند، هر قوه ای در رسیدن به جوهر، هر چقدر ممحض شده است، همانگونه می رسد. آن قوه ای که محض آن جوهر باشد، می رود تا به طور کامل به او برسد.
=-=-=-
ادامه کلام آیت الله خویی
من جمع الامام و ارسله نسخا الی سائر البلاد.
-=-=-
خزیمه سه تا داریم.

=-=-
ابن حجر می گوید: آیه سوره برائت پیش ابو خزیمه بود.
آیه احزاب پیش خزیمۀ بن ثابت بود تا زمان جمع عثمان.
ولی تفسیر طبری این حرف را ندارد.
=-=-
عبارت آیت الله خویی در البیان

* - من جمع المصحف الامام وأرسل منه نسخا إلى البلاد ؟ صريح الرواية الثانية أنه كان عثمان ، وصريح الرواية الثانية عشرة أنه كان عمر . * - متى ألحقت الآيتان بآخر سورة براءة ؟ صريح الروايات الأولى ، والحادية عشرة ، والثانية والعشرين أن إلحاقهما كان في زمان أبي بكر ، وصريح الرواية الثامنة ، وظاهر غيرها أنه كان في عهد عمر . * - من اتى بهاتين الآيتين ؟ صريح الروايتين الأولى ، والثانية والعشرين أنه كان أبا خزيمة ، وصريح الروايتين الثامنة ، والحادية عشرة أنه كان خزيمة بن ثابت ، وهما رجلان ليس بينهما نسبة أصلا ، على ما ذكره ابن عبد البر ( 1 ) . * - بماذا ثبت أنهما من القرآن ؟ بشهادة الواحد ، على ما هو ظاهر الرواية الأولى ، وصريح الروايتين التاسعة ، والثانية والعشرين ، وبشهادة عثمان معه ، على ما هو صريح الرواية الثامنة ، وبشهادة عمر معه ، على ما هو صريح الرواية الحادية عشر .

ادامه بحث
مرحوم آقای خویی در البیان ص 249  اینگونه ادامه می دهند:
* - من عينه عثمان لكتابة القرآن وإملائه ؟
صريح الرواية الثانية أن عثمان عين للكتابة زيدا ، وابن الزبير ، وسعيد ، وعبد الرحمن ، وصريح الرواية الخامسة عشرة أنه عين زيدا للكتابة وسعيدا للاملاء ، وصريح الرواية السادسة عشرة أنه عين ثقيفا للكتابة ، وهذيلا للاملاء وصريح الرواية الثامنة عشرة أن الكاتب لم يكن من ثقيف وأن المملي لم يكن من هذيل ، وصريح الرواية التاسعة عشرة أن المملي كان أبي بن كعب ، وأن سعيدا كان يعرب ما كتبه زيد ، وهذا أيضا صريح الرواية العشرين بزيادة عبد الرحمن بن الحرث للأعراب .

آقای خویی چند تا عنوان بحث دارند برای رد این حرفها. یکی تناقض. بعد می گویند تعارض.
در صفحه 247 می گویند:
هذه أهم الروايات التي وردت في كيفية جمع القرآن ، وهي - مع أنها أخبار آحاد لا تفيدنا علما - مخدوشة من جهات شتى :
1 - تناقض أحاديث جمع القرآن !
إنها متناقضة في أنفسها فلا يمكن الاعتماد على شئ منها ، ومن الجدير بنا أن نشير إلى جملة من مناقضاتها ، في ضمن أسئلة وأجوبة :
که در اینجا ما جهاتش را بیان کردیم.
یک جهتش با این سرفصل بیان شد: * - متجمع القرآن في المصحف ؟
جهت دیگر: * - من تصدى لجمع القرآن زمن أبي بكر ؟
سر فصل دیگر: * - هل فوض لزيد جمع القرآن ؟
سر فصل بعد: * - هل بقي من الآيات ما لم يدون إلى زمان عثمان ؟
سر فصل بعدی: * - هل نقص عثمان شيئا مما كان مدونا قبله ؟
بعدی: * - من أي مصدر جمع عثمان المصحف ؟
مطلب بعد: * - من الذي طلب من أبي بكر جمع القرآن ؟
سر فصل بعدی: * - من جمع المصحف الامام وأرسل منه نسخا إلى البلاد ؟
سر فصل بعد: * - متى ألحقت الآيتان بآخر سورة براءة ؟
نکته دیگر: * - من اتى بهاتين الآيتين ؟
مطلب بعد: * - بماذا ثبت أنهما من القرآن ؟
سرفصل دیگر: * - من عينه عثمان لكتابة القرآن وإملائه ؟
ذیل تمام سر فصل هایی که بیان شد، ایشان نکاتی را مطرح می کنند. (به متن کتاب شریف البیان مراجعه شود.)
جهت دیگر اشکال در روایات را مرحوم آقای خویی بحث تعارض روایات می دانند که عبارت خود را اینگونه بیان می کنند.

2 - تعارض روايات الجمع :
إن هذه الروايات معارضة بما دل على أن القرآن كان قد جمع ، وكتب على عهد رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم فقد روى جماعة ، منهم ابن أبي شيبة وأحمد بن حنبل ، والترمذي ، والنسائي ، وابن حبان ، والحاكم ، والبيهقي ، والضياء المقدسي عن ابن عباس . قال : قلت لعثمان بن عفان : ما حملكم على أن عمدتم إلى الأنفال وهي من المثاني ، وإلى براءة ، وهي من المئين فقرنتم بينهما ولم تكتبوا بينهما سطر : " بسم الله الرحمن الرحيم " ؟ ووضعتموهما في السبع الطوال ، ما حملكم على ذلك ؟ فقال عثمان : إن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم كان مما يأتي عليه الزمان ينزل عليه السورة ذات العدد ، وكان إذا نزل عليه الشئ يدعو بعض من يكتب عنده فيقول : ضعوا هذا في السورة التي يذكر فيها كذا وكذا ، وتنزل عليه الآيات فيقول : ضعوا هذا في السورة التي يذكر فيها كذا وكذا ، وكانت الأنفال من أول ما أنزل بالمدينة ، وكانت براءة من آخر القرآن نزولا ، وكانت قصتها شبيهة بقصتها ، فظننت أنها منها ، وقبض رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ولم يبين لنا أنها منها ، فمن أجل ذلك قرنت بينهما ، ولم أكتب بينهما سطر : " بسم الله الرحمن الرحيم " ووضعتهما في السبع الطوال ( 1 )
هم می توان طُوَل خواند و هم طوال. بعضی کتاب ها هم طِوَل آمده حالا یا واقعا هست یا مسامحۀ بیان شده است. هیچکدام مانع ندارد.
سبع وقتی مونث شد، (مذکرش سبعه است) وقتی اینگونه کلمات دنبال هم آمد می بایست اینجا هم طوال آمده است.
اینجا هفت سوره ای که طولانی بوده است.
اینجا می گوید سوره یونس بعد از کار عثمان از سبع بیرون رفت و برائت جزء آن شد.
اول بقره، آل عمران، نساء، مائده، انعام، اعراف، حالا هفتمی آیا سوره برائت به تنهایی است؟ یا سوره یونس به تنهایی است؟ یا مجموع این دو تا سوره است.
در اینجا می گوید چرا شما این دو تا سوره را با هم آورده اید. و یکی را بدون بسم الله را نوشته اید تا بتوانید این دو تا را با هم متصل کنید و به عنوان یکی از سبع طوال محسوب کنید.
عثمان می گوید: من دیدم سوره توبه که بسم الله ندارد، و مطالبش مناسبت با سوره انفال دارد، لذا این را بعد از انفال قرار دادم و اینها جزء سبع طوال شدند.
در روایات شیعه و عامه هست، آیا سور مئین اینها کجای قرآن قرار گرفتند.
یعنی 46 سوره قبل از سور مفصل، هفت تاش سبع طول است، و 39 سوره از سوره یونس تا سوره مبارکه محمد، بخشی از آنها مئین است و بخشی از آنها مثانی است.
در یک تفسیر تا سوره انبیاء مئین است  وبعدش مثانی است. و در تفسیر دیگری تا سوره انبیاء مثانی است و بعدش مئین است.
(خودتان این بحث را مراجعه کنید و نگاه کنید)
مئین: یعنی سوره هایی که حدود صد آیه دارند.
مثانی: سوره هایی که تلی المئین. یعنی سوره هایی که پشت سر مئین می آیند.
اول طوال، بعد مئین، بعد مثانی
اما کلمه مثانی، لغت قرآنی است، جمع مثنی است، یعنی دو تا دو تا، به معنای مکرر. سبعا من المثانی و القرآن العظیم.
مثانی دو بار در قرآن آمده است و مثنی سه مرتبه آمده است.
-=-=-
سوال
زمان خود حضرت این اصطلاحات بوده است؟ سبع الطوال و مئین و اینها؟
می گویند بله بوده است.
آیا این سوره ها جزء هفت سوره طولانی بوده اند از ابتدا؟ می گویند: بله.
می گوییم سوال این است که عثمان می گوید: سوره انفال اول هجرت نازل شده است و سوره برائت آخر هجرت نازل شده است.
اگر اینگونه باشد، چطور از اول معلوم بود که چه سوره هایی جزء هفت تای طوال بوده اند.

چه مانعی دارد ثبوتا که سوره احزاب جزء سبع الطوال می بوده است.
چه مانعی دارد ثبوتا که به جای السبع الطوال بگوییم السور الطوال.
نکته دیگر اینکه : وقتی آیه نازل می شد، همه کتّاب وحی حاضر نبوده اند. بلکه بعضی از آنها یا یکی از آنها بوده اند و وحی را نوشته اند.
پس معلوم است کسی که می گوید این چیزها زمان حضرت جمع شده بود، جمع متناسب و عرفی است. اما این جمع به معنای این نیست که همه اش را آن فرد به طور دقیق و کامل جمع کرده است.
خود اینها می گویند:
جمهور علماء می گویند که ترتیب سور به اجتهاد صحابه بوده است.
و خودشان می گویند: مصحف امیرالمومنین علیه السلام به ترتیب نزول بوده است.

نکته دیگر اینکه جمع قرآن با ترتیب سوره های قرآن متفاوت است.

والحمدلله رب العالمین
و صلی الله علی سیدنا محمد و اله الطاهرین
« آخرين ويرايش: ژانویه 16, 2015, 10:10:36 pm توسط محمد مهدی 121 »

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
پاسخ : متن درس تفسیر دی ماه 1393جلسه 475
« پاسخ #7 : ژانویه 16, 2015, 06:29:01 pm »
یک شنبه 21 دی 1393 - 19 ربیع الاول 1436 جلسه 475
بسم الله الرحمن الرحیم

علامه حلی می گوید پدر من با سید بن طاوس رفتند پیش هلاکو(مغول) خواندند.
علامه در دو تا کتاب خودشان می نویسند. یکی کتاب کشف الحق است.
علامه نقل حدیث نمی کنند در اینجا، بلکه می گویند خودم می گویم.
پدرم با سید بن طاوس دیدند هلاکو دارد بغداد را تصرف می کنند.
اینها رفتند بیرون بغداد و به او گفتند: ما آمدیم از شما امان بگیریم، تا وقتی پیروز شدی، شیعه در امان باشد.
او گفت: من که هنوز معلوم نیست پیروز می شوم یا خیر؟
اینها گفتند: نه خیر امیرالمومنین علیه السلام روایت کرده اند برای ما که شما پیروز می شوی.
لذا او موقعی که پیروز شد گفت با شیعیان کاری نداشته باشند.
منظور اینکه این روایت به این مهمی را در یک کتاب پیدا کنید به غیر از نقل علامه حلی آورده باشند.
اعجاز امیرالمومنین علیه السلام، در هیچ یک از کتابهای مهم شیعه نقل نشده است و علامه حلی فقط در این دو کتاب خود آورده اند.
برای چنگیز هم روایت این چنینی داریم، منتها او نخواست و نپذیرفت، ولی هلاکو پذیرفت.
فی الجمله احتمال این هست که غارت آثار شیعه از قرن هشتم در رنسانس غرب شروع شد و قرن نهم و دهم به اوج خودش رسید لذا احتمال قوی است که آثار شیعه را آنها از بین برده باشند یا مخفی کرده باشند.
خود اونها نوشته اند قسطنطنیه بسیاری از کتاب ها را داشتند خودشان نمی توانستند بخوانند.
بعدها که قسطنطیه فتح شد. اینها مجبور شدند بروند به سمت ایتالیا، کتابها را بار کردند بردند، و اونجا خواندند و به جای آن رساله های یونانی در دسترس مردم قرار گرفت.
این امید هست که کتابهایی که از قرن دهم به مفقود شده است، در دسترس قرار بگیرد تدریجا.
من مدتی این سوال در ذهنم بود که این روایت علامه حلی چطور می شود که فقط در دو تا کتاب باشد.
بعدا به این جواب رسیدم که یقینا در کتابهای دیگر بوده است، ولی در فاصله قرن هشتم تا دهم حذف شده و از بین رفته است.
غوالی اللئالی دست غضائری بوده است، اما دیگه ندارند، کجا رفته است؟ با فاصله 50 تا 100 سال دیگر محو شده است.
البته معلوم است که یه چیزی شده است. ولی برده اند.
عرضم این است که باید ببینیم چی شده در قرن هشتم و نهم و دهم. که انگار خسف شده است و همه در زمین فرو رفته است.
در تاریخ ریاضیات خوانده ام که می گویند فلانی که از ریاضیدان های مهم بود لباس طلبگی پوشیده بود و آمده بود در بلاد شرق کتابهای اصیل را جمع کرده بود. خودش می گوید اینقدر گرفتاری برایم پیش آمده بود که اگر شیعه می فهمید من را می کشتند، ولی بالاخره من تحمل کردم و کتابها را جمع آوری کردم و بردم.
اینها باید تحقیق بشود فاصله قرن هشتم تا دهم.
=-=-=
بحث در روایتی بود که دیروز خواندیم که فرمودند متعارض است احادیث جمع با روایاتی که می گویند قرآن در زمان حضرت جمع شده بود.
ضمن اینکه متعارض است با فرمایش حضرت که ان علینا جمعه
روایت این بود:
که اصطلاحی در زمان خود حضرت جا افتاده بود.
سبع طول، مئین، مفصل.
مفصل خودش هم سه بخش است.
مفصل طویل: از سوره طویل یا سوره قاف تا نباء است.
مفصل متوسط: از سوره نبا تا سوره ضحی.
مفصل قصیر: از سوره ضحی تا آخر قرآن است.

حالا این روایتی را که آقای خویی نقل کرده اند مفسرین اهل سنت ضعیف می دانند، ولی اصل تقسیم بندی قوی است.
در کتاب فضل القرآن کافی روایت دهم می فرماید:
الكافي (ط - الإسلامية) ؛ ج‏2 ؛ ص601
10- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ صَالِحِ بْنِ السِّنْدِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ بَشِيرٍ عَنْ سَعْدٍ الْإِسْكَافِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ أُعْطِيتُ‏ السُّوَرَ الطِّوَالَ مَكَانَ التَّوْرَاةِ وَ أُعْطِيتُ الْمِئِينَ مَكَانَ الْإِنْجِيلِ وَ أُعْطِيتُ الْمَثَانِيَ مَكَانَ الزَّبُورِ وَ فُضِّلْتُ بِالْمُفَصَّلِ ثَمَانٌ وَ سِتُّونَ سُورَةً وَ هُوَ مُهَيْمِنٌ عَلَى سَائِرِ الْكُتُبِ وَ التَّوْرَاةُ لِمُوسَى وَ الْإِنْجِيلُ لِعِيسَى وَ الزَّبُورُ لِدَاوُدَ «1».
______________________________
(1) السور الطول كصرد هي السبع الأول بعد الفاتحة على أن تعد الأنفال و التوبة واحدة [لنزولها جميعا في مغازى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و تدعيان قرينتين و لذلك لم يفصل بينهما بالبسملة] أو السابعة سورة يونس و المثانى هي السبع التي بعد هذا السبع سميت بها لأنّها ثنتها واحدها مثنى مثل معاني و معنى و قد تطلق المثانى على سور القرآن كلها طوالها و قصارها و أمّا المئون فهى من بني إسرائيل إلى سبع سور سميت بها لان كلا منها على نحو من مائه أية كذا في بعض التفاسير (فى).
________________________________________
كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي (ط - الإسلامية)، 8جلد، دار الكتب الإسلامية - تهران، چاپ: چهارم، 1407 ق.

در کتب اهل سنت هم این روایت آمده است.
توضیح این روایت از مرحوم طبرسی را بخوانیم.
مرحوم طبرسی در مقدمه مجمع البیان چند تا فن را بیان کرده است.
این مطالب مرحوم طبرسی در نرم افزار جامع التفاسیر نیامده است. ولی در المکتبه اهل البیت آمده است.
البته این عبارت مرحوم طبرسی را مرحوم مجلسی در بحار و مرآۀ العقول بیان کرده اند.

مرحوم طبرسی در الفن الرابع می نویسد:
بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج‏89 ؛ ص27
و قال الطبرسيّ رحمه اللّه في المجمع: قد شاع في الخبر عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: اعطيت مكان التوراة السبع الطوال، و مكان الإنجيل المثانى، و مكان الزبور المئين، و فضلت بالمفصل، و في رواية واثلة بن الاسقع:
أعطيت مكان الإنجيل المئين، و مكان الزبور المثانى، و أعطيت فاتحة الكتاب و خواتيم البقرة من تحت العرش لم يعطها نبى قبلى، و أعطانى ربى المفصل نافلة.
فالسبع الطوال: البقرة و آل عمران و النساء و المائدة و الانعام و الأعراف، و الأنفال مع التوبة لأنّهما يدعيان القرينتين و لذلك لم يفصل بينهما ببسم اللّه الرحمن الرحيم و قيل ان السابعة سورة يونس، و انما سميت هذه السور الطوال لأنّها أطول سور القرآن، و أمّا المثانى فهى السور التالية للسبع الطوال، و اولها يونس و آخرها النحل، و انما سميت مثانى لانها ثنت الطول أي تلتها، (یعنی هفت را تکرار کرده است. یعنی هفت اول را دو تا کرده اند یونس، هود، رعد، ابراهیم، حجر، ) فكانّ الطول هي المبادى، و المثانى لها ثوانى...
و أمّا المئون فهي كل سورة تكون نحوا من مائة آية، (حدود 100 آیه ) و هي سبع، أولها سورة بني إسرائيل و آخرها المؤمنون
و قيل: ان المئين ما وَلىَ السبع‏ الطول‏ ثمّ المثانى بعدها و هي التي تقصر عن المئين و تزيد على المفصل،
(روایاتی که در کتب روایی هست که بگوید السبع الطول و بگوید ثم المثانی، ثم المئین، اینگونه روایتی نداریم، بلکه در روایات می فرمایند: السبع الطول و بعد المئین و بعد المثانی ) 
و أمّا المفصل فما بعد الحواميم من قصار السور إلى آخر القرآن سميت مفصلا لكثرة الفصول بين سورها ببسم اللّه الرحمن الرحيم.
________________________________________
مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، بحار الأنوارالجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (ط - بيروت)، 111جلد، دار إحياء التراث العربي - بيروت، چاپ: دوم، 1403 ق.

این فرمایش ایشان در مجمع البیان.
چیزی که ما داریم اینجا و خیلی برای ما محکم است که علی ای حال روایاتی که محکم نقل شده و فریقین آورده اند این است که حضرت در لسان مبارکشان کلماتی آمده است: تورات، انجیل و زبور. و تقسیم بندی به ازاء قرآن کریم.
سوال این است:
آیا مقصود از روایت آیا مثل نزل القرآن علی سبعه احرف است که خودش چقدر معنا داشت؟
یعنی آیا حضرت هم می خواهند بفرمایند که قرآن هم چهار بخش دارد المفصل، و المثانی، و السبع الطول، و المئین.
این یک وصفی است که وجوه دارد یا یک تقسیم بندی صوری است.
این احتمال هست که خود حضرت اشاره می کنند برای باحثین در قرآن کریم که قرآن چهار جور است و هر کدام معنای خودش را دارد.

سوال دوم این است که و لقد آتیناک سبعا من المثانی.
مثانی یعنی کل قرآن اینجا، یا اینکه معنای دیگری دارد؟
اگر شما می گویید سبع طول هفت تا، مئین هم هفت تا، مثانی هم هفت تا، این می شود 21. مفصل هم که از سوره 50 یا 47 شروع می شود. در این صورت تقسیم بندی کامل نخواهد بود.
یک سوال این است که بهترین سبع مثانی کدام است؟
اگر قرار است که سبع مثنی مثنی بشود و متعدد بشود، بهترین سبع مثانی کدام است.
آیا دو هفت تا طبیعی ترین می شود یا سه هفت تا یا چهار هفت تا؟
طبیعی ترین سبع مثانی، هفت هفت تا می شود یعنی 47 تا.
در علم اعداد می گویند 49 تنها عددی است که هفت او را درست کرده است و هفت عددی است که 49 را درست کرده است.
در کافی شریف روایت هست که خدا در اول خلقت 49 جزء درست کرد.
49 اختصاصات خاصی دارد.
سبع مثانی یعنی هفت تا هفت تا.
اینجوری باشد،سبع مثانی می آید تا ابتدای سوره قاف. سوره قاف می شود 50 و ابتدای سور مفصل قرار می گیرد.
اینها حرفهایی است که من جایی ندیدم، در حین مطالعه اینها به ذهنم آمد.
اگر بخورد کردید به این حرفها در کتب علوم قرآن، حتما بفرمایید.
شروع سور مفصل از سوره قاف است. این قطعی است.
سبع اول، سبع طول است.
بعدش سبع مثانی می شود. یعنی هفت تا هفت تا می آید جلو تا بشود 49 سوره که بعد از آن مفصل شروع شود.
مئین به نحوی اسم گذاری روی مثانی است.
الان با این توضیحی که من دادم، سبع طول هم جزء سبع مثانی است.
مهم این است که آیه سبعا من المثانی چه جور معنا کنیم.
الان اینجوری که من عرض کردم یعنی سبعا من المثانی و القرآن العظیم. یعنی بخشی از مثانی. و القرآن العظیم یعنی فُضّلتُ بالمفصل.
سوره مبارکه حمد به تنهایی خودش سبعا من المثانی است.
و اسم الله الاعظم مقطع فی کل سورۀ الفاتحه.
قبلا گفته ام این مباحث بدون اینکه بفهمیم جوهره قرآن چیست، بحثهاش همه اش ابتر است.
اگر آنها را در نظر بگیریم و یادمان نرود که قرآن کریم، اصلش چیست، در این صورت خیلی برای شما جا می افتد و می بینید که گویا فضا، فضای بالاتری است.

روایت بود راجع به لیله القدر.
ابن کثیر با اینکه از اهل سنت است، به اینجا که می رسد، خیلی دست و پا می زند.
از امیرالمومنین علیه السلام وقتی سوال می کنند درباره لیله القدر، حضرت، اساس لیله القدر را روی هفت می دانند.
الغارات (ط - القديمة) ؛ ج‏1 ؛ ص109
قَالَ لَهُ عَلِيٌّ ع: «إِنَ‏ اللَّهَ‏ فَرْدٌ يُحِبُ‏ الْوَتْرَ وَ فَرْدٌ اصْطَفَى الْوَتْرَ «4» فَأَجْرَى جَمِيعَ الْأَشْيَاءِ عَلَى سَبْعَةٍ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ: خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَ‏ «5» وَ قَالَ: خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً «6» وَ قَالَ جَهَنَّمُ‏ لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ‏
________________________________________
ثقفي، ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال، الغارات أوالإستنفار و الغارات (ط - القديمة)، 2جلد، دار الكتاب الإسلامي - قم، چاپ: اول، 1410 ق.

روایت، روایت مفصلی است که علاقه مندان مراجعه به آدرس نمایند.
=-=
یکی از بهترین چیزهایی که بشر به آن رسیده است، قانون اساسی علم حساب است.
این قانون بسیار چیز خاصی است.
تمام اعداد اول ضربدر خودشان بشوند اینگونه است که فقط خودشان می شوند.
49 از اونهاست که مهم است.
من در حین مطالعه به ذهنم آمد.
شما بررسی کنید.
آیا ممکنه که سبع مثانی به یک معنای 49 تا سوره اول باشد. و تقسیم بندی اش را با این چهارتا بیان کنیم.
که حضرت تا سوره قاف، این 49 سوره را بخواهند این ها را تطبیق بدهند با تورات و انجیل و زبور.

آن چه برای ما خیلی مهم است این که کلمه مفصل و السبع الطول، در زمان خود رسول الله صلی الله علیه و اله بوده است و یعنی فرهنگ قرآنی بوده است و این خیلی مهم است.
حالا توثیقاتی هم در این خصوص بوده است.
=-=-=
این حرفها منافاتی ندارد با مصحف امیرالمومنین علیه السلام که به ترتیب نزول است.
چون بحث در ترتیب نزول نیست. بحث در چینش و جایگاه است.
=-=-=
مرحوم طبرسی بین معانی دو تا سوره ربط می دهند. و می گویند مطالب این سوره با سوره بعدی ربط دارند.
مبنای تفسیرشان این است که اینها به هم ربط دارند و توقیفی است. یعنی از ناحیه صحابه نیست و از ناحیه خود حضرت است.

والحمدلله رب العالمین
وصلی الله علی سیدنا محمد و اله الطاهرین
« آخرين ويرايش: ژانویه 16, 2015, 10:12:27 pm توسط محمد مهدی 121 »

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
پاسخ : متن درس تفسیر دی ماه 1393 جلسه 476
« پاسخ #8 : ژانویه 16, 2015, 06:31:31 pm »
دوشنبه 22 دی 1393 - 20 ربیع الاول 1436 جلسه 476بسم الله الرحمن الرحیم

دیروز بحث در مطالبی بود که در روایت منقول شیعه و سنی است در لسان خود حضرت که قرآن را و سور قرآن را چهار بخش فرموده بودند.
سور سبع طوال، مئین، مثانی و مفصل.
=-=-
حالا قبل از اینکه عبارت مرحوم مجلسی در مرآۀ خونده شود.
=-=-=
سبعا من المثانی، آیا من اینجا بعضیه است یا بیان جنس است. در صورت استعمال لفظ در اکثر از معنا، مانعی ندارد که این آیه چند معنا اراده بشود از آن.
سوره زمر آیه کتابا متشابها ... موید این معناست.

کلمه سبع آمدنش در آیات شریفه، ظاهرش ممکن است یک چیز عادی باشد. ولی یک وقتی می گوییم قرآن کریم حسابی دارد ودستگاهی دارد.
ان علینا جمعه، یعنی جمعه فی المصحف؟ یا اینکه جمع یک تفصیلی بر پایه یک حکمت است ؟
از آیات کلیدی در مراحل وحی، و چیزهایی که اصلا سر در نمی آوریم، ولی نیاز داریم برای جوهره قرآن کریم، آیات اول سوره شوری است. حم عسق، کذلک یوحی الیک و الی الذین من قبلک
من احتمال می دهم که کذلک یوحی، این یوحی مبادی وحی است.
حم عسق شده بود. کذلک یوحی، هنوز نشده بود.
حم عسق مرحله تقطیع وحی است. حروف مقطعه وحی است. ام الکتاب است. به قول نیامده است.
تفصیل هنوز نشده است. لذا برای تفصیل می فرماید کذلک یوحی الیک. نزول وحی به صورت کذلک یوحی الیک شده بود، اما به نحو ان علینا جمعه نشده بود.
کذلک نثبت به فوادک، تثبت فواد، مرحله فرق بعد الجمع است.

این مباحث، بدون در نظر گرفتن مباحث قبلی، یخورده ضعیف جلوه می کند.
=-=
اگر اینجوری است و بخصوص روایت کافی و روایت منقول در کتب عامه از ابن عباس، که همه چیز در قرآن است، حتی اگر عقال شتر را گم کردید من در قرآن به شما می دهم، خب این چه جور کتابی است؟

در علم جفر که در کلمات آمده است. اهل سنت به شیعه ایراد می گیرند که شما می گویید ائمه شما علم جفر دارند.
ائمه ما فرموده اند علم جفر ما و علم ما زیر سر قرآن است. ما چون قرآن را خوب می دانیم، همه چیز را می دانیم. لذا فرموده اند، لیس فی قرآنکم. در قرآن شما نیست. ولی در قرآن ما هست. یعنی ارتباط.
لذا مصحف فاطمه می شود شعاعی از قرآن.
جفر می شود شعاعی از قرآن.
فیه تبیان کل شی.
اگر اینجوری شد، وقتی حضرت می فرمایند: اساس قرآن در عدد هفت است. که نزولش در لیله القدر است.
سبعا من المثانی.
لها سبعۀ ابواب.
و همینطور روایتی که دیروز خواندیم که من خیال می کنم از روایت های مهم است.
ج 2 کافی ص 44 باب الاخر منه ح اول
الكافي (ط - الإسلامية) ؛ ج‏2 ؛ ص44
بَابٌ آخَرُ مِنْهُ‏
1- أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ عَنْ يَحْيَى بْنِ أَبَانٍ عَنْ شِهَابٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏ لَوْ عَلِمَ‏ النَّاسُ‏ كَيْفَ‏ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى هَذَا الْخَلْقَ لَمْ يَلُمْ أَحَدٌ أَحَداً «1»- فَقُلْتُ أَصْلَحَكَ اللَّهُ فَكَيْفَ ذَاكَ ؟ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ أَجْزَاءً بَلَغَ بِهَا تِسْعَةً وَ أَرْبَعِينَ جُزْءاً
49 خیلی مهم است. اگر بناء عالم بر هفت است. عدد 49 هم فقط با 7 به دست می آید.
روایات متعدد می گوید بناء عالم بر هفت است.
بناء قرآن هم که عالم را نشان می دهد بر هفت است.
هفت تا هفت، طبق قانون اساسی علم حساب، نه قانون تقسیم و نه قابل بررسی است. بر هیچ چیزی قابل تقسیم نیست مگر بر عدد 7.
هفت عدد اول است و فقط ضربدر خودش می شود که عدد 49 به دست می آید.
پس 49 عددی است که کل عالم را با خودش می تواند نشان دهد.

ثُمَّ جَعَلَ الْأَجْزَاءَ أَعْشَاراً
بعد از اینکه 49 جزء اصلی ساخته شد، اینها را تقسیم بر ده کرد که می شود 490.

فَجَعَلَ الْجُزْءَ عَشْرَةَ أَعْشَارٍ ثُمَّ قَسَمَهُ بَيْنَ الْخَلْقِ فَجَعَلَ فِي رَجُلٍ عُشْرَ جُزْءٍ وَ فِي آخَرَ عُشْرَيْ جُزْءٍ حَتَّى بَلَغَ بِهِ جُزْءاً تَامّاً وَ فِي آخَرَ جُزْءاً وَ عُشْرَ جُزْءٍ وَ آخَرَ جُزْءاً وَ عُشْرَيْ جُزْءٍ وَ آخَرَ جُزْءاً وَ ثَلَاثَةَ أَعْشَارِ جُزْءٍ حَتَّى بَلَغَ بِهِ جُزْءَيْنِ تَامَّيْنِ ثُمَّ بِحِسَابِ ذَلِكَ حَتَّى بَلَغَ بِأَرْفَعِهِمْ تِسْعَةً وَ أَرْبَعِينَ جُزْءاً فَمَنْ لَمْ يَجْعَلْ فِيهِ إِلَّا عُشْرَ جُزْءٍ- لَمْ يَقْدِرْ عَلَى أَنْ يَكُونَ مِثْلَ صَاحِبِ الْعُشْرَيْنِ وَ كَذَلِكَ صَاحِبُ الْعُشْرَيْنِ لَا يَكُونُ مِثْلَ صَاحِبِ الثَّلَاثَةِ الْأَعْشَارِ وَ كَذَلِكَ مَنْ تَمَّ لَهُ جُزْءٌ لَا يَقْدِرُ عَلَى أَنْ يَكُونَ مِثْلَ صَاحِبِ الْجُزْءَيْنِ وَ لَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ هَذَا الْخَلْقَ عَلَى هَذَا لَمْ يَلُمْ أَحَدٌ أَحَداً.
________________________________________
كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي (ط - الإسلامية)، 8جلد، دار الكتب الإسلامية - تهران، چاپ: چهارم، 1407 ق.

لذا آنهایی که از علم استفاده می کنند، مشکلی در برخورد با احدی ندارند.
نکته مهم این است که نمی فرمایند خدا اول یک چیز بر می دارد بعد.
بلکه می فرمایند: خدا اجزاء را خلق می فرمایند.
بنابراین یک از طبیعی بودن عدد هفت این است که خود هفت از دل خودش تکرار در بیاید. تکراری که از دل هفت بیرون می آید، هفت به توان دو است نه هفت ضربدر دو. ثنّیَ منظور به توان دو است نه دو هفت تا.
=-=-=
در این روایت حضرت به گونه ای صحبت کرده اند که از اول تا آخر چیز دست طرف نداده اند که این تقسیم بین بندگان، مراد معرفت است، یا چیز دیگری.
لذا می توان گفت در جاهای مختلف با مقدارهای مختلف می توان آن را توضیح داد.
تا آخر کلام، کلمه جزء را به کار می برند و یک قرینه به کار نبرده اند. یک تقسیم تدریجی کلی برای کل نظام خلقت بر مبنای عدد هفت. بدون اینکه عدد دیگری در کار باشد.
=-=
لم یلم یعنی وقتی عالم می شود به مبادی حکمت خلق، دیگر به اصل خلق ایراد نمی گیرد.
ملامت دو جور است.
یک ملامت بر می گردد به محدوده ای که الان حضرت دارند می گویند.
یک ملامت متفرع بر این است.
یعنی اگر یک بچه بدی کرده است، حضرت می گویند ملامتش نکنید؟
نخیر. چون اگر اینگونه باشد، خدا اولی است که ملامت نکند.
چون اختیار کردی، ملامت هم لازمه این اختیار است.
=-=-
حاج آقا می گفتند: اگر معاویه همین چیزهایی که واضح بود بر خودش که چه کار کرد که عثمان کشته بشود و بعد خونخواهی او. اگر همه اینها را زیر پا می گذاشت و جنگ صفین را نمی کرد، و بر می گشت و کاری که باید می کرد انجام می داد یعنی می رفت در خانه امیرالمومنین علیه السلام، از سلمان بالاتر می رفت. چرا؟ چون زمینه این همه خرابی را داشت ولی کنار گذاشت.
=-=-
این روایت 49 خیلی شیرین است.
اینجا اول نمی فرماید که ابتداءا 49 جزء بود. اول می فرماید خلق الاجزاء. بعد می فرماید 49 قسمتش می کند.

آقا رفته بود منبر. کسی گفت: منبری آوردند خیلی خوب صحبت می کرد. گفتند چه گفت: گفت نمی فهمیم چه گفت فقط می دانم خیلی خوب بود.
-==-=
ملامت های تکوینی، مثلا یک چیزهایی هست که مربوط به ژن طرف می شود. مثلا یک روحیاتی دارد که هر کاری بکنی این طوری هست. عصبی مزاج است. یا برعکس خیلی خونسرد است. گاز زیرش روشن کنی تکان نمی خورد.

یک آقایی می گفت: رفتیم تهران، گفتند یک جایی هست که مار خیلی بزرگی از آفریقا آوردند نمایش می دادند.
رفتیم دیدیم سالن بزرگ و آهن آلات محکم. خیلی بزرگ بود و هیکل عجیبی . سالن سرد بود گویا یخ کرده بود و سرد بود و چند تا گاز روشن گذاشته بودند زیر فلزی که این در آن بود، تا آن مار از خونسردی در بیاید و یک خرگوش بخورد.
=-=-
یک چیزهایی هست که الان نمی توان به او عتاب کرد که تو الان بد کردی.
مثلا رفتار مادر با بچه. یک جایی ملامت نمی کند و یک جایی ملامتش نمی کند.
=-=-=
تفسير فرات الكوفي، ص: 664

ح 309 و 310: الصادقين: نحن السبع المثاني و نحن وجه اللّه ... و من جهلنا فأمامه الموت.

=-=-=
طبیعی ترین تکرر هفت چیست؟ این که خود هفت تکرار شود.
=-=-=
نکته دیگر درباره هفت این است که تک است و تنها و تنها عددی است که با یک طریق می رسد به 49.
من یادمه که یزد بودم در این چیزها فکر می کردم.
این چیزها به ذهنم آمد و خیال کردم شق القمر کردم. بعد دیدم هزارها سال است که بشر روی این اسم گذاشته است به نام قانون اساسی علم حساب.
=-=-=-=
اول باید عدد اول را بشناسیم.
اعداد اول تا بی نهایت هستند.
بین اعداد اول، اعداد دیگر ساخته شده اند.
این اعداد ساخته شده، از یک راه ساخته شده اند و محال است گمان کنید از راه دیگر ساخته شده اند.
این همان قانون اساسی علم حساب است.
مثلا سیزده عدد اول است. یعنی جزء خودش و یک با هیچ عدد دیگری تقسیم نمی شود.
=-=-=
پس سوال این شد که حضرت فرمودند سبع طول، مئین، مثانی و مفصل.
سوال اینجاست که این که خیلی رهزن است و مبهم است کلمه مئین است.
اولا سور مونث است. چرا حضرت فرمودند: مئین.
یک بحثی درباره کلمه مئین که اولا چرا جمع مذکر است و نه مونث.
و ثانیا چرا جمع است.
ما می گوییم حول و حوش صد است نه اینکه بگوییم مئین که اقلش 300 تا است.

والحمد لله رب العالمین
وصلی الله علی محمد و اله الطاهرین
« آخرين ويرايش: ژانویه 16, 2015, 10:14:40 pm توسط محمد مهدی 121 »

آفلاین شریف

  • ناظر
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 96
پاسخ : متن درس تفسیر دی ماه 1393 جلسه477
« پاسخ #9 : ژانویه 16, 2015, 06:32:50 pm »
سه شنبه 23 دی 1393 - 21 ربیع الاول 1436 جلسه 477
بسم الله الرحمن الرحیم
سوال
حدیث دیروز که درباره اجزاء ایمان گفته شد، اینجوراستفاده کردید که ظرفیت افراد دو قسم است یک ظرفیت نهایی و حداکثری.
و با توجه به روایت 49 قسم، دو احتمال وجود دارد، یکی اینکه همه افراد این ظرفیت 49 درجه را دارند. بعضی ها توانستند این ظرفیت را پر کنند. بعضی ها 20 درجه را پر کردند. بعضی ها کمتر و بیشتر.
احتمال دیگر این است که همه یک سان نیستند در ظرفیت ها. خداوند هر کسی را آفرید با یک ظرفیت حداکثری خاص.

جواب
ظاهر این روایت همین است.

الكافي (ط - الإسلامية) ؛ ج‏2 ؛ ص44
1- أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ عَنْ يَحْيَى بْنِ أَبَانٍ عَنْ شِهَابٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏ لَوْ عَلِمَ النَّاسُ كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى هَذَا الْخَلْقَ لَمْ يَلُمْ أَحَدٌ أَحَداً «1»- فَقُلْتُ أَصْلَحَكَ اللَّهُ فَكَيْفَ ذَاكَ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ أَجْزَاءً بَلَغَ بِهَا تِسْعَةً وَ أَرْبَعِينَ جُزْءاً ثُمَّ جَعَلَ الْأَجْزَاءَ أَعْشَاراً فَجَعَلَ الْجُزْءَ عَشْرَةَ أَعْشَارٍ ثُمَّ قَسَمَهُ بَيْنَ الْخَلْقِ فَجَعَلَ فِي رَجُلٍ عُشْرَ جُزْءٍ وَ فِي آخَرَ عُشْرَيْ جُزْءٍ حَتَّى بَلَغَ بِهِ جُزْءاً تَامّاً وَ فِي آخَرَ جُزْءاً وَ عُشْرَ جُزْءٍ وَ آخَرَ جُزْءاً وَ عُشْرَيْ جُزْءٍ وَ آخَرَ جُزْءاً وَ ثَلَاثَةَ أَعْشَارِ جُزْءٍ حَتَّى بَلَغَ بِهِ جُزْءَيْنِ تَامَّيْنِ ثُمَّ بِحِسَابِ ذَلِكَ حَتَّى بَلَغَ بِأَرْفَعِهِمْ تِسْعَةً وَ أَرْبَعِينَ جُزْءاً فَمَنْ لَمْ يَجْعَلْ فِيهِ إِلَّا عُشْرَ جُزْءٍ- لَمْ يَقْدِرْ عَلَى أَنْ يَكُونَ مِثْلَ صَاحِبِ الْعُشْرَيْنِ وَ كَذَلِكَ صَاحِبُ الْعُشْرَيْنِ لَا يَكُونُ مِثْلَ صَاحِبِ الثَّلَاثَةِ الْأَعْشَارِ وَ كَذَلِكَ مَنْ تَمَّ لَهُ جُزْءٌ لَا يَقْدِرُ عَلَى أَنْ يَكُونَ مِثْلَ صَاحِبِ الْجُزْءَيْنِ وَ لَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ هَذَا الْخَلْقَ عَلَى هَذَا لَمْ يَلُمْ أَحَدٌ أَحَداً.
________________________________________
كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكافي (ط - الإسلامية)، 8جلد، دار الكتب الإسلامية - تهران، چاپ: چهارم، 1407 ق.

قسمت پایانی روایت شاهد بر این است که خداوند یک ظرفیت حداکثری عنایت کرده است.
کسی که کمالی را دارد، کمال فضیلت است، اما از حیث کمال.
مقامات بر اساس اختیارات است.
معاني الأخبار ؛ النص ؛ ص1
2- أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ بُرَيْدٍ الرَّزَّازِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع‏ يَا بُنَيَّ اعْرِفْ مَنَازِلَ الشِّيعَةِ عَلَى قَدْرِ رِوَايَتِهِمْ وَ مَعْرِفَتِهِمْ فَإِنَّ الْمَعْرِفَةَ هِيَ الدِّرَايَةُ لِلرِّوَايَةِ وَ بِالدِّرَايَاتِ لِلرِّوَايَاتِ يَعْلُو الْمُؤْمِنُ إِلَى أَقْصَى دَرَجَاتِ الْإِيمَانِ إِنِّي نَظَرْتُ فِي كِتَابٍ لِعَلِيٍّ ع‏
______________________________
(1). الظاهر أن الترضى زائد من الكتاب.

معاني الأخبار، النص، ص: 2
فَوَجَدْتُ فِي الْكِتَابِ أَنَّ قِيمَةَ كُلِّ امْرِئٍ وَ قَدْرَهُ مَعْرِفَتُهُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يُحَاسِبُ‏ النَّاسَ‏ عَلَى‏ قَدْرِ مَا آتَاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ فِي دَارِ الدُّنْيَا.
________________________________________
ابن بابويه، محمد بن على، معاني الأخبار، 1جلد، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم - قم، چاپ: اول، 1403 ق.

یا همان روایتی که موسی کلیم علیه السلام هم نشین خودش در بهشت را خواست بشناسد که قصاب نشانش دادند...
-=-=
وقتی طرف با اختیار خودش تلاش می کند تا در درجه اش به کمال برسد اختیارا، از جهت تلاش با مومنین کامل برابر می شود در جهت تلاش و کوشش. این بالقوه است. اما بالفعل بحث دیگری دارد.
-==-
ملازمه ای نیست بین اینکه مثلا اگر انبیاء رسیده اند به جایی، پس به درجه اهل بیت می توانند برسند.

حاج آقا می گفتند:
خدا رحمت کند مرحوم کازرونی، از علمای بزرگ و مشکل پسند بودند.
می گفتند: آشیخ غلامرضا خیلی عجیب بود. وقتی مباحثه می شد، سرش زیر بود و قشنگ گوش می داد و اصلا بین حرفها نمی آمد. بعد از نیم ساعت، سرش را بلند می کرد و یک کلمه می گفت: ملازمه نیست.
 -=-=
گامهایی که برداشته می شود در طریق الی الله، متفاوت است، همیشه بین این گامها ملازمه نیست. که بگوییم چون من رفته ام و اونها هم رفته اند پس یکی هستیم. نخیر.
=--=-
معصومین علیهم السلام در مقام نورانیت، ارواحکم و نورکم و طینتکم واحدۀ ، اگر تصور کردیم که مقامی در دار وجود هست که دو بردار است چه برسد به چهارده، اگر به چهارده نور ظهور داشت، مانعی ندارد.
=--=-=
مثال
شما می گویی من یکی هستم، اگر بخواهیم از حیث مظاهر در قواتون تقسیم بندی کنید، دقیقا برابر هستند یا نه؟ نه سامعه با لامسه برابر نیستند
می گویید خود من هستم که لمس می کنم.. من هستم که می بینم.
من وقتی ظهور می کنم در باصره، با نفس در موطن ظهورش در قوه لامسه اگر بخواهیم نگاه کنیم در ظاهر تفاوتی ندارد اما به نسبت به مظهر تفاوت دارد.
وقتی به معصومین از این حیث نگاه کنیم، یک واحد ذی شئون نگاه کنیم این یک نگاه است. یک نگاه است که مثل موجودات ارضی به آنها نگاه کنیم، بحث فرق می کند .
اما بهترین حالت این است که یک واحد ذو مظاهر ببینیم.
مثلا روایت حضرت آدم نور 14 معصوم را دیدند، نور حضرت بقیه الله از همه پر نور تر بود. خب این عجیب نیست؟ نخیر، اگر این جهت یعنی ذو مظاهر نگاه کنیم، اشکال ندارد.
از حیثی که حضرت آدم دیدند، اشکال ندارد. مثلا می توان گفت: سعه عمر حضرت ولی عصر، امامتی که دارند و موارد دیگر، از همه 13 معصوم دیگر بیشتر بود، لذا می توان گفت نورش هم بیشتر است و اشکال هم ندارد.
=--=-
مثال ضربۀ علی یوم الخندق ... که امام صادق فرمودند من از ثقلین هستم، یعنی اگر امام صادق هم آن روز بودند، همین کار را می کردند و همین فضیلت را داشتند.
=-=-
مهم این است که حیثیات مختلفی و متعددی که در این زمینه معرفت امام هست را درک کنیم. اگر درک کردیم، خیلی از قضایا برای ما حل می شود.
=-=-=

قضیه اساسی حساب.
المبرهنۀ الاساسیۀ لعلم الحساب.
=-=-=
پس سوال این شد که حضرت فرمودند سبع طول، مئین، مثانی و مفصل.
سوال اینجاست که این که خیلی رهزن است و مبهم است کلمه مئین است.
اولا سور مونث است. چرا حضرت فرمودند: مئین.
یک بحثی درباره کلمه مئین که اولا چرا جمع مذکر است و نه مونث.
و ثانیا چرا جمع است.
ما می گوییم حول و حوش صد است نه اینکه بگوییم مئین که اقلش 300 تا است.
=-=
رمز پیدایش این مئین چیست؟
عشره مگر ده نیست؟ ثلاثون یعنی سی. سی مفهومش برای من و شما روشن است. ثلاث یعنی 3، ثلاثون یعنی 3 ها.
20 را می گویم عشرون یعنی آیا می توان گفت منظور 10 ها است؟ عشر ده، عشرون 10 ها!!
پیدا کردند رمز این خیلی مهم است.
صاحب التحقیق اینجا که می رسند می گویند اینها مال عبری است، و لذا در آن زبان، کلماتی برای مذکر و مونث هم استفاده می شوند!! در حالیکه اینگونه نیست.
اولا خود عبری هم اول الکلام است. یعنی اگر بحث را ببریم در عبری بحث حل نمی شود.
ثانیا خود عبری و عربی شاخه هایی از سریانی هستند.
اولین زبان، زبان سریانی بود که روایت دارد و ریشه اینهاست.
نمی شود از عربی ارجاع بدهیم به عبری و تمام شود.
حالا چی سبب شده مأۀ شده مئین.
ثلاوثون و اربعون هم اینطور. چهل، چهار نیست.
چه ارتکازی داشتید، که جمع مذکر سالم که واو و نون بود را به ثلاث و اربع مثلا متصل کردید.
درباره عشرون می گویند
شترها می رفتند و بیرون و بر می گشتند، نه روز بر می گشتند، و دوباره انجام می شد، می شد ثمانیۀ عشر
بعد می گوید بیست و هفت تا شد که پس چطور عشرون شد. می گوید ولو عشرون واقعی اش بیست و هفتم بود، ولی شروعش عشر بود، عشره هم جمع بستنش ممکن نبود.
حالا برویم در ماۀ
شما می گویید ثلاثه رجال، ثلاثۀ نسوۀ
در مئین چه می گویی؟
خود مأۀ یعنی چه ؟ در چه حروفی باید دنبالش بگردیم؟
م أ ی
معنای لغویش، روحش به چه معناست؟ امتداد بیش از حد. ده تا ده تا.
ده خودش عشر بود، از معاشرت است ده تا انگشت داریم، همه با هم جمع شود، عِشره است و معاشرت. معاشرت همگی می شود عشره.
پس عدد ده از معاشرت اصابع پیدا شده است.
معاشرت یعنی هماهنگی.
کتاب العشره یعنی معاشرت. این با دو نفر هم هست اما معاشرت تام، با عدد ده اتفاق می افتد.
حالا عشرات، ده تا این ده تا می شود مأۀ یعنی تا ممکن بود گسترده شد.
یعنی هر کدام از انگشت ها شده ده تا به جای یکی.
لذا دیگر هزار را با انگشت نمی توانید نشان دهید.
پیشرفتی که لغت داشته مِءیَ یعنی توسعه اش تمام شد. یعنی اگر بیشتر از این اگر پوست را بکشید که دیگر اگر بیشتر بکشید، عرب می گوید مِئیَ
اگر اینجور باشد، مئین که جمع مذکر سالم است و مئاۀ
سوال این است
که جمع مذکر سالم چرا در اینجا به کار رفته است؟ مئین.
ثلاثون چرا ذهن شما در جمع بستن رفته سراغ جمع مذکر سالم.؟
عشرون، شما می خواهید بگویید شترها چند بار رفتند با فاصله واحد نه روز نه روز رفتند و برگشتند، وقتی می خواهید بگویید رفتند و برگشتند برای آب خوردن، چرا می گویید عشرون.
=-=-
این روایت هم فردا
الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي) ؛ ج‏1 ؛ ص215
فَقَالَ لَهُ الْيَهُودِيُّ فَهَذَا مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ آتَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ التَّوْرَاةَ الَّتِي فِيهَا حُكْمُهُ- قَالَ لَهُ عَلِيٌّ ع فَلَقَدْ كَانَ كَذَلِكَ وَ مُحَمَّدٌ ص أُعْطِيَ مَا هُوَ أَفْضَلُ مِنْهُ أُعْطِيَ مُحَمَّدٌ الْبَقَرَةَ وَ سُورَةَ الْمَائِدَةِ بِالْإِنْجِيلِ وَ طَوَاسِينَ وَ طَهَ وَ نِصْفَ الْمُفَصَّلِ وَ الْحَوَامِيمَ بِالتَّوْرَاةِ وَ أُعْطِيَ نِصْفَ الْمُفَصَّلِ وَ التَّسَابِيحَ بِالزَّبُورِ وَ أُعْطِيَ‏ سُورَةَ بَنِي‏ إِسْرَائِيلَ‏ وَ بَرَاءَةَ بِصُحُفِ إِبْرَاهِيمَ وَ مُوسَى ع وَ زَادَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مُحَمَّداً السَّبْعَ الطِّوَالَ‏ «2» وَ فَاتِحَةَ الْكِتَابِ‏ «3» وَ هِيَ السَّبْعُ الْمَثَانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ وَ أُعْطِيَ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ
________________________________________
طبرسى، احمد بن على، الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، 2جلد، نشر مرتضى - مشهد، چاپ: اول، 1403 ق.



والحمد لله رب العالمین
وصلی الله علی سیدنا محمد و اله الطاهرین
« آخرين ويرايش: ژانویه 16, 2015, 10:16:52 pm توسط محمد مهدی 121 »

کلیدواژه ها: