نویسنده موضوع: فایلهای صوتی 20 اردیبهشت 94 به بعد(شبهه تحریف)  (دفعات بازدید: 2110 بار)

آفلاین سوزنچی

  • ناظر
  • Sr. Member
  • *****
  • ارسال: 255
بسم الله الرحمن الرحیم
- مباحث روز یکشنبه 20 اردیبهشت 1394
چند نكته درباره مسائل روزهای قبل:
1) ال در الصفه (در روایت دَلِيلٌ عَلَى الْمَعْرِفَةِ لِمَنْ عَرَفَ الصِّفَةَ که در روزهای قبل بحث شد) می تواند ال عهد باشد و نیاز نیست که حتما صفه را به عنوان اسم جنس درنظر بگیریم (که بشود تمام صفاتی که بیان شد) بلکه در میان صفاتی که در همین روایت مطرح شده تعبیر «له نجوم و علی نجومه نجوم» یک صفت بسیار خاص است و شاید مراد همین صفت باشد یعنی اگر کسی این مطلب را بفهمد راه به معرفت را می یابد. ضمنا این تعبیر له نجوم ... با توجه به روایت ابوفاخته نمود خاصی پیدا می کند و یکی از احتمالات قوی آن (که آن موقع بحث نشد) می تواند همین حدیث ابوفاخته باشد.
2) دیروز مطرح شد که آیا قرائتی هست که الف در مالک را با اماله خوانده باشد. مراجعه شد و نکات جالبی به دست آمد: بعد از ابن مجاهد کتابهایی نوشته شد برای تثبیت این قرائات سبع، یکی از آنها الحجه للقراء السبعه نوشته ابوعلی فارسی است. وی در ج1 ص7 می گوید: «قرأ عاصم، والكسائي: (مالك) بألف، وقرأ الباقون (ملك) بغير ألف، ولم يمل أحد الألف من (مالك)» اما ابوحیان صاحب تفسیر المحیط در ج1 ص36-37 دو قرائت نقل می کند که با اماله خوانده اند و بر ابوعلی فارسی خرده می گیرد که که او جاهل بوده از این نقلها: «وَقَرَأَ مَالِكِ بِالْإِمَالَةِ الْبَلِيغَةِ يَحْيَى بْنُ يَعْمَرَ، وَأَيُّوبُ السِّخْتِيَانِيُّ، وَبَيْنَ بَيْنَ قُتَيْبَةُ بْنُ مِهْرَانَ، عَنِ الْكِسَائِيِّ. وَجَهِلَ النَّقْلَ، أَعْنِي فِي قِرَاءَةِ الْإِمَالَةِ، أَبُو عَلِيٍّ الْفَارِسِيُّ فَقَالَ: لَمْ يُمِلْ أَحَدٌ من القراء أَلِفَ مَالِكٍ، وَذَلِكَ جَائِزٌ، إِلَّا أَنَّهُ لَا يُقْرَأُ بِمَا يَجُوزُ إِلَّا أَنْ يَأْتِيَ بِذَلِكَ أَثَرٌ مُسْتَفِيضٌ» و خلاصه درباره کلمه ملک و مالک و ... 13 قرائت برمی شمرد. البته به نظر می رسد همان طور که محشی کتاب ابوعلی فارسی تذکر داده منظور وی از احد؛ احد قرائات سبعه ابن مجاهد باشد [ولم يمل أحد الألف من مالك، الظاهر أنه يريد أن أحدا من القراء السبعة، لم يمل ألف مالك، وهذا لا يمنع الإمالة عند غير السبعة، وإذا فلا وجه لقول أبي حيان في البحر 1/ 20: «وجهل النقل- أعني في قراءة الإمالة- أبو علي الفارسي فقال: لم يمل أحد من القراء ألف مالك، وذلك جائز إلا أنه لا يقرأ بما يجوز إلا أن يأتي بذلك أثر مستفيض».قال أبو حيان: وقد قرأ «مالك» بالإمالة البليغة يحيى بن يعمر، وأيوب السختياني، وبين بين قتيبة بن مهران عن الكسائي. قلنا:وهذه الرواية عن الكسائي ليست قراءته السبعية.] خصوصا که این کتاب به نوعی شرح کتاب ابن مجاهد قلمداد می شود و این جمله عینا جمله ابن مجاهد است که «لم یمل احد الالف من مالک». خلاصه اینکه لااقل دو قرائت داراری اماله در مالک یافت می شود ولو که از قرائات سبعه معروف نیست.
3) دیروز در مقام این بودیم که احتمال اینکه اماله کردن یا نکردن الف در معنا تاثیر بگذارد را اثبات کنیم، مطلبی دیدم که از احتمال گذشته و این امر واقع شده و شاهد قرآنی دارد، یعنی برخی از قراء اماله را به عنوان واج در نظر گرفته اند. و این در آیه 72 سوره اسراء است که: من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخره اعمی و اضل سبیلا. که در قرائت ابوالعلاء اعمی اول را با اماله و اعمی دوم را با تفخیم خوانده و توضیح داده اند که با این کار عملا بین افعل وصفی و افعل تفضیل فرق گذاشته است: توضیح مطلب:
 مرحوم طبرسی در مجمع البیان (ج6 ص272) می فرماید: «القراءة: قرأ أهل البصرة: * (أعمى) * الأولى بالإمالة، و * (أعمى) * الثانية بالتفخيم. وقرأ حمزة والكسائي بالإمالة فيهما. والباقون بالتفخيم فيهما.» اهل بصره یعنی قرائت ابوالعلاء.
در کتاب الجوانب الصوتیه (که در الشامله موجود است) [ج1 ص191] می گوید: «نسب جمهور أصحاب الاحتجاج إلى الإمالة قيمة تمييزية، وذلك في قراءة أبي عمرو قوله تعالى: وَمَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَأَضَلُّ سَبِيلًا [الإسراء 72]. قال ابن خالويه: «وكان أبو عمرو أحذقهم، ففرّق بين اللفظين لاختلاف المعنيين، فقرأ: وَمَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى بالإمالة، فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى بالفتح، أي: أشدّ عمى، فجعل الأول صفة بمنزلة أحمر وأصفر، والثاني بمنزلة (أفعل منك) ... وقال أبو علي: «ويؤكد ذلك ظاهر ما عطف عليه من قوله: وَأَضَلُّ سَبِيلًا. وكما أن هذا لا يكون إلا على (أفعل)، كذلك المعطوف عليه ... » غير أن ابن زنجلة ذكر «أن الإمالة والفتح لا يأتيان على المعاني، بل الإمالة تقريب من الياء.»»
مرحوم طبرسی هم در درباره چرایی این تفاوتی که ابوالعلاء گذاشته می گوید: «وأما من أمال الألف من الكلمة الأولى، ولم يمل من الثانية فإنه يجوز أن لا يجعل أعمى الكلمة الثانية، عبارة عن المؤوف الجارحة، ولكنه جعله أفعل من كذا، مثل أبلد من فلان، فجاز أن يقول فيه أفعل من كذا وإن لم يجز أن يقول ذلك في المصاب ببصره. فإذا جعله كذلك لم يقع الألف في آخر الكلمة، لأن آخرها إنما هو من كذا وإنما تحسن الإمالة في الأواخر لما تقدم. وقد حذف من أفعل الذي هو للتفضيل، الجار والمجرور، وهما مرادان في المعنى مع الحذف، وذلك نحو قوله * (فإنه يعلم السر وأخفى) * المعنى من السر. وكذلك قولهم عام أول أي: أول من عامك وكذلك قوله * (فهو في الآخرة أعمى) * أي. أعمى منه في الدنيا»
4) درباره ارتباط حروف مقطعه و سور که ابوفاخته می گفت یستخرج منها القرآن، به نکته جالبی برخورد کردم: در قرآن دو سوره حرف مقطعه ق را دارند (شوری و ق) که تعداد ق در هر دو 57 است. دوتا 57 می شود 114 یعنی تعداد سور قرآن، نصف 114، یعنی 57مین سوره قرآن سوره حدید است که «الحدید» نیز به حروف ابجد 57 می شود. در مورد حدید قبلا اشاره شد که عدد «حدید» 26 می شود که همان عدد اتمی آهن است.
برای فردا انشاءالله این بحث شود که تعداد حروف مصوت چندتاست و چرا؟

- مباحث روز دوشنبه 21 اردیبهشت 1394
بحث درباره روایت نزل القرآن بالحزن بود که این حزن (کیفیت اداء) مربوط به دال است یا مدلول یا هردو؟ وعده کرده بودیم که روایات باب حزن در بحارالانوار (ج72 ص70) را بخوانیم که نکته ای در روایت اول آن بود. ابتدا مرور سریعی بر روایات دوم و سوم:
2- عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: أَوْحَى اللَّهُ إِلَى عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ع يَا عِيسَى هَبْ لِي مِنْ عَيْنَيْكَ الدُّمُوعَ وَ مِنْ قَلْبِكَ الْخُشُوعَ وَ اكْحُلْ عَيْنَكَ بِمِيلِ الْحُزْنِ إِذَا ضَحِكَ الْبَطَّالُونَ وَ قُمْ عَلَى قُبُورِ الْأَمْوَاتِ فَنَادِهِمْ بِالصَّوْتِ الرَّفِيعِ لَعَلَّكَ تَأْخُذُ مَوْعِظَتَكَ مِنْهُمْ وَ قُلْ إِنِّي لَاحِقٌ بِهِمْ فِي اللَّاحِقِينَ.
3- عَنْ رِفَاعَةَ عَنْ جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَرَأْتُ فِي كِتَابِ عَلِيٍّ ع إِنَّ الْمُؤْمِنَ يُمْسِي وَ يُصْبِحُ حَزِيناً وَ لَا يَصْلُحُ لَهُ إِلَّا ذَلِكَ.
حاج آقا [آیت الله بهجت] می فرمود به دلت نگاه کن اگر دیدی خوشحالی بدان کارش خراب است.
اما روایت اول که از مصباح الشریعه است. درباره روایات مصباح ان قلتهایی هست. نظر حاج آقا [آیت الله بهجت] این بود که اولش که وی میگوید قال الصادق درست است اما از یکجایی به بعد مولف نظر خود را در توضیح روایت آورده و این را از کلام امام جدا نکرده است. مرحوم مجلسی شاید حدود دو سوم روایات مصباح را در بحار آورده است. در اینجا نیز مرحوم مجلسی کل متن را (حتی قیلهایی که دارد و علی القاعده دیگر از امام نیست) را هم آورده است. روایت این است که:
« قَالَ الصَّادِقُ ع الْحُزْنُ مِنْ شِعَارِ الْعَارِفِينَ لِكَثْرَةِ وَارِدَاتِ الْغَيْبِ عَلَى سَرَائِرِهِمْ وَ طُولِ مُبَاهَاتِهِمْ تَحْتَ تَسَتُّرِ الْكِبْرِيَاءِ وَ الْمَحْزُونُ ظَاهِرُهُ قَبْضٌ وَ بَاطِنُهُ بَسْطٌ يَعِيشُ مَعَ الْخَلْقِ عَيْشَ الْمَرْضَى وَ مَعَ اللَّهِ عَيْشَ الْقُرْبَى وَ الْمَحْزُونُ غَيْرُ الْمُتَفَكِّرِ لِأَنَّ الْمُتَفَكِّرَ مُتَكَلِّفٌ وَ الْمَحْزُونُ مَطْبُوعٌ وَ الْحُزْنُ يَبْدُو مِنَ الْبَاطِنِ وَ التَّفَكُّرُ يَبْدُو مِنْ رُؤْيَةِ الْمُحْدَثَاتِ وَ بَيْنَهُمَا فَرْقٌ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي قِصَّةِ يَعْقُوبَ ع إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ فَبِسَبَبِ مَا تَحْتَ الْحُزْنِ عِلْمٌ خُصَّ بِهِ مِنَ اللَّهِ دُونَ الْعَالَمِينَ. [ادامه روایت که در جلسه بیان نشد:  وَ قِيلَ لِرَبِيعِ بْنِ خُثَيْمٍ مَا لَكَ مُهْتَمٌّ قَالَ لِأَنِّي مَطْلُوبٌ وَ يَمِينُ الْحُزْنِ الِابْتِلَاءُ وَ شِمَالُهُ الصَّمْتُ وَ الْحُزْنُ يَخْتَصُّ بِهِ الْعَارِفُونَ لِلَّهِ وَ التَّفَكُّرُ يَشْتَرِكُ فِيهِ الْخَاصُّ وَ الْعَامُّ وَ لَوْ حُجِبَ الْحُزْنُ عَنْ قُلُوبِ الْعَارِفِينَ سَاعَةً لَاسْتَغَاثُوا وَ لَوْ وُضِعَ فِي قُلُوبِ غَيْرِهِمْ لَاسْتَنْكَرُوهُ فَالْحُزْنُ أَوَّلٌ ثَانِيهِ الْأَمْنُ وَ الْبِشَارَةُ وَ التَّفَكُّرُ ثَانٍ أَوَّلُهُ تَصْحِيحُ الْإِيمَانِ بِاللَّهِ وَ ثَالِثُهُ الِافْتِقَارُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِطَلَبِ النَّجَاةِ وَ الْحَزِينُ مُتَفَكِّرٌ وَ الْمُتَفَكِّرُ مُعْتَبِرٌ وَ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَالٌ وَ عِلْمٌ وَ طَرِيقٌ وَ عَلَمٌ يُشْرِقُ.]
(ابتدا توضیح مختصری از روایت مطرح شد که درباره کلمه «المباهات» ایشان اینکه مباهات را به مفاخره تفسیر کرده اند را قابل دفاع ندانستند و توضیح دادند که مرحوم مصطفوی در التحقیق فی کلمات القرآن الکریم نکته خوبی را اشاره کرده که الف باب مفاعله برای دلالت بر استمرار است، سافر سفری است که به درازا می انجامد، به کشتن فوری و با یک گلوله قاتل نمی گویند بلکه قتل می گویند و ... و سپس در جلسه مقداری قیل و قال شد درباره معنای مباهات) اما جمله محل بحث ما عبارت الْمَحْزُونُ ظَاهِرُهُ قَبْضٌ وَ بَاطِنُهُ بَسْطٌ است (کسی ان قلت آورد که شاید همین هم از امام نباشد و از مولف مصباح باشد. ایشان بر اساس اینکه از امام باشد بحث را ادامه دادند) نکته بحث این است که در آیات و روایات حزن هم به معنای مثبت به کار رفته (مانند همین روایات) و هم به معنای منفی (مثلا در حدیث جنود عقل و جهل، حزن جزء جنود جهل است در مقابل فرح) و این روایت ضابطه می دهد: هر حزنی که باطنش هم قبض باشد حزن منفی است و حزن مثبت حزنی است که باطنش بسط باشد.
اکنون با توجه به این روایت در کنار آیه شریفه «و ان من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم» که دلالت می کند آیات قرآن هم از خزانه ای پایین آمده و دچار قدر و ضیق شده اند می تواند این قول را تقویت کرد که حزن در روایت نزل بالحزن فضای نزول است (نه خاص دال و نه خاص مدلول). اگر حزن یک قبض است که باطنش بسط است آِات در مقام خزائت در بسط بودند و با نزول به قدر و لذا به قبض مبتلا شدند و لذا حزن به خود فضای این نزول می تواند نسبت داده شود.
سوال و اشکال: معنای نزل بالحزن را باید با توجه به بعدش (فاقرئوه بالحزن) دید. همان طور که در دومی یعنی یک حالت محزون به خود بگیرید در نزل بالحزن هم یعنی ملک وحی با یک حالت محزونی آورده است. حالا ممکن است اینها که می گویید از باب علت آن حزن بوده باشد.
پاسخ: اولا اگرچه محال نیست که نزل را را به معنای قرأ بگیریم اما لزومی هم ندارد خصوصا که تعبیر انزل هم به کار نبرد [یعنی بالحزن متعلق به نزل است که فاعل نزل خود قرآن است؛ در حالی که اگر انزل بود فاعلش جبرئیل می شد و آن گاه حزن را می شد به جبرئیل نسبت داد اما وقتی نزل است نسبت دادن حزن به خود قرآن اولی است] ثانیا همین که می گویید ملک وحی با یک حالت حزن قرائت کرد، آیا این حالت حزن گزاف بوده؟ اگر نبوده علتش چیست؟ اگر می گویید علتش همین است که آیات از مقام خزائت که مقام بسط بود نزول کردند و ...، خوب چرا اول یک تاویل کنیم و بعد این را علت بگیریم. همان نزل را به معنای خودش (و نه به معنای قرأ) می گیریم و این چیزی را که شما علت برای «نزل بالحزن» می دانید مفاد کلام «نزل بالحزن» می دانیم
ثالثا باید دید اصل اولیه قرآن مکتوب است یا ملفوظ؟ قبلا اشاره شد که شواهد بر طرفین هست اما شواهد بر اینکه ابتدایش مکتوب باشد بیشتر و قویتر است.[ علاوه بر آنچه قبلا مطرح شد که به علت تکراری بودن نمی نویسم] از جمله شواهد اینکه اگر قرآن تدوین کل تکوین است باید ببینیم اولین مرحله که نشانه می خواهد ذوالنشانه را نشان دهد با لفظ سازگارتر است یا با کتابت. نشانه ای که متصرم نباشد انسب است از لفظ و تلفظ و تموج که امری متصرم است. این لفظ که مثلا ملک وحی می خواهد به پیامبر القا کند باید اول در موطن ثابتی مابه ازایی داشته باشد تا بعد با تلفظ که امری متصرم است به پیامبر منتقل شود. خود ما هم غالبا یک صورت ذهنی مستقر در نفس (مثلا کیف مسموع) را ما به ازای این لفظ قرار می دهیم که دیگر از سنخ لفظ و تلفظ و دارای تصرم نیست.


- مباحث روز سه شنبه 22 اردیبهشت 1394

ادامه بحث درباره اینکه حزن به کجای کلام مرتبط می شود؟
- لسان عرب خصوصیتی دارد که به قراء تمکن داده تعدد قرائت را. الان الفبای بین المللی فونتیک درست شده که به ازای همه حروف مصوت و صامت همه زبانها حرف تعریف کرده اند (امروزه الفبای آوانگاری بین‌المللی شامل ۱۰۷ همخوان و ۳۱ واکه می‌شود. ۱۹ نشان دیگر نیز برای نشان دادن کشیدگی، تکیه، نواخت و آهنگ جملات به کار می‌روند.) و اگر مطلبی با آن نوشته شود امکان ندارد بتوان آن را دوگونه خواند اما در زبان عربی خصوصا وقتی نقطه و اعراب نداشته باشد بسیار متنوع می توان قرائت کرد. به علاوه حروف مصوت تعریف شده در فارسی و عربی شش تاست؛ فکر می کنم در کتاب ابراهیم انیس (که کتابهای وی برای ورود در فقه اللغه بسیار خوب است) خوانده بودم که  بشر می تواند بالای 50 حرف مصوت و بالای 300 حرف صامت داشته باشد. (در ادامه جلسه توضیحات مفصلی درباره حروف مصوت و مخرج آنها و ... داده شد)
اکنون اگر تمام الفبای فونتیک را داشته باشید به نظر می رسد حزن به اینها مربوط نباشد.
آیا حزن به طنین کلام مربوط است؟ (در طنین کلام عوامل متعددی از فضای دهان و اندازه حلقوم و نای گرفته تا کاسه چشم و اندازه جمجمه تاثیر دارد و از تفاوتهای مهم طنین با حروف در این است که حروف در هر زبان یک گونه ادا می شود اما طنین از شخص به شخص متفاوت است)

روز چهارشنبه 2
3 اردیبهشت 1394 به علت برگزاری راهپیمایی در محکومیت حمله عربستان به یمن در این ساعات دروس حوزه تعطیل شد

- مباحث روز یکشنبه 27 اردیبهشت 1394
ادامه بحث درباره اینکه حزن به کجای کلام مرتبط می شود؟ و آیا چیزی است که صرفا به ادای کلام مربوط است به نحوی که هیچ ربطی به ذات کلام ندارد؟ بیان شد که مناسبترین معنا این بود که باء را باء ملابست در نظر بگیریم یعنی نزول ملابس با حزن بوده به طوری که هر نفسی که شانیت محزون شدن داشته باشد اگر مدرک این فضای نزول شود محزون می شود خواه ملکی که آورده، مستمعی که شنیده و همین طور قاری ای که بعدا می خواهد قرائت کند.
قبلا درباره قرآن صاعد مطالبی اشاره شد و این از بحثهای بسیار مهم است (قرآن صاعد گاه به معنای دعا به کار می رود که این منظور ما نیست بلکه به معنای قرآنی که توسط مکلف درک و قرائت می شود و او را بالا می برد) در این فضا می گوییم نزل بالحزن پس تو که الان می خواهی قرآن صاعد را ترتیب دهی به حزن بخوان.
سوال: پس ترتبش چه می شود (ترتب فاقروءا بر نزل بالحزن)؟
پاسخ: قبلا بحثی در معنای قرائت داشتیم. ساده ترین معنی این ترتب همان توجه به معنای قرائت است: اگر قرائت یعنی دقیقا همان کاری که او کرده ما تکرار کنیم پس اگر او محزون خوانده قرائت یعنی ما هم محزون بخوانیم. اما اینکه چرا محزون خوانده و چرا با حرن نازل شده بحث دیگری است و اینکه حزن به کجای کلام مرتبط می شود:
در اشتقاق کبیر بحثی هست که آیا دلالت الفاظ با معانی اتناسبی دارد یا خیر؟ متاخرین اصولیون مخاف بودند اما برخی هم پاسخ دادند که اینکه دلالت بالذات نیست (و لذا زبان فارسی با عربی فرق می کند و معانی الفاظ زبانها آموختنی و حفظ کردنی است) اما منافاتی ندارد که یک تناسب ذاتی (نه دلالت بلکه فقط تناسب) در کار باشد. همان گونه که مثلا دود شانیت دلالت بر آتش را دارد اما این دلالت تنها برای کسی حاصل می شود که ارتباط این دو را بداند، در عین حال یک شانیت ذاتی دارد.
حالا آیا این تناسب در سطح حروف هم هست که هر حرفی با معنایی تناسب (نه دلالت) داشته باشد؟ و اگر دارد با یک معنای بسیط یا مرکب یا هردو؟ در اوایل که از حروف مقطعه بحث می شد اشاره شد که در عین حال که می پذیریم که وجود لفظی حروف و الفاظ به نحوی وجود عینی آنها هم هست اما محال نیست که هریک از این حروف یک وجود عینی منحاز غیرلفظی هم به ازای خود داشته باشند (مثلا در روایات آمده که اولین چیزی که خدا آفرید حروف بود؛ خیلی بعید است که مقصود، ایجاد لفظی از جانب خدا باشد. لذا بعید نیست که این حروف بسائط اولیه خلقت باشند. و اشکالی ندارد که به ازای هر هر بسیط حقیقی یک بسیط لفظی (حرف) قرار داده باشند (روایتی داشتیم درباره حروف تهجی (نه فقط حروف مقطعه) که ما من حرف الا و هو اسم من اسماء الله)
حالا آیا یک حرف لفظی می تواند آن بسیط را برساند؟ می تواند امور دیگر را هم برساند؟ یعنی آیا مشکلی هست که چند تناسب برای یک حرف باشد؟
امروزه بدینجا رسیده اند که سخن سه بخش عظیم دارد: حوزه تولید لفظ (یعنی چه کارهایی باید بشود که مثلا لفظ ک از دهان خارج شود و نه لفظ ف)، حوزه انتقال لفظ و(یعنی مکانیسم امواجی که این لفظ را از من به شما منتقل می کند چیست و موجی که ک را منتقل می کند چه فرقی دارد با موجی که ف را منتقل می کند) و حوزه دریافت لفظ (یعنی در گوش من و ادراک مستمع چه می گذرد که افظ ک را متمایز از لفظ ف درک می کند. لفظ در هر مرحله اوصافی دارد. مثلا اطباق وصل لفظ در مرحله تولید است. یا مثلا شما می توانید با به دست آوردن موجی که مثلا حرف ک را منتقل می کند با یم وسیله و بدون اینکه از حنجره و دهان استفاده کنید این موج را ایجاد و لفظ را منتقل کنید (از کشفیات مهم در مرحله انتقال صوت، فرمنت صوت است که همین یک نوع تشخیص صوت بر اساس موج اوست) حالا قرآن در این سه مرحله انجام می شود و در حروفش در هریک اوصافی دارد واقعا بالدقه العلمیه وصف اوست در آن مرحله.
(از عجائب بحث صوت، ارتعاش طبیعی است. کشف آن به واقعه ای برمی گردد که عده ای سرباز روی یک پل بتونی بسیار محکم رژه می رفتند و پل ویران شد و بعد دیدند که هر سازه ای یک عددی به ارتعاش طبیعی دارد که اگر معادل با آن عدد تکانه ای در آن ایجاد شود چگونه مضاعف می شود و نیرویی بسیار عظیم ایجاد می کند.)
حالا اگر یک حرف انواع تناسبات داشته باشد چه اشکالی دارد کسی که عالم به همه آن تناسبات است همه آنها را در هنگام به کار گیری آن حرف لحاظ کند
به هر حال ناحیه ادا هم مهم است و در ناحیه ادا گاه ما به نشانه های بیشتری نیاز داریم (مثلا گاه با یک جلو و عقب کردن ویرگول معنا کاملا معکوس می شود)
شخصی سوالی پرسید بر اساس این فرض که بیان کلی به خاطر عجز ما در این است که نمی توانیم تک تک جزئیات را لحاظ کنیم اما خدا که می تواند پس اصلا در همه موارد جزیی ها را لحاظ کرده است. خلاصه پاسخ این بود که عالم منحصر در فردهای جزییه نیست، بلکه حقایق نفس الامریه ای داریم که فوق جزئیت و فردیتند و قرآن همه آنها را بیان می کند و احتمال دادند که تعبیر کتاب در برابر تعبیر حکمت (و یعلمهم الکتاب و الحکمه) برای دلالت بر وقایع در برابر دلالت بر حقایق کلیه باشد.
خلاصه کلام اینکه حزن هم در محدوده ایجاد و هم در محدوده انتقال و هم در محدود دریافت می تواند حضور داشته باشد.


- مباحث روز دوشنبه 28 اردیبهشت 1394
حروف از سنخ علاماتی است که با سایر علائم متفاوت است. سه گونه علامت داریم: گاهی خود علامت توصیفگر است؛ گاهی خود علامت توصیفگر نیست، مفادش توصیفگر است؛ و گاهی نه خودش توصیفگر است و نه مفادش و حروف از این دسته سوم است. [این مطلب بیش از این توضیح داده نشد. سوالاتی پیش آمد و بحث به روایت توحید صدوق که علم باطن علم الالفاظ و الحروف و الحرکات است کشیده شد و اینکه تحقیقات درباره گفتاردرمانی چقدر به پیشرفت مطالب مربوط بهزبان و علامتها کمک کرده است. سپس دسته بندی دیگری مطرح شد که من نسبتش را با دسته بندی فوق نفهمیدم:]
علامات چند قسمند:
1) متفرد: یک چیز علامت یک چیز. مثلا چوبی را در یک فرسخی یک شهر نصب می کنید که علامت برای فاصله یک فرسخی از این شهر باشد.
2) گروهی غیر ترکیبی: مثلا چهار عمل اصلی در حساب (+ - x /) اینها یک گروهند اما به نحو ترکیبی نیستند
3) گروهی ترکیبی توصیفگر: مثلا اعداد هندی (0، 1،2، 3، ...) یکی از عوامل مهم پیشرفت ریاضیات در اروپا به این بود که اعداد رومی را کنار گذاشتند و اعداد هندی را به کار بردند. اینها خاصیت ترکیبی دارند که دیگر هر مقداری را براحتی می توان با آنها نشان داد. ده تا نماد است که هر کدام در هر جایگاهی قرار گیرد در کنار بقیه معنای خاصی می دهد (مثلا 9 در رتبه سوم دلالت بر نهصد می کند و ...)
4) گروهی ترکیبی غیرتوصیفگر: مثل حروف. مثلا ضرب به معنای زدن است و بچه این را می داند اما به صورت یک مدرک بسیط در ذهن او هست تا مدرسه می رود و به او یاد می دهند که این کلمه از حروف تشکیل شده است. این سه تا حرف بخودی خود توصیفگر هیچ چیزی نیستند (برخلاف مثلا نماد 4 که توصیفگر مفهوم عدد چهار است) ولی وقتی به نحو ترکیبی کنار هم قرار می گیرند به صورت وضعی دلالت بر یک مطلبی می کنند. حرف ض در اینجا یک موضع خاص دارد که اگر جایش عوض شود معنا را عوض می کند اما خود حرف ض هیچ معنای توصیفی ندارد؛ یعنی وقتی می گوییم ضاد هیچ معنایی به ذهنمان نمی آید و فقط خودش است. (البته قبلا درباره اینکه اینها با اموری تناسب دارند بحث شد اما بحث تناسب غیر از بحث دلالت است)
در جلسه قبل گفتیم که درباره هرکدام از این حروف سه علم بحث دارد: تولید صوت، انتقال حرف، و دریافت حرف. و در هرکدام تناسبهایی هست ولو ما ندانیم. مثلا حرف ض در مرحله انتقال موجی دارد و خصوصیاتی دارد. در دلش عدد هست، مضرب هست (طنین صوت، فرکانس و شدت صوت نیست اما مضربهاییی از فرکانس صوت است)
الان بشر وقتی می خواهد که به هیچ وجه توصیف به ذهن نیاید از حروف استفاده می کند.
بحث ما این بود که حزنمبادی ای دارد که در همه مراحل حروف می تواند تناسبش محفوظ باشد. نزل القران بالحزن یعنی جوهره قرآن وقتی می خواهد نزول پیدا کند ملابست با حزن دارد، یک اقتضایی دارد که این اقتضا در نشانه های دال بر قرآن هم محفوظ است و خدایی که این تناسبها را می داند و دستش هم باز است چه اشکالی دارد که اینها را لحاظ کند؟
چندبار پرسش و پاسخ رخ داد که بحث را منحرف کرد که خلاصه اش این است: یکی از حضار اصرار داشت که حزن حتما مربوط به معانی است که قبلا حاج آقا بحث کرده بود که اولا معنا ساحت شناخت است و ثانیا می تواند با برخی موسیقیها و بدون هیچ کلام حالت حزن را ایجاد کرد که شخص محزون شود اما معنای خاصی در ذهنش نیامده باشد. بعد وی خواست معنای روایت را یک برداشت عرفی محدود کند که منظور حزن فی الجمله است یعنی گاهی با حزن توام بوده مثلا به خاطر آیات عذاب، که حاج آقا در عین اینکه چنین مرادی را محتمل دانستند اما گفتند ما داریم بر اساس این بحث می کنیم که آیا می شود این به معنای حزن بالجمله باشد و سراغ این رفتند که اصلا ممکن است قرآن هدفی داشته که اگر بخواهد به هدف خود برسد چاره ای نیست مگر اینکه فضای روحی انسان فضای محزون باشد. مانند اینکه معلم ریاضی می گوید اگر کسی می خواهد درس مرا بفهمد باید تمرکز داشته باشد یعنی بدون چنین فضایی هدف من اصلا حاصل نمی شود یادمان باشد این حزن احتمالا همان است که ظاهره قبض و باطنه بسط لذا در آیات بهشتی هم پیاده می شود. همان حالتی که وقتی مومن می شنود تری اعینهم تفیض من الدمع مما عرفو من الحق.
طبیعی ترین وجوه برای نزل بالحزن این است که مطلب قرآن طوری است که برای صعود دادن آمده و نمی شود وحی بیاید و قلب حضرت شنگول باشد؛ حتی در آیات بهشت، زیرا بالاخره این جدایی و نبودن در آنجا که لااقل احساس می شود...


- مباحث روز سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 (با توجه به تعمیرات در منزل همسایه، سروصدای فراوانی بلند شده بود که متاسفانه در فایل صوتی منعکس شده است لذا سعی کردم متن را تفصیلیتر بنویسم)
درتوحید صدوق ص 436 روایتی است که حضرت رضا علیه السلام در پاسخ عمران صابی توصیفاتی از حروف دارند. می فرمایند [متن کامل روایت را در ذیل مباحث آورده ام]
«... كَانَ أَوَّلُ إِبْدَاعِهِ وَ إِرَادَتِهِ وَ مَشِيَّتِهِ الْحُرُوفَ الَّتِي جَعَلَهَا أَصْلًا لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ ... وَ لَمْ يَجْعَلْ لِلْحُرُوفِ فِي إِبْدَاعِهِ لَهَا مَعْنًى غَيْرَ أَنْفُسِهَا (سپس توضیحاتی می دهند و می رسند به این عبارت که:) وَ الْحُرُوفُ لَا تَدُلُّ عَلَى غَيْرِ أَنْفُسِهَا قَالَ الْمَأْمُونُ وَ كَيْفَ لَا تَدُلُّ عَلَى غَيْرِ أَنْفُسِهَا- قَالَ الرِّضَا ع لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يَجْمَعُ مِنْهَا شَيْئاً لِغَيْرِ مَعْنًى أَبَداً فَإِذَا أَلَّفَ مِنْهَا أَحْرُفاً أَرْبَعَةً أَوْ خَمْسَةً أَوْ سِتَّةً أَوْ أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ أَوْ أَقَلَّ لَمْ يُؤَلِّفْهَا لِغَيْرِ مَعْنًى وَ لَمْ يَكُ إِلَّا لِمَعْنًى مُحْدَثٍ لَمْ يَكُنْ قَبْلَ ذَلِكَ شَيْئاً قَالَ عِمْرَانُ فَكَيْفَ لَنَا بِمَعْرِفَةِ ذَلِكَ قَالَ الرِّضَا ع أَمَّا الْمَعْرِفَةُ فَوَجْهُ ذَلِكَ وَ بَابُهُ أَنَّكَ تَذْكُرُ الْحُرُوفَ إِذَا لَمْ تُرِدْ بِهَا غَيْرَ أَنْفُسِهَا ذَكَرْتَهَا فَرْداً فَقُلْتَ أ ب ت ث ج ح خ حَتَّى تَأْتِيَ عَلَى آخِرِهَا فَلَمْ تَجِدْ لَهَا مَعْنًى غَيْرَ أَنْفُسِهَا ...»
هرچیزی بخواهد در علامیت قویتر باشد باید در نفسیت قویتر باشد یعنی هرچه چیزی همراه با وصف باشد علامیتش ضعیفتر است و وصف همراه خود را هم وارد می کند اما هرچه چیزی فقط نفسیت داشته باشد و وصف نداشته باشد توان علامیت بالاتری دارد. مثلا نمادهای عدد (مثلا 2) همراه یک وصفی است و لذا در علامیت به اندازه حروف قوی نیستند. اما مثلا ف فقط خودش است. وقتی می گویم ف به ذهن شما چیزی نمی آید مگر ف. اما وقتی می گویم دو به ذهن شما مفهوم دوتا بودن می آید.
حالا این حرف ف چیست؟ آیا آن که نوشته ایم، حرف ف است؟ اینکه یک کیف مبصر است و انسانهای کور که ف را درک می کنند، این را نمی بینند. آیا تلفظ ف که می شنویم است؟ این هم که کیف مسموع است و انسانهای کر آن را درک نمی کنند. پس صوت ف و شکل ف، وجود لفظی و کتبی ف است نه حقیقت ف؛ بلکه حقیقت ف وقتی در مشاعر سمعی و بصری ما بیاید این گونه می شود. حروف طبایعی دارند که آن طبیعتشان کیف مسموع و مبصر نیست، یک موطن نفس الامری ای دارند که در این مجالی وجود کتبی و وجود لفظی و وجود ذهنی مکتوب (تصویر ذهنی از ف) و وجود ذهنی ملفوظ (درک ذهنی از لفظ ف) خود را نشان می دهد.
سوال: در مورد ف لفظی درست، اما مگر ف کتبی چیزی بیش از یک قرارداد است که در فارسی به صورت ف [و در انگلیسی به صورت F ] نشان داده می شود.
پاسخ: در اینجا باید دوباره آن مساله ای که بارها مطرح شده را تکرار کنیم که: آیا اصل حروف لفظ است یا خیر؟ یک سخن معروفی هست که اساسا وجود عینی لفظ همان وجود لفظی اوست؛ ف یک لفظ است که وجود لفظیاش همان وجود عینیاش است اما وقتی ف را نوشتم این دیگر وجود عینی ف نیست بلکه یک وضع است که ما این علامت را وضع کرده ایم برای لفظ ف.
اما در همینجا ما این سوال را مطرح کردیم که آیا اصل ظهور قرآن (یعنی اولین مرتبه به ظهور آمدن قرآن) لفظ بوده یا غیرلفظ؟ یعنی آیا ابتدا خدا یک لفظی را تلفظ نموده یا یک چیزی بوده که خوانده شده و با خواندنش به لفظ درآمده است؟ آیا اول ظهور قرآن لفظ بوده و خدا صوتی را ایجاد کرده یا اول قلم می نویسد و بعد پای صوت و لفظ به میان می آید؟ (که شواهدی ارائه شد که ظاهرا اول باید کتاب باشد: الر کتاب احکمت آیاته و ...، [و اینکه اساسا لفظ یک وجود متصرم است و هر متصرمی تکیه به یک ثابتی دارد و ثابت مقدم بر متصرم است])
(سوالی شد که آیا بحث شما ناظر به قرآن است یا مطلق زبانها. یعنی ممکن است در مطلق زبانها لفظ مقدم باشد اما در قرآن کتاب. که پاسخ مختصری داده شد که بحث تفاوتی نمی کند و ما سراغ قرآن رفتیم که مساله در آن واضحتر است)
(به مناسبتی که نفمیدم چه بود بحث کشیده شد به اینکه تعبیر سمع در قرآن مفرد آمده اما ابصار جمع. یک نکته اش شاید این است که قوه سمع که دریافت می کند بسیط دریافت می کند. اولا قوه سمع تقدم دارد بر باصره (در شکم مادر هم صداهایی را میشنود؛ شاید یک دلیلش این است که اولین چیزی که ادارک بچه را به خود متوجه می کند حرکت است. در بصر باید مدتی باشد چشم باز شود و حرکتی را بیابد اما در سمع خود امواج می آیند و حرکت را در قوه سامعه پدید می آورند) ثانیا سمع خیلی نقش ایفا می کند. اگر نشنویم نمی توانیم ادا کنیم و لذا کسی که کر است لال می شود؛ قوه سمع قوه ناطقه را فعال می کند. به هرحال یک قول این است که قوه سمع یک امر بسیط دریافت میکند بعد مابه الاشتراک را از مابه المتیاز جدا می کند و به کلمه و حروف می رسد)
به هر حال لب و جوهره قرآن که می خواهد حقایق را نشان دهد و از سنخ فضای دال و مدلول استفاده می کند آیا آن لحظه اول که می خواهد ظهور کند ریختش ریخت لفظ و صوت است یا ریخت لفظ نیست، بلکه نشانه ای می گذارد و بعد می گوید نشانه را بخوانید. به نظر می آید اول ظهورش لفظ نیست زیرا ریختش ابتدا نمیتواند ریخت متصرم باشد. الر کتاب احکمت آیاته، اولش کتاب است و اینها آیات همان کتابند نه آیات ملفوظ. فی صحف مطهره ... بایدی سفره. این سفیران از صحف مطلب را می آورند و ...
در مانحن فیه هم باید گفت اگر کتاب اصل باشد: حرف (مثلا ف) یک طبیعتی دارد که اول مرتبه ظهورش از طریق لفظ نیست. برای هم وجود لفظی عین حقیقت او و وجود عینی او نیست. بلکه آن طبیعت اولین مرحله ظهور اوست. ف حقیقتش خود ف است قبل از اینکه در قالب وجود لفظی بیاید. پس ف وجود عینی اش عین وجود لفظی اش نیست؛ بلکه وجود عینی ای دارد که این وجود لفظی، وجود لفظیِ اوست.
حالا دوباره به عبارت امام توجه کنید:
قَالَ عِمْرَانُ فَكَيْفَ لَنَا بِمَعْرِفَةِ ذَلِكَ قَالَ الرِّضَا ع أَمَّا الْمَعْرِفَةُ فَوَجْهُ ذَلِكَ وَ بَابُهُ أَنَّكَ تَذْكُرُ الْحُرُوفَ إِذَا لَمْ تُرِدْ بِهَا غَيْرَ أَنْفُسِهَا (دقت کنید می فرماید وقتی با خود حروف سر و کار داری، تذکر الحروف نه اینکه تلفظ الحروف و «خود حروف» وجود لفظیشان باشد) ذَكَرْتَهَا فَرْداً فَقُلْتَ أ ب ت ث ج ح خ حَتَّى تَأْتِيَ عَلَى آخِرِهَا فَلَمْ تَجِدْ لَهَا مَعْنًى غَيْرَ أَنْفُسِهَا (اینکه فرمود قلت ا ب ...، نه اینکه این وجود حقیقیِ حروف باشد بلکه اول طبیعت حرف را احضار می کنی بعد وجود لفظی برایش ایجاد می کنی)
آن جمله اولی که از ایشان نقل کردیم کانه نص است در اینکه حقیقت حروف وجود لفظیشان نیست: «كَانَ أَوَّلُ إِبْدَاعِهِ وَ إِرَادَتِهِ وَ مَشِيَّتِهِ الْحُرُوفَ الَّتِي جَعَلَهَا أَصْلًا لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ» آیا یعنی اول اصواتی را خدا آفرید و اینها اصل همه چیر بود؟ شاهدش هم روایتی که درباب معنی حروف معجم (نه حروف مقطعه) در همین توحید صدوق آمده است [حاج آقا خواستند روایت را بخوانند که شخصی سوال کرد و بحث به جای دیگر رفت. حدس می زنم مقصودشان این روایت بوده باشد:  إِنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِيُعَرِّفَ بِهِ خَلْقَهُ الْكِتَابَةَ حُرُوفُ الْمُعْجَم‏. ص 232]
سوال: آیا احتمال نیست که این ابتدای خلقت مادی مد نظر باشد که بخواهد بگوید صوت ابتدای خلقت مادی است یعنی یک موج است و از موج پدید آمده است؟
پاسخ: روایات درباره اول ما خلق الله متعدد است که باید آنها را فهمید. اول ما خلق الله نوری، العقل، القلم، الماء و ... آمده است. یکی از مهمترین اینها روایتی است که در اصول سته عشر است و عجیب است که در مجامع روایی (حتی در بحار الانوار) آن را نیاورده اند. (اصول سته عشر ص286)  قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: إِنِّي لَأَعْلَمُ أَوَّلَ شَيْ‏ءٍ خُلِقَ، قَالَ: وَ مَا هُوَ؟ قَالَ: الْحُرُوف‏.
اینکه در ظهور طبیعت و ظهور عالم امر در عالم صغیر [ظاهرا مقصود: ظهور و استقرار روح در جسم بود] اصلش با تموج ظهور می کند درست است. اما مساله این است که در فضای تموج و ظهور توسط امواج، آیا طبایع کارهای هستند یا خیر؟ یعنی در متن سیلان و تموج آیا ثابتات هیچکاره اند؟ یا اگر ثابتی نداشته باشیم اصلا موج و سیلان هم نداریم؟ به نظر می رسد پشتوانه تحقق یک تموج، طبایع و ثابتاتند. الاشیاء تعرف بمقابلاتها. اگر چیزی محضا تموج و سیلان باشد آیا اصلا موجی در کار خواهد بود؟ باید ببینیم موج چیست و چه تعریفی دارد. فعلا وارد مناقشه ها نشویم. همین تعریفی که الان رایج است می گویند انتقال انرژی در بستر ماده. (جسمها ایستاده اند اما این انرژی را دست به دست با بالا و پایین شدنشان منتقل می کنند) در همینجا چیز ثابتی داریم به نام انرژی که دارد دست به دست می شود؛ و اگر آن را نداشتیم موجی نداشتیم. بستری ثابت هم هست که این بستر موج را منتقل می کند. لذا اصلا محال است که تموج را بدون ثابت در نظر گرفت. لذا حتی اگر اصل عالم را تموج بدانیم این یک امر ثابت و پشتوانه ای می خواهد. نمی توان گفت اول لحظه عالم موج است. تا نیرو نداشته باشید این نیرو بوسیله تموج انتقال پیدا نمی کند. البته نه انرژی موج است و نه آن طنابی که مثلا با بالا و پایین رفتنش موج پیدا شده؛ اما اینها باید باشند تا موج ایجاد شود.
سوال: شاید در موطن ما چنین است که موج نیازمند ثابتاتی است. آیا محال است که در یک موطنی با یک کن ایجادی، اولین ظهور تموج باشد؟
پاسخ انشاءالله در جلسه بعد.

- مباحث روز چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 (امروز هم به خاطر تعمیرات در منزل همسایه، سروصدا بود که متاسفانه در فایل صوتی منعکس شده است و سعی کردم متن را تفصیلیتر بنویسم)
سوال: در جلسه 28 اردیبهشت فرمودید «سه گونه علامت داریم: گاهی خود علامت توصیفگر است؛ گاهی خود علامت توصیفگر نیست، مفادش توصیفگر است؛ و گاهی نه خودش توصیفگر است و نه مفادش و حروف از این دسته سوم است.» اما این را توضیح ندادید.
پاسخ: گاهی خود علامت توصیفگر است مثل برخی نمادهای رانندگی؛ مثلا علامت گردش به راست یک خطی است منحنی به سمت راست که خود علامت مدلول خود را نشان می دهد. گاهی در خود نماد توصیفی نیست اما محتوایش توصیفگر است. مثلا نماد 9. کسی که اصلا این را ندیده باشد نمی داند دال بر چیست و باید به او گفت که این برای عدد نه است. اما خود همین عدد نه (9) معنا دارد. محتوای 9 محتوای معینی است. لذا وقتی مثلا بنویسید 9999 درست است که 9ای که در مرتبه چهارم قرار گرفته به معنای 9000 است اما نه بودنش را نمی توانید از او بگیرید. اما گاهی نه خود علامت توصیفگر است و نه محتوایش. مثلا خود «ض» و «ر» و «ب» نه علامتی بر چیز خاصی است و نه کلمه ضرب لزوما محتوای خاصی دارد. شما تصمیم می گیرید که معنای زدن را با این کلمه ضرب بیان کنید. اما ممکن هم هست که این را تغییر دهید و از این به بعد قرارداد بگذارید و برای رساندن معنای زدن از تعبیر «دخل» استفاده کنید. در هر صورت دستتان باز است. یعنی حروف این گونه اند که به هر نحو ترکیبی برای هر چیزی که بخواهیم می توانیم آنها را قرار دهیم. لذاست که دستگاه نطق عظیمترین دستگاه برای بشر است.
سوال: قبول داریم که حروف توصیفگر نیستند اما آیا کلمات هم توصیفگر نیستند؟
پاسخ: توصیفگر بودن متفرع بر درک مدرک است نسبت به موضوع. ممکن است بین توصیفگر و توصیف شده نسبتی باشد اما تا ما این تناسب را ندانیم توصیفگری و دلالتی در کار نیست. البته این حروف یک تناسبات نفس الامری ای با اموری دارند. اما فعلا در ذهن ما «ضرب» با «دخل» فرقی ندارد. بله، اگر کسی به تناسبات نفس الامری حروف علم داشته باشد آن وقت بعید نیست که از صرف لفظ ضرب چیزی بفهمد که بگوید تناسبش با زدن بیشتر است تا دخل.
در پایان جلسه قبل سوالی مطرح شد که شاید در موطن ما چنین است که موج نیازمند ثابتاتی است. آیا محال است که در یک موطنی با یک کن ایجادی، اولین ظهور تموج باشد؟عرض ما این بود که اساسا در هر موطنی تموج بخواهد صورت ژذیرد باید قرین ثلبتی باشد. در خود عالم فیزیک توضیح دادیم که تموج و سیلان بدون ثبات ممکن نیست. اما مطلب مهمتر این است که طبایع بقدری ظریفند که دائما ذهن با آنها دمساز است ولو خودش متوجه نباشد. حالا فرض را بر این می گذاریم که اول ظهور قرآن کریم، صوت و تموج باشد. آیا این ممکن است؟
(دو نکته: 1) اینکه اصل قرآن در اولین ظهورش کتاب است یا لفظ بحث سنگینی است. من فعلا در ذهنم راجح این است که کتاب مقدم است اما آن طرف هم شواهدی دارد؛ 2) ما قبلا درباره استعمال لفظ در اکثر از معنا در روایات سخن گفتیم. این روایت از آن روایاتی است که در هر بخشی از آن قرائنی دارد که ذهن را به سوی یک معنا می برد؛ لذا از اصل این احتمالی که دادید که چه بسا اول ما خلق بودن حروف ناظر به موطن عالم دنیا باشد استقبال می کنم. یعنی می تواند یک وجهش این باشد که ناظر به اول ظهور در عالم حرکات (نه اول صادر از خدا) باشد)
حالا فرض کنیم که اولین ظهور صوت باشد. مثلا گفته می شود کهیعص. الان این «کاف» ایجاد شده یک صوت است و ادعا شده بود که وجود لفظی این همان وجود عینی اش است و این غیر از «عین» است و هرکسی می فهمد که اینها دو صوت و دو وجود لفظی است. حالا اگر دوباره گفته شد کاف؛ این کاف دوم قطعا غیر از کاف اول است که البته با آن اشتراکی دارد که این اشتراک را با عین ندارد. اینکه گفتیم ثابتات در همه جا حضور دارند همین جا فهمیده می شود. کافی که تلفظ شد تموج بود اما آیا کاف بودن کاف به این تموج است؟ اگر هست پس کاف دوم چیست که تموجی دیگر است؟ معلوم است که کاف بودن کاف وابسته به این فرد خاص کاف نیست بلکه در گروی طبیعت کاف است که در همه این افراد ظهور می کند. الان طبیعت کاف یک امر ثابتی است اما فرد کاف متموج است. وقتی قرآن می فرماید کهیعص، الان این فرد کاف که الان پیامبر تلفظ کرد قرآن است یا اگر من هم آن را تکرار و تلفظ کنم قرآن را ادا کرده ام؟ این نشان می دهد که آنچه واقعا قرآن است طبیعت کاف است که خدا یک فردی از آن را الان ایجاد کرد و موطن خود آن طبیعت موطن علم است. (در اوایل تفسیر و ذیل آیه و عندنا کتاب حفیظ بحثی مفصل مطرح شد که اینکه کتاب را در صقع ربوبی بردند به خاطر کمبودهای مباحث کلاسیک بود ولی اگر توجه کنیم که واقعا نفس الامر دو حوزه دارد یکی حوزه عین (حوزه متعلق کن وجودی) و دیگری حوزه علم، که این حوزه را نیاز نیست در علم ذاتی خدا قرار دهیم؛ بلکه اگر توجه کردیم که نفس الامر اوسع از وجود است، این حوزه هم فیض خداست نه در ذات ربوبی و البته فیض اقدس است، اما نه اقدس ان یکون المفیض غیر المفاض (که معنای محصلی ندارد و به خاطر کمبود کلاسیک چنین تعبیر شده) بلکه اقدس ان یکون از سنخ فیض مقدس و کن ایجادی.
با این مبنا ملعوم می شود که اول ظهور قرآن از سنخ نشانه لفظی نیست.
حالا اینکه امام فرمود کان اول ابداعه و مشیته الحروف، آیا اینجا مال مقام کن ایجادی است و حروف قبل از کن ایجادی هیچ چیزی نیستند و حتی ظهور علمی هم ندارند؟ وقتی حروف می خواهد ابداع شود، چه چیزی می خواهد با کن وجودی به منصه ظهور برسد؟ باید گفت که ی ثابتی در موطن علم هست که این ثابت اگر بخواهد در ظروفی که مشاعر ما می توانند ادراک کنند، ظهور کند، باید یک فردی از آن موجود شود؛ اما با خود آن طبیعت، عقل ماست که تماس می گیرد نه مشاعر ما؛ و چون عقل در مرتبه خود آن طبیعت را می یابد و این کافهای تلفظ شده را هم می یابد می گوید این کافها در کاف بودن مثل همدیگر هستند؛ یعنی عقل من به نفس طبیعت رسیده و لذا ما به الاشتراک را می یابد.
خلاصه اینکه محال است سیلان صورت بگیرد مگر به پشتوانه ثابت؛ زیرا ریخت سیلان ریخت فرد است و پشتوانه فرد، طبیعت است. قبلا گفتیم که وجوهی برای حروف مقطعه هست که برخی اشرف است برخی انسب است، برخی طبیعی ترین حالت است (ولو ممکن است اشرف حالات نباشد) و طبیعی ترین وجه برای حروف مقطعه این است که مثلا ق یعنی خود قاف، یعنی طبیعیِ قاف، که این تلفظ قاف، فردی از آن است.
گفته شد که هر نشانه ای که نفسیتش قویتر باشد و هیچ توصیفی نداشته باشد خیلی کارآیی اش بیشتر است در نشانه گری. حال خداوند از طبایع نفس‌الامریة حروف برای نزول کتاب خود استفاده کرده است، یعنی از حروف که نماد محضند و هیچ معنای توصیفی ای ندارند و آنها را هم به صورت نشانه های چند منظوره می تواند به کار گرفته باشد و از تناسبات این طبایع با سایر امور نفس الامری برای تدوین تکئین و نشانه گذاری عالم استفاده کرده باشد. لذا وقتی کسی می گوید مراد از کهیعص این بوده که مردم ساکت شوند (یعنی معنا ندارد بلکه کاری انجام می دهد) این هم می تواند سخن صحیحی باشد از باب استعمال در اکثر از یک معنا. لذا حروف ممکن است هم کارهای مختلف انجام دهند هم معانی مختلف هم در حساب ابجد کبیر و صغیر و ... به کار آیند و ....
سوال: در تفسیر الدر المنثور ج3 ص257 [آنچه من یافتم در جلد 3 ص7 بود] آمده است که هرکس قرآن بخواند مانند این است که من رو در رو با او سخن می گویم: و أخرج ابن مردويه و أبو نعيم و الخطيب عن ابن عباس قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم من بلغه القرآن فكأنما شافهته به ثم قرأ وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغ
پاسخ: یک روایت دیگر هم هست که من حفظ القرآن فکانما ادرجت النبوه بین جنبیه. این را قبلا بنده در خصوص قرآن و روایات گفته بودم که حواسمان باشد گوینده این کلمات، غیر از نویسندگان عادی است. اگر حضور فرازمای و فرامکانی دارند خودشان حاضرند. الان که من متن آنها را می خوانم در محضر خودشان هستم و لذا بود که عرض می کردم آدم وقتی مشهد می رود این روایات را با خود در حرم ببرد و همین را آدم باز کند و چیزی هم نگوید. خوب معلوم است وقتی گدا دستش را باز می کند مقصودش چیست. حدیث را نمی فهمیم اما آدم همانجا بنشیند و باز کند و نگاهش کند این روایت. یکی از راههای توسل آدم این باشد و هر دفعه آدم یک چیزی از این روایت بفهمد. و قرینه اثباتی دارد این روایت که حضرت چندتا منظور از این دارد. هربار مرور کنید با خود می گویید اگر فقط این را می خواست بگوید پس چرا این یکی را هم گفته است؟ نگوییید فقط یک چیز می خواستم از این بفهمم.
سوال: [سر و صدا زیاد بود. این سوال را خوب نشنیدم و در فایل صوتی هم واضح نیست. ظاهرا چنین پرسید:] این بایدی سفره کرام برره چگونه می شود. آیا این در عالم وجود مَلِک و ... نیست؟
پاسخ: آیه می فرماید و کتبنا له فی الالواح من کل شیء. لوح چیست؟ گاهی می گوییم با کن ایجادی موجود شده و چیزی در او نوشتند. اما یکبار هم می گوییم لوح یک بستر است نه از سنخ بستر ایجاد شده با کن. یعنی بستر نفس الامر. البته این مهم است که وقتی ما موظن علم را گفتیم اصلا نمی خواهیم موطن وجود ملک و ... را انکار کنیم. بلکه می خواهیم بدانیم وقتی ملک می آید لحظه نزول کتاب، این است یا این خودش جزء مراحل بعدی است؟ مرتبه کتبنا له فی الالواح، یعنی یک لفظی بود که در الواح نوشتند یا چیزی بود که اگر به لفظ هم آمد باز آن اصل بود. البته منکر این نیستیم که تعبیر بایدی سفره مال عالم وجود است، اما اینکه همین بایدی سفره در موطن علم معنی ندارد این هم این طور نیست و در آنجا هم معانی برای خودش دارد. مثلا آیا ترتیب عقلی درست نمی کردیم که مثلا الماهیه امکنت فاحتاجت فاوجبت فوجبت فاوجدت فوجدت. اینها ترتب بود و قبل از وجود بود. در آنجا هم ترتب معنا دارد که مثلا طبایع طولی باشند. البته ظهور اولیه این است که بایدی سفره مال عالم وجود است.
« آخرين ويرايش: مه 20, 2015, 11:21:41 pm توسط سوزنچی »

آفلاین سوزنچی

  • ناظر
  • Sr. Member
  • *****
  • ارسال: 255
جدول صوتی حروف مصوت
« پاسخ #1 : مه 12, 2015, 05:35:07 pm »
در بحث تفسیر روز سه شنبه درباره حروف مصوت و نمودار آن صحبت شد و اینکه هر صوتی با چه حرکتی از زبان صادر می شود و به جدولی اشاره شد که محل تمام 31 حرف مصوت را مشخص کرده و با کلیک روی آنها صوت مذکور را می توان شنید.
لینک مطلب مذکور این است:
http://en.wikipedia.org/wiki/IPA_vowel_chart_with_audio
وارد آن شوید و روی هر قسمت مشخص شده کلیک کنید صوت مذکور پخش خواهد شد

آفلاین سوزنچی

  • ناظر
  • Sr. Member
  • *****
  • ارسال: 255
بسم الله الرحمن الرحیم
در جلسه 29 فروردین قسمتی از روایت امام رضا علیه السلام درباره اینکه منشا همه چیز حروف است خوانده شد و نکاتی بیان شد. اصل روایت بسیار طولانی است. فقره محل بحث (در توحید صدوق ص 436-437) این است:
وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِبْدَاعَ وَ الْمَشِيَّةَ وَ الْإِرَادَةَ مَعْنَاهَا وَاحِدٌ وَ أَسْمَاءَهَا ثَلَاثَةٌ وَ كَانَ أَوَّلُ إِبْدَاعِهِ وَ إِرَادَتِهِ وَ مَشِيَّتِهِ الْحُرُوفَ الَّتِي جَعَلَهَا أَصْلًا لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ دَلِيلًا عَلَى كُلِ‏ مُدْرَكٍ وَ فَاصِلًا لِكُلِّ مُشْكِلٍ وَ تِلْكَ الْحُرُوفُ تَفْرِيقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ مِنِ اسْمِ حَقٍّ وَ بَاطِلٍ أَوْ فِعْلٍ أَوْ مَفْعُولٍ أَوْ مَعْنًى أَوْ غَيْرِ مَعْنًى وَ عَلَيْهَا اجْتَمَعَتِ الْأُمُورُ كُلُّهَا وَ لَمْ يَجْعَلْ لِلْحُرُوفِ فِي إِبْدَاعِهِ لَهَا مَعْنًى غَيْرَ أَنْفُسِهَا يَتَنَاهَى وَ لَا وُجُودَ لِأَنَّهَا مُبْدَعَةٌ بِالْإِبْدَاعِ وَ النُّورُ فِي هَذَا الْمَوْضِعِ أَوَّلُ فِعْلِ اللَّهِ الَّذِي هُوَ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْحُرُوفُ هِيَ الْمَفْعُولُ بِذَلِكَ الْفِعْلِ وَ هِيَ الْحُرُوفُ الَّتِي عَلَيْهَا الْكَلَامُ وَ الْعِبَارَاتُ كُلُّهَا مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَّمَهَا خَلْقَهُ وَ هِيَ ثَلَاثَةٌ وَ ثَلَاثُونَ حَرْفاً فَمِنْهَا ثَمَانِيَةٌ وَ عِشْرُونَ حَرْفاً تَدُلُّ عَلَى اللُّغَاتِ الْعَرَبِيَّةِ وَ مِنَ الثَّمَانِيَةِ وَ الْعِشْرِينَ اثْنَانِ وَ عِشْرُونَ حَرْفاً «3» تَدُلُّ عَلَى اللُّغَاتِ السُّرْيَانِيَّةِ وَ الْعِبْرَانِيَّةِ وَ مِنْهَا خَمْسَةُ أَحْرُفٍ مُتَحَرِّفَةٍ فِي سَائِرِ اللُّغَاتِ مِنَ الْعَجَمِ لِأَقَالِيمِ اللُّغَاتِ كُلِّهَا وَ هِيَ خَمْسَةُ أَحْرُفٍ تَحَرَّفَتْ مِنَ الثَّمَانِيَةِ وَ الْعِشْرِينَ الْحَرْفَ مِنَ اللُّغَاتِ فَصَارَتِ الْحُرُوفُ ثَلَاثَةً وَ ثَلَاثِينَ حَرْفاً فَأَمَّا الْخَمْسَةُ الْمُخْتَلِفَةُ فَبِحُجَجٍ «5» لَا يَجُوزُ ذِكْرُهَا أَكْثَرَ مِمَّا ذَكَرْنَاهُ ثُمَّ جَعَلَ الْحُرُوفَ بَعْدَ إِحْصَائِهَا وَ إِحْكَامِ عِدَّتِهَا فِعْلًا مِنْهُ كَقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ- كُنْ فَيَكُونُ وَ كُنْ مِنْهُ صُنْعٌ وَ مَا يَكُونُ بِهِ الْمَصْنُوعُ فَالْخَلْقُ الْأَوَّلُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الْإِبْدَاعُ لَا وَزْنَ لَهُ وَ لَا حَرَكَةَ وَ لَا سَمْعَ وَ لَا لَوْنَ وَ لَا حِسَّ وَ الْخَلْقُ الثَّانِي الْحُرُوفُ لَا وَزْنَ لَهَا وَ لَا لَوْنَ وَ هِيَ مَسْمُوعَةٌ مَوْصُوفَةٌ غَيْرُ مَنْظُورٍ إِلَيْهَا وَ الْخَلْقُ الثَّالِثُ مَا كَانَ مِنَ الْأَنْوَاعِ كُلِّهَا مَحْسُوساً مَلْمُوساً ذَا ذَوْقِ مَنْظُوراً إِلَيْهِ وَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى سَابِقٌ لِلْإِبْدَاعِ لِأَنَّهُ لَيْسَ قَبْلَهُ عَزَّ وَ جَلَّ شَيْ‏ءٌ وَ لَا كَانَ مَعَهُ شَيْ‏ءٌ وَ الْإِبْدَاعُ سَابِقٌ لِلْحُرُوفِ وَ الْحُرُوفُ لَا تَدُلُّ عَلَى غَيْرِ أَنْفُسِهَا قَالَ الْمَأْمُونُ وَ كَيْفَ لَا تَدُلُّ عَلَى غَيْرِ أَنْفُسِهَا- قَالَ الرِّضَا ع لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يَجْمَعُ مِنْهَا شَيْئاً لِغَيْرِ مَعْنًى أَبَداً فَإِذَا أَلَّفَ مِنْهَا أَحْرُفاً أَرْبَعَةً أَوْ خَمْسَةً أَوْ سِتَّةً أَوْ أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ أَوْ أَقَلَّ لَمْ يُؤَلِّفْهَا لِغَيْرِ مَعْنًى وَ لَمْ يَكُ إِلَّا لِمَعْنًى مُحْدَثٍ لَمْ يَكُنْ قَبْلَ ذَلِكَ شَيْئاً قَالَ عِمْرَانُ فَكَيْفَ لَنَا بِمَعْرِفَةِ ذَلِكَ قَالَ الرِّضَا ع أَمَّا الْمَعْرِفَةُ فَوَجْهُ ذَلِكَ وَ بَابُهُ أَنَّكَ تَذْكُرُ الْحُرُوفَ «1» إِذَا لَمْ تُرِدْ بِهَا غَيْرَ أَنْفُسِهَا ذَكَرْتَهَا فَرْداً فَقُلْتَ أ ب ت ث ج ح خ حَتَّى تَأْتِيَ عَلَى آخِرِهَا فَلَمْ تَجِدْ لَهَا مَعْنًى غَيْرَ أَنْفُسِهَا فَإِذَا أَلَّفْتَهَا وَ جَمَعْتَ مِنْهَا أَحْرُفاً وَ جَعَلْتَهَا اسْماً وَ صِفَةً لِمَعْنَى مَا طَلَبْتَ وَ وَجْهِ مَا عَنَيْتَ كَانَتْ دَلِيلَةً عَلَى مَعَانِيهَا دَاعِيَةً إِلَى الْمَوْصُوفِ بِهَا أَ فَهِمْتَهُ؟ قَالَ نَعَمْ!!!
این عمران صابی واقعا فهمید؟!!! خوش به حالش!

بد نیست کل متن روایت را هم در اینجا بیاوریم: فقره مربوطه را با رنگ قرمز مشخص کرده ام
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 417
65 باب ذكر مجلس الرضا علي بن موسى ع مع أهل الأديان و أصحاب المقالات مثل الجاثليق و رأس الجالوت و رؤساء الصابئين و الهربذ الأكبر و ما كلم به عمران الصابي في التوحيد عند المأمون‏
1- حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ جَعْفَرُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ الْفَقِيهُ الْقُمِّيُّ ثُمَّ الْإِيلَاقِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ أَخْبَرَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ صَدَقَةَ الْقُمِّيُّ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو عَمْرٍو مُحَمَّدُ بْنُ عُمَرَ بْنِ عَبْدِ الْعَزِيزِ الْأَنْصَارِيُّ الْكَجِّيُّ قَالَ حَدَّثَنِي مَنْ سَمِعَ الْحَسَنَ بْنَ مُحَمَّدٍ النَّوْفَلِيَّ ثُمَّ الْهَاشِمِيَّ يَقُولُ لَمَّا قَدِمَ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا ع إِلَى الْمَأْمُونِ أَمَرَ الْفَضْلَ بْنَ سَهْلٍ أَنْ يَجْمَعَ لَهُ أَصْحَابَ الْمَقَالاتِ مِثْلَ الْجَاثِلِيقِ وَ رَأْسِ الْجَالُوتِ وَ رُؤَسَاءِ الصَّابِئِينَ وَ الْهِرْبِذِ الْأَكْبَرِ وَ أَصْحَابِ زَرْدْهُشْتَ وَ قِسْطَاسِ الرُّومِيِّ «1» وَ الْمُتَكَلِّمِينَ لِيَسْمَعَ كَلَامَهُ وَ كَلَامَهُمْ فَجَمَعَهُمُ الْفَضْلُ بْنُ سَهْلٍ ثُمَّ أَعْلَمَ‏
__________________________________________________
 (1). قد مضى تفسير الجاثليق في أول الباب السابع و الثلاثين ص 270. و رأس الجالوت كأنّه اسم لصاحب الرئاسة الدينية اليهودية، و كونه علما للشخص محتمل. و الأقوال في تفسير الصابئين كثيرة، قال في مجمع البحرين: و في حديث الصادق عليه السّلام: سمى الصابئون لانهم صبوا الى تعطيل الأنبياء و الرسل و الشرائع و قالوا: كل ما جاءوا به باطل، فجحدوا توحيد اللّه و نبوة الأنبياء و رسالة المرسلين و وصية الأوصياء، فهم بلا شريعة و لا كتاب و لا رسول.
و يظهر من مقالات عمران الصابى الآتي احتجاجه مع الرضا عليه السّلام هذا التفسير. و الهربذ كالزبرج صاحب الرئاسة الدينية المجوسية، قال في أقرب الموارد: الهرابذة قومة بيت النار للهند و هم البراهمة، و قيل: عظماء الهند، و قيل: علماؤهم، و قيل: خدم نار المجوس، الواحد «هربذ» فارسية. و أصحاب زردهشت فرقة من المجوس، و هو زردهشت بن يورشب ظهر في زمان كشتاسب بن لهراسب، و أبوه كان من آذربيجان، و أمه من الرى، و اسمها دغدويه، كذا في الملل و النحل للشهرستانى، و أكثر المجوس اليوم بل كلهم ينتسبون إليه، و في بعض النسخ: «زرهشت» بحذف الدال، و في الملل و النحل و بعض المؤلّفات: زردشت بحذف الهاء كما يتلفظ اليوم. و قسطاس بالقاف كما في الكتاب، و في البحار و حاشية نسخة-
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 418
الْمَأْمُونَ بِاجْتِمَاعِهِمْ فَقَالَ أَدْخِلْهُمْ عَلَيَّ فَفَعَلَ فَرَحَّبَ بِهِمُ الْمَأْمُونُ ثُمَّ قَالَ لَهُمْ إِنِّي إِنَّمَا جَمَعْتُكُمْ لِخَيْرٍ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ تُنَاظِرُوا ابْنَ عَمِّي هَذَا الْمَدَنِيَّ الْقَادِمَ عَلَيَّ فَإِذَا كَانَ بُكْرَةً فَاغْدُوا عَلَيَّ وَ لَا يَتَخَلَّفْ مِنْكُمْ أَحَدٌ فَقَالُوا السَّمْعَ وَ الطَّاعَةَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ نَحْنُ مُبْكِرُونَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ قَالَ الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ النَّوْفَلِيُّ فَبَيْنَا نَحْنُ فِي حَدِيثٍ لَنَا عِنْدَ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع إِذْ دَخَلَ عَلَيْنَا يَاسِرٌ الْخَادِمُ وَ كَانَ يَتَوَلَّى أَمْرَ أَبِي الْحَسَنِ ع فَقَالَ يَا سَيِّدِي إِنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يُقْرِئُكَ السَّلَامَ فَيَقُولُ فِدَاكَ أَخُوكَ إِنَّهُ اجْتَمَعَ إِلَيَّ أَصْحَابُ الْمَقَالاتِ وَ أَهْلُ الْأَدْيَانِ وَ الْمُتَكَلِّمُونَ مِنْ جَمِيعِ الْمِلَلِ فَرَأْيُكَ فِي الْبُكُورِ عَلَيْنَا إِنْ أَحْبَبْتَ كَلَامَهُمْ «1» وَ إِنْ كَرِهْتَ كَلَامَهُمْ فَلَا تَتَجَشَّمْ «2» وَ إِنْ أَحْبَبْتَ أَنْ نَصِيرَ إِلَيْكَ خَفَّ ذَلِكَ عَلَيْنَا فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع أَبْلِغْهُ السَّلَامَ وَ قُلْ لَهُ قَدْ عَلِمْتُ مَا أَرَدْتَ وَ أَنَا صَائِرٌ إِلَيْكَ بُكْرَةً إِنْ شَاءَ اللَّهُ- قَالَ الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ النَّوْفَلِيُّ فَلَمَّا مَضَى يَاسِرٌ الْتَفَتَ إِلَيْنَا ثُمَّ قَالَ لِي يَا نَوْفَلِيُّ أَنْتَ عِرَاقِيٌّ وَ رِقَّةُ الْعِرَاقِيِّ غَيْرُ غَلِيظَةٍ «3» فَمَا عِنْدَكَ فِي جَمْعِ ابْنِ عَمِّكَ عَلَيْنَا
__________________________________________________
- (ب) «نسطاس» بالنون، و نقل المجلسيّ- رحمه اللّه- عن الفيروزآبادي: نسطاس بكسر النون علم، و بالرومية: العالم بالطب.
 (1). «فرأيك» مبتدأ و «فى البكور علينا» خبره، أي أ فرأيك يكون في البكور علينا، أو خبره محذوف أي فما رأيك- الخ.
 (2). في نسخة (ج) «و ان كرهت فلا تحتشم»، و في نسخة (و) و (ن) «و ان كرهت ذلك فلا تتجشّم».
 (3). الرقة في كل موضع يراد بها معنى، فيقال مثلا: رقة القلب و يراد بها الرحمة، و رقه الوجه و يراد بها الحياء، و رقة الكلام و يراد عدم الفدفدة فيه، و الظاهر أن مراده عليه السّلام حيث أضاف الرقة الى الإنسان هو رقة الجهة الانسانية، و هي سرعة الفهم و جودته و اصابة الحدس و صفاء الذهن و عمق الفكر و حسن التفكر و كمال العقل، و غير غليظة خبر في اللفظ، و في المعنى صفة مفيدة للكمال، أي للعراقى رقة رقيقة، كما يقال: ليل لائل-
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 419
أَهْلَ الشِّرْكِ وَ أَصْحَابَ الْمَقَالاتِ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ يُرِيدُ الِامْتِحَانَ وَ يُحِبُّ أَنْ يَعْرِفَ مَا عِنْدَكَ وَ لَقَدْ بَنَى عَلَى أَسَاسٍ غَيْرِ وَثِيقِ الْبُنْيَانِ وَ بِئْسَ وَ اللَّهِ مَا بَنَى فَقَالَ لِي وَ مَا بِنَاؤُهُ فِي هَذَا الْبَابِ قُلْتُ إِنَّ أَصْحَابَ الْبِدَعِ وَ الْكَلَامِ خِلَافُ الْعُلَمَاءِ وَ ذَلِكَ أَنَّ الْعَالِمَ لَا يُنْكِرُ غَيْرَ الْمُنْكَرِ وَ أَصْحَابُ الْمَقَالاتِ وَ الْمُتَكَلِّمُونَ وَ أَهْلُ الشِّرْكِ أَصْحَابُ إِنْكَارٍ وَ مُبَاهَتَةٍ وَ إِنِ احْتَجَجْتَ عَلَيْهِمْ أَنَّ اللَّهَ وَاحِدٌ قَالُوا صَحِّحْ وَحْدَانِيَّتَهُ وَ إِنْ قُلْتَ إِنَّ مُحَمَّداً ص رَسُولُ اللَّهِ قَالُوا أَثْبِتْ رِسَالَتَهُ ثُمَّ يُبَاهِتُونَ الرَّجُلَ وَ هُوَ يُبْطِلُ عَلَيْهِمْ بِحُجَّتِهِ وَ يُغَالِطُونَهُ حَتَّى يَتْرُكَ قَوْلَهُ فَاحْذَرْهُمْ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ فَتَبَسَّمَ ع ثُمَّ قَالَ يَا نَوْفَلِيُّ أَ تَخَافُ أَنْ يَقْطَعُوا عَلَيَّ حُجَّتِي «1» قُلْتُ لَا وَ اللَّهِ مَا خِفْتُ عَلَيْكَ قَطُّ وَ إِنِّي لَأَرْجُو أَنْ يُظْفِرَكَ اللَّهُ بِهِمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَقَالَ لِي يَا نَوْفَلِيُّ أَ تُحِبُّ أَنْ تَعْلَمَ مَتَى يَنْدَمُ الْمَأْمُونُ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ إِذَا سَمِعَ احْتِجَاجِي عَلَى أَهْلِ التَّوْرَاةِ بِتَوْرَاتِهِمْ وَ عَلَى أَهْلِ الْإِنْجِيلِ بِإِنْجِيلِهِمْ وَ عَلَى أَهْلِ الزَّبُورِ بِزَبُورِهِمْ وَ عَلَى الصَّابِئِينَ بِعِبْرَانِيَّتِهِمْ وَ عَلَى الْهَرَابِذَةِ بِفَارِسِيَّتِهِمْ وَ عَلَى أَهْلِ الرُّومِ بِرُومِيَّتِهِمْ وَ عَلَى أَصْحَابِ الْمَقَالاتِ بِلُغَاتِهِمْ فَإِذَا قَطَعْتُ كُلَّ صِنْفٍ وَ دَحَضَتْ حُجَّتُهُ وَ تَرَكَ مَقَالَتَهُ وَ رَجَعَ إِلَى قَوْلِي عَلِمَ الْمَأْمُونُ أَنَّ الْمَوْضِعَ الَّذِي هُوَ بِسَبِيلِهِ لَيْسَ هُوَ بِمُسْتَحَقٍّ لَهُ فَعِنْدَ ذَلِكَ تَكُونُ النَّدَامَةُ مِنْهُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ فَلَمَّا أَصْبَحْنَا أَتَانَا الْفَضْلُ بْنُ سَهْلٍ فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ ابْنُ عَمِّكَ يَنْتَظِرُكَ وَ قَدِ اجْتَمَعَ الْقَوْمُ فَمَا رَأْيُكَ فِي إِتْيَانِهِ فَقَالَ لَهُ الرِّضَا ع تَقَدَّمْنِي فَإِنِّي صَائِرٌ إِلَى نَاحِيَتِكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ- ثُمَّ تَوَضَّأَ ع وُضُوءَ الصَّلَاةِ وَ شَرِبَ شَرْبَةَ سَوِيقٍ وَ سَقَانَا مِنْهُ ثُمَّ خَرَجَ وَ خَرَجْنَا مَعَهُ حَتَّى دَخَلْنَا عَلَى الْمَأْمُونِ فَإِذَا الْمَجْلِسُ غَاصٌّ بِأَهْلِهِ-
__________________________________________________
- أى كامل الاظلام، و نور نير أي كامل في النورية، و جمال جميل أي كامل في الجمالية، و لا يبعد أن يراد بها الروح، فان للإنسان لطافة هي روحه و كثافة هي بدنه، أي روح العراقى غير غليظة لا تقف دون ما يرد عليه من المسائل بل تلج فيه و تخرج منه بسهولة و تكشف حق الامر و حقيقة الحال.
 (1). في العيون «أ فتخاف أن يقطعوا على حجتى».
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 420
وَ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ فِي جَمَاعَةِ الطَّالِبِيِّينَ وَ الْهَاشِمِيِّينَ وَ الْقُوَّادُ حُضُورٌ فَلَمَّا دَخَلَ الرِّضَا ع قَامَ الْمَأْمُونُ وَ قَامَ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ وَ قَامَ جَمِيعُ بَنِي هَاشِمٍ فَمَا زَالُوا وُقُوفاً وَ الرِّضَا ع جَالِسٌ مَعَ الْمَأْمُونِ حَتَّى أَمَرَهُمْ بِالْجُلُوسِ فَجَلَسُوا فَلَمْ يَزَلِ الْمَأْمُونُ مُقْبِلًا عَلَيْهِ يُحَدِّثُهُ سَاعَةً ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى جَاثِلِيقَ فَقَالَ يَا جَاثِلِيقُ هَذَا ابْنُ عَمِّي عَلِيُّ بْنُ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَ هُوَ مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ بِنْتِ نَبِيِّنَا وَ ابْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع فَأُحِبُّ أَنْ تُكَلِّمَهُ وَ تُحَاجَّهُ وَ تُنْصِفَهُ فَقَالَ الْجَاثِلِيقُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ كَيْفَ أُحَاجُّ رَجُلًا يَحْتَجُّ عَلَيَّ بِكِتَابٍ أَنَا مُنْكِرُهُ وَ نَبِيٍّ لَا أُومِنُ بِهِ فَقَالَ لَهُ الرِّضَا ع يَا نَصْرَانِيُّ فَإِنِ احْتَجَجْتُ عَلَيْكَ بِإِنْجِيلِكَ أَ تُقِرُّ بِهِ قَالَ الْجَاثِلِيقُ وَ هَلْ أَقْدِرُ عَلَى دَفْعِ مَا نَطَقَ بِهِ الْإِنْجِيلُ نَعَمْ وَ اللَّهِ أُقِرُّ بِهِ عَلَى رَغْمِ أَنْفِي فَقَالَ لَهُ الرِّضَا ع سَلْ عَمَّا بَدَا لَكَ وَ افْهَمِ الْجَوَابَ قَالَ الْجَاثِلِيقُ مَا تَقُولُ فِي نُبُوَّةِ عِيسَى ع وَ كِتَابِهِ هَلْ تُنْكِرُ مِنْهُمَا شَيْئاً قَالَ الرِّضَا ع أَنَا مُقِرٌّ بِنُبُوَّةِ عِيسَى وَ كِتَابِهِ وَ مَا بَشَّرَ بِهِ أُمَّتَهُ وَ أَقَرَّ بِهِ الْحَوَارِيُّونَ وَ كَافِرٌ بِنُبُوَّةِ كُلِّ عِيسًى لَمْ يُقِرَّ بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ ص وَ بِكِتَابِهِ وَ لَمْ يُبَشِّرْ بِهِ أُمَّتَهُ قَالَ الْجَاثِلِيقُ أَ لَيْسَ إِنَّمَا تُقْطَعُ الْأَحْكَامُ بِشَاهِدَيْ عَدْلٍ قَالَ بَلَى قَالَ فَأَقِمْ شَاهِدَيْنِ مِنْ غَيْرِ أَهْلِ مِلَّتِكَ عَلَى نُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ مِمَّنْ لَا تُنْكِرُهُ النَّصْرَانِيَّةُ وَ سَلْنَا مِثْلَ ذَلِكَ مِنْ غَيْرِ أَهْلِ مِلَّتِنَا- قَالَ الرِّضَا ع الْآنَ جِئْتَ بِالنَّصَفَةِ يَا نَصْرَانِيُّ أَ لَا تَقْبَلُ مِنِّي الْعَدْلَ الْمُقَدَّمَ عِنْدَ الْمَسِيحِ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ قَالَ الْجَاثِلِيقُ وَ مَنْ هَذَا الْعَدْلُ سَمِّهِ لِي قَالَ مَا تَقُولُ فِي يُوحَنَّا الدَّيْلَمِيِّ قَالَ بَخْ بَخْ ذَكَرْتَ أَحَبَّ النَّاسِ إِلَى الْمَسِيحِ قَالَ فَأَقْسَمْتُ عَلَيْكَ هَلْ نَطَقَ الْإِنْجِيلُ أَنَّ يُوحَنَّا قَالَ إِنَّ الْمَسِيحَ أَخْبَرَنِي بِدِينِ مُحَمَّدٍ الْعَرَبِيِّ وَ بَشَّرَنِي بِهِ أَنَّهُ يَكُونُ مِنْ بَعْدِهِ فَبَشَّرْتُ بِهِ الْحَوَارِيِّينَ فَآمَنُوا بِهِ قَالَ الْجَاثِلِيقُ قَدْ ذَكَرَ ذَلِكَ يُوحَنَّا عَنِ الْمَسِيحِ وَ بَشَّرَ بِنُبُوَّةِ رَجُلٍ وَ بِأَهْلِ بَيْتِهِ وَ وَصِيِّهِ وَ لَمْ يُلَخِّصْ مَتَى يَكُونُ ذَلِكَ وَ لَمْ يُسَمِّ لَنَا الْقَوْمَ فَنَعْرِفَهُمْ قَالَ الرِّضَا ع فَإِنْ جِئْنَاكَ بِمَنْ يَقْرَأُ الْإِنْجِيلَ فَتَلَا عَلَيْكَ ذِكْرَ مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ أُمَّتِهِ أَ تُؤْمِنُ بِهِ قَالَ سَدِيداً قَالَ الرِّضَا ع لِقِسْطَاسِ الرُّومِيِ‏
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 421
كَيْفَ حِفْظُكَ لِلسِّفْرِ الثَّالِثِ مِنَ الْإِنْجِيلِ قَالَ مَا أَحْفَظَنِي لَهُ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى رَأْسِ الْجَالُوتِ فَقَالَ لَهُ أَ لَسْتَ تَقْرَأُ الْإِنْجِيلَ قَالَ بَلَى لَعَمْرِي قَالَ فَخُذْ عَلَى السِّفْرِ الثَّالِثِ فَإِنْ كَانَ فِيهِ ذِكْرُ مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ أُمَّتِهِ سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ فَاشْهَدُوا لِي وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ فِيهِ ذِكْرُهُ فَلَا تَشْهَدُوا لِي ثُمَّ قَرَأَ ع السِّفْرَ الثَّالِثَ حَتَّى إِذَا بَلَغَ ذِكْرَ النَّبِيِّ ص وَقَفَ ثُمَّ قَالَ يَا نَصْرَانِيُّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِحَقِّ الْمَسِيحِ وَ أُمِّهِ أَ تَعْلَمُ أَنِّي عَالِمٌ بِالْإِنْجِيلِ قَالَ نَعَمْ ثُمَّ تَلَا عَلَيْنَا ذِكْرَ مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ أُمَّتِهِ ثُمَّ قَالَ مَا تَقُولُ يَا نَصْرَانِيُّ هَذَا قَوْلُ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ فَإِنْ كَذَّبْتَ مَا يَنْطِقُ بِهِ الْإِنْجِيلُ فَقَدْ كَذَّبْتَ عِيسَى وَ مُوسَى ع وَ مَتَى أَنْكَرْتَ هَذَا الذِّكْرَ وَجَبَ عَلَيْكَ الْقَتْلُ لِأَنَّكَ تَكُونُ قَدْ كَفَرْتَ بِرَبِّكَ وَ نَبِيِّكَ وَ بِكِتَابِكَ قَالَ الْجَاثِلِيقُ لَا أُنْكِرُ مَا قَدْ بَانَ لِي فِي الْإِنْجِيلِ وَ إِنِّي لَمُقِرٌّ بِهِ- قَالَ الرِّضَا ع اشْهَدُوا عَلَى إِقْرَارِهِ ثُمَّ قَالَ يَا جَاثِلِيقُ سَلْ عَمَّا بَدَا لَكَ قَالَ الْجَاثِلِيقُ أَخْبِرْنِي عَنْ حَوَارِيِّ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ كَمْ كَانَ عِدَّتُهُمْ وَ عَنْ عُلَمَاءِ الْإِنْجِيلِ كَمْ كَانُوا قَالَ الرِّضَا ع عَلَى الْخَبِيرِ سَقَطْتَ أَمَّا الْحَوَارِيُّونَ فَكَانُوا اثْنَيْ عَشَرَ رَجُلًا وَ كَانَ أَفْضَلُهُمْ وَ أَعْلَمُهُمْ أَلُوقَا «1» وَ أَمَّا عُلَمَاءُ النَّصَارَى فَكَانُوا ثَلَاثَةَ رِجَالٍ- يُوحَنَّا الْأَكْبَرُ بِأَج وَ يُوحَنَّا بِقَرْقِيسِيَا وَ يُوحَنَّا الدَّيْلَمِيُّ بِزجان «2» وَ عِنْدَهُ كَانَ ذِكْرُ النَّبِيِّ ص وَ ذِكْرُ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ أُمَّتِهِ وَ هُوَ الَّذِي بَشَّرَ أُمَّةَ عِيسَى وَ بَنِي إِسْرَائِيلَ بِهِ ثُمَّ قَالَ ع يَا نَصْرَانِيُّ وَ اللَّهِ إِنَّا لَنُؤْمِنُ بِعِيسَى الَّذِي آمَنَ بِمُحَمَّدٍ ص وَ مَا نَنْقِمُ عَلَى عِيسَاكُمْ شَيْئاً إِلَّا ضَعْفَهُ وَ قِلَّةَ صِيَامِهِ وَ صَلَاتِهِ قَالَ الْجَاثِلِيقُ أَفْسَدْتَ‏
__________________________________________________
 (1). في الإنجيل الموجود اليوم: لوقا بدون الالف في أوله.
 (2). «اج» بالف ثمّ جيم مجهول، و في نسخة (ط) و (ج) بالف و خاء، و أخا بزيادة الف في آخره ناحية من نواحي البصرة، و قرقيسياء بقافين بينهما راء ساكنة ثمّ ياءين بينهما سين مكسورة آخرها الف مقصورة أو ممدودة بلد عند مصب الخابور في الفرات، و الخابور نهر يمر على أرض الجزيرة، و زجان بالزاى المعجمة و الجيم و الالف آخره نون، و في البحار باب احتجاجات الرضا عليه السّلام و في نسخة (ب) و (د) بالراء المهملة مكان النون، كلاهما مجهول.
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 422
وَ اللَّهِ عِلْمَكَ وَ ضَعَّفْتَ أَمْرَكَ وَ مَا كُنْتُ ظَنَنْتُ إِلَّا أَنَّكَ أَعْلَمُ أَهْلِ الْإِسْلَامِ قَالَ الرِّضَا ع وَ كَيْفَ ذَلِكَ قَالَ الْجَاثِلِيقُ مِنْ قَوْلِكَ إِنَّ عِيسَاكُمْ كَانَ ضَعِيفاً قَلِيلَ الصِّيَامِ قَلِيلَ الصَّلَاةِ وَ مَا أَفْطَرَ عِيسَى يَوْماً قَطُّ وَ لَا نَامَ بِلَيْلٍ قَطُّ وَ مَا زَالَ صَائِمَ الدَّهْرِ قَائِمَ اللَّيْلِ قَالَ الرِّضَا ع فَلِمَنْ كَانَ يَصُومُ وَ يُصَلِّي قَالَ فَخَرِسَ الْجَاثِلِيقُ وَ انْقَطَعَ قَالَ الرِّضَا ع يَا نَصْرَانِيُّ إِنِّي أَسْأَلُكَ عَنْ مَسْأَلَةٍ قَالَ سَلْ فَإِنْ كَانَ عِنْدِي عِلْمُهَا أَجَبْتُكَ قَالَ الرِّضَا ع مَا أَنْكَرْتَ أَنَّ عِيسَى كَانَ يُحْيِي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ الْجَاثِلِيقُ أَنْكَرْتُ ذَلِكَ مِنْ قِبَلِ أَنَّ مَنْ أَحْيَا الْمَوْتَى وَ أَبْرَأَ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ فَهُوَ رَبٌّ مُسْتَحِقٌّ لِأَنْ يُعْبَدَ «1» قَالَ الرِّضَا ع فَإِنَّ الْيَسَعَ قَدْ صَنَعَ مِثْلَ مَا صَنَعَ عِيسَى «2» مَشَى عَلَى الْمَاءِ وَ أَحْيَا الْمَوْتَى وَ أَبْرَأَ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ فَلَمْ يَتَّخِذْهُ أُمَّتُهُ رَبّاً وَ لَمْ يَعْبُدْهُ أَحَدٌ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَقَدْ صَنَعَ حِزْقِيلُ النَّبِيُّ ع «3» مِثْلَ مَا صَنَعَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ ع فَأَحْيَا خَمْسَةً وَ ثَلَاثِينَ أَلْفَ رَجُلٍ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهِمْ بِسِتِّينَ سَنَةً ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى رَأْسِ الْجَالُوتِ فَقَالَ لَهُ يَا رَأْسَ الْجَالُوتِ أَ تَجِدُ هَؤُلَاءِ فِي شَبَابِ بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي التَّوْرَاةِ اخْتَارَهُمْ بُخْتَ‏نَصَّرُ مِنْ سَبْيِ بَنِي إِسْرَائِيلَ حِينَ غَزَا بَيْتَ الْمَقْدِسِ ثُمَّ انْصَرَفَ بِهِمْ إِلَى بَابِلَ فَأَرْسَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِمْ فَأَحْيَاهُمْ «4»-
__________________________________________________
 (1). انكاره يرجع الى اذن اللّه، و كان عيسى بزعمه ربا مستقلا في ذلك.
 (2). في بعض التفاسير ان اليسع كان ابن عم الياس النبيّ و نبيّا بعده على نبيّنا و آله و عليهما السلام.
 (3). هو الملقب بذى الكفل المدفون بقرية في طريق الكوفة الى الحلّة، و هي أرض بابل التي انصرف بخت نصر بسبايا بني إسرائيل إليها، و فيما اليوم بأيدى الناس: حزقيال.
 (4). حاصل القصة أن بخت نصر غزا بيت المقدس، فقتل بني إسرائيل بعضهم و أسر بعضهم، ثمّ اختار من الاسرى خمسة و ثلاثين ألف رجل كلهم من الشبان، و أمر هؤلاء مذكور في قصص شباب بني إسرائيل، ثمّ نقلهم الى بابل عاصمة مملكته، ثمّ ماتوا أو قتلوا في زمنه أو بعده، ثمّ أرسل اللّه عزّ و جلّ حزقيل الى بابل فأحياهم باذنه تعالى.
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 423
هَذَا فِي التَّوْرَاةِ لَا يَدْفَعُهُ إِلَّا كَافِرٌ مِنْكُمْ «1» قَالَ رَأْسُ الْجَالُوتِ قَدْ سَمِعْنَا بِهِ وَ عَرَفْنَاهُ قَالَ صَدَقْتَ ثُمَّ قَالَ ع يَا يَهُودِيُّ خُذْ عَلَى هَذَا السِّفْرِ مِنَ التَّوْرَاةِ فَتَلَا ع عَلَيْنَا مِنَ التَّوْرَاةِ آيَاتٍ فَأَقْبَلَ الْيَهُودِيُّ يَتَرَجَّحُ لِقِرَاءَتِهِ وَ يَتَعَجَّبُ «2» ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى النَّصْرَانِيِّ فَقَالَ يَا نَصْرَانِيُّ أَ فَهَؤُلَاءِ كَانُوا قَبْلَ عِيسَى أَمْ عِيسَى كَانَ قَبْلَهُمْ قَالَ بَلْ كَانُوا قَبْلَهُ قَالَ الرِّضَا ع لَقَدِ اجْتَمَعَتْ قُرَيْشٌ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَسَأَلُوهُ أَنْ يُحْيِيَ لَهُمْ مَوْتَاهُمْ فَوَجَّهَ مَعَهُمْ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ ع فَقَالَ لَهُ اذْهَبْ إِلَى الْجَبَّانَةِ فَنَادِ بِأَسْمَاءِ هَؤُلَاءِ الرَّهْطِ الَّذِينَ يَسْأَلُونَ عَنْهُمْ بِأَعْلَى صَوْتِكَ يَا فُلَانُ وَ يَا فُلَانُ وَ يَا فُلَانُ يَقُولُ لَكُمْ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ص قُومُوا بِإِذْنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَامُوا يَنْفُضُونَ التُّرَابَ عَنْ رُءُوسِهِمْ فَأَقْبَلَتْ قُرَيْشٌ تَسْأَلُهُمْ عَنْ أُمُورِهِمْ ثُمَّ أَخْبَرُوهُمْ أَنَّ مُحَمَّداً قَدْ بُعِثَ نَبِيّاً وَ قَالُوا وَدِدْنَا أَنَّا أَدْرَكْنَاهُ فَنُؤْمِنُ بِهِ وَ لَقَدْ أَبْرَأَ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ الْمَجَانِينَ وَ كَلَّمَهُ الْبَهَائِمُ وَ الطَّيْرُ وَ الْجِنُّ وَ الشَّيَاطِينُ وَ لَمْ نَتَّخِذْهُ رَبّاً مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَمْ نُنْكِرْ لِأَحَدٍ مِنْ هَؤُلَاءِ فَضْلَهُمْ فَمَتَى اتَّخَذْتُمْ عِيسَى رَبّاً جَازَ لَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْيَسَعَ وَ حِزْقِيلَ رَبّاً لِأَنَّهُمَا قَدْ صَنَعَا مِثْلَ مَا صَنَعَ عِيسَى مِنْ إِحْيَاءِ الْمَوْتَى وَ غَيْرِهِ إِنَّ قَوْماً مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ هَرَبُوا مِنْ بِلَادِهِمْ مِنَ الطَّاعُونِ- وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَأَمَاتَهُمُ اللَّهُ فِي سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ فَعَمَدَ أَهْلُ تِلْكَ الْقَرْيَةِ فَحَظَرُوا عَلَيْهِمْ حَظِيرَةً فَلَمْ يَزَالُوا فِيهَا حَتَّى نَخِرَتْ عِظَامُهُمْ وَ صَارُوا رَمِيماً فَمَرَّ بِهِمْ نَبِيٌّ مِنْ أَنْبِيَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ فَتَعَجَّبَ مِنْهُمْ وَ مِنْ كَثْرَةِ الْعِظَامِ الْبَالِيَةِ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ أَ تُحِبُّ أَنْ أُحْيِيَهُمْ لَكَ فَتُنْذِرَهُمْ قَالَ نَعَمْ يَا رَبِّ فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِ أَنْ نَادِهِمْ فَقَالَ أَيَّتُهَا الْعِظَامُ الْبَالِيَةُ قُومِي بِإِذْنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَامُوا أَحْيَاءً أَجْمَعُونَ يَنْفُضُونَ التُّرَابَ‏
__________________________________________________
 (1). في كتاب حزقيال الموجود اليوم إشارة الى ذلك، و اطلاق التوراة عليه مجاز، أو كان ذلك فيما أنزل على موسى اخبارا عما سيقع.
 (2). يترجح بالحاء المهملة في آخرها من الارجوحة أي يميل يمينا و شمالا، و في نسخة (ه)- بالجيمين- أى يضطرب.
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 424
عَنْ رُءُوسِهِمْ «1» ثُمَّ إِبْرَاهِيمُ ع خَلِيلُ الرَّحْمَنِ حِينَ أَخَذَ الطُّيُورَ وَ قَطَّعَهُنَّ قِطَعاً ثُمَّ وَضَعَ عَلى‏ كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ نَادَاهُنَّ فَأَقْبَلْنَ سَعْياً إِلَيْهِ ثُمَّ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ وَ أَصْحَابُهُ وَ السَّبْعُونَ الَّذِينَ اخْتَارَهُمْ صَارُوا مَعَهُ إِلَى الْجَبَلِ فَقَالُوا لَهُ إِنَّكَ قَدْ رَأَيْتَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَأَرِنَاهُ كَمَا رَأَيْتَهُ فَقَالَ لَهُمْ إِنِّي لَمْ أَرَهُ فَقَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً- .. فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ فَاحْتَرَقُوا عَنْ آخِرِهِمْ وَ بَقِيَ مُوسَى وَحِيداً فَقَالَ يَا رَبِّ اخْتَرْتُ سَبْعِينَ رَجُلًا مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ فَجِئْتُ بِهِمْ وَ أَرْجِعُ وَحْدِي فَكَيْفَ يُصَدِّقُنِي قَوْمِي بِمَا أُخْبِرُهُمْ بِهِ فَ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِيَّايَ أَ تُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنَّا فَأَحْيَاهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهِمْ وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ ذَكَرْتُهُ لَكَ مِنْ هَذَا لَا تَقْدِرُ عَلَى دَفْعِهِ- لِأَنَّ التَّوْرَاةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ الزَّبُورَ وَ الْفُرْقَانَ قَدْ نَطَقَتْ بِهِ فَإِنْ كَانَ كُلُّ مَنْ أَحْيَا الْمَوْتَى وَ أَبْرَأَ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ الْمَجَانِينَ يُتَّخَذُ رَبّاً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَاتَّخِذْ هَؤُلَاءِ كُلَّهُمْ أَرْبَاباً مَا تَقُولُ يَا نَصْرَانِيٌّ قَالَ الْجَاثِلِيقُ الْقَوْلُ قَوْلُكَ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ ثُمَّ الْتَفَتَ ع إِلَى رَأْسِ الْجَالُوتِ فَقَالَ يَا يَهُودِيُّ أَقْبِلْ عَلَيَّ أَسْأَلْكَ بِالْعَشْرِ الْآيَاتِ الَّتِي أُنْزِلَتْ عَلَى مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ ع هَلْ تَجِدُ فِي التَّوْرَاةِ مَكْتُوباً نَبَأَ مُحَمَّدٍ وَ أُمَّتِهِ إِذَا جَاءَتِ الْأُمَّةُ الْأَخِيرَةُ أَتْبَاعُ رَاكِبِ الْبَعِيرِ يُسَبِّحُونَ الرَّبَّ جِدّاً جِدّاً تَسْبِيحاً جَدِيداً فِي الْكَنَائِسِ الْجُدُدِ فَلْيُفْرِغْ بَنُو إِسْرَائِيلَ إِلَيْهِمْ وَ إِلَى مَلِكِهِمْ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُهُمْ فَإِنَّ بِأَيْدِيهِمْ سُيُوفاً يَنْتَقِمُونَ بِهَا مِنَ الْأُمَمِ الْكَافِرَةِ فِي أَقْطَارِ الْأَرْضِ هَكَذَا هُوَ فِي التَّوْرَاةِ مَكْتُوبٌ قَالَ رَأْسُ الْجَالُوتِ نَعَمْ إِنَّا لَنَجِدُهُ كَذَلِكَ ثُمَّ قَالَ لِلْجَاثِلِيقِ يَا نَصْرَانِيُّ كَيْفَ عِلْمُكَ بِكِتَابِ شَعْيَا قَالَ أَعْرِفُهُ حَرْفاً حَرْفاً قَالَ الرِّضَا ع لَهُمَا أَ تَعْرِفَانِ هَذَا مِنْ كَلَامِهِ يَا قَوْمِ إِنِّي رَأَيْتُ صُورَةَ رَاكِبِ الْحِمَارِ لَابِساً جَلَابِيبَ النُّورِ وَ رَأَيْتُ رَاكِبَ الْبَعِيرِ ضَوْؤُهُ مِثْلُ ضَوْءِ الْقَمَرِ فَقَالا قَدْ قَالَ ذَلِكَ شَعْيَا قَالَ الرِّضَا ع يَا نَصْرَانِيُّ هَلْ تَعْرِفُ فِي الْإِنْجِيلِ قَوْلَ عِيسَى إِنِّي‏
__________________________________________________
 (1). المشهور بين المفسرين و المذكور في بعض الأخبار أن هذا النبيّ هو حزقيل، و لا استبعاد في كون القصتين له.
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 425
ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّي وَ رَبِّكُمْ وَ الْفَارِقْلِيطَا جَاءٍ «1» هُوَ الَّذِي يَشْهَدُ لِي بِالْحَقِّ كَمَا شَهِدْتُ لَهُ وَ هُوَ الَّذِي يُفَسِّرُ لَكُمْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ الَّذِي يُبْدِي فَضَائِحَ الْأُمَمِ وَ هُوَ الَّذِي يَكْسِرُ عَمُودَ الْكُفْرِ فَقَالَ الْجَاثِلِيقُ مَا ذَكَرْتَ شَيْئاً مِمَّا فِي الْإِنْجِيلِ إِلَّا وَ نَحْنُ مُقِرُّونَ بِهِ فَقَالَ أَ تَجِدُ هَذَا فِي الْإِنْجِيلِ ثَابِتاً يَا جَاثِلِيقُ قَالَ نَعَمْ قَالَ الرِّضَا ع يَا جَاثِلِيقُ أَ لَا تُخْبِرُنِي عَنِ الْإِنْجِيلِ الْأَوَّلِ حِينَ افْتَقَدْتُمُوهُ عِنْدَ مَنْ وَجَدْتُمُوهُ وَ مَنْ وَضَعَ لَكُمْ هَذَا الْإِنْجِيلَ قَالَ لَهُ مَا افْتَقَدْنَا الْإِنْجِيلَ إِلَّا يَوْماً وَاحِداً حَتَّى وَجَدْنَا غَضّاً طَرِيّاً فَأَخْرَجَهُ إِلَيْنَا يُوحَنَّا وَ مَتَّى- فَقَالَ لَهُ الرِّضَا ع مَا أَقَلَّ مَعْرِفَتَكَ بِسِرِّ الْإِنْجِيلِ وَ عُلَمَائِهِ فَإِنْ كَانَ كَمَا تَزْعُمُ فَلِمَ اخْتَلَفْتُمْ فِي الْإِنْجِيلِ «2» إِنَّمَا وَقَعَ الِاخْتِلَافُ فِي هَذَا الْإِنْجِيلِ الَّذِي فِي أَيْدِيكُمُ الْيَوْمَ «3» فَلَوْ كَانَ عَلَى الْعَهْدِ الْأَوَّلِ لَمْ تَخْتَلِفُوا فِيهِ وَ لَكِنِّي مُفِيدُكَ عِلْمَ ذَلِكَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَمَّا افْتُقِدَ الْإِنْجِيلُ الْأَوَّلُ اجْتَمَعَتِ النَّصَارَى إِلَى عُلَمَائِهِمْ فَقَالُوا لَهُمْ قُتِلَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ ع وَ افْتَقَدْنَا الْإِنْجِيلَ وَ أَنْتُمُ الْعُلَمَاءُ فَمَا عِنْدَكُمْ فَقَالَ لَهُمْ أَلُوقَا وَ مرقابوس إِنَّ الْإِنْجِيلَ فِي صُدُورِنَا وَ نَحْنُ نُخْرِجُهُ إِلَيْكُمْ سِفْراً سِفْراً فِي كُلِّ أَحَدٍ فَلَا تَحْزَنُوا عَلَيْهِ وَ لَا تُخْلُوا الْكَنَائِسَ فَإِنَّا سَنَتْلُوهُ عَلَيْكُمْ فِي كُلِّ أَحَدٍ سِفْراً سِفْراً حَتَّى نَجْمَعَهُ لَكُمْ كُلَّهُ فَقَعَدَ أَلُوقَا وَ مرقابوس «4» وَ يُوحَنَّا وَ مَتَّى وَ وَضَعُوا لَهُمْ هَذَا الْإِنْجِيلَ بَعْدَ مَا افْتَقَدْتُمُ الْإِنْجِيلَ الْأَوَّلَ وَ إِنَّمَا كَانَ هَؤُلَاءِ الْأَرْبَعَةُ تَلَامِيذَ التَّلَامِيذِ الْأَوَّلِينَ أَ عَلِمْتَ ذَلِكَ قَالَ الْجَاثِلِيقُ أَمَّا هَذَا فَلَمْ أَعْلَمْهُ وَ قَدْ عَلِمْتُهُ الْآنَ وَ قَدْ بَانَ لِي مِنْ فَضْلِ عِلْمِكَ بِالْإِنْجِيلِ «5» وَ سَمِعْتُ أَشْيَاءَ مِمَّا عَلِمْتُهُ-
__________________________________________________
 (1). في البحار و في نسخة (ب) و (ه) «البار قليطا» بالباء مكان الفاء.
 (2). في نسخة (ط) و (ن) «فان كان كما زعمتم- الخ».
 (3). في نسخة (ب) و (د) «انما وقع فيه الاختلاف و في هذا الإنجيل الذي في أيديكم اليوم».
 (4). في الإنجيل الذي اليوم بأيدى الناس: لوقا، مرقس.
 (5). في نسخة (ب) «و قد بان لي من فضلك و فضل علمك بالإنجيل». و في نسخة-
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 426
شَهِدَ قَلْبِي أَنَّهَا حَقٌّ فَاسْتَزَدْتُ كَثِيراً مِنَ الْفَهْمِ فَقَالَ لَهُ الرِّضَا ع فَكَيْفَ شَهَادَةُ هَؤُلَاءِ عِنْدَكَ قَالَ جَائِزَةٌ هَؤُلَاءِ عُلَمَاءُ الْإِنْجِيلِ وَ كُلُّ مَا شَهِدُوا بِهِ فَهُوَ حَقٌّ فَقَالَ الرِّضَا ع لِلْمَأْمُونِ وَ مَنْ حَضَرَهُ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ مِنْ غَيْرِهِمْ اشْهَدُوا عَلَيْهِ قَالُوا قَدْ شَهِدْنَا ثُمَّ قَالَ لِلْجَاثِلِيقِ بِحَقِّ الِابْنِ وَ أُمِّهِ هَلْ تَعْلَمُ أَنَّ مَتَّى قَالَ إِنَّ الْمَسِيحَ هُوَ ابْنُ دَاوُدَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ بْنِ يَعْقُوبَ بْنِ يَهُودَا بْنِ حضرون «1» وَ قَالَ مرقابوس فِي نِسْبَةِ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ إِنَّهُ كَلِمَةُ اللَّهِ أَحَلَّهَا فِي جَسَدِ الْآدَمِيِّ فَصَارَتْ إِنْسَاناً وَ قَالَ أَلُوقَا إِنَّ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ كَانَا إِنْسَانَيْنِ مِنْ لَحْمٍ وَ دَمٍ فَدَخَلَ فِيهِمَا رُوحُ الْقُدُسِ «2» ثُمَّ إِنَّكَ تَقُولُ مِنْ شَهَادَةِ عِيسَى عَلَى نَفْسِهِ حَقّاً أَقُولُ لَكُمْ يَا مَعْشَرَ الْحَوَارِيِّينَ إِنَّهُ لَا يَصْعَدُ إِلَى السَّمَاءِ إِلَّا مَا نَزَلَ مِنْهَا «3» إِلَّا رَاكِبَ الْبَعِيرِ خَاتَمَ الْأَنْبِيَاءِ فَإِنَّهُ يَصْعَدُ إِلَى السَّمَاءِ وَ يَنْزِلُ فَمَا تَقُولُ فِي هَذَا الْقَوْلِ قَالَ الْجَاثَلِيقُ هَذَا قَوْلُ عِيسَى لَا نُنْكِرُهُ قَالَ الرِّضَا ع فَمَا تَقُولُ فِي شَهَادَةِ أَلُوقَا وَ مرقابوس وَ مَتَّى عَلَى عِيسَى وَ مَا نَسَبُوهُ إِلَيْهِ «4» قَالَ الْجَاثِلِيقُ كَذَبُوا عَلَى عِيسَى قَالَ الرِّضَا ع يَا قَوْمِ أَ لَيْسَ‏
__________________________________________________
- (ه) «و قد بان لي من قصتك و رفع علمك بالإنجيل». و في نسخة (ج) «و قد بان لي فضل علمك بالإنجيل». و في نسخة (و) و العيون «و قد بان لي من فضلك علمك بالإنجيل». و في نسخة (د) «و قد بان لي من فضلك و من فضل علمك بالإنجيل».
 (1). بالحاء المهملة و الضاد المعجمة، و في نسخة (ب) و (ه) بالمعجمتين، و في أول انجيل متى الموجود اليوم: حصرون- بالمهملتين-
 (2). في نسخة (و) «فدخل فيها روح القدس»، و في نسخة (د) «فدخل عليهما روح القدس».
 (3). في البحار و في نسخة (ن) «الا من نزل منها».
 (4). ألزم عليه السّلام الجاثليق بالتنافى بين قوله على عيسى من أنّه نزل من السماء و صعد اليها و قولهم عليه من أنّه إنسان فان الإنسان لم ينزل من السماء بل تكوّن في الأرض.
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 427
قَدْ زَكَّاهُمْ وَ شَهِدَ أَنَّهُمْ عُلَمَاءُ الْإِنْجِيلِ وَ قَوْلَهُمْ حَقٌّ فَقَالَ الْجَاثِلِيقُ يَا عَالِمَ الْمُسْلِمِينَ «1» أُحِبُّ أَنْ تُعْفِيَنِي مِنْ أَمْرِ هَؤُلَاءِ قَالَ الرِّضَا ع فَإِنَّا قَدْ فَعَلْنَا سَلْ يَا نَصْرَانِيُّ عَمَّا بَدَا لَكَ قَالَ الْجَاثِلِيقُ لِيَسْأَلْكَ غَيْرِي فَلَا وَ حَقِّ الْمَسِيحِ مَا ظَنَنْتُ أَنَّ فِي عُلَمَاءِ الْمُسْلِمِينَ مِثْلَكَ. فَالْتَفَتَ الرِّضَا ع إِلَى رَأْسِ الْجَالُوتِ فَقَالَ لَهُ تَسْأَلُنِي أَوْ أَسْأَلُكَ قَالَ بَلْ أَسْأَلُكَ وَ لَسْتُ أَقْبَلُ مِنْكَ حُجَّةً إِلَّا مِنَ التَّوْرَاةِ أَوْ مِنَ الْإِنْجِيلِ أَوْ مِنْ زَبُورِ دَاوُدَ أَوْ مِمَّا فِي صُحُفِ إِبْرَاهِيمَ وَ مُوسَى «2» فَقَالَ الرِّضَا ع لَا تَقْبَلْ مِنِّي حُجَّةً إِلَّا بِمَا تَنْطِقُ بِهِ التَّوْرَاةُ عَلَى لِسَانِ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ وَ الْإِنْجِيلُ عَلَى لِسَانِ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ الزَّبُورُ عَلَى لِسَانِ دَاوُدَ فَقَالَ رَأْسُ الْجَالُوتِ مِنْ أَيْنَ تُثْبِتُ نُبُوَّةَ مُحَمَّدٍ قَالَ الرِّضَا ع شَهِدَ بِنُبُوَّتِهِ ص مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ وَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَ دَاوُدُ خَلِيفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْأَرْضِ فَقَالَ لَهُ أَثْبِتْ قَوْلَ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ قَالَ الرِّضَا ع هَلْ تَعْلَمُ يَا يَهُودِيُّ أَنَّ مُوسَى أَوْصَى بَنِي إِسْرَائِيلَ فَقَالَ لَهُمْ إِنَّهُ سَيَأْتِيكُمْ نَبِيٌّ هُوَ مِنْ إِخْوَتِكُمْ فَبِهِ فَصَدِّقُوا- وَ مِنْهُ فَاسْمَعُوا فَهَلْ تَعْلَمُ أَنَّ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ إِخْوَةً غَيْرَ وُلْدِ إِسْمَاعِيلَ إِنْ كُنْتَ تَعْرِفُ قَرَابَةَ إِسْرَائِيلَ مِنْ إِسْمَاعِيلَ وَ النَّسَبَ الَّذِي بَيْنَهُمَا مِنْ قِبَلِ إِبْرَاهِيمَ ع فَقَالَ رَأْسُ الْجَالُوتِ هَذَا قَوْلُ مُوسَى لَا نَدْفَعُهُ فَقَالَ لَهُ الرِّضَا ع هَلْ جَاءَكُمْ مِنْ إِخْوَةِ بَنِي إِسْرَائِيلَ نَبِيٌّ غَيْرُ مُحَمَّدٍ ص قَالَ لَا قَالَ الرِّضَا ع أَ وَ لَيْسَ قَدْ صَحَّ هَذَا عِنْدَكُمْ قَالَ نَعَمْ وَ لَكِنِّي أُحِبُّ أَنْ تُصَحِّحَهُ لِي مِنَ التَّوْرَاةِ فَقَالَ لَهُ الرِّضَا ع هَلْ تُنْكِرُ أَنَّ التَّوْرَاةَ تَقُولُ لَكُمْ جَاءَ النُّورُ مِنْ جَبَلِ طُورِ سَيْنَاءَ وَ أَضَاءَ لَنَا مِنْ جَبَلِ سَاعِيرَ «3» وَ اسْتَعْلَنَ عَلَيْنَا مِنْ جَبَلِ فَارَانَ قَالَ رَأْسُ الْجَالُوتِ أَعْرِفُ هَذِهِ الْكَلِمَاتِ وَ مَا أَعْرِفُ تَفْسِيرَهَا قَالَ الرِّضَا ع‏
__________________________________________________
 (1). في نسخة (ط) و (ن) «يا أعلم المسلمين».
 (2). قبوله من الإنجيل غريب لان الرجل يهودى كما يأتي ما يصرح به، و لعله من اشتباه النسّاخ.
 (3). في نسخة (ج) و (ه) «و أضاء للناس من جبل ساعير» و كذا ما يأتي في التفسير.
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 428
أَنَا أُخْبِرُكَ بِهِ أَمَّا قَوْلُهُ جَاءَ النُّورُ مِنْ جَبَلِ طُورِ سَيْنَاءَ فَذَلِكَ وَحْيُ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى الَّذِي أَنْزَلَهُ عَلَى مُوسَى ع عَلَى جَبَلِ طُورِ سَيْنَاءَ وَ أَمَّا قَوْلُهُ وَ أَضَاءَ لَنَا مِنْ جَبَلِ سَاعِيرَ فَهُوَ الْجَبَلُ الَّذِي أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ع وَ هُوَ عَلَيْهِ وَ أَمَّا قَوْلُهُ وَ اسْتَعْلَنَ عَلَيْنَا مِنْ جَبَلِ فَارَانَ فَذَلِكَ جَبَلٌ مِنْ جِبَالِ مَكَّةَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَهَا يَوْمٌ وَ قَالَ شَعْيَا النَّبِيُّ ع فِيمَا تَقُولُ أَنْتَ وَ أَصْحَابُكَ فِي التَّوْرَاةِ «1» رَأَيْتُ رَاكِبَيْنِ أَضَاءَ لَهُمَا الْأَرْضُ أَحَدُهُمَا رَاكِبٌ عَلَى حِمَارٍ وَ الْآخَرُ عَلَى جَمَلٍ فَمَنْ رَاكِبُ الْحِمَارِ وَ مَنْ رَاكِبُ الْجَمَلِ قَالَ رَأْسُ الْجَالُوتِ لَا أَعْرِفُهُمَا فَخَبِّرْنِي بِهِمَا قَالَ ع أَمَّا رَاكِبُ الْحِمَارِ فَعِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَ أَمَّا رَاكِبُ الْجَمَلِ فَمُحَمَّدٌ ص أَ تُنْكِرُ هَذَا مِنَ التَّوْرَاةِ قَالَ لَا مَا أُنْكِرُهُ ثُمَّ قَالَ الرِّضَا ع هَلْ تَعْرِفُ حيقوقَ النَّبِيَّ «2» قَالَ نَعَمْ إِنِّي بِهِ لَعَارِفٌ- قَالَ ع فَإِنَّهُ قَالَ وَ كِتَابُكُمْ يَنْطِقُ بِهِ جَاءَ اللَّهُ بِالْبَيَانِ مِنْ جَبَلِ فَارَانَ وَ امْتَلَأَتِ السَّمَاوَاتُ مِنْ تَسْبِيحِ أَحْمَدَ وَ أُمَّتِهِ يَحْمِلُ خَيْلَهُ فِي الْبَحْرِ كَمَا يَحْمِلُ فِي الْبَرِّ يَأْتِينَا بِكِتَابٍ جَدِيدٍ بَعْدَ خَرَابِ بَيْتِ الْمَقْدِسِ يَعْنِي بِالْكِتَابِ الْقُرْآنَ أَ تَعْرِفُ هَذَا وَ تُؤْمِنُ بِهِ قَالَ رَأْسُ الْجَالُوتِ قَدْ قَالَ ذَلِكَ حَيْقُوقُ ع وَ لَا نُنْكِرُ قَوْلَهُ قَالَ الرِّضَا ع وَ قَدْ قَالَ دَاوُدُ فِي زَبُورِهِ وَ أَنْتَ تَقْرَأُ اللَّهُمَّ ابْعَثْ مُقِيمَ السُّنَّةِ بَعْدَ الْفَتْرَةِ فَهَلْ تَعْرِفُ نَبِيّاً أَقَامَ السُّنَّةَ بَعْدَ الْفَتْرَةِ غَيْرَ مُحَمَّدٍ ص قَالَ رَأْسُ الْجَالُوتِ هَذَا قَوْلُ دَاوُدَ نَعْرِفُهُ وَ لَا نُنْكِرُهُ وَ لَكِنْ عَنَى بِذَلِكَ عِيسَى وَ أَيَّامُهُ هِيَ الْفَتْرَةُ قَالَ الرِّضَا ع جَهِلْتَ إِنَّ عِيسَى لَمْ يُخَالِفِ السُّنَّةَ وَ قَدْ كَانَ مُوَافِقاً لِسُنَّةِ التَّوْرَاةِ حَتَّى رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ فِي الْإِنْجِيلِ مَكْتُوبٌ إِنَّ ابْنَ الْبَرَّةِ ذَاهِبٌ وَ الْفَارَقَلِيطَا جَاءٍ مِنْ بَعْدِهِ «3» وَ هُوَ الَّذِي يُخَفِّفُ الْآصَارَ وَ يُفَسِّرُ لَكُمْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ وَ يَشْهَدُ لِي كَمَا شَهِدْتُ لَهُ أَنَا جِئْتُكُمْ بِالْأَمْثَالِ وَ هُوَ يَأْتِيكُمْ بِالتَّأْوِيلِ-
__________________________________________________
 (1). فيما اليوم بأيدى الناس أشعيا بألف في أوله، و قد مر احتمالان في التوراة في قصة حزقيل.
 (2). فيما اليوم بأيدى الناس «حبقوق» بالباء الموحدة بعد الحاء.
 (3). في البحار و العيون و في نسخة (ه) «البار قليطا» بالباء الموحدة مكان الفاء.
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 429

ادامه روایت در برگه پایین
« آخرين ويرايش: مه 19, 2015, 06:43:24 pm توسط سوزنچی »

آفلاین سوزنچی

  • ناظر
  • Sr. Member
  • *****
  • ارسال: 255
ادامه حدیث فوق
« پاسخ #3 : مه 19, 2015, 06:44:06 pm »
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 429
أَ تُؤْمِنُ بِهَذَا فِي الْإِنْجِيلِ قَالَ نَعَمْ لَا أُنْكِرُهُ فَقَالَ لَهُ الرِّضَا ع يَا رَأْسَ الْجَالُوتِ أَسْأَلُكَ عَنْ نَبِيِّكَ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ فَقَالَ سَلْ قَالَ مَا الْحُجَّةُ عَلَى أَنَّ مُوسَى ثَبَتَتْ نُبُوَّتُهُ قَالَ الْيَهُودِيُّ إِنَّهُ جَاءَ بِمَا لَمْ يَجِئْ بِهِ أَحَدٌ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ قَبْلَهُ قَالَ لَهُ مِثْلِ مَا ذَا قَالَ مِثْلِ فَلْقِ الْبَحْرِ وَ قَلْبِهِ الْعَصَا حَيَّةً تَسْعَى وَ ضَرْبِهِ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ الْعُيُونُ وَ إِخْرَاجِهِ يَدَهُ بَيْضَاءَ لِلنَّاظِرِينَ وَ عَلَامَاتٍ لَا يَقْدِرُ الْخَلْقُ عَلَى مِثْلِهَا قَالَ لَهُ الرِّضَا ع صَدَقْتَ إِذَا كَانَتْ حُجَّتُهُ عَلَى نُبُوَّتِهِ أَنَّهُ جَاءَ بِمَا لَا يَقْدِرُ الْخَلْقُ عَلَى مِثْلِهِ أَ فَلَيْسَ كُلُّ مَنِ ادَّعَى أَنَّهُ نَبِيٌّ- ثُمَّ جَاءَ بِمَا لَا يَقْدِرُ الْخَلْقُ عَلَى مِثْلِهِ وَجَبَ عَلَيْكُمْ تَصْدِيقُهُ قَالَ لَا لِأَنَّ مُوسَى لَمْ يَكُنْ لَهُ نَظِيرٌ لِمَكَانِهِ مِنْ رَبِّهِ وَ قُرْبِهِ مِنْهُ وَ لَا يَجِبُ عَلَيْنَا الْإِقْرَارُ بِنُبُوَّةِ مَنِ ادَّعَاهَا حَتَّى يَأْتِيَ مِنَ الْأَعْلَامِ بِمِثْلِ مَا جَاءَ بِهِ قَالَ الرِّضَا ع فَكَيْفَ أَقْرَرْتُمْ بِالْأَنْبِيَاءِ الَّذِينَ كَانُوا قَبْلَ مُوسَى ع وَ لَمْ يَفْلِقُوا الْبَحْرَ وَ لَمْ يَفْجُرُوا مِنَ الْحَجَرِ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ عَيْناً وَ لَمْ يُخْرِجُوا أَيْدِيَهُمْ بَيْضَاءَ مِثْلَ إِخْرَاجِ مُوسَى يَدَهُ بَيْضَاءَ وَ لَمْ يَقْلِبُوا الْعَصَا حَيَّةً تَسْعَى قَالَ لَهُ الْيَهُودِيُّ قَدْ خَبَّرْتُكَ أَنَّهُ مَتَى جَاءُوا عَلَى دَعْوَى نُبُوَّتِهِمْ مِنَ الْآيَاتِ بِمَا لَا يَقْدِرُ الْخَلْقُ عَلَى مِثْلِهِ وَ لَوْ جَاءُوا بِمَا لَمْ يَجِئْ بِهِ مُوسَى أَوْ كَانَ عَلَى غَيْرِ مَا جَاءَ بِهِ مُوسَى وَجَبَ تَصْدِيقُهُمْ «1» قَالَ الرِّضَا ع يَا رَأْسَ الْجَالُوتِ فَمَا يَمْنَعُكَ مِنَ الْإِقْرَارِ بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ قَدْ كَانَ يُحْيِي الْمَوْتَى وَ يُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ يَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ ثُمَّ يَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ قَالَ رَأْسُ الْجَالُوتِ يُقَالُ إِنَّهُ فَعَلَ ذَلِكَ وَ لَمْ نَشْهَدْهُ قَالَ لَهُ الرِّضَا ع أَ رَأَيْتَ مَا جَاءَ بِهِ مُوسَى مِنَ الْآيَاتِ شَاهَدْتَهُ أَ لَيْسَ إِنَّمَا جَاءَ فِي الْأَخْبَارِ بِهِ مِنْ ثِقَاتِ أَصْحَابِ مُوسَى أَنَّهُ فَعَلَ ذَلِكَ قَالَ بَلَى قَالَ فَكَذَلِكَ أَتَتْكُمُ الْأَخْبَارُ الْمُتَوَاتِرَةُ بِمَا فَعَلَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ فَكَيْفَ صَدَّقْتُمْ بِمُوسَى وَ لَمْ تُصَدِّقُوا بِعِيسَى فَلَمْ يُحِرْ جَوَاباً قَالَ الرِّضَا ع وَ كَذَلِكَ أَمْرُ مُحَمَّدٍ ص وَ مَا جَاءَ بِهِ وَ أَمْرُ كُلِّ نَبِيٍّ بَعَثَهُ اللَّهُ وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنَّهُ كَانَ يَتِيماً فَقِيراً رَاعِياً أَجِيراً لَمْ يَتَعَلَّمْ كِتَاباً وَ لَمْ يَخْتَلِفْ إِلَى مُعَلِّمٍ ثُمَّ جَاءَ بِالْقُرْآنِ الَّذِي فِيهِ‏
__________________________________________________
 (1). قوله: «وجب تصديقهم» جواب لمتى جاءوا، و «لو» وصلية بين الشرط و الجزاء.
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 430
قِصَصُ الْأَنْبِيَاءِ وَ أَخْبَارُهُمْ حَرْفاً حَرْفاً وَ أَخْبَارُ مَنْ مَضَى وَ مَنْ بَقِيَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ- ثُمَّ كَانَ يُخْبِرُهُمْ بِأَسْرَارِهِمْ وَ مَا يَعْمَلُونَ فِي بُيُوتِهِمْ وَ جَاءَ بِآيَاتٍ كَثِيرَةٍ لَا تُحْصَى قَالَ رَأْسُ الْجَالُوتِ لَمْ يَصِحَّ عِنْدَنَا خَبَرُ عِيسَى وَ لَا خَبَرُ مُحَمَّدٍ وَ لَا يَجُوزُ لَنَا أَنْ نُقِرَّ لَهُمَا بِمَا لَمْ يَصِحَّ قَالَ الرِّضَا ع فَالشَّاهِدُ الَّذِي شَهِدَ لِعِيسَى وَ لِمُحَمَّدٍ ص شَاهِدُ زُورٍ «1» فَلَمْ يُحِرْ جَوَاباً.
ثُمَّ دَعَا ع بِالْهِرْبِذِ الْأَكْبَرِ فَقَالَ لَهُ الرِّضَا ع أَخْبِرْنِي عَنْ زَرْدْهُشْتَ الَّذِي تَزْعُمُ أَنَّهُ نَبِيٌّ مَا حُجَّتُكَ عَلَى نُبُوَّتِهِ قَالَ إِنَّهُ أَتَى بِمَا لَمْ يَأْتِنَا بِهِ أَحَدٌ قَبْلَهُ وَ لَمْ نَشْهَدْهُ وَ لَكِنَّ الْأَخْبَارَ مِنْ أَسْلَافِنَا وَرَدَتْ عَلَيْنَا بِأَنَّهُ أَحَلَّ لَنَا مَا لَمْ يُحِلَّهُ غَيْرُهُ فَاتَّبَعْنَاهُ قَالَ ع أَ فَلَيْسَ إِنَّمَا أَتَتْكُمُ الْأَخْبَارُ فَاتَّبَعْتُمُوهُ قَالَ بَلَى قَالَ فَكَذَلِكَ سَائِرُ الْأُمَمِ السَّالِفَةِ أَتَتْهُمُ الْأَخْبَارُ بِمَا أَتَى بِهِ النَّبِيُّونَ وَ أَتَى بِهِ مُوسَى وَ عِيسَى وَ مُحَمَّدٌ ص فَمَا عُذْرُكُمْ فِي تَرْكِ الْإِقْرَارِ لَهُمْ إِذْ كُنْتُمْ إِنَّمَا أَقْرَرْتُمْ بِزَرْدْهُشْتَ- مِنْ قِبَلِ الْأَخْبَارِ الْمُتَوَاتِرَةِ بِأَنَّهُ جَاءَ بِمَا لَمْ يَجِئْ بِهِ غَيْرُهُ فَانْقَطَعَ الْهِرْبِذُ مَكَانَهُ فَقَالَ الرِّضَا ع يَا قَوْمِ إِنْ كَانَ فِيكُمْ أَحَدٌ يُخَالِفُ الْإِسْلَامَ وَ أَرَادَ أَنْ يَسْأَلَ فَلْيَسْأَلْ غَيْرَ مُحْتَشِمٍ فَقَامَ إِلَيْهِ عِمْرَانُ الصَّابِئُ وَ كَانَ وَاحِداً فِي الْمُتَكَلِّمِينَ فَقَالَ يَا عَالِمَ النَّاسِ لَوْ لَا أَنَّكَ دَعَوْتَ إِلَى مَسْأَلَتِكَ لَمْ أُقْدِمْ عَلَيْكَ بِالْمَسَائِلِ وَ لَقَدْ دَخَلْتُ الْكُوفَةَ وَ الْبَصْرَةَ وَ الشَّامَ وَ الْجَزِيرَةَ وَ لَقِيتُ الْمُتَكَلِّمِينَ فَلَمْ أَقَعْ عَلَى أَحَدٍ يُثْبِتُ لِي وَاحِداً لَيْسَ غَيْرَهُ قَائِماً بِوَحْدَانِيَّتِهِ أَ فَتَأْذَنُ لِي أَنْ أَسْأَلَكَ- قَالَ الرِّضَا ع إِنْ كَانَ فِي الْجَمَاعَةِ عِمْرَانُ الصَّابِئُ فَأَنْتَ هُوَ فَقَالَ أَنَا هُوَ فَقَالَ ع سَلْ يَا عِمْرَانُ وَ عَلَيْكَ بِالنَّصَفَةِ وَ إِيَّاكَ وَ الْخَطَلَ وَ الْجَوْرَ قَالَ وَ اللَّهِ يَا سَيِّدِي مَا أُرِيدُ إِلَّا أَنْ تُثْبِتَ لِي شَيْئاً أَتَعَلَّقُ بِهِ فَلَا أَجُوزَهُ قَالَ ع سَلْ عَمَّا بَدَا لَكَ فَازْدَحَمَ عَلَيْهِ النَّاسُ وَ انْضَمَّ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ فَقَالَ عِمْرَانُ الصَّابِئُ أَخْبِرْنِي عَنِ الْكَائِنِ الْأَوَّلِ وَ عَمَّا خَلَقَ قَالَ ع سَأَلْتَ فَافْهَمْ أَمَّا الْوَاحِدُ فَلَمْ يَزَلْ وَاحِداً كَائِناً لَا شَيْ‏ءَ مَعَهُ بِلَا حُدُودٍ وَ لَا أَعْرَاضٍ وَ لَا يَزَالُ كَذَلِكَ ثُمَّ خَلَقَ خَلْقاً مُبْتَدَعاً مُخْتَلِفاً بِأَعْرَاضٍ وَ حُدُودٍ
__________________________________________________
 (1). المراد بالشاهد شعيا و حيقوق و داود الذين مرت شهادتهم.
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 431
مُخْتَلِفَةٍ لَا فِي شَيْ‏ءٍ أَقَامَهُ وَ لَا فِي شَيْ‏ءٍ حَدَّهُ وَ لَا عَلَى شَيْ‏ءٍ حَذَاهُ وَ لَا مَثَّلَهُ لَهُ «1» فَجَعَلَ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ الْخَلْقِ صَفْوَةً وَ غَيْرَ صَفْوَةٍ وَ اخْتِلَافاً وَ ائْتِلَافاً وَ أَلْوَاناً وَ ذَوْقاً وَ طَعْماً لَا لِحَاجَةٍ كَانَتْ مِنْهُ إِلَى ذَلِكَ وَ لَا لِفَضْلِ مَنْزِلَةٍ لَمْ يَبْلُغْهَا إِلَّا بِهِ وَ لَا رَأَى لِنَفْسِهِ فِيمَا خَلَقَ زِيَادَةً وَ لَا نُقْصَاناً تَعْقِلُ هَذَا يَا عِمْرَانُ قَالَ نَعَمْ وَ اللَّهِ يَا سَيِّدِي قَالَ ع وَ اعْلَمْ يَا عِمْرَانُ أَنَّهُ لَوْ كَانَ خَلَقَ مَا خَلَقَ لِحَاجَةٍ لَمْ يَخْلُقْ إِلَّا مَنْ يَسْتَعِينُ بِهِ عَلَى حَاجَتِهِ وَ لَكَانَ يَنْبَغِي أَنْ يَخْلُقَ أَضْعَافَ مَا خَلَقَ لِأَنَّ الْأَعْوَانَ كُلَّمَا كَثُرُوا كَانَ صَاحِبُهُمْ أَقْوَى وَ الْحَاجَةُ يَا عِمْرَانُ لَا يَسَعُهَا لِأَنَّهُ لَمْ يُحْدِثْ مِنَ الْخَلْقِ شَيْئاً إِلَّا حَدَثَتْ فِيهِ حَاجَةٌ أُخْرَى «2» وَ لِذَلِكَ أَقُولُ لَمْ يَخْلُقِ الْخَلْقَ لِحَاجَةٍ وَ لَكِنْ نَقَلَ بِالْخَلْقِ الْحَوَائِجَ بَعْضَهُمْ إِلَى بَعْضٍ وَ فَضَّلَ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ بِلَا حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَى مَنْ فَضَّلَ وَ لَا نَقِمَةٍ مِنْهُ عَلَى مَنْ أَذَلَّ فَلِهَذَا خَلَقَ «3» قَالَ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي هَلْ كَانَ الْكَائِنُ مَعْلُوماً فِي نَفْسِهِ عِنْدَ نَفْسِهِ قَالَ الرِّضَا ع إِنَّمَا تَكُونُ الْمَعْلَمَةُ بِالشَّيْ‏ءِ لِنَفْيِ خِلَافِهِ وَ لِيَكُونَ الشَّيْ‏ءُ نَفْسُهُ بِمَا نُفِيَ عَنْهُ مَوْجُوداً وَ لَمْ يَكُنْ هُنَاكَ شَيْ‏ءٌ يُخَالِفُهُ فَتَدْعُوهُ الْحَاجَةُ إِلَى نَفْيِ ذَلِكَ الشَّيْ‏ءِ عَنْ نَفْسِهِ بِتَحْدِيدِ عِلْمٍ مِنْهَا «4» أَ فَهِمْتَ يَا عِمْرَانُ قَالَ نَعَمْ وَ اللَّهِ يَا سَيِّدِي فَأَخْبِرْنِي بِأَيِ‏
__________________________________________________
 (1). في نسخة (د) «و لا مثله».
 (2). أي لو كان خلق ما خلق لحاجة لا يسع اللّه الحاجة و لا يصل الى نهاية في الحاجة لانه كلما أحدث شيئا من الخلق لرفع حاجته حدثت في اللّه حاجة اخرى، و ذلك لان المحتاج في أموره يحتاج في كل شي‏ء بيده الى أشياء غيره كما هو الشأن في الناس.
 (3). أي لحاجة بعض الى بعض و تفضيل بعض على بعض حتّى يقع المحنة التي أخبر عن كونها غاية بقوله: «خلق الموت و الحياة ليبلوكم»، و في نسخة (ط) «و لا نقمة منه على من أرذل».
 (4). تفصيل سؤاله أنّه تعالى لو كان لم يزل واحدا كائنا لا شي‏ء معه بلا حدود و لا اعراض لم يكن عالما بذاته لان معلومية شي‏ء عند العالم به يستلزم صورة حاصلة منه في نفس العالم و هذا ينافى وحدته المطلقة، و الجواب أن ذلك غير لازم في علم الشي‏ء بنفسه لان المعلمة أي-
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 432
شَيْ‏ءٍ عَلِمَ مَا عَلِمَ أَ بِضَمِيرٍ أَمْ بِغَيْرِ ذَلِكَ «1» قَالَ الرِّضَا ع أَ رَأَيْتَ إِذَا عَلِمَ بِضَمِيرٍ هَلْ تَجِدُ بُدّاً مِنْ أَنْ تَجْعَلَ لِذَلِكَ الضَّمِيرِ حَدّاً يَنْتَهِي إِلَيْهِ الْمَعْرِفَةُ قَالَ عِمْرَانُ لَا بُدَّ مِنْ ذَلِكَ «2» قَالَ الرِّضَا ع فَمَا ذَلِكَ الضَّمِيرُ فَانْقَطَعَ وَ لَمْ يُحِرْ جَوَاباً قَالَ الرِّضَا ع لَا بَأْسَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنِ الضَّمِيرِ نَفْسِهِ تَعْرِفُهُ بِضَمِيرٍ آخَرَ فَقَالَ الرِّضَا ع أَفْسَدْتَ عَلَيْكَ قَوْلَكَ وَ دَعْوَاكَ يَا عِمْرَانُ أَ لَيْسَ يَنْبَغِي أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ الْوَاحِدَ لَيْسَ يُوصَفُ بِضَمِيرٍ وَ لَيْسَ يُقَالُ لَهُ أَكْثَرُ مِنْ فِعْلٍ وَ عَمَلٍ وَ صُنْعٍ وَ لَيْسَ يُتَوَهَّمُ مِنْهُ مَذَاهِبُ وَ تَجْزِئَةٌ كَمَذَاهِبِ الْمَخْلُوقِينَ وَ تَجْزِئَتِهِمْ «3» فَاعْقِلْ ذَلِكَ وَ ابْنِ عَلَيْهِ مَا عَلِمْتَ صَوَاباً-
__________________________________________________
- الصورة الذهنية انما يحتاج إليها ليتعين المعلوم عن غيره عند العالم و هو يحصل بنفى الغير عنه و تحديده بحدود نفسه، و لم يكن في علم الشي‏ء بنفسه معلوم يخالف نفس الشي‏ء حتّى يحتاج في تعينه الى نفى ذلك الغير بتحديد المعلوم الذي هو نفسه، و «من» فى قوله: «ما علم منها» بيانية، و الضمير يرجع الى نفسه.
 (1). هذا سؤال عن علمه تعالى بغيره، و المراد بالضمير هو الصورة الحاصلة من ذات المعلوم في نفس العالم، فأفحمه عليه السّلام أولا بأن لا بدّ في الحكم بكون علمه تعالى بالضمير من أن تعرف ذلك الضمير و تحدده، فهل تقدر على ذلك، فأظهر العجز، ثمّ أغمض عليه السّلام عن ذلك و تسلم أنك تقدر على التعريف، فهل تعرفه بضمير آخر أم لا، فقال: نعم أعرفه بضمير آخر، فاثبت عليه السّلام بذلك فساد دعواه و فرض كون علمه بضمير، و بيان ذلك: أن كل علم بكل شي‏ء و لو كان بالضمير و الصورة الذهنية لكان العلم بنفس الصورة أيضا بصورة ذهنية اخرى فيلزم التسلسل في الصور و لا يحصل العلم بشي‏ء أبدا، فالعلم بنفس الصورة الذهنية انما هو بحضور الصورة نفسها، فإذا أمكن أن يكون علمنا ببعض الأشياء بحضوره عند نفوسنا أمكن أن يكون علمه تعالى بالاشياء كلها بحضورها عنده، فليكن ذلك لئلا يتوهم انثلام وحدته تعالى، و الى هذا أشار عليه السّلام بقوله: «يا عمران أ ليس ينبغي أن تعلم- الخ»، و في نسخة (و) و (ه) «أن تعرف- الخ».
 (2). في نسخة «فقال: نعم، قال الرضا».
 (3). في البحار و في نسخة (ه) و (ج) و (ب) «تجربة» بالراء المهملة و الباء الموحدة-
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 433
قَالَ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي أَ لَا تُخْبِرُنِي عَنْ حُدُودِ خَلْقِهِ كَيْفَ هِيَ وَ مَا مَعَانِيهَا وَ عَلَى كَمْ نَوْعٍ يَتَكَوَّنُ قَالَ ع قَدْ سَأَلْتَ فَافْهَمْ إِنَّ حُدُودَ خَلْقِهِ عَلَى سِتَّةِ أَنْوَاعٍ «1» مَلْمُوسٍ وَ مَوْزُونٍ وَ مَنْظُورٍ إِلَيْهِ وَ مَا لَا وَزْنَ لَهُ «2» وَ هُوَ الرُّوحُ وَ مِنْهَا مَنْظُورٌ إِلَيْهِ وَ لَيْسَ لَهُ وَزْنٌ وَ لَا لَمْسٌ وَ لَا حِسُّ وَ لَا لَوْنٌ وَ لَا ذَوْقٌ وَ التَّقْدِيرُ وَ الْأَعْرَاضُ وَ الصُّوَرُ وَ الْعَرْضُ وَ الطُّولُ وَ مِنْهَا الْعَمَلُ وَ الْحَرَكَاتُ الَّتِي تَصْنَعُ الْأَشْيَاءَ وَ تُعْلِمُهَا «3» وَ تُغَيِّرُهَا مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ وَ تَزِيدُهَا وَ تَنْقُصُهَا وَ أَمَّا الْأَعْمَالُ وَ الْحَرَكَاتُ فَإِنَّهَا تَنْطَلِقُ لِأَنَّهَا لَا وَقْتَ لَهَا أَكْثَرَ مِنْ قَدْرِ مَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ فَإِذَا فَرَغَ مِنَ الشَّيْ‏ءِ انْطَلَقَ بِالْحَرَكَةِ وَ بَقِيَ الْأَثَرُ وَ يَجْرِي مَجْرَى الْكَلَامِ الَّذِي يَذْهَبُ وَ يَبْقَى أَثَرُهُ قَالَ لَهُ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي أَ لَا تُخْبِرُنِي عَنِ الْخَالِقِ إِذَا كَانَ وَاحِداً لَا شَيْ‏ءَ غَيْرُهُ وَ لَا شَيْ‏ءَ مَعَهُ أَ لَيْسَ قَدْ تَغَيَّرَ بِخَلْقِهِ الْخَلْقَ قَالَ الرِّضَا ع لَمْ يَتَغَيَّرْ عَزَّ وَ جَلَّ بِخَلْقِ الْخَلْقِ وَ لَكِنَّ الْخَلْقَ يَتَغَيَّرُ بِتَغْيِيرِهِ قَالَ عِمْرَانُ فَبِأَيِّ شَيْ‏ءٍ عَرَفْنَاهُ قَالَ ع بِغَيْرِهِ قَالَ فَأَيُّ شَيْ‏ءٍ غَيْرُهُ قَالَ الرِّضَا ع مَشِيَّتُهُ وَ اسْمُهُ وَ صِفَتُهُ وَ مَا أَشْبَهَ ذَلِكَ وَ كُلُّ ذَلِكَ مُحْدَثٌ مَخْلُوقٌ مُدَبَّرٌ قَالَ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي فَأَيُّ شَيْ‏ءٍ هُوَ قَالَ ع هُوَ نُورٌ بِمَعْنَى أَنَّهُ‏
__________________________________________________
- في الموضعين و ما هنا أنسب بل المناسب، و هذا لدفع دخل مقدر هو انه لو كان واحدا ليس فيه جهة وجهة فكيف يصدر منه الكثير، فاجاب عليه السّلام بان الصادر منه ليس الا واحدا و هو فيضه السارى في الماهيات، و ليس يتصور منه جهات و أجزاء كما في الممكنات.
 (1). يخطر بالبال عند اللفت الى ستة أنواع سرد المدركات بالحواس الخمس و ما لا يدرك بها كائنا ما كان، و يمكن تطبيق المذكورات عليها، و للعلامة المجلسيّ- رحمه اللّه- توزيع لتطبيق المذكورات على الستة.
 (2). في نسخة (و) و (د) «و ما لا ذوق له».
 (3). بصيغة التفعيل او الافعال او الثلاثى من العلامة، و في نسخة (ن) و (ج) «تعملها» فتكرير لتصنع.
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 434
هَادٍ لِخَلْقِهِ مِنْ أَهْلِ السَّمَاءِ وَ أَهْلِ الْأَرْضِ وَ لَيْسَ لَكَ عَلَى أَكْثَرَ مِنْ تَوْحِيدِي إِيَّاهُ قَالَ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي أَ لَيْسَ قَدْ كَانَ سَاكِتاً قَبْلَ الْخَلْقِ لَا يَنْطِقُ ثُمَّ نَطَقَ قَالَ الرِّضَا ع لَا يَكُونُ السُّكُوتُ إِلَّا عَنْ نُطْقٍ قَبْلَهُ «1» وَ الْمَثَلُ فِي ذَلِكَ أَنَّهُ لَا يُقَالُ لِلسِّرَاجِ هُوَ سَاكِتٌ لَا يَنْطِقُ وَ لَا يُقَالُ إِنَّ السِّرَاجَ لَيُضِيئُ فِيمَا يُرِيدُ أَنْ يَفْعَلَ بِنَا لِأَنَّ الضَّوْءَ مِنَ السِّرَاجِ لَيْسَ بِفِعْلٍ مِنْهُ وَ لَا كَوْنٍ وَ إِنَّمَا هُوَ لَيْسَ شَيْ‏ءٌ غَيْرَهُ فَلَمَّا اسْتَضَاءَ لَنَا قُلْنَا قَدْ أَضَاءَ لَنَا حَتَّى اسْتَضَأْنَا بِهِ فَبِهَذَا تَسْتَبْصِرُ أَمْرَكَ «2».
قَالَ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي فَإِنَّ الَّذِي كَانَ عِنْدِي أَنَّ الْكَائِنَ قَدْ تَغَيَّرَ فِي فِعْلِهِ عَنْ حَالِهِ بِخَلْقِهِ الْخَلْقَ قَالَ الرِّضَا ع أَحَلْتَ يَا عِمْرَانُ فِي قَوْلِكَ إِنَّ الْكَائِنَ يَتَغَيَّرُ فِي وَجْهٍ مِنَ الْوُجُوهِ حَتَّى يُصِيبَ الذَّاتَ مِنْهُ مَا يُغَيِّرُهُ يَا عِمْرَانُ هَلْ تَجِدُ النَّارَ يُغَيِّرُهَا تَغَيُّرُ نَفْسِهَا أَوْ هَلْ تَجِدُ الْحَرَارَةَ تُحْرِقُ نَفْسَهَا أَوْ هَلْ رَأَيْتَ بَصِيراً قَطُّ رَأَى بَصَرَهُ «3» قَالَ عِمْرَانُ لَمْ أَرَ هَذَا أَ لَا تُخْبِرُنِي يَا سَيِّدِي أَ هُوَ فِي الْخَلْقِ أَمِ الْخَلْقُ فِيهِ قَالَ الرِّضَا ع جَلَّ يَا عِمْرَانُ عَنْ ذَلِكَ لَيْسَ هُوَ فِي الْخَلْقِ وَ لَا الْخَلْقُ فِيهِ تَعَالَى عَنْ ذَلِكَ وَ سَأُعَلِّمُكَ مَا تَعْرِفُهُ بِهِ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ أَخْبِرْنِي عَنِ الْمِرْآةِ أَنْتَ فِيهَا أَمْ هِيَ فِيكَ-
__________________________________________________
 (1). لانه عدم الملكة و لا يصحّ الا فيما تصح ملكته، فليس اللّه ساكتا و لا ناطقا بالمعنى الذي فينا حتّى يلزم فيه التغير و التركيب، كما لا يقال للسراج: انه ساكت حين طفئه و لا انه ناطق حين اضاءته، و قوله: «و لا يقال ان السراج ليضي‏ء فيما يريد- الخ» كأنّه تمثيل و بيان لقوله: «هو نور» حتى لا يتوهم السامع من تفسيره بالهادى أن النور كون و احداث وراء ذاته تعالى، بل هو هو و ليس شي‏ء غيره على ما صرّح به في أحاديث الباب العاشر و ما بعده، كما أن الضوء عين السراج لا أنّه كون و احداث وراء ذاته، و للمجلسيّ- رحمه اللّه- في تفسير هذا الكلام غير ذلك.
 (2). في نسخة (د) «يستقر أمرك».
 (3). المراد بهذه الامثلة بيان أن الشي‏ء لا يتغير من قبل نفسه و لا من قبل فعله، بل انما يتغير بتأثير غيره، فإذا امتنع تأثير الغير فيه امتنع تغيره.
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 435
فَإِنْ كَانَ لَيْسَ وَاحِدٌ مِنْكُمَا فِي صَاحِبِهِ فَبِأَيِّ شَيْ‏ءٍ اسْتَدْلَلْتَ بِهَا عَلَى نَفْسِكَ قَالَ عِمْرَانُ بِضَوْءٍ بَيْنِي وَ بَيْنَهَا فَقَالَ الرِّضَا ع هَلْ تَرَى مِنْ ذَلِكَ الضَّوْءِ فِي الْمِرْآةِ أَكْثَرَ مِمَّا تَرَاهُ فِي عَيْنِكَ قَالَ نَعَمْ قَالَ الرِّضَا ع فَأَرِنَاهُ فَلَمْ يُحِرْ جَوَاباً قَالَ الرِّضَا ع فَلَا أَرَى النُّورَ إِلَّا وَ قَدْ دَلَّكَ وَ دَلَّ الْمِرْآةَ عَلَى أَنْفُسِكُمَا مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونَ فِي وَاحِدٍ مِنْكُمَا وَ لِهَذَا أَمْثَالٌ كَثِيرَةٌ غَيْرُ هَذَا لَا يَجِدُ الْجَاهِلُ فِيهَا مَقَالًا- وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى‏ ثُمَّ الْتَفَتَ ع إِلَى الْمَأْمُونِ فَقَالَ الصَّلَاةُ قَدْ حَضَرَتْ فَقَالَ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي لَا تَقْطَعْ عَلَيَّ مَسْأَلَتِي فَقَدْ رَقَّ قَلْبِي قَالَ الرِّضَا ع نُصَلِّي وَ نَعُودُ فَنَهَضَ وَ نَهَضَ الْمَأْمُونُ فَصَلَّى الرِّضَا ع دَاخِلًا وَ صَلَّى النَّاسُ خَارِجاً خَلْفَ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ ثُمَّ خَرَجَا فَعَادَ الرِّضَا ع إِلَى مَجْلِسِهِ وَ دَعَا بِعِمْرَانَ فَقَالَ سَلْ يَا عِمْرَانُ قَالَ يَا سَيِّدِي أَ لَا تُخْبِرُنِي عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ هَلْ يُوَحَّدُ بِحَقِيقَةٍ أَوْ يُوَحَّدُ بِوَصْفٍ «1» قَالَ الرِّضَا ع إِنَّ اللَّهَ الْمُبْدِئَ الْوَاحِدَ الْكَائِنَ الْأَوَّلَ لَمْ يَزَلْ وَاحِداً لَا شَيْ‏ءَ مَعَهُ فَرْداً لَا ثَانِيَ مَعَهُ لَا مَعْلُوماً وَ لَا مَجْهُولًا وَ لَا مُحْكَماً وَ لَا مُتَشَابِهاً وَ لَا مَذْكُوراً وَ لَا مَنْسِيّاً وَ لَا شَيْئاً يَقَعُ عَلَيْهِ اسْمُ شَيْ‏ءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ غَيْرَهُ وَ لَا مِنْ وَقْتٍ كَانَ وَ لَا إِلَى وَقْتٍ يَكُونُ وَ لَا بِشَيْ‏ءٍ قَامَ وَ لَا إِلَى شَيْ‏ءٍ يَقُومُ وَ لَا إِلَى شَيْ‏ءٍ اسْتَنَدَ وَ لَا فِي شَيْ‏ءٍ اسْتَكَنَّ وَ ذَلِكَ كُلُّهُ قَبْلَ الْخَلْقِ إِذْ لَا شَيْ‏ءَ غَيْرُهُ «2» وَ مَا أُوقِعَتْ عَلَيْهِ مِنَ الْكُلِّ فَهِيَ صِفَاتٌ مُحْدَثَةٌ وَ تَرْجَمَةٌ يَفْهَمُ بِهَا مَنْ فَهِمَ «3».
وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِبْدَاعَ وَ الْمَشِيَّةَ وَ الْإِرَادَةَ مَعْنَاهَا وَاحِدٌ وَ أَسْمَاءَهَا ثَلَاثَةٌ وَ كَانَ أَوَّلُ إِبْدَاعِهِ وَ إِرَادَتِهِ وَ مَشِيَّتِهِ الْحُرُوفَ الَّتِي جَعَلَهَا أَصْلًا لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ دَلِيلًا عَلَى كُلِ‏
__________________________________________________
 (1). في نسخة (ط) «هل يوجد بحقيقة أو يوجد بوصف» من الوجدان أي هل يدرك و يعرف بها أو به، و في نسخة (ج) «هل يوجد بحقيقة أو يوصف بوصف».
 (2). في نسخة (ج) و (ه) «قبل خلقه الخلق- الخ».
 (3). في هامش نسخة (ط) «و ما أوقع عليه من المثل- الخ» و في هامش نسخة (ن) «و ما أوقعت عليه من المثل» و في نسخة (ج) «و ما أوقعت عليه من الشكل».
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 436
مُدْرَكٍ وَ فَاصِلًا لِكُلِّ مُشْكِلٍ وَ تِلْكَ الْحُرُوفُ تَفْرِيقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ «1» مِنِ اسْمِ حَقٍّ وَ بَاطِلٍ أَوْ فِعْلٍ أَوْ مَفْعُولٍ أَوْ مَعْنًى أَوْ غَيْرِ مَعْنًى وَ عَلَيْهَا اجْتَمَعَتِ الْأُمُورُ كُلُّهَا وَ لَمْ يَجْعَلْ لِلْحُرُوفِ فِي إِبْدَاعِهِ لَهَا مَعْنًى غَيْرَ أَنْفُسِهَا يَتَنَاهَى وَ لَا وُجُودَ «2» لِأَنَّهَا مُبْدَعَةٌ بِالْإِبْدَاعِ وَ النُّورُ فِي هَذَا الْمَوْضِعِ أَوَّلُ فِعْلِ اللَّهِ الَّذِي هُوَ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْحُرُوفُ هِيَ الْمَفْعُولُ بِذَلِكَ الْفِعْلِ وَ هِيَ الْحُرُوفُ الَّتِي عَلَيْهَا الْكَلَامُ وَ الْعِبَارَاتُ كُلُّهَا مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَّمَهَا خَلْقَهُ وَ هِيَ ثَلَاثَةٌ وَ ثَلَاثُونَ حَرْفاً فَمِنْهَا ثَمَانِيَةٌ وَ عِشْرُونَ حَرْفاً تَدُلُّ عَلَى اللُّغَاتِ الْعَرَبِيَّةِ وَ مِنَ الثَّمَانِيَةِ وَ الْعِشْرِينَ اثْنَانِ وَ عِشْرُونَ حَرْفاً «3» تَدُلُّ عَلَى اللُّغَاتِ السُّرْيَانِيَّةِ وَ الْعِبْرَانِيَّةِ وَ مِنْهَا خَمْسَةُ أَحْرُفٍ مُتَحَرِّفَةٍ فِي سَائِرِ اللُّغَاتِ مِنَ الْعَجَمِ لِأَقَالِيمِ اللُّغَاتِ كُلِّهَا وَ هِيَ خَمْسَةُ أَحْرُفٍ تَحَرَّفَتْ مِنَ الثَّمَانِيَةِ وَ الْعِشْرِينَ الْحَرْفَ مِنَ اللُّغَاتِ «4» فَصَارَتِ الْحُرُوفُ ثَلَاثَةً وَ ثَلَاثِينَ حَرْفاً فَأَمَّا الْخَمْسَةُ الْمُخْتَلِفَةُ فَبِحُجَجٍ «5» لَا يَجُوزُ ذِكْرُهَا أَكْثَرَ مِمَّا ذَكَرْنَاهُ ثُمَّ جَعَلَ الْحُرُوفَ بَعْدَ إِحْصَائِهَا «6» وَ إِحْكَامِ عِدَّتِهَا فِعْلًا مِنْهُ كَقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ- كُنْ فَيَكُونُ وَ كُنْ مِنْهُ صُنْعٌ وَ مَا يَكُونُ بِهِ الْمَصْنُوعُ فَالْخَلْقُ الْأَوَّلُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الْإِبْدَاعُ لَا وَزْنَ لَهُ وَ لَا حَرَكَةَ وَ لَا سَمْعَ وَ لَا لَوْنَ وَ لَا حِسَّ وَ الْخَلْقُ الثَّانِي الْحُرُوفُ لَا وَزْنَ لَهَا وَ لَا لَوْنَ وَ هِيَ مَسْمُوعَةٌ
__________________________________________________
 (1). في البحار و في نسخة (و) «و بتلك الحروف تفريق كل شي‏ء» و في نسخة (ج) «و تلك الحروف تفرق كل معنى» و في نسخة (ط) «و تلك الحروف تفريق كل معين» و في نسخة (ه) «و تلك الحروف تعريف كل شي‏ء» و في هامشه: «تعرف كل شي‏ء».
 (2). قوله: «يتناهى» صفة لمعنى، و قوله: «و لا وجود» عطف على معنى، و في البحار: «و لا وجود لها لأنها- الخ»،.
 (3). حروف الهجاء قد تعد ثمانية و عشرين بعد الالف و الهمزة واحدة كما هنا، و قد تعد تسعة و عشرين بعدهما اثنتين كما في الباب الثاني و الثلاثين.
 (4). في نسخة (ج) «من الثمانية و العشرين حرفا».
 (5). في البحار و في نسخة (و) «فحجج».
 (6). في نسخة (د) و حاشية نسخة (ب) «بعد اختصاصها».
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 437
مَوْصُوفَةٌ غَيْرُ مَنْظُورٍ إِلَيْهَا وَ الْخَلْقُ الثَّالِثُ مَا كَانَ مِنَ الْأَنْوَاعِ كُلِّهَا مَحْسُوساً مَلْمُوساً ذَا ذَوْقِ مَنْظُوراً إِلَيْهِ وَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى سَابِقٌ لِلْإِبْدَاعِ لِأَنَّهُ لَيْسَ قَبْلَهُ عَزَّ وَ جَلَّ شَيْ‏ءٌ وَ لَا كَانَ مَعَهُ شَيْ‏ءٌ وَ الْإِبْدَاعُ سَابِقٌ لِلْحُرُوفِ وَ الْحُرُوفُ لَا تَدُلُّ عَلَى غَيْرِ أَنْفُسِهَا قَالَ الْمَأْمُونُ وَ كَيْفَ لَا تَدُلُّ عَلَى غَيْرِ أَنْفُسِهَا- قَالَ الرِّضَا ع لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يَجْمَعُ مِنْهَا شَيْئاً لِغَيْرِ مَعْنًى أَبَداً فَإِذَا أَلَّفَ مِنْهَا أَحْرُفاً أَرْبَعَةً أَوْ خَمْسَةً أَوْ سِتَّةً أَوْ أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ أَوْ أَقَلَّ لَمْ يُؤَلِّفْهَا لِغَيْرِ مَعْنًى وَ لَمْ يَكُ إِلَّا لِمَعْنًى مُحْدَثٍ لَمْ يَكُنْ قَبْلَ ذَلِكَ شَيْئاً قَالَ عِمْرَانُ فَكَيْفَ لَنَا بِمَعْرِفَةِ ذَلِكَ قَالَ الرِّضَا ع أَمَّا الْمَعْرِفَةُ فَوَجْهُ ذَلِكَ وَ بَابُهُ أَنَّكَ تَذْكُرُ الْحُرُوفَ «1» إِذَا لَمْ تُرِدْ بِهَا غَيْرَ أَنْفُسِهَا ذَكَرْتَهَا فَرْداً فَقُلْتَ أ ب ت ث ج ح خ حَتَّى تَأْتِيَ عَلَى آخِرِهَا فَلَمْ تَجِدْ لَهَا مَعْنًى غَيْرَ أَنْفُسِهَا فَإِذَا أَلَّفْتَهَا وَ جَمَعْتَ مِنْهَا أَحْرُفاً وَ جَعَلْتَهَا اسْماً وَ صِفَةً لِمَعْنَى مَا طَلَبْتَ وَ وَجْهِ مَا عَنَيْتَ كَانَتْ دَلِيلَةً عَلَى مَعَانِيهَا دَاعِيَةً إِلَى الْمَوْصُوفِ بِهَا أَ فَهِمْتَهُ قَالَ نَعَمْ قَالَ الرِّضَا ع وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَا يَكُونُ صِفَةٌ لِغَيْرِ مَوْصُوفٍ وَ لَا اسْمٌ لِغَيْرِ مَعْنًى وَ لَا حَدٌّ لِغَيْرِ مَحْدُودٍ وَ الصِّفَاتُ وَ الْأَسْمَاءُ كُلُّهَا تَدُلُّ عَلَى الْكَمَالِ وَ الْوُجُودِ وَ لَا تَدُلُّ عَلَى الْإِحَاطَةِ كَمَا تَدُلُّ عَلَى الْحُدُودِ الَّتِي هِيَ التَّرْبِيعُ وَ التَّثْلِيثُ وَ التَّسْدِيسُ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَقَدَّسَ تُدْرَكُ مَعْرِفَتُهُ بِالصِّفَاتِ وَ الْأَسْمَاءِ وَ لَا تُدْرَكُ بِالتَّحْدِيدِ بِالطُّولِ وَ الْعَرْضِ وَ الْقِلَّةِ وَ الْكَثْرَةِ وَ اللَّوْنِ وَ الْوَزْنِ وَ مَا أَشْبَهَ ذَلِكَ وَ لَيْسَ يَحُلُّ بِاللَّهِ جَلَّ وَ تَقَدَّسَ شَيْ‏ءٌ مِنْ ذَلِكَ حَتَّى يَعْرِفَهُ خَلْقُهُ بِمَعْرِفَتِهِمْ أَنْفُسَهُمْ بِالضَّرُورَةِ الَّتِي ذَكَرْنَا «2» وَ لَكِنْ يُدَلُّ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِصِفَاتِهِ وَ يُدْرَكُ بِأَسْمَائِهِ وَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْهِ بِخَلْقِهِ حَتَّى لَا يَحْتَاجَ فِي ذَلِكَ الطَّالِبُ الْمُرْتَادُ إِلَى رُؤْيَةِ عَيْنٍ وَ لَا اسْتِمَاعِ أُذُنٍ وَ لَا لَمْسِ كَفٍّ وَ لَا إِحَاطَةٍ بِقَلْبٍ فَلَوْ كَانَتْ صِفَاتُهُ جَلَّ ثَنَاؤُهُ لَا تَدُلُّ عَلَيْهِ وَ أَسْمَاؤُهُ لَا تَدْعُو إِلَيْهِ وَ الْمَعْلَمَةُ مِنَ الْخَلْقِ لَا تُدْرِكُهُ لِمَعْنَاهُ «3» كَانَتِ الْعِبَادَةُ مِنَ الْخَلْقِ لِأَسْمَائِهِ وَ صِفَاتِهِ دُونَ مَعْنَاهُ فَلَوْ لَا
__________________________________________________
 (1). في البحار و في نسخة (ج) و (ه) «و بيانه أنك تذكر الحروف».
 (2). في نسخة (ج) «بالصورة التي ذكرنا».
 (3). في نسخة (و) «لا تذكر بمعناه».
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 438
أَنَّ ذَلِكَ كَذَلِكَ لَكَانَ الْمَعْبُودُ الْمُوَحَّدُ غَيْرَ اللَّهِ تَعَالَى لِأَنَّ صِفَاتِهِ وَ أَسْمَاءَهُ غَيْرُهُ أَ فَهِمْتَ قَالَ نَعَمْ يَا سَيِّدِي زِدْنِي قَالَ الرِّضَا ع إِيَّاكَ وَ قَوْلَ الْجُهَّالِ أَهْلِ الْعَمَى وَ الضَّلَالِ الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَقَدَّسَ مَوْجُودٌ فِي الْآخِرَةِ لِلْحِسَابِ وَ الثَّوَابِ وَ الْعِقَابِ وَ لَيْسَ بِمَوْجُودٍ فِي الدُّنْيَا لِلطَّاعَةِ وَ الرَّجَاءِ وَ لَوْ كَانَ فِي الْوُجُودِ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ نَقْصٌ وَ اهْتِضَامٌ لَمْ يُوجَدْ فِي الْآخِرَةِ أَبَداً وَ لَكِنَّ الْقَوْمَ تَاهُوا وَ عَمُوا وَ صَمُّوا عَنِ الْحَقِّ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى‏ وَ أَضَلُّ سَبِيلًا «1» يَعْنِي أَعْمَى عَنِ الْحَقَائِقِ الْمَوْجُودَةِ وَ قَدْ عَلِمَ ذَوُو الْأَلْبَابِ أَنَّ الِاسْتِدْلَالَ عَلَى مَا هُنَاكَ لَا يَكُونُ إِلَّا بِمَا هَاهُنَا وَ مَنْ أَخَذَ عِلْمَ ذَلِكَ بِرَأْيِهِ وَ طَلَبَ وُجُودَهُ وَ إِدْرَاكَهُ عَنْ نَفْسِهِ دُونَ غَيْرِهَا لَمْ يَزْدَدْ مِنْ عِلْمِ ذَلِكَ إِلَّا بُعْداً لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ عِلْمَ ذَلِكَ خَاصَّةً عِنْدَ قَوْمٍ يَعْقِلُونَ وَ يَعْلَمُونَ وَ يَفْهَمُونَ قَالَ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي أَ لَا تُخْبِرُنِي عَنِ الْإِبْدَاعِ خَلْقٌ هُوَ أَمْ غَيْرُ خَلْقٍ قَالَ الرِّضَا ع بَلْ خَلْقٌ سَاكِنٌ لَا يُدْرَكُ بِالسُّكُونِ وَ إِنَّمَا صَارَ خَلْقاً لِأَنَّهُ شَيْ‏ءٌ مُحْدَثٌ وَ اللَّهُ الَّذِي أَحْدَثَهُ فَصَارَ خَلْقاً لَهُ وَ إِنَّمَا هُوَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ خَلْقُهُ لَا ثَالِثَ بَيْنَهُمَا وَ لَا ثَالِثَ غَيْرُهُمَا فَمَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَعْدُ أَنْ يَكُونَ خَلْقَهُ وَ قَدْ يَكُونُ الْخَلْقُ سَاكِناً وَ مُتَحَرِّكاً وَ مُخْتَلِفاً وَ مُؤْتَلِفاً وَ مَعْلُوماً وَ مُتَشَابِهاً وَ كُلُّ مَا وَقَعَ عَلَيْهِ حَدٌّ فَهُوَ خَلْقُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ اعْلَمْ أَنَّ كُلَّ مَا أَوْجَدَتْكَ الْحَوَاسُّ فَهُوَ مَعْنًى مُدْرَكٌ لِلْحَوَاسِّ «2» وَ كُلُّ حَاسَّةٍ تَدُلُّ عَلَى مَا جَعَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهَا فِي إِدْرَاكِهَا وَ الْفَهْمُ مِنَ الْقَلْبِ بِجَمِيعِ ذَلِكَ كُلِّهِ «3» وَ اعْلَمْ أَنَّ الْوَاحِدَ الَّذِي هُوَ قَائِمٌ بِغَيْرِ تَقْدِيرٍ وَ لَا تَحْدِيدٍ خَلَقَ خَلْقاً مُقَدَّراً بِتَحْدِيدٍ وَ تَقْدِيرٍ وَ كَانَ الَّذِي خَلَقَ خَلْقَيْنِ اثْنَيْنِ التَّقْدِيرُ وَ الْمُقَدَّرُ فَلَيْسَ فِي كُلِ‏
__________________________________________________
 (1). الإسراء: 72.
 (2). قوله: «أوجدتك» أي افادتك.
 (3). في نسخة (ط) «يجمع ذلك كله».
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 439
وَاحِدٍ مِنْهُمَا لَوْنٌ وَ لَا ذَوْقٌ وَ لَا وَزْنٌ «1» فَجَعَلَ أَحَدَهُمَا يُدْرَكُ بِالْآخَرِ وَ جَعَلَهُمَا مُدْرَكَيْنِ بِأَنْفُسِهِمَا وَ لَمْ يَخْلُقْ شَيْئاً فَرْداً قَائِماً بِنَفْسِهِ دُونَ غَيْرِهِ لِلَّذِي أَرَادَ مِنَ الدَّلَالَةِ عَلَى نَفْسِهِ وَ إِثْبَاتِ وُجُودِهِ «2» وَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى «3» فَرْدٌ وَاحِدٌ لَا ثَانِيَ مَعَهُ يُقِيمُهُ وَ لَا يَعْضُدُهُ وَ لَا يُمْسِكُهُ «4» وَ الْخَلْقُ يُمْسِكُ بَعْضُهُ بَعْضاً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ مَشِيَّتِهِ وَ إِنَّمَا اخْتَلَفَ النَّاسُ فِي هَذَا الْبَابِ حَتَّى تَاهُوا وَ تَحَيَّرُوا وَ طَلَبُوا الْخَلَاصَ مِنَ الظُّلْمَةِ بِالظُّلْمَةِ فِي وَصْفِهِمُ اللَّهَ بِصِفَةِ أَنْفُسِهِمْ فَازْدَادُوا مِنَ الْحَقِّ بُعْداً وَ لَوْ وَصَفُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِصِفَاتِهِ وَ وَصَفُوا الْمَخْلُوقِينَ بِصِفَاتِهِمْ لَقَالُوا بِالْفَهْمِ وَ الْيَقِينِ وَ لَمَا اخْتَلَفُوا فَلَمَّا طَلَبُوا مِنْ ذَلِكَ مَا تَحَيَّرُوا فِيهِ ارْتَبَكُوا «5»- وَ اللَّهُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ قَالَ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي أَشْهَدُ أَنَّهُ كَمَا وَصَفْتَ وَ لَكِنْ بَقِيَتْ لِي مَسْأَلَةٌ قَالَ سَلْ عَمَّا أَرَدْتَ قَالَ أَسْأَلُكَ عَنِ الْحَكِيمِ فِي أَيِّ شَيْ‏ءٍ هُوَ وَ هَلْ يُحِيطُ بِهِ شَيْ‏ءٌ وَ هَلْ يَتَحَوَّلُ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَى شَيْ‏ءٍ أَوْ بِهِ حَاجَةٌ إِلَى شَيْ‏ءٍ قَالَ الرِّضَا ع أُخْبِرُكَ يَا عِمْرَانُ فَاعْقِلْ مَا سَأَلْتَ عَنْهُ فَإِنَّهُ مِنْ أَغْمَضِ مَا يَرِدُ عَلَى الْمَخْلُوقِينَ فِي مَسَائِلِهِمْ وَ لَيْسَ يَفْهَمُهُ الْمُتَفَاوِتُ عَقْلُهُ الْعَازِبُ عِلْمُهُ «6» وَ لَا يَعْجِزُ عَنْ فَهِمِهِ أُولُو الْعَقْلِ الْمُنْصِفُونَ- أَمَّا أَوَّلُ ذَلِكَ فَلَوْ كَانَ خَلَقَ مَا خَلَقَ لِحَاجَةٍ مِنْهُ لَجَازَ لِقَائِلٍ أَنْ يَقُولَ يَتَحَوَّلُ إِلَى مَا خَلَقَ لِحَاجَتِهِ إِلَى ذَلِكَ وَ لَكِنَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَخْلُقْ شَيْئاً لِحَاجَتِهِ «7» وَ لَمْ يَزَلْ‏
__________________________________________________
 (1). في نسخة (ه) «فليس في أحد منهما- الخ» و في نسخة (ن) «و ليس في كل واحد منهما- الخ» و في البحار: «و ليس في واحد منهما- الخ».
 (2). في نسخة (ب) و (د) «الذي أراد- الخ».
 (3). في نسخة (ن) «فاللّه تبارك و تعالى».
 (4). في البحار و في نسخة (ه) و (د) و (ب) و (و) «و لا يعضده و لا يكنه».
 (5). ارتبك في الكلام: تتعتع، و الصيد في الحبالة: اضطرب فيها، و في الامر: وقع فيه و لم يكد يتخلّص منه، و في نسخة (ن) و (د) و (ط) و (و) «ارتكبوا» أي ارتكبوا ما ليس بحق.
 (6). في البحار و في نسخة (د) و (ب) و (و) «العازب حلمه» و في حاشية نسخة (ط) «العازب حكمه».
 (7). في البحار و في نسخة (و) و (ب) و (د) «لحاجة».
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 440
ثَابِتاً لَا فِي شَيْ‏ءٍ وَ لَا عَلَى شَيْ‏ءٍ إِلَّا أَنَّ الْخَلْقَ يُمْسِكُ بَعْضُهُ بَعْضاً وَ يَدْخُلُ بَعْضُهُ فِي بَعْضٍ وَ يَخْرُجُ مِنْهُ وَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَقَدَّسَ بِقُدْرَتِهِ يُمْسِكُ ذَلِكَ كُلَّهُ وَ لَيْسَ يَدْخُلُ فِي شَيْ‏ءٍ وَ لَا يَخْرُجُ مِنْهُ وَ لَا يَؤُدُهُ حِفْظُهُ وَ لَا يَعْجِزُ عَنْ إِمْسَاكِهِ وَ لَا يَعْرِفُ أَحَدٌ مِنَ الْخَلْقِ كَيْفَ ذَلِكَ إِلَّا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَنْ أَطْلَعَهُ عَلَيْهِ مِنْ رُسُلِهِ وَ أَهْلِ سِرِّهِ وَ الْمُسْتَحْفِظِينَ لِأَمْرِهِ وَ خُزَّانِهِ الْقَائِمِينَ بِشَرِيعَتِهِ وَ إِنَّمَا أَمْرُهُ كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ «1» إِذَا شَاءَ شَيْئاً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ بِمَشِيَّتِهِ وَ إِرَادَتِهِ وَ لَيْسَ شَيْ‏ءٌ مِنْ خَلْقِهِ أَقْرَبَ إِلَيْهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ لَا شَيْ‏ءٌ مِنْهُ هُوَ أَبْعَدَ مِنْهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ «2» أَ فَهِمْتَ يَا عِمْرَانُ قَالَ نَعَمْ يَا سَيِّدِي قَدْ فَهِمْتُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ اللَّهَ عَلَى مَا وَصَفْتَهُ وَ وَحَّدْتَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ الْمَبْعُوثُ بِالْهُدَى وَ دِينِ الْحَقِّ ثُمَّ خَرَّ سَاجِداً نَحْوَ الْقِبْلَةِ وَ أَسْلَمَ قَالَ الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ النَّوْفَلِيُّ فَلَمَّا نَظَرَ الْمُتَكَلِّمُونَ إِلَى كَلَامِ عِمْرَانَ الصَّابِئِ وَ كَانَ جَدِلًا لَمْ يَقْطَعْهُ عَنْ حُجَّتِهِ أَحَدٌ قَطُّ لَمْ يَدْنُ مِنَ الرِّضَا ع أَحَدٌ مِنْهُمْ وَ لَمْ يَسْأَلُوهُ عَنْ شَيْ‏ءٍ وَ أَمْسَيْنَا فَنَهَضَ الْمَأْمُونُ وَ الرِّضَا ع فَدَخَلَا وَ انْصَرَفَ النَّاسُ- وَ كُنْتُ مَعَ جَمَاعَةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا إِذْ بَعَثَ إِلَيَّ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ فَأَتَيْتُهُ فَقَالَ لِي يَا نَوْفَلِيُّ أَ مَا رَأَيْتَ مَا جَاءَ بِهِ صَدِيقُكَ لَا وَ اللَّهِ مَا ظَنَنْتُ أَنَّ عَلِيَّ بْنَ مُوسَى خَاضَ فِي شَيْ‏ءٍ مِنْ هَذَا قَطُّ وَ لَا عَرَفْنَاهُ بِهِ أَنَّهُ كَانَ يَتَكَلَّمُ بِالْمَدِينَةِ أَوْ يَجْتَمِعُ إِلَيْهِ أَصْحَابُ الْكَلَامِ قُلْتُ قَدْ كَانَ الْحَاجُّ يَأْتُونَهُ فَيَسْأَلُونَهُ عَنْ أَشْيَاءَ مِنْ حَلَالِهِمْ وَ حَرَامِهِمْ فَيُجِيبُهُمْ وَ كَلَّمَهُ مَنْ يَأْتِيهِ لِحَاجَةٍ «3» فَقَالَ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْهِ أَنْ يَحْسُدَهُ هَذَا الرَّجُلُ فَيَسُمَّهُ أَوْ يَفْعَلَ بِهِ بَلِيَّةً فَأَشِرْ عَلَيْهِ بِالْإِمْسَاكِ عَنْ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ قُلْتُ‏
__________________________________________________
 (1). في البحار و في نسخة (و) و (ب) و (ن) «كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ- الخ».
 (2). في البحار و في نسخة (ج) و (ب) و (د) «و لا شي‏ء أبعد منه من شي‏ء»، و في نسخة (و) و (ه) «و لا شي‏ء هو أبعد منه من شي‏ء».
 (3). في نسخة (ه) و (ج) «بحاجة» و في نسخة (و) «لحاجته» و في البحار: «و ربما كلم من يأتيه يحاجه» و في نسخة (ب) و (د) «و ربما كلم من يأتيه لحاجة».
                        التوحيد (للصدوق)، ص: 441
إِذاً لَا يَقْبَلُ مِنِّي «1» وَ مَا أَرَادَ الرَّجُلُ إِلَّا امْتِحَانَهُ لِيَعْلَمَ هَلْ عِنْدَهُ شَيْ‏ءٌ مِنْ عُلُومِ آبَائِهِ ع فَقَالَ لِي قُلْ لَهُ إِنَّ عَمَّكَ قَدْ كَرِهَ هَذَا الْبَابَ وَ أَحَبَّ أَنْ تُمْسِكَ عَنْ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ لِخِصَالٍ شَتَّى فَلَمَّا انْقَلَبْتُ إِلَى مَنْزِلِ الرِّضَا ع أَخْبَرْتُهُ بِمَا كَانَ مِنْ عَمِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ فَتَبَسَّمَ ثُمَّ قَالَ حَفِظَ اللَّهُ عَمِّي مَا أَعْرَفَنِي بِهِ لِمَ كَرِهَ ذَلِكَ يَا غُلَامُ صِرْ إِلَى عِمْرَانَ الصَّابِئِ فَأْتِنِي بِهِ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَنَا أَعْرِفُ مَوْضِعَهُ هُوَ عِنْدَ بَعْضِ إِخْوَانِنَا مِنَ الشِّيعَةِ قَالَ ع فَلَا بَأْسَ قَرِّبُوا إِلَيْهِ دَابَّةً فَصِرْتُ إِلَى عِمْرَانَ فَأَتَيْتُهُ بِهِ فَرَحَّبَ بِهِ وَ دَعَا بِكِسْوَةٍ فَخَلَعَهَا عَلَيْهِ وَ حَمَلَهُ «2» وَ دَعَا بِعَشَرَةِ آلَافِ دِرْهَمٍ فَوَصَلَهُ بِهَا فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ حَكَيْتَ فِعْلَ جَدِّكَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع فَقَالَ هَكَذَا نُحِبُّ «3» ثُمَّ دَعَا ع بِالْعَشَاءِ فَأَجْلَسَنِي عَنْ يَمِينِهِ وَ أَجْلَسَ عِمْرَانَ عَنْ يَسَارِهِ حَتَّى إِذَا فَرَغْنَا قَالَ لِعِمْرَانَ انْصَرِفْ مُصَاحِباً وَ بَكِّرْ عَلَيْنَا نُطْعِمْكَ طَعَامَ الْمَدِينَةِ فَكَانَ عِمْرَانُ بَعْدَ ذَلِكَ يَجْتَمِعُ عَلَيْهِ الْمُتَكَلِّمُونَ مِنْ أَصْحَابِ الْمَقَالاتِ فَيُبْطِلُ أَمْرَهُمْ حَتَّى اجْتَنَبُوهُ وَ وَصَلَهُ الْمَأْمُونُ بِعَشَرَةِ آلَافِ دِرْهَمٍ وَ أَعْطَاهُ الْفَضْلُ مَالًا وَ حَمَلَهُ وَ وَلَّاهُ الرِّضَا ع صَدَقَاتِ بَلْخٍ فَأَصَابَ الرَّغَائِبَ.
« آخرين ويرايش: مه 20, 2015, 10:10:36 pm توسط سوزنچی »

کلیدواژه ها: