نویسنده موضوع: حروف مقطعه در قران کریم  (دفعات بازدید: 284 بار)

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 600
حروف مقطعه در قران کریم
« : دسامبر 26, 2017, 08:15:52 am »
حروف مقطعه در قران کریم
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
 
 --------------------------------------------------------------------------------
 
 جلسه بیستم ( 21 / 6 / 2011 )31/3/90
 آیا شخصی که بی سواد است و نمی تواند قرآن را بخواند، می تواند مراحل قرائت را طی کند؟ تا دقیقه (5)
 قضیه مرحوم کازرونی و حاج میرزا آقا (11)
 مساله ظهور، مبادیِ دقیقی دارد که باید کشف و بیان شود تا اختلافات در استظهارات کم شود.
 بسم الله الرحمن الرحیم
 روایتی است که مرحوم مجلسی در ج 92 اسلامیه ص 215 بحار از سه مصدر آورده اند ( احتجاج و تفسیر و معانی الاخبار ) که از چند جهت قابل تامل است:
 بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج‏89 ؛ ص215
 
 18- ج، «5» الإحتجاج م، «6» تفسير الإمام عليه السلام مع، معاني الأخبار مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْمُفَسِّرُ عَنْ يُوسُفَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ وَ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَيَّارٍ عَنْ أَبَوَيْهِمَا عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيِّ ع قَالَ قَالَ الصَّادِقُ ع‏ لَمَّا بَعَثَ اللَّهُ مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ ثُمَّ مَنْ بَعْدَهُ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ لَمْ يَكُنْ فِيهِمْ أَحَدٌ إِلَّا أَخَذُوا عَلَيْهِ الْعُهُودَ وَ الْمَوَاثِيقَ لَيُؤْمِنُنَّ بِمُحَمَّدٍ الْعَرَبِيِّ الْأُمِّيِّ الْمَبْعُوثِ بِمَكَّةَ الَّذِي يُهَاجِرُ إِلَى الْمَدِينَةِ يَأْتِي بِكِتَابٍ بِالْحُرُوفِ الْمُقَطَّعَةِ افْتِتَاحَ بَعْضِ سُوَرِهِ يَحْفَظُهُ أُمَّتُهُ فَيَقْرَءُونَهُ قِيَاماً وَ قُعُوداً وَ مُشَاةً وَ عَلَى كُلِّ الْأَحْوَالِ يُسَهِّلُ اللَّهُ حِفْظَهُ عَلَيْهِمْ إِلَى آخِرِ الْخَبَرِ «7».مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، بحار الأنوارالجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (ط - بيروت)، 111جلد، دار إحياء التراث العربي - بيروت، چاپ: دوم، 1403 ق.
 
 
 وقتی می خواهند خصوصیات قرآن را بیان کنند، حروف مقطعه داشتنش را مطرح می کنند. یعنی حروف مقطعه امتیازی است برای قرآن کریم در پیش گویی انبیای سابق نسبت آوردن پیامبر اسلام قرآن کریم را.(20)
 پس این حروف مقطعه ای که این قدر اهمیت دارد و وجوهی هم برایش گفته اند، که در تفسیر کبیر 22 وجه برایش ذکر شده است [ گرچه تفسیر کبیر هم اختلاف است که آیا همه اش مال فخر رازی هست یا نه؟ برخی می گویند از سوره فتح به بعد را شخص دیگری تکمیل کرده است ] به هر حال اگر بخواهیم این وجوه را تقسیم بندی کنیم، بعضی هایش ساده ترین وجه و انزل الوجوه است شبیه اینکه گفته اند این حروف برای ساکت کردن سر و صدای کفار بوده است که حضرت بتوانند قرآن را برای آنها بخوانند. یا اینکه قرآن از همین حروف تشکیل شده، شما هم اگر می توانید بیاورید. این ها وجوهی است که درکش برای همه راحت است و اذهان نوع هم می پذیرد. بعضی از وجوه هم اعلی الوجوه است، و آن این است که قاف را تفسیر ربوبی بکنیم و در عالم اسماء و صفات ربوبی دنبال معنایش باشیم. بعضی وجوه هم اغمض و ابهم الوجوه است مثل این که بگوییم: قاف آن کوهی است که محیط به کره زمین است. اما طبیعی ترین وجه که بدون نیاز به ضم ضمیمه و توضیح خودش را نشان می دهد چیست؟ به نظر من طبیعی ترین وجه این است که مقصود از حروف مقطعه خود همین حرف باشد. مرحله بعدی این است که ببینیم اشاره به چه دارد؟ اشاره به اسم خاص یا کوه خاص یا نهر خاص یا امثال اینها.
 سوال. استاد: برای هر چیزی چهار وجود گفته اند: وجود لفظی، کتبی، ذهنی و خارجی. هر کدام از این چهار وجود هم دو مرتبه دارند: فرد و طبیعت. یعنی خود وجود لفظی یک وجود لفظی طبیعی دارد و یک وجود لفظی فردی که بعدا توضیح خواهیم دادیم. ما تدوین و عالم کتابت را مرئات قرار می دهیم برای چیزی که وراء آن است. وقتی شما یک جمله را می گویید مثل قام زید، این جمله از دو عنصر قام و زید تشکیل شده است. برخورد شما با یک جمله بود ولی وقتی در آن دقت می کنید آن را یک مرکب می بینید. می گویید عناصر تشکیل دهنده ی این جمله زید و قام است. بعد می گویید: قام از چه تشکیل شده است؟ می گویید: از قاف و الف و میم. بعد می رسید به قاف و می گویید: خود قاف از چه تشکیل شده است؟ جواب می دهید که قاف از چیز دیگری تشکیل نشده است. یعنی این طور نیست که دو یا چند چیز دست به دست هم داده باشند و قاف را درست کرده باشند. (28) یک سوال و جواب (30) منظور هم از این که می گوییم قاف از چه چیزی تشکیل شده، شکل ظاهریش نیست بلکه منظورم این است که آن عناصری که کلام را درست می کنند، می رسیم به یک عنصری که وقتی بجه از ما می پرسد از چه درست شده است، می گوییم از هیچ چی. این دیگه خودش است. یعنی رسیده ایم به یک اصل و پایه. یک چیزی که دو چیز دست به دست هم نداده اند تا آن را درست کنند. اما در قام سه چیز دست به دست هم داده اند و درستش کرده اند. چه چیزی کلام را پدید آورده است؟ کلمات. چه چیزی کلمات را پدید آورده است؟ حروف. اما حرف را چیزی پدید نیاورده است. یعنی حرف بسیط اولیه و عنصر است یعنی خودش پدید می آورد ولی از چیزی پدید نیامده است(34) نقطه و خط پدید آورنده قاف به عنوان یکی از عناصر کلام نیستند بلکه علامت هستند برای یک عنصر. به همین جهت همین قاف در زبان دیگر نقطه ندارد. نمی خواهیم از اینکه می گوییم چیزی آن را پدید نیاورده است، بگوییم پس واجب الوجود است! بساطت یک امر نسبی است. الآن که می گوییم بسیط است یعنی در تشکیل کلام چیزی او را پدید نمی آورد.
 مثلاً در عالم فیزیکی می گویند خاک و آب از چه درست شده است؟ ( واژه عنصر واژه ای یونانی به معنای پایه است] قدیم می گفتند: این ها خودشان عنصر است یعنی در عالم جسمانی همه چیز با این ها درست می شود ولی دیگر چیزی اینها را درست نمی کند. این به این معنا نیست که خدا هم آنها را درست نکرده است.(39) حالا هم می گویند که خاک از عناصری تشکیل شده است. عنصر یعنی اگر آن را بشناسی هر چیزی را بخواهی با آن درست می کنی و هر چیزی به آن بر می گردد ولی وقتی به خود این رسیدی دیگر بایست.
 اگر پذیرفتیم که در وراء این عالم مُلک، عالم وجودات برزخی، وجودات جبروتی، عالم عقل و معانی و بالاتر: عالم حقائق نفس الأمریه که هیمنه و سیطره بر عالم معانی و وجودات و برزخی و عقلانی دارد. آیا در عالم حقائق این سؤال مطرح می شود یا نه؟ یعنی آیا می توانیم بگوییم: وقتی ما دستگاه خلقت را باز کنیم، با هر چه مواجه شدیم، سوال می کنیم که این از چه درست شده است؟ یعنی چه عناصر اولیه ای هستند که دست به دست هم داده اند و این را درست کرده اند؟ بعد نقل کلام می کنیم به آن عناصر تشکیل دهنده تا برسم به جایی که بگوییم این دیگر بسیط است و از چیزی درست نشده است. اگر این را در عالم حقائق جاری بدانیم، معنایش این می شود که عالم خلقت یک حقائق بسیط و اولیه دارد که همه عالم را آنها درست کرده اند با ترکیب و تجلیات و مراتبشان. روی هر حقیقتی دست بگذارید، بهره ای از آنها می بینید. ولی خودشان نمی شود گفت از چه چیزی تشکیل شده اند. اگر اینطور باشد، می خواهیم برای این حقائق بسیطه چهار مرحله درست کنیم: وجود عینی، ذهنی، لفظی و کتبی. یعنی مثلا می خواهیم آن حقائق را به لفظ تبدیل کنیم و یک وجود لفظی به آنها بدهیم یا کتبی یا ذهنی. اگر این مطابقت را درست کنیم و به ازاء آن حقائق، الفاظ قرار دهیم، اینجاست که حروف، معنای جدیدی پیدا می کنند. یعنی هر حرفی به ازاء یک حقیقت بسیطی است که حقیقتی سابقِ بر او نیست. یعنی چیز دیگری نیست که آنها را درست کند. با این حساب وقتی می گوییم قاف، نه فقط یعنی یک لفظ که بگوییم وجود خارجیش عین وجود لفظیش است. این مال دوری ما از آن چهار مرحله اش است. وقتی می گوییم قاف یعنی قاف. یعنی آن بسیطی که وقتی به لفظ آمده شده قاف. و گرنه این قاف همان امر بسیط است. همانطوریکه وقتی در کلمه به قاف می رسیم یعنی یک امر بسیط که کلمات را درست می کند ولی خودش از چیزی درست نشده است، آن امر بسیط هم اینچنین است(46)
 سوال. جواب: رابطه ذاتی غیر از دلالت ذاتی است و تا این رابطه را نمی دانیم گیج هستیم مثل کسی که تا حالا آتش را ندیده، دود برای او عالم به رابطه ی بین دود و آتش نیست، دلالتی بر آتش ندارد. پس کسانی که گفته اند بین لفظ و معنایش رابطه هست، منظورشان دلالت نیست. حتی بین مکتوب با ملفوظ و وجود ذهنی و عینی یک نحو رابطه ذاتی است.(48)
 پس طبیعی ترین وجه در حروف مقطعه این است که: وقتی می گوییم: قاف، یعنی خودِ آن حقیقتی که چیزی نیست جز قاف بودن. یک امر بسیط
 حالا سوالی که مطرح می شود این است که: اولاً آیا شاهدی از روایات بر این حرف داریم یا نه؟ ثانیاً خیلی از زبانها قاف ندارند. آنها را چه کنیم؟ بحث های زیبایی دارد که باید انجام شود.
 اول شواهد این مطلب را بگویم: دو تا روایت دیده ام. یک روایت در اصول ست عشر است که متأسفانه در جامع الاحادیث نیست. حدیث هفدهم: عن حسین بن موسی عن زرارة قال ابوعبدالله : انی لاعلم اول شیء خُلق. قلت: و ما هو؟ قال: الحروف. به نظرم می رسد این روایت یکی از شواهد احتمال من است. چون اولین چیزی که خلق شده اولین چیزی است که از ناحیه خدای متعال فیض گرفته است و از مبادی خلقت مخلوقات بعدی است.
 روایت دوم روایت عمران صابی است: واعلمأنالابداع والمشيةوالارادةمعناهاواحدوأسماؤهاثلاثةوكانأولإبداعهوإرادتهومشيته الحروفالتيجعلهاأصلالكلشئ [ آیا حرف ملفوظ اصلِ مثلاً این فرش می شود؟! معلوم می شود مراد از حروف، حقائق بسیطه است که حروف ملفوظ هم دارد آن ها را نشان می دهد]ودليلاعلىكلمُدرك،وفاصلالكلمشكل،وبتلكالحروف تفريقكلشئمناسمحقوباطل،أوفعلأومفعول،أومعنىأوغيرمعنى،وعليهااجتمعت الاموركلها،دلالت خیلی خوبی دارد بر این که حروف، بسائط اولیه هستند همانطور که در عالم تدوین و لفظ و کتابت بسائط اولیه هستند. حروف حقائق بسیطه ی عالمند که خدای متعال اول اینها را آفریده و اینها هستند که همه نظام عالم را سر پا میاورند.
 سوال: مشکل اینجاست که مثالهایی که حضرت در ذیل این روایت می زنند تماماً مثال های ادبی است. استاد: گرچه حضرت بعداً می آیند سراغ حروف لفظی و مکتوب و می فرمایند هر چه را بخواهی بفهمی، از دلالت این حروف می فهمی. عبارت حضرت این است: ( و النور فی هذا الموضع اول فعل الله الذی هو نور السموات و الارض و الحروف هی المفعول بذلک الفعل[ اراده اولیه] و هی الحروف التی علیها الکلام و العبارات. از اینجا به بعد رنگ کلام عوض می شود. تا حالا مطالب راقیه و اصل مقصود را پایه ریزی کردند. حالا می خواهند آن را بسط بدهند و بیایند در عالم مثال و رقائق و توضیح بدهند. به همین جهت می آیند سر کلام و الفاظ و عبارات. در ادامه می فرمایند: کلّها من الله عزوجل علمها خلقه و هی ثلاثة و ثلاثون حرفاً تا آنجا که : و الإبداع سابق للحروف و الحروف لا تدلّ علی غیر انفسها. منظور ما همین بود. طبیعی ترین دلالت این است که خودش باشد. نه اینکه دلالتِ بر چیزی بکند. خودش است نه اینکه اشاره باشد به غیر خودش.(60)
 سوال. استاد: گر چه حضرت وارد الفاظ شده اند ولی می خواسته اند این الفاظ را مرئاتِ حقائق قرار دهند. اتفاقاً قبل از اینکه وارد الفاظ بشوند، فرموده اند: لم یجعل للحروف فی ابداعه لها معنی غیر انفسها [ مراجعه شود به متن روایت ]
 سوال درباره اول ما خلق الله که استاد به مباحث توحید ارجاع دادند. اسمائی هم که خداوند به حضرت آدم تعلیم داد هم از همین سنخ است. لذا در روایت دارد که حضرت تا به چیزی توجه می کردند، اسم مطابق با تکوینش آن هم می آمد.
 یک سؤال مطرح کنم: روایات متعددی داریم که اسم اعظم خدای متعال 73 حرف دارد. سوال این است که این 73 حرف بودن اسم اعظم مثل این است که که بچه ی کلاس اولی تا ف را یاد نگیرد، کلمه ای که در آن ف باشد نمی فهمد؟ یعنی آن 73 حرف یک حروفی دارد غیر از این 28 حرف و یک امر بسیطی است که مستقل و در عرض این حروف است که ما بلد نیستیم یا اینکه آن 73 حرف از همین 28 تا تشکیل شده است. یعنی حروف بسائط خلقت عالم که اسم اعظم هم از آنها تشکیل شده، همین 28 تاست و فقط مکرّر شده است. روی این سوال تأمل بفرماید. (66)
 سوال. استاد: حضرت در ادامه می فرمایند: این حروف 33 حرفند که 28 تایشان دلالت می کنند بر لغت عربی و 22 حرف از 28 حرف دلالت می کنند بر لغات سریانی و عبرانی. و 5 تا حرف هم در سایر لغات متحرّف هستند که مجموعاً می شود 33 حرف. بعد می فرمایند آن 5 حرف متحرّفه فتهجد است و لا یجوز ذکرها اکثر مما ذکرنا. یعنی چه ذکرش جایز نیست؟ آیا یعنی هست و ذکرش جایز نیست چون مثلاً از اسرار الهی است یا اینکه لا یجوز ذکرها یعنی نیست. خیلی عبارت عجیبی است.
 سوال: آیا بین خود آن حروف مراتب هم هست یا نه؟ استاد: بعید نیست که باشد هم مراتب طولی و هم مراتب عرضی. باید دنبال شواهد گشت.
 ابن عباس در ذیل عسق می گوید: سین کلّ فُرقة و قاف کلُّ جماعة. خیلی زیباست. هر تشتت و اختلاف و نزاعی شود، تشکیلاتش در سین ضبط شده است و هر اجتماع ومعیتی در ذیل قاف جمع شده است.(78)
 در ماده وقی حرفی که حسابی با آن طرفیم، قاف است. چون واو و یاء از حروف عله هستند. امرش می شود قِ. شاید بشود گفت: در قاف یک نحو معنای نگهداری، استحکام و قوت است. ( کلُّ جماعة )
 حروف مقطعه را حروف و نورانی و 14 تای دیگر که در حروف مقطعه نیامده اند ظلمانی می نامند.
 برخی گفته اند: وحدت در کثرتِ این حروف، الف است.
 ممکن است معصومین که 14 تا هستند مظاهری باشند از این چهارده حرف. ولی به نظر می رسد مقام نورانیت فوق این حروف است.
 اسم مستأثر از اختصاصیات خدا و ممیّز خدا بودن خداست.
 نگفته اند اسم اعظم بسیط است. ممکن است مرکب باشد.
 قندوزی در منابیع از حضرت سیدالشهدا آورده که: بالاترین علوم همین علم حروف است. علم الحروف فی لا و علم لا فی الف و علم الف فی النقطة.
 روایت داریم کل قرآن در سوره حمد [ حتی داریم که اسم اعظم مُقطَّعِ در سوره حمد است ] و کل حمد خلاصه شده در بسم الله و بسم الله در باء و و انا النقطةُ تحت الباء.
 سوال. استاد: ظاهرا خدای متعال هر دو وجه را در مطالب معارف قرار داده است. هم سلوکِ علمنا من لدنا و بردنی از ناحیه خدای متعال و هم از ناحیه ی مزد. کسی که کار کند، مزدش را می دهند. هم سالک مجذوب داریم هم مجذوب سالک.(90)
 یا غیاث المستغیثین
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
 اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
 قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
 یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
 اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
 اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
http://www.iranclubs.org/forums/showthread.php?t=132819

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 600
پاسخ : حروف مقطعه در قران کریم
« پاسخ #1 : دسامبر 26, 2017, 08:17:23 am »
ج: ****حروف مقطعه در قران کریم ****
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
 -------------------------------------------------------------------------------
 جلسه 21 ( 22 / 6 / 2011 )1/4/090
 بسم الله الرحمن الرحیم
 دیروز روایتی خواندیم در اهمیت حروف مقطعه و اینکه انبیای سابق، بشارت داده اند به آمدن پیامبری که کتابی می آورد که مشتمل بر حروف مقطعه است.
 این وجهی که قرآن از همین حروف تشکیل شده است. شما هم اگر می توانید بیاورید، در روایت است. اما این وجهی که خواندن این حروف برای ساکت کردن هلهله ی مشرکین بوده است، در کلام مرحوم صدوق در اکمال الدین است: ( کانوا لا یستطیعون للقرآن فانزل الله فی اوائل السور منه اسمه الاعظم بحروف مقطوعة و هی من حروف کلامهم و لغتهم و لم تجر عادتهم بذکرها مقطوعة فلما سمعوها تعجبوا منها وقالوا نسمع ما بعدها تعجباً فاستمعوا ما بعدها )
 رسیدیم به اینجا که طبیعی ترین وجه و وجهی که نیاز به ضم ضمیمه ندارد، این است که منظور از قاف خود قاف باشد به این معنا که قاف حقیقتی بسیط از حقائق عالم خلقت است. البته نمی گوییم که لفظ قاف هم دالِّ بر آن حقیقت نیست بلکه می گوییم یک حقیقت است که در مواطن مختلف خودش را نشان می دهد. مثل طبیعیِ انسان که هم در موطن ذهن خودش را نشان می دهد هم در خارج هم در کتابت. قاف هم یک حقیقت است که اگر بیاید در ظرف لفظ، می شود همین قافِ ملفوظ. پس ق خودش است نه این که یک ق گفته ایم که دالِّ بر اوست. لذا در اینجا دیگر رابطه ی وضعی را قبول نداریم. هچنین است در کتابت. کتابتی که با پشتوانه ی وحی باشد، می گوییم قاف یک حقیقتی است که با پشتوانه ی وحی، اگر بخواهد نقش شود می شود این قاف مکتوب. در نتیجه دیگر ما مجاز نیستیم قاف را هر گونه خواستیم بنویسیم. البته دست قرارداد باز است که هر جوری می خواهیم قاف را بنویسیم با فونت ها و قلم های مختلف یا اسمش را عوض کنیم. این کارها مانعی ندارد ولی دیگر پشتوانه ی وحی به این معنا که ما می خواهیم بگوییم ندارد. اینی که ما می گوییم، آن حقیقتی است که وقتی می آید در این موطن، اینگونه خودش را نشان می دهد بدون این که به وضع نیاز باشد.
 سوالی که دیروز مطرح شد این بود که آیا غیر از این حروف مقطعه که 14 تا هستند و غیر از 14 حرف دیگر که در حروف مقطعه نیستند، حروف دیگری هم در بسائط اولیه داریم یا نه؟ عرض شده این بسائط اولیه در مواطن مختلف خودشان را نشان می دهند. مثلاً در عالم وجود ذهنی و معانی. معانی می توانند چند تا بسائط کلیه داشته باشند که تمام معانیِ بعدی به آنها برگردد. یعنی وقتی تحلیلشان کنیم بر می گردند به چند تا متقابلات واضح. مثلاً متقابلاتی جمع و ؟؟؟ . قبض و بسط، فصل و وصل، حرکت و سکون و نظائر این. یعنی هر فعلی را که در نظر بگیرید، ترکیبی از آن چند تا معنای کلّی است. مثلاً ضَرَبَ، قَتَلَ، شَکَرَ معانیِ هستند که اگر کالبد شکافی شوند، می بینیم چند تا معنای بسیطِ ابتدایی با هم ترکیب شده اند و این را جلوه داده اند. این ظهور آن بسائط در عالم معانی است. (17)
 اما سوال دیروز، باید دید شاهدی بر این مطلب هست یا نه؟ دیروز دو تا روایت را به عنوان شاهد ذکر کردیم. سوال دیگری که دیروز مطرح شد این بود اگر فرض کنیم عالم دارای حقائق بسیط ابتدایی است، آن بسائط همین حروف 28 گانه ی عربی است یا بیشتر یا کمتر؟ چند روایت داریم که اسم اعظم 73 حرف است که یک حرفش مخصوص خداست. آیا آن 73 علاوه بر این 28 حرف است. یعن حروفی دارد که در این 28 حرف نیست. یا اینکه تعداد آن حرروف همین 28 یا سی و سه تاست نه 73 بلکه 73 تکرار و تراکیبی از این 28 حرف است؟ چند تا روایت به عنوان شاهد برای رسیدن به جواب این سوال بیاورم:
 دقیقه 22: روایتی از معانی الاخبار که به بحث ما ربطی ندارد: الْقُرْآنُ كُلُّهُ تَقْرِيعٌ [ کوبیدن] وَ بَاطِنُهُ‏ تَقْرِيب‏ و توضیح مرحوم صدوق.
 روایت اول: َ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏ اسْمُ‏ اللَّهِ‏ الْأَعْظَمُ‏ مُقَطَّعٌ‏ فِي أُمِّ الْكِتَابِ. این روایت شاهدی است بر اینکه اسم اعظم از این حروف بیرون نیست. با اینکه فاء در سوره حمد نیست. در حروف مقطعه هم فاء نیست.
 شاهد دوم در تفسیر قمی : حم عسق‏ هو حروف‏ من‏ اسم‏ الله‏ الأعظم المقطوع- يؤلفه رسول الله ص أو الإمام  فيكون الاسم الأعظم الذي إذا دعا الله به أجاب‏. معلوم می شود اسم اعظم در همین حروف مقطعه موجود است.
 شاهد سوم که بعید نیست روایت هم باشد که البته ظاهرش کلام شیخ صدوق در اکمال الدین است: قَدْ غَيَّبَ‏ اللَّهُ‏ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اسْمَهُ الْأَعْظَمَ الَّذِي إِذَا دُعِيَ بِهِ أَجَابَ وَ إِذَا سُئِلَ بِهِ أَعْطَى فِي أَوَائِلِ سُوَرٍ مِنَ الْقُرْآن‏
 اما شواهدی برای اینکه چه بسا حروفی وجود دارند غیر از حروف الفبا که ما اصلاً از آن خبر نداریم. یک روایت دیدم که شاید اشعاری بر این مطلب داشته باشد. البته در این روایت اسم اعظم 72 حرف عنوان شده نه 73 حرف:
 إِنَّ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ‏ عَلَى‏ اثْنَيْنِ‏ وَ سَبْعِينَ حَرْفاً وَ إِنَّمَا كَانَ عِنْدَ آصَفَ كَاتِبِ سُلَيْمَانَ وَ كَانَ يُوحَى إِلَيْهِ حَرْفٌ وَاحِدٌ [ به این مضمون روایت زیاد داریم ولی خصوصیت این روایت این است که آن حرف را نام برده است ] أَلِفٌ أَوْ وَاوٌ فَتَكَلَّمَ فَانْخَرَقَتْ لَهُ الْأَرْضُ حَتَّى الْتَفَتَ فَتَنَاوَلَ السَّرِيرَ وَ إِنَّ عِنْدَنَا مِنَ الِاسْمِ أَحَداً وَ سَبْعِينَ حَرْفاً وَ حَرْفٌ عِنْدَ اللَّهِ فِي غَيْبِهِ. این روایت اشعار دارد که این 72 تا بیش از 28 حرف است. و گرنه اگر مکرر بود، بیش از الف نزد او بود. البته به عنوان اشعار نه دلالت (33). احتمال هم دارد اسم اعظم یک کلمه باشد که تشکیل شده از 73 حرف (38)
 قضیه پیرمردی که اسم اعظم را می دانست ولی استفاده نکرد (40)
 این که فرمودند: حرف عندالله فی غیبه هم اشعار خوبی دارد که از حروف الفبا نیست که البته قابل توجیه است به این که مردّد بین 28 حرف است که نمی دانیم کدام است؟
 ظاهرِ مرادِ از الف یا واو هم طبیعت آن است نه فرد آن ( 42 و نیم )
 شاهد دیگر روایت عمران صابی و حضرت رضا  است: [ فاصلاً لکلّ مشکل، احتمال دارد مراد از مشکل، ذا شکلٍ و مرکّب است. هر چیزی که یک هیئت و ترکیبی دارد، حروف آن را جدا می کند ] تا اینجا که می رسند:
 هِيَ الْحُرُوفُ الَّتِي عَلَيْهَا الْكَلَامُ وَ الْعِبَارَاتُ كُلُّهَا مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَّمَهَا خَلْقَهُ وَ هِيَ ثَلَاثَةٌ وَ ثَلَاثُونَ حَرْفاً فَمِنْهَا ثَمَانِيَةٌ وَ عِشْرُونَ حَرْفاً تَدُلُّ عَلَى اللُّغَاتِ الْعَرَبِيَّةِ وَ مِنَ الثَّمَانِيَةِ وَ الْعِشْرِينَ اثْنَانِ وَ عِشْرُونَ حَرْفاً تَدُلُّ عَلَى اللُّغَاتِ السُّرْيَانِيَّةِ وَ الْعِبْرَانِيَّةِ وَ مِنْهَا خَمْسَةُ أَحْرُفٍ مُتَحَرِّفَةٍ فِي سَائِرِ اللُّغَاتِ مِنَ الْعَجَمِ لِأَقَالِيمِ اللُّغَاتِ كُلِّهَا وَ هِيَ خَمْسَةُ أَحْرُفٍ تَحَرَّفَتْ مِنَ الثَّمَانِيَةِ وَ الْعِشْرِينَ الْحَرْفَ مِنَ اللُّغَاتِ‏ فَصَارَتِ الْحُرُوفُ ثَلَاثَةً وَ ثَلَاثِينَ حَرْفاً فَأَمَّا الْخَمْسَةُ الْمُخْتَلِفَةُ فَبِحُجَجٍ‏ [ منظور من این قسمت عبارت است] : لَا يَجُوزُ ذِكْرُهَا [ چه به 33 برگردد و چه به 5 تا ] أَكْثَرَ مِمَّا ذَكَرْنَاهُ [ اگر حروف 33 تاست پس لا یجوز ذکرها اکثر مما ذکرنا یعنی چه؟! آیا یعنی چون بیش از این نیست یا اشعار دارد که بقیه ای هم دارد که نمی توان برای شما بیان کرد ] این هم شاهد دوم که مشعر به این است که حروف بسیطه ی اولیه ای که کل عالم از آنها تشکیل شده، بیش از حروف الفباست (51)
 لفظ دال بر آن حقیقت نیست به دلالت وضعی بلکه مقصود ما این است که اگر خود آن حقیقت بخواهد در قالب لفظ بیاید، این لفظ می شود. طبیعتی است که بخواهد در عالم الفاظ بیاید می شود این همانطوری که در عالم برزخ و صور و معنای و سایر عوالم هر کدام جلوه ای دارد. در هر موطنیو ظرفی به نحوی خود را نمود می دهد(52)
 دقیقه 52: نکته ای از مرحوم مجلسی درباره ی به هم آمدن زمین بین تخت بلقیس و سلیمان که ارتباطی به بحث نداشت. تا دقیقه (59)
 خلاصه آیا 73 بسیط ابتدایی داریم یا ترکیبی از همین 28 تا یا 33 تا ؟
 دقیقه 61 تا 69 : درباره ی الفبای فینیقی ها که لبنانی های امروز هستند که ریشه ی آنها از عربستان است و نام های مختلفی که برای حروف گذاشته بودند. سین: ماهی جیم: جمل نون: دوات. قاف در زبان فنیقی ها به معنای قصبة الکتاب بوده است: نی ای که با آن می نویسند. جالب این که اول نون و القلم نازل شده بعدش قاف. در عالم تکوین هم نون اسم لرسول الله و القاف اسم لامیرالمؤمنین. یونانی ها حرکات زبان عربی را به حرف تبدیل کردند که اگر قرآن به آن زبان بود، تعدد قرائات دیگر معنا نداشت چون حرکات جزء کلمات بودند نه عارض بر حرف. و این برای قرآن حُسن است که چند منظوره بلکه بی نهایت منظوره باشد. چون قرآن باید نشانگر تکوین باشد.(69)
 سوال. استاد: یکی از مهم ترین منابع اصیل، همین ارتکاز است. نکته بر سر ؟؟؟ش است. یعنی ارتکازات از علوم نا خود آگاه هستند. وقتی می خواهیم برگردیم و ارتکازاتمان را کشف کنیم، خیلی ؟ ؟ ؟ است و عجائب می شود و موارد زیادی داریم که کسانی که برگشتند تا ارتکازشان را آگاهانه کنند به اشتباه افتاده اند. تازه اگر هم ارتکازمان را آگاهانه کنیم و بعد بخواهیم از روایات شاهد برای آن پیدا کنیم همان مشکلی که قبلاً صحبتش شد پیش می آید یعنی تحمیل نظر خود بر روایات. و این خطرناک است. ولی اگر انسان با خونسردی کامل و بدون عجله خوب تأمل کند، بهترین منبع، ارتکاز است به شرطی که سرعت نگیرد در آگاهانه کردنش یا تحمیلش بر روایات.
 سوال از قرض ولیّ از مال طفل (73)
 سوال از منظور از بساطتِ قاف. استاد: بسائطی که ما می گوییم که عالم از آن تشکیل شده است، جزء حقاقئند نه جزء وجودات یعنی وجودات، وجوداتِ این حقائقند. در فلسفه خود عالم جبروت و عقول عرضیه را در فلسفه موجود می گیرند. می گویند اعیان ثابته که ظلّ اسماء الهیه هستند. اعیان ثابته وراء ارباب انواع هستند و ارباب انواع را ظل یک عین ثابت می دانند و عین ثابت را موجود نمی دانند بلکه می گویند از شؤونات فیض اقدس است و می گویند اقدس یعنی اقدس من ان یکون المفاضُ غیرُ المُفیض. و ارباب انواع را از شؤونات فیض مقدس می گیرند. اما اعیان ثابته را بالاتر می گیرند. سوال. استاد: از واجب الوجود تعبیر می کنند به حقیقة الوجود و می گویند این تعبیر هم از ضیق خناق است و گر نه هویت غیبیه وراء این است که به آن بگوییم حقیقة الوجود. مناظره ای هم علاءالدوله سمنانی با محی الدین دارد که می گوید: وجود واجب فوق وجود و عدم است. موجود است اما به نحوی که وجوده اثباته. در روایت دارد ( سبق الاوقاتَ کونُه و العدمَ وجودُه ) وجودی است سابقِ بر عدم نه طاردِ عدم. سابقِ بر عدم بودن یعنی سابقِ بر کلِّ متقابلات. لازمه اش این است که وقتی می گوییم بسائط اولیه، این بسائط در مجلیِ ظهورات عالَم از مبدأ متعال، یک مرتبه اش مرتبه ی حقائقِ صِرف است. حقائق صرفه با ترکیبات خودشان عوالم وجود و نفس الامر را تشکیل می دهند. نفس الامر ظل آن حقائق بسیطه است. اگر این بسائط ثابت شد، در هر موطن وجودی خودش را نشان می دهد؛ نشان دادنی ذاتی.
 سوال. استاد: ظاهراً طبیعت نیاز به مراتب ندارد. یعنی بالاتر از مراتب است. نشان دادن خودش است در یک ظرف. تعبیر مظاهر بهتر از مراتب است. نه این که آن حقیقت می آید اینجا بلکه آن حقیقت صِرفه در اینجا خودش را اینجور نشان می دهد. در نفسُ الطبیعه، مرتبه موجود نیست. بلکه در ظروفی که خودش را نشان می دهد و در ظهوراتش مراتب است. مظاهرش مراتب است.(84)
 هم لفظ هم کتابت پشتوانه ی لفظ دارد. در روایت دارد که حضرت آدم آن حقیقت بسیط را که می دیدند، لفظش به زبانشان می آمد. و همین طور نقش. این یک ادعاست که شواهدی هم دارد. از جمله این که فینیقی ها ریشه ی عرب دارند. البته در مورد چینی ها حرف دیگری است که بحث خاص خودش را دارد.
 لفظ و کتابت پشتوانه ی وحی دارد یعنی آن نفوسی که از ناحیه ی خداوند متعال با حقائق بسیطه آشنا شده و آن حقیقت را به همان نحوِ ارتباط ذاتیش در موطن صوت نشان داده است. مثلاً غالباً کسی که می خواهد سوزش خود را اظهار کند، با صوت بم اظهار نمی کند. به این می گویند تناسب و رابطه ی طبیعی. اما درد را با صوت بم و با فرکانس پایین اظهار می کند. (88)
 یا علی
 __________________
 
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
 اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
 قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
 یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
 اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
 اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 600
پاسخ : حروف مقطعه در قران کریم
« پاسخ #2 : دسامبر 26, 2017, 08:19:08 am »
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
 
 --------------------------------------------------------------------------------
 
 جلسه 22 ( 25 / 6 / 2011 )4/4/90
 سوال درباره مصحف حضرت زهرا  که ( مَا فِيهِ مِنْ قُرْآنِكُمْ‏ حَرْفٌ وَاحِد ) تا دقیقه (9)
 سوال درباره مخلوق بودن قرآن تا دقیقه (11)
 در روایتی به (لااله الاالله) حرف گفته شده است. حرف به معنای مطلب است.
 بسم الله الرحمن الرحیم
 بحث ما این بود که اگر این احتمال درست باشد که منظور از قاف، خود قاف باشد و قاف هم به معنای یک طبیعتی است که در هر ظرفی خودش را متناسب با آن ظرف نشان می دهد، و چون حروف، بسائطِ نوشتار هستند یعنی کلمات را درست می کنند ولی خودشان لفظ دیگری اینها را درست نکرده است. این دیگر خودشانند. اگر بگوییم این حروف نماینده ی حقائق بسیطه ی در عالَم هستند که خدای متعال آنها را در نظام عالم به عنوان بسیط قرار داده است یعنی به هر چه نگاه کنید از این بسائط تشکیل شده اند و این بسائط خودشان را در آن نشان می دهند اما خود آنها در آن مرحله از چیزی تشکیل نشده اند.
 اگر این حرف درست باشد، سوالی که مطرح شد این بود که وقتی می فرمایند اسم اعظم 73 حرف دارد، این حروف یعنی حروف بسیط متباین الجوهری مثل الف و باء و تاء و . . . است که فقط 28 تایش در الفبای عربی است و بقیه ی حروفش خارج از این حروف الفباست و هر حرفی به ازاء حقیقتی است(14 و نیم )
 مثلاً شکل دایره. دایره یک مفهوم و یک متصوَّر است. هم معنا دارد هم صورت تخیُّلی. این دایره اگر بخواهد بشود شکل، طبیعی ترین شکلی که می تواند آن را نشان دهد، گِرد است. البته مانعی ندارد که قرارداد کنیم که آن مفهوم دایره را به صورت مثلث نشان دهیم. یعنی بگوییم هر وقت من سه گوش کشیدم یعنی گرد. امر محالی نیست ولی طبیعی نیست. چون معنای دایره طوری است که اگر بخواهد در رسم خودش را نشان دهد، گرد است. به این می گوییم یک رابطه ی طبیعی و تناسب ذاتی بین شکل و معنا.
 همین طور بیانی را می خواهیم برای آن حقائق بسیطه بگوییم. آن حقیقت بسیطه وقتی برای قلب پیامبری که از ناحیه ی خدا به او وحی می شود، جلوه می کند، متناسبِ با آن حقیقت، مقطعِ خاصی از فَن به لفظ می آوَرَد او را. که مناسبت ذاتی دارد با او. که اگر نوشته بشود هم باز مکتوب خارجیِ آن هم تناسب ذاتی و طبیعی دارد با او. و این بهترین راه لفظ و کتابت است. چون معانی ای که ما آن مأنوس هستیم، معانیِ مرکّب هستند، برایمان دشوار است که رابطه ی بین لفظ و معنا را درک کنیم. مثلاً معنای باء و راء و . . . چون مآل فکر ما به معانی مرکب بر می گردد و درک معنای بسیط کار بیشتری می خواهد.(17)
 به ازاء هر چیزی عددی [ لا اقل یک عدد ] هست ( کل شیء فصلناه تفصیلاً [ بحساب الجمّل ] ) که نزد ما از علوم غریبه محسوب می شد. اما مطالبی است که دیگر غریبه نیست. بچه ها در مدرسه می خوانند. مثلاً اینکه هر چیزی در دلش یک عددِ تواترِ طبیعی است که اگر آن عدد طبیعی ای را که خدا برایش قرار داده، بدانیم، می توانیم با یک پف ساده ی متواتر و مداوم، به تعداد عدد طبیعی مثلاً یک سنگ بزرگ در زمان خاص، آن را از جا بر داریم.
 جریان فروریختن پل به خاطر رژه سربازان(20)
 فرمنت صوت عنصر مهمی است که قابل تأمل است.
 خدای متعال هر حرفی را طوری قرار داده که تواتر خاصی را به بالاترین دامنه ی خودش می رسانَد. البته ابن بیشتر مربوط به حرفهای صدادار است. آن عددی که این حرف فقط همان عدد را تشدید می کند. یعنی تواترهایی که حنجره ی صوتی ما ایجاد می کند که به آن، تواتر پایه می گویند، . . . نمی شود گفت بی سر و در است. مثلاً امکان ندارد که کاف را لبمان ادا کنیم. کاف یک رابطه ی طبیعی با دستگاه نطق ما دارد و آن محلی که مخرج کاف است، یک کاری بر سر صوت می آوَرَد. این کار، کاری است طبیعی و خدایی که جای دیگری نمی تواند آن را انجام دهد. چون این مقطع و و مخرج رابطه ی عددی دارد با آن حرف. خصوصیاتش قابلیت دارد که یک عدد خاصی را تشدید کند و آن تشدید، این حرف را ایجاد کند. به تشدید نهایی می گویند فرمنت کاف مثلاً.(23)
 این حرفها زده شده و محتمل هم است. نباید استبعاد کنیم.
 پس هر حرفی برای خودش حسابی دارد و امکان دارد که وقتی یک معنای بسیط برای قلب پیامبری جلوه می کند، می بیند که آن معنا باید از این مقطع فم باید ادا شود. چون این مقطع با یک عدد در ارتباط است و این عدد با عدد دیگری در ارتباط دارد . . . رابطه رابطه ی دقیق و ریاضی است و مواضعه کنار می رود. گر چه ما با مواضعه مشکلی نداریم. مواضعه هم یک ضوابطی برای خودش دارد و هر چیزی را که نفسیت آن نگاه کنید می توانید برایش مواضعه کنید. این یک ضابطه ی کلی است. پس اصل قرارداد و مواضعه قابل انکار نیست ولی نمی توان گفت: هر چه هست و نیست، وضع است. چون واقعاً یک رابطه ی ذاتی [ و نه دلالت ذاتی ] بین هر حرفی و یک معنایی و حقیقت بسیطه ای.
 هر حرفی یعنی یک حقیقتی که خودش از چیزی درست نشده است ولی همه اجزای عالم از ترکیبات این حروف تشکیل شده اند همانطوریکه در تلفظ هم همینگونه هست. همانطور که چند لفظ با هم جمله را درست می کنند، آن حقیقت بسیطه با چند تا دیگر، عالَم را درست می کنند.
 با این حساب، طبیعی آن است که هر کدام از 73 حرف با یکدیگر فرق داشته باشند نه این که تکراری باشند و لو احتمالش می رفت ولی ضعیف به نظر می رسد. چون اگر اینگونه باشد آن حرف مستأثر را هم می توان بلافاصله با آنالیز ترکیبی پیدا نمود(27)
 سوال. استاد: یعنی اسم اعظم، تحقق به آن نیاز است.
 قضیه درویشی که گفته بود یا علی و بچه ای را از کوه انداخته بود.(29) آصف هم فقط با یک حرفی که می دانست، تخت بلقیس را آورد. چون به آن حرف محقق بود. لذا اگر آن حرف را برای بنویسند چه بسا اصلاً نتوانی آن را بخوانیم. در جلد 26 بحار ص 56 این روایت است و نیز در بصائر:
 كَانَ فِي ذُؤَابَةِ سَيْفِ‏ عَلِيٍّ ع صَحِيفَةٌ صَغِيرَةٌ وَ إِنَّ عَلِيّاً ع دَعَا إِلَيْهِ الْحَسَنَ فَدَفَعَهَا إِلَيْهِ وَ دَفَعَ إِلَيْهِ سِكِّيناً وَ قَالَ لَهُ افْتَحْهَا فَلَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يَفْتَحَهَا فَفَتَحَهَا لَهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ اقْرَأْ فَقَرَأَ الْحَسَنُ ع الْأَلِفَ وَ الْبَاءَ وَ السِّينَ وَ اللَّامَ‏ وَ حَرْفاً بَعْدَ حَرْفٍ ثُمَّ طَوَاهَا فَدَفَعَهَا إِلَى الْحُسَيْنِ ع فَلَمْ يَقْدِرْ عَلَى أَنْ يَفْتَحَهَا فَفَتَحَهَا لَهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ اقْرَأْ يَا بُنَيَّ فَقَرَأَهَا كَمَا قَرَأَ الْحَسَنُ ع ثُمَّ طَوَاهَا فَدَفَعَهَا إِلَى ابْنِ الْحَنَفِيَّةِ فَلَمْ يَقْدِرْ عَلَى أَنْ يَفْتَحَهَا فَفَتَحَهَا لَهُ فَقَالَ لَهُ اقْرَأْ فَلَمْ يَسْتَخْرِجْ مِنْهَا شَيْئاً فَأَخَذَهَا وَ طَوَاهَا ثُمَّ عَلَّقَهَا مِنْ ذُؤَابَةِ السَّيْفِ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَيُّ شَيْ‏ءٍ كَانَ فِي تِلْكَ الصَّحِيفَةِ قَالَ هِيَ الْأَحْرُفُ الَّتِي يَفْتَحُ كُلُّ حَرْفٍ أَلْفَ بَابٍ‏ قَالَ أَبُو بَصِيرٍ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فَمَا خَرَجَ مِنْهَا إِلَّا حَرْفَانِ إِلَى السَّاعَة.
 پس سوال ما این بود که: اگر حقائق بسیطه ی ابتدائیه که از چیزی تشکیل نشده اند و با یکدیگر هم فرق دارند، داریم، 73 تا هستند یا 28 هستند که خودشان را با ترکیبات درست می کنند. اگر واقعاً 73 حرف هستند، پس آن روایتی که می گفت: اسم الله الاعظم مقطّعٌ فی ام الکتاب، معنایش چیست؟ احتمال اول این است که بگوییم اصلاً چه کسی گفته که اسم اعظم یکی است؟ ممکن است یک عنوان جنسی باشد و اسماء عظام داشته باشیم. و مانعی ندارد که یکی از اسماء اعظم، مُقَطَّع باشد در فاتحة الکتاب. شاهدش هم این است وقتی آصف با یک حرف تخت بلقیس را آورد، عرف می گویند: آصف اسم اعظم داشت. اسم اعظم به گونه ای است که یک حرفش هم اسم اعظم است. پس 73 حرف است یعنی 73 اسم است. این یک احتمال.
 احتمال دوم این است که ما اسم اعظم های مختلف داشته باشیم. مرحوم مجلسی در جلد 90 بحار ص 223 یک باب مستقل دارند به نام باب الاسم الاعظم که در آن صریحاً اسم اعظم را بیان نموده اند. روایتی می آورند که : بسم الله الرحمن الرحیم اسم الله الاعظم.(37)
 سوال. استاد: هر اسم اعظمی از این بسائط تشکیل شده اما تعاون این بسائط در مقصود مورد نظر تفاوت دارد. لذا ممکن است اسم اعظم یک ولی خدا با اسم اعظم ولیِ دیگر فرق داشته باشد. یک کاری از یک اسم اعظم بر می آید که از دیگری نمی آید. یعنی اسم اعظم حالت نوعی دارد که مصداقش می تواند بسائط یا مرکّبات باشد. و اسم اعظم یعنی بالاترین اسمی که در وقتی که نیازی هست، بلاریب آن نیاز به وسیله ی آن انجام می شود.(39)
 سوال: روایاتی که می آیند و از امام اسم اعظم را می خواهند یا خود حضرت اسم اعظم را بیان می کنند، ظاهرش این است که اسم اعظم یک چیز است نه متعدد. آیا ممکن نیست اسم اعظم یک چیز باشد ولی شدت و ضعف داشته باشد؟ استاد از دقیقه (40) تا (50) قضیه عجیبی را نقل کردند. که حضرت فرمودند: فلانی خدا را به اسم اعظمش خوانده است با اینکه طرف اصلاً اسم اعظم بلد نبود. فقط در اضطرار شدید قرار گرفته بود به طوری که دنیا برایش تاریک شده بود. حضرت فرمودند: وقتی بنده کاملاً از اسباب منقطع شد، به هر اسمی خدا را صدا بزند، همان اسم اعظم است.
 دقیقه 50 : سوال: تحقق به اسم اعظم چگونه است؟ استاد: از این قضیه ای که نقل کردم معلوم می شود که اسم اعظمی هم که آصف داشت، مرتبه ای از معرفت است که با آن مرتبه ای از معرفت، مظهر قدرت الهی می شود. علی ایّ حال، اسم اعظم در تسبیب صددرصدی است. خلاصه واژه اسم اعظم خیلی گسترده است و اعظم بودنش هم به این است که چون بالاترین اسم است، رنگ خدایی بودنش تام است یعنی دیگر برای آن مقصود رد خور ندارد. اما انواع دارد نه این یک شخص اسم است(52)
 سوال: آیا بلعم که اسم اعظم بلد بود، درجه ای از معرفت داشت؟ استاد: داشت ولی فانسلخ منها.
 سوال. استاد: اسم اعظم اصلی آن حروف اولیه و حقائقی هستند که قدرت اولیاء خدا به واسطه ی آنهاست که احتمال دارد 28 تایش در حروف الفبا باشد و بقیه اش را انبیاء می دانند یعنی حرفی را می دانند که اصلاً ما بلد نیستیم.(55)
 سوال. استاد: همه شان اسم اعظم هستند به تنهایی و با هم هم یک جور اسم اعظمند.
 سوال. استاد: در همین روایت دارد: کان عند عیسی حرفان من 73 و کان یعمل ما یعمل. نکته ای هست که این دو تا در باطن خودش بدون ظهور برای حضرت، کار خودشان را انجام می دهند. در انجیل برنابا دارد که حضرت فرمود: من یک کاری را می کنم ولی چه جوری می شود که اینجوری می شود خودم هم نمی دانم. اگر این جمله صحیح باشد، حضرت می خواهند بفرمایند من یک مرتبه ای از علم دارم که وقتی آن مرتبه را اعمال می کنم، اعمال این توسط اسماء دیگرِ خدا هم انجام می شود ولی خودم خبر ندارم که کدامشان دارد کمک می دهد(58)
 هر اسمی همه ی اسماء دیگر را هم در باطنش دارد.
 این توجیه اول بود.
 اما توجیه دوم، خلاصه اش این است که: ممکن است بعضی حروف برای ما به صورت واج در بیاید ولی واقعیتش یک طیفِ منحاز از همدیگر باشد. ما می گوییم یکی ولی کسی که اسم اعظم را بلد است می داند که دو تاست.
 مثال ساده اش واوی است که عرب ها و ما فارس ها می گوییم. افغانی ها هم مثل عرب ها می گویند. وقتی یک افغانی صحبت می کند و واو را در کلامش به کار می برد ما اصلاً متوجه نمی شویم که گفت: w ولي ما مقصود او را می فهمیم و اگر هم بپرسند می گوییم منظورش همان v بود فقط لهجه اش فرق داشت. با اینکه از نظر دقت فون و صوتی که از دهان بیرون می آید و واقعاً دو حرف و دارای دو صدا است. به همین جهت در انگلیسی به صورت دو حرف می نویسند. ولی ما با هر دو به یک حرف برخورد می کنیم. چون کلماتی که ما با آن مأنوس هستیم هر دوی این دو حرف برای ما یک واج است و معنای کلمات را برای ما تغییر نمی دهد. اما کسی که می داند که این ها دو حرف هستند، بین این دو که برای ما دو فون ولی یک واج است، فرق می گذارد. (61) الآن که در اصوات دقت می کنند به نظرم گفته اند بیش از چهارصد صوت مختلف می تواند از دهان خارج شود که هر کدام با دیگری فرق دارد و اگر دقیق بشویم، مخارجش متفاوت است. مثلاً بین کاف کاهو و کلم تفاوت می گذارند. ما ممکن است دو یا سه حرف را یکی بدانیم. مثلاً در انگلیسی خاء و قاف ندارند حتی Q را ك تلفظ می کنند. وقتی گوش می دهد می فهمد که این با آنی که تلفظ می کند فرق دارد ولی نمی تواند بگوید.
 بنابر این آن 73 حرف اگر حقیقت بسیطه باشند، در این طیف وسیع، 73 تا جوهره تشکیل می دهند. یعنی اگر فرض بگیریم یکیش قاف است، این قاف دقیقاً در این طیف حرف دیگری نیست و لو خودش چند جور ادا می شود. بر خلاف اینکه بیاییم خ و ق را کاف بدانیم. یا مثلاً راء که انواع مختلفی ادا می شود.
 پس خیلی از حروف بسیطه هستند که نبی ای که به او وحی می شود، وقتی آن حقیقت برایش جلوه می کند، دقیقاً آن مقطعی که خدای متعال متناسب با آن حقیقت در بدن او تعبیه کرده است، همان را ادا می کند. در روایات زیادی دارد که گاهی معصومین چیزهایی می گفتند که بقیه نمی فهمیدند. یعنی کأنه یک جور مقطعِ فمی است که متناسبِ طبیعی با آن معنای مُدرَک خودش را نشان داده است. دقیقاً هم در ارتباط طبیعی هستند. ولی اگر ما بخواهیم آن مقطع را بیاوریم، در این 28 تا جاش می دهیم. پس خودش جای تکوینیِ خودش را دارد ولی ما با گسترده کردنِ این طیف ها، از این 28 تا کار همان 72 تا را می کشیم. لذا آن هفتاد و سومی که نزد خداست، چون جلوه برای نبیی و ولیی نمی کند، دقیقاً آن گوشه ی طیفی که محاذی او باشد و آن مقطع ادا بشود، در احدی موجود نیست. یعنی حقیقتی است که به ازاء واقعیتش چیزی هست ولی نمی تواند به عنوان لفظ جلوه کند.(66)
 روایتی داریم که حضرت فرمودند: یک خدا برای ما قرار بدهید که نئوبُ الیه و قولوا ما شئتم. راوی تعجب می کند. حضرت با ناراحتی فرمودند: مَا خَرَجَ إِلَيْكُمْ مِنْ عِلْمِنَا إِلَّا أَلْفاً غَيْرَ مَعْطُوفَة
 این روایت را می خواهم شاهدی بیاورم برای وجه دوم. تا فردا ببینید منظور چیست؟ آیا منظور الف کوفی است که به صورت L مي نوشتند. یا اینکه منظور خود الف، تلفظش و خصوصیاتی که دارد . نحوه ی کاری که ازش می آید و آن واقعیتی که پیش خدا دارد، تازه چند جور است و پایین ترین جورش که برای ما ظهور کرده، الف غیرمعطوفه است.(69)
 سوال از نوعی بودن یا شخصی بودنِ اسم اعظم.
 سوال از نقد خریدن و دوباره به همان بائع به صورتِ نقد فروختن.
 سوال: علامه در مقدمه المیزان، تقسیم حروف به نورانی و ظلمانی را به شدت می کوبد و به متصوفه نسبت می دهند. استاد: این تقسیم مال علوم غریبه است نه متصوفه. منظور ایشان هم رد اصل این حروف نیست بلکه نحوه استفاده برخی از این حروف برای تفسیر آیات را رد می کنند. به متنش مراجعه کنید.
 سوال. استاد: ممکن است از اسم اعظمی کاری بیاید که از اسم اعظم دیگر نیاید.(75)
 سوال از منظور از صورت عقلیه دایره. استاد: آخوند می گوید: اگر دایره یک ربُّ النوعی دارد، ما وقتی معنای دایره را درک می کنیم، از دور آن ربُّ النوع را می بینیم فی هواءٍ مُغبّر. ولی حرف من دقیقاً آن نیست. یعنی حتی اگر ارباب انواع و عقول مجرده را نپذیریم، حرف ما درست است. یعنی اثباتش نیازی به آنها ندارد.(79)
 سوال از بخشیدن ثواب عمل انجام شده به شخص دیگر. استاد: اهداء ثواب اشکال ندارد.
 فینیقی ها خوش نامی بیخودی پیدا کرده اند! 22 تا حرف دارند. فقط واژه نگار بوده اند نه اینکه حروف باشد. و اینکه می گویند حروف عربی از فینیفی ها متخذ است، غلط است . . . تا (87)
 در این چهارصد تا تعداد زیادی واوِل است.
 خواب که دیدید چه خوب چه بعد، صدقه بدهید. چون خوب هم بین آسمان و زمین مراعی است. صدقه بدهید تا محتوایش محقّق شود.
 یا صاحب الزمان ادرکنا
 __________________
 
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
 اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
 قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
 یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
 اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
 اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 600
پاسخ : حروف مقطعه در قران کریم
« پاسخ #3 : دسامبر 26, 2017, 08:20:24 am »
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
 
 --------------------------------------------------------------------------------
 
 جلسه 23 ( 26 / 6 / 2011 )5/4/90
 سوال. استاد: به نظر می رسد این متکثّراتِ حروف، نسبت به کلماتی که مادون آنهاست، حالت بساطت دارند و اینها آنها را پدید می آورند. حاجاقا موذن: کأنّ باء، عنصرِ بهاءُالله است. استاد: بله. یعنی اگر باء نباشد، بهاء هم نیست.
 سوال از عبارت ( عناصر الأبرار ). استاد: تا دقیقه (5)
 سوال: حروف که به عدد تفسیر می شوند، یعنی حقیقتشان همان عدد است یا اینکه حقیقت حرف، عدد است؟ کدام اصل و کدام فرع است؟ استاد: روی آن معنای طبیعی که من عرض کردم، اصل، خود حروف هستند. به همین جهت هر حرفی می تواند نماینده ی اعداد مختلف باشد در مواضع مختلف. مثلاً خود ابجد، کبیر و صغیر و اکبر دارد. چون آنچه نفسیّت دارد، خود حروف است. البته اعداد هم طبایعی دارند. می گویند: کلّ عددٍ نوعٌ برأسه یعنی هر کدام مثل خود اینهاست به عنوان یک حقیقت و بعد، ارتباطی برقرار می شود بین حقائق. اگر هر کدام از حروف، طبیعت صِرفه برای خودشان دارند، این طبیعت صرف می تواند در مقامات مختلف، با اعداد مختلف مرتبط باشد. ارتباطی طبیعی. پس اصل حروف است.
 سائل: وقتی که می گوییم مثلاً معادل ج 4 است، معدود این چهار چیست؟ استاد: بستگی دارد که این عدد مربوط به چه چیزِ شیء باشد. مثلاً همین تواتر طبیعی که کشفش را به گالیله نسبت می دهند، یعنی هر شیئی یک تپش و برو و برگرد در کارش هست. در عربی امروز از آن به تردّد تعبیر می شود. همان فرکانس مثلاً. در اینجا که می گوییم شیء، عدد دارد، منظورمان از عدد، همانن تپش درونیِ خود شیئ است. هر شیئی هم می تواند نظام ها داشته باشد یا حتی جزء یک نظام دیگری قرار بگیرد. پس آن عدد مربوط می شود به چیزی ذاتی از این شیء. اما بستگی دارد که شما چه چیزی از این شیء را در نظر گرفته اید. اگر تپش و ارتعاشش را در نظر بگیرید، می شود این عدد. اما می توانید مثلاً مؤلفه های اولیه ی او را در نظر بگیرید، در آن صورت عددش فرق می کند. مثلاً وقتی می گویید عدد این شیء، 56 است، یعنی 56 تا عنصر اولیه ی بسیط دست به دست هم داده اند و این را درست کرده اند.(10)
 در روایتی که از عمران صابی و امام رضا نقل کرده ایم، معلوم است که اولی که امام وارد می شوند، ریخت عبارات حضرت، ریخت الفاظ نیست. بیانات بیاناتِ اول ما خلق اللهِ تکوینی و واقعی است. بعدش برای عوالم تکوین و تدوین کاملاً متطابق باشد، کلام را بردند بر سر الفاظ. جالب است که در ادامه فرموده اند: این حرف ها وقتی کاملاً همه چیزش تمام شد، خدای متعال یک کلمه از آن درست کرد به نامِ کُن. فرمودند: ثُمَّ جَعَلَ الْحُرُوفَ بَعْدَ إِحْصَائِهَا وَ إِحْكَامِ عِدَّتِهَا فِعْلًا مِنْهُ‏ كَقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ- كُنْ فَيَكُونُ‏ وَ كُنْ مِنْهُ صُنْعٌ وَ مَا يَكُونُ بِهِ الْمَصْنُوعُ فَالْخَلْقُ الْأَوَّلُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الْإِبْدَاع‏ (14)
 ما دنبال این احتمال بودیم که: حروف، طبعتی دارند که این طبیعت می تواند به ازاء خودش در موطن حقائق، حقیقتی داشته باشد که آن حقیقت اگر بخواهد در عالم لفظ ظهور کنند [ بدون اینکه لفظ او را نشان دهد ] می شود این.
 یکی از کلیدی ترین ابحاث در این زمینه دو آیه اول سوره ی مبارکه ی شورا است که مفسر کیفیت وحی است: حمعسق کذلک یوحی.
 مثلاً به عَین نمی توان عِین گفت یا به میم، موم.
 مرحوم طباطبایی می گویند: جمهور مفسرین، کذلک را به محتوا زده اند که یعنی همانطوریکه در دین شما توحید و معاد هست، در دین انبیای سابق هم همین حرفها وحی می شوده است. ایشان می گویند: خیلی بعید است. و حق هم با ایشان است.(16)
 علی ایّ حال صحبت بر سر این بود که آیا غیر از این 28 حرفی که با آن مأنوس هستیم، هست یا نیست؟ روایت فرموده بود: اسم اعظم 73 حرف است. این حرفها چگونه اند؟ چیزی که بیشتر به ذهن می آید این است که این 73 حرف، حرفهای متمایزند نه این که از تکرار حروف پدید آمده باشد. اسم اعظم از اموری است که بین شیعه و سنی پذیرفته شده است. اول باید یک مطالب ابتدایی و مبادیِ معارفی راجع به اسم داشته باشیم بعداً برویم سراغ فهم اسم اعظم. نمی شود چیزی راجع به اسماء الله ندانیم و بخواهیم درباره اسم اعظم بحث کنیم.
 شاید بتوان گفت: اسم اعظم شخص یک اسم خاص نیست بلکه اسم های اعظم داریم و به هر مناسبتی یکی جلوه می کند. اگر بخواهیم توضیح مصداقی بدهیم، به آن شخص داعی و حاجتی که دارد، مربوط است. یک وقتی است که خدا را به اسماء و صفاتش به حمل اولی صدا می زنیم و می گوییم: یا رزاق، یا قاضی الحاجات و . . . ، اما کسی که حاجتی بالفعل دارد، خدا را که صدا می زند، کاری به مفهوم قاضی الحاجات ندارد بلکه با نفس آن ذاتی کار دارد که صفتش به حمل شایع، قاضی الحاجات است. مثل وقتی که دریا طوفانی شد، اما فرمودند: آنجا می بینی که : هو الله المنجی حیث لا منجیَ له. نه اینکه تصور می کنی منجی بودن خدا را. آنجا جای تصور نیست بلکه تمام وجودت دارد می گوید: من یک منجیِ به حمل شایع می خواهم. با مفهوم منجی کاری نداری بلکه با یک ذاتی سر و کار داری که به صفت منجی در او به حمل شایع ظهور پیدا کرده است. لذاست که وقتی سر و پای وجودت دارد صدا می زند: یا منجی، با ذات سر و کار داری و اسم اعظم بودنِ منجی در آنجا هم به همین معنا است. دیروز هم گفتیم: وقتی انقطاع اسباب شود، هر اسمی اعظم می شود. یعنی آنجا با خود خدا کار دارد نه با اسم او. اسم ظهور کرده اما به حمل شایع. مفهومش حجاب نشده است. هر اسمی که شما را مستقیم ببرد سراغ ذات منجی، اسم اعظم است. به همین جهت خیلی از مفسرین گفته اند: اسم اعظم، الله است. چون الله ما را نمی برد سراغ یک وصف. تا می گوییم الله، ما را می برد سراغ خود خدا. پس اعظمیت اسم اعظم از اینجاست که اگر هم وصفی دارد کار می کند، به حمل شایع است. مستقیماً و به حمل شایع، سراغ ذاتی که متصف به اسمی که کار مرا دارد انجام می دهد، می رویم.
 اگر این احتمال درست بود و اسم اعظم نوعی باشد، به دعا کننده مربوط است. متناسبِ با حال روحی و حاجت دعا کننده و مزاج قابلِ او، اسم اعظم از طرف ذات خدای متعال انجام می شود. یعنی اینجاست که کار فقط مال خود خداست. آن کسی که اسم اعظم دارد، خودش کاره ای نیست. او فقط واسطه ی ظهور این اسم شریف است. چون سراپا نیاز است. داعیِ به اسم اعظم هنرش این است که بالاترین دعا را انجام می دهد یعنی خود خدای متعال که سبب ساز و سبب سوز است، حاجت او را برآورده می کند.(22)
 سوال. استاد: یعنی حال ما طوری باشد که وقتی آن اسم را برای خدا به کار می بریم، واقعاً اسم را به همان نحوی که واقعیتش هست به کار ببریم. در این صورت اسم، می شود اسم اعظم. یعنی بما هو اسم. همانطوریکه امام در تحف فرمودند: من عبد الاسم و المسمی فقد اشرک و من عبد الاسم دون المسی الی آخره. همه راهها را که می بندند، می فرمایند: إن معرفة عین الشاهد قبل صفته . . . اگر به چنین شاهدی معرفت پیدا کردیم، صفتی هم که دارد به حمل شایع است. یعنی داریم ذات را متلبّساً به این صفت می بینیم و نگاهِ به متلبّس نداریم. لذا اصلاً در اینجا صفت حجاب ذات نیست. چون انقطاع اسباب شده است. یعنی مراجعه می کند به حمل شایع به ذات متلبس بدون توجه به تلبس که اگر توجه کند می شود به حمل اولی. تمام وجودش دارد می گوید من نجات می خواهم ولی با مفهوم نجات و منجی و اسم و صفت کار ندارد بلکه با آن کسی که حاجتش را بر آورده می کند کار دارد(25)
 پس اسم اعظم بسیار زیاد شد و این 73 حرف هم که آصف یکیش را می دانست به ما ربطی ندارد و مال کسانی است که بالا بالا هستند. در حالی که اسماء عظام نوعی، خیلی هایش برای ما معنا دارد. اما این اسماء بسیطی که 73 حرف است، مال طبقه انبیاء و اولیاء است و پشتوانه اش معرفت است. معرفت اوصیایی.
 وقتی اسم اعظم یک شخص نشد و نوعی بود، هر کجا به مناسبت آن مقام باید ببینیم منظور چیست و اعظمیتش هم به این معنا است که خود خدا دارد کار انجام می دهد و اسم، حجاب او نشده است. حتی در روایت دارد: آهی که مریض می گوید، اسم خداست! إن آه اسم من اسماء الله و من قال آه فقد استغاث بالله. از سراپای وجودش یک لفظ تولید می شود و تولید این لفظ یک رابطه ای دارد با حال او. درد او این صوت را اقتضا می کند. این لفظ یا آن حال او و مفادی که خدای متعال به ازاء آن قرار می دهد . . . (29) سراپا نیاز است و با همین آه کشیدن از ملکوت عالَم به او عنایت می شود.
 سوال. استاد: ممکن است خدای متعال چیزی را به ریخت وجودیِ آصف داده باشد که برای مزاج روحی و نفسانیِ او، حالی ایجاد می شود که با شرائط داعی بودن او، آن فیض از ناحیه ی فیاضِ علی الاطلاق اشراق می شود.
 سوال: آیا به خاطر انقطاعِ دائم آصف نبوده است؟ استاد: بله، ولی گاهی اوقات انقطاع، به خاطر فعل و انفعالات خارجی ایت و گاهی از معرفت. اگر بدانیم که هر چیزی که لحظه به لحظه انجام می شود، به اذن خداست. این زمین که ما را نگه داشته، به اذن خدا نگه می دارد. آب هم اگر خدا بخواهد ما را نگه می داریم. بنا بر این اگر آن انقطاعی که روی آب داریم، روی زمین داشته باشیم، روی زمین هم که نشسته ایم، همان انقطاع هست. یعنی لازم نیست چند چیز دست به دست هم بدهد تا انقطاع را بیاورد بلکه انقطاعی است از سرِ معرفت و شهودِ این که همه چیز لحظه به لحظه به اراده و اذن خداست. امثال آصف به خاطر معرفتشان همیشه حال انقطاع دارد دارند.(32)
 سوال. استاد: بچه که دارد گریه می کند، همین گریه کردنش درخواست است ( یسأله من فی السموات و الارض ) ( کلّ یوم هو فی شأن ) همه لحظه به لحظه دست گدایی شان دراز است. الآن که ما داریم نفس می کشیم، هر نفسی دست گداییِ ماست که دراز است. اگر نفس بعدی را نکشیم، کم داریم. به حمل شایعی که عرض کردم، یعنی به حمل شایع آن اسم. یعنی نمی گوید: به من حیات بده یعنی این مفهوم را تصور نمی کند. یعنی در محدوده ی خودآگاه و مفاهیم نیست. بلکه یک چیز وجودی دارد صورت می گیرد. محدوده ی علم حصولی نیست. ولی به حمل شایع هست یعنی واقعیتش این است که کسی که روزی می خواهد، کاری با خدای میراننده ندارد. او با خدای رزاق کارد اما نه به این صورت که مفهوم رزق به حمل اولی در کار بیاید.(34)
 سوال. استاد: اگر مفهوم به حمل اولی توی کار بیاید، دیگر اعظم نیست.
 یک قول بسیار قوی این است که الله اسم اعظم نیست بلکه نزدیک به اسم اعظم است. اسم اعظم خود (هو) است. به همین خاطر سوره توحید که نسب الرب است، با هو آغاز می شود.
 البته در توحید صدوق در باب تفسیر بسم الله الرحمن الرحیم این روایت هست:
 إِنَ‏ قَوْلَكَ‏: «اللَّهِ‏» أَعْظَمُ الْأَسْمَاءِ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ تَعَالَى- وَ هُوَ الِاسْمُ الَّذِي لَا يَنْبَغِي أَنْ يَتَسَمَّى بِهِ غَيْرُ اللَّهِ، وَ لَمْ يَتَسَمَّ بِهِ مَخْلُوقٌ.(37)
 سوال: یعنی چه به حمل شایع خدا را می خواند؟ آیا خواندن بدون تصور، ممکن است؟ استاد: اگر منظورتان از کلمه ی تصور، یک نحو علم است، بله، سراپای روح، علم است. اما اگر منظورتان از تصور یعنی انشاء لفظ، صورت مُدرکه ای را، نه. حتی اگر این بشود، کار خراب می شود. مثلاً وقتی دارید با کسی حرف بزنید، مرتب بینش بگویید من دارم با این آقا حرف می زنم، اصلاً دیگه نمی توانید حرف بزنید. به هم می ریزد.
 قضیه ی ای خدا گفتنِ شخص بی خدا (38)
 قضیه تاریک شدن حرم حضرت رضا (41)
 ما اهل بیت را اسماء الهی و مظاهر صفات و اسماء خدا می دانید. همان طوری که ( لله الاسماء الحسنی فادعوه بها) شرک نیست، صدا زدن اینها هم شرک نیست(43) نفسیّت در انوار مقدسه ی آنها مضمحل است و کمالشان هم در همین است و گر نه واسطه ی فیض نمی شدند. وقتی این طور است، وقتی آنها را صدا بزند، خدای متعال را صدا زده است. پشتوانه الهی دارد نه اینکه ( ما انزل الله بها من سلطان ) باشد.45
 سوال: اگر حالت انقطاع، مراد است، پس چرا 73 حرف است؟ استاد: کسی که منقطع می شود به خاطر اینکه اسبابِ عادیِ در دید او کنار می رود، مزاج وجودی و نفسانی و روحی او یک حال داعی بودن برای او پدید می آورد. این مزاج او را اگر تحلیل ملکوتی و جبروتی بکنیم، آن حروف دارند اینجا کار می کنند و لو خودش خبر نداشته باشد. مزاج روحیِ متناسب شده با اینکه آن اشراق صورت بگیرد. لفظ هم نمود و موطنش است.
 قضیه ای که مرحوم آقای کافی تعریف کرده بودند درباره مرحوم شیخ محمدتقی آملی که به شخص مضطری گفت بود: سعی کن یک مرتبه این دلت بگوید: خدا. و با همین، کارش درست شده بود.(49) تا (54)
 قضیه ی دکتر یونگ رفیق فروید و کتاب انسان و سمبل هایش و خود آگاه و نیمه آگاه و ناخودآگاه.(55 )
 توجیه دوم این بود که: ممکن است این حروف 73 گانه بسائطی باشند که از دلشان چیزهای دیگر هم در می آید و این فتح الباب بزرگی است. اینکه می گوییم اسم اعظم 73 حرف است و آصف یکیش را بلد بود، اینگونه نیست که ما هم بگوییم: الف. غیر از اینکه تناسب ادراکی و معرفتیِ ایشان بود، از دل الف هم خیلی چیزها در می آید. یعنی حرف، شروعش است و یک نحو بساطتی است که دارد خودش را در این موطن نشان می دهد. اما از دل این بسیط کتاب کتاب در می آید. مثلاً روایت داریم که: علم کلّ شیء فی عسق. مثلاً در باطن عین، یاء و نون هم هست و مثلاً در نون سین، واو هست. چهارتا بودن و مدخلِ چهار هم در این بحث خیلی مهم است. یعنی کسانی که دنبال این مباحث هستند، اگر هم حرفی سه حرفی است، چهار حرفیش می کنند.(60) لذا هر اسم سه حرفی ای 28 تاست. یعنی هر کلمه ی سه حرفی، در دل خودش 28 تا کلمه دارد. چون چهارمیش 28 حرف می تواند باشد.
 این 73 حرف ممکن است حروفی باشند واقعاً ممتاز که ما نمی توانیم آنها را آن جوری که واقعیتشان است، تلفظ کنیم ولی نزدیکشان را می توانیم تلفظ کنیم. یعنی اگر آن حرف را یک ولیِّ خدا بگوید، ما مخرجش را نداریم که بگوییم مگر به اعجاز. ولی مخرج نزدیک به آن را داریم. البته قوه اش هست ظاهراً. برخی می گویند: انّی جاعلٌ فی الارض یعنی همه ی انسانها. پس اگر طیفِ صداهایی که ممکن است را در نظر بگیریم، این 73 تا در همین ها موجودند. در روایت آصف هم اگر تردیدِ الفٌ او واوٌ از حضرت باشد نه راوی، معنایش می تواند این باشد که نه الفی است که شما تلفظ می کنید نه باء شماست.
 درباره ی الف غیر معطوفه هم این روایت جالب است که در کافی و بصائر است:
 دَخَلْتُ أَنَا وَ كَامِلٌ التَّمَّارُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ لَهُ كَامِلٌ‏ جُعِلْتُ‏ فِدَاكَ حَدِيثٌ رَوَاهُ فُلَانٌ فَقَالَ اذْكُرْهُ فَقَالَ حَدَّثَنِي أَنَّ النَّبِيَّ ص حَدَّثَ عَلِيّاً ع بِأَلْفِ بَابٍ يَوْمَ تُوُفِّيَ رَسُولُ اللَّهِ ص كُلُّ بَابٍ يَفْتَحُ أَلْفَ بَابٍ فَذَلِكَ أَلْفُ أَلْفِ بَابٍ فَقَالَ لَقَدْ كَانَ ذَلِكَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَظَهَرَ ذَلِكَ لِشِيعَتِكُمْ وَ مَوَالِيكُمْ فَقَالَ يَا كَامِلُ بَابٌ أَوْ بَابَانِ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَمَا يُرْوَى مِنْ فَضْلِكُمْ مِنْ أَلْفِ أَلْفِ بَابٍ إِلَّا بَابٌ أَوْ بَابَانِ قَالَ فَقَالَ وَ مَا عَسَيْتُمْ [ ممکن نیست ] أَنْ تَرْوُوا مِنْ فَضْلِنَا. مَا تَرْوُونَ مِنْ فَضْلِنَا إِلَّا أَلْفاً غَيْرَ مَعْطُوفَةٍ. مرحوم مجلسی در بحار ج 25 ص 283 . در بیان الف غیر معطوفه فرموده اند: بيان: قوله ع غير معطوفة أي نصف حرف كناية عن نهاية القلة فإن الألف بالخط الكوفي نصفه مستقيم و نصفه معطوف هكذا ا و قيل أي ألف ليس بعده شي‏ء و قيل ألف ليس قبله صفر أي باب واحد و الأول هو الصواب و المسموع من أولي الألباب. ولی به نظر می رسد نیاز به کار بیشتری دارد. گویا می خواهند بفرمایند که ما چندین جور الف داریم که آن الفی که نزد شماست، اَنزلِ مراتب آن است. در مشارق الانوار بُرسی تعبیر الالف المبسوطة هم دارد.(73) . . . گاهی است که اینها نمی توانند در محدوده ی ذهن و علم حصولی جلوه کنند . . . چرا حضرت فرمودند: الله اسم اعظم است.؟ حضرت فرمودند: چون نام هیچ کس خدا نیست. وصفی هم در آن نیست و انسان تا آن را می شنود ذهنش می رود سراغ خود خدا. منظور از اعظمیت این است که غیر خدا در کار نیست. هر کجا غیر خدا در کارنیست، از مظاهر اسم اعظم خداست. اگر همین حالتِ با غیر خدا کاری نداشتن برای شخص هم محقق شد، می شود اسم اعظم خارجی که ازش کار می آید.(85)
 سوال درباره مسائل عمره تا دقیقه (90)
 سوال درباره مخارج حروف و عدالتِ امام جماعت تا دقیقه (107)!!!
 در بحار هم آمده که حضرت فرمودند: َ الْعِلْمُ‏ سَبْعَةٌ وَ عِشْرُونَ جُزْءاً فَجَمِيعُ مَا جَاءَتْ بِهِ الرُّسُلُ جُزْءَانِ فَلَمْ يَعْرِفِ النَّاسُ حَتَّى الْيَوْمِ غَيْرَ الْجُزْءَيْنِ [الحرفین ] فَإِذَا قَامَ الْقَائِمُ أَخْرَجَ الْخَمْسَةَ وَ الْعِشْرِينَ جُزْءاً [ حرفاً ]. فَبَثَّهَا فِي النَّاسِ وَ ضَمَّ إِلَيْهَا الْجُزْءَيْنِ [ الحرفین ] حَتَّى يَبُثَّهَا سَبْعَةً وَ عِشْرِينَ جُزْءا [ حرفاً ]
 این روایت هم جالب است که: ُ إِنَّ قَائِمَنَا إِذَا قَامَ مَدَّ اللَّهُ‏ لِشِيعَتِنَا فِي أَسْمَاعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ [ شاید اشاره به افزایش علمشان باشد {نگارنده} ] حَتَّى [لَا] يَكُونَ بَيْنَهُم‏ وَ بَيْنَ الْقَائِمِ بَرِيدٌ يُكَلِّمُهُمْ وَ يَسْمَعُونَ وَ يَنْظُرُونَ إِلَيْهِ وَ هُوَ فِي مَكَانِه‏.
 یا ذخر من لا ذخر له
 __________________
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
 اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
 قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
 یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
 اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
 اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء

آفلاین محمد مهدی 121

  • ناظر
  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 600
پاسخ : حروف مقطعه در قران کریم
« پاسخ #4 : دسامبر 26, 2017, 08:22:43 am »
ج: ***تفسیر سوره مبارکه قاف از جلسه 18تا44تابستان90***
 
 --------------------------------------------------------------------------------
 
 
 جلسه 24 ( 27 / 6 / 2011 )دوشنبه 6/4/90
 درباره اختلاف قراءات و استعمال لفظ در اکثر از معنا تا دقیقه (3)
 سوال از ( ما امر خدا هستیم در بین کاف و نون ) آیا بینیّت رتبی است یا زمانی؟ ظاهراً زمانی معنا ندارد. یک جا دارد: انما امرنا ولی در آیه ی دیگری دارد: انما قولنا. تا دقیقه (12)
 بسم الله الرحمن الرحیم
 دو روایت دیروز مطرح شد که تعبیرِ : الفاً غیر معطوفة داشت.
 الفبای کوفی هم شبیه خط نسخ ماست. تفاوت فاحشی ندارد.
 احتمال دارد که الف غیر معطوفه همین الف باشد که با کج شدنش حروف دیگر پدید می آید. پس غیر معطوفه یعنی هنوز کج نشده و راست است که ابتدایی ترین حرف است و کنایه از این است که علم شما خیلی اندک و ابتدایی است.
 احتمال سوم این است که ما چند جور الف داشته باشیم و همین الف، مراتب داشته باشد یا واقعیت همین یک الف یک طیف است که یکیش غیر معطوفه است. یکی از معانی عطف میل و چسبیدن است. ممکن است منظور از الف غیر معطوفه همزه باشد. یعنی اگر بگویید ابجد، الفش غیر معطوفه است اما اگر بگویید لا، الف معطوفه است که به حرف قبل از خود می چسبد. حضرت درباره آیات قرآن نیز در روایتی فرموده اند: منه منقطع و معطوف و منه منقطع غیر معطوف.(20)
 عرض ما این بود که طبیعی ترین وجه حروف مقطعه، این باشد که این حروف، خودشان باشند و اشاره ی به خارج از خودش و غیر خودش نداشت باشد. البته وجه اشاره هم محتمل است ولی ادعای ما این است که یکی از احتمالات این باشد که: همانطوریکه در عالم کلام، حروف، بسائط کلام هستند یعنی جمله از کلمات و کلمات از حروف تشکیل شده ولی حروف دیگر از چیزی تشکیل نشده است، در عالم حقائق هم همین گونه باشد یعنی یک حقائق اولیه ای است که همه ی حقائق از آنها درست شده اند ولی خود آنها از چیزی تشکیل نشده اند و یک حقیقت بسیطه ی بدوی هستند و لو در مجال دیگری، خود آنها هم مرکّب باشند ولی این مجالِ سلسله حقائقِ منظور ما که ظهور پیدا کرده اند، از آن حقائق بسیطه تشکیل شده اند. بحث از خود آن حقائق و مثلاً وجه جمع مقام نورانیت با این بسائط، مجال دیگری را می طلبد.(23)
 وجودات دیگر، چهار تا وجود دارند: خارجی، ذهنی، لفظی و کتبی. اما این وجودات اربعه در بحث ما تفاوت می کند. یعنی قبل از وجودات بسیطه، چیزی که بدواً در ذهن همه هست این است که وجود عینیِ قاف عین وجود لفظیِ آن است. در حروف که الفاظ هستند، تمایزی بین وجود خارجی و وجود لفظی، نیست. چون وجود لفظیِ حروف، عین وجود خارجی شان است. ولی منظور ما فعلاً از وجود خارجیِ قاف، یک طبیعت و حقیقتِ بسیطه ای است که اگر بخواهد در لفظ بیاید، می شود این. و لذا قاف لفظی اشاره به آن طبیعت ندارد مگر بین ظرف ها یعنی قاف لفظی می تواند اشاره کند به قاف مکتوب. قاف ذهنی می تواند اشاره کند به قاف لفظی یا بالعکس. اشاره ظرفی به ظرف دیگر درست است اما آن که منظور ماست این است که قاف لفظی اشاره نمی کند به طبیعت قاف. بلکه خودش قاف است اما قافی در ظرف موطن لفظ. همانطور که مثلاً می گوییم زید اشاره دارد به عمرو. اما یک گاو اشاره ندارد به زید. منظور ما از اشاره این است که هر دو در طبیعت انسان شریکند و این آن را نشان می دهد. اما گاو نمی تواند انسان را نشان دهد. اما اگر بگوییم زید اشاره دارد به انسان، صحیح نیست. زید به انسان اشاره نمی کند بلکه دارد به وجود خودش طبیعت انسان را در ظرف وجود خارجی نشان می دهد. همان طوری که تصوری که من از زید دارم دارد نشان می دهد طبیعت انسان را در موطن ذهن. یعنی ذهن من اشاره نمی کند به طبیعت انسان. بلکه خود طبیعت انسان است که در ظرف وجود ذهنی موجود شده است.
 هر کدام از وجودات، یک وجود و فرد دارند و یک طبیعت. مثلاً پدری اسم فرزندش را زید می گذارد. این بچه یک وجود خارجی دارد و یک وجود ذهنی و یک وجود لفظی و کتبی. این زید که وجود لفظیِ زید است کدام یک از این زید هاست؟ زیدی که من الآن دارم می گویم یا زیدی که روز اول پدرش گفت یا زیدی که فردا فرزندش به او خواهد گفت؟ کدام یک از این ها وجود لفظیِ زید هستند؟ آیا همه اش است یا هیچ کدام؟ کدام لفظ را تصور می کنیم و می گوییم: لفظ زید، وجود لفظیِ زید است؟ جواب این است که هیچ کدام. چون وقتی می گوییم: زید، وجود لفظیِ زید است، منظورمان از زید، طبیعتِ لفظ زید است نه فردی از لفظ زید. ما که حرف می زنیم، فردی از لفظ زید را ایجاد می کنیم. اما اینکه در محاورات علمی می گوییم: لفظ زید، وجود لفظیِ زید است، مانعی ندارد وقتی ذهن ضعیف است، یک فرد را برای نشان دادن طبیعت تصور کند. اما واقعیتش این است قصد شما طبیعت لفظ است نه فرد آن. این یک تحلیل ذهنی خیلی ظریفی است. این یکی از جاهایی است که بحث در آن در اصول فقه قریبِ به قله اش رسید است، همین بحث است که: لافظ هیچ وقت قاصدِ لفظ نیست. بلکه قصد می کند طبیعت را ولی ایجاد می کند فرد را. غیر از این هم ممکن نیست. شما وقتی می خواهید بگویید: زید، هیچ گاه آن لفظی را که بعداً خواهید گفت را تصور نمی کنید. آن که معلول کار شما خواهد بود. شما اول به طبیعتِ لفظ توجه می کنید تا فردی از آن را ایجاد کنید.(30) حالا این طبیعت چیست و کجا باید دنبالش گشت؟ چون هر کجا می رویم، می گوید: من دارم در این ظرف خودم را نشان می دهم. حالا خودش کجاست؟ بحث خیلی جانانه نیاز دارد. سوال. استاد: کلی طبیعت موجود است به وجود فرد. هر کجا فرد هست طبیعت هم هست ولی طبیعت من حیث هی هی لفظ نیست.
 وقتی شما می گویید: قاف یک حرف است. گاهی می گویید قاف، که لفظ است. گاهی هم آن را می نویسیم که نقش قاف است. اینجا هم همین سوال مطرح می شود که وجود کتبیِ قاف، آن است که من نوشته ام یا آن است که شما نوشته اید؟ کدامش نقش قاف است؟ اینجا هم باید بگوییم: هر دو هست ولی هیچ کدامش نیست. نقش قاف یک طبیعت است که نوشته ی من و شما دو فرد از آن آن طبیعت است. طبیعتی که دارای افراد است.
 خود وجود ذهنی ذو مراتب است. الآن شما می گویید: من تصوری از قاف دارم غیر از وجود لفظی و کتبی. این وجود ذهنی قاف، قافی است که در ذهن من آمده یا قافی است که شما تصور کرده اید؟ معلوم است که دو وجود ذهنی است. این جا هم همان حرف ها مطرح است.
 آیا قافی را که چند دقیقه قبل شنیده اید و حالا دوباره در ذهنتان مرور می کنید؟ وجود لفظیِ قاف است ی وجود ذهنیِ آن؟ به نظر می رسد باید گفت: وجود ذهنیِ لفظیِ قاف است. حتی اگر رسم و نقش قافی را که دیده بودید، تصور کنید، وجود ذهنیِ کتبیِ قاف است.(35)
 در منطق هم مطرح شده که: حتی صورت های ذهنی هم معنا دارند. مثلاً کلمه ی مثلث، یک شکل است و سه ضلع دارد. تا می گویند وجود ذهنیِ مثلث، همه می رویم سراغ اینکه در ذهنمان و در قوه ی خیالمان سه تا خط بکشیم. به محض اینکه یک شکل سه ضلعی را در ذهنمان ترسیم کردیم، می گوییم: این وجودِ ذهنیِ مثلث است. درست هم هست. این وجود ذهنیِ خیالیِ مثلث است. بچه که اول به دبستان می رود، معلم شکل مثلث را به او یاد می دهد و هر وقت هم که معلم لفظ مثلث را می گوید، ممکن نیست که وقتی این لفظ به گوشش می خورد، یک سه ضلعی در ذهنش ترسیم نکند. اما همین ذهن وقتی قوی شد و مثلاً به دانشگاه رفت و وقتی استاد دارد مثلاً نسبت های مثلثاتی را بیان می کند، دانشجویان، مجبور نمی شوند وقتی استاد می گوید مثلث، در ذهنشان یک سه ضلعی ترسیم کنند. بدون نیاز به این کار، مفهوم و معنای مثلث را درک می کنند. وقتی ذهن، معنای عقلی مثلث را درک کرد، دیگر نیاز به تصور صورت خیالیِ آن و رسم سه ضلع ندارد.
 حالا آیا معنای مثلث، وجود ذهنیِ آن است یا سه ضلعی ای که بچه در ذهنش تصور می کند یا هر دویش؟ هر دویش وجود ذهنیِ مثلث است. یکی وجود ذهنیِ خیالیِ مثلث است که نیاز به شکل دارد و یکی وجود ذهنیِ عقلی یا وهمی و معنویِ مثلث است که معنای مثلث است بدون این که ذهن در درک آن نیاز به رسم شکلی داشته باشد.
 هر چیزی همانطوری که می تواند وجود ذهنیِ لفظی یا ذهنی کتبی داشته باشد، می تواند وجود ذهنی خیالی و وجود ذهنیِ عقلی هم داشته باشد. حالا آیا این قضیه برای حروف هم ممکن است یا نه؟ یعنی وقتی می گوییم: وجود ذهنیِ قاف، قاف می تواند یک معنا داشته باشد. معنایی که وقتی ذهن در ادراک آن قوی شد، نه نیاز دارد به تخیّل صورت و نقشش و نه ترسیم شکلش. و همین طور است وجود خارجی. یعنی آن هم مراتب دارد. البته منظور من از خارجی، نفس الامر است نه وجودی که در فلسفه مطرح است. خارج یعنی خارج از ذهن و چیزی که در حیطه ی مفاهیم نیست. به نظر من در همان موطن وجود عینی هم دو مرتبه هست: وجود عینیِ نفس الامری که مال طبیعت است و . . .
 آیا طبایع، صِرفاً مخترعات ذهن هستند؟ بعداً مفصلاً به آن خواهیم پرداخت.
 خلاصه این که: اگر منظور از قاف خودش باشد، منظور، طبیعتِ قاف است. با این حساب هر کجا قاف موجود شود، خودش است نه این که در آن ظرف به طبیعت اشاره کند بلکه طبیعت در این ظرف آمده است. خود طبیعت هم در موطن نفس الامر، نفس الامریت دارد. البته طبایعی هستند که هیچ عاقلی تردید نمی کند که نفس الامریت دارد ولی طبایعی هم هستند که ممکن است عده ای بگویند: این طبایع جزء مخترعات هستند که قابل فکر و تأمل است.
 به هر حال، اگر این حرف درست باشد که منظور از قاف می تواند خودش باشد، می شود طبیعت قاف. بنا بر این آیا قسم به چنین قافی می شود خورد یا نه؟ مانعی ندارد. مخصوصاً اگر بگوییم مقام قاف بالاست و فعلاً وجود لفظی اش نمود پیدا کرده است. خودش یکی از اسماء عالیِ الهیه و بلکه از سلک اسم اعظم و بسائط اولیه است. وقتی به اعیانی مثل طین و زیتون قسم خورده می شود، به طریق اولی می توان به اسماء الهیه و طبایع قسم یاد نمود.(44)
 آیا شواهدی بر له یا علیهِ این احتمال وجود دارد؟
 سوال. استاد: منظور ما از قاف، نفس الطبیعه است نه یک ظرف خاص. که همه مراتب وجود، وجودات او هستند و خودش من حیث هی: لا موجوده و لا معدومه.
 باید شواهدی پیدا کرد که خود طبیعت مراد و مقسمٌ علیها باشد.
 سوال. طبیعیِ نفس الامری که در مقام ذات خودش، تقرّرِ خاص خودش را دارد و در ظروف مختلف وجود، موجود می شود. در ظرف وجود کلیِ سِعی، وجود کلی سعی است و در ظرف وجود عالم ملکوت و برزخ، وجود آن است و هکذا (46) در تقررِ ذات خودش هم ذات خودش است. به نحوی که وقتی کلیِ سعی را تصور می کنیم، فردی از آن طبیعت است. نه این که ما آن طبیعت را اختراع کرده باشیم. ملاهادی گفته اند: ما که می گوییم وجود اصیل است، یعنی ماهیت ظل است.
 پس وجودِ نفس الامری طبیعت منظور است نه وجود خارجیِ به معنای فرد متشخص . چون طبیعت لا موجوده و لا معدومه. یک چیزی نزدیک به اعیان ثابته که می گویند: ظل اسم است و هنوز به عالم وجود راه پیدا نکرده و از آن تعبیر به فیض اقدس می کنند و می گویند: اقدس من ان یکون المفاض غیرُ المفیض.
 سوال. منظور من از طبیعت، کلیِ طبیعی نیست. بلکه منظورم نفس الطبیعه من حیث هی هی است.(49)
 فکر کنید که طبیعت لفظ زید در کجا موجود است؟
 اول انسان خیال می کند که همش با وجود و فرد سر و کار دارد و اصل اینها هستند ولی بعد فکر و تأمل می بیند اصلاً سر و کار دائمیِ ما در تفکراتمان با طبایع است. حتی وقتی تکلم می کنیم، اول به طبیعت توجه و آن را قصد می کنیم و سپس فرد را ایجاد می کنیم.
 بعد از تفکرات خواهیم دید که سر و کار داریم با چیزهایی خارج از خودمان که موجود به وجودِ ذهنیِ عقلانی که انشاء نفس باشد نیستند. حتی بوده اند کسانی که با اینکه نحو تفکراتشان متافیزیکی نیست، به این مطلب تصریح نموده اند. چون آن لمس کرده است.
 معقول، مجردی است که مُنشَأ نفس ما نیست بلکه نفس ما می رود سراغ او و او را درک می کند. او مجرد است و ما او را درک می کنیم. او را درک می کنیم به فناء نفس که مرحوم حاجی فرموده اند(52)
 سوال. استاد: موطنِ معقول، موطنی است که نه زمانی است و نه مکانی. عالم تجرد است. نفس ما هم که جوهره اش مجرد است، در اثر تکامل در تجرّد، با آنها مأنوس می شود و به آنها وصل می شود. وقتی جوی ها بالا رفت به اقیانوس وصل می شود.
 استحاله ی اجتماع نقیضین، راست و مطابقِ با واقع است. واقعش کجاست؟ این استحاله کجا موجود است؟ جا دارد رساله ها راجع به نفس الامر نوشته شود. نمی شود با صِرف اینکه نفس الامر تابع وجود است، کار را تمام کرد.
 سوال. استاد: عقل مفاهیم کلیه را درک می کند. حس وجودات طبیعی و عنصری را ادراک می کند. خیال وجودات صوریِ برزخی را ادراک می کند. اما عقل چیزی را درک می کند که نمی توان آن را به شکل در آورد و نشان داد. چون معنا است. مثلاً درد که شکل ندارد. اما عقل آن را درک می کند.(59)
 سوال. استاد: عقل هم مدرک جزئیات است. حتی وقتی با چشم چیزی را می بینیم، اِبصارٌ عقلیٌ. لذا نگاه یک مهندس به یک ساختمان با نگاه یک حیوان تفاوت دارد.
 عقل بما هو عقل جزئیات را درک می کند از آن حیثی که در باطنشان کلی دارند. وقتی رنگ سفیدی را در تخم مرغ و کاغذ و برف می بینید، چون نگاهتان نگاهِ مجرِّد هست، [ یعنی پشتوانه ی این نگاه، کسی که قدرت تجرید دارد یا به تعبیر افلاطون، عاقل کسی است که از طریق کلی دارد این سفیدی را می بیند ] معنای سفیدی را درک می کنید. وقتی معنای کلیِ سفیدی را درک کردم، هر کجا یک سفیدی ای ببینم، یاد این معنا می افتم و لو هیچ ربطی به تخم مرغ و کاغذ و برف نداشته باشد. ارسطو می گوید: این حال ذهن است که تجرید می کند یعنی مشترکات را می گیرد. ولی افلاطون می گوید: این طور نیست که مشترکات را بگیرد بلکه معنای سفیدی را عالم کلیات درک کرده و آن کلی را در اینها می بیند. پس جزئیات مُعِدّی هستند برای یادآوری آن کلی. لذا افلاطون می گفت: معلم مذکّر است نه تعلیم دهنده است.(62)
 سوال. استاد: نزدیک به اعیان ثابته است نه اینکه همان باشد. شبیه آنهاست اما واقعیتش تفاوت دارد. چون اعیان ثابته مال ماهیات است.
 از دقیقه 64 تا 66 درباره قسم.
 یکی از حاضران: اگر خدا هم نباشد، اجتماع نقیضین محال است. استاد: این حرف صحیح نیست . . . تا دقیقه (93) تایپ نشد چون در ماههای آینده مفصلاً به این مطلب پرداخته خواهد شد.
 
 
 یا رفیق من لا رفیق له یا رفیق یا شفیق 
 __________________
 
  __________________
[/t]
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
 اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
 قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
 یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
 اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
 اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
  [/t] 
    [/t] 
[/td][/tr][/table]

کلیدواژه ها: حروف