نویسنده موضوع: ادامه بحث جزء لایتجزی در زمستان 1396 (فایل صوتی)  (دفعات بازدید: 542 بار)

آفلاین سوزنچی

  • ناظر
  • Sr. Member
  • *****
  • ارسال: 252
ادامه بحث جزء لایتجزا از کتاب شوارق الالهام

شنبه 1396/10/2
1. اقتضای برهان اقلیدس درباره زاویه حدبیه، استحاله جزء لایتجزی است نه قبول آن.
2. ادامه بحث جلسه قبل: دو زاویه مستقیم الخطین و مختلف الخطین با همدیگر نسبت هندسی دارند هر چند این نسبت گمگ است.

یکشنیه 1396/10/3
1. مروری بر بحث قبل
2. پرسش و پاسخ در مورد بی‌نهایت‌ها و آیا بی‌نهایت بودن دو زاویه امکان نسبت‌سنجی را منتفی می‌کند؟
3. گام بعدی در بحث: امکان مضاعف کردن زاویه حدبیه و مشکلات آن

دوشنبه 1396/10/4
1. توضیح درباره قول به «عدم تجانس دو زاویه مستقیم الخطین و مختلف الخطین
2. ادامه بحث درباره معنای اصغر بودن زاویه حدبیه
الف. قوام زاویه نه به دو ضلع آن است و نه به صطح آن، بلکه به فاصله گرفتن نظام مند است
ب. معنای بزرگی یک زاویه از زاویه دیگر چیست؟

سه‌شنبه 1396/10/5
1. پرسشی طولانی درباره اینکه آیا اصلا راس زاویه (نقطه) داریم؟ خلاصه پاسخ: اگر هم نداشته باشیم برای بحث ما تفاوتی ندارد.
2. جمع‌بندی اولیه: زاویه یعنی فاصله گرفتن منظم، قوام زاویه غیرمستقیم الخطین به برخورداری بالفعل از بی نهایت قوس غیرمتشابه است و بدین جهت است که از هر زاویه حاده مستقیم الخطین کوچکتر است.

چهارشنبه 1396/10/6
1. قوام زاویه به درجه قوس است.
2. در زاویه مستقیم الخطین که تمام قوسها مشابهند کوچکی یک زاویه نسبت به زاویه دیگر در گروی کوچکتر بودن تمامی قوسهاست
3. در زاویه مختلف الخطین چون قوسها نامشابه اند وجود یک قوس کوچکتر برای کوچکتر دانستن این زاویه از هر زاویه مستقیم الخطین کفایت می‌کند (همواره یک قوس کوچکتری دارد)

شنبه 1396/10/9
چگونگی رفع اعضال مطرح شده (اینکه اگر تا بی نهایت حاده‌های مستقیم الخطین را به صفر نزدیک کنیم و تا بی‌نهایت با کم کردن شعاع، زاویه های مختلف الخطین بین محیط و مماس را بزرگتر کنیم، هیچگاه این دو از هم به هم نمی رسند و از هم عبور نمی‌کنند) با توجه به بحثهای مطرح شده

یکشنبه 1396/10/10
توضیحی درباره صفر حدی‌ای که همواره بین مستقیم الخطین حاده و زاویه‌های بزرگ شونده حدبیه قرار می‌گیرد و اهمیت این گونه نقطه های حدی

دوشنبه 1396/10/11
شوارق ص139: فاندفع الاشکالان الباقیان منها
توضیح مجدد اشکال9 : اگر مقادیر تا بی‌نهایت قابل قسمت باشند زاویه قائمه هم چنین است و زاویه حدبیه جزیی از آن است. اکنون اگر انقسام بی نهایت ممکن باشد مستلزم حصر نامتاهی بین حاصرین است و اگر متناهی باشند بالاخره به جزء لایتجزی می رسیم.
پاسخ اینها این شد که ان دوزاویه دو جنس مختلفند و اصلا نسبت کوچکی و بزرگی مشترک لفظی است. ما این پاسخ را قبول نکردیم و گفتیم که جنسشان یکی است (متشابه در مقابل متباین است و هر دو متجانس‌اند) اما پاسخ ما این است که زاویه حدبیه خودش بالفعل بی نهایت قوس دارد و نمی‌توان آن را درون زاویه قائمه مضاعف کرد تا از آن بیشتر شود
-توضیحی درباره واقعیت نسبتهای ریاضی و مسبوقیت خداوند بر اینها و مسبوقیت خداوند بر هر چیز حتی امتناع تناقض: بنوره عاده الجاهلون.

سه‌شنبه 1396/10/12
شوارق: ص139-140
فان قیل فکیف قالوا ... و هی لا تقتضی التجانس بین النسبتین المتناسبین. هذا.
توضیحاتی درباره قانون ارشمیدس (خط مستقیم کوچکترین فاصله بین دو نقطه است)  و نکاتی درباره شخص وی.
توضیحاتی درباره پاسخی که صاحب شوارق داده (عدم تجانس و مناقشه در آن)
دلیل 10 و پاسخ آن (طفره)
اشکال این بود که با کوچکترین حرکت یک ضلع قائمه به سمت مخالف که یک زاویه منفرجه درست شود حتما از محیط می گذرد بدون اینکه تماس پیدا کند.
پاسخ ما این است که چون زاویه مختلف الخطین بالفعل واجد همه قوسهاست پس حتما از آن عبور می کند و اشکال این است که این زاویه را «یک زاویه با یک قوس خاص» فرض کرده
تمثیل دو مجموعه الف. بی‌نهایت عدد2، مجموعه اعداد طبیعی.
سوال: حکم حتما با موضوع باید تغایری داشته باشد. و حتما تحیث خاصی از موضوع است و تا موضوع متحیث نشود حکم حمل نمی شود حتی در قضایای تحلیلی.


فایلهای جلسه61 تا 99 در لینک زیر
http://www.hoseinm.ir/files/osul96/
« آخرين ويرايش: ژانویه 07, 2018, 04:03:29 pm توسط سوزنچی »

آفلاین سوزنچی

  • ناظر
  • Sr. Member
  • *****
  • ارسال: 252
شنبه 96/10/16
1. شروع تقریر اشکال الحادی عشر: (گرداندن سطح روی کره منجر به حرکت نقطه به نقطه می‌شود)
2. بحثی درباره شمارش بی‌نهایتها و اقسام بی‌نهایتها (اعداد طبیعی و گویا شمارا هستند اما اعداد حقیقی (مجموعه اعداد گنگ و گویا) به قدر کافی فشرده و ناشمارا هستند)

یکشنبه 96/10/17
1. چگونه در بی‌نهایت‌ها می‌توان از مساوات و ... سخن گفت؟ شمارش در آنجا به چه معناست؟
2. توضیح اشکال الحادی عشر (حرکت دادن کره روی سطح و جابجایی نقطه به نقطه) و دو گام اول از پاسخ شیخ الرئیس
« آخرين ويرايش: ژانویه 10, 2018, 04:05:15 pm توسط سوزنچی »

آفلاین سوزنچی

  • ناظر
  • Sr. Member
  • *****
  • ارسال: 252
خیر
صبح چهارشنبه حوزه های علمیه فراخوان راهپیمایی‌ای در پاسخ به اغتشاشگران اعلام کرده بودند که جلسات صبح تشکیل نشد.

آفلاین سوزنچی

  • ناظر
  • Sr. Member
  • *****
  • ارسال: 252
در جلسات 107 تا 109 بحث به بحث از طبایع کشید که تقریر آن بحث هم تقدیم می‌شود:

دوشنبه 961018
جلسه 107 شوارق‌الالهام
از ابتدا تا دقیقه7: ادامه بحث از «بی‌نهایت‌ها» و توضیحی درباره اعداد شمارا (الف صفر) و اعداد ناشمارا (الف یک).‌
از دقیقه 7 تا دقیقه13: متن شفا، ج1، ص201 و توضیح آن.
یکی از پاسخ‌های ابن‌سینا به یکی از براهین طرفداران جزء لایتجزا که می‌گفتند سطح و کره در یک نقطه تلاقی می‌کنند و ... این بود که سطح و کره در وهم است و معلوم نیست که در عالم خارج باشد.
اصل این، نکته درستی است که نباید انتظار داشته باشیم که یک شکل هندسی، آن طور که در هندسه هست، در جسم فیزیکی یافت شود. کره فیزیکی فقط مذَکِّرِ کره عقلانی‌ای است که هندسه از آن بحث می کند. اینکه کره هندسی را در فضای فیزیکی داریم یا نه، تلازمی ندارد؛ و گاه چه‌بسا برهان داشته باشیم که کره خارجی صرفا اجزایی است که دست به دست هم می‌دهند و ما را متوجه آن کره هندسی می‌کنند (معد هستند برای آن، نه حتی مصداق آن)
در واقع، فضای ذهن ما در هندسه سر و کارش با طبایع است، نه با مصداق خارجی و حتی نه با مصداق خیالی. این شکلها فقط برای کمک به قوه عقل است در درک ضوابط هندسی. پسوقتی داریم می‌گوییم کره‌ای با سطحی برخورد می‌کند در فضای طبایع داریم سخن می‌گوییم. مثلا سه تا مهره را به هم می‌چسبانیم و یک شکل مکعب پدید می‌آید. این جسمی که الان جلوی ما هست دارد مفهوم و طبیعت مکعب را ظهور می‌دهد؛ خودش یک جسم (یک مکعب) نیست؛ بلکه چندتا مهره است که به هم چسبیدند. آن مهره‌ها پایه بودند تا صورت مکعب در ذهن بیاید.
برای فهم ساده‌تر، مثلا سراغ آب برویم. الان می‌گوییم آب یک ماده است با خاصیت‌های کذا و کذا. اما خود آب یک عنصر اصل ندارد، بلکه دوتا عنصر اکسیژن و ئیدروژن با ترکیب خاصی می‌شوند مولکول آب؛ و آنگاه مولکول آب این خاصیت را دارد. آن خاصیت و آثار نه در اکسیژن است و نه در ئیدروژن؛ اما این دو پایه شدند و با هم ترکیب شدند و مجلایی شدند برای ظهور طبیعت مائیه. طبیعیِ آب که بخواهد ظهور کند نیاز دارد به این دو پایه؛ اما چنین نیست که مظهرش لزوما خودش یک پایه بسیط «آب» باشد. حالا سراغ خود ئیدروژن برویم، که پایه شده بود برای آب، خودش هم عنصر بسیط نیست؛ بلکه الکترون و پروتون و ... دست به دست هم دادند در یک ترکیب خاص تا طبیعت ئیدروژن بروز و ظهور پیدا کند. و همین طور آیا این در جایی می‌ایستد یا نه، قبلا مفصل بحث شد.
از دقیقه21 تا آخر: پرسش و پاسخ و توضیحات تکمیلی درباره چگونگی درک طبایع
سوال: آیا طبایع را باید افلاطونی بفهمیم؟
-    این تعابیر کلاسیک به ما زبان می‌دهد نه اینکه تماما آن مد نظرمان باشد.
سوال: یعنی آیا ما درک تمام طبایع را بالفعل داریم و فقط این اجسام و ... مذکّر ماست به آن طبایع؟
-    نه، اصلا چنین حرفی نزنید. ما باید برویم و در آنها فانی شویم. این اشکالی است که هم در رساله «اندیشه» فرگه بود هم به نحوی دیگر در بیان فیلسوفان شرق. ما می‌گوییم طبایع نفس‌الامریت دارند، اما اینکه «ما داریم» این مطلب دیگری است؛ ما باید برویم و به آنها برسیم. فرگه می‌گوید یک ایده داریم که در ذهن است، ویک اندیشه داریم که واقعی است و وابسته به ذهن من نیست. قدما هم می‌گفتند اتحاد عاقل به معقول، یعنی بالاترین درک عاقل این است که فانی می‌شود در معقول؛ و آن معقول هم مجرد تامی است که فوق ماست. خوب، اگر چنین است، چرا می‌گویی اندیشه، چرا می‌گویی معقول (معقول یعنی «ما یُعقل») این کلمات رهزن است؛ اینها دوباره آن را تابع ما می‌کند. کلماتی مثل «نفس‌الامر» خیلی بهتر است
سوال: سوال من همین است که چطوری به آن می رسیم. یک کلمه می‌گویند اتحاد عاقل و معقول. خوب این اتحاد چگونه انجام می‌شود؟ این فانی شدن چگونه انجام می‌شود؟
-    این در جهت مفنی فیه واضح می‌شود و این مثالهایش باید جمع‌آوری شود. مثالهایی که می‌گوید مفنی فیه مستقل از ماست. اما اینکه رابطه ما و عقل جزیی با آن چگونه است، این مهمترین مساله ماست. اینکه مساله تکامل، حرکت جوهری در خود نفس چگونه صورت می‌گیرد؟ این چیزی است که در یک کلمه نمی‌شود گفت. اما اول بفهمیم که آن طبایع بند به ما نیست. حالا ما چطور به آنها دست می‌یابیم. اما می‌دانیم مواردی داریم که به طور قطه بدانها دست می‌یابیم. مثلا استحاله تناقض از این قسم موارد است. روش پیشرفت این است که هرجا نفوس تمام بشر یا نفس خاص در شرایط خاص، طوری مطلب برایش واضح است که نیاز به مطابقه گذاشتن، یعنی یک چیزی مطابق چیز دیگری هست ندارد. هرجا مطابقه را با حضور طرفین می‌بیند؛ یعنی هم قضیه را دارد هم واقع را می‌بیند، چنین است. اشکال کانت دقیقا همین است که می‌گوید آن واقع را ندارد.
سوال- آیا علم حضوری است؟
-    علم حضوری دو جور است: علم حضوری وجدانی، و علم حضوری عقلانی؛ علم حضوری رایج در کلاس منطق همان اولی است که نفس به خودش به افعال خودش حتی به صور خیالیه خودش علم دارد. اینها همه علوم نفس است و مربوط به حوزه کن ایجادی است. اما علم حضوری عقلانی مربوط به حوزه‌ای از نفس است که اوسع از کن ایجادی است. فنای عقل در نفس‌الامر غیر از فنای نفس است در وجودات ملکوتی. اینها دو حوزه اند و بحث ما این بود که آنچه برای همه ما واضحتر است انس او به نفس‌الامر اوسع از وجود است. اما با بدن با تولد از مادر و با مشاعر انس می‌گیرد و آن قدر آن طرف طبایع برایش واضح است که از او غافل می‌شود. قبلا هم این مثال را زدم: همه ما وقتی خورشید هست و چیزی را می‌بینیم همه ما اشیاء می‌بینیم اما حقیقت این است که اول همه ما نور خورشید را می‌بینیم و با او اشیاء را می‌بینیم؛ اما از بس که واضح است از او غفلت می‌کنیم. ذهنا عینا همین طور است. ذهن سر و کارش با طبایع است. حتی قبلا گفتیم پدر و مادر وقتی اسم بچه را می خواهند بگذارند باز با طبیعت سر و کار دارند. اما بقدری فرد و مصداق با طبیعت هم‌آغوشند اسشتباه می‌شوند.
سوال- اما اینکه می‌گویید طبایع واضحتر است را چگونه می‌توانیم بگوییم؟
-    الان چند تا مثال بزنم: مثلا می‌گویید زوایای مثلث 180 درجه است. این کدام مثلث است؛ متساوی الاضلاع، متساوی الساقین، ...؟
سوال: آن بحث را می‌دانم. اما در موردی که مثلا الان من شما را دارم درک می‌کنم می‌دانم که شمای الان را یا شمای قبلی را ...، من می‌دانم که دارم طبیعت شما را درک می‌کنم. الان شما را که می‌شناسم طبق بحث شما، طبیعت شما را می‌شناسم که شما را می‌شناسم؟ یعنی من طبیعت شما رسیده‌ام؟
-    شما با این طبیعت مواجه می‌شوید نه اینکه فانی شوید و آن را بشناسید. اگر فانی شوید که همه چیز را درباره آن می‌دانید. کسی که طبیعت کسی را بداند ازل و ابد وی را می‌داند چون همه در آن طبیعت است. پس در طبیعتش فانی نمی‌شوید. طبیعت شئونات دارد و در هر شأنش فانی شدید آن را می دانید.
سوال- اینکه با طبیعت مواجه می‌شویم یعنی چه؟
-    انسان با مشاعر یک تراکنشی نفس با بیرون خودش پیدا می‌کند. اما مشاعر به واقع نمی‌رسد. همه اشکالات امثال کانت در محدوده مشاعر خوب سر و سامان پیدا می‌کند. خطای در حس و خطای در ذهن همین طور است.
سوال-  این مواجهه را نفهمیدم.
مواجهه مُعد است. الان آتش که دست شما را می‌سوزاند، خودش می‌فهمد سوزش دست شما را؟ او که خودش نمی‌داند چگونه این را در شما ایجاد می‌کند؟ یعنی او معد است؛ او ایجاد نکرد؛ مشاعر هم معدند که عقل در موطن طبایع برسد به آن طبیعت. او که می‌گفت مذکر است یعنی شما اینجا یک چیزی را می‌بینید و آنجا را به یاد می‌آورید. به یاد می‌آورید یعنی چه؟ آیا یعنی همه چیز را دارید؟ قطعا نه! شما همه چیز را در مورد این طبیعت نمی‌دانید. مذکر به این معناست که عقل شروع می‌کند در آن موطن خودش حرکت کند. هسته مرکزی تفاوت افلاطون و ارسطو در این است که ارسطو می‌گفت وقتی عقل یک طبیعتی را می‌فهمد عقل تجرید و انتزاع می‌کند چیزی را از همین اشیائی که در مقابلش است و این فعل عقل است. یعنی از بین برف و کاغذ و تخم‌مرغ، سفیدی را تجرید می‌کند. اما افلاطون می‌گوید عقل اینجا کاری انجام نمی دهد بلکه اینها را که می‌بیند، آنگاه در موطن طبایع، طبیعت سفیدی را درک می‌کند. منشا اختلاف این است که عقل مُنشِأ است یا درک کننده؟ عقل کلیات را در مصادیق انتزاع می‌کند یا کلیات را می‌بیند. ارسطو می‌گوید کلی طبیعی در خارج نداریم و نیست. فقط به وجود افراده هست. این بوجد افراده یعنی چه؟
قوه مدرکه ما عقل است و نفس هم یکی از شئونات عقل است که تعلق به مشاعر دارد و مرتبا غذا برای عقل آماده می‌کند. اساساً عقل وقتی شروع می‌کند به درک، موطن درک، موطن طبایع است نه موطن وجود؛ موطن عقل از ابتدایش موطن علم است، نه موطن وجود؛ به تعبیر کلاسیک، حضرة العلم است نه حضرة العین. اساسا موطن عقل در فیض اقدس است، و موطن نفس، فیض مقدس است (البته با آن توضیحی که قبلا دادیم که بحثهای کلاسیک منظور از این دو موطن را دچار چالش کرده بود) چون ضوابط کلاسیک اجازه نمی‌داده عقل جزیی را هم آوردیم در موطن وجود منبسط؛ در حالی که اگر این طور که گفتم جلو برویم نیازی به این نیست؛ اظهرین آن فیض [=فیض اقدس، طبایع] واضحتر است از آن چیزی که با مشاعر می‌خواهید با آن تماس بگیرید. بله، انبیاء و اوصیاء چون در طول عالم وجود هستند، علم نفس آنها به موطن وجود، به احاطه است، اما ما چون در طول عالم کُن به آن معنا نیستیم، علم ما به عالم کُن، با مشاعر است، بده بستان است، و لذا خطا درمی‌آید؛ و لذا مطابِق با مطابَقش گاهی مطابقت ندارد. اما انبیاء و اوصیاء مطابق و مطابق هر دو نزدشان حاضر است. مثل این می‌ماند که عقل جزیی ما در اینجا می‌گوید تناقض محال است که هم مطابِق و هم مطابَق را نزد خود دارد. لذا هرکس دهها شبهه درباره عدم استحاله تناقض داشته باشد باز وقتی برمی‌گردد می‌بیند آنچه که نزدش است، همان استحاله است. آن پاسخهایی هم که می‌دهند روی همین فضاست. هرکس می‌خواهد اثبات کند تناقض محال نیست باید از دوارزشی بودن استحاله حرکت کند (چون وقتی گفت: تناقض محال نیست، می‌خواهد این که «تناقض محال است» را کنار بگذارد) لذاست که نمی‌تواند انفجاری عمل کند. آن منطق های پیراسازگاری هم که الان می‌گویند انفجاری عمل نمی‌کنند. بله، حوزه‌هایی هست که در آن حوزه ریختش چندارزشی و ... است.



سه شنبه 961019
جلسه 107 شوارق الالهام
سوال این بود که این مواجهه یعنی چه؟ فرمودید این مشاعر معد می‌شود برای آن درک. به نظرم می‌رسد که این کلمه معد برای فرار از بحثهاست که در فلسفه ما هم رایج شده است. بالاخره مطابقت هست یا نیست؟ معد است یعنی آن طبیعت آمد یا نیامد؟ اگر بتمامه آمد (تطابق ماهوی) که تمام طبیعت را می‌شناسیم، اگر هم بتمامه نمی‌آید که همان نظریه شبح می‌شود.
پاسخ: این بحثها از اینجا شروع شد که ابن‌سینا گفت اولا معلوم نیست که سطح و کره‌ای که این گونه مماس شوند در خارج باشد و ثانیا به فرض که باشد معلوم نیست تدحرجی باشد. و من خواستم عرض کنم که سر و کار ذهن ما با طبایع است و بعدا می‌خواهد این طبایع را از مصداق جدا کند. و در مواردی مشاعر معدند، که حالا بر مبنای ارسطویی این بود که ذهن تجرید می‌کند و انتزاع می‌کند (در حکمت متعالیه، نفس ناطقه به اضافه اشراقیه انشاء می‌کند صورت مدرکه را؛ اما این نحوه مفهوم کلی فقط در مثال متصل و عقل متصل است؛ اما بر مبنای افلاطون افراد معد بودند که آن حقایق معقول – که کلمه معقول هم مشکل داشت – را به یاد بیاورد یا ببیند.
اما معد، یک مفهوم بسیار منعطف است؛ «آماده‌سازی» یک مفهوم عامی است.
(دقیقه7 تا 10 یک پرسش و پاسخ خارج از بحث: کسی تشبیه کرد این را به اختیار و نسبت صدور فعل انسان به خود یا خدا؛ و اینکه آیا آیه «اخرجکم من بطون امهاتکم ...» رد نظر افلاطون است)
معد یک مقوله نیست. از این جهت شبیه «عدل» است که تعریف می‌کنیم از یک چیز نظام‌مند. مقوله نیست، از معقولات ثانیه است. هر چیزی که آماده می کند چیزی را برای حصول امر دیگر. اما مقصود را با برخی مثالها می‌توان رساند:
الان حرارت چیست؟ قدیم می‌گفتند کیف ملموس است. داغی را به خود آتش یا آب جوش نسبت می‌دادند. با بحثهای الان، می‌گویند آنچه در آب جوش است نحوه خاص حرکت ذرات است. ارتعاش درجای آنها زیاد باشد می‌گوییم داغ؛ و اگر کم باشد می‌گوییم سرد است. پس یک کیف ملموس درون آب نیست؛ بلکه یک حرکت جنبشی در کار است که معد می‌شود که ما طبیعت داغی را درک کنیم. یعنی آن حرکتش وقتی دست را به آن می‌زنیم به دست ما منتقل می‌شود اما داغ بودن غیر از سریع حرکت کردن است. حال داغی که محسوس حس ماست را نمی‌توانیم به شیء خارجی نسبت دهیم که در او هست. بله، در او سریع حرکت کردن هست و این زمینه را مهیا می‌کند برای یک حالت روانی که شما درکک می‌کنید به نام داغی.
(در دقیقه16 تا 19 دوباره سوالی مطرح شد درباره لا موثر فی الوجود الا الله و در پاسخ اشاره‌ای شد که از عقب‌ماندگی‌های الهیات غربی این است که دائما می‌خواهد خدا را در نقطه‌های خاص که به مشکل می خورد بیابد. مثلا بیگ بنگ، اما معارف اسلامی یاد می‌دهد که در هر چیزی و از هر جایی خدا را بیابید. و در دقیقه 19 تا 27 هم کسی سوالی پرسید که آیا شما منکر واقعی داغی شده‌اید! و به پاسخ وی گذشت)
در کتابهای کلاسیک این است که حقایقی که درک می‌شود یک کیف محسوس و ملموسی دارید در خارج به حقیقته الخارجیه و همان حقیقت در ذهن حاضر می‌شود که یکی ملموس بالذات است و دیگری ملموس بالعرض.
این مدا که ما مطرح کردیم این است که کیف ملموس بالعرض در خارج نداریم بلکه آنچه در خارج است معد است تا کیف محسوس بالذات در نفس بیاید.
سوال: الان من در اینجا به طبیعت داغی رسیدم؟
پاسخ: خیر بحث ما بر سر علم حصولی است یعنی من به مطابَق دسترسی ندارم. در این حوزه که ما محدود هستیم فقط می‌توانیم رابطه برقرار کنیم و به معلوم بالعرض دسترسی نداریم و لذاست که غلط درمی‌آید گاهی.
س: آیا شبیه نظر شبح نمی‌شود؟
پ: شبح یک نحوه تصویر است نه واقعیت.
س: خوب این هم که در ذهن ما حاضر است طبیعت شیء نیست. بالاخره بین مطابقت شق سوم داریم؟ یا مطابق است یا مطابق نیست یا رابطه دارد؟ من حقیقت داغی را بتمامه درک نکردم اما رابطه دارم؟
پ: وقتی معد بیاید در قوه حاسه من فردی از آن طبیعت موجود می‌شود. هر فردی مظهر طبیعیِ خودش است؛ یعنی طبیعی در همان موطن موجود است بالدقه؟ پس مشاعر من در اثر رابطه با خارج، یک معلوم بالذات برایش حاصل می‌شود که فرد آن طبیعت است. الان فردی از حرارت را احساس می‌کنم.
س: چون فرد است پس همه اوصاف طبیعت را ندارد. یعنی همان بحث قدیمی نسبت بین فرد و طبیعت، که برای ما حل نشد؟!
پ: اینجا ما دو چیز داریم. اینجا عقلِ حاسّ دارد حس می‌کند. خیلی فرق دارد که یک حیوان داغی را حس می‌کند آن نفس حیوانی حاسِ آن گرماست؛ اما انسان که حس می‌کند عقل حاس است که درک می‌کند. پس فرد فرد است، طبیعت هم همان طبیعت است، اما آن پشتوانه‌ای که در آن موطن این را حس می‌کند آن مهم است کجاست. اگر عقل حاس است، با این فرد مرتب رشد می‌کند و در عالم طبایع جلو می‌رود؛ اما اگر وهم حاس است، حس می‌کند اما چیزی ندارد که در عالم عقل و طبایع جلو برود.
س: جلو می‌رود یعنی چی؟ درک طبیعت، یعنی آن را به مطابقت صفر و یکی نمی‌فهمیم؟
پ: بله، ما که می‌گوییم عالم طبایع، ظهوری از آن را در اختیار داریم، الان هم علم حضوری و شهودی به آننها داریم همین اندازه که حرف می زنیم و ...، اما طبایع شئونات دارند و آنچه که الان اسم طبایع رویش می‌گذاریم شأن آن طبایع است، چون در مسیر هستیم، می‌گوییم طبیعی است و جلو می‌رویم.
بزنگاه مطلب شما این است که عقل جزیی، جزییتش به چی حاصل می‌شود. عقل بالقوه در چهخ موطنی قوه‌اش به سمت فعلیت می رود. آنچه که داریم می‌بینیم این است که عقل جزیی با اعدا مشاعر دارد در معقول سیر می‌کند و جلو می رود، یعنی چه سیر می‌کند؟ ما فعلا آنچه می‌یابیم را می‌گوییم تا کم‌کم تحلیل واقعیت حرکت عقل برسیم. اینکه اولش چطور بود، قبل از سیر چطور بود؟ چه چیزی بر سر عقل می‌آید که می‌گوییم بذر عقل است نه خود عقل (عقل بالقوه این است دیگر). اینها بعد از آن بحثهاست. اینها از مصادیقی است که ما روبنایش را فعلا تحلیل بکنیم، تحلیل مبانی‌اش حرف دیگری است.
س: آخر تا این حل نشود مطابقت حل نمی‌شود.
اعداد با این بیان که گفتیم سر می‌رسد. مشاعر در اثر رابطه برقرار کردن با خارج، یک فرد معلوم بالذات در مشعر حاصل می‌شود. این طبیعت در ضمن این فرد موجود است. عقل است که دارد درک می‌کند این طبیعت را، نه وهم. وقتی وهم فردی از طبیعت را درک کند پیشرفت ندارد؛ اما اگر عقل فردی از طبیعت را درک کند، در دل این درک، طبیعی را هم شروع می‌کند به دیدن؛ و از اینجاست که آن چیزی را که خدای متعال به فطرت او داده در موطن طبایع، دارد مرتب می‌رود در درک  بیشتری از این طبیعت که خودش را در این فرد نشان داده است. لذا وقتی عقل تخم مرغ را می‌بیند، کاغذ را می‌بیند، و ... در درک آن طبیعت سفیدی دارد قویتر می‌شود و جلو می‌رود.

[سوال مکتوب: پس وقتی ما انسانهای عادی ادراکی می‌کنیم، شما
از طرفی می فرمایید که سر و کار اولیه ما با طبایع است، یعنی موطن درک و تعقل و فهم، موطن طبائع است، (نه موطن احساس بالمعنی الاعم، که مشاعر و عالم وجود مقابلی است)
و از طرف دیگر می‌فرمایید که درک خود طبیعت، با فنای در آن حاصل می‌شود، درک شهودی همراه فنای در هر شأن طبیعت است
و از طرف دیگر می‌فرمایید در ادراکات ما فنای در طبیعت حاصل نمی‌شود چرا که اگر فنای در طبیعت حاصل شد ما ازل و ابد آن را می‌شناسیم. یعنی فنای در قله طبیعت و راس مخروط آن.
پس این ادراکی که بنده و امثال بنده (که هنوز فانی در طبایع نشدیم) در ذهن داریم، نه می‌توانیم بگوییم مطابق هست و نه می‌توانیم بگوییم مطابق نیست. این همان بود که عرض کردم آیا مطابقت تشکیکی است؟ آن وقت این سخن با اینکه تار و پود معرفت دوارزشی است چگونه جمع می‌شود؟ این سخن مبنای صدق را فازی می‌کند نه دو ارزشی؛ آن هم در مقام ثبوت صدق، نه در مقام اثبات آن؛ قبلا بحث شد که تواتر و امثالهم فازی بودن در مقام اثبات است؛ و اینکه آیا در مقام ثبوت فازی بودن داریم یا نه، محل بحث است که فرمودید بر مبنای برخی از طرفداران فیزیک کوانتوم، تلقی‌ای از فازی بودن در مقام ثبوت هم می‌شود داشت. اما این بحث، صدقِ عمده ادراکات ما را در مقام ثبوت فازی می‌کند. آیا چنین نیست؟]
پاسخ مکتوب:
دو نکته هست:
1- ماهیت و طبیعت دارای تشکیک است و قهرا فناء در او می‌تواند فازی باشد ولی در هر شأنی فانی شود،‌صفر و یکی است نه فازی.
2- عقل جزئی، حال فناء دارد، و ملکه فناء، که مقام تمکین او در طبیعت است، می‌رود و برمی‌گردد، تا به تمکین برسد که می‌رود ولی محیط می‌شود که بازگشتش به نحو احاطه است نه  ابتدا هرچه به نور واکنش نشان می‌دهد ولی عملیّة الإبصار ندارد، کم‌کم گاهی یک مبصِر توجه او را جلب می‌کند، و کم‌کم به تدریج در تمییز و درکِ مبصَرات قوی می‌شود.

(موارد آبی اصلاح خود حاج آقاست)

چهارشنبه به بحث از کتاب توحید صدوق گذشت که ان شاء الله از این پس بحثهای چهارشنبه ها این خواهد بود و همگی را در قسمت موضوعات خاص قرار خواهیم داد

شنبه 96/10/23
تکمیل بیان شیخ الرئیس در پاسخ اشکال حرکت کره روی سطح بر اساس انکار حرکت قطعیه و عباراتی از شیخ که صاحب شوارق نیاورده و آوردن آنها نشان می دهد که شیخ چقدر از ارتکازات اولیه فاصله گرفته است

« آخرين ويرايش: ژانویه 20, 2018, 04:08:54 pm توسط سوزنچی »

آفلاین سوزنچی

  • ناظر
  • Sr. Member
  • *****
  • ارسال: 252
جلسه آخر (مروری بر بحث یا طرحی نو؟)
« پاسخ #4 : ژانویه 20, 2018, 05:00:32 pm »
شنبه 96/10/30
امروز حاج آقا می‌خواست به بحث اصول فقه برگردد؛ اما حقیر از ایشان خواستم که لطفا جمع‌بندی‌ای از بحثهای سابق به عمل آورد که بحثهایی که مرتب با سوال و جوابها این سو و آن سو می شد یک شاکله کلی در ذهن ما بیابد
حاج آقا پاسخ را بسیار عمیقتر از سطحی که حقیر انتظار داشتم دادند. مساله را بردند سر اصل عامل ربط متغیر ب هثابت در افق فرد و طبایع و در افق پیدایش حرکت در بستر ثابتات، و بلافاصله بحث تبدیل شد به شرحی بر آیه ن و القلم و ما یسطرون.
ان شاءالله توفیق شود که بحث امروز را تقریر کنم. فعلا فایل صوتی آن تقدیم می‌شود

کلیدواژه ها: حرکت